سلام من پریسا نویسنده و مدیر وبلاگ هستم امیدوارم از وبم خوشتون اومده باشه لطفا هر نوع درخواستی در زمینه ی رمان داری بگید تا رسیدگی کنم راستی به چند تا نویسنده و مدیر نیازمندم هرکسی که دوست داره نویسنده بشه از بخش نظرات بهم یه نظر خصوصی بده و ایمیلش رو بفرسته تا نویسندش کنم
شمارنده
   

رمان های درخواستی

رمان آوایی بین عشق و نفرت قسمت آخر
سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 11:47 | نوشته ‌شده به دست pāřýşà | ( )

صبح که بیدار شد سر درد فجیهی داشت... یادش اومد دیشب یا رامین یه چیزی کشیدن که اتفاقا بعدش حال خوشی داشت و خوب بود... بلند شد و رفت دستشویی یه نگاهی تو آینه به خودش انداخت زیر چشماش پف داشت و چشماش قرمز شده بود...به خودش گفت حتما زیاد خوابیدم اما همش برای کشیدن شیشه بود... اثرای بدتر از این داشت که به مرور مشخص میشد...
یکبار دیگه همه دوستا به رامین پول دادن و یه پک دیگه از اون مواد دیشبی خواستن و مشغول شدن...

......
نادیا بیدار شد و داشت تکالیفش و انجام می داد امروز مدرسه ها تعطیل بود آخه تاسوعا بود... مامانش با باباش خونه درساش و انجام داد و بازم با اینکه خیلی غمگین بود و دلش شکسته بود اما باز از حمید بی خبر بود... دلش دووم نیاورد اس ام اس داد... 
اوا: سلام... حمید خوبی گلم؟
حمید: حمید تو حال خودش نبود تو آسمونا بود یا به قول خودشون معلق تو فضا...بازم که اینه...پوست کلفت... واسش نوشت چطوری ج ن د ه خانم؟
آوا از چیزی که می خوند شاخ دراورد...یه باره و چهار باره اس ام اس و خوند واقعا نمی فهمید چی شده یا چکار کرده بی اراده اشکاش اومده و گفت: خدایا تو شاهدی؟ اینه دنیای عاشقا؟ نمی خوام عاشق باشم... آره خدایا کمکم کن...
واسه حمید نوشت چی میگی؟ حواست هست؟ اس ام اس و اشتباه فرستادی مگه نه؟
حمید یه نیش خند زد و نوشت نه واسه خودت نوشتم... می دونی آوا هوست و دارم هوسم چسبیده به تو کی میای خونمون؟ 
حمید اگه حال عادی داشت هیچ وقت مستقیم این حرفارو به آوا نمی زد و یه جور دیگه پیش میرفت و آوا هم اگه می دونست حمید مشکل داره شاید به دل نمی گرفت و تو این موقعیت با اون حالش به حمید اس ام اس نمی داد...
آوا گوشی و انداخت کنار و رو به آسمون گفت: ملیکا صدام و میشنوی آره؟ داری نگام می کنی؟ حالا می فهمم چرا از این دنیا بریدی؟ به تو هم ازن حرف زده بود؟ رفت سمت میز تحریرش... کاتر و برداشت و گذاشت رو شاهرگش یکم فشار داد, یکم دیگه... زده نمیشد شایدم آوا جرعتش و نداشت... دو باره فشار داد رگش زده نشد حرصش گرفت بغض داشت خفش می کرد یهو یه خط محکم کشید رو رگ دست چپش زخم شد ولی زخم سطحی, رفت جلوی آینه به خودش خندید و گفت:
آوا: اینکارم جرعت می خواد که من ندارم آره من مال این حرفا نیستم... من یه دختر بی اراده ام که حتی نتونست به یه وصیت عمل کنه ... و رفت حموم یکم اون زیر گریه کرد و اومد بیرون... موبایلش زنگ می خورد... تیسا بود... جواب داد...
سلام خوبی؟
تیسا : مرسی شناختیم؟
آوا: آره شمارت سیو بود...
تیسا: اها ... کجایی ؟
آوا: خونه... 
تیسا: من کرجم... خونتون کرج بود دیگه؟ میشه بیای بیرون؟
اوا: الان که ساعت یک بعد ازظهره من ظهر تاسوعا بیرون نمیرم...شب با مامان دوستم میرم بیرون...
تیسا :یعنی نه الان نه شب نمیشه با من بیا بیرون؟
آوا: نه گلم شرمنده...
تیسا با یه صدای ناراحت گفت باشه آوا جون مزاحمت نمیشم...
آوا: قربونت گلم مراحمی..پس فعلا خداحافظ...
همین که گوشی و قطع کردن آوا یه فکری به سرش زد... شماره تیسا و گرفت...
دوباره سلام و احوالپرسی و بعد گفت: 
آوا: خودکار و کاغذ داری؟
تیسا: آره چطور...؟
ببینم یه ادرس میدم بهت بنویس بده به یا تاکسی...پارسی بلدی بنویسی؟
تیسا: نه من بلد نیستم که ایرانی بنویسم که... 
اوا: باشه خوب فینگلیش بنویس بعد خودت واسه راننده بخون بگو بیارتت به این آدرس و بعدم آدرس خونشون و داد... یه لباس مرتب و پوشیده انتخاب کرد و برای اینکه مطمئن شه باباش اینا خونه نمیان ززنگ زد و دختر عمش گفت که مردا رفتن سر حلیم و دارن نوبتی هم میزنن و نمی تونن از سرش برن کنار...بعد بساط پذیرایی و اماده کرد... یک ربع بعد بود که تیسا زنگ زد و گفت رسیده اوا در و براش باز کرد و تیسا اومد بالا به هم دست دادن و آوا تعارفش کرد نشست...
خوب خوبی؟ چکارا می کنی؟ قضیه موندنت تو ایران چیه؟
تیسا: چند بار می پرسی خوبم؟ تلفنی که گفتم همه چی okaye…
آوا: خوب رسم ایرانیاست اول هر حرفی حال طرف و میپرسن!!!! نگفتی قیه ایران موندنت چیه؟
تیسا: هیچی والام... یه ممدتی خواستم موند برای حقیقات من از استادم قبول کرد راجع به کل ایران یا اگر نشد حداقل 10 شهر مختلف بشه... به طور جامع تحقیق کرد و براش برد به همراه عکس و توضیح کامل... 
آوا: او پس حسابی کار داری... حالا مگه چقدر می خوای بمونی که خونه بگیری؟ خوب برو هتل...
تیسا: نه خونه بگرم بهتره چون 4 ماه باید بمونم...
آوا» او خیلی زیاده پس بهتره خونه بگیری...راستی ناهار خوردی؟
تیسا: نه هیچی... 
آوا: منم نخوردم الان تن ماهی باز می کنم...
فوری بلند شد از فریزر ناگت مرغ درآورد و از کابینت تن ماهی آورد ناگتا رو گذاشت سرخ شه... چند تا گوجه جدا سرخ کرد و تن ماهی هم جدا داغ کرد و یه میز دو نفره چید و راستین و صدا کرد که با هم یه چی بخورن...
آوا: ببخشید دیگه دیر فهمیدم مهمون دارم وگرنه یه چیز بهتر درست می کردم...
تیسا: نه بابا خیلیم خوبه همه چی...
نشستن و خوردن و تیسا خودش پاشد ضرفا رو بشوره و هر چی آوا اصرار کرد بی فایده بود چون مرغ تیسا یه پا داشت.... ضرفا رو شستن و آوا طبق عادتش که بعد از هر وعده نسکافه می خورد دو تا نسکافه ریخت و مشغول خوردن شدن... ساعت نزدیکای سه بود که کلید تو در چرخید آوا فهمید یا مامانش یا بابشه... شانس آورد در و از داخل قفل کرد آروم و تند تند به تیسا گفت بره تو اتاقش لیوانارو هم داد دستش قایم شه و رفت در و باز کرد ... باباش بود...
اوا: سلام خوبید؟ ببخشید دیر شد دستشویی بودم...
بابا: مرسی... آره نمیای بریم خونه مامان جون؟
آوا: نه بابا قراره بابای ملیکا میاد دنبالم می خوام باهاشون برم بیرون...
بابا: آها باشه مراقب باش... راستی یه قرص سرما خوردگی بخور...
آوا: چرا بابا من که سرما نخوردم؟
بابا: داری سرما می خوری رنگت شده عین گچ دیوار!!!
آوا به روی خودش نیاورد که ترسیده گفت باشه بعد گفت بابا چرا داری دور خودت می چرخی؟ چی می خوای...
بابا: شکر می خوام مامانت نذر کرده یادش رفته ببره... ظرف یه بار مصرفم خون ماست...
آوا بعد از اینکه وسیله ها رو داد به باباش باباش و بدرقه کرد و رفت...
تیسار و صدا زد و گفت تیسا بیا بیرون...
تیسا ریلکس اومد بیرون گفت: قضیه چی بود؟
آوا نفسش و داد بیرون و گفت هیچی عزیزم... 
بیا بشین بازی کنیم...
بعد از تاسوعا و عاشورا اولین بار بود حمید و میدید اما حمید بازم ازش می خواد بیادخونشون... اوا بهش می گه چرا لاغر شدی چقدر تغییر کردی داره از نگرانیش براش حرف می زنه اما اون می گه به تو ربطی نداره اون یه چیز دیگه می گه... و آخر سر آوا سر اینکه گفتچرا ناراحتی با دنیا بحثت شده یه مشت تو قفسه سینش نصیبش شد...
آوا: می دونی چیه حمید از خدا می خوام به روزی برسونت که همعه دلشون به حالت بسوزه... اگه هم کاریت نکرد اشکال نداره اون دنیایی هم هست حساب من و همه دخترا و ملیکا که به خاطر تو الان زیر یه خروار خاک خوابیده باشه اون دنیا...و بعد راش و گرفت رفت...

حمیدم کمی نگاش کرد و وقتی از کوچه دور تر شد یع نیشخند زد و گفت دوباره بر می گردی و خلاف جهت اوا حرکت کرد...
آوا با خودش حرف میزد و می گفت از سگ کمترم اگه اسمت و بیارم حاظرم بمیرم و دیگه خار و ذلیل تو نباشم... و کولش و رو کولش جابه جا کرد و قدمهاش و تند تر کرد..رسید خونه زنگ و زد مامانش در وباز کرد با اعصابی داغون رفت تو...بلند سلام داد داشت میرفت سمت اتاق که یه صدای آشنا شنید... این صدای لهجه دار و میشناخت صدای تیسا بود...
برگشت... رفت جلو با تعجب و یه علامت سوال بالا سرش نگاه کرد...
آوا: سلام خوبی> اینجا چه کار می کنی؟
مامان آوا از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
خونه ای که می خوان بخرن آپارتمان روبه رویه ما هست و یکم از نقاشیش مونده حدود یه هفته کار داره می خواست بره هتل اما بابا ازش خواست این یه هفته رو پیش ما بد بگزرونن...
تیسا: خواهش می کنم... اختیار دارین...
آوا: چه جالب...خوبه... خوش اومدی... من برم لباسام و عوض کنم میام پیشت...
آوا لباساش و عوض کرد و داشت تو آینه به صورتش نگاه می نداخت لنزاش و ورداشت و به خودش گفت هر چیزی لیاقت می خواد گلم... تو مثل یه سیب سرخ بودی دستای چلاغ حمید... خودش نخواست... خیلی براش کوچیک شدی خیلی خودت و خار کردی... دندت نم حالا شده بمیری هم باید فراموشش کنی... فهمیدی اوا؟ حمید باید فراموش شه... جنس مذکر یعنی دردسر...پس دردسر تو زندگیت راه نده... تنهایی برای خودت عشق و صفا کن... در ضمن یاد بگیر با مشکلات مقابله کنی راه حل براشون پیدا کنی نه ازشون فرار کنی ادامه تحصیل تو اونور یعنی فرار کردن از احساست از جایی که حمید هست از مشکلاتت...حالا هم دهنت کف نکرد انقدر حرف زدی؟ بهتره بری بیرون مهمونت تنهاست...
روسری سرش کرد و رفت بیرون قدم که میزاشت انگار دنیا زیر پاش بود یه حس خوب داشت... رفت و نشست کمی با تیسا حرف زد و با هم گفتن... آوا تلوزیون و روشن کرد اخرای اذان بود تیسا چند تا صلوات فرستاد یه چیزایی زیر لب گفت که آوا متوجه نشد و بعد بلند شد و اجازه خواست برای وو برای نماز خوندن...اوا اول تعجب کرد اما بعد یادش افتاد که تیسا مسلمون واقعی بود و راجع به دینش مذهبش و تاریخش خیلی جدی... آوا هم بلند شد برای نماز خوندن... نمازشون که تموم شد اوا متوجه یه موضوعی شد که براش خیلی جالب بود...
رو کرد به تیسا و گفت:
آوا: درست متوجه شدم , یا اشتباه کردم؟ نمازت و طبق عادت همه مردا همونجور که باید باشه کمی بلند تر خوندی اما یه لحظه که اومدم تو اتاق چادرم و بردارم شنیدم که فارسی می خوندی...
تیسا: آره بابا بهم یاد داد به زبون خودم زبان پارسی و به ففرهنگ خودم احترام بزاریم... از 8 سالگی بابا نماز خوندن و به من یاد داد و بهم فهموند هر کسی به راه خودش و زبون خودش با خداش حرف میزنه... حضرت محمد(ص) عربی بود به همین دلیل عربی با خداش حرف میزد... تو کشوری که من زندگی می کردم مردم به زبون خودشون انگلیسی یا آلمانی به خداشون درد و دل می کردن یا شکر گزاری داشتن... اگه قرار بود منم عربی بخون و تقلید کنم که خدا چیزی به اسم ترجمه فارسی و نمی نداخت تو ذهن مردم و تا عملیش کنن یا چند تا ملل یا بون های مختلف نمی آفرید...من نمی گم بسم الله الرحمن رحیم چون عربیه , می گم به نام خداوند منّان چیزی که جدم می گفت چیزی که کوروش بزرگ می گفت...چیزی که هر ایرانی باید بگفت...
آوا کمی رفت تو فکر... حرفای تیسا همش درست بود... اما هر کسی برای وارد مسیر درست و بهتر شدن فرصت می خواست کم کم باید مسیرش و عوض کنه واقعا درست می گن که کسی که از دید من و تو شاید خیلی مشکل داشته باشه از من و تو بهتر می فهمه اوا فکر می کرد با یه غربی به تمام عیار طرفه اما کسی که تو غرب و جایی بزرگ شد که همه از ش بد تعریف کردن تونست با حرفاش ذهن اوا رو درگیر کنه برای یه زندگی بهتر...
وقتی باباش اومد همگی با هم و دور هم با خند و دلی خشو شام خوردن و بعد از شام بعد از یه منچ چهار نفره رفتن برای خواب و تیسا هم تو ااقی خوابید که براش در نظر گرفته شد...
اوا رفت تو اتاق یکم ته دلش حمید و می خواست دستش تا چند سانتی گوشی می رفت اما نمی خواست اس ام اس بده... بلند شد رفت پشت پنجره یکم به آسمون نگاه کرد... پر از ستاره بود... یه ستاره که تنها یه گوشه بود و نشون کرد و یکم دیگه نگاش کرد... بهش گفت تو ستاره منی... می دونی چرا انتخابت کردم؟ چون تو هم مثل من تنهایی...می خاوم باهات درد و دل کنم گوش میدی؟ آخه من که کسی و ندارم یه ملیکا بود که اونم الان یه جایی دور و ور تو نشسته شایدم خودت باشی...کسی در اتاقش و زد برگشت و گفت بفرمایید...
تیسا در و باز کرد و گفت: میشه بیام تو...
اوا شالش و سرش کرد و در و کامل باز کرد و گفت: آرهبیا تو...چیزی لازم داری...؟
تیسا نشست رو تخت و گفت نه... فقط خوابم نمیبره... داشتم کمی فکر می کردم... 
آوا: فکر ؟ چیزی فکرت و مشغول کرده؟ مشکلی داری با بابا در میون بزار می توه کمکت کنه...
تیسا: نه نه مشکلی ندارم... اوا امیدوارم حرفی و که میزنم نزاری رو حساب فضولی کردنم... ببین من مثل دوستتم... یعنی رو من به عنوان یه دوست حساب کن... احساس می کنم مشکلی داری...روزی که دیدمت دیدت به دنیا یه جور دیگه بود از در کنجکاوی با یه انرژی کامل و با روحیه و عزم راسخ راجع بع همه چی حرف میزدی خنده هات از ته دل بود...اما حالا احساس می کنم پژمرده شدی... احساس می کنم خنده هات از ته دل نیست... وقتی واست راجع به قشنگیه دوست داشتن و طبیعت یا هرچیز دیگه حرف میزنم یه نیشخند که نشون میده هیچ کدوم و باور نداری کنج لبات میشینه...می خوام زندگی و باور کنی و با مشکلاتت مث دشمنت رفتار نکنی... آوا من مطمونم تو یه مشکلی داری و امیدوارم زودتر حلش کنی ولی بدون اگه با مشکلت مثل دوستت رفتار می کردی الان انقدر نشکسته بودت که اینجوری بغض کنی و چشمات تر بشه...اگه کمکی خواستی و از دستم بر میومد مطمئن باش کوتاهی نمی کنم...
و بعد بلند شد که بره...
آوا: یکی از جنس تو من وبه اینروز انداخت اونوقت یکی از همون جنس به من میگه رو کمکش حساب کنم... دیگه چه اعتمادی داشته باشم که وسط راه دستت و ول نکنی و بری ؟ الان می گی دوست اما وسط راه میشی دشمن...
تیسا: برگشت و رو تخت نشست و گفت: همه ادما به یه چشم دیده نمیشن... همه دلا از سنگ نیست...اگه قرار باشه به همه بی اعتمادباشی که دیگه شن رو شن بند نمیشه...
آوا: منظورت سنگ رو سنگه؟ و یکم خندید...
تیسا: سنگ و شن نداره حالا اصلش اونیه که تو گفتی... 
دوباره بلند شد و گفت همیشه وقتی با یه نفر همراه میشی بهش اعتماد کن چون اگه اعتماد نباشع اون راهی که در پیش دارین موفقیتی نصیبتون نمی کنه و همیشه یادت باشه تو اون راه اگه نفر قبلیت ولت کرد و رفت تنها نیستی خدا کنارته... رد پا می خوای؟ رد پاییه نفر تو راهی که تو میری هست؟ فکر نکن اون رد پای تو که میبینی... نه اون ردپای خداست دیده تو سختته توان ادامه دادن نداری تورو رو دوشش گرفته...
بعد از رفتن تیسا آوا کمی فکر کرد و در آخر یه لبخند به رنگ امیدواری زد و با خیال و خاطری راحت خوابید...
از تو قفس درآوردش... تو این مدت خیلی کم پیش میومد بهش سر بزنه و فقط مامانش ازش مراقبت می کرد در صورتی که ملیکا خیلی بهش میرسید... نگاش کرد و یکم با انگشت اشاره کشید رو پیشونیش...
آوا: ناقلا جونم ببخشید بهت کم رسیدما ازین به بعد بیشتر پیشتم... خوب ببین برات کاهو اوردم اونم ازون خوشمزههاش... بیا بخور...

تیسا چه کار می کنی؟ خوب میلش نمیشه به زور نگیر جلو دهنش.
آوا: این خرگوشه دوستمه یادگاری دادتش به من... اسمش ناقلاست واقعنم ناقلاستا... یه مدتی دور و برش نبودم...اما حالا دیگه می خوام بهش برسم..گناه داره قربونش برم...
تیسا : چقدرم ناز و قشنگه...
آوا: آره خیلی راستی تیسافرین بابت حرفای دیشبت ممنون خیلی حرفای قشنگی زدی همش مفهمی واسه زندگیه بهتر بود...یکم رنگ نگام عوض شد و بقیشم نیاز به فرصت دارم...
تیسا: من فقط حقیقت گفتم حرفایی که یه روز وقتی به یه همدل و همدم نیازم بود بابام واسم گفت...
آوا: خیلی دلم می خواد بابات و ببینم... مثل دو تا دوست با هم می مونید فکر می کنم بابات خیلی جوون باشه ...
تیسا: 56 سالشه... بابام زنده دله... اتفاقا دل به دل لوله کشی هست... چون انقدر ازت تعریف کردم که بابا دلش می خواد از نزدیک ببینتت هر چند عکستم دیده اما میگه از نزدیکش چیز دیگست...
آوا خندید و گفت لوله کشی یعنی چی؟
تیسا: یعنی اینکه تو به چیزی فکر می کنی که منم فکر می کنم و قتی که من و تو تو یه چیز هم عقیده باشیم... مثلا من دلم تنگه تو میشه تو هم دلت تنگِ من میشه... فهمیدی؟
آوا: این و که از اولم می دونستم ... این دل به دل لوله کشی و کی بهت یاد داده؟
تیسا: اها... این و یه ایرانی به آنجلا یاد داد آنجلا هم به من یاد داد ...
آوا: و تو هم به من یاد داد...
تیسا» ای دروغ بگو... تو که گفتی بلد هستی...
آوا: آره اما اصلش دل به دل راه دارت نه دل به دل لوله کشی پس من این مدل و از تو یاد گرفتم دیگه...
تیسا: آها آره دیگه ...پس اصلش میشه دل به دل راه داره...
راستی آوا میشه رفت اینجا چند تا جای گردشی تفریحی رو بهم نشون داد؟ بابات ناراحت نمیشه؟
آوا: نه من همین امروز رفت مدزسه برگشت... بعد با تو رفت چند تا جای گردشی بابا ناراحت نشد اگر هم ناراحت شد خودش همرامون اومد...
تیسا: ادای من و در میاری بزنم کلت مغزت بیاد بیرون هر چند مغزی نداری...؟
آوا: ا تو هم بلد بودی... من مغز ندارم... اصلا باهات قهرم...
بعدم با یه حالت قهر سرش و چرخوند و هر چی تیسا صداش کرد بر نگشت... بعد اوا یهو صدای در شنید برگشت دید تیساست که رفت بیرون...
آوا: چه بی احساس خوب دوبار اصرار می کردی... شونش و انداخت بالا و گفت هر جور راحتی و بعد به گوشیش یه سر زد ببینه کسی زنگ زده یا اس ام اس داده یا نه... با اینکه می گفت حمید باید فراموش شه اما ته دلش منتظر بود شاید اس ام اس بده



 

**********************************************
 


حمید از روزی که شروع بع کشیدن شیشه کرد دیگه نتونست بزاره کنار و هر دفعه می گه دفعه آخرمه و می کشه به این امید که مثل دفعه اول بهش لذت و مزه بده... اما هیچ لذتی بعد از کشیدن به اندازه لذتی که اولین بار برد نمیشه... همشم به خودش تلقین می کنه که اعتیاد نداره اما بیشتر سمتش کشیده میشه... اعصابش خیلی ضعیف شده... به همه با دید منفی و شک نگاه می کنه...حوصله کسی و نداره خوابش کم شده و سخت خوابش میبره... با این حال گاهی اوقات منتظر اس ام اس آوا هست و در عجبِ که چرا این دختر مثل اولا نیست... از دنیا هم که خبری نداره طبق معمول بابای دنیا گوشیه دنیا و گرفته و به بقیه دخترا هم گفته فعلا بهش زنگ نزنن... به گوشیش نگاه کرد و تردید داشت شماره بگیره اما بلاخره شماره رو گرفت و گفت بار آخره وبعد با مواد فروش قرار گذاشت اما اندفعه در خواست یه بسته نکرد و درخواست 4 بسته داشت...
خودشم نمی دونست این یه ذره مواد چه بلاهایی که سرش نمیاره...


 

.................................................. .................................................. ............................


امروز پنجشنبه بود و تعطیلیه پیشای تجربی... آوا حوصلش سر رفته بود دلش گرفته بود اما تیسا نبود که باهاش درد و دل کنه تیسا نبود که با حرفاش بهش روحیه بده و امیدوارش کنه...
اما خوب هنوز از دیروز که آوا محض لوس بازی سرش و برگردوند و تیسا جدی گرفت اشتی نکردن و دیگه تیسا نیومد باهاش حرف بزنه...
رفت و نشست یکم آهنگ گوش بده... آوا عاشق صدای ناصر صدر بود به خاطر همین آلبومش رو play کرد...






 

عاشقی کار تو نبود , من عاشقت بودم و بس, تو همه احساس من و کشتی گلم پای هوس...


بهش بگین بی خبرم بپرسین عشقمون چی شد؟


چشم سیاش طرز نگاش حجم و حیاش مال کی شد؟


اونی که تازه اومد و توی دلم خاطره شد


بهش بگین با رفتنش کار دلم یکسره شد


اونی که تازه اومد و توی دلم خاطره شد


بهش بگین با رفتنش کار دلم یکسره شد


پر زد و رفت حتی برام خط و نشونم نکشید


رفت و نشست رو شونهء اونکه به فکرم نرسید


پر زد و رفت حتی برام خط و نشونم نکشید


رفت و نشست رو شونه اونکه به فکرم نرسید


بهش بگین همین روزا توی دلم می کشم


خدا نیاره اون روز و بیفته چشمم تو چشش


دیوونه بود اما منم دیوونه تر از عشق اون


قلبم و زد به نامش و پر زد و رفت از آشیون


دیوونه بود اما منم دیوونه تر از عشق اون


قلبم و زد به نامش و پر زد و رفت از آشیون


قلبم و زد به نامش و پر زد و رفت از آشیون


بهش بگین بی خبرم...







بی اراده اشکاش اومد... یکم گریه کرد و سبک شد... 

صدای زنگ اومد رفت در و باز کرد... جلوش یه دسته گل ظاهر شد چقدرم قشنگ بود... اول یه دایره با قطر شاید 5 سانت بود که سه تا شاخه گل رز سفید بود بعد دورش دو ردیف گل رز آبی بود دور اونا سه ردیف رز سیاه و دورشونم یه رمان سفید بود... خیلی ناز بود واقعا هموون چیزی بود که اوا دوست داشت...
تیسا: بازم نمی خوای باهام حرف بزنی ؟من نمی گم ببخشید چون حرفم فقطیه شوخی بود اما برای اینکه از دلت در بیارم امیدوارم این گلای قشنگ و بیشتر از این منتظر نزاری و بگیریشون تا برن پیش صاحب زیباشون...
آوا: دیوونه من از دستت ناراحت نشدم فقط خواستم کم لوس بازس در بیارم حالا بیا تو وای دستت درد نکنه خیلی قشنگه... چقدر خوش سلیقه ای....
قشنگه نه؟ خیلی قشننگه... من عاشق اینجام... هر وقت میاییم اینجا بابا اینا اونجا میشینن و من تنها میام اینجاها... خیلی رویاییه... به خصوص مهِ کمی که از اینور تا اونور کشیده شده...
تیسا: دختر چقدر هیجان زده شدی... بشین انقدر نچرخ دور خودت سر گیج میره...آره فوق العادست جون میده واسه عکس گرفتن... میشه سوژه عکسام کنار طبیعت باشی؟

آوا: یکم فکر کرد و گفت آره حتما چرا که نه... و دراز کشید رو چمنا و به پهلو شد و دستش و گذاشت تو آب... و گفت:
برو سر پل از روبه رو ازم عکس بگیر....
تیسا گرفت و گفت وای آوا انگار تو هم یکی از اجزای زیبای طبیعتی... عالیه خیلی قشنگه… 
بعد از چند تا عکس گفتن تیسا گفت اوا میهش فقط یکی از فیست بگیرم...
آوا: اون وقت این کجای طبیعت توش جا داره...؟
تیسا: نه می خوام داشته باشم ... بعدم گفتم که تو انقدر لطیف و نابی که آدم با یه تیکه از طبیعت اشتباه می گیرتت...
آوا: اوهو چی شد... الان بمب احساس و ترکوندی نه؟
تیسا: بمب؟ نه به جَدَم من بم نداشتم...
:آوا: ای بابا تو هم که دو هزاریت 5هزاریه... راستی تیسا دقت کردی هول میشی همه جمله بندیات اشتباه میشه.... دقت کن پسر... 
خیلی خوب بیا از کلوز آپمم بگیر بریم پیش مامان اینا زیادی اینجا بمونم بعدا بابا حسابی بهم گوش مالی میده...
تیسا: اوه یه غیرت دیگه... می گن مرد ایرونیه و غیرتش...
اوا: آره آفرین درسات و خوب خوندیا حالا بنداز بریم...

……………….

بعد از کلی بازی و سر و صدا بلاخره رفتن خونه... اوا انقدر خسته بود که دووم نیاورد و بدون اینکه دوش بگیره رفت که بخوابه...
و تیسا شد کمک دست مامان آوا و هرچی هم بهش گفت که کمک نمی خواد و بره استراحت تیسا قبول نکرد...
مامان آوا تو دلش فکر می کرد چه پسر حلالی... حتی تا حالا نشده یه نگاه چپ به دخترش که هر پسری و از راه به در می کنه بندازه... احسنت به پدر و مادرش با این تربیتشون....

***********************

اوا بیدار شد یه نگاه به ساعت انداخت ساعت 8 شب بود رفت یه دوش 5 دقیقه ای گرفت و رفت بیرون.... تیسا خواب بود و مامانش تو اتاقشون دراز کشیده بود و باباشم برای انجام کاری رفته بود بیرون...
رفت تو اتاق تیسا, یه نگاهی انداخت یه بلوز دید که یه جا پرت شده معلوم بود کثیفه و باید شسته شه اون و برداشت خواست برگرده بره بیرون که یه دفتر رو میز کنار تخت تیسا نظرشو جلب کرد به دفتر ساده که روش برگ و ورق آتیش زده روشن بود...
آروم رفت و دفتر و برداشت اولین صفحه رو باز کرد فینگلیش نوشته بود... 



 

به نام خداوند منان... به نام یگانه خدای یگانه پرستان و به نام خدای عشاق...



 

می نویسم تا بدانی می نویسم تا بخوانی


 

می نویسم از وجودم


 

می نویسد تار و پودم...




خدایا می بینی آدمی که دلش و جایی جا میزاره شاعرم میشه البته برای خودش نه برای بقیه... خدایا فکر کنم عاشق شدم...عاشق بد کسی شدم شاید از بین هزاران نفر توجهش به من جلب شه... من عاشغ نغمه بهاریتم من عاشق طبیعت زیبات و رنگارنگشم...من عاشق کسی شدم که با دستای هنرمندت ساعتها براش وقت گذاشتی..... تنهام نزاریا... دلم پیشش موند نتونستم پسش بگیرم.....

آوا براش جالب شد پس تیسا عاشق شده... ورق زد رفت صفحه بعد...


به نام تو...
خدایا جذابیتش فوق العادس, فکر نکنی عاشق صورتش شدما نه اصلا می دونی که من ظاهر بین نیستم اما تو چند دقیقه ای که باهاش حرف زدم سادگی از کلامش, از صورتش و از چشماش می بارید...دلم و لرزوند....الان عکسش و بزرگ کردم و گذاشتم تو اتاقم... کاش بشه دوباره از نزدیک ببینمش... اگه دوباره دیدمش میام سراغ این دفتر وگرنه دیگه هیچوقت این دفتر و باز نمی کنم... آغاز این دفتر آغاز عاشق شدنم بود و دوست دارم پایانش یا ادامشم به همین صورت پیش بره...


آوا ورق زد یه نگاه سرسری انداخت دید بازم نوشته داره پس یعنی تونسته دوباره عشقش و ببینه... دوباره شروع کرد به خوندن...

نوشته بود


به نام گویای راستی ها...
می دونم قول دادم تا وقتی که دوباره ندیدمش ننویسم اما خوب انقدر هیجان دارم که نمی دونم می خوام چکار کنم...
یه عکس ازش داشتم به بابا نشونش دادم بابا زد پشتم و گفت مبارکت باشه پسرم برو دنبالش اگه جفت روحت بود... اونوقت دیگه واقعا مبارکت... خبر کن منم بیام...
من دارم بر می گردم ایران... هم دنبال عشق زندگیم هم برای تکمیل تحقیقاتم البته بیشتر به دنبال عشق...

آوا ورق زد ولی کمی بلند ورق زد...

تیسا یه تکونی خورد آوا فوردی دفتر رو به حالت اول گذاشت و و بلوز و پرت کرد همونجایی که بود رفت بیرون و آروم درو بست یه لبخند کمرنگ کنج لباش نشست و زمزمه وار گفت: خوشبحال دختری که عشق ناب تو نصیبش شد... امیدوارم بی هیچ دردسری به هم برسین و اونم مثل تو وجودش پر از پاکی و صداقت باشه... ته دلش یه کم حسودی کرد آوا هم دنبال همون عشقیه که تیسا ازش حرف میزنه اما فوری ذهنش و منحرف کرد و رفت پی سه تارش... نشست رو تخت یه دست روش کشید و گفت خیلی وقت بود باهات نبودم رفیق تنهاییا... کوکش کرد و شروع کرد به زدن غمی که صدای سه تا تو وجودش داره حرف از هزاران درده حرف از تنهایی... آوا به ظاهر مشکلی نداشت خودشم نمی دونست دردش چیه فقط یه چیز رو دلش سنگنی میکرد... عشق حمید از پا ننداختش شاید عشق نبود اما بدجور شکستش آوا دختر مغرور و یکی یه دونه خانواده آریا فر بدجور بازی خورد بدجور له شد... یکم دیگه زد زد و زد... تا یکی در اتاق و زد و بعد وارد شد...
مامانش نشست کنارش آوا یه کم دیگه زد و بعد گذاشت کنار...
مامانش رفت کنارش و بغلش کرد... 
مامان: جیگر مامان چرا صدای سازش انقدر غم داشت؟
چرا نور این خونه دیگه چراغ دل من و باباش و روشن می کنه...
اوا جان مامان بابات می خواست باهات صحبت کنهالان نه چند روز پیش اما من گفتم بعد از اینکه مهمونمون رفت ولی الان دیدم موقعیت خوبه خواستم بیام ببینم دختر مشکلی داره و نمی گه؟ مامانم من هر کار بتونم برات انجام میدما... می دونم سنت ایجاب می کنه گوشه گیر شی و به خاطر بلوغته اما این رفتار تو نشون می ده تو یه شرایط و بهران دیگه هستی... اوا افسردگی یا غم الانت واسه زندگی ایندت موثر میشه مامانم انقدر نرو تو لاک خودت من و بابا خیلی نگرانتیم...
آوا: نه مامان نگران نباشید فقط اینروزا یه کم دلم میگیره احساس می کنم چیزی کم دارم... فکر کنم دلم برای ملیکا تنگ شده...
مامان قربونت بره عزیزم خوب فردا میریم سر خاکش عزیزم...
آوا: مرسی مامانی...
پاشو دختر پاشو بریم بربینیم واسه شام چی میشه سر هم کرد واسه این مردا.... که صداشونم در نیاد... 
و بعد دو تایی با هم خندیدن... رفتن بیرون تو آشپزخونه بودن و داشتن برای اینکه چی درست کنن بحث می کردن که تلفن زنگ زد... مامانش رفت تلفن و برداشت...
آوا یاد اون غذای شمالی افتاد که همیشه ملیکا تعریفش و می کرد هم اسون بود هم زود می پخت....
آوا: اسمش چی بود:؟ آها بابیشکا...
گوشت و از یخچال دآورد چون عجله داشت گذاشت تو آب داغ بمونه ... تند تند پیازا رو نگینی خورد کرد... پیازا رو ریخت برای سرخ شدن داشت گوجه خورد می کرد که مامانش اومد تو اشپزخونه...
مامان: زن عموت بود...
آوا: ا چکار داشت؟ سلام میرسوندی...
مامان: سلامت باشی اونم سلام رسوند... هیچی گفت شنیده تو خاستگار داشتی و اینا یه فرصتی خواست بیان همه با هم حرف بزنیم...
آوا خیلی ریلکس گفت اها خوب فرصت می دادی... یهو یه خودش اومد و دست از گوجه خورد کردن کشید...
آوا: کی خاستگار داشت؟ کِی؟من:؟ چرا خودم نمی دونم؟


مامان: وا این شکه شدن داره دختر؟ چرا رنگت پرید خوب برای هر دختری خاستگار میاد... تو هم یکم بر و رو داری خاستگارات بیشترن... تا امروز نذاشتیم بفهمی اما خوب این خاستگار اخریه که همسایه مامان جونتم هست خیلی اصرار داشت که باعث شد همه بفهمن... زن عموتم دیده امکانش هست با موقعیت خوبش و تعریفایی که از پسره می کنن یه وقت ما بگیم بیان گفته یه صحبتی بشه... من و بابات میگیم نه... تو هم نظرت همینه دیگه؟
آوا: مرده شور هر چی مرده برد و بعد دستش و شست و رفت تو اتاقش...

مامانش از رفتار آوا تعجب کرد اما گذاشت فعلا تو حال خودش باشه...
آوا نشست رو تخت و فکر کرد یعنی می تونه یه روز با یه مرد زیر یه سقف زندگی کنه؟
یکی بهش گفت : حرفای تیسا یادت رفت ؟ همه که مثل هم نمیشن...
آوا: آره همه مثل هم نمیشن...
بعد خرگوشش و بلند کرد و گفت: آقای ناقلا تاحالا عاشق شدی؟ امیدوارم ملیکا با خریدنت از عشقت جدات نکرده باشه...
***************
تیسا از خواب بیدار شده بود و داشت میومد بیرون که حرفای مامان آوا رو شنید دیگه بیرون نیومد حالش بدجور گرفته شد اون به خاطر این دختر از اونور دنیا اومده اینور حالا داره میشنوه خاستگارای دیگه هم داره و یکیشون خیلی اصرار داره پیش خودش می گفت نکنه اتفاقی بیفته فوردی زنگ زد به باباش...
الو بابا سلام...
مزدا( پدر تیسا) : سلام پسر گل...چطوری شاه دوماد؟
تیسا: بابا جان لگن دستت بزار زمین بیا ایران!!!!
مزدا: تیسا تیسا..من که همه اینار و برای تو نوشتم باز اشتباه می گی که...واسه چی؟
تیسا: حالا چرا فرقی داره تو این موقعیت پدر جان دارن آوا رو شوهر میدن... داره از دستم میره...
مزدا: هر چی قسمته پسرم خوشبخت بشه ... ولی می دونی حالا می فهمم یه بی عرضه تحویل جامعه دادم اینجوری واسه عشق می جنگی دیگه؟حداقل یه حرفی مینداختی مزده دهنشون و می فهمیدی که من از این سر دنیا پاشم بیام اونسر خودت می دونی دلم می خواد ایران و ببینم اما کارام و چه کار کنم؟ خودت دیگه مرد شدی بابا جان...
تیسا : آخه پدر من نمی دونم چی بگم چه جوری بگم از کجا بگم چه جوری شروع کنم...
مزدا: اوووووووووووووو مگه می خوای انشا بنویسی مقدمه نمی خواد که اگه برای عشقت بخوای مقدمه و پایان بنویسی که دیگه عشق نمیشه....برو با صداقت کامل بگو من دخترتون و دوست دارم و امیدوارم من و به غلامی قبول کنید تازه واسه همینم خیلی مقدمه چینی کردی من واسه خاستگاری از مامانت می دونی چکار کردم؟ رفتم در خونه مامانت اینا به باباش گفتم دخترت و به من میدی؟ می خوام زنم بشه خانم خونم بشه... می دونی چی شد گفت صبر کن الان میارمش رفت 5 دقیقه بعد اومد یه سطل آب یخ ریخت روم گفت این زنت بعدم یکی زد تو گوشم گفت اینم خانم خونت اما بعدش با مامانم اینا رفتیم خیلی هم از جسارت من خوشش اومده بود حالا تو هم برو بگو تا کتکات و بخوری من اومدم...
تیسا خندید و گفت از دست شما پدر جان... باشه من برم ببینم چکار می تونم بکنم...
خداحافظ...
مزدا: خدا به همرات پسرم...موفق باشی...
تیسا رفت بیرونو از مامان اوا پرسید کاری داره یا نه و بعد پرسید آرمان کی میاد که مامانش گفت آرمان صد در صد آخرای شب برسه...
تیسا: شِت...
مامان: بله؟
تیسا: یه؟ هیچی/... گفتم... گفتم... شویت...
مامان: وا شویت می خوای چه کار؟
تیسا: هیچی خواستم ببینم چه جور تلفظ میشه...
مامان یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداخت و نشست و تلوزیونم روشن کرد و تیسا برگشت تو اتاقش که یکم بنویسه...
آوا دفتر عقاید دوستش و باز کرد و شروع کرد به پر کردنش...
صفحه به صفحه می رفت جلو و بابت بعضی سوالاش قر میزد...
آوا: آخه یعنی چی من چه جور ربطه ای (س) رو می پسندم؟یعنی چی چه رنگی تحریکم می کنه به اینم می گن دخفتر عقاید؟ یا دفتر نظرسنجی برای پیدا کردن ادم حش...
تو قسمتی که نوشته بود یه شعر یا جمله برای خداحافظی...


 


خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی


خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی


خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم


خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی


 

مونده بود خودش چی بنویسه که یاد یکی از شعرایی که زهرا می خوند افتاد و نوشت:

 



خداحافظ


خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بدونی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین ، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخره جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو ، همینه رسم این دنیا

خداحافظ ، خداحافظ

همین حالا

خداحافظ...


دفتر و بست و رفت شام خورد... دیدش به تیسا جور دیگه شده بود دوست داشت از کاراش از حرکاتش سر در بیاره دوست داشت بدونه عشق تیسا کیه...
تیسا: آوا وقت داری با من برای خرید منزلم بیای؟ من سلیقم خیلی خوب نیست...
اوا: تو که سلیقت خیلیقشنگه اما باشه به بابا می گم اگه حرفی نداشت باهات میاو
مامان: من و بابا مشکلی نداریم می تونی باتیسا بری که راهنماشم باشی ... آخه مردا که از لوازم آشپزخونه یسر در نمیارن...
آوا: اخه نیست من یکی دو بار ازدواج کردم دیگه خبره شدم...
یهو لقمه موند تو گلوی تیسا به هر بلایی بود با آبو و دوغ تیکه نون و... لقمه و دادن پایین همینکه سرفش قطع شد پرسید/؟
تیسا: دوباز ازدواج کردی واقعا؟
آوا و مامانش با هم زدن زیر خنده و اوا تو خندش گفت وای که چقدر تو ساده ای پسر نه دیوونه... این حرفم تو فارسی یه جور ظنز به حساب میاد طنز و کنایه از اینکه باباجان منم بی تجربه ام...چ
تیسا: آه فکر کردم دوبار عروس شد...
اوا: نه بابا ما یه بارم نصیبمون نشده...
تیسا: دوست داری بشه؟
آوا: با خنده گفت چه جورم... می خواییم با عشخم بریم ماه عسل فقط مونده من عروس شم...
تیسا دست از غذا خوردن کشید و با اخم گفت : مگه عشقم داری؟
آوا: آره بابا تا دلت بخواد زیادن...
مامان: آوااااااااا....
تیسا: واقعا که خوبه خدا گفته یار باید یکی باشه اونوقت تو با افتخار می گی زیادن و بعد با گفتن دستتون درد نکنه خوشمزه بود میز و ترک کرد....
آوا: وا این دیوونستا بگو به تو چه اخه...چرا حالا بهش بر خورد....
مامان: حرفت درست نبودا و با خنده اضافه کرد نکنه عاشقت شده...
آوا:نه بابا مامانی خودشیه نفر و دوست داره... 
دیگه حرفی بینشون زده نشد...
آوا:دستت درد نکنه مامان خوشمزه بود...من برم بهش بگم شوخی کردم مثل اینکه باورش شد...
مامان: نوش جانت مامان جان... آره برو منم برم زنگ بزنم بابان خیلی دیر کرده..
آوا: در اتاق و زد..
تیسا: بفرمایید و به سمت در نگاه کرد...
تا دید اواست اخم کرد و روش و برگردوند...
اوا: یعنی تو من و اینجوری شناختی؟
تیسا: اینکه یه دل داری و واسه یه نفر نیست خیای بده تو نه تنها به اونا خیانت می کنی بلکه به خودت و قلبتم خیانت می کنی...
آوا: نشست رو تخت و گفت دیوونه شوخی کردم من عاشق یه نفرم نیستم چه برسه چند نفر بعد سرش و انداخت پایین و و گفت ولی راستش و بخوای داشتم عاشق یه نفر میشدم و بهش دلبسته بودم اما زود شناختمش الان دارم فراموشش می کنم...
تیسا:پس تو نصف عمرت به شوخی می گذره... دل کوچیکت و به کی سپردی که حالا از به یاد آوردنش چشمات تر شد...؟
آوا: به بد کسی... اما فراموش میشه حتی اگه بمیرم دیگه اسمش و نمیارم... تیسا با انگشتش زیر چون اوا رو گرفت و آورد بالا گفت: 
تیسا: رو کمک من حساب کن و یادت باشه هر کسی لیاقتت و نداره...
آوا خندید و گفت تو خیلی مهربونی... خوش به حال کسی که عاشقش میشی نونش تو روغنه...
تیسا: چهرش و جوری کرد و گفت نونوش کجاست؟ یعنی چی؟
آوا: هیچی یعنی خوش به حالشه دیگه...
تیسا: آها...
آوا: ببینم شیطون حالا عاشقی یا نه...
تیسا: رنگش و باخت و گفت نه یعنی آره اما نه...
آوا: باز تو هول شدی؟ کدومش بلاخره...
تیسا: آره عاشق شدم...
اوا: چه خوب کی؟ نمی خوای نشونش بدی؟ عکسش و داری....؟
تیسا: بزار بعدا بهت بگم...
آوا: بلند شد و گفت باشه هر جور راحتی امیدوارم بهش برسی... و به پای هم بچه دار شین...


تو چرا اصرار داری همه چی با سلیقه من باشه/؟ انتخاب خونتم که با من بود...
چون سلیقت و دوست دارم... فقط قبل از اینکه خرید و شروع کنیم فکر کن داری برای خودت جهیزیه می خری از هیچی فروگذار نکن از گاز که بزرگشه تا دنده که کوچیکشه...

آوا: منظورت رندست؟ اما تو که رنده و اینجور چیا نیازت نمیشه...
تیسا: اصلا آوا فکر کن من می خوام زن آیندم و بیارم اینجا پس کم نزار...
آوا: باشه...
تو دلش حرصش گرفت که قراره این انتخاب کنه و یکی دیگه فیضش و ببره اول خواست وسیله های زشت انتخاب کنه اما بعد به خودش گفت دیوونه فکر کن خودت می خوای بری تو اون خونه ,خوبه یکیم بیاد وسیله های تو رو بد انتخاب کنه و بعد به خاطر تیسا و اینکه خیلی هم صحبت خوب و پسر خوبی بوده تصمیم گرفت بهترین وسائل و انتخاب کنه...
..........................................
تمام وسیله ها به سلیقه من بود... حتی دمپایی دستشوییش کل وسیله ها و ریزه میزه ها مونده من فقط اساسای درشت و انتخاب کردم یه روز دیگه واسه وسیله آشپزخونه میریم...

.........................................

نمی دونم چرا تیسا اصرار داره حالا که نقاشیه خونه تموم شد بره خونش حتی با اینکه نصف وسیله ها تا هفته دیگه میان میگه به ادازه کافی مزاحم شده و دیگه تو خونمون راحت نیست... 
الان از خونمون رفت... اثاثاشم برد... بابا و مامان دارن از تربیتش و فرهنگش صحبت می کنن...منم حس تنهایی تو وجودمه ... حداقل تا امروز تیسا بود دلم میگرفت باهاش حرف بزنم اما الان دیگه کسی نیست... البته می تونم بهش زنگ بزنم... اما چی بگم؟ روزای قبل هروقت دلم می گرفت نمی دونم از کجا اما تیسا میومد و کمی باهام حرف میزد تا آروم بگیرم...
*****************

تیسا نشست رو زمینی حال که با یه پتو چند متری پوشونده بود دلش نمیومد این وسیله هایی که اومده بدون وجود کسی که دوسش داره باز شه دوست داشت با شریکش و کسی که عاشقشه بازش کنن... دل تیسا آشوب بود دلش گرفته بود انگار چیزی گم کرده بود تازه یک ساعت بود از خونه اوا اومده بود اما دلتنگ بود دلش هوای اوا رو کرده بود احساس می کرد اوا ناراحته... نتونست تحل کنه زنگ زد به موبایل آوا...
یه بوق... دو بوق...
آوا داشت دور گلایی که تیسا آورده بود و دونه دونه با نخ میبست که یه وقت گلبرگاش جدا نشن و همینجور خشک شه... نمی دونست چرا اما دلش تنگ بود انگار یکی داشت خفش می کرد... دیگه نتونست جلو خودش و بگیره گریش گرفت...
تلفن قطع شد تیسا نگران شد دوباره زنگ زد... آوا داشت نخو و گره می داد که نگاش به گوشی خورد فوری اشکاش و پاک کرد و صداش و صاف کرد جواب داد...
آوا: بله؟ سلام چطوری...
تیسا نفس راحتی کشید و با دلخوری گفت چرا جواب ندادی زنگ زدم...
آوا: ببخشید ندیدم...
تیسا: چرا صدات گرفته؟
آوا: خواب بودم آخه...
تیسا: دروغگوی خوبی نیستی... چرا گریه کردی؟
آوا: نه گریه نکردم....
تیسا: باشه من الان میام خونتون از بابات میپرسم چرا گریه کردی...کاری نداری؟
آوا: نه نه صبر کن هیچی همینجوری یکم دلم گرفته بود...
تیسا: می خوای بیام خونتون؟
آوا: نه مرسی... اصلا چیز مهمی نبود...
تیسا تو دلش گفت: چرا مهمه خیلی مهم...
سکوت طولانی شد که اوا گفت خوب بریم بخوابیم کار نداری/؟ چیزی نمی خوای نمی خوای برگردی اینجا؟
تیسا تو دلش گفت چرا خیلی پشیمونم که نموندم... یه دقیقه دوری از تو هم سخته...
اما به زبونش اومد: نه مرسی اگه کاری داشتم خونمون که دور نیست... تعریف نمی کنم...
آوا: تیسا جان تعارف نه تعریف...
تیسا: آها همون تعارف...
اوا: باشه کاری نداری ؟
تیسا: نه... دیگه گریه نکنیا.... قول؟
آوا: آره قول... شب بخیر...
تیسا: شب بخیر...
اوا دلش آروم گرفت و با یه لبخند رفت مسواک زد و با آرامش عجیبی خوابش برد...
................
صبح بیدار شد و سرحال تر از همیشه به درسا و کاراش رسید و ظهر اماده رفتن به مدرسه شد همینکه رفت پایین تیسا از در اومد بیرون و اومد نزدیکش و بعد از سلام و علیک گفت:
تیسا: بریم...
اوا: کجا..؟
تیسا: مدرسه دیگه...
آوا: تو رو را نمی دنا...چ
تیسا: باهوش خانم منم نخواستم بیام مدرسه خواستم شما رو بریونیم...
آوا: آها چه آن تایمم اومدی پایین... چه کاریه ؟ خودم میرم خو...
آوا: باشه بابا چرا ناراحت میشی بیا بریم...
تیسا بعد از اینکه آوا رو رسوند دم در مدرسه رفت برای صحبت با پدر آوا...
......................
رفت دم در مغازه و از پدر آوا خواست با هم برن جایی برای صحبت در مورد مسئله مهم....
آرمان: خوب اینم یه کافی شاپ دنج و قشنگ بگو این حرفت ببینم چیه که به خاطرش همه حرفات و اشتباه می گی و استرس گرفتی, رنگتم پریده؟
تیسا: من تند تند بگم می ترسم آروم آروم پشیمون شم...
آرمان دست به سینه به صندلیش تکیه داد و با یه لبخند این پسر و که مضطرب بود و ماشا می کرد و می گفت یادش بخیر اینروزا واسه منم بود!!!!
تیسا: آقای آرمان... نه نه نه آرمان خان می دونید چی شده؟ بابای من گفت هر وقت من موفق شدم با اولین پرواز میاد ایران... می دونید چیز شده...من من...تیسا یاد خاستگاریه باباش افتاد و گفت:
تیسا: اصلا زن من و بدید خانم خونم و بدب برم دیگه...
آرمان سعی کرد قیافه جدی به خودش بگیره که چندان هم موفق نبود...
ارمان: کی:؟ خانمت؟
تیسا دوباره یاد عکسالعمل بابابزرگش در برابر حرف باباش افتاد فوری سرش و بالا کرد وقتی دید آرمان خونسد نشسته سرشو انداخت پایین و با خیال راحت گفت :
تیسا: بببخشید اشتباه گفتم... اصلا بزارید یه جور دیگه بگم...
ببینید آقای آرمان من دختر شما رو دوست دارم... از روزی که تو کاخ نیاوران دیدمشون برای بابا گفتم و قصدم از برگشت به ایران هم ازدواج و تشکیل خانواده اونم با دختر شما بود... نمی دونم چقدر ادب و حفظ کردم و رسم وبه جا آوردم اما باور کنید بیشتر از این بلد نیستم... و یه چیز دیگه این و بدونید که من تا وقتی تو خونتون بودم و تا همین الانم به اوا به چشم بد نگاه نکردم و قصدم سوء استفاده نبوده...
آرمان: جون کندی پسر کشتی خودت و تو انقدر تابلویی که من تعجبم چطور اوا تا حالا نفهمید... می دونی شاید اگه تو رو نمی دیدم تصمیمم برای نگه داشتن اوا تا سن 30 سال عوض نمیشد اما تو و اخلاقات و صبرت و پاکیت بهم میگه می تونی اوای من وخوشبخت کنی... اما حواست باشه یه قطره اشک آوا برابر با کله تو برای پدرته باشه؟حالا به باباتم زنگ بزن....
تیسا: یه نگاه از سر تعجب به آرمان انداخت و گفت..:
خوشحالم که پدر زنم انقدر روشنفکر و منطقیه و خوشحالم که سطل آب روم خالی نکردین...
آرمان خندید و گفت: عاشقی جرم نیست مرد جوون...
تیسا: س من به بابا میگم تا آخر هفته ایران باشه جمعه برای مراسم خاستگاری و... اما اگه اوا من و دوست نداشته باشه چی؟ من گفتم وقتی بابا اومد همه کارها از قبیل عقد و... انجام بشه که بابا بتونه بره به شرکت برسه باور کنید خیلی سرش شلوغه و کار داره...
آرمان: اگه از جانب دخترم مطمئن نبودم که نمی گفتم بگو بابات بیاد من دخترم و میشناسم... و می فهمم... شاید دهنش برای دوست داشتن تو تکون نخورده باشه اما چشماش خیلی حرفا زده... 
.................................................. ....................
آوا نمی دون داره چه کار می کنه یه روز مونده به مراسم خاستگاریش و حتی آزمایش خونم دادن!!!! همه چی آمادست تا پدر تیسا بیاد و بعد از مراسم خاستگاری فرداش برن برای عقد...
آوا وقتی فهمید کل روز از اتاق بیرون نیومد و داشت فکر می کرد این خبر که از ززبون پدر و مادرش شنیده بود شوکش کرد اما کم کم فهمید که خودشم یه حسی تیسا داره و با قضیه کنار اومد این چند روزم زیاد همدیگرو نمیبینن...و آوا هم که دیگه آخرای ماه اسفند و تعطیلیاشه...

زنگشون و زدن ...مامانش گفت تیساست... لباس مناسب پوشید و رفت بیرون و بعد از سلام علیک عادی نشست... تیسا خیلی ناراحت و دمغ بود...
آرمان: چچیزی شده چرا ناراحتی؟
تیسا: با اخم سرشو انداخت پایین و گفت: 
تیسا: چیز مهمی نیست فقط اومدم بگم همه چی کنسله...
مامان آوا: با عصبانیت گفت این چیز مهمی نیست؟ از نظر تو مهم نیست؟
آوا: با بهت به تیسا نگاه کرد... انگار یه سطل آب یخ ریخته باشن روش...
آرمان سعی کرد خوددار باشه و خودش و کنترل کنه دسته های مبل و گرفت و فشار داد و گفت:
چیز مهمی نیست؟ همه چی کنسله مهم نیست؟ نمیفهمم... توضیحی نداری؟ باشه پاشو برو بیرون...
تیسا: باور کنید منم خیلی ناراحتم... نمی دونم چه کار کنم اما بابا تصادف کرده...نمی تونه بید...
آوا: مامانش و آرمان لبخند به لباشون برگشت...
آرمان: یادم باشه تو اولین فرصت به تو یاد بدم که چه جوری خبر بدی...
آوا: تازه زبانشم باید تقویت کنیم...
مامان: الان بابا چطورن چی شده؟
آرمان: آره راست میگه بابا حالش چطوره؟ اشکال نداره همه چی و عقب می ندازیم...
می گن بابا بیمارستانه و می خواد من و با عروسش ببینه می دونم آوا نمی تونه بیاد... من میرم اما معلوم نیست کی بیام چون هم معلوم نیست حال بابا کی مساعد میشه هم اینکه جدیدا ورود و خروج از ایران خیلی سخت شده... امیدوارم آوا منتظرم بمونه و شما قولش و بهم بدین...
اوا یه نگاه ملتمس به پدرش انداخت و پارمان یه کم تو چشمای دخترش نگاه کرد...
یه کم سرش و انداخت پاییین و بعد از چند دقیق گفت بسوزه پدر عشق...
آرمان: تجربه مسافرت خارج از کشور واسه ما که تاحالا نرفتیم باید خوب باشه... ما هم باهات میاییم و امیدوارم مراسم ازدواجتون اونجا قشنگ برگزار شه...
تیسا از حرف آرمان هول شد و پاشد آوا رو بوسید که باعث خجالت زدگیه خودش و آوا و خنده آرمان شد... اما درآخر آرمان با اخم گفت حواست باشه ها میزارم رو حساب اینکه دوباره هول شدی... حالا تو برو دنبال بلیط هرچی زودتر بهتر... ما هم زنگ بزنیم از فامیل خداحافظی کنیم و اثاثامون و جمع کنیم.....
تیسا که رفت اوا از مامانش و باباش اجازه گرفت بره سر خاک ملیکا رفت سر خاک و موقع برگشت تصمیم گرفت بره هم از زهرا خداحافظی کنه م ببینه می تونه حمید و ببینه که بهش بگه از اولم همه چی بازی بوده که دوسش نداره که یه تف بندازه جلو پاش و بگه که بی لیاقت ترینه....
رفت تو محل اما... اون چیزی که می خواست نشد زهرا خونه نبود و موقع برگشت از چیزی که میدید تعجب کرد فقط تونست بگه:
خدایا من نفرین کردم اما نمی خواستم تا این حد خار و کوچیک شه و بعد از کنار حمید که رو جدول نشسته بود و در حال چرت زدن بود و یه سیگار لای انگشتاش بود گذشت...



پایان



:: موضوعات مرتبط: رمان آوایی بین عشق و نفرت