فصل یازدهمفرقه هر زمان که چشمهایم را به روی نور صبحگاهی باز می کردم و متوجه می شدم که یک شب دیگر هم زنده بوده ام، حیرت زده می شدم.بعد از رهایی از حیرت قلب من به شدت به تپش می افتاد و کف دستهایم عرق می کردند در واقع تا موقعی که از خواب بیدار نمی شدم و یقین پیدا نمی کردم که چارلی هم جان سالم به در برده است نمی توانستم نفس بکشم.می دانستم که او نگران است- من را می دید که با هر صدای بلندی از جا می پرم یا اینکه بدون هیچ دلیلی- البته از نظر او- صورتم ناگهان سفید می شود. از پرسشهایی که گاهی می پرسید به نظر می رسید که از غیبت دایمی جاکوب ناراحت است.وحشتی که همیشه بر افکارم حاکم بود اغلب من را نسبت به این واقعیت غافل می کرد که هفته ی دیگری گذشته بود... و جاکوب هنوز به من تلفن نکرده بود. اما وقتی که توانستم روی زندگی عادی خودم متمرکز شوم- البته اگر واقعا" می شد زندگی من را عادی دانست- این موضوع مرا ناراحت می کرد.به شدت برای او دلتنگی می کردم.قبل از اینکه به این وحشت احمقانه دچار شوم به اندازه ی کافی تنهایی کشیده بودم. حالا بیش از هر وقت دیگری دلم برای خنده ی بی خیال و نیشخند واگیردار او تنگ شده بود. به امنیت تعمیر گاه خانگی او احتیاج داشتم و دلم می خواست دست گرم او دور انگشت های سردم بپیچد.تا حدی انتظار داشتم که روز دوشنبه زنگ بزند. اگر در مورد اِمبری پیشرفتی حاصل شده بود، نباید جاکوب ان را به من می گفت؟ دلم می خواست باور کنم که نگرانی او برای دوستش همه ی وقت او را گرفته بود، تا اینکه فکر کنم او من را به فراموشی سپرده است.روز سه شنبه به او تلفن کردم اما هیچ کس جواب نداد. ایا خطوط تلفن هنوز مشکل داشتند؟ یا اینکه بیلی دستگاه نمایشگر شماره ی تماس گیرنده، خریده بود؟روز چهارششنبه هر نیم ساعت یک بار به انجا زنگ می زدم و این کار را تا کمی بعد از ساعت یازده شب ادامه دادم تا اینکه دیگر از شنیدن صدای گرم جاکوب ناامید شدم.روز پنج شنبه جلوی خانه ی چارلی در اتومبیلم نشسته بودم- و قفل درها را به پایین فشار داده بودم- و مدت یک ساعت تمام سوئیچ در دستم بود. با خودم کلنجار می رفتم و سعی داشتم خودم را برای سفر سریعی به لاپوش متقاعد کنم، اما نمی توانستم این کار راا بکنم.می دانستم که حالا لورنت پیش ویکتوریا برگشته بود. اگر به لاپوش می رفتم ممکن بود حداقل یکی از انها را به انجا بکشانم. اگر وقتی جاکوب در ان حوالی بود انها به من بر می خوردند چه اتفاقی می افتاد؟ با اینکه از دوری جاکوب خیلی ناراحت بودم می دانستم که برای او بهتر است از من دوری کند چون برایش خطر کمتری داشت.خیلی بد بود که من نمی توانستم راهی برای سالم نگه داشتن چارلی پیدا کنم. شب هنگام بیش از هر زمان دیگری احتمال داشت که انها به جستجوی من بیایند و من به چه زبانی می توانستم چارلی را بیرون از خانه نگه دارم؟ اگر واقعیت را به او می گفتم ممکن بود من را به تیمارستانی بفرستد تا در اتاقی با دیوارهای عایق پوش تحت مراقبت باشم. حتی اگر فکر می کردم که زندانی شدن من در چنین جایی چارلی را از خطر دور نگه می دارد ان را تحمل می کردم که هیچ، به استقبال ان هم می رفتم. اما احتمالا ویکتوریا قبل از هرجتی دیگری به خانه ی چارل می امد تا مرا بیابد. شاید اگر او من را در اینجا پیدا می کرد به همین مقدار بسنده می نمود- شاید وقتی کارش با من تمام می شد از انجا می رفت.بنابراین نمی توانستم بگریزم. اگر هم می توانستم کجا باید می رفتم؟ پیش رنی؟ فکر اینکه سایه های مرگبار تعقیب کننده ام را به دنیای امن و افتابی مادرم بکشانم تنم را به لرزه می انداخت. نه! من هرگز حاضر نبودم او را به این شکل به خطر بیندازم.نگرانی به تردیج سوراخی در معده ام ایجاد می کرد. به زودی تعداد این سوراخ ها بیشتر می شد.ان شب چارلی لطف دیگری به من کرد و دوباره به هری زنگ زد تا بداند بیلی و جاکوب بلک از شهر خارج شده اند یا نه. هری گزارش داد که شب چهارشنبه بیلی در جلسه ی شورای قبیله حاضر بوده اما هیچ حرفی در مورد رفتن از شهر نزده است. چارلی از من خواست تا خودم را ازار ندهم... جاکوب اگر فرصتی پیدا می کرد مکن بود با من تماس بگیرد.بعدازظهر جمعه وقتی با اتومبیلم از مدرسه به خانه باز می گشتم ناگهان ان اتفاق افتاد.من به مسیر اشنای همیشگی ام توجهی نداشتم و اجازه داده بودم غرش موتور مغزم را پر کند و نگرانیهایم را فرونشاند که ناگهان ضمیر ناخوداگاهم حکمی صادر کرد که گویا مدتی بدون اطلاع من روی ان کار کرده بود.همین که از حکم صادر شده ی ضمیر ناخوداگاهم اطلاع یافتم، از اینکه زودتر متوجه این موضوع نشده بودم، احساس حماقت کردم. درست بود که چیز های زیادی ذهنم را مشغول کرده بودند- انتقام، خون اشام های نگران، گرگ های جهش یافته ی غول پیکر، حفره ای با لبه های ناهموار در سینه ام- اماوقتی که مدارک و شواهد را کنار هم گذاشتم حقیقت به نحو خجالت اوری واضح و روشن بود.جاکوب از من دوری می کرد. چارلی می گفت که او حالت عجیبی پیدا کرده است و ناراحت به نظر می رسد... به اضافه ی جواب های مبهم و بی فایده ی بیلی.خدایا! من دقیقا" می دانستم که چه اتفاقی برای بیلی افتاده است.کار، کارِ سام اولی بود. حتی کابوس هایم سعی کرده بودندکه این حقیقت را به من بگویند. سام بر جاکوب تسلط یافته بود! همان اتفاقی که برای سایر پسرهای ان منطقه می افتاد، برای دوست من هم روی داده و او. را از من ربوده بود. او به درون فرقه ی سام کشیده شده بو.د.احساس سریعی به من گفت که او هرگز من را رها نکرده است.اتومبیلم را جلوی خانه پارک کردم تادرجا کار کند. چه باید می کردم؟ خطرهای مختلف را با هم مقایسه کردم.اگر به جستجوی جاکوب می رفتم، احتمال اینکه ویکتوریا یا لورنت من را در کنار او بیابند افزایش می یافت.اگر به جستجوی او نمی رفتم، سام هرچه بیشتر جاکوب را به درون گروه ترسناک و اجباری خود می کشید. اگر زود اقدام نمی کردم شاید برای همیشه دیر می شد.یک هفته گذشته بود و هنوز هیچ خون اشامی به سرلغ من نیامده بود یک هفته زمان خیلی زیادی برای برگشتن انها بود بنابراین من برای انها در اولویت نبودم. همان طور که پیش تر نتیجه گیری کرده بودم، احتمال اینکه شب هنگام به سراغ من بیایند، بیش از هر احتمال دیگری بود؛ احتمال اینکه انها تا منطقه ی لاپوش دنبال من بیایند، بسیار کمتر از احتمال از دست دادن جاکوب و جذب کامل او بوسیله ی سام بود. این اقدام من ارزش رفتن به جاده ی جنگلی خلوت را داشت. رفتن من به انجا بیهوده نبود، برای این نبود که ببینم در انجا چه اتفاقی می افتد، خوب می دانستم که در انجا چه خبر است؛ رفتن به انجا برای من حکم یک ماموریت نجات را داشت.می خواستم با جاکوب حرف بزنم- و اگر مجبور می شدم او را می ربودم! زمانی در گذشته یکی از برنامه های پی بی اس را در تلویزیون دیده بودم که موضوعِ ان ، پاک کردن اطلاعات غلط از ذهن افرادی بود که شستشوی مغزی شده بودند. بدون شک، برای جاکوب هم درمانی وجود داشت.تصمیم گرفتم ابتدا به چارلی تلفن کنم. شاید اتفاقی که در لاپوش می افتاد، موضوعی بود که پلیس باید در ان مداخله می کرد. با سرعت وارد خانه شدم. می خواستم هرچه زود تر برگردم و به طرف جاده ی جنگلی راه بیفتم.در اداره ی پلیس چارلی خودش گوشی را برداشت.-چارلی سوان.-پدر، بلا هستم.-مشکلی پیش اومده؟این بار نمی توانستم با فرضیه ی مصیبت بار چارلی مخالفت کنم. صدایم می لرزید.گفتم: من نگران جاکوب هستم.او که از این موضوع غیرمنتظره متعجب شده بود پرسید:چرا؟-فکر می کنم... فکر می کنم اتفاق عجیبی داره تو منظقه ی لاپوش می افته. جاکوب به من حرفهای عجیبی رو در باره ی پسرهای هم سن و سال خودش گفته بود. حالا خودش هم داره مثل اونها رفتار می کنه و من خیلی می ترسم.او لحن خود را به لحن تخصصی و پلیسی تغییر داد و گفت: مثلا" چه جور حرفهایی؟امیدوار کننده بود؛ تا اینجا که حرفهایم را جدی گرفته بود.-اول اینکه خیلی می ترسید و بعد اینکه رفته رفته از من فاصله می گرفت و حالا... می ترسم که اونم عضوی از اون گروه خلافکار عجیب شده باشه، یعنی گروه سام... سام اولی.چارلی که دوباره حیرت کرده بود تکرار کرد: سام اولی؟-آره.وقتی چارلی به من جواب داد، صدایش ارام تر شده بود: فکر می کنم موضوع رو اشتباه فهمیدی بلا. سام اولی جوون خیلی خوبیه. البته حالا دیگه برای خودش مردی شده. حتما شنیدی که بیلی گاهی در باره ی اون حرف می زنه. اون واقعا" کارهای عجیبی رو با نوجوون های منطقه انجام می ده.اون همون کسیه که...چارلی جمله اش راا ناتمام گذاشت و حدس می زدم که می خواست به شبی اشاره کند که من درجنگل گم شده بودم. به سرعت پیش دستی کردم و گفتم: پدر اینطور که فکر می کنی نیست جاکوب خیلی از اون وحشت داشت.چارلی پرسید: ببینم در این مورد با بیلی هم حرف زدی؟حالا او سعی داشت مرا ارام کند. همین که نام سام اولی را به زبان اورده بودم، او دیگر قضیه را جدی نگرفته بود.گفتم: بیلی اصلا" نگران نیست.-خوب، بلا در اینصورت من مطمئنم که مشکلی وجود نداره. جاکوب یه بچه اس. احتمالا" یه جایی داشته پرسه می زده. مطمئنم که حالش خوبه. به هر حال اون که نمی تونه هر دقیقه از وقتش رو با تو بگذرونه.با اصرار گفتم: این موضوع به من مربوط نمیشه.اما نبرد را باخته بودم.چارلی گفت: فکر نمی کنم لازم باشه تو نگران جاکوب باشی. بذار بیلی از اون مراقبت کنه.-چارلی...صدایم رفته رفته شبیه به ناله شده بود.-بلز، همین حالا پرونده های زیادی روی میز من هست. دو تا گردشگر توی یه کوره راه، نزدیکی دریاچه ی هلالی شکل، مفقود شده ان.بعد با صدایی که نگرانی در ان حس می شد ادامه داد: مشکل گرگ ها دیگه داره از کنترل خارج می شه.خبر او باعث شده بود که لحظه ای واقعا" مات مبهوت بمانم امکان نداشت که گرگ ها از رویاروییبا لورنت جان سالم به در برده باشند...پرسیدم: مطمئنی که این اتفاق برای اون دو نفر افتاده؟-متاسفانه آره عزیزم. این اتفاق افتاده-بعد با لحن تردید امیزی ادامه داد: دوباره جای پاهایی دیده شده... و این بار، خون هم ریخته شده بود.گفتم: اوه!و نتیجه گرفتم که به احتمال قوی برخوردی روی نداده است.بدون شک لورنت به اسانی گرگ هایی که در تعقیبش بودند قال گذاشته بود، اما چرا؟ رفته رفته انچه که در چمنزار دیده بودم، شکل عجیب تری به خود می گرفت و درک ان ناممکن تر می شد.چارلی گفت: ببین من واقعا" مجبورم که برم. بلا نگران جِیک نباش. مطمئنم که مشکلی نیست.با بدخلقی گفتم: باشه.ناامید شده بودم. حرف های چارلی به یادم اورد که بحران بدتری وجود دارد. اضافه کردم: خداحافظ.گوشی را گذاشتم.مدتی طولانی به تلفن خیره شدم. با خودم فکر کردم: عجب وضعی شده!شماره ی بیلی را گرفتم بعد از دوبار شنیدن صدای بوق، بیلی جواب داد: الو؟با لحنی شبیه به غرولند گفتم:هی، بیلی .در حالی که سعی داشتم لحن دوستانه تری داشته باشم ادامه دادم: می شه با جاکوب صحبت کنم؟ جِیک اینجا نیست.با حیرت پرسیدم: می دونی کجاست؟-با دوست هاش رفته بیرون.لحن صدای بیلی محتاطانه بود.-اوه که اینطور. ببینم با اون دوست هایی که من می شناسم؟ کوئیل؟می دانستم که تلاشم برای عادی نگه داشتن لحن صدایم چندان موفقیت امیز نبوده است.بیلی با صدای اهسته ای جواب داد: نه. فکر نمی کنم امروز با کوئیل رفته باشه.هنوز نمی خواستم اسم سام را بر زبان بیاورم.پرسیدم: امبری؟-آره با امبری رفته.به نظر می رسید که بیلی از پاسخ دادن به این سوال خوشحال تر بود.همین برای من کافی بود امبری عضوی از گروه سام بود.گفتم: باشه وقتی برگشت بهش بگو به من زنگ بزنه باشه؟-حتما حتما مشکلی نیست.و بعد کلیک. او گوشی را گذاشته بود.با انکه می دانستم کسی در ان سوی خط صدایم را نمی شنود زمزمه کردم: به زودی می بینمت بیلی.با اتومبیل به طرف لاپوش راه افتادم و مصمم بودم که منتظر جاکوب بمانم اگر مجبور می شدم تمام شب را بیرون خانه ی بیلی می گذراندم. به مدرسه هم نمی رفتم. دیر یا زود جاکوب مجبور می شد به خانه شان برگردد و وقتی که بر می گشت چاره ای نداشت جز اینکه با من صحبت کند.ذهنم چنان مشغول و اشفته بود که پیمودن راهی که از ان وحشت داشتم فقط چند ثانیه طول کشیده بود. قبل از انکه انتظارش را داشته باشم رفته رفته از تعداد درخت های جنگل کاسته می شد و می دانستم که به زودی قادر خواهم بود اولین خانه های کوچک منطقه را ببینم.پسربلند قامتی که کلاه بیسبال بر سر گذاشته بود سمت چپ جاده راه می رفت.لحظه ای نفس در گلویم بند امد امیدوار بودم برای یک بار هم که شده بخت با من یار باشد و بدون تلاش و سختی بتوانم جاکوب را پیدا کنم.اما ان پسر در مقایسه با جاکوب بدن بسیار پهن تری داشت و موهای کوتاهش در زیر کلاه مشهود بود. حتی از پشت سر می توانستم بگویم که او کوئیل است. البته هیکل او بزرگتر از زمانی بود که برای اخرین بار دیده بودم. راز رشد پسرهای کوئیلوت چه بود؟ ایا انها از هرمون رشد ازمایشی خاصی استفاده می کردند؟اتومبیل را به سمت مخالف جاده کشیدم تا در کنار او متوقف شوم. وقتی که او نزدیک شدن صدای غرش اتومبیل را شنید سرش را بلند کرد.حالت چهره ی کوئیل بیش از انکه باعث حیرتم شود من را به وحشت می انداخت. چهره ی او تیره و ترس اور شده و نگرانی پیشانی اش را چین انداخته بود.با لحن سرد و بی تفاوتی گفت: اوه ی بلا.-سلام کوئیل- حالت خوبه؟با ترش روی به من خیره شد و گفت: خوبم.-می تونم تورو تا یه جایی برسونم؟زیر لب گفت: آره فکر کنم.بعد از جلوی اتومبیل گذشت و در جلو را باز کرد تا سوار شود.پرسیدم: کجا بریم؟-خونه ی من طرف شماله، پشت به پشتِ فروشگاه...پیش از اینکه بتواند حرفش را تمام کند سوال از دهانم بیرون جست: امروز جاکوب رو دیدی؟نگاه مشتاقانه ام را به کوئیل دوختم و منتظر جواب او ماندم. پیش از انکه حرفف بزند لحظه ای نگاهش راا از شیبشه ی جلو به بیرون دوخت و سرانجام گفت: از دور دیدمش.تکرار کردم: از دور؟-سعی کردم دنبالشون برم- اون با امبری بود.صدایش اهسته بود و غرش موتور مانع بود که به راحتی ان را بشنوم. بیشتر به طرف او خم شدم.او ادامه داد: می دونم که اونها منو دیدن اما بعد، برزگشتن و میون درخت ها ناپدید شدن. فکر می کنم که اونها تنها نبودن- فکر می کنم سام و دار و دسته اش هم اونجا بودن. یک ساعتی می شد که من توی جنگل می گشتم و با فریاد صداشون می زدم. تازه جاده رو پیدا کزده بودم که تو با ماشینت از راه رسیدی.در حالی که دندان هایم را به هم می ساییدم و کلمه ها را به زحمت ادا می کردم گفتم: پس سام به اون مسلط شده.کوئیل به من خیره شد و گفت: پس تو هم خبر داری؟سرم را تکان دادم و گفتم: جیک به من گفته بود... پیش تر از این.کوئیل تکرار کرد: پیش تر!و بعد آهی کشید.پرسیدم: یعنی حالا دیگه جاکوب به بدی اونهای دیگه شده؟-اون هیچ وقت از کنار سام دور نمی شه.بعد از گفتن این حرف کوئیل سرش را برگرداند و اب دهانش را از پنجره بیرون انداخت.پرسیدم: قبلش چی؟ اون از همه دوری می کرد؟ ناراحت بود؟کوئیل با صدای آهسشته و گرفته ای گفت: آره اینطور شده بود ولی نه به اندازه ی بقیه ی بچه ها . شاید فقط یک روز. بعد سام به اون مسلط شد.-فکر می کنی سام چی کار می کنه؟ بهشون دارو می ده یا اینکه...-باورم نمیشه که جاکوب یا امبری اسیر همچین کسی شده باشن.... اما درباره ی سوالی که پرسیدی... خوب من از کجا باید بدونم؟ مگه ممکنه چیز دیگه ای هم باشه؟ و دیگه اینکه چرا بزرگترهای قبیله اصلا" نگران نیستن؟کوئیل سرش را تکان داد و در حالی که وحشت در چشمهایش اشکار بود ادامه داد: جاکوب نمی خواست به این... فرقه ملحق بشه. نمی دونم چی باعث شد که تغییر عقیده بده.بعد با چهره ای وحشت زده به من خیره شد و گفت: من نمی خوام نفر بعدی باشم!چشمهایش هراسس درونی اش را منعکس می کردند. این دومین باری بود که می شنیدم کسی این گروه را فرقه می نامید. لرزیدم و پرسیدم: والدینت بهت کمک می کنن؟چهره اش را درهم کشید و گفت: پدربزرگ من مثل پدر جاکوب عضو شورای قبیله اس. از نظر اون حضور سام اولی در این منطقه بهترین اتفاقیه که تا حالا برای مردم اینجا افتاده!برای لحظه ای طولانی به هم خیره شدیم. حالا وارد لاپوش شده بودیم و اتومبیل من به زحمت روی جاده ی خاکی پیش می رفت. پیش روی ما در فاصله ی نه چندان دوری تنها فروشگاه دهکده دیده می شد.کوئیل گفت: حالا دیگه من پیاده می شم. خونه ی من همونجاست.و با دست به طرف آلونک مکعب مستطیل شکلی که پشت فروشگاه بود اشاره کرد. اتومبیل را کنار جاده متوقف کردم و او بیرون پرید.با صدای گرفته ای گفتم: من منتظر جاکوب می مونم.-موفق باشی.بعد در اتومبیل را محکم بست و در حالی که سرش را به طرف جلو خم کرده بود با شانه هایی فرو افتاده سلانه سلانه به طرف خانه اش راه افتاد.در حالی که چهره ی کوئیل مدام در ذهنم ظاهر می شد دور سریع و U شکلی زدم و با سرعت به طرف خانه ی بلک ها برگشتم. کوئیل می ترسید که نفر بعدی باشد. خدایا! اینجا چه اتفاقی داشت می افتاد؟اتومبیل را جلوی خانه ی جاکوب متوقف کردم. صدای موتور را قطع کردم و شیشه ی پنجره ها را پایین کشیدم. امروز هوا گرم و دم کرده بود و هیچ نسیمی نمی وزید. پاهایم را روی داشبورد گذاشتم و روی صندلی لم داد و منتظر ماندم.از گوشه ی چشسم حرکت نامحسوسی را در کنار اتومبیل حس کردم و برگشتم و بیللی را دیدم که از میان پنجره ی جلویی خانه با حالت بهت زده ای به من نگاه می کرد. دستی برایش تکان دادم و لبخند خفیفی زدم اما از جای خودم تکان نخوردم.چشمهای او تنگ شدند بعد گذاشت تا پرده روی شیشه بیفتد.اماده شده بودم تا هر زمانی که لازم باشد انجا بمانم اما دلم می خواست کاری انجام بدهم. از ته کوله پشتی ام مدادی در اوردم و با تستی قدیمی خودم را مشغول کردم. بعد شروع کردم به کشیدن خط هایی روی تکه کاغذ.هنوز بیش از یک ردیف لوزی روی کاغذ نکشیده بودم که ناگهان ضربه ی تندی به در اتومبیلم خورد.از جا پریدم و سرم را بال اوردم و انتظار دیدن بیلی را داشتم که...جاکوب با صدای غرش مانندی پرسید: بلا! اینجا چی کار می کنی؟با حیرت به او خیره مانده بودم.جاکوب طی چند هفته ای که از اخرین دیدارمان می گذشت به شدت تغییر کرده بود!اولین چیزی که توجه من را جلب کرد،موهایش بود-موهای زیبای او به کلی ناپدید شده بودند،در واقع موهایش چنان از ته اصلاح شده بود که گویی پوشش براق جوهر مانند یا پارچه ساتین سیاهی سرش را پوشانده باشد.به نظر می رسید که ماهیچه های صورتش سخت .....و بالغ شده باشند.گردن و شانه هایش هم تغییر کرده و تا حدی قطور شده بودند.دست های او که چهارچوب اتو مبیل را گرفته بودند،بیش از پیش بزرگ به نظر می آمدند و تاندون ها و رگ هایش در زیر پوست فندقی او برجستگی و نمود کاملی داشت.اما همه این تغییرات جسمانی ،بی اهمیت بودند.چیزی که باعث می شد حس کنم به سختی می توانم او را بشناسم حالت چهراه اش بود.لبخند پهن و مهربان او مثل موهایش ناپدید شده بود!گرمای چشم های تیره اش جای خود را به آزردگی هراس انگیزی داده بود و آرامش آدمی را بر هم می زد.تیرگی ،وجود جیکوب را در برگرفته بود!گویی خورشید وجود من از درون متلاشی شده و فروریخته بود.زمزمه کردم:جیکوب؟او فقط به من خیره شد.چشم هایش نگران و خشمگین به نظر می رسیدند.ناگهان متوجه شدم که ما تنها نیستیم!پشت سر او 4 نفر دیگر ایستاده بودند.همه آنها بلند قامت بودند و پوستی به رنگ قهوه ای مایل به قرمز داشتند و موهای سیاهشان درست مثل موهای جیکوب از ته زده شده بود.شبیه به 4 برادر بودند-من حتی نمی توانستم امبری را از سایرین تشخیص بدهم.در ضمن خصومت فوق العاده مشابهی که در آن 5 جفت چشم احساس می کردم،شباهت میان آن ها را افزایش می داد.همه آن چشم ها، به جز یک جفت.آن جفت چشم تعلق به سام بود که چند سال از بقیه آن ها بزرگ تر بود.او درست پشت سر آن 4 نفر ایستاده بود و چهره اش آرام و مطمئن به نظر می رسید.چیزی راه گلویم را بسته بود که سعی داشتم با فرو دادن آب دهانم آن را برطرف کنم.دلم می خواست به او حمله کنم.نه ،دلم می خواست کاری بدتر از آن انجام بدهم.بیش از هر چیز دیگری دلم می خواست وحشی و مرگبار باشم،تا کسی جرئت نداشته باشدمرا آزار دهد.می خواستم کسی باشم که وحشت را در دل سام اولی دیوانه بیافکنم.دلم می خواست خون آشام باشم!اما این آرزوی هولناک من را به خود آورد و در تک و تا افتادم.این آرزو، دست نیافتنی هرین آرزو برای من بود-حتی وقتی که برای غلبه بر چنین موجود شروری،به قلبم راه یافته بود.این آرزویی دردناک بود.چنین آینده ای برای همیشه از کف من رفته بود و در واقع در گذشته نیز هیچ گاه در دسترس من واقع نشده بود.در حالی کخ زخم ناپیدای سینه ام با دردی موهوم،به تب و تاب افتاده بود،کوشیدم بر خودم مسلط باشم.جیکوب با لحن مصرانه ای پرسید:چی می خوای؟و در همان حال که بازی احساسات در چهره ام را می دید،به نظر می رسید بر ازردگی اش افزوده شده باشد.با صدای ضعیفی گفتم:می خوام با تو حرف بزنم.سعی کردم ذهنک را متمرکز کنمفاما هنوز سرگیجه ناشی از فرار رویای ممنوعه ام رها نشده بودم.صدای عصبانی او از میان دندان هایش شنیده شد:شروع کن.نگاه خشمگین او شرورانه به نظر می رسید.هرگز ندیده بودم که کسی را آنطور نگاه کند.به خصوص به من.این نگاه او بدنم را به درد اورد،دردی که شدت حیرت آوری داشت.یک درد جسمانی.گویی به سرم چاقو خورده بود.من هم با عصبانیت زمزمه کردم:تنها!و صدای من از صدای او قوی تر بود.او به پشت سرش نگاه کرد و من می دانستم چشم هایش به کدام سو رفته بودند.همه آنها برگشته بودند تا واکنش سام را ببینند.سام یک بار سرش را تکان داد.چهره اش آرام بود.او چیز کوتاهی را به زبان ناآشنا اما سلیس به زبان آورد-من فقط مطوئن بودم که او به زبان های فرانسه یا اسپانیایی صحبت نکرده اما حدس می زدم که به زبان کوئیلوت صحبت کرده باشد.او برگشت و وارد خانه جاکوب شد.آنهای دیگر-پل،جرید،و امبری هم به دنبال او وارد خانه شدند.به نظر می رسید با رفتم آنها کمی از خشم جیکوب کاسته شد.چهره اش اندکی آرام تر اما در عین حال جدی به نظر می رسید.مثل این بود که گوشه های دهانش برای همیشه به طرف پایین کشیده شده بودند.من نفس عمیقی کشیدم . گفتم:می دونی که چی رو می خوام بدونم.او جواب نداد وفقط نگاه خشم آلودش را به من دوخت.من هم به او خیره شدم و سکوت ادامه پیدا کرد.چهره دردآلودش دل و جرئت من را گرفته بود.احساس کردم راه گلویی رفته رفته بسته می شد.پیش از آن که توان حرف زدن را به کلی از دست برهم،پرسیدم:می شه قدم بزنیم؟او هیچ واکنشی نشان نداد.صورتش هیچ تغییری نکرد.از اتومبیل پیاده شدم و در حالی که سنگینی چشم های ناپیدایی را از پشت پنجره های خانه حس می کردم،به طرف درخت هایی که به سمت شمال کشیده شده بودند،رفتم.کفش هایم روی علف های خیس و گل لای کنار جاده شلاپ شولوپ می کرد و جون صدای دیگری نمی شنیدم،ابتدا گمان کردم جیکوب به دنبالم نیامده است.اما وقتی نگاه سریعی به اطراف انداختم،او درست پشت سرم بود و گ.یی پاهای او مسیر کم سروصداتری را برای پیمودن یافته بودند. در حاشیه درخت ها احساس بهتری داشتم،شاید به خاطر اینکه آنجا دور از تیررس نگاه سام قرار داشت.همچنان راه که می رفتیم،من در تلاش بودم تا حرف مناسبی برای گفتن پیدا کنم،اما ذهنم خالی بود.فقط رفته رفته از جیکوب که در دام سام افتاده بود،عصبانی تر می شدم.....از اینکه بیلی اجازه داده بود چنین اتفاقی بیفتد.....واز اینکه سام می توانست با چنان ارامش و اطمینانی در آنجا بایستد...... ناگهان جیکوب برسرعتش افزود و با گام های بلندش به اسانی از من فاصله گرفت و بعد جلوی من پیچید و طوری ایستاد که چاره ای جز توقف نداشتم. ظرافت آشکار حرکات او توجهم را جلب کرده بود!جیک.ب در دوره رشد بی پایان خودش ، به اندازه من دست و پا چلفتی شده بود ،اما حالا .....نمی دانستم این تغییر جدید گه وقت به وجود آمده بود. اما جیکوب به من اجازه نداد تا بیشتر از آن به این موضوع فکر کنم. او با صدای خشن و گرفته ای گفت:بیا این قضیه روتمومش کنیم. من منتظر ماندم.او می دانست که من چه می خواهم. ناگهان با لحن خسته ای گفت:موضوع اونطور نیست که تو فکر می کنی. درسته این اون چیزی نیست که من فکر می کردم.من در اشتباه بودم. خوب.حالا چی می خوای؟او برای لحظه ی طولانی با دقت به چهره من نگاه کرد.به نظر می امد که مشغول حدس زدن باشد.خشم درون چشم هایش هنوز به طور کامل محو نشده بود.سرانجام کفت:نمی تونم بهت بگم. چانه ام منقبض شد و با صدایی که از میان دندان هایم شنیده می شد،گفتم:فکر می کردم که ما با هم دوست هستیم. دوست بودیم. در لحن صدایش تاکید اندکی روی زمان گذشته وجود داشت. با لحن تلخی گفتم:اما تو دیگه به دوست احتیاج نداری.تو سام رو داری.عالی نیست؟تو همیشه برای اون جالب بودی. من قبلا اون رو درک نکرده بودم. و حتما حالا به روشنایی رسیدی!خدا رو شکر. موضوع اون چیزی نبود که من فکر می کردم.این تقصیر سام نیست.اون تا جایی که می تونه به من کمک می کنه. ناگهان لحن صدایش به سردی گراییده بود.او از جایی بالای شانه ام به طرف عقب نگاه کرد و در همان حال شعله های خشم از چشم هایش زبانه کشید. با لحن تردید امیزی پرسیدم:که اون به تو کمک می کنه.طبیعیه. اما به نظر نمی رسید که جیکوب مشغول گوش کردن به حرف های من باشد.او به عمد نفس های عمیق می کشید و سعی داشت خودش را آرام کند.چنان خشمگین بود که دست هایش می لرزیدند. زیر لب گفتم:جیکوب خواهش می کنم.نمی خوای به من بگی چه اتفاقی افتاده؟شاید بتونم بهت کمک کنم. با صدایی شکسته و کلناتی که لحن ادای آنها شبیه به ناله بودگفت:حالا دیگه کسی نمی تونه به من کمک کنه. اشک در جشم هایم جمع شده بود.با اصرار پرسیدم:اون با تو چه کار کرده. بعد دستم را به طرف او دراز کردم.همان طور که پیش تر این کار را کرده بودم.و با بازوهای گشوده به طرف او رفتم. این بار او خودش را عقب کشید و دست هایش را باخالت تدافعی بالا آورد و زیر لب گفت:به من دست نزن. زمزمه کنان کفتم:نکنه سام واگیر داره؟اشک ها از گوشه چشم هایم فرار کرده بودند.با پشت دست آن ها را پاک کردم.و بازو هایم را روی سینه ام درهم فروبردم. جیکوب گفت:دست از سرزنش کردن سام بردار. خروج واژه ها از دهان او به صورت یک واکنش سریع انجام شده بود.دست هایش به طرف بالا دفتند تا دور موهایی که دیگر وجود نداشتند پیچیده شوند و بعد با بی حسی کنار پهلوهایش آویزان شدند. با لخن تندی گفتم:پس باید چه کسی رو سرزنش کنم؟او لبخند کم رنگی زد،که تیره بود و چهره اش را درهم کشید. فکر نمی کنم دلت بخواد جواب این سئوالت رو بشنوی. با عصبانیت گفتم:کی گفته که نمی خوام!می خوام بدونم.همین حالا هم می خوام بدونم. او هم متقالا با لحن تندی گفت:تو اشتباه می کنی. چطور جرئت می کنی به من بگی اشتباه می کنم.اون کسی که شست وشوی مغزی شده من نیستم!حالا بگو اگه سام عزیز تو مقصر نیست پس کی مقصره؟پس می خوای بدونی... او نگاه غضبناکی به من کرد و برقی در چشم هایش درخشی.بعد ادامه داد:اگه می خوای کسی رو سرزنش کنی چرا انگشت خودتو به طرف اون خون آشتم های کثیف و متعفنی نمی گیری که عاشقشون هستی؟دهانم باز مانده بود و نفسم با صدای ویژمانندی بیرون می آمد.در جای خودم خشکم زده بود و حرف های دوپهلوی او درونم را مجروح کرده بود.درد به همان شکل همیشگی در بدنم می پیچید و لبه های ناهموار حفره سینه ام،وجودم را پاره پاره می کرد. اما همه این ها در درجه دوم اهمیت بودند.همه این درد ها شبیه به موسیقی اندوهباری بود که در پس آشفتگی ذهنم نواخته می شد.باورم نمی شد که حرف های او رادست شنیده باشم.هیچ نشانه ای از تردید در چهره او نبود.تنها خشم بود و بس. دهانم هنوز باز و آویخته مانده بود. او گفت:گفتم که دلت نمی خواد بشنوی. زمزمه کردم:نمی دونم منظور تو کیه؟او ابروهایش را ناباوری بالا برد و گفت:فکر من کنم که دقیقا می دونی که منظور من کیه.تو که نمی خوای وادارم کنی اسمشو به زبون بیارم،درسته؟دوست ندارم تو رو ناراحت کنم. بی اختیار تکرار کردم:نمی دونم منظور تو کیه؟او در حالی که با دقت به چهره من نگاه می کرد.به ارامی گفت:کالن ها. این کلمه اهسته از دهانش بیرون امده بود.ادامه داد:من اینو قبلا دیده بودم.می تونم تو چشمهات ببینم که وقتی اسم اون هارو به زبون می ارم ،تو چه خال پیدا می کنی. سرم را باحالت انکار به عقب و جلو تکان دادم و در عین حال سعی می کردمآشفتگی ذهنم را از بین ببرم.او چطور متوجه این موضوع شده بود؟و این موضوع چه ربطی به فرقه سام اولی داشت؟ایا او گروهی تشکیل داده بود که اعضای آن از خون آشام ها نفرت داشتند؟حالا که دیگر هیچ خون آشامی در فرکس زندگی نمی کرد،هدف از تشکیل چنین گروهی چه می توانست باشد؟چرا حالا جیکوب متقاعد شده بود که داستان های مربوط به کالن ها صحت دارد؟در حالی که مدارک و شواهد مربوط به وجود آنها مدت ها بود که محو شده بود و دیگر دیده نشده بود؟مدتی کمابیش طولانی گذشت،تا این که به نظرم رسید جوابی پیدا کرده ام.گفتم:حتما نمی خوای به من بگی که حالا مزخرفات خرافی بیلی رو باور می کنی. با تلاش ضعیفی سعی کرده بودم لحن تمسخر امیزی به صدایم بدهم. بیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم.میدونه. جیکوب جدی باش. با چشم های ملالت بارش نگاه خشمگینی به من انداخت. به سرعت گفتم:از خرافات گذشته،من هنوز نمی دونم تو می خوای چه اتهامی رو به ....کالن ها وارد کنی-تکانی خوردم-بیشتر از 6 ماهه که اونها از اینجا رفته ان.تو چطور می تونی اونهارو به خاطر کاری که سام الان داره انجام می دهسرزنش کنی؟سام هیچ کار بدی نمی کنه.بلا،در ضمن من می دونم که کالن ها از اینجا رفته ان.....اما گاهی بعضی از حرکت ها شروع می شه و دیگه نمی شه جلوی اونها رو گرفت. چه حرکتی شروع شده؟برای چی دیر شده؟تو برای چی اونهارو سرزنش می کنی؟ناگهان چهره او در مقابل چهره من قرار گرفت،و در حالی که شعله های خشم در چشم هایش زبانه می کشید،با عصبانیت گفت:من اونهارو .....برای وجود داشتنشون،برای زنده بودنشون سرزنش می کنم. با آنکه وحشت زده نبودم.با حیرت و نگرانی کلمات هشدار دهنده ادوارد را دوباره درون سرم شنیدم. صدای نجواگونه او به من کفت:بلا!حالا دیگه ساکت باش.بهش فشار نیار. از زمانی که نام ادوارد دیوار های زندان هایی را که در ذهنم برایش ساخته بودم،درهم شکسته بود،نتوانسته بودم دوباره آن را محبوس کنم.حالا دیگر درد نمی کشیدم.حداقل نه در طی لحظه های گران بهایی که توانسته بودم صدای او را بشنوم. جیکوب پیش روی من ایستاده بود و از خشم می لرزید.نمی دانستم چرا توهم صدای ادوارد به طور غیر منتطره ای در ذهن من مانده بود.جیکوب زنده و سرحال بود.اما او جیکوب بود.دیگر خبری از آدرنالین و خطر نبود. صدای مصرانه ادوارد را دوباره شنیدم:بهش فرصت بده تا اروم بشه سرم را با حیرت تکان دادم و گفتم:تو خیلی مسخره ای. این جمله را به هردوتای آنها گفته بودم. جیکوب جواب داد:باشه.و دوباره نفس عمیقی کشید بعد ادامه داد:باشه من با تو بحث نمی کنم.دیگه اهمیتی نداره.اسیب وارد شده. کدوم آسیب؟ با اینکه این کلمات را با فریاد گفته بودم،اما او کوچکترین حرکتی نکرد.او گفت:بیا برگردیم.دیگه حرفی برای گفتن نمونده.با پرخاش گفتم:هنوز خیلی حرف ها مونده.تو هنوز چیزی نگفتی.او از جلوی من گذشت و با گام های بلند به طرف خانه رفت.پشت سر او فریاد کشیدم:من امروز کوئیل رو دیدم.او از راه رفتن بازایستادفاما به طرف من برنگشت.گفتم:دوست خودتو به یاد داری؟کوئیل رو می گم.اره اون خیلی وحشت زده اس.جیکوب چرخی زد. تا با من رو در رو شود.چهره اش درد الود بود.تنها چیزی که گفت ،این بود:کوئیل؟اون هم نگران توئه.رفتارش غیرعادی شده.جیکوب با نگاه ناامیدانه ای به من خیره شده بود.سعی کردم توجه او رابیشتر جلب کنم.گفتم:اون می ترسه نفر بعدی باشه.جیکوب به درختی چنگ انداخت تا تکیه گاهی داشته باشد،چهره او زیر پوست قهوه ای مایل به قرمزش به رنگ سبز عجیبی گراییده بود.بعد زیر لب با خودش گفت:اون نفر بعدی نیست نمی تونه باشه.حالا دیگه همه چیز تموم شده.دیگه نباید چنین اتفاقی بیفته.چرا؟چرا؟مشت او به درخت کوبیده شد.درخت بزرگی نبود.نازک بود و ارتفاع ان فقط کمی بلندتر از قامت جیکوب به نظر می رسید.با این حال وقتی دیدم که تنه درخت زیر ضربات مشت جیکوب خم شد. و بعد با صدای بلاندی شکست،حیرت کردم.جیکوب با حیرت به لبه تیز تنه درحت شکسته درخت خیره شد و طولی نکشید که وخشت جای حیرت را در چشم هایش گرفت.او گفت:من باید برگردم.بعد چرخی زد و به سرعت با خالت قهرآمیزی از من دور شد.طوری که نجبور شدم برای رسیدن به او بدوم.پرسیدم:برمی گردی پیش سام؟می تونی این طور فکر کنی.و من درست فکر می کردم.او در حالی که زیر لب چیزی می گفت از من دور شد.تا نزدیکی اتومبیلم دنبال او دویدم و وقتی که او به طرف خانه برگشت،فریاد زدم:صبر کن.او به طرف من برگشت و دیدم که باز دست هایش بع لرزش افتاده بودند.او گفت:برو خونه بلا. من دیگه نمی تونم با تو جایی بیام.این حرف احمقانه و بی اهمیت به طور حیرت انگیزی ناراحتم کرد.دوباره اشک در جشم هایم جوشید و گفتم:تو داری ..... با من قهر می کنی؟همه این کلمه ها نادرست بودند.اما این کلمه ها نادرست بودند.اما این بهترین راه برای بیان تقاضای من از او بود.در هر حال ،دوستی بین من وجیکوب چیزی بیش از رفاقت مدرسه ای بود.قوی تر بود.او با صداس بلند خندید.خنده ای تلخ و گفت:نمی شه گفت.اگه قرار بود قهر کنیم من خودم بعدا بهت پیشنهاد اشتی می دادم.اما همین رو هم نمی تونم بهت بگم.جیکوب...چرا؟سام به تو اجازه نمی ده که دوست های دیگه ای داشته باشی؟خواهش می کنم جیک.تو قول دادی.من به تو احتیاج دارم.قبل از اینکه جیکوب شکل و معنایی ظاهری به زندگی من بدهد،در پوچی و بیهودگی غوطه ور بودم.حالا همان پوچی از اعماق وجودم سربرآورده و راهم را سد کرده بود.احساس تنهایی،گلویم را می فشرد. متاسفم بلا.جیکوب هر کلمه را به وضوح و با لحن سردی ادا کرده بود.گویی این صدا اصلا به او تعلق نداشت.باورم نمی شد که این واقعا همان چیزی باشد که جیکوب می توانست بگوید.چشم های خشمگین او نشان می داد که سعی دارد چیز دیگری به من بگوید،اما من نمی توانستم پیام او را درک کنم.شاید موضوع اصلا ربطی به سام نداشت.شاید به کالن ها هم مربوط نمی شد.شاید جیکوب فقط قصد داشت خودش را از یک وضعیت ناامیدان خارج کند.شاید باید به او اجازه می دادم این کار را بکند.اگر....این بهترین چیز برای او بود.باید ان کار را می کردم.ممکن بود کار درستی باشد.صدای خودم را به صورت زمزمه ای شنیدم:متاسفم که نتونستم...قبلا....کاش می تونستم احساس خودم رو نسبت به تو عوض کنم.من نا امید بودم و ان قدر حقیقت را کش می دادم که چیزی نمانده بود به شکل یک دروغ دربیاید.ادامه دادم:شاید....شاید من تغییر کنم....شاید اگه تو کمی به من وقت بدی...فقط حالا منو تنها نذار،جیک نمی تونم تحمل کنم.در یک لحظه حالت چهره اش از خشم به رنج تبدیل شد.دست لرزان او به طرف من دراز شد.نه.این طوری فکر نکن بلا.خواهش می کنم.خودت رو سرزنش نکن.فکر نکن که این وضعیت تقصیر توئه.همش تقصیر خودمه.قسم می خورم که موضوع به تو مربوط نمی شه.زیر لب گفتم:تو مقصر نیستی من مقصرم.جدی می گم بلا.من....تلاش او برای کنترل احساساتش، صدای او را گرفته تر نشان می داد.چشم های او مغذب بودند.بعد گفت:من دیگه به درد دوستی با تو نمی خورم.به هیچ درد دیگه ای هم نمی خورم.من دیگه اون چیزی که قبلا بودم نیستم.من دیگه خوب نیستم.چی؟مات و مبهوت به او خیره شدم و ادامه دادم:چی داری می گی؟تو خیلی خیلی بهتر از من هستی،جیک.تو خوبی!کی بهت گفته که نیستی؟سام؟این دروغ زشتیه جیکوب!اجازه نده این حرف رو بهت بزنه.باز هم به طور ناگهانی داشتم نعره می کشیدم.چهره جیکوب:سخت و سرد شد.گفت:لازم نیست کسی چیزی بگه.من خودم می دونم چی هستم.حالا او داشت عقب عقب از من دور می شد.دوباره گفت:متاسفم بلااین بار صدایش به زمزمه ای شکسته شبیه بود.او برگشت و با حالتی شبیه به دویدن به سمت خانه رفت.نمی توانستم از جایی که ایستاده بودم تکان بخورم.به آن خانه کوچک خیره شدم.خانه بسیار کوچک تر از آن به نظر می رسید که 4 پسر قوی هیکل و 2 مرد تنومند تر از آنها را در خود جای دهد.هیچ واکنشی از درون خانه به چشم نمی خورد. پرده ها کوچکترین حرکتی نداشتند و هیچ صدا یا جنبشی وجود نداشت. خانه با حالت عجیبی پیش روی من بود.نم نم باران شروع شده بود و نیش نرم ان را روی قسمت های مختلف پوستم حس می کردم. نمی توانستم چشمهایم را از خانه دور کنم. جاکوب برمی گشت او مجبور بود.باران تندتر شد و باد با سرعت بیشتری وزید. قطره های باران دیگر از بالا روی زمین نمی افتادند امتداد بارش انها نسبت به جهت غرب زاویه دار شده بود. می توانستم بوی نمک اقیانوس را حس کنم. موهایم صورتم را پوشانده و به جاهای خیس ان چسبیده بودم. بعضی از تار موهایم با مژه هایم گره خورده بودند. منتظر ماندم.سرانجام در باز شد و من با اسودگی قدمی به سمت جلو برداشتم.بیلی با صندلی چرخ دارش در استانه ی در پدیدار شد. کسی پشت سر او دیده نمی شد.او با چشمهایی که پر از تاسف بودنند گفت: بلا چارلی همین الان زنگ زد بهش گفتم که تو داری می ری خونه.دلسوزی او کار خودش را کرد. چیزی نگفتم. مانند یک روبات برگشتم و سوار اتومبیلم شدم. پنجره ها را باز گذاشته بودم و صندلی ها از لکه ها باران خیس شده بودند. به هر حال خودم هم کاملا" خیس بودم.ذهنم کوشید به ممن ارامش بدهد: زیاد هم بد نیست! زیاد هم بد نیست! واقعیت داشت .این وضع چندان هم بد نبود. دنیا که به اخر نرسیده بود. این وضع به این معنا بود که باید با ارامش اندکی که به دست اورده بودم وداع کنم. فقط همین.با خودم زمزمه کردم: زیاد هم بد نیست.بعد افزودم: اما خیلی بده!گمان کرده بودم که دوستی جیک می تواند حفره ی درونم را پر کند یا حداقل کمی ان را شفا دهد و مانع درد و رنج بیشتر من شود. اشتباه کرده بودم. جاکوب فقط حفره ی دیگری را در درون من ایجاد کرده بود و حالا سینه ام شبیه به پنیر سوئیسی بود! در شگفت بودم که چطور هنوز تکه تکه نشده و درهم نشکسته بودم.چارلی در هشتی خانه انتظار می کشید وقتی اتومبیل را متوقف کردم او از خانه خارج شد و به طرف من امد.در حالی که در اتومبیل را باز می کرد گفت: بیلی تلفن کرد. اون گفت که تو با جیک دعوا کردی- گفت که خیلی ناراحت شدی.بعد نگاهی به صورتم انداخت. حالت چهره اش نشان می داد که وحشت کرده بود. سعی کردم که چهره ام را با توجه به احساس درونی ام مجسم کنم تا ببینم او چه دیده بود! چهره ام خالی و سرد بود و می دانستم که چنین چهره ای یاداور چه چیزی برای چارلی است.زیر لب گفتم: این دقیقا اون چیزی نبود که اتفاق افتاد.چارلی بازویش را دور من انداخت و کمک کرد تا از اتومبیل پیاده شوم. او حرفی در مورد لباس های خیس من نزد.وارد خانه که شدیم او پرسید: پس چه اتفاقی افتاد؟در همان حال که حرف می زد پوستینی را از پشت کاناپه در اورد و دور شانه های من پیچید. متوجه شدم که بدنم هنوز می لرزید.صدایم بی روح بود: سام اولی می گه که جاکوب دیگه نمی تونه دوست من باشه.چارلی نگاه عجیبی به من انداخت و گفت: کی اینو به تو گفت؟گفتم: جاکوب.اگرچه این دقیقا" چیزی نبود که جاکوب گفته باشد اما به هر حال واقعیت داشت.ابروهای چارلی در هم فرو رفتند و او گفت: تو واقعا فکر می کنی که این بروبچه های گروه سام اولی ریگی به کفش دارن.-می دونم که اینطوره اما جاکوب هیچی به من نمی گه.صدای قطره های اب را که از لباس های خیسم به روی لیتولیوم اتاق می چکیدند و به صورت قطرات ریزتر به اطراف پخش می شدند می شنیدم. گفتم: می رم لباس هامو عوض کنم.چارلی که در افکار خودش غوطه ور بود با حواس پرتی گفت: باشه.تصمیم گرفتم دوش اب گرم بگیرم چون خیلی سردم بود اما به نظر نمی رسید که اب داغ تاثیری روی دمای بدنم داشته باشد. وقتی که خسته شدم و جریان اب را قطع کردم هنوز به شدت سردم بود. در سکوتی که ناگهان ایجاد شده بود صدای چارلی را از طبقه ی پایین شنیدم که با کسی صحبت می کرد. حوله ای دور خودم پیچیدم و در حمام را گشودم.صدای عصبانی چارلی را شنیدم: من این حرف رو قبول ندارم اصلا معنا نداره.دوباره سکوت برقرار شد و من متوجه شدم که او مشغول صحبت با تلفن است. دقیقه ای گذشت.ناگهان چارلی فریاد کشید: اینو گردن بلا ننداز.از جا پریدم. وقتی او دوباره شروع به صحبت کرد صدایش ارام تر و محتاطانه تر شده بود: بلا همیشه واضح و روشن گفته که اون و جاکوب با هم دوست هستن... خوب، اگه این موضوع بوده چرا تو اینو از اول نگفتی؟ نه بیلی فکر می کنمم که در این مورد حق با بلا باشه... چون من دختر خودمو می شناسم و اگه اون می گه که جاکوب قبلا از سام وحشت داشته...جمله ی او نیمه تمام ماند و وقتی که دوباره جواب دادد صدایش کمابیش شبیه به فریاد بود: منظورت چیه که من دختر خودمو اونطور که باید و شاید نمی شناسم!او لحظه ای گوش داد و بعد با صدای اهسته ای که من به زحمت می شنیدم گفت: اگه فکر می کنی که من این موضوع را به یاد اون می اندازم سخت در اشتباهی. اون تازه داره با این موضوع کنار می اد. اگه رابطه ی جاکوب با این یارو سام دوباره باعث افسردگی بلا بشه جاکوب با من طرفه! تو دوست من هستی بیلی اما این ماجرا داره به خونواده ی من لطمه می زنه.سکوت کوتاهی برقرار شد تا بیلی جواب بدهد.چارلی گفت: خوب، فهمیدی بیلی-اگه اون پسر ها دست از پا خطا کنن خبرش به گوشم می رسه. ما به دقت مراقب اوضاع هستیم در این مورد مطمئن باش.او دیگر چارلی نبود حالا او رئیس پلیس سوان بود!-باشه،آره، خدافظ.چارلی گوشی را محکم روی تلفن کوبید.پاورچین پاورچین اما به سرعت از راهرو گذشتم و وارد اتاقم شدم. صدای غرولند چارلی از اشپزخانه به گوش می رسید.پس بیلی می خواست تقصیرها را گردن من بیندازد. من وقت زیادی را با جاکوب گذرانده بودم و گویا بیلی دیگر از این وضع خسته شده بود.واکنش بیلی عجیب بود. البته خود من هم نگران این موضوع بودم اما بعد از حرف هایی که بعدازظهر همان روز جاکوب به من گفته بود نمی توانستم حرف بیلی را باور کنم. دوستی ما بسیار عمیق تر از ان بود که عشق یه طرفه ی شکشست خورده ای تلقی شود و من به راستی متعجب بودم که بیلی چگونه توانسته بود خودش را تا این حد پست کند که بتواند چنین ادعایی را مطرح کند. این واکنش بیلی من را به این نتیجه رساند رازی که انها سعی در مخفی نگه داشتن ان از من داشتند مهم تر از انچه بود که تصور کرده بودم. حداقل حالا چارلی طرف من بود.لباس خوابم را پوشیدم و به درون تختخوابم خزیدم . در ان لحظه زندگی چنان چهره ی تیره و تاری به خود گرفته بود که به خودمن اجازه دادم تقلب کنم. حفره ی- یا بهتر بگویم حفره های - سینه ام دردناک شده بودند پس چرا نباید تقلب می کردم؟ خاطره ای را به ذهنم فراخواندم- البته نه خاطره ای واقعی را که بر درد و رنجم بیافزاید- خاطره ی دروغین صدای ادوارد را که بعدازظهر همان روز در حضور جاکوب شنیده بودم و در ذهنم انقدر با این خاطره بازی کردم که به خواب رفتم در حالی که قطره های اشکم به ارامی روی گونه های بی روحم سرازیر شده بودند.امشب رویای جدیدی داشتم. باران می بارید و جاکوب بی هیچ سروصدایی در کنار من راه می رفت. ولی زمین زیر پای من چنان صدا می داد که گویی از شن و ماسه ی خشک تشکیل شده بود. اما او جاکوب من نبود او جاکوب جدید و بداخلاقی بود که حرکات نرم و زیبایی داشت. نرمی راه رفتن او من را به یاد کس دیگری می انداخت.در همان حال که به او خیره شده بودم اجزای صورتش تغییر کردند. رنگ فندقی پوستش به تریج محو شد و به جای ان رنگ سفید استخوانی چهره اش را پوشاند. چشمهایش به رنگ طلایی در امدند بعد سرخ شدند و سپس طلایی شدند. موهای کوتاه سرش در مقابل نسیمی که می وزید پیچ و تابی خوردند و رفته رفته برنزی شدند. و ... و چهره اش چنان زیبا و جذاب شد که قلب من را تکه تکه کرد. دستم را به طرف او دراز کردم اما او یک قدم از من دور شد و دستهایش را همچون سپری بالا اورد و بعد ادوارد ناپدید شد.وقتی در میان تاریکی اتاق از خواب بیدار شدم مطمئن نبودم که تازه شروع به اشک ریختن کرده بودم یا اینکه در تمام مدت رویای خودم اشک هایی ریخته بودم که حالا هم ادامه داشتند. نگاهی به سقف تیره ی اتاقم انداختم. حس می کردم که نیمه شب است- هنوز بین خواب و بیداری بودم شاید بیشتر خواب. با خستگی چشمهایم را بستم و دعا کردم که خواب بی رویایی داشته باشم. اما درست در همان لحظه صدایی شنیدم که حدس زدم همان باعث بیدار شدن من از رویای اولم شده بود. شیء تیزی با صدای جیغ مانندی به روی پنجره ی اتاقم کشیده می شد مثل ناخن هایی که روی شیشه کشیده شوند.
فصل 12:"مهاجم" چشم هایم از وحشت کاملا باز مانده بودند.گرچه انقدر خسته و گیج بودم که هنوز از خواب یا بیدار بئدن خودم مطمئن نبودم.چیزی با همان صدای نازک و جیغ مانند،شیشه ی پنجره اتاقم را می خراشید.خواب آلودگی من را گیج و منگ کرده بود.به زحمت از تخت خوابم پایین امدم و در حالی که اشک های به جا مانده در جشم هایم مرا به پلک زدن واداشته بودند،تلوتلوخوران خودم را به پنجره رساندم.آن سوی شیشه پیکر بزرگ و تیره ای به طور نا منظم و آشفته ای تکان می خورد.در وافع ان ظیکر تیره به طرف من خیز برداشته بود و گویی خیال داشت با خرد کردن شیشه وارد اتاق شوئ.با وحشت گامی به عقب برداشتم و گلویم آمادخ جیغ کشیدن شد.ویکتوریا!او به سراغ من آمده بود.من قادر به هیچ حرکتی نبودم.چارلی هم در خطر بود..جلوی جیغم را گرفتم.باید ساکت می ماندم.به هر نحوی که می شد باید کاری می کردم که چارلی به انجا نیاید...و بعد صدای گرفته آشنایی از آن پیکر تیره به گوش رسید.بلا،اخ!لعنتی!پنجره رو باز کن!آخ!چند لحظه طول کشید تا توانستم بر وحشتم غلبه کنم و تکانی به خودم بدهم.بعد با عجله خودم را به کنار پنجره رساندم و ان را باز کردم.نور اندک ماه که از پشت ابرها مش تابید برای تشخیص هویت شبه تیره کافی بود.نفس زنان پرسیدم:چی کار داری می کنی؟جیکوب به طرز خطرناکی به بالای درخت صنوبری که در وسط حیاط کوچک خانه روییده بود،چسبیده بود.سنگینی او درخت را به طرف خانه خم کرده و حالا او در حال تاب خوردن بود.پاهای او در فاصله حدود شش هفت متری زمین به این سو و آن سو تکان می خوردند و کمتر از یک متر با من فاصله داشتند.شاخه های نازک بالای درخت با صدای جیغ مانند گوش خراشی به دیوار پهلوی خانه کشیده می شدند.جیکوب هن و هن کنان گفت:سعی می کنم...در این لحظه او سنگینی اش را به طرف دیگر درخت انداخت و ادامه داد:...به قولم وفا کنم.چشم هایم را باز و بسته کردم تا پرده اشک را پاره کنم،و ناگهان یقین پیدا کردم که خواب می بینم.ببینم،تو کب قول دادی که خودت رو از درخت خونه چارلی بندازی و بکشی؟او صدای حاکی از ناخشنودی از بینی اش در آورد و در حالی که ناراحت به نظر می رسید و پاهایش را برای حفظ تعادلش تاب مب داد دستور داد:از سر راه برو کنار.چی؟او دوباره پاهایش را به طرف عقب و جلو تاب داد تا نیروی محرکه اش را افزایش دهد.متوجه شدم که او درصدد انجام چه کاری بود.نه،جیک!!اما خودم را به کناری انداختم،چون دیگر خیلی دیر شده بود،او با غرولندی خودش را به طرف پنجره اتاقم پرت کرد.چیزی نمانده بود که وحشت از افتادن و مردن او،یا حداقل معلول شدن او در اثر برخورد با چهارچوب پنجره ،من را وادار به جیغ کشیدن کند،اما در کمال تعجب او را دیدم که با چابکب تمام از میان پنجره گذشت و با صدای تالاپ خفیفی روی چنجه پاهایش روی کف اتاق من فرود آمد.
هر دو بی اختیار به در اتاق نگاه کردیم و نفس در سینه هایمان حبس شد تا مطمئن شویم که سرو صدا چارلی را از خواب بیدار نکرده است.لحظه کوتاهی در سکوت گذشت و بعد صدای خر خر خفه چارلی را شنیدیم.نیشخند پهنی به ارامی تمام جهره جیکوب را دربرگرفت.به نظر می رسید که بی نهایت از خودش خشنود بود.این همان نیشخندی نبود که من می شناختم و بسیار دوست داشتم،نیشخند جدیدی بود که صداقت و خلوص سابق او را به تلخی به سخره کشیده بود.نیشخندی در چهره ای جدید که به سام تعلق داشت.این نیشخند کمی از حد تحمل من خارج بود.من به خاطر نگرانی برای این پسر گریه ها کرده بودم.امتناع حشن او برای دوستی با من ،حفره دردناک جدیدی را در قسمتی از سینه ام که سالم باقی مانده بود،ایجاد کرده بود.او پشت سرش کابوس جدیدی را برای من گذاشته بود.مثل آلودگی یک جراحت -توهین بعد از زدن زخم.و حالا او اینجا در اتاق من بود و طوری به من نیشخند می زد که گویی هیچ کدام از آن اتفاق ها نیفتاده بود.بدتر از آن اینکه،اگرچه با ورود او به اتاق من ،با سرو صدا و به طرزی ناهنجار انجام شده بود،با این حال مرا به یاد زمانی انداحته بود که ادوارد عادت داشت بی سر و صدا از پنجره اتاق من وارد بشود.این یادآوری زخم های شفانیافته وجودم را به درد اورد.همه اینها به اضافه این واقعیت که حسابی خسته بودم،باعث می شدند که نتوانم برخورد دوستانه ای با او داشته باشم.در حالی که سعی می کردم لحنم را تا حد ممکن زهرآگین تر سازم،با عصبانیت زمزمه کردم:برو بیرون.او پلک زد و چهره اش غرق در حیرت شد.با اعتراض گفت:نه.من اومدم که عذرخواهی کنم.قبول نمی کنم.سعی کردم تا او را از پنجره به بیرون هل بدهم-اگر این یک رویا بود بی شک او صدمه ای نمی دید!-اما فایده ای نداشت.حتی نتوانسته بودم یک سانتی متر او را به عقب برانم.به سرعت دست هایم را پایین انداختم و از او دور شدم.اگرچه هوای سرد بیرونکه از پنجره وارد اتاق می شد من را به لرزه انداخته بود،اما جیکوب پیراهن به تن نداشت و تماس دست هایم با سینه برهنه او-وقتی که قصد داشتم او را از پنجره بیرون بیندازم-باعث شده بود که احساس ناخشایندی به من دست بدهد.پوست او از گرما می سوخت.مثل گرمایی که در آخرین ملاقاتم با او در سرش احساس کرده بودم.گویی او هنوز بیمار بود و تب داشت.اما به نظر نمی رسید که بیمار باشد.او بزرگ تر از قبل به نظر می آمد!او به طرف من خم شد و پهنای بالا تنه اش پنجره را از دید من پوشاند.واکنش خشمگینی که نشان داده بودم زبان او را بند آورده بود.ناگهان احساس کردم تاب و تحملم را از دسته داده ام-مثل این بود که تمام بی خوابی های شبانه ام یک جا به من هجوم آورده بودند.خستگی چنان بر وجودم چیره شده بود که گمان می کردم به زودی همان جا روی کف اتاق بیهوش می شوم.تلو تلو می خوردم و به شدت سعی داشتم چشم هایم را باز نگه دارم.جیکوب با نگرانی نجوا کرد:بلا؟در حالی که هنوز تعادل نداشتم آرنجم را گرفت.و مرا به طرف تختخوابم برد.وقتی به لبه تخت رسیدم پاهایم توان خودشان را از دست دادند با صدای تالاپی روی تشک نرم افتادم.جیکوب پرسید:هی حالت خوبه؟و در همان حال پیشانی اش از نگرانی چین برداشته بود.سرم را بلند کردم و نگاهی به او انداختم،اشک ها هنوز روی گونه هایم خشک نشده بودند.پرسیدم:جیکوب چرا باید حال من خوب باشه؟اندوه جای بخشی از آزردگی چهره اش را گرفت.با لحنی موافق گفت:حق با توئه.و نفس عمیقی کشید و ادامه داد:خوب ...من-من خیلی متاسفم.بدون شک عذرخواهی صادقانه ای بود.اما هوز خشم از چهره اش نرفته بود.پرسیدم:برای چی به اینجا اومدی؟من عذرخواهی تو رو نمی خوام .جیک.زیر لب گفت:می دونم اما نمی تونستم رفتاری رو که امروز بعد از ظهر با تو داشتم فراموش کنم.خیلی وحشتناک بود.منو ببخش.با خستگی سرم را جنباندم و گفتم:اصلا سر در نمی آرم.می دونم می خوامتوضیح بدم.ناگهان جمله اش را ناتمام گذاشت. دهانش باز مانده بود و مثل این بود که ناگهان چیزی زبانش را بند آورده باشد.بعد با نفس عمیقی هوا را به درون سینه اش کشید و گفت:اما نمی تونم توضیح بدم.و درحالی که هنوز عصبانی بود اضافه کرد:کاش می تونستم.گذاشتم تا سرم روی دست هایم بیفتد.با صدایی که به زحمت از زیر بازوهایم شنیده می شد:چرا؟؟؟او لحظه ای ساکت ماند.سرم را به پهلو جرخاندم-خسته تر از آن بودم که بتوانم آنرا صاف نگه دارم-تا صورتش را ببینم.متعجب شدم.چشم های او نگرانو دندان هایش قفل شده بودند و تقلایی که داشت پیشانی اش را چین انداخته بود.پرسیدم:چی شده؟هوا را با سنگینی از سینه اش بیرون فرستاد و من متوجه شدم که نفسش را هم حبس کرده بود.با ناامیدی زمزمه کرد:نمی تونم این کار رو بکنم.چه کاری رو؟بی توجه به سئوال من پرسید:ببین بلا تا حالا شده یه رازی داشته باشی که نتونی اون رو با کسی درمیون بذاری؟او با نگاه معنی داری به من خیره شد و ذهن من بی درنگ متوجه کالن ها گردید.امیدوار بودم که حالت چهره ام عذاب درونم را بروز نداده باشد.با لحن مصرانه ای ادامه دادچیزی که تو دوست داشتی از چارلی،از مادرت....مخفی نگه داری...؟چیزی که حتی نمی تونستی درباره اون با من صحبت کنی؟حتی حالا؟احساس کردم که چشم هایم جمع شدند.به سئوال او جواب ندادم،گرچه می دانستم که او سکوت من را حمل بر تایید حرف هایش خواهد کرد.در حالی که دوباره به تقلا افتاده بود و به نظر می رسید دنبال کلمه های مناسب دیگری می گشت گفت:می تونی درک کنی که من هم توی وضعیت ...مشابهی قرار گرفته باشم؟گاهی وفاداری مانع از انجام کاری می شه که باید حتما انجام بدی،گاهی رازت فقط به خودت تعلق نداره.بع این ترتیب دیگر بحثی با او نداشتمواو کاملا حق داشت-خود من هم رازی در سینه داشتم که متعلق به من نبود که بخواهم آنرا فاش کنم.بلکه رازی بود که باید از آن محافظت می کردم.رازی را که ناگهان به نظرم رسیده بود جیکوب همه چیز را درباره ی آن می دانست.اما هنوز نمی دانستم راز درون سینه ام جه ارتباطی با او یا سام یا بیلی داشت.چه چیزی آن ها را ناراحت می کرد.آن هم حالا که کالن ها از آن جا رفته بودند؟جیکوب،من نمی دونم تو برای چی به اینجا اومدی،مثل این که تو می خوای به جای جواب دادن به سئوال های من برام معما طرح کنی!زمزمه کنان گفت:متاسفم،این خیلی ناامید کننده اس.در آن اتاق تاریک لحظه ای طولانی به هم نگاه کردیم،ناامیدی بر چهره هر دوی ما پرده انداخته بود.او ناگهان گفت:چیزی که داره منو می کشه اینه که تو حالاشم این موضوع رو می دونی.من همه چیز رو به تو گفتم.درباره چی داری صحبت می کنی؟ناگهان نفس عمیقی کشید و به طرف من خم شد،و در یک لحظه هیجان شدیدی جای ناامیدی را در چهره اش گرفت.نگاهش را با شدت به عمق چشم های من تاباند و با لحن شتابزده و در حالی که نفسش نیز همچون پوستش داغ شده بود،واژه ها را درست در مقابل صورت من ادا کرد.فکر می کنم یه راهی برای حل این مسئله پیدا کرده باشم-چون تو موضوع رو می دونی بلا!من نمی تونم اون رو بهت بگم،مگه اینکه خودت موضوع رو حدس بزنی!به این ترتیب دیگه کسی نمی تونه منو سرزنش کنه!!از من می خوای حدس بزنم؟چی رو حدس بزنم؟راز من رو!تو می تونی این کار رو بکنی-تو جواب معما رو می دونی!دوبار پلک زدم و سعی کردم آشفتگی ذهنم را از بین ببرم.بسیار خسته بودم.هیچ کدام از حرف های او برای من معنا نداشتند.او به دقت به چهره بی خالت من نگاه کرد،و بعد دوباره چهره اش درهم رفت.او گفت:بزار ببینم می تونم بهت کمکی بهت بکنم. نمی دانستم قصد انجام چه کاری را داشت.اما هرچه بود باعث شد به نفس نفس بیفتد . در حالی که سعی داشتم منظور او را بفهمم .گفتم:کمک؟پلک هایم در حال بسته شدن بودند.اما به زحمت آنهارا باز نگه داشتم . او که به سختی نفس می کشید گفت:آره مثلا بهت سرنخ بدم . صورت من را میان دست دست های بزرگ و بسیار گرم خودش گرفت در فاصله ی چند سانتی متری چهره خودش نگه داشت.بعد بع چشم هایم خیره شد و شروع به زمزمه کرد،گویی می خواست در کنار واژه هایی که به کار می برد مفهوم دیگری را هم از راه نگاه به من منتقل کند.او گفت:اولین روزی رو که با هم ملاقات کردیم به یاد می آری؟-روی ساحل منطقه لاپوش؟البته که به یاد می ارمودرباره اون با من حرف بزن . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم را متمرکز کنم.گفتم:تو دربار اتومبیلم چیزهایی از من پرسیدی ... سرش را تکان داد و با نگاهش من را به ادامه حرف هایم ترغیب کرد . ما درباره اتومبیل ربیت تو هم حرف زدیم ..... ادامه بده . بعد برای پیاده روی به طرف پایین دست ساحل رفتیم ..... درحالی که جزئیات آن خاطره را به یاد می آوردم ،گونه هایم زیر دست های او گرم می شدند اما داعی پوست او مانع از آن بودند که گرمای صورتم را احساس کند.در آن روز من از او خواسته بودم تا با من پیاده روی کند و با زرنگی ناشیانه اما موفقیت آمیزی حرف هایی را از زیر زبان او بیرون کشیده بودم . او سرش را تکان می داد و با نگرانی در انتظار ادامه حرف هایم بود . با صدایی که به زخمت شنیده می شد گفتم:تو قصه های ترسناکی رو برای من تعریف کردی...افسانه کوئیلوت . او چشم هایش را بست و دوباره آنها را باز کرد و کفت:آرهاین کلمه را با لحن نگران و بسیار مشتاقی ادا کرده بود.گویی در استانه حقیقت مهمی قرار داشت.در حالی که آهسته صحبت می کرد تا کلمه ها را شمرده و واضح ادا کند،گفت:یادت می آد اون موقع من چی گفتم؟حتی در میان تاریکی هم مطمئن بودم که او تغییر رنگ چهره ام را دیده بود.چگونه ممکن بود حرف های او را فراموش کرده باشم؟در آن روز جیکوب بی آن که بداند چه می کند،دقیقا چیزی را که من در صدد دانستن آن بودم به من گفته بود.اینکه ادوارد یک خون آشام بود . او با چشم هایی که زیاد می دانستند به من نگاه می کرد!بعد گفت:خوب فکر کن . زیر لب گفتم:آره یادم می آد . او به سختی نفس عمیقی کشید وگفت:ببینم همه اون داستان ها رو به یاد می اری .... نتوانست سئوالش را تمام کند.دهانش باز مانده به نظر می رسید چیزی راه گلویش را بسته است . پرسیدم:منظورت همه اون داستان هایی هست که تعریف کردی؟او بی هیچ حرفی سرش را تکان دادسرم به دوران افتاد.در واقع فقط یک داستان اهمیت داشت.می دانستم که در آن موقع او حرف هایش را با داستان های دیگری شروع کرده بود.اما نمی توانستم آن مقدمه بی اهمیت را به یاد بیاورم.به خصوص حالا که خستگی مغزم را در برگرفته بود.شروع کردم به تکان دادن سرم . جیکوب ناله ای کرد و از جا جهید.مشت هایش را روی پیشانی اش فشار داد و با عصبانیت نفس تندی کشید وزیر لب گویی با خودش حرف می زند کفت:تو اینو می دونی،تو اینو می دونی . جیک.جیک.خواهش می کنم.من خیلی خسته ام .الان فکرم کار نمی کنه.شاید صبح .... او نفس منظمی کشید و سرش را تکان داد و با لحن تلخ و نیش داری گفت:شاید دوباره یادت بیاد.فکر کنم بتونم بفهمم که تو چرا فقط یکی از اون داستان ها رو به یاد داری . دوباره به سرعت به طرف من جهید و گفت:ناراحت نمی شی از تو سئوالی در اون مورد بپرسم؟ لحن اوهنوز گزنده بود.ادامه داد:مدت هاست که حاضرم برای دونستن جواب این سئوال جونمو بدم! با احتیاط پرسیدم:سئوال درباره چی؟درباره اون داستانی که من درباره خون آشام ها به تو گفتم. با چشم های نگران به او خیره شدم و قادر نبودم جوابش را بدهم.اما او سئواش را مطرح کرد. واقعا نمی دونی؟ با صدایی گرفته ادامه داد:ببینم من اون کسی بودم که به تو گفتم اون چه موجودیه؟او از کجا این را می دانست؟چرا تصمیم گرفته بود آن داستان را باور کند؟آن هم حالا؟داندان هایم به هم فشرده شدند.متقابلا به او خیره شدم،بی آنکه قصدی برای خرف زدن داشته بشام.او می توانست این را در چشم هایم ببیند.با صدایی که حتی گرفته تر شده بود گفت:حالا فهمیدی منظور من از وفاداری جیه؟من هم همون وضعیت تو رو دارم.حتی بدتر .تو نمی تونی تصور کنی که من چه تعهد سختی ....من این خالت او را دوست نداشتم-دوست نداشتم ببینم که چکونه وقتی عبارت تعهد سخت را بر زبان آورده بود چشم هایش بسته شدند.در واقع احساس من شدیدتر از دوست نداشتن بود-من از این حالت متنفر بودم.از هر چیزی که باعث درد و رنج او شود،نفرت داشتم.آن هم به شدت.جهره سام ذهن من را پر کرد.این کار برای من اساسا داوطلبانه بود.من از روی عشقی که داشتم راز کالن ها را حفظ می کردم.عشقی یک طرفه اما واقعی .به نظر نمی رسید که برای جیکوب این گونه باشد.زیر لب پرسیدم:راهی نیست که بتونی خودت رو آزاد کنی؟و در همان حال دستم را به روی زبری موهای کوتاه شده در پشت سرش کشیدم.دست های او شروع به لرزیدن کرد.اما چشم هایش را نگشود و گفت:نه.تا آخر عمرفوضع من همینه.محکومیت ابدی.بعد با لبخند مرموزی ادامه داد:و شاید حتی بعد از مرگ.ناله کنان گفتم:نه جیک.چطوره از این جا فرار کنیم؟فقط تو و من.اگه از خونه هامون بریم و دیگه دست سام به تو نرسه،چی؟زمزمه کنان گفت:بلا این چیزی نیست که من بتونم ازش فرار کنم.اما اگه می تونستم حتما با تو فرار می کردم.حالا شانه هایش هم می لرزیدند.نفس عمیفی کشید و ادامه داد:ببین من دیگه باید برم.چرا؟یه دلیلش اینه که به نظر می آد هر لحظه ممکنه تو از حال بری.تو به خواب احتیاح داری-من وقتی به تو احتیاج دارم که سر حال و قبراق باشی.تو چیزی رو که من می خوام به یاد می آری .باید به یاد بیاری.و دلیل دیگه؟او اخم کرد و گفت:باید مخفیانه از اینجا بیرون برم-من اجازه ندارم تو رو ببینم.حتما الان اونها تو این فکر هستن که من کجا رفته ام.دهانش را پیجاند و گفت:فکر می کنم که بهتره برم پیششون.با عصبانیت کفتم:مجبور نیستی چیزی بهشون بگی.بگم یا نگم فرقی نمی کنه.آتش خشم درونم جوشید و گفتم:من از اونها متنفرم!جیکوب که هاج و واج مانده بود،با چشم های گشاه شده به من نگاه کرد و گفت:نه بلا.از اون بچه ها متنفر نباش.این تقصیر سام یا هر کس دیگه ای نیست.قبلا که بهت گفتم-تقصیر خودمه.در واقع سام.... آدم خیلی خوبیه.جرید و پل هم عالی هستن.اما پل یه کمی.... و امبری هم که همیشه دوست من بوده.اونجا چیزی عوض نشده.در واقع تنها چیزی هست که عوض نشده.من واقعا از فکر هایی که درباره سام کرده بودم خجالت می کشم....از نظر او سام خیلی خوب بود!با ناباوری به او چشم غره رفتم اما چیزی نگفتم.با کنجکاوی پرسیدم:نگفتی چرا قرار نیست که منو ببینی.نگاهش را به پایین انداخت و نجواکنان گفت :خطرناکه.
:: موضوعات مرتبط:
رمان گرگ و میش2(ماه نو:new moon)