بانی وسط سالن بود. چشمانش را بسته بود و داشت از موسیقی و رقص لذت می برد. وقتی چشمانش را باز کرد، گوشه ی سالن مردیت را دید که به او اشاره می کند. بانی با سر نشان داد که نمی آید ولی وقتی اصرار مردیت را دید نگاهی به ریموند کرد و با هم به گوشه سالن رفتند.مت و اِد پشت سر مردیت بودند. مت اخم کرده بود و اِد عصبانی به نظر می رسید. مردیت به بانی گفت:- النا الان رفت.- خب اینجا یه کشور آزاده.- با تایلر اسمال وود رفت. مت مطمئنی که نشنیدی کجا می خواستن برن؟ مت سرش را تکان داد و گفت:- به نظرم هر چی سرش بیاد حقشه اما تقصیر من هم هست. فکر می کنم بایدبرم دنبالشون.بانی گفت:- یعنی جشن رو ول کنیم؟مردیت توی گوش بانی گفت:- تو قول ندادی؟بانی غرولند کنان گفت:- اه، همه چی به هم ریخت. باورم نمی شه.مردیت گفت:- نمیدونم چه جوری می شه پیداش کرد.و بعد با لحنی نامطمئن پرسید:- بانی تو نمی تونی حدس بزنی النا الان کجاست؟- چی؟ من که نمی دونم کجاست؟ من داشتم آواز میخوندم. یعنی طبیعی ترین کاری که توی این مهمونی با این آهنگ می شه کرد.مت به اِد گفت:- تو با ریموند این جا بمونین. اگه برگشت بهش بگین ما دنبالشیم. بانی با عصبانیت گفت:- اگه قراره بریم همین الان بریم دیگه.و بعد چرخید که برود اما به کسی خورد. سرش را بلند کرد. استفان سالواتوره را دید.- ببخشین.استفان چیزی نگفت.***ستاره ها در آسمان بی ابر آن شب، سرد و دور به نظر می آمدند و النا هم مثل آن ها سرد بود. ظاهرش با دیک و ویکی و تایلر می خندید و جیغ می زد اما باطنش در سکوت داشت فقط نگاه می کرد. تایلر ماشین را پایین تپه ای که کنار کلیسای متروک بود پارک کرد. چراغ ها را روشن گذاشت. هر چند موقعی که از مدرسه می رفتندچند تا ماشین بودند، اما انگار فقط آن ها آمده بودند قبرستان. تایلر شیشه نوشیدنی را در آورد و گفت:- باقی اش مال خودمونه.و بعد آن را به النا تعارف کرد. النا گفت نمی خواهد. دلش کمی درد می کرد. احساس می کرد نباید این جا باشد، اما نمی دانست چرا آمده.به سمت بالای تپه راه افتادند. دخترها با آن کفش های پاشنه بلند برای بالا رفتن مجبور بودند به پسرها تکیه کنند. وقتی رسیدند بالای تپه النا نفس عمیقی کشید، ولی ویکی جیغ کوتاهی زد.در افق حجمی عظیم و قرمز رنگ دیده می شد. کمی طول کشید تا النا فهمید آن چه در دور دست دیده می شده ماه است. ماه آن شب بزرگ و غیر طبیعی بود. مثل بشقاب پرنده ها در داستان های علمی – تخیلی به نظر می رسید. رنگش قرمز بود و نورش بی روح و سرد.تایلر گفت:- عین یه کدوی لهیده می مونه.و بعد به طرف آسمان سنگ پرت کرد. النا الکی خندید.ویکی گفت:- چرا نمی ریم تو؟و بعد با انگشت به سوراخی در دیوار کلیسا اشاره کرد.بیشتر سقف فرو ریخته بود. البته برج ناقوس هنوز سالم بود. از چهار دیوار کلیسا سه تایشان می شد گفت کامل بودند اما یک دیوار تا نصفه ریخته بود. می شد پاره سنگ و آجر را همه جا کف کلیسا دید. چشمان النا چیزی نمی دید. تایلر فندکی روشن کرد و بعد لبخند زد. دندان های سفیدش را نشان داد و گفت:- یو هاهاهاها... می خوام خونتو بخورم.النا بلند بلند خندید. می خواست بر ترسش غلبه کند. فندک را گرفت و سعی کرد نورش را به طرفی بیندازد که قبری که توی کلیسا بود روشن شود. آن قبر مثل بقیه نبود. پدرش می گفت از این مدل قبرها فقط در انگلستان پیدا می شود. مثل یک جعبهبزرگ سنگی بود که به اندازه ی دو نفر جا داشت. دو مجسمه ی بزرگ مرمری هم روی درپوش قبر به حالت دراز کش طراحی شده بودند.- توماس کیپنیگ فل و اونوریا فل.لحن تایلر طوری بود که انگار دارد در مهمانی دو نفر را به آن ها معرفی می کند.- ظاهراً ایشون فلس چرچ رو بنیان گذاری کردن، هر چند که خانوادهاسمال وود هم اون موقع باهاشون بودن. پدرِ پدربزرگِ پدرم توی درانینکر زندگی می کرده تا این که گرگ می خوردش.تایلر سپس در سایه ی فندک شکل یک گرگ را ساخت و صدای گرگ درآورد. بعد بی اختیار آروغی زد. ویکی خندید. نزدیک قبرها که رسیدند همه روی سینه صلیب کشیدند، غیر از تایلر که فقط نیشش باز بود و می خندید.ویکی گفت:- توماس و اونوریا چقدر رنگشون پریده. به نظرم یه کم رنگ لازم دارن. و بعد از توی کیفش روژ لبش را بیرون آورد و روی لب های مجسمه زن کشید. احساس بدی به النا دست داد. از کودکی همیشه به این زن رنگ پریده و مردی که کنارش با چشمان بسته دراز کشیده بود احترام می گذاشت. وقتی پدر و مادر خودش مُردند همیشه آن ها را با همین حالت در کنار هم تجسم می کرد، اما الان فندک را گرفته بود تا آن یکی دختر در نورش برای مرد سبیل و دماغ دلقکی بکشد. تایلر که نگاهشان می کرد گفت:- هی! اینا این همه وقته لباس پوشیدن ولی جایی نرفتن.و بعد دستش را گذاشت روی درِ سنگی مقبره و فشارش داد.- تو چی می گی دیک؟ نمی خوای کمک کنی راه باز شه امشب برن شهر یهدوری بزنن؟اما دیک و ویکی داشتند می خندیدند. دیک « نه نه نه » : چیزی در دل النا می گفت رفت کنار تایلر و کف دست هایش را گذاشت روی در پوش سنگی. تایلر گفت:- با شماره سه،... یک... دو... سه.چشمان وحشت زده ی النا به صورت دلقک شده ی توماس نگاه می کرد. ماهیچه های پسرها منقبض شده بود. خون توی صورت شان جمع شده بود. فشار زیادی می آوردند اما در مقبره حتی یک اینچ هم تکان نمی خورد.تایلر گفت:- لعنتی حتماً یا قفله یا یه جایی گیر کرده.النا خواست نشان بدهد با آن ها همراه است. خم شد جلو سنگ که دنبال گیرش بگرد که همان لحظه چیزی اتفاق افتاد. زیر دست چپ النا که به مقبره تکیه داشت سنگی صدا کرد و تو رفت. النا تعادلش را از دست داد و فندک از دستش افتاد. النا جیغ زد.باز هم جیغ زد. در پوش سنگی با صدای مهیبی داشت کنار می رفت و النا حس می کرد دارد می افتد داخل مقبره. باد سردی به صورتش می خورد و او فقط جیغ می کشید. چشمانش را بسته بود و جیغ می کشید.وقتی چشمانش را باز کرد، بیرون زیر نور ماه بود و می توانست بقیه را ببیند. تایلر او را بغل کرده بود آورده بود اینجا. النا با وحشت به اطرافش نگاه کرد.- زده به سرت؟ چته؟تایلر شانه هایش را تکان داد تا به خودش بیاید.- تکون خورد. درش باز شد. فکر کردم دارم می افتم توش. از توش باد سردمی اومد.پسرها خندیدند. تایلر گفت:- بچه، توهم زده. دیک بریم یه بار دیگه چک کنیم.- تایلر نه...اما آن دو سریع رفتند تو. ویکی دم در ایستاده بود. با سر اشاره کرد و النا رفتپیشش.- این جاس.تایلر فندک را پیدا کرد و گرداند و بعد آن را به سمت مقبره گرفت.- درش هنوز بسته س.النا و ویکی رفتند تو. النا گفت:- اما اون موقع درش باز بود. من داشتم می افتادم توش.تایلر دستش را انداخت دور کمرش و گفت:- آره، باشه، هر چی تو بگی.النا نگاهی به ویکی که چشمانش را بسته بود و انگار دارد لذت می برد کرد. النا خیلی بی احساس گفت که بهتر است برگردند.تایلر آهی کشید و گفت:- باشه عزیزم.«؟ شما دو تا می آین » : و به ویکی و دیک رو کرد و پرسیددیک لبخندی زد و گفت:- الان نه. یه کم می مونیم، بعدش.ویکی که هنوز چشمانش بسته بود زیرزیرکی خندید.- باشه. باشه.النا نمی دانست چه طور می خواهند برگردند، اما گذاشت تایلر او را با خودش بیرونببرد.بیرون کلیسا که رسیدند تایلر لحظه ای ایستاد و گفت:- نمی شه که بریم ولی من قبر پدربزرگ امو نشونت نداده باشم. النا بیا دیگه.احساسات امو جریحه دار نکن دختر خوب. می خوام یکی رو نشونت بدم که عزت و افتخار خونواده امونه.النا مجبور بود لبخند بزند، هر چند در دلش به شدت احساس بدی داشت. شاید اگر مسخره اش می کرد تایلر دست بر می داشت و می رفتند بیرون، اما گفت:- باشه.و به سمت قبرها راه افتاد.- از اون طرف نه، این طرف.تایلر به قسمت قدیمی قبرستان اشاره می کرد.- زیاد دور نیست. راست می گم به خدا. اوناهاش! می بینی؟جایی که تایلر نشون می داد چیزی زیر نور ماه می درخشید؛ مجسمه ای بزرگ باسری بی مو. النا به سختی نفس می کشید. حس می کرد ماهیچه های سینه اش قفل شده. اصلاً نمی خواست این جا باشد. بین این سنگ های شکسته و رنگ و رو رفته ی گرانیتی که از قرن های قبل به جا مانده بودند. نور ماه سایه های عجیبی ایجاد می کرد و اجسام در تاریکی شناور بودند.- بالای مجسمه اش رو باد و بارون خورده. نترس. قیافه اش که از اول اینجوری نبوده.تایلر بازوی النا را کشید و او را به سمت قبر برد. مجسمه ی بالای قبر از مرمر قرمز ساخته شده بود. نور ماه که مثل دستان توماس فلس، بی روح بود بر مجسمه می تابید.النا شروع کرد به لرزیدن.- آخی طفلکی سردت شده. بیا گرمت کنم.تایلر خود را به النا نزدیک کرد. النا سعی کرد تایلر را از خودش براند اما او قوی بود.- تایلر من می خوام برم. میخوام برم، همین الان...- باشه کوچولو الان می برمت.- تایلر بس کن.النا تا به حال در چنین موقعیتی گیر نکرده بود. اینجا کسی نبود که به او کمک کند. با پاشنه کفش سعی کرد بکوبد روی پای تایلر ولی او پایش را عقب کسید.- هی من که گفتم ببخشین.تایلر با ناراحتی به دست مجروحش نگاه می کرد و بعد النا دید که چهره ی او در هم فرو رفت و دستش را مشت کرد.النا با خودش فکر کرد که دیگر همه چیز تمام شد. می خواهد بزندم یا اصلاً بکشدم،و بعد خودش را برای انفجار درد آماده کرد.***استفان قبول نکرده بود با آنها به قبرستان برود. تمام احساسش در این مورد منفی بود. آخرین باری که آن جا رفته بود قضیه ی پیرمرد پیش آمد. خاطره ی پیرمرد در دلش جای خود را به ترس می داد. استفان می توانست قسمبخورد که آنقدر از خون پیرمرد نخورده که به کُما برود. وقتی رهایش کرد به پیرمرد آسیبی نرسیده بود، اما بعد از آن شب همه چیز به هم ریخته بود. استفان گیج بود. آیا واقعاً موج دیگری از نیرو در قبرستان بود یا این تنها توهم او بود؟ آیا غیر از او کس دیگری هم آنجا بوده یا این که نه، خودش آن همه خون را خورده و پیرمرد را به کمافرو برده بود؟می دانست که وقتی اختیار نیرویش را از دست می دهد ممکن است هر کاری بکند ولی...چشمانش را بست. وقتی که شنیده بود پیرمرد نزدیک به مرگ است و در بیمارستان بستری شده شوکه شده بود. چطور به خودش اجازه داده بود که تا این حد جلو برود؟ تا حد کشتن یک انسان. استفان کسی را نکشته بود، حداقل از زمانی که... نمی خواست دوباره به این چیزها فکر کند. حالا که جلو در قبرستان ایستاده بود تنها چیزی که دلش می خواست این بود که بگذارد و از آنجا برود. برگردد به مهمانی پیش کارولین؛ آن موجود نرم و انعطاف پذیربا آن پوست برنزه که بودنش برای استفان هیچ معنایی نداشت و به همین دلیل استفان آسیبی به او نمی رساند.اما نمی توانست برود. النا آنجا داخل قبرستان بود. می توانست احساسش کند. می توانست اضطراب النا را احساس کند. او داخل قبرستان بود و توی دردسر افتاده بود. استفان باید پیدایش می کرد.داشت از تپه بالا می رفت که سرگیجه اش گرفت. سعی کرد مقاومت کند و سرپا بماند. روی کلیسای متروک تمرکز کرد و به راه افتاد. افکارش انگار در مهمی غلیظ و خاکستری گم شده بودند اما استفان به رفتن ادامه داد. احساس ضعف داشت. او نباید ضعیف باشد. باید... اگر می خواهد به النا کمک کند... باید ادامه بدهد. استفان راه افتادو دید که در کلیسا به رویش باز شد.***النا ماه را از پشت شانه ی چپ تایلر دید و فکر کرد آخرین چیزی است که در این دنیا می بیند. جیغی که می خواست بکشد در گلویش مانده بود. ترس جلو آن را گرفته بود. و بعد ناگهان چیزی تایلر را بلند کرد و به مجسمه جدش کوبید. النا نفهمید چی شده. خودش را به کناری کشاند. یک دستش را به لباس پاره اش گرفته بود ودست دیگرش در تاریکی به دنبال اسلحه ای چیزی می گشت، چیزی که با آن از خودش محافظت کند. به سختی می توانست نفس بکشد، اما ظاهراً احتیاجی به آن نبود. چیزی در تاریکی جابه جا شد. او توانست ناجی خود را تشخیص بدهد. استفان سالواتوره. النا هیچ وقت او را این طوری ندیده بود.صورت زیبای او حالا سفید و بی روح به نظر می آمد و از شدت خشم درهم بود. در چشمان سبز رنگش برقی از توحش دیده می شد؛ میل به کشتن. النا با تمام وجود این را حس کرد. با این که استفان ایستاده بود و تکان نمی خورد اما می شد چیزی ترسناک و تهدید کننده را در وجود او تشخیص داد. النا می ترسید حتی بیشتر از قبل.بیشتر از تایلر حالا از استفان می ترسید، استفان رو به تایلر گفت:- وقتی که اولین بار دیدمت فهمیدم هیچ وقت هیچی یاد نمی گیری. هیچینمی فهمی.صدای استفان عصبانی نبود بلکه آرام و سرد بود و با هر کلمه اش النا حس می کرد سرگیجه اش بیشتر و بیشتر می شود. النا پلک نمی زد. استفان به سمت تایلر که سرش را تکان می داد و سعی می کرد بلند شود رفت. گام های استفان مثل یکورزشکار منظم و حساب شده بود.- اما نمی دونم چرا این قدر شخصیت خودت رو پایین نگه می داری. استفان با مشت به تایلر کوبید. تایلر دستش را بلند کرده بود که ضربه اش را فرود بیاورد اما مشت استفان سریعتر بود و به صورتش خورد. تایلر افتاد روی یکی ازقبرها. بلند شد و سعی کرد خودش را سرپا نگه دارد. چشمانش سفید بودند. النا دید که باریکه ای از خون از بینی تایلر سرازیر شد. تایلر سعی کرد با تکان دادن سرشدوباره هوشیاری اش را برگرداند.- یه جنتلمن واقعی هیچ وقت خودشو به یه خانوم تحمیل نمی کنه.استفان سپس مشتی به پهلوی او کوبید. تایلر با صورت روی توده ای از خاشاک و علف های هرز افتاد. این بار خیلی بیشتر طول کشید تا بلند شود. خونی که از بینی و دهانش می آمد صورتش را پر کرده بود. تایلر مثل اسبی که رمیده باشد تند تند شروع کرد به نفس کشیدن و به سمت استفان آمد. استفان جلو لباس او را گرفت و او راچرخاند. مشت تایلر هوا را شکافت. استفان رهایش کرد و تایلر تلوتلو خورد و پرت شد.- یه جنتلمن واقعی به یه خانوم توهین نمی کنه.تایلر روی زمین افتاده بود. چهره ی پُر خونش قابل تشخیص نبود اما دست دراز کرد تا پای استفان را بگیرد. استفان خم شد و او را گرفت و مثل یک عروسک پارچه ای بلندش کرد. استفان او را سراپا نگه داشته بود و آخرین جمله اش را قسمت به قسمتبه او حالی می کرد:- و از همه مهمتر... یه جنتلمن... واقعی... هیچ وقت... یه خانوم رو... اذیت...نمی کنه.« استفان » : النا فریاد زدبا هر گامی که استفان بر می داشت سر تایلر به عقب و جلو تکان می خورد. النا از آنچه در برابر چشمانش اتفاق می افتاد وحشت کرده بود. از این که استفان ممکن بود چه کاری با تایلر بکند می ترسید. وحشتش بیشتر از لحن حرف زدن او بود. لحن استفان مثل حرکات شمشیر آرام و منظم اما در ذات خود بی رحم و مرگبار بود.- استفان بس کن.استفان به سمت النا برگشت. انگار فراموش کرده بود که او هم آن جاست. طوری به او نگاه کرد که انگار او را نمی شناسد. چشمانش در زیر نور ماه سیاه به نظر می آمد. حالت چشمانش مثل چشمان یک حیوان شکارچی مطمئن و نامهربان بود. مثل چشمان یک پرنده یا یک حیوان گوشتخوار خالی از احساسات بشری و مطمئن ازکاری بود که می خواهد بکند.لحظه ای بعد کم کم نور هوشیاری در چشمانش درخشید. انگار کم کم داشت می فهمید که کجاست و چه کار دارد می کند. نگاهی به سر آویزان تایلر کرد و بعد او را گذاشت روی زمین پای مجسمه مرمری قرمز. زانوان تایلر توان تحمل وزنش رانداشت. نتوانست بایستد و روی زمین افتاد. صورتش به سمت النا بود. تایلر چشمانش را باز کرد، حداقل چشم چپش را اندکی باز کرد. چشم راستش متورم بود.- حالش خوب می شه.صدای استفان کاملاً خالی از حس بود.ترس در دل النا کم کم داشت فروکش می کرد. حس می کرد ذهنش خالی است. النافکر کرد حتماً شوکه شده است. شاید تا چند لحظه دیگر دوباره مغزش فعال می شد و می توانست گریه کند، جیغ بزند، فحش بدهد.- کسی هست که برسوندت خونه؟صدای استفان هنوز هم احساسی نداشت. النا یاد دیک و ویکی افتاد که فقط خدا می دانست کنار مقبره توماس فل مشغول چه کاری بودند.- نه، کسی رو ندارم.مغزش بالاخره به کار افتاده بود. می توانست حرف بزند و در جزییات اطرافش بیشتر دقت کند. لباس بنفشش پاره شده بود.استفان گفت:- من تا خونه می رسونمت.هر چند النا هنوز شوکه بود اما با این حرف احساس خطر دوباره در دلش ریشه دواند. نگاهی به او کرد. به پیکر عجیب و خوش ترکیبی که در میان سنگ قبرها ایستاده بود. صورتش را در زیر نور ماه می دید. هیچ وقت این قدر زیبا به نظرش نیامده بود، اما این زیبایی با او بیگانه بود. زیبایی استفان از جنس زیبایی انسانی نبود.هیچ انسانی در خود این هاله ی قدرت را نداشت.- ممنون می شم اگه این لطف رو در حقم بکنی.تایلر را که درد می کشید همان جا رها کردند تا کنار جدش بماند و به رفتار صحیح با خانم ها فکر کند.وقتی از تپه پایین می رفتند النا دوباره لرزش گرفت. استفان به سمت پل رفت.- ماشین رو گذاشتم توی مهمون خونه. از این راه بریم زودتر می رسیم.- خودت از این طرف اومدی؟- نه از راه اون ور پل اومدم، ولی اینجا امنه بیا.النا حرفش را باور کرد. استفان با رنگ پوست روشن تر از همیشه اش کنار او راه می رفت، بدون آن که به او دست بزند. فقط یک بار کتش را درآورد و به او داد تا گرم شود. دیگر هیچ حرفی بین شان نبود. النا مطمئن بود اگر کسی این جا بخواهد به او حمله کند استفان حتماً می کشدش. زیر نور ماه می شد پل ویکری را دید. آب های سرد زیر پل دور پایه های قدیمی آن می چرخیدند و صدای زیبای آب به آن ها آرامش می داد. تمام دنیا زیبا به نظر می آمد. از میان درختان بلوط گذشتند و از جاده ی خاکی جلویی رفتند. از فنس های حاشیه قبرستان رد شدند و بعد از کمی پیاده روی به جاده ی اصلی رسیدند. مهمان خانه، ساختمانی بزرگ با آجرهای سفالی قرمز رنگ بود. آجرهایش را از خاک همان حوالی ساخته بودند. اطرافش پر از درختان سدر و افرا بود. تمام چراغ های مهمان خانه، غیر از یکی خاموش بود. استفان کلید انداخت و در ورودی را باز کرد. راهرو دم در نسبتاً کوچک بود. پله هادقیقاً جلوشان بود. نرده ی پله ها همانند در دو لته ی ورودی از چوب بلوط ساخته شده بود و آن قدر برقش انداخته بودند که می توانستی عکست را بر آن ببینی. از پله ها رفتند بالا. النا تعجب می کرد از این که می دید طبقه ی بالا چه قدر تاریک است. استفان در یکی از اتاق ها را باز کرد و رفتند تو. داخل اتاق خواب، استفان در دیگری را باز کرد که النا اول فکر کرده بود کمد دیواری است اما داخل آن ردیف باریکی از پله ها قرار داشت. النا از دیدن این مکان عجیب حیرت کرده بود. یک راهرو مخفی در اتاق خواب؟ به کجا می رفت؟ از پله ها بالا رفتند. هیچ صدایی ازبیرون شنیده نمی شد. از پله ها بالا رفتند و به اتاق بزرگی رسیدند که کل طبقه ی سوم مهمان خانه را شامل می شد.نور این اتاق حتی از راهروی طبقه دوم هم کمتر بود اما النا می توانست چوب های کف اتاق و تیرهای چوبی سقف شیروانی را ببیند. پنجره های بزرگی در تمام دیوار هاوجود داشت. اثاثیه ی اتاق کم بودند.النا دید که استفان به او زل زده:- این جا دستشویی هست؟استفان سر تکان داد و به گوشه ای اشاره کرد. در کوچکی در تاریکی دیده می شد.النا کُت او را در آورد و پس داد. بدن آن که حرفی بزند یا این که به او نگاهی بکندبه سمت در رفت.8وقتی النا برگشت خیلی عصبانی بود. نمی دانست چطور این گونه احساسش تغییر کرده. از گیجی و وحشت به خشم رسیده بود. موقعی که می خواست زخم هایش را بشوید و سر و صورتش را مرتب کند، در دستشویی آینه ای پیدا نکرد و به یاد آورده بود که کیف دستی اش را هم در ماشین تایلر جا گذاشته. النا عصبانی بود.لعنت به استفان سالواتوره. چطور می تواند همیشه این قدر آرام و خونسرد باشد؟ حتی موقعی که با تایلر درگیر بود هم هیچ احساسی نداشت. لعنت به این ادب مسخره اش، این وقار همیشگی. لعنت به این دیوارهایی که دور خودش کشیده که الان به نظر النا از همیشه زخیم تر و بلندتر بود. گیره های مویش را از سرش باز کرد و با آن ها جلوی لباسش را هم آورد. و بعد موهای به هم ریخته اش را با شانه ای که کنار کاسه ی دستشویی پیدا کرده بود شانه کرد تا صاف شوند. سرش را بالا داد، چشمانش را کمی خمار کرد و از دستشویی بیرون آمد. استفان هنوز کتش را نپوشیده بود. با ژاکت سفیدش ایستاده بود کنار پنجره. سرش پایین بود. کمی گرفته و عصبی به نظر می رسید و منتظر بود النا برگردد. بدون آن که سرش را برگرداند به شنل مخملی تیره رنگی که روی صندلی بود بود اشاره کرد و گفت:- فکر می کنم این لازمت بشه.یک شنل قیمتی بلند و نرم بود که دور گردنش خز داشت. النا آن را برداشت و روی شانه هایش انداخت. کمی سنگین به نظر می رسید. هدیه ی استفان حالش را بهتر نکرد چون او اصلاً تکان نمی خورد و به سمت النا نمی آمد. حتی نگاه هم به النا نمی کرد.النا شنل را بر دوشش انداخت و در قلمرو تاریک استفان کمی قدم زد. نرمی شنل نوعی احساس لذت به او می داد. در حالی که پایین شنل روی زمین کشیده می شد به سمت استفان رفت. کنار استفان جالباسی بزرگی بود. جنسش ظاهراً از چوب درخت ماهون بود.کنار جالباسی خنجری مرصع با قبضه ای از جنس عاج دید. و نیز یک جام نقره ای با تزییناتی از سنگ عقیق و هم چنین یک کره ی طلایی با چند ردیف شماره در کنار آن. النا چند تا سکه طلایی کوچک هم آنجا دید.یکی از سکه ها را برداشت، فقط از روی کنجکاوی. می دانست که این کارش استفان را ناراحت نخواهد کرد. می دانست به این که او به وسایلش دست بزند اعتراضی نمی کند.- این چیه؟تقریباً یک دقیقه طول کشید تا جواب بدهد:- یه فلورتین طلا. پول قدیم فلورانس.- این یکی چیه؟- یه ساعت جیبی آویز آلمانی. مال اواخر قرن پونزدهه.النا روی یکی دیگر از وسایل دست گذاشت.- النا...- این صندوقچه آهنی چی؟ درش باز می شه؟- نه.استفان سریع دستش را گذاشت روی در صندوقچه.- این شخصیه.صدای استفان اندکی می لرزید.النا دید که به رغم کوچک بودن در جعبه، استفان دستش را کنار دست او گذاشته، نه روی دستش. النا دستش را کشید. دیگر نمی توانست عصبانیتش را کنترل کند.- یه وقت به من دست نزنی، و گرنه مریض می شی.استفان به سمت پنجره برگشت. النا با آن که به او پشت کرده بود و داشت به سمت وسط اتاق می رفت حس می کرد استفان تک تک حرکات او را زیر نظر دارد. و بعد، یک آن، تصویر دیگری از خودشدر ذهن او شکل گرفت که می دانست احتمالاً همان چیزی است که استفان می بیند. دست سفیدش شنل خز را نزدیک گردنش نگه داشته و دارد با غرور قدم می زند، شهبانوی سنگدل در برج مخوف خویش!سرش را بلند کرد و به دریچه ی روی سقف نگاه کرد. صدای نفس عمیق استفان او را برگرداند. چشمان استفان مستقیم خیره بود به گلوی او. صدای نفس هایش بلندتر می شد. نگاه استفان گیجش می کرد، اما چند لحظه بعد استفان اخمی کرد، انگار بخواهد فکری را از خودش بیرون کند. سرش را تکان داد.- فکر می کنم بهتره برگردونمت خونه.در این لحظه النا فقط دلش می خواست استفان را آزار بدهد. می خواست همان حس تحقیر و رنجی را که خودش داشت او هم داشته باشد. می خواست واقعاً بداند که در سر استفان چه می گذرد. از این بازی خسته شده بود. از نقشه کشیدن خسته شده بود،از حدس زدن معنای نگاه های استفان خسته شده بود.النا خودش هم باورش نمی شد که فکرش را به زبان آورده:- چرا از من متنفری؟استفان برگشت و به او زُل زد. برای یک دقیقه دنبال جوابی گشت و بعد گفت:- من ازت متنفر نیستم.- چرا هستی... می دونم بی ادبیه ولی باید بگم که اصلاً برام مهم نیست. بایدازت تشکر کنم که امشب نجاتم دادی ولی برام مهم نیست. من که ازت نخواسته بودم کمکم کنی. نمی دونم اصلاً تو چه طوری یک هو سر و کله اتتوی قبرستون پیدا شد. و اصلاً نمی دونم چرا کمکم کردی، اون هم وقتی که این قدر از من متنفری.استفان دوباره سرش را تکان داد، اما صدایش هم چنان آرام بود:- من ازت متنفر نیستم.- چرا از همون اول طوری از من کنار کشیدی که انگار... انگار من جذام دارم؟ من سعی کردم باهات مهربون باشم ولی تو مهربونی منو پرت کردی تو صورتم. به نظرت این کاریه که یه جنتلمن واقعی در اولین برخوردش با یهخانم می کنه؟استفان دهان باز کرد که چیزی بگوید اما النا با بی پروایی ادامه داد:- تو فقط بلدی منو جلوی جمع ضایع کنی، منو جلوی همه سکه ی یه پولکردی. اگه الان هم مسئله مرگ و زندگی نبود پیدات نمی شد. فقط یه جوری باید ازت حرف بیرون کشید؟ حتماً یکی باید دم مرگ باشه که دهنتو واکنیباهاش حرف بزنی؟لحن النا تندتر شده بود:- یا حتی الان... اصلاً نمی خوای نزدیکت بیام. مشکل تو چیه استفانسالواتوره؟ مجبوری این طوری زندگی کنی؟ مجبوری بین خودت و آدما دیوار بکشی؟ نمی تونی اعتماد کنی به آدما؟ مشکل تو چیه لعنتی؟ استفان ساکت بود. صورتش را برگردانده بود و چیزی نمی گفت. النا نفس عمیقیکشید و بعد شانه هایش را صاف کرد، سرش را بالا گرفت و سینه اش را جلو داد.چشمانش هنوز از خشم می درخشیدند:- اصلاً مشکل من چیه؟ مگه من چی ام که حتی حاضر نیستی بهم نگاه کنی؟میذاری کارولین فوربس خودشو بهت بچسبونه، اون وقت من چی؟ من حق ندارم بدونم چرا؟ ببین من دیگه مزاحمت نمی شم. توی مدرسه باهات حرف نمی زنم، طرفت نمیام، اما الان می خوام قبل از این که برم حقیقت رو بگی به من. استفان چرا این قدر از من متنفری؟استفان آرام برگشت و سرش را بالا گرفت. چشمانش بی نور و پر از غم بودند. وقتی النا رنج را در صورت او دید احساس شرم در وجودش پیچید. لحن او هنوز هم آرام و متین بود اما آنقدر آهسته حرف می زد که النا به سختی می شنید.- آره... فکر می کنم تو حق داری که بدونی.استفان مستقیم توی چشمان النا زل زد.- من از تو متنفر نیستم.کلمات بریده بریده و با آهستگی تمام از دهانش خارج می شدند:- من هیچ وقت از تو متنفر نبودم اما تو من رو یاد یه نفر می اندازی. النا عقب رفت. انتظار هر جوابی را داشت غیر از این.- من تو را یاد یه نفر دیگه می اندازم؟- آره، یه نفر که قبلاً می شناختم. لحن استفان طوری بود که انگار موضوع برای خودش هم مبهم است:- اما تو مثل اون نیستی. اون شبیه تو بود ولی اون خیلی ظریف و حساس بود.هم از درون و هم از بیرون به شدت آسیب پذیر بود.- و من نیستم!استفان لبخند بی روحی زد و گفت:- نه، تو می جنگی... تو خودت هستی. تو...النا برای لحظه ای سکوت کرد. شرم و عصبانیت درونش را نمی توانست بیشتر از این کنترل کند. رنج و اندوه زیادی در نگاه استفان بود.- تو خیلی به اون نزدیک بودی؟- بله.- بعدش چی شد؟استفان مدت زیادی مکث کرد. مکثش آنقدر طولانی بود که النا فکر کرد نمی خواهد جواب بدهد. اما استفان بالاخره جوابش را داد:- اون مرد.النا نفس لرزانش را بیرون داد. آخرین ذرات خشم از وجودش بیرون رفت و در هواپراکنده شد.- حتماً خیلی ناراحت شدی!تصویری از سنگ قبر پدر و مادرش در ذهن النا بود.- من خیلی متاسفم.استفان چیزی نگفت. صورتش دوباره همان حالت بی روح را داشت و انگار به جاییدر دوردست خیره شده بود.انگار داشت به چیزی ترسناک و غم انگیز نگاه می کرد، چیزی که فقط او می توانست ببیند. النا می دید که پشت آن نگاه پر از درد و رنج، چقدر شرم و تنهایی نهفته. النا بدون آن که بداند چه کار می کند به استفان نزدیک شد. زیر لب گفت:- استفان.استفان انگار حضور او در آن جا احساس نمی کرد، انگار در دریایی نامریی از رنج و محنت غرق بود. النا بی اختیار دستش را روی بازوی او گذاشت:- استفان من می دونم چقدر سخته.- تو هیچی نمیدونی.برای اولین بار صدای استفان آرام نبود. با عصبانیت شدیدی سر النا داد کشیده بود. استفان سرش را چرخاند و به دست کوچک النا نگاه کرد. انگار تازه فهمیده بود که آنجاست. ظاهراً جسارت النا، در نزدیک شدن به او، استفان را به آتش کشیده بود. چشمان سبزش کاملاً باز و خشمگین بودند. النا که دستش را کشید او دستش را جلو برد تا دست النا را عقب بزند اما...اما او دست النا را گرفت. نگاه استفان به این لحظه از سر حیرت بود. انگار او هم نمی تواند حرکاتش را کنترل کند. نگاه استفان از روی دست ها به سمت چهره ی النا رفت.- النا...و بعد النا دید. النا آن غم را در چشمان استفان دید. النا ناتوانی استفان در پنهان کردن آن اندوه را در چشمانش دید. النا شکست را دید. شکستن دیوارهای دور و بر استفان را. و بعد النا استفان را دید. استفان حقیقی را که عاشق او بود.***بانی گفت:- صبر کنین، فکر کنم یه چیزی دیدم.فورد قدیمی مت سرعتش را کم کرد و در شانه خاکی جاده متوقف شد. در میان بوته های خار و درختچه های خودرو پیکره ای سفید حرکت می کرد.مردیت گفت:- خدای من نگاه کنین، این ویکی بنت نیست؟دختر تلوتلو خوران به سمت نور ماشین آمد. وقتی صدای ترمز ماشین مت را شنید همان جا ایستاد. موهای قهوه ای روشن اش کثیف و بهم ریخته بود. چشمان زیبایش در تضاد کامل با چهره ی گلی و کثیف او بود. چیزی به جز یک پیراهن سفید بر تن نداشت.مت گفت:- برین بیارینش توی ماشین.مردیت در را باز کرد و به سمت دختر وحشت زده دوید.- ویکی حالت خوبه؟ چه بلایی سرت اومده؟ویکی ناله می کرد. نگاهش هنوز به جلو خیره بود و بعد انگار که تازه متوجه مردیت شده باشد خودش را انداخت توی بغل او و ناخن هایش را در بازوی او فرو برد وگفت:- از این جا برو بیرون.می شد در چشمانش اضطراب را دید. صدایش عجیب و کلفت بود. انگار چیزی توی دهانش باشد.- همه تون از این جا برین. داره میاد.- چی داره میاد ویکی؟ النا کجاست؟- همین الان برین...مردیت به جاده نگاه کرد و بعد دست او را گرفت و او را به سمت ماشین برد.- ما تو رو از این جا می بریم. باید بهمون بگی چی شده؟ بانی اون شالت رو بدهبهش دختره داره یخ می زنه.مت اخمی کرد و گفت:- یه بلایی سرش اومده که شوکه شده. الان مسئله اینه که بقیه کجان؟ ویکی النابا تو بود؟ویکی شروع کرد به هق هق کردن. دستانش را گذاشت جلو چشم هایش و گریه کرد. مردیت شال صورتی بانی را انداخت روی شانه های او. ویکی گفت:- نه... دیک... بود.حرف هایش را می خورد. به نظر سختش بود حرف بزند.- ما... توی... کلیسا بودیم... خیلی ترسناک بود... اون اومد... مثل مه بود... دورو برمون بود... مه خاکستری... چشم هاش... من چشم هاش رو دیدم... توشآتیش بود... منو سوزوند...بانی گفت:- داره هذیون می گه... نمی دونم شاید هم یه حمله هیستریک باشه... چه میدونم چی بهش بگم.مت آرام و شمرده شروع به حرف زدن کرد:- ویکی خواهش می کنم فقط یه چیز رو به ما بگو. النا کجاست؟ اون چی شد؟ویکی صورت پر اشکش را به سمت آسمان بلند کرد.- نمی دونم... دیک و من... تنها بودیم... ما داشتیم... بعد اون اومد دورمون. مننمی تونستم فرار کنم. النا گفت که در قبر وا شده... شاید از اون جا اومدهبیرون. وحشتناک بود... خیلی...مردیت فهمید کجا را می گوید.- اونا توی قبرستون بودن، توی کلیسای متروکه... النا هم پیش اون ها بوده. آخاینو نگا...زیر نور چراغ ماشین، زخم های روی بدن ویکی را دیدند که از گردنش شروع می شد و تا زیر لباس پاره پاره اش ادامه داشت.بانی گفت:- مثل رد پنجه حیونه. رد چنگ گربه شاید.مت گفت:- گربه به اون پیرمرد زیر پل حمله نکرده بود.نگاه مت به سمت بالای تپه و کلیسا بود. مردیت فهمید می خواهد چه کار بکند.- مت ما باید اول ویکی رو برگردونیم... گوش کن... ما باید اول ویکی روبرگردونیم ببریم دکتر. منم مثل تو برای النا نگرانم ولی باید بریم به پلیس زنگ بزنیم. ما هیچ راه دیگه ای نداریم، باید برگردیم. مت دوباره به همان جا خیره شد و بعد با افسوس نفسش را بیرون داد. دنده عقب را جا انداخت و رفت عقب و ماشین را برگرداند. حرکاتش تند و عصبی بود. در تمام راه برگشت ویکی هق هق کنان از چشم ها می گفت.***همه چیز به همین سادگی اتفاق افتاده بود. النا پاسخ تمام سوال هایش را گرفت. تمام عصبانیت اش به آرامش مبدل شد. النا نه فقط لذت که اشتیاق دردناکی را در خود حس می کرد. این عشق بود. این عشق بود که النا را این گونه می لرزاند. او ترسیده بود. انگار ترس جزء جدایی ناپذیر عشق باشد، اما اکنون اطمینان عجیبی را حسمی کرد. بالاخره خانه اش را یافته بود. او به این جا تعلق داشت. به استفان تعلق داشت. استفان آرام صورتش را عقب کشید. النا می دید که او هم می لرزد.- آه، النا. ما نمی تونیم...«. ما تونستیم » : النا آرام گفتو سپس دستش را گذاشت پشت گردن استفان. النا انگار می توانست افکار او را بخواند. انگار میل و اشتیاق استفان را می توانست حس کند. النا انگار داشت بهسرچشمه ی احساسات درونی استفان می رسید. استفان می خواست مراقب او باشد. می خواست که از او در برابر تمام نیروهای شیطانی این جهان محافظت کند. می خواست زندگی اش را با او شریک شود.شیرینی عشق فراتر از حد انتظار بود. لذت مثل موجی نامریی از جسم و روح او عبور می کرد. احساس می کرد دارد در این موج لذت عشق غرق می شود. عشق استفان سراسر وجودش را پر کرده بود. عشق او را نفس می کشید. عشق او در سینه اش می تپید. عشق او در سراسر شریان هایش جریان داشت. النا به او تعلقداشت. استفان انگار که دیگر نمی تواند نیروی این عشق را تحمل کند. به چشم های او نگاه کرد. هیچ حرفی نمی زدند. چشم ها، خودشان می پرسیدند و پاسخ می دادند. حالا النا می دانست که چرا استفان از او کناره می گرفته. نفرتی در کار نبود. همه اش به خاطر ترس بود. ترس از آسیب رساندن به النا.هیچ کدامشان نفهمیدند چقدر طول کشید، تا بالاخره از آن اتاق بیرون آمدند و از پله های مهمان خانه پایین رفتند. اگر هر روز و هر وقت دیگری بود النا حتماً در دلش از سوار شدن در ماشین مشکی متالیک استفان افتخار می کرد، ماشینی که خودش یک اثر هنری بود، اما آن شب النا اصلاً این اثر هنری را ندید و سوار شد. تمام حواسشپیش استفان بود. در خیابان ها پرنده پّر نمی زد. وقتی به خانه رسیدند اولین چیزی که از دور می شد دید نورهای گردان آبی و قرمز بود.- پلیس اومده.پس از آن همه سکوت، این اولین جمله ای بود که می گفت. به نظرش عجیب می رسید که توانسته آن سکوت را بشکند.- این ماشین رابرته جلوی در. اون هم ماشین عمه است. آرامش سابق به نظرش در حال شکستن بود.- به نظرم می دونم چی شده. حتماً تایلر بهشون یه چیزی گفته.- فکر نمی کنم این قضیه به تایلر ربط داشته باشه.پشت یکی از ماشین های پلیس نگه داشتند. النا دلش می خواست تمام این آدم ها بروند و او را با استفان تنها بگذارند، اما باید می رفتند تو. در ورودی باز بود. تمام چراغ ها هم روشن بودند. وقتی که رفتند تو، همه به سمت آن ها برگشتند. النا فکر کرد چقدر دیدن آن ها عجیب به نظر خواهد رسید، با آن موهای طلایی ریخته روی شانه ها و آن شنل بلند مخمل مشکی و البته در کنار استفان سالواتوره ی مرموز. و بعد عمه جودیت گریه کنان به سمت او دوید و بغلش کرد.- النا. خدا را شکر که سالمی، کجا بودی دختر؟ چرا زنگ نزدی؟ این همه آدمنگرانت بودن!النا با تعجب به اطراف نگاه کرد.رابرت گفت:- خوشحالیم که برگشتی.النا گفت:- من با استفان سالواتوره رفته بودم مهمون خونه. عمه جودیت این استفانه. استفان اون جا یه اتاق داره. منو تا خونه رسوند.عمه جودیت گفت:- از شما ممنونم. و بعد در حالی که به لباس النا نگاه می کرد پرسید:- چه بلایی سر لباست اومده؟- شما نمی دونین پس؟ تایلر بهتون نگفته؟ اگه نگفته پس پلیس برای چیاومده؟النا به استفان نگاه کرد و استفان یک قدم به او نزدیکتر شد تا النا بیشتر احساس حمایت از طرف او بکند.مت گفت:- اونا به خاطر ویکی بنت اومدن. توی قبرستون بهش حمله شده. مت و بانی و مردیت پشت سر عمه جودیت و رابرت ایستاده بودند و خسته و متعجببه نظر می رسیدند.- دو سه ساعت پیش پیداش کردیم و از اون موقع تا حالا نگران تو بودیم.النا با وحشت پرسید:- بهش حمله شده؟ کی بهش حمله کرده؟مردیت گفت:- کسی نمی دونه.رابرت گفت:- چیزی نیست. نگران نباش. دکتر گفته ویکی خیلی ترسیده برای همین حرفاش ممکنه فقط توهمات خودش باشه. مت خیلی مودبانه با این نظر مخالفت کرد:- اون زخم ها چی؟ اونها که توهم نیستن.- زخم؟ کدوم زخم ها؟ شماها از چی حرف می زنین؟مردیت گفت:- بذار من برات توضیح بدم...و بعد مردیت تمام ماجرای پیدا کردن ویکی را گفت.- و بعد ویکی فقط از چشم ها می گفت. هر چی ازش پرسیدیم تو کجایی گفت نمی دونم. می گفت که با دیک تنها بوده. دکتر که دیدش گفت غیر از زخم ها مشکل دیگه ای نداره. اونا هم ممکنه کار گربه یا یه حیون دیگه بوده باشه.استفان فوراً پرسید:- هیچ نشونه ی دیگه ای روی بدنش نبود؟این اولین بار بود که از وقتی رسیده بودند خانه استفان حرف زده بود. النا برگشت و به او نگاه کرد.مردیت جواب داد:- نه، هر چند که من فکر نمی کنم گربه بتونه لباسای ویکی رو پاره کنه. به نظرم کار دیک بوده. آها راستی زبونش هم زخمی شده بود.«؟ چی؟ کجاش » : النا پرسید- زبونش بدجوری زخمی شده، کلی خون ازش رفته. نمی تونه درست حرف بزنه.استفان خیلی عصبی پرسید:- خودش چه توضیحی داده؟مت گفت:- خودش شوکه شده بود. حرفاش معنی خاصی نداشت. همه اش از چشم ها می گفت و از مه خاکستری. می گفت کسی نمی تونه ازش فرار کنه. دکتر که اینا رو شنید گفت توهم مواد یا چیزی دیگه باید باشه. اما من از حرفاشنتیجه گرفتم که ویکی و دیک با هم توی کلیسای متروک بودن و بعد یه چیزی بهشون حمله کرده.درست نیمه شب.بانی اضافه کرد:- البته به دیک حمله نکرده. پلیس دیک رو بیهوش جلوی کلیسا پیدا کرده. وقتی هم که به هوش اومده چیزی یادش نبوده.النا اصلاً حواسش به حرف های بانی نبود، به استفان نگاه می کرد که چگونه چهره اش در هم فرو می رفت. حس می کرد که استفان دارد دوباره دور می شود. دارد دوباره می رود پشت دیوارها. نگرانی را از چهره اش می خواند، مثل کسی بهنظر می رسید که روی دریاچه ای یخی ایستاده باشد و نگران از این که کی یخ ها خواهند شکست.- مت تو مطمئنی که توی کلیسا بوده؟- آره توی کلیسای متروکه.- و درست نیمه شب این اتفاق افتاده؟- شاید دقیق نه ولی می گفت که همون حدودها بوده. ما هم تقریباً همون موقع پیداش کردیم. چرا می پرسی؟استفان چیزی نگفت. النا می دید که او دارد باز هم دورتر و دورتر می شود.- استفان.لحن النا اول آرام بود. استفان انگار نشنید.- استفان... استفان... چی شده؟استفان فقط سرش را تکان داد که یعنی چیزی نیست.النا با نگاه هایش داشت التماس می کرد که دوباره از او دور نشود. دوباره نرود پشتدیوار. اما استفان به او نگاه نمی کرد. استفان پرسید:- زنده می مونه؟مت گفت:- مسئله زیاد جدی نیست. خوب می شه.استفان برگشت و به النا گفت که باید برود و گفت که این جا دیگر جای او امن است. النا دستش را گرفت و او را که می رفت نگاه داشت.- آره جای من امنه... همه اش به خاطر توئه.- باشه.لحن استفان بی احساس بود و چشم های او دوباره بی فروغ به نظر می آمدند. النا در حالی که دست او را می فشرد گفت:- فردا به من زنگ بزن.سعی کرد با نگاهش به استفان بفهماند که نگرانی چشم های او را خوانده و استفان به دست النا نگاه کرد که دستش را می فشرد. او هم انگشتان النا را گرفت و آهسته گفت:- باشه.نگاهشان چند لحظه در نگاه هم ماند و بعد استفان رفت. النا نفس عمیقی کشید و به سمت آدم های توی اتاق برگشت. عمه جودیت هنوز هم حواسش به لباس پاره ی او بود. و البته شنل اعیانی روی شانه هایش. بالاخره پرسید:- النا راستش رو بگو چی شده؟و بعد به استفان که در را بست نگاهی کرد. عمه جودیت می خواست بداند که آیا پاره شدن لباس کار استفان بوده.النا خنده اش گرفت، یک خنده عصبی اما خودش را کنترل کرد.- نه کار استفان نیست. استفان نجاتم داد.سعی کرد قیافه و لحنش جدی باشد. و بعد نگاهی به افسر پلیسی که پشت سر عمه جودیت بود کرد و گفت:- کار تایلر بود. تایلر اسمال وود.پایان بخش دوم9النا، کاترین نبود. کاترین دوباره از خاك برنخواسته بود. دوباره متولد نشده بود. استفان در حال رانندگی و بازگشت به مهمان خانه به این فکر می کرد که النا، النا است نه کاترین.درست بود که او به النا گفته بود یاد کاترین می افتد اما خودش می دانست که هر نفس النا و هر حرکت او با کاترین فرق دارد. استفان مدت ها به این چیزها فکر کرده بود. موهاي النا روشن تر از موهاي کاترین بود و ابروها و مژه هایش پرپشت تر بودند. النا تقریباً یک وجب بلندتر از کاترین بود. آزادانه تر رفتار می کرد و چندان وسواسی درحرکاتش نبود.حتی چشم هاي او هم که به خاطر آن ها یاد کاترین می افتاد، با چشم هاي کاترین یکی نبودند. چشم هاي کاترین درشت تر بودند و کنجکاوي کودکانه اي در آن ها دیده می شد و در خود نجابت یک دختر قرن پانزدهمی را داشتند، در حالی که چشمان النا همان اولروي استفان زوم کرده بودند، بدون ترس یا حیا. چشمان النا خمارتر بود طوري به او نگاه می کردند که کاترین هیچ وقت نکرده بود؛ با لذت و شور فراوان. در زیبایی، هر دو از بقیه دخترها سر بودند و هر دو استفان را در یک لحظه عاشق کرده بودند. اما اگر کاترین در شکار قلب او مثل گربه بود و با قلبش بازي می کرد. النا مثل یک ببر بود.عشقی وحشی و خطرناك به او داشت. وقتی داشت از کنار درختان افرا می گذشت دوباره خاطرات به سراغش آمدند. خاطراتی که نمی خواست به یاد بیاورد، اما نمی توانست جلوي آن را بگیرد. صفحه ي ذهنش ورق خورده بود و آن روز را جلو چشمان او گذاشته بود.آن روز کاترین سفید پوشیده بود. لباسی بلند از ابریشم داشت که آستین هایش بلند و آویزان بود و دستان ظریف او را درون خود مخفی می کرد. گردن بندي از طلا و مروارید به گردن داشت و گوشواره هایی از مروارید سفید درشت در گوشش کرده بود.با لباس جدیدش از همیشه زیباتر شده بود. پدرش سلیقه خوبی در خرید لباس داشت. کاترین دنباله دامن بلندش را در دست گرفته بود و خندان جلو استفان قدم می زد. زیر آن دامن زرد رنگ نازکی به پا داشت.- می بینی، این جا حروف اول اسم و فامیلم را با نخ طلا نوشته اند. پاپا گفتهبنویسند.صدایش آرام و آهنگین بود. دنباله دامن را رها کرد و دستش را روي کمرش گذاشت.- چی شده استفان؟ چرا نمی خندي؟استفان حتی نمی توانست پلک بزند. تصویر او را در آن جا با آن لباس سفید و گردن بند طلایی، انگار قبل از خلقت جهان کشیده بودند. انگار آن تصویر چکیده ي تمام زیبایی هاي آفرینش بود. اگر کاترین را از دست می داد، نمی دانست چگونه می تواند این جهانرا تحمل کند.استفان انگشتانش را در هم قفل کرد و گفت:- کاترین من چطور می تونم بخندم وقتی که...- وقتی که؟- وقتی که می بینم تو این قدر با دیمون گرم می گیري و صمیمی هستی. بالاخره توانسته بود حرفش را بزند. با لحنی پر از درد ادامه داد:- قبل از این که دیمون برگردد این جا من و تو هر روز با هم بودیم. پدرهاي مان راضی بودند و از ازدواج ما حرف می زدند. اما اکنون که روزها کوتاهتر می شوند و تابستان رو به اتمام است، تو خیلی از اوقاتت را با دیمون می گذرانی.اگر پدرم اجازه داده او این جا بماند فقط به خاطر تو بود، چون تو از اوخواستی. ولی چرا چنین درخواستی از پدرم کردي؟چشمان آبی کاترین به این مکالمه بی میل بودند.- من تو را می خواهم استفان، خودت که خوب می دانی.- پس چرا براي او پیش پدرم پا در میانی کردي؟ اگر به خاطر تو نبود حتماًدیمون را از خانه می انداخت بیرون.- می دانم اگر او مرا می انداخت بیرون تو راضی تر بودي برادر کوچک من!این صداي دیمون بود که از دم در می آمد. لحنش آرام بود اما وقتی استفان سرش رابرگرداند قدرت عجیبی را در چشمانش مشاهده کرد.کاترین گفت:- نه این طور نیست. استفان هرگز نمی خواهد که تو اذیت بشوي. دیمون نیشخندي زد و به سمت کاترین رفت.- شاید حق با تو باشد کاترین.لحن صدایش آرام و مکارانه بود:- اما برادر من در یک مورد حق دارد. روزها دارند کوتاهتر می شوند. تابستان دارد تمام می شود و به زودي پدرت تصمیم می گیرد که از این جا برود. نمی خواهد پاییز را در فلورانس باشد، مگر این که به دلیل خاصی بخواهد تواین جا باشی...«. مگر این که شوهرت در فلورانس باشد »هیچ کس این جمله را نگفت اما نتیجه ي منطقی حرف هاي دیمون همین بود. بارون خیلی به دخترش علاقه داشت و نمی خواست او بر خلاف میلش با کسی ازدواج کند. تصمیم با کاترین بود.حالا که موضوع عیان شده بود استفان دیگر نمی توانست ساکت بماند.- کاترین خودش می داند که بالاخره باید از پدرش جدا شود.اشاره ي استفان به راز کاترین بود. دیمون پرید وسط حرفش:- بله قبل از این که پیرمرد به دخترش مشکوك بشود. حتی بی خیال ترین پدرها بالاخره یک روز شک می کنند که چرا فقط شب ها سر و کله ي دخترشان پیدا می شود.درد و خشم در دل و سینه ي استفان می تپید. پس حقیقت داشت. برادرش هم آن راز را می دانست، کاترین راز را به او هم گفته بود.- چرا به او گفتی کاترین؟ چرا؟ در این آدم چه دیدي؟ او که غیر از لذت خودشبه چیز دیگري اهمیت نمی دهد، او چطور می خواهد تو را خوشبخت کند؟ او فقط به خودش فکر می کند.دیمون دوباره پرید وسط حرفش:- و این بچه چطور می خواهد خوشبختت کند وقتی از دنیا هیچ چیز نمی داند؟صدایش برنده و قاطع بود.- چطور می خواهد مراقبت باشد وقتی که هنوز دنیاي واقعی را ندیده. تو تمامعمرت را بین کتاب ها و تابلوهاي نقاشی بوده اي، بهتر است پیش همان هابمانی.کاترین با ناراحتی سرش را تکان می داد. لایه اي از اشک توي چشمان آبی اش جمع شده بود.- هیچ کدام از شما دو تا نمی فهمید. فکر می کنید من می توانم مثل یکی از همیندخترهاي فلورانس ازدواج کنم و همین جا بمانم؟ من مثل بقیه دخترها نیستم. چطور می توانم این جا بین این همه خدمتکار که تمام مدت پیش آدم هستند بمانم؟ چطور می توانم کنار آدم هایی باشم که تک تک حرکات من را زیر نظر دارند و می بینند که گذشت زمان روي من اثر ندارد؟ من هیچ وقت نمی توانم یک زندگی طبیعی داشته باشم. کاترین نفس عمیقی کشید و به آن دو نگاه کرد و بعد آهسته گفت:- هر کس بخواهد شوهر من بشود باید با نور آفتاب خداحافظی کند. باید تمام عمرش را در تاریکی و شب بگذراند.دیمون گفت:- پس باید کسی را انتخاب کنی که از تاریکی نترسد.هیجان زیادي در صداي دیمون بود. استفان تا به حال نشده بود ببیند که دیمون این گونه مشتاقانه در مورد چیزي حرف بزند.- کاترین به برادر من نگاه کن فکر می کنی بتواند با نور آفتاب خداحافظی کند. این بچه خیلی به زندگی معمولی وابسته است، به دوستانش، به خانواده اش، به وظایف و تکالیفش و به فلورانس. زندگی در تاریکی او را نابود می کند.استفان فریاد کشید:- دروغ گو. من هم به اندازه ي تو قوي هستم از تاریکی هم نمی ترسم و کاترین را بیشتر از دوستانم و خانواده ام دوست دارم.- از کتاب ها و نقاشی ها چی؟- از آن ها هم بیشتر دوستش دارم. به خاطرش همه چیز را کنار می گذارم. دیمون لبخند تلخ و زننده اي به او تحویل داد و سپس به سمت کاترین برگشت:- انتخاب کن کاترین. تو باید انتخاب کنی. دو خواستگار داري که هیچ کدامشانکنار نمی کشند. تو می توانی یکی را انتخاب کنی و یا هیچ کدام را. کاترین سرش را پایین انداخت. وقتی دوباره به آن ها نگاه کرد صورتش از اشک خیس بود.- تا یکشنبه به من وقت بدهید فکر کنم. و تا آن موقع مرا با سوال ها و حرف هایتان تحت فشار نگذارید.استفان سرش را تکان داد. او موافقت کرد و دیمون گفت:- و یکشنبه؟- و یکشنبه غروب من تصمیمم را اعلام می کنم. نزدیک غروب... در گرگ و میش نزدیک غروب...هاله ي خاطرات از پیش چشم استفان کنار رفت و او به خود آمد. هوا تاریک و روشن بود اما الان نزدیک سحر بود نه غروب. استفان غرق در افکارش تا این جا رانندگی کرده بود، تا لبه ي جنگل، نزدیک پل ویکري، پل مرموز ویکري که در آن سوي خود قبرستان قدیمی را جاي داده بود. دوباره فکرها به سراغش آمدند. او به دیمن گفته بود حاضر است همه چیز را به خاطر کاترین رها کند و همین کار را هم کرده بود. با نور آفتاب خداحافظی کرده بود و به شبپیوسته بود. به شکارچی شب ها تبدیل شده بود که زندگی را از دیگران می گرفت تا دررگ هاي خودش جریان داشته باشد. و شاید اکنون به یک قاتل زنجیره اي تبدیل شده بود. البته پیرمرد زنده می ماند و همه می گفتند که ویکی زیاد آسیب ندیده. از این حمله ي آخر چیزي را به خاطر نمی آورد. فقط یادش بود که چقدر احساس ضعف و نیاز داشت. یادش بود که چطور خودش را تا کلیسا کشانده و رفته تو ولی بعد از آن را به خاطر نمی آورد. کمی بعد با صداي جیغ النا به خودش آمده بود و به کمکش رفته بود، بدون آن که فکر کند چطور دوباره نیرو گرفته. النا... براي لحظه اي ترس و لذت در دلش جوشید. النا مثل نور آفتاب گرم بود و مثل شمع آرام بخش. اما ظریف و شکستنی نبود، آتشی در پشت نگاه هایش داشت و نیز زیر پوست سرد دستانش که مثل نقره سفید بودند.آیا استفان حق داشت عاشق او بشود؟ حالا که فکرش را می کرد می دید که علاقه ي او به النا چقدر خطرناك است. اگر دفعه ي بعد که نیازش بر منطق اش فائق می آمد النا در کنار او بود چه اتفاقی می افتاد. اگر نزدیک ترین شریان خون را در گردن باریک او می دید، اگر گرماي خون را زیر پوست او حس می کرد و اگر توحش او را وقتی در خود می کشید که با النا تنها بود چه می شد؟ قبل از آن که به او دست بزند خودش را می کشت. استفان فکر کرد قبل از آن که حتی ضربان او را حس کند خواهد مرد. از تشنگی خواهد مرد. از نیاز خواهد مرد و او هیچ گاه راز تلخ او را نخواهد فهمید. بالاي سر او آسمان داشت روشن می شد. استفان راه افتاد اما قبل از رفتن دوباره موجیاز نیروي ذهنیش را بیرون فرستاد و به دنبال منبع نیروي دیگري گشت، به دنبال دلیل دیگري براي حوادث داخل کلیسا گشت.چیزي پیدا نکرد. هیچ پاسخی در کار نبود. قبرستان قدیمی با سکوت خود به او می خندید.***النا از خواب برخاست. خورشید از پنجره به درون می تابید. گرماي آفتاب دم صبح را دوست داشت. حس می کرد از یک بیماري طولانی نجات پیدا کرده و یا امروز صبح روز کریسمس است و سال جدیدي را آغاز کرده. همه جاي بدنش کوفته بود. به دیروز فکر کرد، به استفان که نجاتش داده بود و به تایلر، آن کثافت مست. تایلر... به نظرش رسید تایلر دیگه نمی تواند دردسري درست کند. حالا که می دید استفان دوستش دارد همه چیز رو به راه بود. با همان لباسی که خوابیده بود از پله ها پایین رفت.از آفتاب که بالا آمده بود می توانست حدس بزند که خیلی زیاد خوابیده. عمه جودیت و مارگارت توي اتاق نشیمن بودند.- صبح بخیر عمه جودیت. و بعد پرید و مارگارت را محکم بغل کرد.- صبح بخیر مارگارت کوچولوي من، چطوري موش موشک؟او را از روي صندلی بلند کرد و دور اتاق در هوا چرخاند. مارگارت از خوشحالی جیغمی زد و بعد...- آه صبح بخیر رابرت.النا که اول متوجه حضور رابرت نشده بود کمی خجالت کشید. البته بیشتر به دلیل این که لباس مناسبی به تن نداشت. مارگارت را گذاشت زمین و دوید توي آشپزخانه.عمه جودیت رفت پیشش. زیر چشم هایش کمی گود افتاده بود ولی داشت لبخند می زد.- امروز صبح به نظر سرحال می آي؟- آره خیلی بهترم.النا دوباره او را بغل کرد. می دانست که کم خوابی و گود افتادن چشم هاي عمه جودیتبه خاطر اوست.- باید دوباره بریم اداره پلیس، براي قضیه تایلر.- آره خب.النا از یخچال آب پرتغال بیرون آورد و کمی از آن را براي خودش توي لیوان ریخت.- ولی می شه قبلش بریم خونه ویکی بنت؟ می دونم خیلی حالش بده مخصوصاًکه حرف هاش رو هم کسی باور نمی کنه.- النا تو باور می کنی.- آره باور می کنم.صداي النا آهسته بود و بعد انگار به یک نتیجه ي منطقی رسیده باشد خیلی متفکرانهگفت:- توي کلیسا واسه من یه اتفاق عجیب افتاد. البته فکر می کنم.رابرت از توي راهرو صدا زد:- النا، مردیت و بانی اومدن تو رو ببینن.لحن متفکرانه النا شکست:- آها بگو بیان تو.النا یک جرعه از آب پرتغال خورد و به عمه جودیت گفت:- بعداً براتون کامل توضیح می دم.مردیت و بانی دم در آشپرخانه ایستاده. خیلی رسمی و جدي به نظر می رسیدند. النا از رفتار جدي آنها تعجب کرد. صبر کرد تا عمه جودیت برود بیرون. النا سرفه ي کوتاهی کرد سپس سرش را انداخت پایین و به کاشی هاي رنگ و رو رفته ي کف آشپزخانه خیره شد. وقتی دوباره سرش را بالا گرفت و به آن دو نگاه کرد دید، که مردیت و بانی هم زل زده اند به کاشی هاي کف آشپزخانه. النا خنده اش گرفت:- من واقعاً خوشحالم که دوستایی مثل شما دارم.و بعد دستانش را باز کرد تا آن ها را در آغوش بگیرد.- می دونم که باید به خاطر حرف هام عذرخواهی کنم. دیشب خیلی رفتارم بد بودو هر چی بگین حق دارین. من واقعاً متاسفم. بانی در حالی که النا او را بغل می کرد گفت:- بایدم متاسف باشی. مگه ما لولو بودیم که دیشب ازمون فرار کردي؟مردیت هم گفت:- با کی هم فرار کردي؟ تایلر اسمال وود؟ از بین این همه آدم تایلر اسمال وودچرا؟النا در حالی که دیگر نمی خندید، با لحنی پیشمان گفت:- باشه. من می دونم خودم هم تاوانش رو دادم.کمی بعد بانی خندید و النا هم همین طور.- تاوانش رو دادي یا استفان سالواتوره رو به دست آوردي؟- واي اون ورود دراماتیک دیشب عالی بود وقتی با استفان اومدي تو خونه فکر کردم دارم خواب می بینم. چی شد، تعریف کن.- راستش خودم هم نمی دونم. یک هو سر و کله اش پیدا شد، مثل شوالیه هايقصه هاي قدیمی.بانی ادامه داد:- و شوالیه آمده بود تا از شرافت دوشیزه ي جوان دفاع کند اما بعدش چه اتفاقیممکن است افتاده باشد.مردیت گفت:- من یکی دو تا حدس می زنم ولی می خوام خودت بگی.النا که از آغوش آنها بیرون می آمد گفت:- همه اش رو براتون تعریف می کنم قبلش می آین با هم بریم پیش ویکی؟ میخوام باهاش صحبت کنم.بانی گفت:- نه! تا وقتی که داري لباس می پوشی و مسواك می زنی برامون تعریف کن. توي راه هم کلی وقت هست. تازه اگه یه ثانیه رو جا بندازي با دادگاه تفتیش عقاید رو به رو هستی.مردیت با لحنی رسمی گفت:- بله، ظاهراً کلاس هاي آقاي تانر جواب داده و بانی خانوم می دونه که تفتیشعقاید اسم یه فیلم یا یه گروه موسیقی نیست.بانی گفت:- من کله ي تو رو می کنم مردیت.النا خندید و بعد خوشحال و سرحال با هم به طبقه بالا رفتند. خانم بنت خسته به نظر می رسید. راه شان داد داخل و به سمت اتاق ویکی راهنماییشان کرد.- ویکی داره استراحت می کنه. دکتر گفته نباید فعلاً از تخت بیاد بیرون.راهرو خانه باریک بود. خانم بنت در اتاق ویکی را زد:- ویکی عزیزم چند تا از دختراي مدرسه تون اومدن.و بعد آهسته به النا و بقیه گفت:- فقط زیاد طولش ندین، چون دوباره حالش به هم می ریزه. آنها موافقت کردند و رفتند داخل اتاق خواب ویکی که با کاغذ دیواري آبی و سفیدشخیلی زیبا به نظر می آمد.ویکی دراز کشیده بود. روي تختش چندین بالش قرار داشت. به بدنش تا زیر گلو کرم آبی رنگی مالیده بودند. صورتش در کنار آن رنگ آبی سفیدتر دیده می شد. چشم هایش به سقف خیره بودند.بانی گفت:- دیشب هم همین طوري نگاه می کرد.النا رفت کنار تخت.- ویکی.ویکی هنوز به سقف خیره بود. اما النا می دید که ریتم نفس کشیدن او تغییر می کند.دوباره صدایش زد:- ویکی صدامو می شنوي؟ منم النا گیلبرت.النا برگشت و با نگرانی به مردیت و بانی نگاه کرد.مردیت گفت:- مثل این که یه مسکن قوي بهش دادناما خانم بنت چیزي در مورد دارو نگفته بود. النا اخم کرد و دوباره به سمت ویکی نگاه کرد و گفت:- ویکی منم النا. می خوام باهات در مورد دیشب صحبت کنم. من حرفاتو باورمیکنم و می خوام ازت بپرسم...- نه.ویکی خیلی بلند و سریع فریاد کشید. بدنش که مثل مجسمه ثابت مانده بود از جا کنده شد و دوباره افتاد روي تخت. سرش را مدام به چپ و راست می گرداند و با دستانش هوا را می شکافت و پس می زد.- نه... نه... نه...ویکی فقط جیغ می کشید.بانی گفت:- یه کاري باید بکنیم... خانم بنت، خانم بنت...النا و مردیت سعی می کردند او را روي تخت نگه دارند. ویکی مدام تکان می خورد وجیغ می زد تا این که خانم بنت آمد توي اتاق.- شماها باهاش چی کار کردین؟ویکی مادرش را بغل کرد و آرام شد و بعد ناگهان چشمانش دوباره گشاد شدند. با چشمانی کاملاً باز زل زد به النا.- تو هم مثل اونی، تو هم بخشی از اونی، تو هم شیطانی. و بعد دوباره شروع کرد به جیغ زدن.- اینو از من دور کنین.النا گیج شده بود:- ویکی من فقط اومده بودم که بپرسم...خانم بنت گفت:- به نظرم بهتره بري. همه تون برین، ما رو تنها بذارین. لحن او مثل هر مادر دیگري بود که بخواهد از فرزندش حمایت کند.- برین دیگه، نمی بینین چه بلایی سر دخترم آوردین؟النا چیزي نگفت و از اتاق بیرون رفت. مردیت و بانی هم دنبالش رفتند. از خانه که بیرون رفتند بانی گفت:- حتماً به خاطر داروهاشه. اصلاً نمی فهمید چی می گه.- دستاشو دیدي النا؟ وقتی با هم گرفته بودیمش من دستم روي دستش بود. عینیه تیکه یخ سرد بود.النا با تعجب سر تکان داد. همه چیز عجیب به نظر می آمد، اما نباید می گذاشت این چیزها روزي را که با زیبایی گرماي خورشید شروع شده بود سرد کند. سعی کرد درذهنش دنبال چیزهاي خوشحال کننده بگردد.- فهمیدم... مهمون خونه.- چی؟- به استفان گفتم امروز بهم زنگ بزنه. ولی چرا خودمون نریم مهمون خونهپیشش؟ خیلی از این جا دور نیست.بانی گفت:- فقط بیست دقیقه پیاده راه داریم تا اون جا. یعنی می ذاره اتاقشو ببینیم.النا گفت:- راستش من داشتم فکر می کردم شما دو تا پایین بمونین من تنهایی برم بالا. دو دختر دیگر با اخم به او نگاه کردند. شاید عجیب به نظر می رسید اما النا نمی خواست استفان تنهایی اش را با کس دیگري جز او شریک شود. بودن با استفان آن قدر خوب بود که می خواست مثل یک راز براي خودش نگه دارد.وقتی به مهمان خانه رسیدند و در زدند خانم فلاورز در را باز کرد. پیر زنی قد کوتاه و خمیده با پوستی پر از چین و چروك، اما چشمانی مشکی و براق داشت.- تو باید النا باشی. دیشب دیدم که با استفان رفتی بیرون. وقتی برگشت اسمتوازش پرسیدم.- شما منو دیدین؟ اما من که شما رو ندیدم.- نه تو منو ندیدي. چه دختر خوشگلی هستی عزیزم.و بعد لپ النا را کشید. النا با ناراحتی گفت:- ممنونم.اصلاً از حالتی که چشمان خانم فلاورز داشت خوشش نمی آمد. چشمانش مثل چشمان یک پرنده دائم باز بود. از پشت سر خانم فلاورز به پله ها نگاه کرد:- استفان خونه است؟- باید توي اتاقش باشه. البته اگه بال در نیاورده باشه و نپریده باشه.مردیت به النا گفت:- ما همین جا پیش خانم فلاورز می مونیم.بانی سرش را انداخته بود پایین و سعی می کرد نخندد. النا اخمی به او کرد و به سمت پله ها رفت. خانه، قدیمی و خیلی عجیب و شگفت انگیز بود. وارد اتاق خواب شد و در راه پله مخفی را باز کرد و از آن بالا رفت. پله ها زیر پایش در تاریکی حل شده بودند. النا در زد. صدایی از داخل اتاق استفان نمی آمد. اما بعد ناگهان در باز شد. النا با خودش فکر کرد که حتماً استفان هم مثل بقیه خسته به نظر خواهد رسید. اما اصلاً این طور نبود. استفان به خوبی از او استقبال کرد و گفت:- النا... النا...و بعد دوباره عقب رفت، درست مثل دیشب. النا دوباره احساس کرد استفان دارد از او دور می شود.- نه نمی گذارم ازم دور بشی.النا دستش را پشت سر استفان گذاشت و صورت او را به خود نزدیک کرد. براي لحظه اي استفان تامل کرد. انگشتان استفان توي گیسوان نرم النا فرو رفت. چیزي به جز استفان در دنیاي النا نبود. چند دقیقه بعد هر دوي آنها می لرزیدند اما نگاهشان روي هم ثابت بود. النا می دید که مردمک هاي استفان در این نور کم چگونه برق می زنند. چشم هایش کاملاً سبز بودند. حیرت زده به نظر می رسید و دهانش تقریباً باز بود.استفان محتاطانه گفت:- من فکر می کنم دفعه بعدي بهتره بیشتر مراقب باشیم وقتی که این کارو می کنیم. النا با تکان دادن سر موافقت اش را نشان داد. خودش هم گیج و حیرت زده بود. مردیت و بانی پایین منتظر بودند. بنابراین زیاد معطلشان می کرد اما... بعد از آن احساس زیبا احتیاج داشت که دوباره احساس امنیت را تجربه کند.النا زیر لب گفت:- دوستت دارم.و دستش را روي ژاکت پشمی نرم استفان کشید. ضربان قلب استفان را حس می کرد.- النا.لحن استفان نا امیدانه بود. النا سرش را بلند کرد.- چی شده عزیزم؟چه چیزي ممکن بود اتفاق افتاده باشد؟- چی شده عزیزم؟ منو دوست نداري؟استفان ناامیدانه می خواست بگوید من... که صداي خانم فلاورز را شنید که از طبقه پایین صدایشان می کرد.صداي خانم فلاورز خیلی ضعیف بود و انگار داشت روي چیزي می زد. مثل این بود کهبا پاشنه کفش روي حفاظ پله ها می کوبید تا جوابش را بدهند.- استفان، پسرم، پسرم.استفان آهی کشید و گفت:- بهتره برم ببینم چی می خواد.النا را رها کرد. چیزي از حالت چهره اش نمی شد فهمید. النا که تنها شده بود دستانش را روي سینه اش جمع کرد و لرزید. اتاق استفان خیلی سرد بود. چشمانش گوشه گوشه ي اتاق را کاوید و نهایتاً روي جا لباسی ماهونی که دیشبدیده بود ثابت ماند.«. صندوقچه »النا برگشت و به در که پشت سر استفان بسته شده بود نگاه کرد. اگر بر می گشت و مچش را می گرفت... او نباید این کار را می کرد اما همین الان هم داشت به سمت جالباسی می رفت. داشت از شدت کنجکاوي می مرد. انگشتانش در فلزي جعبه را لمس کرد و بعد آهسته در آن را باز کرد.در نور کم اتاق ابتدا جعبه خالی به نظرش رسید. النا خنده اي عصبی کرد. انتظار چه چیزي داشت؟ نامه هاي عاشقانه کارولین یا یک خنجر خون آلود؟ و بعد آن تکه پارچه ابریشمی را دید که در گوشه ي صندوقچه بود. بیرونش آورد و آن را بین انگشتانش گرفت. همان روبانی بود که توي قبرستان گمش کرده بود.چشمانش پر از اشک شد:- آه استفان...احساس شدید محبت سینه اش را به آتش کشید.- از همون اول، از همون اول تو منو می خواستی؟ آه استفان دوستت دارم. دیگر برایش مهم نبود که استفان عشقش را ابراز نکرده. حالا می دانست که استفان هم اورا می خواسته. صدایی از بیرون شنید. فوراً روبان را سر جایش گذاشت و درصندوقچه را بست. به سمت در چرخید و چشم هایش را پاك کرد.النا با خودش گفت:- مهم نیست که تو عشقت رو به زبون نمیاري. مهم نیست که احساس قلبی ات رونمی گی. من به جاي هر دو مون این عشق رو فریاد می زنم.
:: موضوعات مرتبط:
رمان خاطرات یک خون اشام1(بیداری)