سلام من پریسا نویسنده و مدیر وبلاگ هستم امیدوارم از وبم خوشتون اومده باشه لطفا هر نوع درخواستی در زمینه ی رمان داری بگید تا رسیدگی کنم راستی به چند تا نویسنده و مدیر نیازمندم هرکسی که دوست داره نویسنده بشه از بخش نظرات بهم یه نظر خصوصی بده و ایمیلش رو بفرسته تا نویسندش کنم
شمارنده
   

رمان های درخواستی

گرگ و میش2-10
دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 17:35 | نوشته ‌شده به دست pāřýşà | ( )

کلمات او موجی از ترس را بر وجودم حاکم ساخت.ایا او از موضوع ویکتوریا هم خخبر داشت؟ فکر می کردم کسی به جز من این را نمی دانست اما حق با او بود- همان وقت نیمه شب بود و برای خون اشام ها بهترین زمان برای شکار به حساب می امد .جاکوب نباید به اتاق من می امد. اگر قرار بود کسی به سراغ من بیاید بهتر بود که تنها باشم.زیرلب گفت: اگه من فکر می کردم که اومدنم به اینجا خیلی... خیلی خطرناکه نمی اومدم. اما بلا...دوباره نگاهی به من انداخت و ادامه داد: من یه قولی به تو داده ام. اون موقع اصلا فکر نمی کردم که چه قول سختی باشه اما معنیش این نیست که سعی نمی کنم به قول خودم پایبند بمونم.وقتی حیرت رت در چهره ی من دید گفت: بعد از اون فیلم احمقانه من به تو قول دادم که هیچوقت به تو صدمه نزنم... اما امروز بعدازظهر چیزی نمونده بود که زیر قولم بزنم درسته؟-جیک من می دونستم که تو اون کارو نمی کنی .ناراحت نباش.دستم رزا گرفت و گفت: متشکرم بلا. تا اونجا که بتونم همینجا به دیدنت می ام. همونطوری که قول داده بودم.ناگهان نیشخندی به من زد. این نیشخند نه به من تعلق داشت و نه به سام. و ادامه داد: اگه خودت به تنهایی از موضوع سر در بیاری خیلی خوب می شه بلا. فقط کمی تلاش صادقانه می خواد!کمی چهره ام را در هم کشیدم و گفتم: سعی خودم رو می کنم.آهی کشید و گفت: سعی می کنم به زودی تو رو ببینم. و البته اونها سعی می کنن در این مورد از من حرف بکشن.-به حرفشون گوش نکن.-سعی می کنم.او سرش را تکان داد گویی به موفقیت خودش شک داشت. بعد گفت: همین که موضوع رو فهمیدی بیا به من بگو.در همان لحظه اتفاقی برای او افتاد اتفاقی که دست هایش را به ارزش انداخت. گفت: البته... البته اگه دلت بخواد منو ببینی.-چرا باید دلم نخواد که تو رو ببینم؟چهره اش حالت گرفته و تلخی پیدا کرد و تبدیل به چهره ای شد که صد در صد به سام تعلق داشت. بعد با صدای خشنی گفت: اوه می تونم دلیلش رو بفهمم. ببین من دیگه باید برم. می شه لطفا یه کاری برای من بکنی؟در حالی که از تغییر حالبت او وحشت کرده بودم فقط سری تکان دادم.گفت: حداقل به من تلفن بزن... اگه نمی خوای دوباره منو ببینی. بهم بگو تا بدونم دیگه نمی خوای منو ببینی.-چنین اتفاقی نمی افته...دستش را بالا اورد و حرف من را قطع کردو گفت: فقط بهم اطلاع بده.او بلند شد و به طرف پنجره رفت.با گلایه گفتم: جیک احمق نشو. پات می شکنه. از در خونه استفاده کن. چارلی نمی تونه تو رو بگیره.زیرلب گفت: من صدمه نمی بینم.با این حال به طرف در اتاق برگشت. هنگامی که از کنارم می گذشت لحظه ای ایستاد و به من خیره شد. گویی شیء نوک تیزی در حال فرو رفتن به بدن او باشد با حالت تضرع امیزی یک دستش را بالا اورد.من دست او را گرفتم و ناگهان مرا با خشونت زیادی به طرف خودش کشید طوری که با صدای تالاپی محکم به سینه ی او خوردم.در حالی که همچون خرسی من را بغل کرده و چیزی نمانده بود دنده هایم را خرد کند زیر لب گفت: اگه...نفس زنان گفتم: نمی تونم -نفس بکشم!او بی درنگ رهایم کرد اما با یک دست کمرم را نگه داشت تا روی زمین نیفتم. بعد من را با ملایمت هل داد تا روی تخت بیفتم.گفت: کمی بخواب بلز. باید کله تو به کار بندالزی. می دونم که از عهده ی این کار بر می ای. تو باید موضوع رو درک کنی- به خاطر من. من نمی تونم تو رو از دست بدم بلا. حداقل نه به خاطر این موضوع.با گام های بلندی خودش را به استانه ی در رساند و ان را بی سر و صدا باز کرد و بعد از میان ان ناپدید شد. گوش هایم را تیز کردم تا صدای پاهایش را روی پله های جیرجیروی خانه بشنوم اما هیچ صدایی شنیده نشد!روی تختم به پشت دراز کشیدم سرم به دَوَران افتاده بود. بیش از حد گیج و بیش از حد خسته بودم. چشم هایم را بستم و سعی کردم منظور جاکوب را بفهمم اما بی درنگ با سرعت نگران کننده ای در غالم ناهوشیاری غرق شدم.اما این همان خواب ارام و بی رویایی نبود که حسرتش را کشیده بودم. البته که نبود. دوباره در جنگل بودم و همچون همیشه شروع به پرسه زدن در انجا کردم.به سرعت متوجه سدم که رویای امشبم با کابوس های شب های گذشته ام تفاوت دارد! اول اینکه هیچ اجبار خاصی برای گشتن یا جستجو کردن در جنگل در وجودم احساس نمی کردم پرسه زدن من فقط از روی عادت بود زیرا این انتظاری بود که طبق معمول از خودم داشتم. در واقع این جنگل همان جنگل شب های گذشته نبود! بوی متفاوتی داشت روشنایی اش هم به گونه ای دیگر لبود. بوی جنگل شبیه به زمین مرطوب بیشه ها نبود بلکه بوی نمناک اقیانوس را می داد. نمی توانستم اسمان را ببینم اما به نظر می رسید که افتاب در حال درخشیدن باشد- برگ های بالای سرم رنگ سبز یشمی داشتند.اینجا جنگل اطراف لاپوش بود! - نزدیک ساحل انجا. در این مورد تردید نداشتم. می دانستم اگر ساحل را پیدا کنم خورشید را هم می بینم. بنابراین به دنبال صدای امواجی که از دور دست به گوش می رسید با عجله به طرف جلو راه افتادم.و ناگهان جاکوب در انجا ایستاده بود. او دستم را گرفت و من را به طرف عقب سوی تاریک ترین بخش جنگل کشید.پرسیدم: جاکوب چی شده؟ چهره ی او مثل صورت وحشت زده ی یک پسر بود و موهایش که دوباره زیبا به نظر می رسید به طرف عقب برده شده و به صورت مدل عصبی روی پشت گردنش بسته شده بود. او با تمام نیرو من را می کشید اما من مقاومت می کردم نمی خواستم به درون تاریکی جنگل کشیده شوم.او با حالتی وحشت زده زمزمه کرد: بدو بلا باید بدوی!حس ناگهانی اشنا پنداری چنان قوی بود که من را از خواب بیدار کرد.حالا فهمیدم که چرا ان مکان را شناخته بودم. زیرا زمانی در رویای دیگری انجا را دیده بودم. شاید یک میلیون سال پیش در بخشی از یک زندگی که به کلی متفاوت بود.همان خوابی که درست در اولین شب پیاده روی با جاکوب در ساحل لاپوش دیده بودم. نخستین شبی که فهمیده بودم ادوارد یک خون اشام است. شاید حرف های شب گذشته ی جاکوب این رویا را از زیر خاطره های دفن شده ام بیرون کشیده بود.حالا که رشته ی خوابم گسیخته شده بود منتظر ماندم تا دوباره به خواب بروم . نوری از سمت ساحل به من نزدیک می شد. در یک لحظه ادوارد از میان درخت ها بیرون امد پوست او درخشش اندکی داشت و چشمهایش تیره و خطرناک به نظر می رسیدند. او اشاره ای به من کرد و لبخند زد. جذابیت چهره اش او را به فرشته ای تبدیل کرده بود اما... دندانهایش سفید و تیز بودند.گویا داشتم از حافظه ام جلو می زدم. ابتدا اتفاق دیگری افتاده بود.جاکوب دست من را انداخت و نعره زد. در حالی که می لرزید و به خود می پیچید خودش را کنار پاهای من روی زمین انداخت.فریاد کشید: جاکوب!اما او رفته بود.به جای او گرگ بسیار بزرگی به رنگ قهوه ای مایل به قرمز با چشم های هوشمندی به رنگ تیره ایستاده بود.البته رویایم تغییر جهت داده بود مثل قطاری که ناگهان از خط خارج بشود.این همان گرگی نبود که من در زندگی دیگرم خوابش را دیده بودم. این همان گرگ بزرگ فندقی رنگی بود که من درست یک هفته پیش از ان در فاصله ی بیست سانتی متری او ایستاده بودم . این گرگ، غول پیکر، هیولا مانند و بزرگ تر از یک خرس بود.این گرگ مشتاقانه به من نگاه می کرد و سعی داششت پیام بسیار مهمی را با چشم های هوشمندش به من منتقل کند. این دو چشم دو چشم اشنا و قهوه ای تیره ی جاکوب بلک بودند.در حالی که با تمام قدرت جیغ می کشیدم از خواب پریدم. 
  
کمابیش انتظار داشتم که این بار چارلی برای سر زدن به من به اتاقم بیاید. این بار مثل همیشه جیغ نکشیده بودم . سرم را میان بالش فشردم و سعی کردم بر حالت تشنج ناشی از جیغ هایم غلبه کنم. رویه ی کتان بالش را محکم روی صورتم فشار دادم و نمی دانستم ایا می توانم راهی برای فراموشی ارتباطی که تازه کشف کرده بودم پیدا کنم یا نه. 
  اما چارلی به اتاق من نیامد و سرانجام توانستم صدای خش خشی را که رفته رفته از گلویم به گوش می رسید خفه کنم.حالا می توانستم همه ی ماجرا را به یاد بیاورم- تک تک کلمه هایی که جاکوب ان روز در ساحل به من گفته بود حتی بخشی که او قبل از موضوع خون اشام ها- یا به قول خودش خون سردها- به من گفته بود. بخصوص بخش اول ان.ان روز در ساحل لاپوش:جاکوب حرف هایش را با یک پرسش اغاز کرد: ببینم تو هیچکدوم از داستان های قدیمی ما رو شنیدی؟ منظور از ما یعنی کوئیلوت ها.-راستش نه.-خوب افسانه های زیادی وجود داره حتی ادعا می شه که بعضی از اونها به دوره ی طوفان و سیل بزرگ ِ روی زمین بر می گرده. گفته شده که کوئیلیوت های باستانی قایق های کوچیک خودشون رو به بالاترین نقطه های بلندترین درختهای کوهستانها می بستن تا از غرق شدن نجات پیدا کنن شبیه به داستان نوح پیامبر و کشتی بزرگش. در این لحظه جاکوب لبخندی زد و ادامه داد: افسانه ی دیگه ای هم هست که بر اساس اون ما از نسل گرگ ها هستیم و اینکه... گرگ ها هنوز هم برادرهای ما هستن. در واقع کشتن گرگ ها خلاف قانون قبیله ی ماست.در این لحظه لحن صدایش را با حالت خوف انگیزی پایین اورد و گفت: افسانه هایی هم در مورد موجودات سرد وجود داره!این باذ با علاقه و هیجانی واقعی پرسیدم: موجودات سرد؟-آره افسانه های موجودات سرد همون قدمت افسانه های گرگینه ها رو داره. اما بعضی از این افسانه ها تازگی دارن و درواقع دیگه نمی شه اسمشون رو افسانه گذاشت؛ بلکه بیشتر شبیه به واقعیت هستن! براساس یکی از همین افسانه های جدید جدّ من بعضی از این موجودات خون سرد رو می شناخت . در واقع جدّ من همون کسی بود که با اونها معاهده ای امضا کرد که براساس اون موجودات سرد دیگه نمی تونن وارد سرزمین ما بشن.در این لحظه جاکوب چشمهایش را چرخی داد.با لحن علاقه مند و کنجکاوی پرسیدم: جدّ تو؟-آره. جدّ من هم مثل پدرم یکی از بزرگترهای قبیله مون بود. می دونی.... موجودات سرد دشمن های طبیعی گرگ ها هستن... البته نه گرگ های واقعی بلکه گرگ هایی که می تونن به انسان تبدیل بشن یا به عبارتی دیگه همون گرگینه ها! اجداد من هم گرگ هایی بودن که خودشون رو به انسان تبدیل کرده ان!-گفتی گرگینه ها دشمن هایی هم دارن؟-فقط یه نوع دشمن.مثل این بود که چیزی در گلویم گیر کرده و داشت خفه ام می کرد. سعی کردم ان را فرو ببرم اما محکم در جای خودش مانده بود و تکان نمی خورد. سعی گردم ان را توی گلویم بالا بیاورم و به بیرون تف کنم.نفس زنان گفتم: گرگینه.اری این همان کلمه ای بود که داشت مرا خفه می کرد!حالا تمام دنیا شروع به چرخش کرده بود و به نظر می رسید که جهت کج شدگی ان در امتداد محورش عوض شده باشد.این دیگر چگونه دنیایی بود؟ ایا به راستی ممکن بود چنین دنیایی وجود داشته باشد دنیایی که در ان افسانه های قدیمی در حاشیه ی شهرهای بسیار کوچک و کم اهمیت تحقق پیدا کرده هیولاهای اسطوره ای دوباره پا به عرصه ی وجود گذاشته باشند! ایا این بدان معنا بود که هر داستان جن و پری ناممکنا از حقیقت مطلقی سرچشمه گرفته بود؟ ایا همه ی این اتفاق ها عادی و طبیعی بودند یا اینکه همه چیز جادویی و شبیه به داستان های ارواح و اشباح بود؟سرم را محکم بین دستهایم گرفتم و سعی کردم از انفجار ان جلوگیری کنم.صدای ضعیفی در گوشه ی ذهنم با لحن خشکی از من پرسید که چه مشکلی دارم؟ مگر نه اینکه من ماه ها پیش از ان وجود خون اشام ها را پذیرفته بودم- بی انکه دچار تشنج یا حالت جنون امیزی بشوم؟دقیقا می خواستم بر سر ان صدا فریاد بزنم. ایا برای هر کسی یک افسانه برای تمام عمرش کافی نبود؟ضمن اینکه من هرگز حتی برای یک لحظه هم که شده اگاهی کامل خودم را نسبت به برتری ادوارد کالن بر موجودات عادی از دست نداده بودم. اگاه شدن از وضعیت ادوارد هرگز موجب شگفتی من نشده بود- زیرا او به وضوح موجود جالب توجهی بود.اما جاکوب؟ جاکوب که تا ان موقع فقط خودش بود و بس و نه چیزی فراتر از ان؟ جاکوب دوست من؟ جاکوب تنها انسانی که من تا به حال توانسته بودم ارتباط دوستانه ی خوبی با او برقرار کنم...حتی او هم انسان نبود.با سعی زیادی بر تمایل خودم برای جیغ کشیدن غلبه کردم.این حقیقت جدید چه چیزی را در باره ی من ثابت می کرد؟پاسخ این سوال را می دانستم. معنای حقیقت جدید این بود که راز عمیقی در مورد ماهیت من وجود داشت. وگرنه چرا زندگی من پر از شخصیت های فیلم های خطرناک می شد؟ چرا باید وقتی که چنین موجوداتی به دنبال سرنوشت افسانه ای خود می رفتند من چنان منقلب شوم که گویی سینه ام پاره پاره شده است؟درون سرم همه چیز به سرعت می چرخید و تغییر می کرد و ترتیب تازه ای می یافت. چیزهایی که پیش تر معنای خاصی برای من داشتند حالا مفهوم تازه ای می یافتند.هیچ فرقه ای در کار نبود. در گذشته ی دورتر نیز هیچ فرقه یا گروه خلافکاری در منطقه ی لاپوش تشکیل نشده بود. نه موضوع بسیار بدتر از ان بود. موضوع به یک گله ی گرگ مربوط می شد!گله ای متشکل از پنج گرگینه ی رنگارنگ که به نحو حیرت اوری غول پیکر بودند و در چمنزار ادوارد با حالبت تهدید امیزی از کنار من عبور کرده بودند... 
ناگهان شتاب جنون امیزی را در خودم احساس کردم. نگاه سریعی به ساعت انداختم- اولین ساعت های بامداد بود اما برایم اهمیتی نداشت. باید همان موقع به لاپوش می رفتم. باید جاکوب را می دیدم تا شاید او بتواند به من بگوید که عقلم را به کلی از دست نداده ام! 
  
اولین لباس های تمیزی را که پیدا کردم پوشیدم و اهمیتی به جور بودن آن ها با هم ندادم.پله ها را دو تا یکی پایین رفتم و در حالی که با عجله وارد راهرو شده بودم و به طرف در می رفتم،چیزی نمانده بود که با چارلی برخورد کنم.او هم به همان اندازه که من از دیدنش تعجب کرده بودم،از دیدن من حیرت زده به نظر می رسید.پرسید:کجا داری میری ؟می دونی ساعت چنده؟آره باید برای دیدن جیکوب برم.فکر می کردم که به خاطر موضوع سام....اون اهمیتی نداره من فورا باید با جیکوب حرف بزنم.وقتی که حالت صورت من تغییر نکرد،او اخم کرد و گفت:الان خیلی زوده.نمی خوای صبحونه بخوری؟گرسنه نیستم.کلمه ها بی اختیار از میان لب هایم خارج شده بودند.او جلوی راه مرا به طرف در خروجی گرفته وبد.به فکرم رسید او را دور بزنم و فرار کنم،اما می دانستم که بعد مجبور می شوم در این مورد هم به توضیح دهم.گفتم:زود برمی گردم.باشه؟چارلی اخم کرد و گفت:مستقیما به خونه جیکوب می ری دیگه؟درسته؟بین راه که جای دیگه ای نمی ایستی؟واژه ها نیز با شتاب از دهانم خارج می شدند:البته که نه.کجا می تونم توقف کنم؟نمی دونم فقط اینکه...باز هم یه حمله دیگه اتفاق افتاده-بازم اون گرگ ها.این حمله نزدیک تفریح گاه کنار چشمه های آب گرم اتفاق افتاده-این بار یه نفر شاهد هم داری.قربانی این حمله،وقتی ناپدید شده.فقط ده دوازده متر با جاده فاصله داشته.همسر این مرد چند دقیقه بعد از گم شدن شوهرش یه گرگ خاکستری رو دیده.یعنی همون وقتی که داشته دنبال شوهرش می گشته.بعد از دیدن اون گرگ ،برای پیدا کردن کمک شروع به دویدن می کنه.معده ام لرزش شدیدی کرد،مثل این بود که در مسیر یک ترن هوایی به پیچ تندی رسیده باشم.پرسیدم:یه گرگ بهش حمله کرده؟هیچ اثری از اون مرد پیدا نشده-فقط باز هم کمی خون.چهره جارلی معذب به نطر می رسید.ادامه داد:جنگلان های مسلح جست و جو رو شروع کرده ان.در ضمن افراد مسلحی رو که داوطلب شده ان با خودشون برده ان.شکارچی های زیادی هستن که دوست دارن تو یه همچین شکاری سهیم بشن.برای لاشه های این گرگ ها جایزه تعیین شده.معنی این چیز ها اینه که ممکنه توی جنگل تیراندازی شدیدی بشه و همین منو نگران می کنه.او سرش را تکان داد و افزود:وقتی آدم های خیلی هیجان زده می شن،ممکنه اتفاق های ناگواری پیش بیاد....با صدای ضعیفی پرسیدم:ببینم،اونها گرگ ها رو با تیر می زنن؟چارلی در خالی که با چشم های نگرانش به دقت به چهره من نگاه می کرد کفت:چه کار دیگه ای از ما ساخته اس؟مشکلی پیش اومده؟احساس ضعف کردم.حتما رنگ صورتم سفید تر از حد معمول شده بود.صدای چارلی را شنیدم:ببینم،تو که نمی خوای برای من ادای یه آدم طرفدار محیط زیست رو دربیاری؟درسته؟نتوانستم جوابی بدهم.اگر در آن لحظه او یه من نگاه نمی کرد سرم را بین زانو هایم گذاشته بودم.من موضوع راه پیماهای گم شده را فراموش کرده بودم....همین طور جای پنجه های خون آلود را...من نتوانسته بودم آن واقعیت ها را به استنباط اولیه خودم ربط بدهم...اما حالا....چارلی گفت:ببین عزیزم.اجازه نده این موضوع تو رو بترسونه.فقط توی شهر یا توی بزرگراه توقف کن-نه جای دیگه-باشه؟با صدای ضعیفی تکرار کدم:باشه.من باید برم.برای اولین بار به صورت او نگاه کردمو متوجه شدم که تفنگش را به کمرش بسته و پوتین های راهپیمایی اش را پوشیده بود.پرسیدم:پدر تو که نمی خوای دنبال اون گرگ ها بری.درسته؟من باید کمک کنم.بلز.مردم دارن مفقود می شن.دوباره صدایم بالا رفت و لحن سرسیمه ای پیدا کرد:نه.نه.نرو.خیلی خطرناکه.بچه جون من باید وظیفه مو انجام بدم.اینقدر بدبین نباش.اتفاقی برای من نمی افته.او به طرف در برگشت و آن را باز کرد و گفت:تو هم داری می ری؟مردد ماندم.هنوز معده ام پیچ و تاب ناراحت کننده ای داشت.با چه زبانی می توانستم جلوی او را بگیرم؟گیج تر از آن بودم که بتوانم راه حلی پیدا کنم.بلز؟شاید برای رفتن به لاپوش خیلی زود باشه.موافقم.بعد او قدم در هوای بارانی گذاشت و در را پشت سرش بست.همین که او از جلوی پشمم دور شد.روی کف راهرو افتادم و سرم را بین زانوهایم گرفتم.پس جیکوب چه می شد؟جیکوب بهترین دوست من بود.من باید به او هشدار می دادم.اگر او واقعا یک.....-تکانی خوردم و سعی کردم به آن کلمه فکر کنم-گرگینه بود(و من می دانستم که بود.چون احساسم به من می گفت)،ممکن بود مردم به او تیر انداز کنند!من باید به او دوستانش می گفتم که اگرباز هم بخواهند به شکل گرگ های غول پیکر به این طرف و آن طرف بدوند،ممکن بود مردم آنها را با تیر بزنند.باید به آن ها می گفتم که دست از این کار ها بردارند.آنها باید دست از این کار ها برمی داشتند!چارلی هم به میان جنگل رفته بود.آیا ممکن بود این موضوع برای آنها اهمیتی داشته باشد؟نمی دانشستم...تا حالا افراد غریبه ناپدید شده بودند.آیا این موضوع معنای خاصی داشت؟یا این که بر حسب تصادف این طور شده بود؟باید باور می کردم که حداقل جیکوب به این موصوع اهمیت می دهد.در هر حال باید به او هشدار می دادم.یا ...اینکه؟جیکوب بهترین دوست من بود،آیا او هم می توانست جزو گرگ های هیولا باشد؟یک گرگ واقعی؟یک گرگ بد؟آیا باید به او هشدار می دادم... با توجه به این که او و دوستانش... قاتل بودند؟ اگر آن راهپیماهای بی گناه را می کشتند و در خونشانفرق می کردند،آیا باز هم باید به آن ها اخطار می دادم؟اگر آنها واقعا به هر شکلی ،موجوداتی شبیه به هیولاهای فیلم های ترسناک بودند،آیا کار اشتباهی نبود که بخواهم از آنها حمایت کنم؟چاره جز مقایسه کردن جیکوب و دوستانش با خانواده کالن نداشتم.بازو هایم را دور سینه ام پیچیدم و در حالی که مراقب حفره دردناک سینه ام بودم.به آنها اندشیدم.من چیز زیادی در مورد گرگینه ها نمی دانستم.اگر گاهی هم به انها فکر کرده بودم،تصوری که در ذهن داشتم،موجودات بزرگ و پشمالوی نیمه انسانی بود.بنابراین نمی دانستم که چه عاملی آنهرا به شکار کردن انسان ها وا میداشت... گرسنگی یا تشنگی ...یا فقط عطش آنها برای کشتن!بدون دانستن این موضوع قضائت درباره انها مشکل بود.اما این عامل هرچه بودنمی توانست کم تر از دردی باشد که کالن ها به خاطر خوب بودن تحمل می کردند.به یاد اسم افتادم-وقتی صورت مهربان و دوست داشتنی او را مجسم کردم،اشک هایم جاری شدند-او که تا آن حد رفتاری مادرانه و عاشقانه داشت ....او که هنگام خونریزی از بازوی من شرمنده و خجالت زده بینی اش را گرفته و از من فرار کرده بود.وضعیت گرگینه ها نمی توانست سخت تر از آن باشد.به کارلیسل اندیشدم... او که قرن ها تلاش کرده بودتا با بی توجهی به خون انسان را به خودش آموزش دهد،تا آنجا که حالا می توانست به عنوان یک پزشک زندکی انسان هارا نجات دهد.هیچ چیزی نمی توانست دشوار تر از این کار باشد.گرگینه ها مسیر دیگری را انتخاب کرده بودند.حالا من باید چه تصمیمی می گرفتم؟ فصل 13 
قاتلدر حالی که اتومبیلم را در بزرگراهی که دو طرفش را درخت های جنگل پوشانیده بودند و به لاپوش منتهی می شدند ،پیش می بردم،با خودم فکر می کردم:اگه غیر از حیکوب هر کس دیگه ای بود....هنوز مطمئن نبودم کاری که در حال انجام آن بودم درست باشد.اما با خودم کنار آمدم.نمی توانستم کاری را که جیکوب و دوستانش یا بهتر بگویم گله اش انجام می دادند را نادیده بگیرم..حالا منظور او را از آنچه که دیشب گفته بود،می فهمیدم.اینکه گفته بود ممکن است من دیگر نخواهم او را ببینممن می توانستم همان طور که پیشنهاد داده بود با او تماس بکیرم.اما به نظر کار بزدلانه ای به نظر می آمد.حداقل من گفتگوی رودررویی را به او مدیون بودم.می توانستم جلوی رویش به او بگویم که نمی توانم آنچه را که به وقوع می پیوست،نادیده بگیرم.من نمی توانستم با یک قاتل دوست باشم و دم برنیاورم و اجازه دهم که قتل ها ادامه پیدا کند....جون در این صورت من هم به یم هیولا تبدیل می شدم!اما از طرفی نمی اوانستم به او هشدار ندهم.باید برای حمایت از او کاری را که از دستم بر میامد،انجام می دادم.در حالی که لب هایم محکم به هم فشرده شده و خطی تشکیل داده بودند،اتومبیلم را جلوی خانه بلک ها متوقف کردم.خیلی بد بود که بهترین دوست من گرگینه از آب در امده بود.آیا او هم به اجبار تبدیل به یک هیولا شده بود؟خانه تازیک بود ونوری از پنجره ها به بیرون نمی تابید .اما برایم اهمیتی نداشت.مهم نبود که ممکن است آنها را بیدار کرده باشم.مشتم را با انرژی زیادی به در جلویی کوبیدم.صدار از میان دیوار ها طنین انداز می شد.بعد از یک دقیقه صدای بیلی را شنیدم که می کفت:بیا تو.چراغی روشن شد.دستگیره در را چرخاندم .در قفل نبود.بیلی بیرون اشپزخانه روی زمین لم داده بود و حوله کلاه داری بر روی شانه هایش دیده می شد.هنوز نتوانسته بود خودش را به صندلی چرخدارش برساند.وقتی مرا دید جشم هایش کمی بازتر شدو بعد صورتش حالت بردبارانه ای پیدا کرد.صبح به خیر بلا.چی شده که امروز صبح این قدر زود از خواب بیدار شدی؟هی بیلی.من باید با جیک صحبت کنم-اون کجاست؟اوم...راستش نمی دونم.او با چهره ی آرامی دروغ گفته بود.من که از ایستادن در آنجا خسته شده بودم،با اصرار پرسیدم:می دونی چارلی امروز صبح چی کار داره می کنه؟باید بدونم؟اون و نصف مردم های شهر همگی تفنگ به دست رفتن توی جنکل تا گرگر های عظیم الجثه رو شکار کنن.چهره بیلی تکانی خورد و بعد بی حالت ماند.ادامه دادم:اگه از نظر تو اشکال نداره می خوام در این مورد با جیک صحبت کنمبیلی لب های کلفتش را برای مدات طولانی جمع کرد و گفت:شرط می بندم که هنوز خوابه.سرانجام در خالی که به راهروی بسیار کوچکی در نزدیکی اتاق جلویی اشاره می کرد،گفت:این روزها تا دیروقت بیدار می مونه.فکر کنم این بچه به استرحت احتیاج داشته باشه.شاید بهتر باشه بیدارش نکنی.در حالی که با حالت قهر آمیزی به طرف راهروی کوچک می رفتم،زیر لب گفتم:حالا نوبت منه.بیلی آهی کشید.در راهرویی که طول آن بیتر از یک متر نبود،فقط یک در دیده می شدکهمتعلق به اتاق جیکوب بود.اتاقی که شاید بزرگی آن بیشتر از یک کمد لباس نبود.به خودمزحمت در زدن ندادم.در رابا سرعت باز کردم طوری که با صدای بلند به دیوار خورد.جیکوب که هنوز همان پیراهن سیاه استین بریده شب کذشته را به تن داشت به حالت کج روی تخت دو نفره ای که کمابیش تمام اتاق را کرفته بود و فقط 10 تا 15 سانتی متر از دیوارها فاصله داشت،دراز کشیده بود.طول تخت برای او کافی نبود و حتی به همان حالت کج هم که خوابیده بود،پاهایش از یک طرف و سرش از طرف دیگر آویزان بودند.او در خواب عمیقی بودو با دهان باز خرخر حفیفی به راه انداخته بود.صدای کوبیده شدن در کوچکترین تکانی در او ایجاد نکرده بود.خواب عمیق ساشیه ای از آرامش را روی صورت او انداخته بود و در آن هیچ اثری از خطوط خشم دیده نمی شد.زیر چشم های او حلقه ای وجو داشت که من پیش تر متوجه آن نشده بودم.با وجود بزگی خنده آور اندامش،او حالا بسیار جوان و در ضمن بسیار خسته به نظر می رسید.دلم به حال او سوخت.عقب عقب رفتم و از اتاق خارج شدم و در را آهسته پشت سرم بستم.وقتی آهسته قدم به درون اتاق جلویی گذاشتم بیلی با چشم های کنجکاو و محتاط به من خیره شد.کفتم:فکر می کنم بهتر ه بذارم کمی استراحت کنه.بیلی سرش را تکان داد و بعد دقیقه ای به هم خیره شدیم.می مردم برای اینکه از او بپرسم نقش او در این میانه چه بوده است؟او درباره موجودی که پسرش به آن تبدیل شده بود چه نظری داشت؟اما می دانستم که او از همان آغاز کار از سام حمایت کرده بود و بنابراین فکر نمی کردم که قتل های انجام شده او را زیاد ناراحت کرده باشد.نمی توانستم که تصور کنم که او چه توجیهی می توانست برای این کار داشته باشد.می توانستم پرسش های ناکفته زیادی که او می خواست از من بپرسد ،در چشم های تیره اش ببینم.اما او هم ترجیح داد ساکت بماندمن آن سکوت معنی دار را شکستم و گفتم:ببین من یه مدتی روی ساحل می مونم اگه جیکوب بیدار شد بهش بگو که من منتظشم.باشه؟بیلی با لحن مواقفی گفت:حتما حتمانمی دانستم واقعا این کار را می کرد یا نه.اگر نمی کرد دوباره سعی می کردم.مگر نه؟من با اتومبیلم به فرست بیچ رفتم و آن را در گوشه خالی محوطه خاکی و گل آلودی پارک کردم.هوا هنوز تاریک بود-سپیده دم تیره و تار یک روز ابری-و وقتی که چراغ های بزرگ اتومبیل را خاموش کردم،به سختی می توانستم اطراف را ببینم.مجبور شدم صبر کنم تا چشم هایم به تاریکی عادت کنند و بعد توانستم مسیری را که از میان پرچین های بلند جنگلی می گذشت،پیدا کنم.هوا اینجا سرد تر بود و باد با وزش شلاق مانندی از سطح آب های تیره به سمت ساحل می وزید و من دس هایم را کاملا درون جیب های ژاکت زمستانی ام فرو برده بودم.حداقل باران بند آمده بود.به زرف پایین دست ساحل پیش رفتم و به دیواره ساحلی نزدیک شدم.نمی توانستم جزیره سنت جیمز یا سایر جزیره ها را ببینم و فقط به شکل مبهمی از لبه آب را می شد دید.راهم را با دقت در میان صخره ها ادامه دادم و ومراقب بودم مباداپاهایم به اشیای آب آورده برخورد کنند.قبل از آنکه متوجه شوم دنبال چه می گردم،آن را پیدا کرده بودم.آن چیز فقط در حالی که چند متر با من فاصله داشت،از میان تاریکی ظاهر شده بود.تنه درخت آب آورده ای به رنگ سفید استخوانی که محکم در میان صخره ها گیر کرده بود.در یک انتهای آن که به طرف دریا بود،ریشه ها به سمت بالا پیج خورده بودند و شبیه به ده ها چنگال به نظر می آمدند.مطمئن نبودم آیا این همان درختی بود که من و جیکوب برای انجام اولین گفت و گوی خودمان روی آن نشسته بودیم-گفتوگویی که آغازی برای بسیاری از ماجراهای مختلف و درهم پیچیده زندگی من بود-اما به نظر می رسید که همان مکان باشد.من همان جایی که بار قبل نشسته بودم،نشستم و به طرف دریای نامرئی خیره شدم.دیدن جیکوب در آن وضعیت-با ظاهری معصومانه و آسیب پذیر در خواب-همه نفرت و بیزاری من را از بین برده و خشمم را به کلی فرو نشانده بود.با این حال هنوز نمی توانستم برخلاف بیلی ،نسبت به اتفاقی که در حال روی دادن بود،بی تفاووت باشم.اما از سوی دیگر قادر نبودم جیکوب را به خاطر این اتفاق محکوم کنم.این خاصیت دوست داشتن بود.وقتی آدم به کسی دلبسته می شود،نمی تواند درباره او منطقی فکر کند.جیکوب دوست من بودصرف نظر از این که دستش را به خون مردم آلوده کرده بود یا نه.و من نمی دانستم که در این مورد چه باید می کردم.وقتی او را مجسم کردم که با آرامش خوابیده بود ،احساس کردم نیروی درونی مقاومت ناپذیری من را به حمایت از او فرا می خواند.این احساس کاملا غیرمنطقی بود.منطقی یا غیر منطقی،من چهره آرام او را در حافظه ام مرور کردم و سعی داشتم به جوابی برسم ،و راهی برای حمایت از او پیدا کنم.در همان حال آسمان رفته رفته خاکستری می شد.سلام. بلا.صدای جیکوب از میان تاریکی به گوش رسید و باعث شد که از جا بجهم.لحن صدایش ملایم و کمابیش خجالت زده بود.اما چون من انتظار داشتم صدای پای او را روی سنگ ریزه ها بشنوم هنوز حیرت زده بودم.می توانستم سایه او را در تضاد با طلوع آفتاب ببینم-سایه ای که بسیار بزرگ بود.جیک؟او در چند قدمی من ایستاد و مرتب وزنش را از روی یک پا به روی پای دیگرش منتقل می کرد.بیلی گفت تو به اینجا اومدی-زیاد که منتظر نشدی،درسته؟می دونستم کهمتوجه موضوع می شی.زمزمه کنان کفتم:آره حالا اصل داستان رو به خاطر میارم.لحظه ای طولانی سپری شد و گرچه هوا تاریک تر از ان بودکه بتوان اطراف را به خوبی دید،احساس می کردم پوست من در زیر نگاه کاوشگر او سوراخ می شد.بدون شک همین روشنایی اندک برای او کافی بود تا بتواند حالت چهره ام را تشخیص دهد،جون وقتی که دوباره شروع به صحبت کرد،صدایش لحن نیشداری پیدا کرده بود.با ترش رویی گفت:می تونستی پیش از اینکه بیای زنگ بزنی.سرم را تکان دادم و گفتم:می دونم.جیکوب شروع به قدم زدن به طرف صخره ها کرد.اگر با دقت تمام گوش می کردم می توانستم صدای نرم گشیده شدن پاهای او روی سنگ ها را در میان امواج بشنوم.صدایی که از طرف سنگ های ساحلی به گوش می رسید شبیه به صدای قاشقک های ساز های موسیقی بود.بی آنکه از سرعت گام های خمشگینش بکاهد با لحن مصرانه ای پرسید:برای چه اومدی؟فکر کردم بهتره رودررو صحبت کنیم.با صدای تو دماغی گفت:اوه.چه بهتر!جیکوب من مجبورم به تو هشدار بدم که...در مورد جنگلبان ها و شکارجی ها؟نکران نباش خودمون خبر داریم.باناباوری گفتم:نگران نباشم؟جیک اونها تفنگ دارن.اونها تله می ذارن و جایزه هایی هم تعیین کرده ان.و...همچنان که به سرعت پیش می رفت،غرولندکنان گفت:ما می ونیم از خودمون مراقبت کنیم.اونها نمی تونن چیزی رو بگیرن.فقط دارن کارها رو سخت می کنن....خودشون هم خیلی زود ناپدید می شن!با عصبانیت گفتم:جیک!!!!!چیه؟؟فقط واقعیت رو گفتم.با لحنی حاکی از بیزاری جواب دادم:چطوری می تونی...چنین احساسی داشته باشی؟تو این آدم ها رو می شناسی.یکی از اونها چارلیه!معده ام به پیچ و تاب افتاده بود.ناگهان جیکوب از راه رفتن بازایستاد و با لحن تندی گفت:چه کار دیگه ای از دست ما ساخته اس؟بالای سر ما خورشید ابرها را به رنگ صورتی مایل به نقره ای در آورده بود.حالا می تواستم جهره جیکوب را ببینم.او ناامید و خشمگین به نظر می رسید و شبیه به کسی بود که به او خیانت شده باشد.بالا لحن نجواکونه ای پرسیدم:تو می تونی....می تونی سعی کنی که گرگینه نباشی؟او دست هایش را با حرکت تندی بالا برد و فریاد زد:انگار من حق انتخاب دارم!تازه اگه تو نگران ناپدید شدن مردم هستی ،گرگینه نبودن من چه فایده ای ممکنه اشته باشه؟منظورتو نمی فهمم.نکاه خشمگینی به من انداخت.چشم های او در حال تنگ شدن بودند و دهانش برای فریاد کشیدن آماده می شد:تو می دونی که چی ممکنه منو دیوونه بکنه.همین حالا چی کفتم؟حالت خصومت آمیز چهره اش باعث شد تا خودم را عقب بکشم.به نظر می رسید که منتظر جواب من بود.بنابراین سر تکان دادم.بلا تو موجود دورویی هستی-اونجا می شینی و وانمود می کنی که از من وحشت کردی!این منصفانه اس؟دست هایش از عصبانیت می لرزید.من دوردو هستم؟چطور ممکنه ترس من از یه هیولا مثله تو،دلیل دورویی من تلقی بشه؟غرولندکنان گفت:آه.در همان حال مشت های لرزانش را به شقیقه هایش می فشرد و چشم هایش را محکم بسته بود.پرسید:می تونی به حرف دل خودت گوش کنی؟چی؟دو قدم به سوی من برداشت و در حالی که به طرفم خم شده و نگاه خشمگینش را به من دوخته بود.گفت:خوب،من متاسفم که نمی تونم از اون هیولاهایی باشم که تو ددوست داری؟فکر می کنم تنها ایراد من اینه که یه خون آشام نیستم.درسته؟به سرعت از جا برخاستم و متقابلا نگاه خشمگینش را به او دوختم و فریاد کشیدم:نه.نیستی؟احمق جون!موضوع این نیست که تو چی هستی.موضوع اینه که چیکار داری می کنی!در حالی که تمام هیکلش از خشم می لرزید،با صدای غرش مانندی گفت:معنی این حرف تو چیه؟در همان لحظه صدای هشدار دهنده ادوارد کاملا بهت زده ام کرد و من را به احتیاط واداشت.صدا با لحن نرم و مخمل مانندی گفت:خیلی مراقب باش بلا.زیاد اونو تحت فشار قرار نده.حالا باید اونو آرام کنی.امروز حتی صدای درون سرم نیز برایم بی معنی شده بود.اما از آن صدا اطاعت کردم.حاضر بودم هر کاری را به خاطر آن صدا انجام دهم!در حالی که سعی می کردم لحن صدایم را نرم و ملایم کنم ،گفتم:جیکوب.واقعا کشتن مردم ضرورت داره؟راه دیگه ای نیست؟منظورم اینه که اگه خون آشام ها می تونن بدون کشتن مردم به زندگیشون ادامه بدن،چرا شما نتونین؟او با حرکتی ناکهانی اندامش را راست کرد.گویی حرف های من همچون شوک الکتریکی بود که از بدن او عبور کرده باشد.ابروهایش به سرعت بالا رفته و چشم های گشوده اش خیره مانده بودند.با تعجب پرسید:گفتی کشته مردم؟پس فکر کردی ما داریم درباره چی حرف می زنیم؟او دیگر نمی لرزید.با ناباوری نیمه امیدوارانه ای به من نگاه کرد و گفت:فکر می کردم ما داریم دریاره نفرت تو ار گرگینه ها حرف می زنیم!نه جیک.نه موضوع این نیست که تو یه ..گرگ هستی.هیچ اشکالی نداره.لحن مطمئنی داشتم و آنچه به او کفته بودم حقیقت داشت.به راستی برای من اهمیتی نداشت که او ناگهان به گرگ بزرگی تبدیل شود.در هر حال او برای من جیکوب بود..ادامه دادم:اگه فقط می تونستی راهی پیدا کنی که به مردم صدمه نخوره....این تنها چیزیه که منو آزار می ده.اینها آدم های بی کناهی هستن جیک....آدم هایی مثل چارلی..اما تا موقعی که رفتار خودت رو عوض نکنی،من نمی تونم....جیک حرف من را قطع کردو کفت:همش همینه؟واقعا؟لبخندی بر چهره اش ظاهر شد و ادامه داد:تو فقط از این ترسیدی که شاید من یه قاتل باشم؟تنها دلیل تو همینه؟مگه همین دلیل برای ترسیدن من ،کافی نیست؟او شروع به خندیدن کرد.گفتم:جیکوب بلک.این موضوع اصلا خنده دار نیست!در حالی که از ته دل می خندید گفت:درسته.درسته.او قدم بلندی به طرف من برداشت و با بازوهایی که همچون بازوان یک خرس قوی بودند.بازوهایم را چسبید و گفت:راست راستی برای تو اهمیت نداره که ممکنه من یکهو به یه گرگ بزرگ تبدیل بشم؟لحن شادمانه او در گوشم می پیچید.نفس زنان گفتم:نه..نمی...تونم...نفس...بکش م.جیک.او بازوهایم را رها کرد اما دست هایم را محکم گرفت و گفت:من قاتل نیستم.بلا.با دقت به چهره او نگریستم و یقین پیدا کردن که حقیقت را گفته بود.آرامش وجودم را در برگرفت.پرسیدم:واقعا؟با لحن جدی و مطمئنی گفت:واقعا.بازوهایم را دور کمر او حلقه کردم و به یاد اولین روزی افتادم که برای موتورسواری رفته بودیم.حالا او باز هم بزرگ تر شده بود و من بیش از گذشته احساس بچگی می کردم.درست مثل همان موقع او موهای من را نوازش کرد و بعد با حالت عذرخواهانه ای گفت:منو ببخش که تو رو دورو خظاب کردم.من هم متاسفم که تو رو قاتل خطاب کردم.او خندید.در همان لحظه به یاد چیزی افتادم و کمی فاصله گرفتم و کمی از او فاصله گرفتم تا بتوانم چهره اش را ببینم .نگرانی ابروهایم را در هم فرو برد.پرسیدم:سام چطور؟و اونای دیگه؟او سرش را تکان داد و طوری لبخند زد که گویی بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود.بعد گفت:البته که نه.یادت رفته که ما چه اسمی روی خودمون گذاشتیم؟خاطره روشنی در ذهنم جان گرفت.بارها به آن روز اندیشیده بودم.زمزمه کردم:محافظان؟دقیقا. اما من نمی فهمم پس توی جنگل چه اتفاقی داره می افته؟ راهپیماهایی که گم می شن... خون روی زمین...بی درنگ چهره اش را حالتی حاکی از جدیت و نگرانی دربر گرفت. او گفت: ما سعی می کنیم وظیفه ی خودمون رو انجام بدیم بلا. ما سعی داریم که از اونها حمایت کنیم اما همیشه یه کمی دیر می رسیم.-از اونها در مقابل چی حمایت کنین؟ نکنه واقعا یه خرسی توی این منطقه پیدا شده؟-بلا عزیزم ما از مردم فقط در مقابل یک چیز حمایت می کنیم- موجودی که تنها دشمنِ خودِ ما هم هست. ما تنها به این دلیل وجود داریم که... اونها وجود دارن!قبل از اینکه بتوانم منظور او را بفهمم لحظه ای با حیرت به او خیره شدم. بعد خون از چهره ام رفت و فریاد خفیف و بی کلامی که ناشی از وحشت بود از میان لب هایم شنیده شد.او سرش را تکالن داد و گفت: من فکر می کردم توی این همه ادم حداقل تو یکی بدونی که چه اتفاقی داره می افته.زیرلب گفتم: لورنت، اون هنوز اینجاست.جاکوب دوبار پلک زد و سرش را به یک طرف خم کرد و گفت: لورنت دیگه کیه؟سعی کردم بر اشوب ذهنم غلبه کنم تا بتوانم جواب جاکوب را بدهم: می دونی- تو اونو توی چمنزار دیدی. تو اونجا بودی...کلمه ها با لحن حیرت انگیزی از دهان من خارج و به وسیله ی گوش های او جذب شدند. ادامه دادم: تو اونجا بودی و نگذاشتی که اون منو بکشه...او نیشخند بسته و ترس اوری زد و گفت: اوه اون زالوی مو سیاه؟ پس اسمش لورنت بود؟!لرزیدم و زیرلب گفتم: چی فکر کرده بودی؟ اون می تونست تو رو بکشه جیک! تو متوجه نیستی که اون چقدر خطرناکه...او با خنده ی دیگری حرفم را قطع کرد و گفت: بلا یه خون اشامِ تنها نمی تونه دردسری برای گله ی بزرگی مثل ما درست کنه. خیلی اسون بود حتی لذت هم نداشت.-چی اسون بود؟-کشتن خون اشامی که می خواست تورو بکشه. البته من اصلا این موضوع رو به کشتار مردم ربط نمی دم.مکث کوتاهی کرد و بعد به سرعت گفت: خون اشام ها که داخل ادم حساب نمی شن.فقط توانستم زیر لب بگویم : تو ... لورنت رو... کشتی؟او سرش را تکان داد و گفت: خوب البته... یه کار گروهی بود.دوباره زمزمه کنان پرسیدم: لورنت مرده؟حالت چهره اش تغییر کرد و گفت: تو که از این بابت ناراحت نیستی هستی؟ اون می خواست تورو بکشه- اون فقط برای کشتار به اینجا اومده بود بلا. قبل از اینکه به اون حمله کنیم از این بابت مطمئن شده بودیم. می دونی که؟-می دونم. نه من ناراحت نیستم- من...مجبور بودم بنشینم . تلوتلو خوران قدمی به عقب برداشتم و وقتی پش ساق پاهایم به تنه ی درخت خورد روی ان ولو شدم و گفتم: لورنتمُرده اون دیگه به سراغ من نمی اد.-تو عصبانی نیستی؟ اون که یکی از دوستای تو نبود، بود؟-دوست من؟نگاه خیره ام را به او دوختم و گرچه گیج و اشفته بودم نفس راحتی کشیدم. در حالی که چشم هایم مرطوب شده بودند به زحمت گفتم: نه جیک. من خیلی... خیلی اسوده شدم. فکر می کردم که اون بالاخره منو پیدا می کنه- هرشب منتظرش بودم و فقط امیدوار بودم که به کشتن من راضی بشه و دیگه سراغ چارلی نره! مدت ها بود که به شدت وحشت زده بودم جاکوب... اما حالا؟... اون یه خون اشام بود! تو چطور اونو کشتی؟ اون خیلی قوی و سر سخت بود درست مثل سنگ مرمر...او کنار من نشست و بازوی درازش را با حالت ارامش دهنده ای روی شانه هایم ادناخت و گفت: ما برای همین کار ساخته شدیم بلز. ما هم قوی هستیم. کاش به من گفته بودی که تا اون حد وحشت کردی. لازم نبود اونقدر بترسی!درحالی که در افکارم غوطه ور بودم گفتم: نمی شد پیدات کرد.-اوه درسته.-صبر کن جیک- فکر می کنم تو می دونستی... شب گذشته به من گفتی که بودن در اتاق من برای تو خطرناکه. فکر می کنم که تو حدس می زدی که شاید یه خون اشام به اونجا بیاد. این همون موضوعی نبود که داشتی درباره اش حرف می زدی؟او دقیقه ای بهت زده ماند و بعد سرش را پایین انداخت و گفت: نه منظور من این نبود.-پس چرا فکر کردی که ممکنه اونجا برات بی خطر نباشه؟او با چشم های معذب به من نگاه کرزد و گفت: من نگفتم که اونجا برای من بی خطر نیست. من به فکر تو بودم.-منظورت چیه؟نگاهش را پایین انداخت و به سنگی لگد زد و گفت: بلا چند تا دلیل وجود داره که من نباید به تو نزدیک بشم. یه دلیلش همینه که ممکنه تو به خطر بیفتی و دلیل دیگه اش هم این بود که من نمی تونستم رالز خودمون رو به تو بگم. اگه من خیلی عصبانی بشم... خیلی ناراحت بشم... ممکنه تو اسیب ببینی.با دقت به حرف های او فکر کردم و گفتم: منظورت موقعیه که خیلی عصبانی بودی... یعنی وقتی که من داشتم سرت داد می کشیدم و تو می لرزیدی؟او صورتش را پایین تر انداخت و گفت: اره. البته این حماقت منو می رسونه. من باید بهتر از اینها بتونم خودمو کنترل کنم. قسم می خورم که نمی خواستم عصبانی بشم صرف نظر از اینکه تو به من چی گفتی اما... من فقط نگران این بودم که تورو از دست بدم... نگران اینکه تو نتونی با این چیزی که من هستم کنار بیای.زیرلب گفتم: اگه تو بیش از حد عصبانی می شدی..و. ممکن بود چه اتفاقی بیفته؟او هم زمزمه کنان جواب داد: ممکن بود به گرگ تبدیل بشم.-مگه برای تبدیل شدن به گرگ تو به ماه کامل احتیاج نداری؟او چشمهایش را چرخی داد و گفت: فیلم های هالیوودی زیاد واقعیت ها رو نشون نمی دن!بعد اهی کشید و دوباره با حالتی جدی گفت: لازم نیست تو اینقدر نگران باشی. بلز. ما اوضاع رو کنترل می کنیم. به خصوص سعی می کنیم مراقب چارلی و افرادش باشیم- نمی ذاریم اتفاق بدی براش بیفته. در این مورد به من اععتماد کن.در همان لحظه چیز بسیار واضحی چیزی که من باید پیش تر متوجه ان می شدم به ذهنم خطورز کرد. در واقع من چنان مجذوب نبرد جاکوب و دوستانش با لورنت شده بودم که موضوع مهمی را کاملا فراموش کرده بودم. اما وقتی که جاکوب دوباره زمان حال را در جمله اش به کار برده بود به یاد ان موضوع افتادم.جاکوب گفتع بود: ما اوضاع رو کنترل می کنیم. پس ماجرا هنوز ادامه داشت. نفس زنان گفتم: لورنت که مرده.در همان لحظه سرمای منجمد ننده ای بدنم را دربرگرفت.اکوب گونه ها رنگ پریده ام را نوازش کرد و با نگرانی پرسید: بلا؟ادامه دادم: اگه لورنت... هفته ی پیش مرده باشه... پس حالا یه نفر دیگه داره مردم رو می کشه.جاکوب سرش را تکان داد دندان های او بهم فشرده شدند و دوباره صدایش از میان انها به گوش رسید: انها دو نفر بودن ما فکر کردیم که جفتش هم می خواد با ما بجنگه- طبق داستان های ما وقتی که جفت اونها کشته بشه؛ خیلی کینه توز می شن اما جفت لورنت مدام در حال فراره و بعد دوباره برمی گرده. اگه فقط می دونستیم که اون دنبال چیه راحت تر می تونستیم شکارش کنیم. اما رفتارش غیر قابل فهمه. اون همیشه توی حاشیه ی جنگل پرسه می زنه و مثل اینه که بخواد دیوار دفاعی ما رو ازمایش کنه تا شاید راه نفوذی پیدا کنه- اما از کجا؟ اون کجا می خواد بره؟ سام فکر می کنه که اون سعی داره مارو از هم جدا کنه تا شاید شانس بهتری برای حمله داشته باشه...صدای او رفته رفته محو می شد تا اینکه به نظرم امد از میان تونل درازی به گوش می رسید دیگر نمی توانستمک کلمه ها را از هم تشخیص بدهم. قطره های عرق پیشانی ام را در بر گرفته بود و معده ام در پیچ و تاب بود مثل اینکه دوباره انفلونزای معده گرفته باشم.صورتم را به سرعت از او برگرداندم و به روی تنه ی درخت خم شدم. بدنم با تکان های شدیدی متشنج شد و مهده ی خالی ام با احساس تهوع ناشی از هراسم به اشوب کشیده شده بود گرچه چیزی در ان نبود که تخلیه شود.ویکتوریا اینجا بود. در جستجوی من . او غریبه ها را در جنگل می کشت. جنگلی که چارلی در ان در حال جستجو بود....سرم با وضع ناراحت کننده ای به دوران افتاد.دستهای جاکوب شانه های من را چشبیدند و مانع لغزیدن من از روی تنه ی درخت و افتادن به روی سنگ ها شدند. می توانستم نفس گرم او را روی گونه ام حس کنم. گفت: بلا چی شده؟همین که توانستم بر گرفتگی های عضلانی تهوع اورم غلبه کنم و نفس بکشم گفتم: ویکتوریا.درون سرم صدای ادوارد را که با شنیدن نام ویکتوریا به غرش در امده بود می شنیدم.احساس کردم که جاکوب بازر هم مانع افتادنم شد. او نشسته بود و سرم را روی شانه اش نگه داشته بود. سعی می کرد به هر نحوی شده تعادل من راا حفظ و از افتادنم ممانعت کند. او موهای عرق کرده ام را از روی صورتم کنار زد.جاکوب پرسید: اون کیه؟ صدای منو می شنوی؟ بلا؟ بلا؟ناله کنان گفتم: اون جفت لورنت نبود. اونها فقط با هم دوست بودن.-کمی اب می خوای؟ دکتر بیارم؟ بگو چی کار کنم؟صدای او بسیار هیجان زده بود.زمزمه کنان گفتم: من مریض نیستم- وحشت زده ام.البته کلمه ی وحشت زده به طور کامل نمی توانست گویای حال من باشد.جاکوب دستش را به پشت من زد و گفت: از این ویکتوریا می ترسی؟در حالی که می لرزیدم سری تکان دادم.-ویکتوریا همون زن مو سرخه؟دوباره لرزیدم و با ناله ای گفتم: اره.-از کجا می دونی که اون جفت لورنت نبوده؟در حالی که بی اختیار دست خراش دارم را خم کرده بودم گفتم: لورنت به من گفت جیمز جفت ویکتوریا بوده.او صورت من را صاف کرد و با دست بزرگش ان را نگه داشت و در حالی که نگاه مشتاقانه اش را به چشم های من دوخته بود گفت: لورنت چیز دیگه ای هم به تو گفت؟ این موضوع خیلی مهمه. می دونی اون زن دنبال چیه؟زمزمه کنان گفتم: البته اون منو می خواد.چشمهای او کاملا گشوده شدند و بعد به صورت شکاف های باریکی در امدند . با لصرار پرسید: چرا؟زیرلب گفتم: ادوارد جیمز رو کشت.جاکوب فشار دست هایش را دور من چنان افزایش داد که دیگر لزومی نداشت نگران حفره ی سینه ام باشم- در هر صورت فشار دست های او مانع متلاشی شدنم می شد! ادامه دادم: اون... کینه به دل داره. اما لورنت گفت که اون زن فکر می کنه کشتن من منصفانه تره تا کشتن ادوارد. جفت در مقابل جفت! اون نمی دونست- و فکر می کنم هنوزم نمی دونه- که ... که...اب دهانم را فرو بردم و به زحمت ادامه دادم: که اوضاع دیگه عوض شده. البته نه برای ادوارد.حالا جاکوب اشفته به نظر می رسید و احساسات مختلفی در چهره اش دیده می شد. بعد گفت: پس موضوع از این قراره؟ چرا کالن ها از اینجا رفتن؟با خستگی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: من که چیزی بیشتر از یه انسان معمولی نیستم.در سرم چیزی شبیه به غرش- نه یک غرش واقعی بلکه شبیه به غرشی انسانی- را درون سینه ی ادوارد شنیذم.جاکوب گفت: اگه اون زن خون اشام واقعا به اندازه ای که من فکر می کنم احمق باشه...ناله کنان گفتم: خواهش می کنم. خواهش می کنم...جاکوب مکث کرد و سرش را یک بار تکان داد.بعد ببا چهره ای کاملا جدی ادامه داد: این موضوع مهمی یه. این دقیقا همون چیزیه که ما باید می دونستیم. باید بلتفاصله این موضوع روئ به دیگران هم بگیم.از جا بلند شد و تا زمانی که مطمئن شد می توانم تعادلم را حفظ کنم دستهایش دور کمر من بودند.به دروغ گفتم: حالم خوبه.یکی از دستهایش را از دور کمرم برداشت و به طرف من دراز کرد و گفت: بریم.او من را به طرف اتومبیلم برد.پرسیدم: ما کجا داریم می ریم؟او گفت : هنوز مطمئن نیستم.بعد ادامه داد: من همه رو به یه جلسه دعوت می کنم. هی! یه دقیقه اینجا صبر کن باشه؟ او مرا به یک طرف اتومبیلم تکیه داد و دستم را رها کرد.دوباره پرسیدم: تو کجا داری می ری؟ با لحن مطمئنی گفت: زود بر می گردم. بعد برگشت و به سرعت از میان محوطه ی پارکینگ گذشت به ان سوی جاده رفت و در میان درخت های حاشیه ی جنگل ناپدید شد. حرکت او به میان درخت ها به سرعت و به چابکی حرکت یک آهو شبیه بود.با صدای بلندی پشت سر او فریاد زدم: جیکوب!اما او رفته بود.وقت خوبی برای تنها ماندن نبود. هنوز چند لحظه از ناپدید شدن او نگذشته بود که به شدت نفس نفس می زدم. خودم را به داخل اتومبیلم رساندم و بی درنگ قفل درها را به طرف پایین فشار دادم. اما این کار باعث نشد حالم بهتر شود. ویکتوریا نقشه ی خودش را برای شکار من اغاز کرده بود. فقط خوش شانسی باعث شده بود که تا ان لحظه من را پیدا نکند- خوش شانسی به اضافه ی پنج گرگینه ی نوجوان. چیزی که جاکوب گفته بود، اهمیتی نداشت. فکر اینکه او مثل سایه در تعقیب ویکتوریا بود من را بیشتر به وحشت می انداخت. برایم مهم نبود که او هنگام عصبانی سدن به چه موجودی تبدیل می شد. می توانستم ویکتوریا را در ذهنم مجسم کنم چهره ی وحشی اش را موهای شعله مانندش را... ویکتوریای مرگ اور و فناناپذیر...اما انطور که جیکوب گفته بود لورنت دیگر وجود نداشت. ایا چنین چیزی ممکن بود؟ ادوارد- بی اختیار سینه ام را چنگ زدم- به من گفته بود که کشتن یک خون اشام تا چه حد می توانست دشوار باشد. فقط یک خون اشام می توانست خون اشام دیگری را نابود کند. اما جیک گفته بود که گرگینه ها برای همین کار ساخته شده بودند...او گفته بود که انها مراقبت ویژه ای از چارلی می کنند- یعنی اینکه من باید به گرگینه ها در مورد دور نگه داشتن پدرم از خطر اعتماد می کردم. چگونه چنین اعتمادی ممکن بود؟ هیچ کدام از ما امنیت نداشتیم! جیکوب بیش از همه در خطر بود! چون او سعی داشت خودش را بین وبکتوریا و چارلی قرار دهد... و همینطور بین ویکتوریا و من.احساس کردم چیزی نمانده است استفراغ کنم.ضربه ی تند و تیزی که به شیشه ی اتومبیل خورد باعث شد از وحشت نعره ای بکشم اما کسی جز جیکوب پشت پنجره نبود. او برگشته بود. با انگشتهایی لرزان وشکرگزار قفل در را باز کردم.وقتی سوار اتومبیل می شد گفت: مثل اینکه واقعا ترسیدی درسته؟سرم را تکان دادم.-وحشت نکن.. ما از تو محافظت می کنیم- همینطور از چارلی. قول می دم.زیرلب گفتم: بیشتراز اینکه اون منو پیدا کنه از این می ترسم که تو اونو پیدا کنی!او خندید و گفت: باید کمی بیشتر به ما اعتماد کنی. این یه توهین به ماست.من فقط سرم را تکان دادم. من توانایی خون اشام های زیادی را دیده بودم.پرسیدم: همین حالا کجا رفتی و برگشتی؟او لب هایش را جمع کرد و چیزی نگفت.-چیه؟ این هم یه رازه؟او اخم کرد و گفت: راستش نه. اما کمی عجیبه. نمی خوام تورو بیشتر از این بترسونم.-می دونی که من دیگه به چیزهای عجیب و غریب عادت کردم.سعی کردم لبخند بزنم اما فایده ی زیادی نداشت.جیک نیشخندی زد و گفت: سعی کن حدس بزنی... باشه. ببین وقتی که ما تبدیل به گرگ می شیم می تونیم صدای هم دیگه رو بشنویم.ابروهایم با حیرت در هم کشیده شدند.او ادامه داد: نه اینکه صداها رو بشنویم. اما می تونیم فکرهای همدیگه رو بشنویم صرف نظر از هر فاصله ای که با هم داشته باشیم. این کار به شکار کردن ما کمک می کنه اما از طرف دیگه می تونه درد اور باشه یا شاید هم خجالت اور... منظورم اینه که ما دیگه نمی تونیم هیچ رازی رو از همدیگه پنهان کنیم. خیلی عجیبه نه؟-پس دیشب منظورت همین بود... یعنی همون وقت که به من گفتی به دوستات می گی که منو دیده بودی گرچه دلت نمی خواست این کارو بکنی؟-تو خیلی باهوشی.-ممنونم.-در ضمن میونه ی خوبی با چیزای عجیب و غریب داری. فکر می کردم این چیزا تو رو ناراحت می کنه.-خوب... تو اولین کس از اشناهای من نیستی که می تونه این کارو بکنه. برای همین هم زیاد عجیب به نظر نمی اد.-واقعا؟... صبر کن- تو داری درباره ی خون اشام محبوبت حرف می زنی؟-کاش با این کلمه از اونها یاد نمی کردی.او خندید و گفت: حالا هرچی... خوب کالن ها. دیگه چی؟-فقط... فقط ادوارد.یکی از بازوهایم را با حرکت نامحسوسی دور بالاتنه ام پیچیدم.جیکوب به گونه ای ناخوشایند غافلگیر شده بود. او گفت: فکر می کردم اینها فقط قصه باشه. من افسانه هایی رو در باره ی توانایی های خون اشام ها شنیدم... حرف های زیادی... اما همیشه فکر می کردم که اینها چیزی جز غصه های قدیمی نباشن.با لحن موذیانه ای پرسیدم: همین چند لحظه ی پیش تو برای صحبت با سام به گرگ تبدیل شده بودی؟جیکوب سرش را تکان داد و به نظر خجالت زده می امد. او گفت: زیاد طولش ندادم- سعی کردم به تو فکر نکنم تا اونها نفهمن که چه اتفاقی داره می افته. می ترسیدم سام به من بگه که نمی تونم تورو با خودم ببرم.گفتم: اما حرف اون نمی تونست مانع من بشه.هنوز نتوانسته بودم ذهنیت بدی را که نسبت به سام داشتم از بین ببرم. هر وقت که اسم او را می شنیدم دندانهایم به هم فشرده می شدند!جیکوب با ترشرویی گفت: اما می تونست مانع من بشه. یادت می اد دیشب نمی تونستم جمله هامو تموم کنم؟ دیدی که چطور نتونستم همه ی ماجرا رو برت تعریف کنم؟-اره. مثل این بود که یه چیزی توی گلوت گیر کرده باشه.با حالت مرموزی خندید و گفت: خیلی نزدیک شدی. سام به من گفت که نباید اون حرف ها رو به تو می زدم. می دونی... اون رئیس گروهه. حرف اول و اخرو اون می زنه. وقتی که اون به ما می گه کاری بکنیم یا نکنیم- اگه جدی گفته باشه- خوب ما نمی تونیم حرفشو نادیده بگیریم.زیر لب گفتم: عجیبه.با لحن موافقی گفت: خیلی هم عجیبه. این یکی از ویژگی های گرگ هاست.-هاه؟بهترین جوابی بود که به ذهنم رسید.او ادامه داد: اره از این چیزهای عجیب زیاده- ویژگی های گرگ ها. من هنوز در حال یادگیری هستم. نمی تونم تصور کنم که سام چطور تونسته مرحله ی یادگیری رو به تنهایی طی کنه. حتی وقتی که یه گله گرگ از ادم پشتیبانی می کنه تجربه ی سختیه چه برسه به اینکه تنها باشی.-مگه سام تنها بود؟جیکوب صدایش را پایین اورد و گفت: اره وقتی من... تغییر پیدا کردم ترسناکترین و ... هراس انگیز ترین چیزها رو تجربه کردم- بدتر از هرچیزی که ممکن بود تصور کنم. اما من تنها نبودم- صداهایی را در اطرافم می شنیدم ... توی سرم... صداها به من می گفتند که چه اتفاقی افتاده بود و من چی کار باید می کردم. همین باعث شد که عقل خودمو از دست ندم! اما سام...جیکوب سرش را تکان داد و افزود: اما سام هیچ کمکی نداشت.کمی طول کشید تا بتوانم حرف های جیکوب را درک کنم. وقتی جیکوب موضوع را به ان صورت توضیح می داد دشوار می شد برای سام دلسوزی نکرد. مدام به خودم یاداوری می کردم که دلیلی برای نفرت از سام وجود ندارد.پرسیدم: اونها از اینکه من پیش تو باشم عصبانی می شن؟شکلکی در اورد و گفت: شاید.-شاید من نباید...با لحن مطمئنی گفت: نه اشکالی نداره. تو چیزهای زیادی می دونی که می تونه به ما کمک کنه. تو شبیه به یه ادم غافل و نادون نیستی. تو شبیه... نمی دون چی بگم... شبیه یه جاسوس ییا چیزی مثل اون هستی. تو پشت خطوط دشمن بوده ای.از دست خودم ناراحت شدم. پس این همان چیزی بود که جاکوب از من می خواست! اطلاعات سرّی برای نابود کردن دشمنان خودشان. اما من جاسوس نبودم. من وقت خودم را برای جمع اوری چنان اطلاعاتی صرف نکرده بودم. این حرف های او باعث شد که احساس ادم خیانتکاری را داشته باشم.اما من از او انتظار داشتم مانع ویکتوریا شود مگر چنین نبود؟من می خواستم جلوی ویکتوریا گرفته شود و ترجیح می دادم این کار قبل از اینکه من را با شکنجه بکشد انجام شود! یا پیش از انکه به چارلی حمله کند یا بیگانه ای را به قتل برساند. اما از طرفی نمی خواستم جیکوب با او رو به رو شود یا اینکه برای این رویارویی تلاش کند. حتی راضی نبودم که جیکوب در شعاع صد و پنجاه کیلومتری او باشد.جیکوب بی خبر از سیر افکار من ادامه داد: مثلا چیزهایی که در مورد اون خون اشام می دونی... همونی که فکر دیگران رو می خونه.... اینها همون چیزهایی هستن که ما باید بدونیم. به نظر می اد که بیشتر افسانه ها دارن درست از اب در می ان! اینطوری همه چیز پیچیده تر می شه. هی فکر می کنی این زنیکه... ویکتوریا... توانایی خاصی داشته باشه؟کمی مردد ماندم. بعد اهی کشیدم و گفتم: فکر نمی کنم. اگه اینطور بود اون به من گفته بود.-اون؟ اوه منظورت ادوارده... متاسفم. فراموش کردم. تو دوست نداری اسم اونو به زبون بیاری یا از کسی بشنوی.بالاتنه ام را با دست هایم فشار دادم و سعی کردم تپشی را که دور حفره ی سینه ام احساس می کردم، نادیده بگیرم. گفتم: راستش نه، نه.-متاسفم.-جیکوب تو چطور منو انقدر خوب شناختی؟ بعضی وقتا مثل اینه که تو می تونی فکر منو بخونی.-نه. فقط دقت می کنم.حالا ما روی جاده ی خاکی بودیم یعنی همان جایی که جیکوب برای اولین بار به من اموزش موتور سواری داده بود.پرسیدم: همینجا خوبه؟-اره اره.اتومبیل را کنار جاده متوقف و موتور را خاموش کردم.زیرلب پرسید: تو هنوز کمی ناراحت به نظر می ای درسته؟سرم را تکان دادم و مات و مبهوت به جنگل تیره خیره شدم.-فکر نمی کنی که... شاید... بهتره خودت رو کنار بکشی؟نفسم را به ارامی فرو دادم و بعد گذاشتم تا بیرون بیاید. گفتم: نه.-چون اون بهترین... نبود...حرف او را قطع کردم و با زمزمه ی ملتمسانه ای گفتم: خواهش می کنم جیکوب. می شه لطفا دیگه در این باره حرف نزنیم؟ نمی تونم تحمل کنم.او نفس عمیقی کشید و گفت: باشه. می بخشی اگه حرف ناراحت کننده ای زدم.-ناراحت نشو. اگه موقعیت دیگه ای بود شاید می تونستم در اون باره با کسی حرف بزنم.او سرش را تکان داد و گفت : اره من خودم برای این که راز خودمون رو دو هفته از تو مخفی نگه دارم کلی سختی کشیدم. خیلی سخته که ادم نتونه با کسی درد دل کنه.-اره خیلی سخته.جیکوب نفس تندی کشید و گفت: اونها اینجا هستن. بیا بریم.وقتی که او در اتومبیل را باز می کرد پرسیدم: شاید بهتر بود من اینجا نباشم.جیکوب گفت: با این موضوع کنار می ان.بعد نیشخندی زد و گفت: کی از گرگِ گنده ی بد می ترسه؟گفتم: ها ها ها.از اتومبیل پیاده شدم و با عجله از جلوی ان دور زدم تا کنار جاکوب بایستم. من فقط هیولاهای عظیم الجثه در چمنزار را به یاد می اوردم. دست های من مثل دست های جیکوب که پیش تر می لرزیدند به لرزه افتاده بود. اما لرزش دست های من ناشی از ترس بود نه خشم. جیک دست من را گرفت و فشرد و گفت: بیا بریم. فصل 14خانوادهخودم را به کنار جیکوب رساندم و چشم هایم در جست و جوی گرگینه های دیگر جنگل را می کاویدند.وقتی آنها ظاهر شدند و با گام های بلند از میان درخت ها بیرون آمدند پیزی نبودند که من تصور کرده بودم.من تصویری از گرگ ها را به عنوان شکل ظاهری گرگینه ها در ذهنم داشتم.اما اینها در واقع چهار پسر قوی هیکل و برهنه بودند.آنها بازهم من را به یاد برادرها انداختند...چهارقلو ها.طرز راه رفتن کمابیش هماهنگ آنها -هنگامی که به وسط جاده می رفتند تا دورتر از ما بایستند-ماهیچه های دراز و برجسته آنها در زیر پوست فهوه ای مایل به قرمزشان ،موی سیاه تقریبا از ته زده شده آنها و تغییر همزمان حالت چهره هایشان همه شبیه به هم بود.آنها رفته رفته کنجکاو و محتاط می شدند.وقتی من را در آنجا دیدند که کمابیش کنار جیکوب پنهان شده بودم همگی در یک لحظه خشمگین شدند.هنوز سام غول پیکر تر از بقیه بود،گرچه به نظر می رسید اندام جیکوب به زودی اندازه او بشود.واقعا نمی شد سام را پسر حساب کرد،چهره اش مسن تر نشان می داد-نه از لحاظ خطوط یا علایم پیری،بلکه از لحاظ پختگی و حالت صبورانه چهره اش.سام با لخن مصرانه ای پرسید:جیکوب چی کار کردی؟یکی دیگر از آنها که من نمی شناختم - جرید یا پل - به تندی از کنار سام گذشت و پیش از آن که جیکوب بتواند در دفاع از خودش جیزی بگوید،گفت:جیکوب تو جرا نمی تونی از قوانینیروی کنی؟و بعد در حالی که بازو هایش را در هوا تکان می داد،نعره زد:آخه تو چی فکر کردی؟که این دختره از همه چی مهم تره؟مهم تر از تمام قبیله؟مهم تر از آدم هایی که کشته می شن؟جیکوب با صدای آرومی گفت:اون می تونه کمک کنه.پسر خشمگین فریاد زد:کمکو بازوهایش شروع به لرزیدن کردند.بعد ادامه داد:اوه.احتمالش هست.مطمئنم که این دختره زالو پرست(leech-lover) جون می ده برای اینکه به ما کمک کنه.جیکوب که از انتقاد پسرک آزرده شده بود،متقابلا بر سر او فریاد کشید:درباره اون این طوری حرف نزن.لرزشی تمام اندام آن پسر را در بر گرفت،در امتداد شانه ها و بعد از بالای ستون فقراتش به سمت پایین.سام فرمان داد:پل آروم باش!!پل سرش را به طرف عقب و جلو تکان داد،نه برای اعتراض بلکه بیشتر به نظر می آمد که قصد تمرکز دارد.یکی دیگر از پسر ها - احتملا جرید - زمزمه کرد:جانمی پل !حسابشو برس!پل سرش را به طرف جرید پرختند و لب هایش با خشم به طرف عقب جمع شدند.بعد نکاه خشم آلودش را متوجه من کرد.جیکوب قدمی برداشت تا خودش را جلوی من قرار دهد.پل گفت:خوبه ازش حمایت کن.بعد غرش خشم آلودی کرد.لرزش دیگری تمام بدنش را در برگرفت.سرش را با حرکت تندی به عقب برد و غرشی واقعی از میان دندان هایش شنیده شد.سام و جیکوب با هم فریاد زدند:پل!به نظر رسید پل که بدنش به شدت مرتعش بود،در خال افتادن به طرف جلو باشد.اما در نیمه راه افتادن به زمین،صدای گوش خراشی شنیده شد و .....پسر منفجر شد!!!!!خز نقره ای متمایل به تیره ای روی بدن او ایجاد شد و پیکرش 5 برار هیکل انسانی اش بود-گرگی بسیار عظیم الچثه که با حالتی نیمه خیز آماده پریدن بود. پوزه گرگ چین برداشت و به طرف عقب جمع شد تا دندان هایش را نمایان سازد،و بعد غرش دیگری از سینه بسیار پهن او بیرون آمد.چشم های تیره و غضب آلود او روی من متمرکز شدند.جیکوب همان لحظه در خال دویدن به وسط جاده بود؛او مستقیما به طرف گرگ هیولا می رفت.فریاد کشیدم:جیکوب!!!در وسط یکی از گام های بلند جیکوب لرزشی طولانی از ستون فقرات او به طرف پایین حرکت کرد.او به طرف جلو جهید و باسر به درون فضای خالی پیش رویش شیرجه رفت.با صدای تیز و گوش خراش دیگری،جیکوب هم منفجر شد!او از پوست خودش بیرون آمده و تکه های سیاه و سفید لباسش به هوا پرت شده بودند.این اتفاق با پنان سرعتی روی داد که اگر من پلک میزدم ،کل فرایند تغییر ماهیت او را از دست داده بودم.در یک لحظه جیکوب به هوا شیرجه زده ... و لحظه ای دیگر تبدیل به گرگ غول پیکری با پوست قهواه ای متمایل به قرمز شده بود-این گرگ قهواه ای پنان هیکل بزرگی داشت که برای من درک نهفته بودن چنین موجودی در درون پیکر انسانی جیکوب غیرقابل درک می نمود-موجودی که حالا به تاحت به طرف گرگ نقره ای می رفت!جیکوب با سر به حمله گرگ دیگر جواب داد.غرش های خشم الود انها همچون تندر در میان درخت ها پیچید.پارچه های تکه تکه سیاه و سفید که باقی مانده لباس جیکوب بودند،در جایی که او با انفجاری ناپدید شده بود،روی زمین پخش شده بودند.دوباره فریاد کشیدم:جیکوب!!و تلونلوخوران پیش رفتم.سام دستور داد:بلا همون جا که هستی بمون.صدای او را در میان غرش های گرگ هایی که در حال نبرد به سختی شنیده می شد.آنها به طرف هم می پریدند و به هم چنگ می انداختند و با دندان هایی براقشان گلوی همدیگر را نشانه می گرفتند.به نظر می رسید که گرگینه جیکوب برتری داشته باشد-او به طور مشهودی بزرگ تر از گرگ دیگر بود و به نظر قوی تر هم می آمد.او شانه اش را بار ها و بارها به گرگ خاکستری کوبید و او را به طرف درخت ها عقب راند.سام خطاب به دو پسر دیگر که مجذوب نبارزه بودند فریاد زد:بلا رو ببرین گیش امیلی.حالا جیکوب با موفقت گرگ خاکستری را از جاده بیرون رانده و هردو رفته رفته در میان جنگل محو می شدند،گرچه صدای غرش شان هنوز بلند بود.سام به دنبال آنها دوید و در همان حال که پیش می رفت کفش هایش را از پایش در آورد!در حالی که به سرعت به میان درخت ها می رفت،سرتا پایش را لرزشی خفیف فرا گرفته بود.صدای غرش ها و ضربه ها رفته رفته دورتر و دورتر می شد.ناگهان سر و صداها به کلی قطع شد و سکوت جاده را در بر گرفت.یکی از پسر ها شروع به خندیدن کرد.برگشتم و به او خیره شدم-چشم های گشاد شده ام بی حرکت مانده بودند،مثل اینکه توان بستن آنها را نداشتم.به نظر می رسید که آنپسر به حالت چهره من می خندید.او گفت:خوب در هر حال این صحنه ای نبود که تو بتونی هر روز اون رو ببینی.بعد نیشخندی زد.صورت اوبه طور مبهمی برایم آشنا بود،او در میان پسر ها از همه لاغر تر بود....امبری کال.پسر دیگر،جرید،غرولندکنان گفت:ولی من هرروز می بینم.امیری هنوز نیشخندی بر لب داشت،گفت:اوه،پل که هرروز عصبانی نمی شه.شاید هرروز فقط دوبار از کوره در بره!جرید از راه رفتن ایستاد تا چیز سفیدی را از روی زمین بردارد،آن شیء سفید با بند های شلی از دست او آویزان بود.جرید گفت:کاملا پاره پاره شده.بیلی گفت که اینها آخرین کفش هایی بودند که تونسته بود پولش رو بده-فکر می کنم از حالا به بعد جیکوب باید پا برهنه راه بره.امبری لنگه کفش سالمی را بالا آورد و کفت:این یکی سالم مونده.و بعد با خنده ای افزود :حالا جیک می تونه لی لی کنه.جرید شروع به جمع کردن نکه های مختلف پارچه از میان خاک و خل کرد و گفت:بیا کفش های سام رو بگیر.بقیه این ها رو باید بریزیم توی آشغالا.امبری کفش ها را گرفت و بعد به آرامی به طرف جایی که سام در میان درخت ها ناپدید شده بود ،دوید.بعد از چند لحظه او با شلوار جین پاچه بریده ای که روی بازویش انداخته بود،برگشت.جرید باقی مانده لباس های جیکوب و پل را جمع کرد و آنهارا به شکل توپی در آورد.ناگهان به نظر رسید که او به یاد من افتاده بود.با دقت به من نگاه کرد و سر تا پایم را برانداز نمود.بعد پرسید:ببینم تو که نمی خوای غش کنی یا بالا بیاری.یا یه چیزی تو این مایه ها؟نفس زنان گفتم:فکر نمی کنم.به نظر نمی آد که حالت خیلی خوب باشه.شاید بهتر باشه بشینی.زیر لب گفتم:باشه.برای دومین بار در صبح آن روز سرم را در میان زانوهایم گذاشتم.امبری با لحن گلایه آمیزی گفت:جیک باید از قبل به ما خبر می داد.اون نباید دوست دخترش رو به این ماجرا می کشوند.چه انتظار دیگه ای داشت؟جرید آهی کشید و گفت:حالا دیگه راز گرگ ها فاش شده.این راهیه که جیک در پیش گرفته.من سرم را بلند کردم و نگاه خشم آلودی به آن دو پسر انداختم ،که به نظر می رسید این ماجرا فقط باعث تفریح آنها شده بود.پرسیدم:شما اصلا نگران اونها نیستین؟امبری با حیرت چشم هایش را باز و بسته کرد.بعد پرسید:نگران؟چرا؟ممکنه به هم دیگه صدمه بزنن!امبری و جرید قاه قاه خندیدند.جرید گفت:امیدوارم پل یه تیکه از بدن اونو بکنه تا براش درسی بشه.صورتم مثل گچ سفید شد.امبری با لحن مخالفی گفت:این طور فکر می کنی؟جیک رو دیدی؟حتی سام هم نمی تونست اون طور در حال جهش تبدیل بشه.سام دید که پل داره شکست می خوره.راستی حمله جیک نیم ثانیه هم طول کشید؟این پسر عجب استعدادی داره.جرید گفت:سایقه مبارزه پل بیشتر از اونه.حاضرم باهات ده دلار شرط ببندم که جای یه زخم روی بدن جیکوب می مونه.شرط بسته شد.جیک یه گرگ طبیعیه.پل هیچ شانسی نداره.پسرها در حالی که نیشخند می زدند با هم دست دادند.سعی کردم بی توجه به سرخوشی آنها خودم را آرام کنم؛اما نمی توانستم تصویر وحشیانه گرگینه هایی را گه باهم می جنگیدند از سرم بیرون کنم.معده ام به سختی می لرزید،به نظر می رسید که خالی و زخمی باشد.سرم از شدت اضطراب درد می کرد.امبری نگاهی به من انداخت و گفت:بیا بریم امیلی رو ببینیم.می دونی اون برای ما غذا پخته و منتظره.اشکالی نداره با ماشین تو بریم؟با صدای گرفته ای گفتم:مشکلی نیست.جرید یکی از ابروهایش را بلند کرد و گفت:امبری شاید بهتر باشه تو رانندگی کنی.هنوز به نظر میاد که ممکنه بلا غش کنه.امبری گفت:فکر خوبیه.و بعد از من پرسید:کلید های ماشینت کو؟سوئیج رو ماشینه.امبری در را باز کرد و در حالی که با یک دست من را از روی زمین به طرف بالا می کشید و به طرف صندلی جلو می برد،با خوشحالی گفت:بیا بشین.او نگاهی به به فضای داخل اتومبیل انداخت و به جرید گفت:تو باید اون پشت بشینی.جرید گفت:عالیه.من معره ضعیفی دارم.دلم نمی خواد وقتی بلا بالا میاره اون جلو باشم.مطمئنم اون پوست کلفت تر از این حرف هاست.اون با خون آشام ها نشست و برخاست داره!جرید پرسید:حاضری پنج دلار شرط ببندی؟شرط بسته شد.من از اینکه باید پول های تو رو این طوری ازت بگیرم،از همین حالا عذاب وجدان گرفته ام.در حالی که جرید با چابکی خودش را به پشت اتومبیل رسانده بود امبری سوار شد و موتور را روشن کرد.همین که در سمت راننده بسته شد.امبری زیر لب به من گفت:بالا نیاری ها!باشه؟من فقط یه اسکناس ده دلاری دارم و اگه پل دندوناشو به جیکوب برسونه. 
 



:: موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش2(ماه نو:new moon)