سلام من پریسا نویسنده و مدیر وبلاگ هستم امیدوارم از وبم خوشتون اومده باشه لطفا هر نوع درخواستی در زمینه ی رمان داری بگید تا رسیدگی کنم راستی به چند تا نویسنده و مدیر نیازمندم هرکسی که دوست داره نویسنده بشه از بخش نظرات بهم یه نظر خصوصی بده و ایمیلش رو بفرسته تا نویسندش کنم
دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 17:36 |
نوشته شده به دست pāřýşà | ()
زمزمه کنان گفتم:باشه. در بین راه از من پرسید:هی،راستی چی شد که جیک دستور رو زیر پا گذاشت؟ گفتی .....چی رو زیر پا گذاشت؟ اِ....حکم داده شده رو.می دونی....اون نباید راز ما رو فاش می کرد.چی شد که موضوع رو به تو گفت؟ اوه.منظورت اینه؟ و در همان حال به یاد آوردم که شب گذشته جیکوب قصد داشت واقعیت را از گلویش بیرون بکشد.گفتم:اون به من نگفت.من درست حدس زدم. امبری لب هایش را جمع کرد و در حالی که بهت زده به نظر می رسید گفت:هوم.فکر می کنم همین طور بوده باشه. پرسیدم:کجا داریم می ریم؟ به خونه امیلی،دوست دختر سام...نه،حالا دیگه نامزدشه،فکر می کنم.بعد از اینکه سام اون دوتا رو به خاطر اتفاقی که افتاد گوشمالی بده،به اونجا میان تا ما رو ببینن.تازه پل و جیک باید کمی لباس برای خودشون جور کنن.البته اگه لباسی برای پل مونده باشه. پرسیدم:امیلی جریان شما رو می دونه...؟ آره.راستی سعی کن به امیلی خیره نشی،چون سام ناراحت می شه. اخم کردم و پرسیدم:چرا باید به اون خیره بشم؟ امبری که ناراحت به نظر می رسید ،جواب داد:همون طور که خودت الان دیدی،پرسه زدن دوروبر گرگینه ها خطرات خاص خودشو داره. بعد به سرعت موضوع را عوض کرد و ادامه داد:هی راستی از اتفاقی که توی چمنزار برای اون زالو ی موسیاه افتاد ،ناراحت که نشدی؟به نظر نمی اومد که اون دوست تو باشه،اما... جمله اش را نا تمام گذاشت و شاه هایش را بالا انداخت. نه.اون دوست من نبود. خوبه ما قصد نداشتیم شروع کنیم....می دونی،نمی خواستیم پیمان رو بشکنیم. اوه.آره،جیک یه بار در مورد اون پیمان با من حرف زد،خیلی وقت پیش.چرا کشتن لورنت شکستن پیمان به حساب می آد؟ او صدایی حاکی از ناخشنودی از بینی اش خارج و تکرار کرد:لورنت! گریا از اینکه اون خون آشام اسمی داشت ،تعجب کرده بود. او کفت:در واقع ، اون موقع ما توی قلمرو کالن ها بودیم.ما اجازه نداریم که به هیچ کدوم از اونها حمله کنیم،منظورم کالن هاست.حداقل نه در خارج از محدوده خودمون.مگه اینکه اول اونها پیمان رو بشکنن.ما نمی دونستیم که اون موسیاه از بستگان اونها بود یا نه.به نظر می اومد که تو اونو می شناختی. اونها چطور ممکنه که پیمان رو بشکنن؟ اگه انسانی رو گاز بگیرن .... جیک زیاد دوست نداشت که کار به جاهای باریک بکشه. اوه.اوم،متشکرم.خوشحالم که شما زیاد منتظر نموندین و توی چمنزار به کمک من اومدین. باعث افتخار ما بود. به نظر می رسید که این حرف را جدی زده باشد. امبری قبل از اینکه به جاده خاکی باریکی بپیچد،از کنار شرقی ترین خانه دهکده گذشت و در همان حال گفت:ماشینت کم سرعته. متاسفم. در انتهای خیابان خانه بسیار کوچکی دیده می شد مه مغلوم بود زمانی نمای خاکستری رنگی داشته است.در کنار در آبی رنگ و فرسوده خانه، تنها یک پنجره باریک دیده می شد، اما گلدانی که در قسمت پایین قاب پنجره ساخته شده بود،پر از گل های همشیه بهار نارنجی و زرد بود که نمای خانه را با نشاط جلوه می داد. امبری در اتومبیل را باز کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:اوم...امیلی در حال آشپزیه. جرید از پشت اتومبیل بیرون پرید و به طرف خانه راه افتاد،اما امبری با دستی که بر سینه او گذاشت،مانعش شد.بعد نگاه معنی داری به من انداخت و گلویش را صاف کرد. جرید گفت:کیف پولم پیشم نیست. اشکالی نداره،من یادم نمی ره. آنها بر تنها پله جلوی خانه پا گذاشتند و بدون در زدن وارد شدند.من با گم رویی آنها را دنبال کردم. بخش عمده ای از اتاق جلویی ،مثل خانه بیلی ،به آشپزخانه اختصاص داشت.زن جوانی با پوست شفافی به رنگ قهواه ای مایل به قرمز ،و موهای صاف کاملا سیاه،پشت پیشخوان کنار طرفشویی ایستاده بود و کیک های گرد و بزرگی را از درون ظرفی از جنس قلع بیرون می آورد و انها را روی بشقاب کاعذی می گذاشت.برای یک لحظه فکر کردم دلیل اینکه امبری به من گفته بود تا به او خیره نشوم این بود که او بسیار زیبا بود. او پرسید:بچه ها گرسنه تونه؟ صدای او بسیار دلنشین بود.وقتی برگشت تا با ما روبه رو شود،لبخند نیمی از صورتش را پوشانده بود. سمت راست چهره او سه خراش بزرگ و قرمز از محل رشد مو هایش به طرف چانه اش کشیده شده بود.یکی از خراش ها به طرف پایین پشم راست تیره رنگ او که شکلی شبیه به بادام داشت، رفته بود و یکی دیگر به طرف سمت راست دهانش کشیده شده و در انجا اخم دایمی ایجاد کرده بود. در حالی که از هشدار امبری احساس خوشحالی می کردم،به سرعت چشم های خودم را به نان های گردی که در دست او بودند برگرداندم.آنها بوی بسایر خوبی داشتند،شبیه به بوی گیاه یا میوه قره قاط(blueberry). امیلی با تعجب گفت:اوه این دیگه کیه؟ سرم را بالا آوردم و در حالی که سعی می کردم روی سمت چپ چهره او متمرکز شوم،به او نگاه کردم.جرید در حالی که شانه اش را بالا می انداخت.گفت:بلا سوان. ظاهرا پیش تر در مورد من ضحبت کرده بودند.امیلی پرسید:کس دیگه ای هم هست که موضوع رو بدونه؟ اما جوابی نشنید. بعد زیر لب گفت:بذارین جیکوب خودش یه راه حلی برای این موضوع پیدا کنه. او به من خیره شد و هیچ کدام از دو طرف صورت او -که معلوم بود زمانی زیبا بوده است-حالت دوستانه ای نداشت.بعد گفت:پس،دختر خون اشام تویی. بدنم خشک شد و گفتم:آره ،تو دختر گرگی هستی؟ او خندید.امبری و جرید هم همین طور.سمت چپ چهره او گرم شد.گفت:فکر کنم باشم.بعد به طرف جرید برگشت و پرسید:سام کجاست؟ اومدن بلا...اِ...امروز صبح باعث تعجب پل شد. امیلی چشم سالمش را چرخی داد و گقت:آه پل آهی کشید و ادامه داد:فکر می کنی دیر برگردن؟دیگه داشتم پختن تخم مرغ ها رو شروع می کردم. امبری گفت:نگران نباش .اگه اونها دیر کنن،ما اجازه نمی دیم که غذا دور ریخته بشه. امیلی خندید و بعد در یخچال را گشود و گفت:شک ندارم.بلا گرسنه ای؟خوب بفرما با یه کیک از خودت پذیرایی کن. متشکرم یکی از کیک ها را از روی بشقاب برداشتم و شروع کردم به ذره ذره خوردن از دور آن.خوشمزه بود و در معده من احساس خوبی ایجاد کرد.امبری سومین کیک خودش را برداشت و آن را درسته در دهانش کذاشت. امیلی،با قاشق چوبی به سر او زد و با لحن سرزنش آمیزی گفت:کمی هم برای برادرهات نگه دار.کلمه برادر ها باعث حیرت من شد،اما بقیه هیچ اهمیتی به آن ندادند. جرید گفت:خوک من به پیشخوان تکیه دادم و به آن سه نفر که مثل اعضای خانواده شوخی می کردند و سر به سر هم می گذاشتند ، نگاه کردم.آشپزخانه امیلی جو گرم و دوستانه ای داشت،گنجه های سفید فضای آنجا را روشن کرده و الوار های چوبی رنگ و رو رفته کف آنجا را پوشش داده بودند.روی میز گرد کوچکی پارچ چینی ترک خورده ای بهرنگ آبی وجود داشت که پر از گل های وحشی بود.به نظر می رسید که امبری و جرید در اینجا آرامش کامل داشته باشند.
امیلی مشغول به هم زدن تعداد خیلی زیادی تخم مرغ -شاید چند دوجین-در یک کاسه زرد بزرگ بود.او آستین های پیراهن خود را که به رنگ گیاه اسطوخودوس بود،بالا زده و من می توانستم ببینم که خراش هایی تمام طول بازویش را تا پشت دست طی کرده بودند.واقعا نشست و برخاست با گرگینه ها خطرات خاص خودش را داشت،درست همان طور که امبری گفته بود. در جلویی باز شد و سام قدم به درون خانه گذاشت. او گفت:امیلی. و صدای او چنان آمیخته به عشق بود که من احساس شرمندگی کردم،گویی در آنجا مزاحمی بیش نبودم.سام را دیدم که با یک گام بلند از وسط اتاق گذشت و شورت امیلی را در میان دست های پهنش گرفت.سام به طرف پایین خم شد و خراش های روی گونه راست امیلی را بوسید.... جرید با گلایه گفت:هی.از این کارها نباشه.من دارم غذا می خورم. سام گفت:پس خفه شو و بخور. امبری غرولند کنان گفت:آه صحنه ای که من می دیدم،بدتر از هر فیلم عاشقانه ای بود.این صحنه آن قدر واقعی بود که خوشی زندگی و عشق واقعی در آن موج می زد.من کیک خودم را روی پیشخوان گذاشتم و بازوهایم را روی سینه تهی خودم ، در هم فرو بردم.به گل ها خیره شدم و سعی کردم آرامش مطلق آن لحظه آنها،و زق زق کردن زخم های درون خودم را نادیده بگیرم. وقتی جیکوب و پل از در وارد خانه شدند،به خاطر وقفه ی ایجاد شده خوشحال شدم.از اینکه آنها را مشغول خندیدن دیدم،حیرت کردم.همچنان که به آنها چشم داشتم،پل مشتی به شانه جیکوب زد و جیکوب هم در عوض ضربه ای به پهلوی او زد.آنها دوباره خندیدند.به نظر می رسید که هر دوی آنها صحیح و سالم بودند.جیکوب نگاهی به اطراف اتاق انداخت و بعد چشم هایش به من که با شرمندگی و احساس غریبی پشت پیشخوان و در دورترین نقطه آشپزخانه ایستاده بودم ،دوخته شد. او با خوشحالی به من گفت:هی بلز. وقتی از کنار میز می گذشت،دو تا از کیک ها را از توی بشقاب برداشت و آمد و کنار من ایستاد.بعد زیر لب گفت:به خاطر اتفاقی که افتاد متاسفم.الان حالت چطوره؟ نگران نباش،حال من خوبه.کیک ها خوشمزه ان. بعد کیک گاز زده خودم را برداشتم و دوباره شروع کردم به ذره رذه خوردن .همین که جیکوب به کنار من امده بود،درد سینه ام بهتر شده بود. صدای فریاد جرید حرف های ما را قطع کرد:اوه .پسر! سرم را بلند کردم و امبری را دیدم که مشفول معاینه خط صورتی کم رنگی روی ساعد دست پل بود.امبری نیشخند می زد و خیلی خوشحال بود. او فریاد زد:15 دلار کاسب شدم. من که شرط بسته شده بین جرید و امبری را به یاد آورده بودم پرسیدم:تو این کار رو کردی؟ دستم کمی بهش ساییده شده.تا فروب آفتاب حالش خوب میشه. تا غروب آفتاب؟ به خط روی بازوی پل نگاه کردم.عجیب به نظر می آمد،مثل این بود که هفته ها از ایجاد آن زخم گذشته باشد! جیکوب زمزمه کرد:یه ویژگی گرگی دیگه. سرم را تکان دادم و سعی کردم هاج و واج به نظر نیایم. بعد زمزمه کنام پرسیدم:تو حالت خوبه؟ حتی یه خراش کوچیک هم برنداشتم. جهره اش حالت مغرورانه ای داشت. سام با صدای بلندی همه ی گفت و گوهایی را که در اتاق جریان داشت،قطع کرد و گفت:هی بچه ها. در همان حال امیلی پشت اجاق ایستاده بود و مخلوط تخم مرغ ها را از اطراف ماهی تابه بزرگی حدا می کرد.سام هنوز یک دستش را روی کمر او گذاشته بود که ژست ناخودآگاهی به نظر می رسید. سام ادامه داد:جیکوب برای ما اطلاعاتی داره. پل متعجب به نظر نمی آمد.بدون شک تا حالا جیکوب موضوع را برای او و سام توضیح داده بود.یا....شاید هم خودشان فکر او را خوانده بودند.جیکب در حالی که جرید و امبری را مخاطب قرار داده بود گفت:من می دونم که زالوی مو سرخ جی می خواد.این همون چیزی بود که پیش تر سعی داشتم بهتون بگم. بعد از این حرف ها لگدی به پایه صندلی ای که پل روی آن لم داده بود،زد. جرید چرسید:خوب؟ جهره جیکوب حالتی جدی گرفت.او ادامه داد:اون سعی داره تا انتقام جفت خودشو بگیره-فقط اینکه زالوی مو سیاهی که ما کشتیم جفت اون نبوده.سال گدشته کالن ها جفت اونو کشتن و حالا اون دنبال بلا اومده. با اینکه این موضوع برای من تازگی نداشت،به خود لرزیدم. جرید و امبری و امیلی با دهان هایی که از حیرت بازمانده بودند،به ما نگاه کردند. امبری با اعتراض گفت:بلا که فقط یه دختره.اون که جفت کسی نیست! من نگفتم که این موضوع معنی داره.فقط می خواستم بگم برای همینه که اون زالوی مو سرخ سعی داره از کمربند دفاعی ما رد بشه.اون قصد داره خودشو به فورکس برسونه. آنها همچنان به من خیره شده بودند،و دهان هایشان لحظه ای طولانی همان طور باز مانده بود.سرم را پایین انداختم. جرید سرانجام گفت:عالیه. حالا رفته رفته لبخندی گوشه های دهانش را کش می داد.ادامه داد:ما یه طعمه داریم. جیکوب با سرعت خیره کننده ای دربازکنی را از روی پیشخوان برداشت و آن را به طرف سر جرید انداخت.دست جرید با سرعتی فراتر از حد تصور من بالا آمد و درستی پشی از آنکه در بازکن به صورتش بخورد آن را در هوا گرفت. جیکوب گفت:بلا طعمه نیست. جرید بدون شرمندگی گفت:تو می دونی منظور من چیه. سام بدون توجه به بگومگوی آنها گفت:پس ما الگو های خودمون رو عوض می کنیم.سعی می کنیم جند تا گودال بزرگ بکنیم و ببینیم اون توی اونها می افته یا نه .باید موقع شکار از هم جدا بشیم ،گرچه من زیاد از این کار خوشم نمی آد.اما اگه اون واقعا دنبال بلا باشه،احتمالا سعی نمی کنه از فرصتی که کم شدن تعداد ما براش فراهم می کنه،استفاده کنه. امبری زمزمه کرد:چیزی نمونده تا کوئیل هم به ما ملحق بشه.بعدش ما می تونیم به طور مساوی تقسیم بشیم. همه نگاه ها را به پایین انداختند.نگاه سریعی به چهره جیکوب انداختم و آن را ناامید یافتمفدرست مثل حالتی کع دیروز بعد از ظهر بیرون خانه اش داشت.با اینکه به نظر نمی رسید هیچ کدام از آنها نگران سرنوشت خودشان باشند،با این حال در این آشپزخانه شاد هیچ یک از گرگینه ها راضی نبودند دیکری سرنوشت بدی داشته باشد. سام با صدای آهسته ای کفت:خوب فغلا نمی تونیم روی کوئیل حساب باز کنیم. و بعد با لحن عادی اش ادامه داد:پل جرید و امبری از محدوده بیرونی محافظت می کنن و جیکوب و من از محدوده داخلی مراقبت می کنیم.وقتی که گیرش انداختیم،همه با هم میریم سروقتش. متوجه شدم که امیلی از قرار گرفتن سام در گروه کوچک تر خوشش نیامد.نگرانی او باعث شد که نگاه سریعی به صورت جیکوب بیندازم.او هم نگرام به نظر می رسید. سام به من نگاه کرد و گفت:جیکوب فکر می کنه بهترین کار برای تو اینه که بیشتر وقت خودت رو اینجا توی منطقه لاپوش بگذرونی.در این صورت موسرخ نمی تونه به راحتی از جای تو باخبر بشه. با اصرار پرسیدم:پس چارلی چی می شه؟ جیکوب گفت:راه چیمایی اون ها برای شکار گرگ ها هنوز ادامه داره.فکر می کنم مواقعی که سر کار نباشه بیلی و هری بتونن چارلی رو اینجا نگه دارن. سام که یک دستش را بالا آورده بود،گفت:صبر کن. نگاه سریع او ابتدا به امیلی و بعد به من دوخته شد.او خطاب به من گفت:البته جیکوب فکر می کنه که این بهترین کاره،اما تو خودت باید تصمیم بگیری.تو باید خطر های هر دو حالت - اینجا بودن یا نبودن - رو به طور جدی با هم مقایسه کنی.امروز صبح خودت دیدی که اینجا ممکنه اوضاع به آسونی خطرناک بشه.دیدی که این پسر ها چقدر زود کنترل خودشون رو از دست میدن.اکه بخوای پیش ما بمونی من نمی تونم درباره سالم موندن تو بهت بدم. جیکوب که نگاهش را به پایین انداخته بود زیر لب گفت:من به بلا صدمه نمی زنم. سام انگار نه انگار که حرف او را شنیده باشد ادامه داد:اکگه جای دیگه ای هست که تو بتونی احساس امنیت داشته باشی... لبم را گاز گزفتم.آیا جایی پیدا می شد که من به انجا بروم و کسی را به خطر نیاندازم؟!باز هم به یاد احتمال کشیده شدن پای رنی به این ماجرا تنم را به لرزه انداخت.یعنی کشیده شدم او به حلقه هدفی که من در مرکز آن بودم...زمزمه کردم:من نمی خوام ویکتوریا رو به جای دیگه ای بکشونم. سام سرش را تکان داد و گفت:درسته.بهتره اونو همین جا نگهش داریم.جایی که بتونیم کارو تموم کنیم. تکانی خوردم.من نمی خواستم جیکوب یا هرکدام از آنهای دیگر سعی کنن کار ویکتوریا را تمام کنند.نگاه سریعی به صورت جیک انداختم ؛چهره اش آرام بود،کمابیش همان طوری بود که قبل از بروز بخش گرگی وجودش دیده بودم و هیچ نشانی از نگرانی به خاطر شکار خون آشام ها در آن دیده نمی شد. در حالی که به وضوح معلوم بود چیزی راه گلویم را گرفته،گفتم:باید مراقب باشی،باشه؟ صدای بلند قهقهه ها و ریسه رفتن پسرها دوباره فضا را پر کرد.همه به جز امیلی به من خندیدند.نگاه او با نگاهم تلاقی کرد و ناکهان توانستم تقارنی را که در زیر خراش های چهره اش وجود دشات ببینم.چهره او هنوز زیبا بود و نگرانی ای که در آن وجود داشت،حتی شدید تر از نگرانی من بود.پیش از آن که عشق نهفته در ورای آن اصطراب وجودم را به درد آورد ،نگاهم را از او گرفتم. امیلی اعلام کرد:غذا حاضره. گفتوگوی بسیار مهم به فراموشی سپرده شد.پسرها دویدند - میز را احاطه کردند.میز کوچک بود و خطر خرد شدن آن به دست آنها وجود داشت - و با سرعت زیادی مشغول خوردن تخم مرغ هایی شدند که امیلی در ماهی تابه بسیار بزرگی روی میز گذاشته بود.امیلی در حالی که به پیشخوان تکیه داده بود،عذایش را می خورد - درست مثل من - تا از هیاهوی دور میز دور بماند، و در همان حال با چشم های پر محبتش به آنها نگاه می کرد. حالت چهره او به وضوح نشان می داد که اینها خانواده اش بودند. در کل این چیزی نبود که من از یک گله گرگینه انتظار داشتم. روز را در لاپوش گذراندم ،که بخش عمده ی آن در خانه بیلی گذشت.بیلی به اداره چارلی تلفن کرده و برایش پیغام گذاشته بود.وقت شام بود که چارلی با دو پیتزا از راه رسید.خوشبختانه پیتزا های بزرگی خریده بود.جیکوب یکی از آنها را به تنهایی خورد! تمام مدت متوجه بودم که چارلی با نگاهی مشکوک مراقب من جیکوب است.،به خصوص که جیکوب تغییر زیادی کرده بود.او از جیکوب درباره موهایش پرسید .جیکوب شانه هایش را بالا انداخت و گفت بدون مو احساس راحتی بیشتری می کند. می دانستم همین که من و چارلی به طرف خانه راه بیفتیم ، جیکوب از جا کنده خواهد شد-از جا کنده می شد تا به شکل گرگ به اطراف بدود،یعنی همان کاری که در تمام طول روز به طور بی وقفه ای انجام داده بود.او و برادران همنوعش به مراقبت دایمی ادامه دادند تا شاید نشانه ای از باز گشت ویکتوریا بیابند.از وقتی که آنها او را از محل چشمه های آب گرم رانده بودند - و به گفته جیکوب تا نیمه راه رسیدن به مرز کانادا تعقیب کرده بودند - انتظار می رفت که دست به حمله ای ناگهانی بزند. هیچ امیدی به احتمال منصرف شدن او از اجرا ی نقشه اش نداشتم.من تا این حد خوش شانس نبودم. جیکوب بعد از شام من را تا کنار اتومبیلم همراهی کرد و کنار پنجره اتومبیل منتظر ماند تا چارلی با اتومبیلش از آنجا دور شود. جیکوب گفت:امشب وحشت نداشته باش. در همان حال چارلی وانمود می کرد که کمربند ایمنی اش بسته نمی شود.او ادامه داد:امشب ما اونجا مراقب اوضاع هستیم. با لحن مطمئنی گفتم:من نگران خودم نیستم. احمق نشو.شکار کردن خون آشام ها کیف داره.بهترین قسمت ماجرا برای ما همینه. سرم را تکان دادم و گفتم:آره من احمقم اما تو بدجوری بالاخونه تو اجاره داده ای.خندید و گفت:بلا عزیزم.کمی استرحت کن .خیلی خسته و کوفته به نظر می آی. سعی خودم رو می کنم. چارلی با بی صبری بوق اتومبیلش را به صدا در آورد. جیکوب گفت:فردا می بینمت خوب استراحت کن. باشه در حالی که چارلی با اتومبیل خودش دنبال من می آمد،به طرف خانه راه افتادیم.من توچه چندانی به نور چراغ هایی که در اینه وسط اتومبیلم می دیدم نداشتم.در عوض از خودم می پرسیدم که حالا سام و جرید و امبری و پل کجا بودند.حتما در جایی با سرعت در حال دویدن بودند.نمی دانستم که تا حالا جیکوب هم به آنها ملحق شده بود یا نه. وقتی به خانه رسیدیم با عجله به طرف پله ها رفتم .اما چارلی درست پشت سر من بود. قبل از اینکه بتوانم از دست او فرار کنم با لحن مصرانه ای گفت:بلا چه اتفاقی داره می افته؟من فکر کردم که جیکوب عضو یه گروه خلافکار شده و .....شما ها با هم دعوا کردین. آشتی کردیم گروه خلافکار چی شد؟ نمی دونم- کی می تونه از رفتار پسر های نوجوون سر دربیاره؟اونها مثله یه راز می مونن.اما من سام اولی و نامزدش رو دیدم .امیلی.به نظر من که دختر نازیه. شانه هایم را بالا انداختم و ادامه دادم:حتما همه چیز فقط یه سوءتفاهمبوده. چهره او تغییر حالت داد .او گفت:نشنیده بودم که اون و امیلی نامزدی خودشون رو رسمی کرده باشن.عالیه.دختر بیچاره. تو می دونی چه اتفاقی برای اون افتاده؟ یه خرس اونو زخمی کرده.سمت شمال.تو فصل تخم ریزی ماهی های ازاد-اتفاق وحشتناکی بود.حالا بیشتر از یه سال از اون ماجرا گذشته .شنیدم که این اتفاق سام رو حسابی داغون کرده. تکرار کردم:وحشتناکه. بیشتر از یه سال قبل .مطمئن بودم که این اتفاق وقتی روی داده بود که بیش از یک گرگینه در لاپوش نبود.فکر اینکه هر بار سام می خواست به صورت امیلی نگاه کند چه اخساسی به او دست می داد تنم را لرزاند. آن شب مدتی طولانی روی تختم بیدار ماندم و سعی کردم رویدادهای روز گذشته را مرور کنم.ذهنم را به وطر معکوس به کار انداختم و از شام خوردن با بیلی ،جیکوب و چارلی به سراغ بعد از ظهر طولانی در خانه بلک ها رفتم،یعنی زمانی که با نگرانی منتظر شنیدن چیزی درباره جیکوب بودم.بعد به آشپزخانه امیلی فکر کردم،و بعد به وحشتناشی از جنگ گرگینه ها،و سرانجام به صحبت با جیکوب روی ساحل لاپوش رسیدم. به چیزهایی که جیکوب صبح روز قبل در مورد دورویی گفته بود،اندیشیدم.مدتی طولانی به این موضوع فکر کردم.دوست نداشتم فکر کنم آدم دورویی هستم اما فایده دروغ گفتن به خودم چه بود؟ بدنم را به شکل توپ گرد فشرده ای در آوردم.نه.ادوارد یک قاتل نبود.حتی در گذشته تاریک تر خودش هم ،حداقل آدم های بی گناه را نکشته بود. اما اگر او قاتل بود چه؟اکر او هم طی دوره ای که من او را می شناختم مثل خون آشام های دیگر زندگی کرده بود .چه؟ اگر او هم باعث ناپدید شدن مردم جنگل شده بود چه؟-درست اتفاقی که حالا داشت روی می داد-آیا اگر همه اینها درست بود می توانست باعث بیزاری و دوری من از او شود؟ سرم را باندوه تکان دادم.در عشق منطق جایی ندارداین جمله را به خودم یادآوری کردم.هرچه بیشتر عاشق کسی باشید.به همان اندازه از منطق دور خواهید شد. روی پهلویم چرخی زدم و سعی کردم به چیز دیگری فکر کنم - و به یا د جیکوب و برادرانش افتادم که حالا در جنگل در حال دویدن بودند.در حالی که به خواب می رفتم،گرگ هایی را مجسم کردم که در تاریکی شب نامرئی بودند و من را از خطر حفظ می کردند.در خواب باز هم خودم را در جنگل دیدم اما سرگردان نبودم.دست خراشیده امیلی را در دست گرفته بودم و در حالی که رو به سایه های تاریک جنگل ایستاده بودیم،با نکرانی برای بازگشت گرگینه های محبوبمان به خانه انتظار می کشیدیم. فصل 15 فشار بار دیگر تعطیلات بهاره فورکس از راه رسیده بود.وقتی صبح دوشتبه از خواب بیدار شدم، چند لحظه روی تخت ماندم تا این وضعیت را درک کنم.طی تعطیلات بهار سال گذشته،موجود خون آشامی من را شکار کرده بود.امیدوار بودم که این وضعیت به صورت یک سنت در نیاید! در همان موقع هم من رفته رفته در حلقه رویداد های لاپوش گرفتار می شدم.بیشتر روز یک شنبه را در ساحل گذرانده بودم،در حالی که چارلی نیز وقتش را در خانه بلک ها و در کنار بیلی گذرانده بود.قرار بود من همراه جیکوب باشم،اما جیکوب کارهای دیگری هم داشت که باید انجام می داد؛بنابراین من به تنهایی در ساحل گردش می کردم و این راز را از چارلی پنهان نگه داشته بودم. وقتی جیکوب از راه رسید تا سری به من بزند،از این که مدتی طولانی تنهایم گذاشته بود ،غذرخواهی کرد.او گفت برنامه شکاری اش همیشه این طور در هم و برهم گذاشته نیست،و اضافه کرد تا زمانی که ویکتوریا در آنجا بماند گرگ ها در حالت آماده باش بع سر می برند. حالا که در امتداد ساحل قدم می زدیم،او دستم را گرفته بود و رها نمی کرد. این موضوع باعث شد تا من درباره آنچه جرید گفته بود،تامل کنم....درباره اینکه جیکوب با دوست دخترش- یعنی من - کرم کرفته بود.به نظر من این دقیقا چیزی بود که از ظاهر امر استنباط می شد.اما تا طمانی که جیک و من اصل ماجرا را می دانستیم ،این پیش فرض ها نمی توانست من را ناراحت کند.البته شاید اگر من نمی دانستم که جیکوب چیزاهارا به خاطر ظاهر آنها دوست دارد، ممکن بود چنین پیش فرض هایی موجب ناراحتی ام بشود. بعدازظهر روز سه شنبه را کار کردم - جیکوب سوار بر موتور سیکلت خودش ، تا محل کارم دنبال من آمد تا از سالم رسیدن من به آنجا مطمئن شود - و مایک متوجه ایم موضوع شد. او پرسید :ببینم تو با اون بچه که تو منطقه لاپوش زندگی می کنه،دوست شدی؟همون سال دومی رو می گم. او موفقیت زیادی در پنهان کردن لحن ناراحت صدایش نداشت. شانه ای بالا انداختم و گفتم:نه به معنای واقعی کلمه،اما بیشتر وقتم رو با جیکوب می گذرونم.اون بهترین دوست منه. چشم های مایک با حالت هوشمندانه ای جمع شدند.او گفت:مسخره بازی درنیار.اون گشته مرده ی توئه. آهی شکیدم و گفتم:می دونم،زندگی پیچیده اس. مایک زیر لب گفت:و دختر ها ظالم هستند. به نظر من چنین استنباطی کار آسانی بود. آن شب،سام و امیلی برای خوردن دسر ،در خانه بیلی به من و چارلی ملحق شدند.امیلی با خودش کیکی آورده بود که رضایت مردی سخت گیر تر از چارلی را هم می توانست جلب کند.در حالی که گفت و گو به طور عادی و طبیعی در مورد موضوعات معمولی جریان داشت،می توانستم ببینم که همه ی نگرانی های چارلی در مورد گروه های خلافکار در لاپ.ش به فراموشی سپرده شده بود. جیک و من کمی زودتر از خانه بیرون آمدیم تا با هم تنها باشیم.ما به گاراژ او رفتیم و داحل ربیت نشستیم.جیکوب سرش را به عقب تکیه داد،چهره اش از خستگی تکیده به نظر می رسید. جیک تو کمی به خواب احتیاج داری. اگه وقت کنم. او دستش را دراز کرد و دست من را گرفت.پوست او روی پوست من همچونآتشی شعله ور بود. پرسیدم:ببینم این هم یکی از ویژگی های گرگ هاست.منظورم گرمای پوستتوئه. آره بدن ما کمی گرم تر از مردم عادیه.در حدود یک ممیز هشت دهم با یک ممیز نه دهم درجه.من دیگه هیچوقت سرما نمی خورم.می تونم این طوری-در همان حال به بالاتنه برهنه اش شاره کرد - بدون هیچ مشکلی توی کولاک راه برم.هرجا که من باشم،دونه های برف تبدیل به قطره های بارون می شن. و شما ها خیلی زود شفا پیدا می کنین-حتما این هم یکی از ویژگی گرگ هاست. آره می خوای ببنی؟نسبتا جالبه؟ چشم هایش گشاد شدند و نیشخندی زد.او دستش را از روی پاهای من به طرف داشبورد دراز کرد و یک دقیقه توی آن را گشت.دست او با یک چاقوی جیبی از داشبورد بیرون آمد. همین که فهمیدم چه خیالی در سر دارد،فریاد کشیدم:نه،نمی خوام ببینم.اونو بذار کنار. جیکوب خندید.اما چاقو را به جای خودش برگرداند و گفت:عالیه.خیلی خوبه که ما زود شفا پیدا می کنیم.می دونی وقتی آدم اون قدر تب داشته باشه که بگن مرده،نمی تونه به دیدن هیچ دکتری بره. نه فکر نمی کنم. دقیقه ای به این موضوع اندیشدیم. ....و این قدر گنده بودن-این هم ویژگی شماست؟برای همینه که تو همش نگران کوئیل هستی؟ آره به اضافه اینکه پدربزرگ کوئیل می گه که این بچه می تونه تخم مرغ رو روی پیشونیش نیمرو کنه! ناامیدی چهره جیکوب را دربر گرفت.ادامه داد:زیاد طول نمی کشه.سن دقیقی برای تغییر وجود نداره...این حالت رفته رفته زیادتر و زیاد تر می شه تا اینکه یکهو ... او جمله اش را نا تمام گذاشت و بعد از لحظه ای ادامه داد:گاهی اگه طرف واقعا ناراحت یا عصبانی باشه ممکنه تغییر زود تر انجام بشه.اما من از هیچ چیز ناراخت نبودم - من خوشحال بودم. خنده تلخی کرد و ادامه داد:خوشحالی من بیشتر به خاطر تو بود.برای همین این اتفاق زودتر از اینهاب رای من اتفاق نیفتاد.در عوض این حالت درونی من رفته رفته قوی تر می شد - من مثل یه بمب ساعتی بودم.می دونی پی باعث انفجارم شد؟وقتی باهم از دیدن اون فیلم احمقانه برگشتیم و منب ه خونه اومدم، بیلی گفت که من ظاهر عجیبی پیدا کرده ام،همین.اما باهاش تندی کردم.و بعد من - من منفجر شدم!چیزی نمونده بود طورت اونو از هم بدرم- صورت پدر خودمو. او لرزید و رنگ چهره اش پرید. با نگرانی پرسیدم:جیک.واقعا حالت بدیه؟ دلم می خواست راهی برای کمک به او وجود داشت.ادامه دادم:احساس بدبختی می کنی؟ نه من بدبخت نیستم.دیگه نیستم.نه حالا که تو موضوع رو می دونی.قبلا سخت بود. بعد به روی من حم شد،طوری که گونه اش بالای سرم قرار گرفت. برای لحظه یا ساکت ماند و من نمی دانستم به چه می اندیشید.شاید هم نمی خواستم بدانم! در حالی که هنوز دلم می خواست به او کمک کنم،پرسیدم:سخت ترین قسمت تغییر کدومه؟ با صدای آهسته ای گفت:سخت ترین قسمت... احساس از دست دادن کنترله - این احساس که من نمی تونم از خودم مطمئن باشم - این احساس که بهتره نزدیک من نباشی،یا اینکه بهتره هیچ کس اطراف من نباشه!مثل اینکه من هیولایی هستم که ممکنه به کسی صدمه برسونم.تو امیلی رو که دیدی.سام فقط برای یک لحظه کنترل خودشو از دست داد و .... چون امیلی خیلی نزدیک به اون ایستاده بود.. حالا دیگه سام نمی تونه کاری برای جبران اون اتفاق بکنه.من افکار سام رو می شنوم.... می دونم اون چه احساسی داره.... و بعد اینکه این حالت به آسونی برای من اتفاق می افته، و من از این نظر از همه ی اونها برترم - نمی دونم این ویژگی من نشونه ی اینه که انسانیت من از امبری یا سام کمتره یا نه؟ گاهی مس ترسم که بخش انسانی خودمو به کلی از دست بدم. خیلی سخته؟اینکه بتونی دوباره خودت رو پیدا کنی؟ اولش کمی تمرین می خواد که بتونی تغییر معک.س رو توی خودت انجام بدی.اما برای من این کار آسون تره. با تعجب پرسیدم :چرا؟ چون افرایم بلک پدربزرگ پدرم و کوئیل آتارا پدربزرگ مادرم بوده. با حیرت پرسیدم:کونیل؟ جیکوب توضیح داد:منظورم جد کوئیله.اون کوئیلی که تو می شناسی پسر عموی دوم منه. اما چه اهمیتی داره که چه کسانی اجداد تو بوده ان؟ اهمیتش تو اینه که افرایم و کوئیل جزو آخرین گله گرگینه ها بوده ان.لوی اولی(Levi Uley) سومین نفر بود.خون هر دو طرف تو رگ های من جاریه.من هیچ وقت شانس نداشتم.همون طور که کوئیل هیچ وقت شانس نداشته. چهره اش حالت گتگی پیدا کرد. با امید به اینکه او را خوشحال کنم، گفتم:و بهترین قسمت موضوع چیه؟ ناگهان تبسمی کرد و گفت:بهترین قسمت به سرعت مربوط می شه. حتی بهتر از موتور سیکلت ها؟ با اشتیاق سرش را تکان داد و کقت:اصلا نمی شه مقایسه کرد. تو با چه سرعتی می تونی ...؟ بدوم؟او سئوال من را کامل کرد و ادامه داد:خیلی سریع .نمی دونم با چی می تونم اونو مقایسه کنم؟ما اون خون آشام رو گرفتیم...اسمش چی بود؟لورنت؟فکر می کنم تو معنی اینو بهتر از هر کس دیگه ای بدونی! و البته این برای من معنای خاصی داشت!نمی توانستم تصور کنم...گرگ هایی که سریع تر از یک خون اشام می دویدند.وقتی کالن ها می دویدند،سرعت بالایشان دیدن آنهارا غیرممکن می ساخت. او گفت:پس،جیزی به من بگو که من نمی دونم.چیزی درباره خون آشام ها.چطور می تونستی تحمل کنی؟منظورم بودن در کنار انهاست.نمی لرزیدی؟مورمورت نمی شد؟ با ترش رویی گفتم:نه لحن من برای لحظه ای او را به فکر فرو برد. ناگهان پرسید:راستی بگو ببینم،چی شد که زالو ی محبوب تو جیمز رو کشت؟ جیمز سعی داشت منو بکشه - این کار برای اون مثل ابزی کردن بود.و اون.... بازی رو باخت!یادت می آد بهار سال پیش من توی یکی از بیمارستان فینیکس بستر شده بودم؟ جیکوب نفسش را فروب رد و گفت:اون تا این حد به تو نزدیک شده بود؟ اون خیلی به من نزدیک شده بود.دستی روی خراش هلالی دستم کشیدم.جیکوب متوجه شد،چون دستی که برای کشیدن روی خراش تکان داده بودمفدر دستش بود. او دستم را رها کرد و دست چپم را گرفت و درحالی که با دقت به آن نگاه می کرد گفت:این چیه؟ این همون خراشیه که به نظر تو خنده داره.همون خراش سرد. او با چشم های گشادشده نگاه دقیق تری به آن انداخت و نفس نفس زد. گفتم:آره درست فکر کردی.جیمز منو گاز گرفت. چشم های جیکوب متورم شد و چهره اش زیر پوست فندقی اش به رنگ سفید عجیبی درآمد.به نظر می رسید دچار حالت تهوع شده باشد. با صدای خفه ای گفت:اما اگه اون تو رو گاز گرفت...؟نباید تو تبدیل به...؟ زمزمه کنان گقتم:ادوارد دو بار منو نجات داد.اون زهر جیمز رو از بدن من مکید - می دونی درست مثل یه مار زنگی. در همان لحظه بدنم تکان سختی خورد چون لبه های حفره سینه ام را درد شدیدی دربرگرفته بود. اما من تنها مسی نبودم که تکان می خوردم،می توانستم ببینم که سرتاپای جیکوب در کنارم به لرزه افتاده بود.حتی اتومبیل هم می لرزید. مواظب باش جیک.سخت نگیر.آروم باش. نفس زنان گفت:آره،آروم. به سرعت سرش را به طرف عقب و جلو تکان داد.بعد از لحظه ای فقط دست هایش می لرزیدند. حالت خوبه. آره کمابیش.یه چیز دیگه به من بگو.یه موضوعی که بتونم بهش فکر کنم. چی رو می خوای بدونی ؟ نمی دونم. او جشم هایش رابسته و در حال تمرکز بود . چیزهای دیگه ای که حدس می زنم...اعضای دیگه ای خونواده ی کالن ها هم استعداد های ....اضافی دارن؟مثلا اینکه بتونن فکر دیگرون رو بخونن؟ لحظه ای مکث کردم.این مثل سئوالی بود که او بخواهد از جاسوس خودش بپرسد،نه از دوستش.اما فایده پنهان نگه داشتن پیزهایی که می انستم چه بود؟حالا دیگر اهمیتی نداشت،و شاید باعث می شد او بتواند خودش را کنترل کند. بنابراین با سرعت شروع به حرف زدن کردم و در همان حال چهره دریده شده امیلی در ذهنم مجسم و موهای بدنم سیخ سیخ شده بود.نمی توانستم تحمل کنم که گرگ قهواه ای چگونه ممکن بود در داخل ربیت جا شود - اگر جیکوب همین حالا تغییر می کرد،ممکن بود همه گاراژ را به هم بریزد. گفتم:"جسپر می تونست... به نوعی احساسات کسانی رو که اطرافش بودن کنترل کنه.نه اینکه مفهوم بدی داشته باشه.فقط برای اینکه کسی رو آروم کنه.یه همچین چیزی.احتمالا اون می تونست کمک زیادی به پل بکنه.جمله آخر را با بی حالی برای تحریک او گفته بودم.ادامه دادم:و آلیس می تونست چیز هایی رو که قرار بود اتفاق بیفته،ببینه.می دونی،پیش بینی آینده،اما نه به طور مطلق،وقتی کسی مسیرش رو عوض می کرد،چیزهایی که آلیس دیده بود عوض می شدند..." مثلا اینکه او مرا در حال مردن دیده بود... و همین طور تیدبل شدن من به یک موجود خون اشام را هم در ذهنش مشاهده کرده بود.دو چیزی که اتفاق نیفتاده بودند و البته دومی هم هرگر اتفاق نمی افتاد.سرم شروع به دوران کرد - به نظر نمی رسید که بتوانم اکسیژن کافی را از هوا جذب کنم.گویی ریه نداشتم. حالا جیکوب کاملا بر خودش مسلط شده ، و بی حرکن در کنار من بود. پرسید:چرا این کارو می کنی؟ او با دسنش یکی از بازوهایم را که محکم روی سینه ام چسبیده بودند،کشید،بعد که دید بازو محکم سرجاش مانده ،دستش را عقب برد.من حتی تکان دادن بازوهایم را به یاد نداشتم.جیکوب ادامه داد:هر وقت که ناراحت هستی ،این کارو می کنی.چرا؟ زمزمه کردم:فکر کردن به اونها سینه مو به درد می آره.مثل اینکه نمی تونم نفس بکشم....مثل اینه که دارم تیکه تیکه می شم... خیلی عجیب بود که حالا من تا این حد می توانستم با جیکوب درد دل کنم.ما دیگر هیچ رازی برای مخفی کردن از یکدیگر نداشتیم. او موهای مرا صاف کرد و گفت:ناراحت نباش،بلا،ناراخت نباش.من دیگه موضوع اونها رو پیش نمی کشم..متاسفم. نفس زنان گفتم:حالم خوبه.همیشه همین طوری می شم.تقصیر تو نیست. ما دو تا دوست زخم خورده هستیم،مگه نه؟هیچ کدوم از ما نمی تونه هیکلش رو جمع و جور نکه داره. با لحن موافقی گفتم:درد آوره. هنوز نفسم جا نیامده بود. حداقل همدیگه رو داریم. این فکر آشکارا به او آرامش می داد. من هم احساس آرامش کی کردم.گفتم:حداقل دلمون به همین خوشه. وقتی ما در کنار همدیگر بودیم،وضعیت خوب بود.اما جیکوب وظیفه ترس آور و خطرناکی داشت که خود را ملزم به انجام آن میدید.من اغلب تنها بودم،و درحالی که به خاطر امنیت لاپوش در آنجا می ماندم،چیزی نداشتم که با فکر کدن به آن ذهنم را از نگرانی هایم برهانم. از اینکه بخشی از فضای خانه بیلی را به طور دائمی اشفال کرده بودم،احساس بدی داشتم.کمی برای امتحان حسابان که قرار بود هبته آینده برگذار شود مطالعه کردم،اما فقط می توانستم برای کدتی طولانی به کتاب ریاضی نگاه کنم.وقتی هیچ کار مشخصی نداشتم که انجام بدهم،احساس می کردم که چاره ای جز صحبت کردن با بیلی ندارم - در واقع فقط به خاطر ابراز آداب معاشرت اجتماعی.اما بیلی کسی نبود که بتواند سکوت های طولانی مدت را پر کند.بنابراین احساس بد من همچنان ادامه داشت.بعدازظهر 4 شنبه سعی کردم برای تنوع سری به خانه امیلی بزنم.ابتدا تا حدی خوش گذشت.امیلی، آدم شادی بود که هیچ وقت آرام نمی نشست.درحالیکه او در اطراف خانه و حیاط خود می چرخید ،من هم دنبال او راه می رفتم.او کف بی لکه خانه را سابید،علف های هرز کوچک را بیرون کشید،پرچین شکسته ای را تعمیر کرد.تکه ای نخ ابریشمی را از میان یک ماشین پارچه بافی بسیار قدیمی کذراند و ....در حین انجام دادن این کار ها آشپزی اش هم به راه بود.او کمی از افزایش اشتهای پسر ها به خاطر دویدن زیاد گله کرد،اما معلوم بود مه به خاطر مراقبت کردن از انها تاراحت نیست.بودن در کنار او کار مشکلی نبود. - در هر حال اکنون ما هردو دختر های گرگی بودیم. اما بعد از چند ساعت که من انجا بودم،سام برای سرزدن آمد.بعد از امدن او،من فقط آن قدر ماندم که از خوب بودن حال جیکوب مطمئن شوم و بفهمم که خبر تازه ای نیست.بعد مجبور به فرار شدم.جو عاشقانه و رضایت خاطری که آنها را احاطه کرده بود،غلیظ تر از آن بود که من بتوانم چیزی از آن را با نفس به درون سینه ام بکشانم.و کسی هم در آنجا نبود که از غلظت و تارکم چنین جوی بکاهد. بنابراین در ساحل این سو و آن سو رفتم و بارها طول قسمت هلالی شکل سنگی را ، سمت عقب و جلو طی کردم. اوقات تنهایی،زمان خوبی برای من نبود.به دلیل سطح تازه ای از صداقت در دوستی ام با جیکوب ، مدتی بود که بیش از حد درباره راه و رسم کالن ها حرف زده و اندیشیده بودم.صرف نظر از اینکه سعی داشتم ذهن خودم را مشغول نگه دارم.چیز هایی زیادی برای فکر کردن وجود داشت:من صاد قانه و نا امیدانه نگران جیکوب و برادران گرگی او بودم.اینکه چارلی و افراد دیگر به خیال خود به شکار حیوانات می رفتند،من را نگران می کرد.رابطه من با جیکوب رفته رفته عمیق تر می شد،در حالی که من هیچ تصمیم آگاهانه ای برای این کار نداشتم و نمی دانشتم در این باره چه باید بکنم - هیچ کدام از این درد های واقعی که به راستی ارزش فکر کردن داشتند، و نیز هیچ کدام از نگرانی های شدیدم،نمی توانستند فکر من را برای مدتی طولانی از دردی که درسینه داشتم منحرف کنند. آخر سر،دیگر حتی نمی توانستم راه بروم،چون اصلا نفس کشیدن برایم دشوار شده بود. روی قطعه ای از سنگ های کوچک نیمه خشک نشستم و بدنم را جمع و گلوله کردم. جیکوب ، مرا در همین وضعیت یافت و از حالت چهره اش فهمیدم که مرا درک می کند. بی درنگ گفت:متاسفم. او من را از روی زمین بلند کرد و هر دو بازویش را دور شانه هایم پیچید.گرمای بدن او مرا به لرزه انداخت اما حداقل حضور او در آنجا باعث شده بود که بتوانم نفس بکشم. وقتی قدم زنان به طرف بالای ساحل برمی گشتیم،جیکوب خودش را متهم کرد:من تعطیلات بهاره ی تو رو خراب کردم. نه، این کار رو نکردی.من هیچ برنامه ای برای تعطیلات نداشتم.در کل فکر نمی کنم که تعطیلات بهاره رو دوست داشته باشم. من فردا صبح رو تعطیل می کنم.بقیه می تونن بدون من بدون.ما یه کار لذت بخش انجام می دیم. واژه لذت بخش مدت ها بود که در زندگی من جایی نداشت؛ و به زحمت برایم قابل درک بود.واژه ای بسیار عجیب. پرسیدم:لذت بخش؟ جواب داد:آره.لذت دقیقا اون جیزیه که تو لازم داری.هوم... او نگاهش را به میان موج های خاکستری خروشان دوخت و قدری تامل کرد.در حالی که جشم هایش افق آسمان را بررسی می کردند، برقی از حس الهام در وجودش احساس می شد. با فریاد بلندی گفت:پیدا کردم! یه قول دیگه هست که من باید به اون عمل کنم. داری درباره ی چی حرف می زنی؟ او دستم را رها کرد و با دست به طرف لبه جنوبی ساحل اشاره کرد،جایی که قسمت نیم دایره ای مسطح و سنگی ساحل به صخره های دریایی کاملا عمودی منتهی می شد. بهت قول نداده بودم که تو رو برای پرش از صخره می برم؟ به خودم لرزیدم. آره.هوا نسبتا سرد می شه... نه به اندازه امروز .می تونی تغییر هوا رو حس کنی؟تغییر فشارو چطور؟فردا هوا گرم تر از امروز می شه.آماده هستی دیگه. آب تیره جذابیت چندانی نداشت و از این نظر صخره ها حتی بلندتر از قبل به نظر می رسیدند. اما روز های زیادی از زمانی که من صدای ادوارد را شنیده بودم،کذشته بود.شاید این بخشی از مشکل من بود.من به صدای توهمات خودم اعتیاد پیدا کرده بودم.اگر مدت زیادی بدون آنها سر می کردم،اوضاع بدتر می شد.پریدن از روی صخره قظعا وضعیت را بهتر می کرد. گفتم:حتما .من آماده ام.خوش می گذره. او گفت:پس قرار کذاشته شد.بعد بازویش را دور شانه های من انداخت. جواب دادم:باشه...حالا دیگه بریم تا تو بتونی کمی استراحت کنی. حلقه های زیر چشم های او رفته رفته عمیق تر شده و به نظر می رسید که دیگر روی پوستش حک شده باشند، و این چیزی بود که من دوست نداشتم. ***صبح روز بعد خیلی زود از خواب بیدار شدم و بسته ای از لباس هایم را بی سر و صدا به داحل اتومبیل بردم.احساسم به من می گفت که نظر چارلی در مورد برنامه امروز ما ، نمی توانست تفاوت چندانی با نظر او در مورد موتورسیکلت ها داشته باشد. فکر رهایی از همه نکرانی هایم ، کمابیش مرا هیچان زده کرده بود.ممکن بود خوش بگذرد.قرار ملاقات با جیکوب.... قرار ملاقات با ادوارد....با حالت مرموزی به خودم خندیدم.حالا جیک می توانست آنچه را که دربازه خودمان به عنوان دو دوست دردسرساز فکر می کرد،بر زبان آورد - من کسی بودم که به راستی گیج و آشفته شده بودم.من باعث می شدم که گرگینه ها موجودانی کاملا عادی به نظر برسند! انتظار داشتم که جیکوب همجون همیشه چلوی خانه به استقبالم بیاید،یعنی کاری که به محض از راه رسیدن اتومبیل پر سر و صدای من انجام می داد.اما وقتی که این کار راا نکرد، حدس زدم هنوز از خواب بیدار نشده باشد.می توانستم منتظر بمانم و به او اجازه دهم که تا آنجا که می تواند استراحت کند.او به این خواب احتیاج داشت و از طرفی کذشت زمان باعث می شد ،هوا کمی گرم تر شود.حدس جیک درباره وضعیت هوا درست بود؛طی شب گذشته فهوا تغییر پیدا کرده بود.هالا لایه ی ضخیمی از ابرها در هوا به هم فشرده شده و کمابیش وضعیت شرجی به آن داده بودند.هوا در زیر پتوی خاکستری ابرها گرم و خفه بود.پلیور خودم را درآوردم و داخل اتومبیل گذاشتم. ضربه ارامی به در خانه زدم. بیلی گفتکبیا تو بلا. تو در اشپزخانه پشت میز نشسته بود و ذرت و شیر سرد می خورد. جیک خوابه؟ اِ...نه. قاشقش را روی میز گذاشت و ابروهایش را در هم کشید. با کنجکاوی پرسیدم:چه اتفاقی افتاده؟ از روی خالت چهره اش می توانستم بفهمم اتفاقی افتاده است. بیلی گفت:امبری،جرید،و پل لمروز صبح خیلی زود رد تازه ای رو پیدا کرده بودن.سام و جیک برای کمک به اونها رفته ان.سام امیدوار بود - اون زن موسرخ خودشو نزدیک کوه ها مخفی کرده.سام فکر می کنه که حالا فرصت خوبی برای اونهاست که کا رو تموم کنن. زیر لب گفتم:اوه،نه.بیلی.اوه،نه. او با صدای گرفته و ضعیفی خندید و گفت:تو واقعا این قدر از لاپوش خوشت می آد که می خوای محکومیت خودن رو به اینجا توسعه بدی؟ بیلی حرف های خنده دار نزن.موضوع ترسنام تر از این حرف هاست. در حالی که هنوز حالت مغرورانه ای داشت ،گفت:حق با توئه. اط چشم های کهنسال او نمی شد چیزی رافهمید. گفتم:این یکی خیلی حقه بازه. لبم را گاز گزفتم. بیلی گفت:اونقدر ها هم که فکر می کنی،برای اونها خطرناک نیست.سام می دونه چی کار داره می کنه.تو فقط باید نگرا خودت باشی.خون آشام نمی خواد که با اونها بجنگه.اون فقط می خواد یه جوری اونها رو دور بزنه....تا خودشو به تو برسونه. بی توجه به نگرانی بیلی برای خودم،پرسیدم:سام از کجا می دونه چی کار داره می کنه؟اونها تا حالا فقط یه خون آشام رو کشتن - که شاید فقط به خاطر خوش شانسی بوده باشه. بلا،ما کار خودمون رو خیلی جدی انجام می دیم.چیزی فراموش نشده.همه چیزهایی که اونها باید بدونن،طی نسل ها از پدر یه پسر ارث رسیده. این حرف ها شاید آن طور که او قصد داشت،باعث آرامش من نشد.خاطره ی ویکتوریا وحشی و مرگ آور که حاتی شبیه به گربه سانان داشت، به روشنی در ذهن من مانده بود.اگر او موفق به دور زدن گرگر ها نمی شد،سرانجام ممکن بود راه خودش را از میان آنها باز کند! بیلی، خوردن صبحانه اش را از سرگرفت؛من نشستم و بی هدف مشغول تغییر دادن کانال های تلویزیون شدم.این کار زیاد طول نکشید.رفته رفته در آن اتاق کوچک احساس خفگی می کردم.و دچار ترس از مکان سربسته شده بودم.در ضمن ، از اینکه پنجره ها با پرده پوشانیده شده بودند و نمی توانستم بیرون راببینم،ناراحت بودم.با لحنی ناگهانی به بیلی گفتم:می رم روی ساحل.و باعجله خارج شدم. بیرون بودن از خانه آن طور که انتظار داشتم کمکی نکرد.ابرها وزن نامحسوس خود را به زمین وارد می کردند و همین حالت مانع کاهش وحشت من از مکان سربسته می شد.وقتی به طرف ساحل می رفتم،جنگل به طور عحیبی خالی به نظر می رسید.هیچ حیوانی به چشم نمی خورد - نه پرنده ایبود و نه سنجابی.سکوت ،هراس انگیز بود.حتی صدای وزش باد در میان درخت ها هم به گوش نمی رسید. می دانستم که تنها عامل ایجاد چنین وضعیتی هوا بود؛ با این حال عصبی شده بودم.فشار سنگین و گرم اتمسفر حتی برای حواس ضعیف انسانی من هم محسوس بود و حاکی از نکته مهمی در مورد احتمال وقوع طوفان بود.نگاه سریعی که به اسمان انداختم ،حدسم را تایید کرد.با وجود اینکه نسیمی در سطح زمین نمی وزید،ابر ها حرکت کند و آشفته ای داشتند.نزدیک ترین ابرها به زمین،خاکستری تیره بودند اما در شکاف های بین آنها می توانستم لایه دیگری از ابرها که رنگ بنفش تهدیدآمیزی داشتند را ببینم!آسمان،خواب وحشیانه ای برای امروز زمین دیده بود.بدون شک حیوانات به پناهگاه زیزمینی خودشان خزیده بودند. همین که به ساحل رسیدم،آرزو کردم کاش به آنجا نرفته بودم.تا همان لحظه هم از آن محل به اندازه کافی خاطره داشتم.کمابیش هر روز به اینجا می آمدم و به تنهایی به این طرف و ان طرف می رفتم.آیا وضعیت واقعی این مکان،تفاوت زیادی با کابوس های من داشت؟اما مگر من جای دیگری هم برای رفتن داشتم؟به کندی به طرف درخت همیشگی پیش رفتم و در انتهای آن نشستم، تا بتوانم به ریشه های درهم تنیده آن تکیه کنم.با افسردگی به آسمان عبوس بالای سرم نگاهی انداختم و منتظر نخستین قطره های باران بودم تا سکون و سکوت ساحل را درهم شکنند. سعی کردم به خطری که جیکوب و دوستانش را تهدید می کرد نیاندیشم.چون ممکن نبود اتفاق بدی برای جیکوب بیفتد.حتی فکر کردن به آن هم،عیر قابل تحمل بود.تا همین حالا هم چیزهای زیادی را از دست داده بودم - آیا دست سرنوشت بنا داشت آخرین تکه های ارامش من را نیز به تاراج ببرد؟چنین چیزی ناعادلانه و نامتعارف بود.اما شاید من قاون ناشناخته ای را زیر پا گذاشته بودم،و عبورم از خط ممنوعه ای ،موجب محکومیت من شده بود.شاید با درگیر کردن خودم با افسانه ها و اسطوره ها و پشت کردن به دنیای انسان ها ،دچار اشتباه وحشتناکی شده بودم،شاید.... نه،ممکن نبود اتفاقی برای جیکوب بیفتد.باید این را باور می کردم وگرنه قادر به انجام هیچ کاری نبودم. ناله ای کردم و به سرعت از روی تنه درخت بلند شدم.نمی توانستم بی حرکت بنشینم.نشستن بدتر از راه رفتن بود! واقعا امید زیادی داشتم که امروز صبح صدای ادوارد را بشنوم.به نظر می رسید که این امید تنها چیزی بود که ممکن بود سپری کردن آن روز را قابل تحمل سازد.به تازگی حفره نامرئی سینه ام چرک کرده بود؛شاید حفره می خواست انتقام روزهایی را که حضور جیکوب درد آن را فرو نشانده بود، از من بگیرد.لبه های آن به شدت می سوختند. همچنان که راه می رفتم امواج خروشان تر می شدند و رفته رفته خود را بهسینه صخره ها می کوبیدند،اما هنوز هیچ بادی نمی وزید.احساس می کردم فشار طوفان من را در جای خود میخکوب کرده است.همه چیز در اطراف من پیچ و تاب می خورد،اما جایی که من در آنجا ایستاده بودم،هنوز غرق در سکوت و سکون بود.هوا مملو از بار الکتریکی ضعیفی شده بود - می توانستم الکتریسیتهساکن موهایم را حس کنم! در مقایسه با امتداد ساحل ،کمی دورتر ،در وسط ،امواج جوش و خروش بیشتر داشتند.می تواستم آنهارا در حال برخورد با ردیفی از ضخره ها و سنگ ها ببینم که در محل برخوردشان،ابرهای سفید بزرگی از آب کف کرده دریا را به هوا می فرستادند.هنوز هیچ جنبشی در هوا نبود،گرچه ابرها خالا با یرعت بیشتری در هم می لولیدند.نگاه کردن به ابرها ترس آور بود،گویی آنها با اراده خودشان در جنبش بودند.به خودم لریدم و البته می دانستم که تنها دلیل آن افت فشار است. حالا صخره ها در مقابل آسمان کبود،همچون لبه چاقوی سیاهی به نظر می رسیدند.در حالی که به آن صخره ها خیره شده بودم، به یاد روزی افتادم که جیکوب درباره سام و گروه خلافکار او با من حرف زده بود.به پسرهایی - یا بهتر بگویم به گرگینه هایی - فکر کردم که خودشان را از زوی صخره ها در آغوش آسمان تهی می افکندند.تصویر بدن هایی که در حال سقوط،در آسمان چیپ و تاب می خوردند،هنوز به روشنی در ذهن من باقی مانده بود.آزادی و رهایی مطلق سقوط در آسمان را تصور کردم....به طنین صدای خشم آلود و بی نقص ادوارد در سرم اندیشیدم....و در همان لحظه،آتش درد سینه ام به طور عذاب آوری شعله ور شد. حتما راهی برای فرونشاندن این آتش وجود داشت.درد لحظه به لحظه افزایش می یافت و غیرقابل تحمل می شد.نگاه خشم آلودی به صخره های تیره و امواج خروشان انداختم. خوب، چرا که نه؟چرا نباید در همان لحظه درد سینه ام را خاموش می کردم؟ جیکوب ،به من قول پرش از صخره داده بود،این طور نبود؟آیا فقط به خاطر عدم حضور او در آنجا ،من باید رها شدنی را که به شدت به آن نیاز داشتم،فراموش می کردم؟حتی حالا بیشتر به این رهایی نیازمند شده بودم،چون در همان لحظه جیکوب زندگی اش را به خاطر من به خطر انداخته بود.آن هم به خاطر من!اگر به خاطر من نبود،ویکتوریا در این منظقه دست به کشتار مردم نمی زد...حالا او در جای دیگری.... کمی دورتر از اینجا بود.اگر اتفاقی برای جیکوب می افتاد،من مقضر بودم.این نتیجه گیری همچون خنجری بود که به عمق بدنم فرو رفت و باعث شد که به طرف جاده برگردم و به آرامی به طرف خانه بیلی بدوم،جایی که تومبیلم انتظارم را می کشید. من مسیر راکه به نزدیک ترین جاده منتهی به صخرها منتهی می شد را می شناختم؛اما مجبور بودمبرای پیدا کردن مسیر باریکی که به برآمدگی روی صخره ها منتهی می شد،کمی جست و جو کنم.همچنان که این مسیر را دنبال می کردم،به دنبال پیچ ها و دوراهی هایی بودم و می دانستم که جیکوب می خواهد برای پرش مرا به جای بردن به بالای برآمدگی سنگی ،به نقطه پایین تری از صخره ها ببرد.اما مسیری که روی آن حرکت می کردم، به صورت خط باریک و تنهایی من را به بالایی ترین قسمت صخره ها هدایت کرد.وقت نداشتم تا راه دیگری را برای برگشتن به طرف پایین پیدا کنم.حالا بر سرعت طوفان افزوده شده بود.یرانجام باد صورتم را نوازش می کرد و ابرها خودشان را به زمین نزدیک تر می کردند.درست زمانی که به محل تبدیل شدن کوره راه به پرتگاه سنگی رسیدم،نخستین قکره های باران فرود آمدند و روی صورتم پخش شدند. متقاعد کردن خودم در مورد اینکه وقت کافی برای پیدا کردن مسیر دیگری نداشتم،کار دشواری نبود.من قصد داشتم از بالا ترین نقطه صخره ها به پایین بپرم.این تصویری بود که مدت ها دهنم را مشغول کرده بود؛من در طلب پرشی طولانی بودم که احساسی همچون پرواز به من بدهد. می دانستم که این ابلهانه ترین و جسورانه ترین کاری بود که تا آن زمان می خواستم انجام دهم.این فکر تبسمی بر لب هایم ظاهر ساخت.حالا درد درونم کاهش یافته بود.گویی بدنم هم می دانست که صدای ادوارد فقط جند ثانیه با من فاصله داشت... در مقایسه با زمانی که در کوره راه میان درخت ها بودمصدای اقیانوس از فاصله دورتری به گوش می رسید.وقتی به دمای احتمالی آب فکر کردم،جهره ام درهم رفت.اما نمی توانستم اجازه بدهم که چنین فکری مانع من بشود. حالا باد شدید تر می وزید و قطره های باران را همچون شلاق های پر پیچ و تابی بر من و اطرافم می کوبید. قدمی به طرف لبه صخره برداشتم و نگاهم را به فضای خالی پیش رویم دوختم.انگشت های پاهایم بی اختیار پیش رفتند و وقتی به لبه صخره رسیدند بر آم بوسه زدند.نفس بسیار عمیقی کشیدم و آن را در سینه ام حبس کردم و ...منتظر ماندم. بلا. لبخندی زدم و هوای درون سینه ام را بیرون فرستادم. در ذهنم گقتم:بله؟با صدای بلند جواب ندادم زیرا می ترسیدم صدایم حباب نازک توهم زیبایم را ترک بیاندازد.او بسیار واقعی و بسیار نزدیک به نظر می رسید.فقط وقتی که او به این شکل ناخشنود بود،می توانستم خاطره صدایش را بشنوم - بافت مخملی و لحن موسیقیایی که در کنار هم ، بی نقص ترین صدا را ساخته بودند. با لحن ملتمسانه ای گفت:این کارو نکن. در ذهنم پاسخ دادم.تو از من می خواستی انسان باقی بمانم،خوب،حالا منو تماشا کن. خواهش می کنم به خاطر من. جواب دادم:اما راه دیگه ای نیست که تو رو کنار خودم نگه دارم. خواهش می کنم. صدا همچون زمزمه ای در میان باران بود، بارانی که موهایم را آشفته و لباس هایم را کاملا خیس کرده بود،جنان خیس که گویی در آستانه پرش دوم خودم در آن روز بودم! نه،بلا. حالا صدا عصبانی بودو عصبانیت او بس دوست داشتنی می نمود. تبسمی کردم و دست هایم را به طرف جلو باز کردم ، مثل اینکه بخواهم شیرجه بروم، و صورتم را به طرف باران بالا بردم.این حالتی بود که در اثر سال ها شنا کردن در استخر های عمومی در من ایحاد شده بود،ابتا پاها .به طرف جلو خم شدم ،و بدنم را جمع کردم تا جهش بیشتری انجام دهم.. و خودم را از روی صخره پرت کردم. همچنان که مانند شهاب سنگی در هوای آزاد سقوط می کردم،جیغ می کشیدم، اما نه از روی ترس که از روی شعف و شادمانی.جریان باد در مقابل من مقاومت می کرد و بیهوده سعی داشت با نیروی جاذبه بجنگد.با به من فشار می آورد و بدنم را در مسیری مارپیچی به پرخش وا می داشت، همچون موشکی به طرف زمین پرتاب شده باشد. بله! وقتی در خال شکافتن سطح آب بودم،این کلمه در ذهنم طنین انداز شد.آب بسیار سرد و تیره تر از حد انتظارم بود، و همین سرما تاثیر سقوط از ارتفاع را افزایش داده بود. در حالی که به طرف اعماق آب تیره منجمد کننده شنا می کردم،احساس غرور داشتم. حتی یک لحظه هم دچار وحشت نشده بودم - فقط آدرنالین خالص بود و بس.در واقع، این سقوط هیچ ترسی نداشت.کجای این کار دشوار بود؟ در همین لحظه بود که جریان آب مرا گرفت. چنان مجذوب ارتفاع صخره شده بودم و خطر مسلم سقوط ار آ« ارتفاع چنان ذهنم را مشغول کرده بود، که نگرانی در مورد آب سرد و تیره ای را مه در انتظارم را می کشید، به فراموشی سپرده بودم.هرگز تصور نکرده بودم که تهدید واقعی آنجا در زیر امواج خروشان در کمین من باشد! گویی امواج در بالای سر من در نبرد بودند،و مرا در میان خودشان به چلو و عقب می کشیدند؛کویی مصمم بودند تا با نصف کردن من هر کدام سهمی داشته باشند. من راه صحیح دور ماندن از مد های مخالف را می دانستم :باید به جاب تلاش کرن برای رسیدن به ساحل ،به موازات آن شنا می کردم.اما چنین دانشی در آن لحظه فایده ای نداشت، جون اصلا نمی دانستم که ساحل کدام طرف بود. حتی قادر نبودم جهت رسیدن به سطح آب را تشخیص دهم. آب خروشان در همه جهات، تیره بود و هیچ یا درخششی برای هدایت کردن من به سطح آب وجود نداشت.نیروی جاذبه در مقایسه با باد ،قدرت بسیار زیادی داشت، اما در مقابل امواج هیچ کاره بود - هیچ کششی را به سمت پایین احساس نمی کردم و گویی در هیچ جهتی پایین نمی رفتم.فقط ضربات جریان آب بود که من را همچون عروسکی پارچه ای به این سو و آن سو می فرستاد. بع شدت برای محبوس نگه داشتن نفسم مبارزه می کردم و سعی داشتم با قفل نگه داشتن لب هایم آخرین ذخیره اکسیژنم را حفظ کنم. از اینکه توهم ادوارد در آ«جا بود متعجب نبودم.با توجه به این که در حال مرگ بودم، او حداقل تا این حد را به من مدیون بود.اما از میزان اطمینان خودم به حضور او در انجا متعجب بودم.به زودی غرق می شدم.آری ، من به راستی در حال غرق شدن بوذم! بی درنگ،صدای ادوارد با لحم ملتمسانه ای در سرم پیچید:به شنا کردن ادامه یده! به کدام سو؟چیزی به جز تاریکی وجود نداشت.جایی نبود که بتوان به طرف آن شنا کرد. صدا فرمان داد:بس کن دیگه!چطور جرات می کنی تسلیم بشی؟ سرمای آب رفته رفته دست ها و پاهای مرا بی حس می کرد.دیگر ضربه های امواج را کمتر احساس می کردم.حالا بیشتر احساس سرگیجه داشتم ، و ناامیدانه و بی اختیار در آب می چرخیدم. به خرف صدا گوش کردم.بازوهایم را وادار کردم تا به طرف جلو کشیده شوند،و به پاهایم فشار آوردم تا سخت تر لگد بزنند، اما هر لحظه جهت حرکتم عوض می شد. تلاش من نمی توانست فایده ای داشته باشد.تقلای بی عدفی بود. او نعره زد:بجنب بلا!لعنتی!به جنگیدن ادامه بده. چرا؟ دیگر نمی خواستم بجنگم.سرگیجه یا سرما یا از کار افتادن بازوهایم در اثر شدت خستگی نبود که مرا به ماندن در همان جایی که بودم،ترغیب می کرد.کمابیش خوشحال بودم که همه چیز داشت تمام می شد.این نوع مرگ از انواع دیگری که پیش تر با آن مواجه شده بودم،آسان تر بود و به طور عجیبی ارامش بخش می نمود.مدت کوتاهی به عقاید کلیشه ای در مورد مرگ فکر کردم،اینکه چگونه انسان در آستانه مرگ، فیلم سریعی از زندگی اش را می بیند.من خیلی خوش شانس تر از این بودم که چنین فیلمی را ببینم.به هر حال چه کسی ممکن دلش بخواهد یک فیلم تکراری ببیند؟! او را دیدم،اما دیگر هیج تمایلی برای جنگیدن نداشتم.تصویر او بسیار واضح بود.بسیار تعریف شده تر از هز خاطره دیگری.ضمیر ناخود آکاهم تصویر ادوارد را با جزئیات کامل ذخیره کرده و آن را برای این لحظه نگه اشته بود.چهره بی نقص او را با چنان وضوحی می دیدم که گویی به راستی در آنجا ایستاده بود.سایه دقیق پوست بسیار سرد او ،شکل لب هایش ، خط شانه اش ،درخشش طلایی رنگ چشم های خشم آلودش.طبیعتا او از تسلیم شدن من عصبانی بود.دندان هایش به هم فشرده می شد و سوراخ های بینی اش از خشم می لرزیدند. نه!بلا!نه!. گوش های من با آبی که سرمای منجمدکننده ای داشت،پر شده بود.اما صدای او رساتر از هر زمان دیگری بود.من به کلمات او توجهی نداشتم و تنها بر لحن صدایش متمرکز شده بودم.چرا باید می جنگیدم، در حالی مه از بودن او در این جا بسیار شاد بودم!حتی وقتی که شش هایم در طلب هوای بیشتر شروع به سوزش کردند و پاهایم در سرمای منجمد کننده آب مچاله شدند،خشنود بودم!مدت ها بود که فراموش کرده بودم خوشحالی واقعی چگونه است؟ خوشحالی.این احساس همه دردهای مربوط به مردن را قابل تحمل می ساخت. در همان لحظه جریان آب بر من غلبه کرد و با نیرویی ناگهانی مرا به جیز سختی کوبید.صخره ای نامرئی در میان تاریکی.صخره محکم به وسط سینه من خورد.مثل میله اهنی بود که به بدن من فرو رفته باشد.هوا با فشار از ریه های من بیرون آمد.مثل فرار ابر غلیظی از حباب های نقره ای بود.آب با سرعت وارد گلویم شد و من در کلویم احساس سوزش و خفگی کردم.به نظر می رسید که دستی آهنی رفته رفته مرا از ادوارد دور می کرد و در میان تاریکی به سمت بستر اقیانوس می کشید. آخرین فکر من این بود: خداحافظ به تو عشق می ورزم.فصل 16 پاریس در همان لحظه سر من سطح اب را شکافت و بیرون امد. چقدر گیج کننده بود. یقین داشتم که در حال غرق شدن بودم و حالا... جریان اب اجازه ی بالا امدن نمی داد و مرا به سنگ های دیگر می کوبید انها محکم و به طور منظمی به کمر من برخورد می کردند و اب را از شش های من بیرون می فرستادند . اب با حجم حیرت اوری از سینه ام به بیرون فوران می کرد و جریان های کاملی از دهان و بینی من می ریخت. نمک دریا ریه هایم را می سوزاند و گلوی من به حدی از اب پر شده بود که نفسم بند امده بود؛ سنگ ها همچنان پشتم را مجروح می کردند. هر طوری بود خودم را در جایی نگه داشتم گرچه هنوز موج ها در اطرافم در جوش و خروش بودند. به جز اب چیزی را در اطرافم نمی دیدم. اب تا صورتم بالا امده بود. و بعد... صدایی که به شدت مضطرب به نظر می رسید فرمان داد: نفس بکش! وقتی صدا را شناختم درد شدیدی را حس کردم- چون این صدا دیگر صدای ادوارد نبود. نمی توانستم از این صدا پیروی کنم. ابشار کوچکی که از دهانم بیرون می ریخت به من مجال نفس کشیدن نمی داد. اب سرد و تیره ، سینه ام را انباشته و ان را به سوزش انداخته بود. پشتم دوباره به صخره خورد درست وسط شانه هایم. و اب نسبتا زیادی با فشار از شش هایم بیرون ریخت. جاکوب با لحن ملتمسانه ای گفت: نفس بک بلا! زود باش! لکه های سیاه بینایی ام را مختل کرده بودند لکه هایی که بزرگ و بزرگ تر می شدند و جلوی نور را می گرفتند. دوباره به صخره خوردم. صخره مثل اب سرد نبود؛ داغی ان را روی پوستم حس می کردم و سعی داشتم اب را از شش هایم بیرون برانم. سرم به دوران افتاد و لکه های سیاه همه چیز راا پوشاندند. پس من دوباره در حال مرگ بودم؟ از این وضع خوشم نمی امد- این بار احساسی که داشتم به خوبی بار قبل نبود. حالا با تاریکی احاطه شده بودم و چیزی نبود که ارزش نگاه کردن داشته باشد. صدای امواج کوبنده نیز رفته رفته محو و به صدای ضعیف ویژ مانندی شبیه می شد که گویی از درون گوش هایم بیرون می امد... جاکوب پرسید: بلا؟ صدای او هنوز نگران بود اما از شدت ان کاسته شده بود. او ادامه داد: بلز، عزیزم، صدای منو می شنوی؟ محتوای سرم با حالت تهوع اوری در پیچ و تاب بود گویی انها هم به اب تیره پیوسته بودند... کس دیگری پرسید: چه مدت بیهوش بوده؟ این صدا که متعلق به جاکوب نبود، متعجبم کرد و باعث تمرکز هشیاری ام شد. متوجه شدم که بدنم حرکتی ندارد. دیگر نیروی کششی جریان اب به بدنم وارد نمی شد- تلاطم در درون سرم بود. سطح زیری من مسطح و بی حرکت بود. بافت دانه ای ان را روی پوست بازوهایم احساس می کردم. جاکوب با حالتی سراسیمه گفت: نمی دونم. صدای او بسیار نزدیک بود- دست ها - که گرمی شان نشان می داد متعلق به جاکوب هستند- موهای خیسم را از روی گونه هایم کنار زد. او گفت: چند دقیقه اوردن اون به ساحل زیاد طول نکشید. صدای ویژ مانند توی گوشهایم مربوط به امواج نبود- متعلق به هوایی بود که دوباره وارد ریه های من می شد و بعد از انها خارج می گشت. هر نفسی با سوزش همراه بود- مثل این بود که راه های عبور هوا در سیستم تنفسی ام را با سیم ظرفشویی ساییده باشم. اما به هر حال نفس می کشیدم. در حال یخ زدن بودم. صدها دانه ی تیز و سرد به صورت و بازوهای من می خوردند و سرما را ازار دهنده تر می کردند. کسی گفت: اون داره نفس می کشه. داره به هوش می اد. اما باید اونو از این سرما نجات بدیم. از رنگ صورتش زیاد خوشم نمی اد... این بار توانستم صدای سام اولی را تشخیص دهم. -فکر می کنی اشکالی نداره اونو تکون بدیم؟ -موقعی که افتاده به پشتش یا جای دیگه ای از بدنش صدمه وارد نشده؟ -نمی دونم. انها مردد بودند. سعی کردم چشم هایم را باز کنم. شاید این کار یک دقیقه طول کشید اما بعد توانستم ابرهای بنفش مایل به تیره را بالای سرم ببینم که قطره های سرد باران را به روی من فرو می باریدند. با صدای خس خس مانندی گفتم: جیک؟ صورت جاکوب در مقابل منظره ی اسمان قرار گرفت. او گفت: اوه! او نفس نفس می زد و ارامش چهره اش را در بر گرفته بود. چشمهای او از اب باران خیس بودند. -اوه بلا! حالت خوبه؟ صدای منو می شنوی؟ جایی از بدنت درد می کنه؟ با لکنت گفتم: فَ -فقط گ -گلوم. لب هایم از سرما می لرزیدند. جاکوب گفت: بذار تورو از اینجا ببرم. او بازوهایش را به زیر من لغزاند و به راحتی از روی زمین بلندم کرد- مثل برداشتن جعبه ای خالی. سینه ی او برهنه و گرم بود؛ او شانه هایش راا خم کرد تا از بارش باران به روی من جلوگیری کند. سر من از روی بازوی او اویزان شده بود. با حالت منگی نگاه خیره ام را به طرف اب های خروشان برگرداندم که پشت سر جاکوب روی ماسه ها می ریختند. صدای سام را شنیدم که پرسید: تو پیداش کردی؟ -اره من اونو از اینجا می برم. شما برگردین بیمارستان. من بعدا می ام پیش شما. متشکرم سام.هنوز سرم در حال چرخش بود. ابتدا متوجه هیچکدام از کلمه های او نشده بودم.سام جواب نداد. صدایی شنیده نمی شد و من نمی دانستم او رفته است یا نه.در همان حال که جاکوب روی بازوهایش مرا از انجا دور می کرد اب ماسه های پشت سر ما را می لسید و در هم می پیچید و گویی از فرار من خشمگین بود. وقتی با خستگی به میان اب ها نگاه می کردم ناگهان درخشش چیزی نگاه چشم های بی تمرکزم را به خود جلب کرد- در فاصله ی دوری ، در خلیج، شعله ی کوچکی از اتش روی اب های تیره می رقصید! تصویر مبهمی بود و من در مورد میزان هشیاری ام تردید داشتم. خاطره ی امواج تیره و چرخان هنوز سرم را در حال دَوَران نگه داشته بود- گویی چنان در میان اب ها گم شده بودم که نه راهی به سوی پایین و نه راهی به سوی بالا داشتم... اما جاکوب هر طوری که شده... خس خس کنان پرسیدم: چطوری منو پیدا کردی؟ -من دنبالت می گشتم. حالا کمابیش در میان باران اهسته به طرف بالا دست ساحل می دوید تا خودش را به جاده برساند. او ادامه داد: من جای لاستیک های ماشین تورو دنبال کردم و بعد صدای جیغ کشیدن تورو شنیدم... در این هنگام لرزید و پرسید: بلا چرا پریدی؟ متوجه نشدی که هوای اینجا داشت شبیه به یه گردباد دریایی می شد؟ نمی تونستی منتظر من بمونی؟ حالا ارامش صدایش جای خود را به خشم داده بود. زیرلب گفتم: متاسفم. کار احمقانه ای بود. -اره واقعا احمقانه بود. جاکوب سرش را تکان داد و قطره های باران از موهای او جدا شدند. ادامه داد: ببین می شه کارهای احمقانه ی خودت رو برای موقعی نگه داری که پیشت باشم؟ اگه فکر کنم که توو در غیاب من ممکنه از روی صخره بپری، نمی تونم تمرکز داشته باشم. با لحن موافقی گفتم: باشه مشکلی نیست. من شبیه به یه سیگاری حرفه ای شده بودم. گلویم خس خس می کرد. سعی کردم گلویم را صاف کنم و بعد تکانی خوردم؛ صاف شدن گلویم باعث شده بود که احساس کنم چاقویی در گلویم فرو می رود. پرسیدم: امروز چه اتفاقی افتاد؟ اونو ... پیدا کردین؟ حالا نوبت من بود که بلرزم گرچه زیاد سردم نبود... در کنار گرمای خنده دار بدن او. جاکوب سرش را تکان داد. او هنوز هم با حالتی شبیه به دویدن به طرف جاده ای می رفت که به خانه ی انها منتهی می شد. او گفت: نه اون توی اب فرو رفت- این زالوهای خون اشام توی اب وضعیت بهتری دارن. برای همین بود که من به سرعت به خونه برگشتم- ترسم از این بود که بتونه با شنا خودشو به اینجا برسونه. تو هم که بیشتر وقت ها داری تو ساحل قدم می زنی... او جمله اش را ناتمام گذاشت چون چیزی راه گلویش را بسته بود. پرسیدم: سام هم با تو به خونه برگشت... ببینم اونهای دیگه هم خونه هستن؟ امیدوار بودم که حالا هیچ کدام از انها در جستجوی ویکتوریا نباشند. -اره. کم و بیش. سعی کردم حالت صورتش را بفهمم، او از گوشه ی چشم به باران سیل اسا نگاه می کرد. نگرانی یا درد چشمهای او را جمع کرده بود. حالا کلمه هایی که کمی پیشتر از ان برایم نامفهوم بودند معنا پیدا کرده بود. پرسیدم: گفتی... بیمارستان. کمی قبل از این به سام گفتی. کسی صدمه دیده؟ اون با شما جنگید؟ صدایم کمی بلندتر شد و بگونه ای عجیب خشن به نظر می امد. -نه، نه. وقتی که برگشتیم امبری با خبر جدیدی منتظر ما بود. خبر به هری کلی یرواتر مربوط می شد. امروز صبح هری دچار حمله ی قلبی شده. -هری؟ سرم را تکان دادم و سعی کردم منظور او را بفهمم. ادامه دادم: اوه نه! چارلی می دونه؟ -اره اون هم اونجاست. کنار پدر من. -حال هری خوب می شه؟ چشم های جاکوب دوباره تنگ شدند. گفت: الان حالش تعریفی نداره. ناگهان دچار عذاب وجدان واقعی شدم- احساس بسیار بدی درباره ی پرش ابلهانه ام از روی صخره به من دست داده بود. حالا دیگر لازم نبود کسی نگران من باشد. بی پروایی چه عمل احمقانه ای بود. پرسیدم: چه کاری از من ساخته است؟ در همان لحظه باران بند امد. تا زمانی که از میان در ورودی نگذشته بودیم هنوز نفهمیده بودم که به خانه ی انها رسیده ایم. طوفان مشتهای خود را بر بام خانه می کوفت. جاکوب مرا روی صندلی راحتی کوتاهی ولو کرد و گفتکمی تونی اینجا بمونی. جدی می کگم- درست همین جا. من برات لباس خشک می ارم. در حالی که جاکوب اتاق خوابش را با سر و صدا بهم می ریخت گذاشتم تا چشم هایم به تاریکی اتاق عادت کنند. اتاق جلویی که فضای کوچکی داشت بدون بیلی، خالی و حتی کمابیش متروکه به نظر می امد. فضای اتاق به طور عجیبی شوم و تهدید کننده بود- شاید فقط به خاطر اینکه می دانستم بیلی در ان لحظه در بیمارستان است. برگشتن جاکوب بیش از چند لحظهه طول نکشید. او لباسی از پارچه ی کتان خاکستری رنگ را به طرف من انداخت و گفت: اینها برای تو خیلی بزرگه اما چیز بهتری پیدا نکردم. من... اِ... می رم بیرون تا تو لباس هاتو عوض کنی. -جایی نرو. من خسته تر از اون هستم که بتونم تکون بخورم. فقط کنار من بمون. جاکوب نزدیک من روی کف اتاق نشست. پشت او به طرف صندللی بود. نمی دانستم که اخرین بار چه زمانی خوابیده بود. او هم درست به اندازه ی من خسته و کوفته به نظر می امد. سرش را نزدیک سر من روی بالشتک گذاشت و خمیازه کشید و گفت: فکر کنم بتونم چند دقیقه استراحت کنم... چشم های او بسته شدند. من هم گذاشتم تا پلک هایم روی هم بلغزند. بیچاره هری. بیچاره سو. می دانستم که چارلی خیلی ناراحت می شد. هری یکی از بهترین دوست های او بود. با وجود بدبینی جیک من به شدت امیدوار بودم که هری جان سالم به در ببرد. به خاطر چارلی هم که شده، به خاطر سو و لیا و ست... کاناپه ی بیلی درست کنار رادیاتور شوفاژ بود و با اینکه لباسهایم کاملا خیس بودند حالا گرم شده بودم. ریه هایم چنان دردناک شده بودند که به جای انکه بیدارم نگه دارند به نحوی مرا به سوی ناهشیاری پیش می بردند. نمی دانستم که ایا به خواب رفتن من کار اشتباه و خطرناکی بود یا نه... شاید هم ضربه هایی که به سرم وارد شده بودند من را گیج ساخته بود...؟ جاکوب با صدای ملایمی شروع به خُرخُر کرد و صدایش همچون لالایی ارامبخش به گوشم می خورد. به سرعت به خواب رفتم. بعد از مدت های طولانی، حالا رویای من، عادی بود. فقط گشت و گذاری مبهم در میان خاطره های قدیمی: تصویر افتاب درخشان و خیره کننده ی فینیکس، چهره ی مادرم، خانه ی درختیِ لرزان، لحافی رنگ و رو رفته، دیواری از اینه ها، شعله ای بر روی اب های تیره... همچنان که تصویرهای ذهنم عوض می شدند من هریک از تصویرهای قبلی را فراموش می کردم. اخرین تصویر، تنها تصویری بود که در ذهنم باقی می ماند. تصویر بی معنایی بود- درست شبیه به صحنه ی نمایش بود. بالکنی در شب، ماه نقاشی شده ای اویخته از اسمان. دختری را دیدم که با لباس خواب به نرده ی صحنه ی نمایش تکیه داده و با خودش حرف می زد. تصویر بی معنایی بود... اما وقتی که با تلاش ارامی به عالم هشیاری برگشتم، ژولیت در ذهن من مانده بود. جاکوب هنوز خواب بود؛ او روی کف اتاق ولو شده و صدای نفس هایش عمیق و منظم بود. حالا فضای خانه تاریک تر از قبل شده بود.ان سوی پنجره هم هوا تاریک بود. عضلاتم سخت شده بودند اما بدنم گرم و کمابیش خشک بود. با هر نفسی که می کشیدم گلویم به سوزش می افتاد. باید از جا بلند می شدم- حداقل برای نوشیدن اب. اما گویی بدنم فقط تمایل داشت تا ببا بی حالی در جای خودش بماند و هرگز تکان نخورد. به جای حرکت کردن کمی بیشتر درباره ی ژولیت فکر کردم. نمی دانستم اگر رمئو او را ترک کرده بود، او دست به چه اقدامی می زد. نه به خاطر اینکه رومئو تبعید شده بود، بلکه برای اینکه علاقه اش را به او از دست داده بود. اگر رزالین روشنایی روز را به او داده بود و او تصمیمش را عوض کرده بود، چه اتفاقی می افتاد؟ اگر رومئو به جای ازدواج با ژولیت، فقط ناپدید شده بود، چه پیش می امد؟ به نظرم می رسید که احساس ژولیت برای من قابل درک بود.در واقع او نمی توانست به زندگی سابقش برگردد. در ضمن نمی توانست برای زندگی به جای دیگری برود. در این مورد شکی نداشتم. حتی اگر انقدر عمر می کرد که موهایش خاکستری شود، هر زمان که چشم هایش را می بست، ممکن بود چهره ی رومئو را در پشت پلک هایش ببیند. و ممکن بود سرانجام واقعیت را بپذیرد.نمی دانستم که ایا ممکن بود ژولیت سرانجام برای راضی کردن والدینش و نیز حفظ صلح، با پاریس ازدواج کند یا نه. اما از طرفی داستان چیز زیادی در مورد پاریس نمی گفت. پاریس فقط یک شخصیت پخمه بود، کسی که باید جایی را در نمایش پر می کرد... یک تهدید، ضرب لاجلی برای تحت فشار قرار دادن ژولیت. اما اگر پاریس شخصیتی فراتر از این داشت چه؟ اگر پاریس دوست ژولیت بود چه؟ اگر پاریس تننها کسی بود که ژولیت می توانست در مورد حقایق وحشتناک در مورد رومئو به او اعتماد کند چه؟ اگر پاریس تنها کسی بود که به راستی ژولیت را درک می کرد و باعث می شد که او دوباره احساسی همچون یک موجود نیمه انسان داشته باشد چه؟ اگر پاریس صبور و مهربان بود چه؟ اگر از ژولیت مراقبت می کرد... و اگر ژولیت می دانست که بدون پاریس زنده نخواهد ماند چه؟ اگر پاریس به راستی عاشق ژولیت و خوهان شادی اش بود چه؟ و... اگر ژولیت عاشق پاریس می شد چه؟ البته نه از نوع جنسی که به رومئو داشت و نه از جنس چیزی شبیه به ان عشقی به این معنا که او هم خواهان شادی پاریس باشد. تنفس اهسته و عمیق جاکوب تنها صدایی بود که در اتاق شنیده می شد- مثل اواز لالایی که برای کودکی زمزمه شود، همچون نجوای یک صندلی گهواره ای، مثل صدای تیک تاک ساعت کهنه ای در زمانی که شما جایی برای رفتن نداشته باشید... صدای تنفس او صدای ارامش بود. اگر رومئو به راستی رفته بود و هرگز باز نمی گشت ایا اهمیتی داشت که ژولیت دست دوستی پاریس را بنا به تمایل او بفشارد؟ شاید بهتر بود که ژولیت به تکه های بازمانده از زندگی باقی مانده در پشت سر رومئو پناه ببرد. شاید این راهی بود که او را تا حد ممکن به سوی شادی پیش می برد. اهی کشیدم و بعد ناله ای کردم چون اهم گلویم را خراشیده بود. رومئوی واقعی تصمیمش را تغییر نداده بود. برای همین بود که مردم هنوز نام او را به خاطر داشتند. نامی که همواره با نام ژولیت گره خورده بود: رومئو و ژولیت. برای همین هم بود که ماجرای انها داستان خوبی از اب در امده بود. اگر ژولیت تسلیم می شد و با پاریس ازدواج می کرد این ماجرا هرگز به داستانی به یاد ماندنی تبدیل نمی شد. چشم هایم را دوباره بستم و گذاشتم تا ذهنم از ان نمایش احمقانه ای که دیگر نمی خواستم به ان بیاندیشم دور شود. در عوض به واقعیت اندیشیدم- درباره ی پریدن از صخره و اینکه تا چه حد اشتباه ابلهانه ای بود. علاوه بر ماجرای صخره موضوع موتور سیکلت ها و سایر کارهای غیر مسئولانه از ذهنم گذشت. اگر اتفاق بدی برای من می افتاد چه می شد؟ چه بلایی سر چارلی می امد؟ حمله ی قلبی هری ناگهان همه ی مسائل را پیش روی من به تصویر کشیده بود؛ تصویری که نمی خواستم ان را ببینم- زیرا اگر واقعیت چنین تصویری را می پذیرفتم باید رفتار خودم را عوض می کردم. ایا می توانستم به روش جدیدی زندگی کنم؟ شاید. اما بدون شک کار ساده ای نبود؛ در واقع رها کردن توهماتم و رفتار کردن مثل ادمی عاقل و بالغ، ممکن بود بدبختی ام را کامل کند. اما شاید بهتر بود این کار را بکنم. شاید هم از عهده اش بر می امدم البته اگر که جاکوب را داشتم. نمی توانستم بلافاصله در این مورد تصمیم بگیرم. خیلی دردناک بود. سعی کردم به موضوع دیگری فکر کنم. در حالی که سعی داشتم به چیز خوشایندی فکر کنم ناگهان تصاویر بعدازظهر ناخوشایندی که گذرانده بودم ذهنم را انباشت... وضعیت هوا در حالی که سقوط می کردم، قدرت و کوبندگی امواج... چهره ی ادوارد... روی تصویر این چهره در ذهنم کمی بیش تر تامل کردم. دست های گرم جاکوب که سعی می کرد با ضربه هایی زندگی را به کالبد من برگرداند... نیش قطره های سرد بارانی که از ابرهای بنفش رنگ فرو می بارید... اتش عجیبی که روی امواج فروزان بود و ... در ان شعله ی نورانی ظاهر شده بر سطح اب چیز اشنایی وجود داشت. البته ان شعله نمی توانست به راستی اتش باشد. صدای اتومبیلی در جاده ی بیرون که چرخهایش با شالاپ شولوپ از میان گل و لای عبور می کردند، رشته ی افکارم را گسیخت. صدای توقف اتومبیل را در جلوی خانه شنیدم. درهای ان باز و بسته شدند. خواستم بلند شوم و بنشینم اما بعد منصرف شدم. صدای بیلی به اسانی قابل تشخیص بود اما او صدایش را بطور غیر معمولی پایین نگه داشته بود بطوری که فقط همچون غرولند ناهنجاری به گوش می رسید. در خانه باز شد و چراغ روشن شد. چشم هایم را بستم و باز کردم، برای لحظه ای چیزی را نمی دیدم. جیک با تکان شدیدی از خواب پرید و در حالی که نفس نفس می زد بلند شد و ایستاد. بیلی غرولند کنان گفت: متاسفم. بیدارتون کردیم؟ چشمهای من به ارامی روی چهره ی او متمرکز شدند و بعد تا انجا که می توانستم چهره اش را ببینم چشم هایش پر از اشک شده بود. ناله کنان گفتم: اوه نه بیلی! او سرش را به ارامی تکان داد چهره اش را اندوه در بر گرفته بود. جیک با عجله به طرف پدرش رفت و یکی از دستهایش را گرفت. درد و رنج ناگهان چهره ی او را به کودکی همانند ساخته بود- چهره ای که در بالای ان پیکر مردانه عجیب می نمود! سام درست پشت سر بیلی ایسشتاده بود و سعی داشت صندلی چرخ دار او را از در خانه عبور دهد. ارامش معمول او حالا از چهره ی دردمنش رخت بر بسته بود. زیرلب گفتم: متاسفم. بیلی سرش را تکان داد و گفت: تحملش برای همه سخته. پرسیدم: چارلی کجاست؟ -پدرت هنوز توی بیمارستان کنار سو مونده. کارهای زیادی هست که باید... انجام بشه. اب دهانم را به سختی فرو بردم. سام زیرلب گفت: بهتره من برگردم اونجا. بعد سرش را خم کرد و با عجله از در بیرون رفت. بیلی دستش را از بین دست های جاکوب بیرون کشید و بعد صندلی چرخ دارش را از اشپزخانه عبور داد و به طرف اتاقش رفت. بعد از یک دقیقه جیک دنبال او رفت و بعد برگش و کنار من روی کف اتاق نشست و صورتش را بین دست هایش گرفت. دستم را روی شانه اش کشیدم و ارزو کردم که ای کاش حرفی برای گفتن به او داشتم. بعد از لحظه ای طولانی جاکوب دست مرا گرفت و ان را روی صورتش گذاشت و نگه داشت. بعد اهی کشید و گفت: حالت چطوره؟ بهتر شدی؟ باید تورو پیش دکتر می بردم. خس خس کنان گفتم: نگران من نباش. او سرش را چرخاند تا به من نگاه کند. دور چشمهایش قرمز بود. گفت: ظاهرتا خیلی خوب نیست. گفتم: فکر کنم، حالم هم خوب نیست. -می رم ماشینت رو بیارم بعدشم می رسونمت خونه تون... احتمالا وقتی که چارلی برمی گرده تو باید اونجا باشی. -درسته. با بی حالی روی کاناپه دراز کشیدم و منتظر ماندم تا او برگردد. بیلی در اتاق دیگر ساکت بود. احساس ادم فضولی را داشتم که از لابه لای تَرَک های تنهایی کسی به اندوه خصوصی او می نگریست، اندوهی که به من تعلق نداشت. جیک زود برگشت. غرش موتور اتومبیل من زودتر از انچه که انتظار داشتم سکوت را شکست. جاکوب بی هیچ حرفی به من کمک کرد تا از روی کاناپه بلند شوم و وقتی که هوای سرد بیرون بدنم را به لرزه انداخت، بازویش را روی شانه ی من گذاشت و نگه داشت. بدون هیچ سوالی ، روی صندلی راننده نشست و بعد مرا به طرف خودش کشید تا بتواند بازویش را محکم دور من
نگه دارد. سرم را روی سینه ی او گذاشتم. پرسیدم: خودت چطوری می خوای برگردی خونه؟ -من به خونه بر نمی گردم، ما هنوز اون زن خون اشام رو نگرفته ایم، یادت که هست؟ لرزش بعدی اندامم، ربطی به سرما نداشت. بعد از همه ی ماجراها رانندگی ارامی داشتیم. هوای سرد مرا هوشیار کرده بود. ذهنم اماده بود و با شدت و سرعت کار می کرد. حالا چه می شد؟ چه کار درستی را می شد انجام داد؟ حالا دیگر من نمی توانستم زندگی ام را بدون جاکوب تصور کنم- حتی نمی خواستم فکر تصور چنین چیزی را به ذهنم راه بدهم. حالا این موضوع برای زنده ماندن من اهمیت حیاتی پیدا کرده بود. اما رها کردن همه چیز به حال خود... بی رحمانه بود، شاید همانطور که مایک مرا متهم کرده بود. به یاد اوردم که زمانی ارزو داشتم که جاکوب برادر من بود. حالا می فهمیدم که من فقط می خواستم او متعلق به من باشد. حالا که او مرا چنین محکم در کنار خود نگه داشته بود، مثل برادر من به نظر نمی رسید. احساس خوبی داشتم- احساس گرما و ارامش و اشنایی، احساس امنیت، جاکوب پناهگاه من بود. می توانستم مدعی باشم. قدرتی تا به این حد را در خودم داشتم. باید همه چیز را به او می گفتم. این را می دانستم. این تنها راه منصفانه بود. باید همه چیز را به خوبی توضیح می دادم، بطوری که او بفهمد من ارام و قرار ندارم... که او بسیار بسیار برای من ارزشمند است. او می دانست که من در هم شکسته ام، این موضوع او را متعجب نمی کرد، اما باید از میزان در هم شکستگی من خبر دار می شد. حتی ممکن بود دیوانگی خودم را بپذیرم- و با او درباره ی صداهایی که در سرم می شنیدم، حرف بزنم. او باید قبل از هر تصمیمی از همه چیز باخبر می شد. اما حتی با وجود تشخیص چنین ضرورتی می دانستم که او بازهم مرا به عنوان دوست تحمل می کرد. او حتی لحظه ای را برای فکر کردن به این چیزها صرف نمی کرد. باید پیش از اینکه کاملا از هم متلاشی شوم اقدام به این کار نمایم، با همه ی تکه های شکسته ی وجودم. این تنها راه رفتار عادلانه با او بود. ایا می توانستم چنین کاری بکنم؟ ایا تلاش برای خوشحال کردن جاکوب می توانست کار اشتباهی باشد؟ حتی با وجود اینکه محبت من نسبت به او تنها انعکاس کوچکی از ظرفیت من برای دوست داشتن بود؟ حتی با وجود اینکه قلب من از انجا دور بود و روزگار را با سرگردانی و عزاداری برای رومئوی دمدمی مزاجم می گذراند؟ ایا با وجود همه ی اینها خوشحال کردن او عمل خطایی محسوب می شد؟ جاکوب اتومبیل را مقابل خانه ی تاریک من نگه داشت و موتور را خاموش کرد تا سکوتی ناگهانی حاکم گردد. مثل خیلی از وقت های دیگر به نظر می رسید که او از افکار من اگاه بود. او بازوی دیگرش را هم دور من انداخت و مرا محکم به سینه اش فشرد. باز هم احساس خوبی به من دست داد. مثل این بود که دوباره شخصیت کاملی پیدا کرده باشم. در همان حال به نظر می رسید که او در فکر هری باشد، اما بعد که شروع به صحبت کرد، لحن او عذرخواهانه بود. او گفت: بلز می دونم که تو نمی تونی دقیقا مثل من احساس کنی. قسم می خورم که از این بابت ناراحت نیستم. من فقط خوشحالم که تو از اواز خوندن من بدت نمی اد- اوازی که هیچ کس نمی خواد اون رو بشنوه. بعد صدای خنده ای که از بیخ گلویش بیرون می امد شنیده شد. تنفسم کمی شدت یافت و دیواره ی گلویم را خراشید. ایا ادوارد هرچه قدر هم که بی تفاوت بود، دوست نداشت تحت شرایط موجود من خوشحال باشم؟ ایا احساس دوستی باقی مانده در او همین اندازه را هم از من دریغ می کرد؟ می دانستم که پاسخ این سوال ها منفی بود. او از من ناخشنود نمی شد، از اینکه من فقط ذره ی بسیار کوچک از محبتی را که او نخواسته بود، به دوست خودم جاکوب، پیشکش کنم. به هر حال این محبت، عشقی خواهرانه بود نه از جنس عشقی که نسبت به ادوارد داشتم. در حالی که به فکر چرخاندن سرم بودم احساس گرسنگی کردم. و بعد گویی باز هم در ان لحظه در خطر باشم، صدای مخملی ادوارد در گوشم زمزمه کرد: خوشحال باش. من خشک شدم. جاکوب دستش را به طرف در دراز کرد. خواستم بگویم: صبر کن می خواستم چیزی بگم. فقط یه دقیقه. اما هنوز در جای خودم خشکیده بودم و در سرم به انعکاس صدای ادوارد گوش می دادم. هوای سرد طوفانی به درون اتقک اتومبیلم وزید. جاکوب با صدای بلندی گفت:اوه! و نفسش را با صدای ویژ مانندی بیرون فرستاد، مثل این بود که کسی مشت محکمی به وسط سینه اش زده باشد. ادامه داد: لعنتی! او در را محکم بست و همزمان با ان سوئیچ را چرخاند. دست های او چنان می لرزیدند که نمی دانستم چطور توانسته بود استارت بزند. پرسیدم: مشکلی پیش اومده؟ او پایش را روی پدال گاز فشرد؛ موتور پت پت کنان کار می کرد. جاکوب با عصبانیت گفت: خون اشام. خون از چهره ام گریخت و سرم گیج رفت. پرسیدم: از کجا می دونی؟ -برای اینکه بوی اونو حس می کنم! لعنتی!چشم های گشاد شده ی جاکوب تاریکی را جستجو می کردند. به نظر نمی رسید که او زیاد متوجه لرزشهایی باشد که اندامش را دربر گرفته بود. با عصبانیت با خودش زمزمه کرد: یا کارو تموم کن یا از اینجا بیرونش کن.