سلام من پریسا نویسنده و مدیر وبلاگ هستم امیدوارم از وبم خوشتون اومده باشه لطفا هر نوع درخواستی در زمینه ی رمان داری بگید تا رسیدگی کنم راستی به چند تا نویسنده و مدیر نیازمندم هرکسی که دوست داره نویسنده بشه از بخش نظرات بهم یه نظر خصوصی بده و ایمیلش رو بفرسته تا نویسندش کنم
شمارنده
   

رمان های درخواستی

گرگ و میش3-2
دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 17:47 | نوشته ‌شده به دست pāřýşà | ( )

«نکنه باید بهت یادآوري کنم که من به سن قانونی رسیدم چارلی؟»

«اینجا خونه ي منه .... باید از قوانین من اطاعت کنی»

با نگاه سردي گفتم: «اگر اینجوري می خواي. همین امشب بزنم بیرون یا دو سه روز بهم وقتمیدي تا وسایلم رو جمع کنم؟»

صورت چارلی به رنگ قرمز روشن درآمد. من برگه برنده بیرون رفتنم رو به وحشتناك ترین شکل روکرده بودم.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لحن صدایم را کمی منطقی تر کنم.« پدر، من بدون هیچشکایتی تنبیه شدن رو در قبال اشتباهاتم می پذیرم. اما جلوي این تعصب بی جاي تو میایستم. »

او بسیار خشمگین بود، اما منطقی تر شده بود .

« حالا، مطمئنم تو می دونی که من حق دارم تعطیلات آخرهفته به دیدن مادرم برم. از رويوجدان بگو اگر آلیس یا آنجلا با من می اومدند بازم اینجوري جبه گیري میکردي؟ »

با تکانی عصبی گفت:«اونا دخترن»

« یا برات اهمیتی داشت اگر با جاکوب می رفتم؟»

من اسم جاکوب را فقط به این دلیل وسط کشیدم چون از اعتماد چارلی به او با خبر بودم. اما خیلی زود پشیمان شدم.ادوارد با صداي بلندي دندان هایش را به هم سایید .

پدرم سعی کرد قبل از جواب دادن خودش را جمع و جور کند«بله.» به آرامی اضافه کرد« . بهمبر می  خورد.»

« تو دروغ گوي افتضاحی هستی پدر»

« بله....»

« من که نمی خوام برم لاس وگاس و اونجا رقاصبشم. من دارم میرم مامان رو ببینم. اونمهمونقدر که توهستی ، خانواده ي من محسوب میشه. »

نگاه افسرده اي به من انداخت .

« یعنی فکر می کنی مامان نمی تونه از من درست و حسابی مراقبت کنه ؟»

چارلی در جواب به سوال من پیچ و تابی خورد.

« بهتره که اینکارو نکنی بلا . من اصلا خوشحال نیستم »

« دلیلی نداره که ناراحت باشی »

او چشمانش را در حدقه چرخاند. اما حدس میزدم که طوفان آرام گرفته بود .

من چرخیدم و آب داخل سینک را تخلیه کردم.« خوب، تکالیفم که انجام شده، پختن غذاتم که تمامشده، ظرف ها رو هم شستم، منم دیگه زندانی نیستم. من دارم میرم بیرون. تا قبل از ده و نیمهم بر می گردم. »

« کجا می خواي بري ؟» حالت چهره اش دوباره عادي شده بود و رنگ به آن بر می گشت .

« دقیقا نمی دونم.از ده مایل بیش تر نمی رم. باشه ؟»

او صدایی در آورد که شبیه مخالفت نبود و بعد به سمت اتاق راه افتاد. طبیعتاً بعد از پیروزي در جنگ، سریعاً احساس پشیمانی می کردم .

ادوارد با صدایی مشتاق پرسید:« داریم می ریم بیرون؟»

چشم غره اي به او انداختم« بله. می خوام تنهایی باهات حرف بزنم. »

 

آنقدر که انتظار داشتم نگران نشد .

صبر کردم تا سوار ماشین شدیم.

 

« این چه کاري بود که کردي ؟»

« من می دونم تو دلت می خواد مادرت رو ببینی بلا ، توي خواب در موردش حرف می زدي. در حقیقت نگرانش بودي »

«واقعا؟»

« اما تو شجاعت برخورد با چارلی رو نداشتی... من از طرفت پا در میونی کردم »

« پا درمیونی کردي؟ تو منو انداختی تو دهن کوسه ها!»

چشمانش را چرخی داد:« من که ندیدم خطري تهدیدت کنه »

« بهت گفته بودم نمی خوام با چارلی دعوا کنم »

« کسی هم نگفت که اینکارو کنی »

با داد گفتم:« من نمی تونم وقتی رئیس بازي در میاره تحملش کنم.... طبیعت جوانانه درونم وسوسه ام کرد.»

با خنده گفت:« خوب این که تقصیر من نبود .»

با نگاهی متفکرانه به او زل زدم. به نظر می رسید متوجه نگاهم نشد. صورتش در هنگام تماشاي نسیم شبانه آرام بود.چیزي کم بود. اما نمی دانستم چه چیز ، یا شاید این هم حاصل تصورات من بود که دوباره مثل بعد از ظهر به کارافتاده بود .

« تصمیمت براي دیدن ناگهانی فلوریدا ربطی به مهمانی بیلی نداشت ؟»

آرواره اش منقبض شد.« هیچ ربطی نداشت. مهم نیست اینجا یا هر جاي دیگه دنیا. هنوزم حق نداري اونجا بري.»

دوباره همه چیز مثل برخورد چند دقیقه قبل با چارلی شده بود ، برخوردي که والدین با فرزند بدرفتار و زبان نفهمشان می کردند. براي اینکه دوباره داد و بیداد به راه نیندازم، دندانهایم را به هم فشار میدادم. به هیچ وجه نمی خواستم با ادوارد هم دعوا کنم.

ادوارد نفسی تازه کرد وصدایش دوباره گرم و مخملی شد.«خوب، امشب می خواي چکار کنی ؟»

« میشه بریم خونه ي شما؟ خیلی وقته ازمه رو ندیدم.»

لبخندی زد.« اون بینهایت از دیدنت خوشحال میشه. مخصوصاً وقتی بفهمه برنامه آخر هفته ي ما چیه .»

غر غر طلافی جویانه اي کردم .

همونطور که به چارلی قول داده بودم، زیاد در منزل کالن ها نموندم. وقتی به جلوي در خانه مان رسیدم، با دیدن چراغ

هاي روشن متعجب شدم ، حدس می زدم چارلی بیدار مانده تا دق دلی اش را سرم خالی کند .

گفتم:« بهتره تو نیاي داخل. ممکنه همه چیز بدتر شه .»

ادوارد گفت:« افکارش نسبتا آرومه.» ش طوري بود که فکر می کردم به لطیفه اي فکر می کند که من تا به حال نشنیده بودم. گوشه لبش به حالتی کج و کوله در آمد. داشت با لبخند زدن می جنگید .

با حالتی که انگار به سمت جهنم می رفتم گفتم:« . بعدا می بینمت.»

در حالی که پیشانیم را می بوسید گفت:« من وقتی چارلی شروع به خر خر کردن کرد، بر می گردم .»

وقتی وارد خانه شدم صداي تلویزیون خیلی بلند بود. سعی کردم به آرامی و دزدکی از کنارش بگذرم.

« میشه یه لحظه بیاي اینجا ؟» صداي چارلی نقشه ام را خراب کرد .

با پنج قدم بسیار سنگین به سمتش رفتم .

«چه خبرا پدر؟ »

« امشب بهت خوش گذشت؟» ص دایش آرام بود. سعی کردم قبل از پاسخ دادن به دنبال مقصود نهفته در کلامش بگردم.

با صداقت گفتم:«آره»

« چیکارا کردي ؟»

« با آلیس و جاسپر رفتیم هواخوري ، بعدش ادوارد تو شطرنج آلیس رو شکست داد. بعدم با من بازي کرد. اونم لهم کرد. »

لبخندي زدم. شطرنج بازي کردن ادوارد و آلیس یکی از بانمک ترین چیزهایی بود که تا به حال دیده بودم. اونها تقریبا بی حرکت می نشتند، در حالی که آلیس حرکت هاي رقیبش را می دید، ادوارد هم حرکات او را در ذهن دنبال می کرد.اونها بیشتر بازي رو در ذهنشان انجام می دادند. فکر می کنم اونها فقط دو مهره پیاده شان را تکان دادند که ناگهان آلیس شاهش را تکانی داد و تسلیمش کرد. این فقط سه دقیقه طول کشید .

در یک حرکت غیر معمول ، چارلی دکمه صامت کردن تلویزیون را فشار داد .

با صدایی ناراحت گفت:« ببین، من می خواستم یه چیزي بهت بگم »

صاف نشستم، و منتظر شدم. او قبل از اینکه به زمین نگاه کند به صورت منتظر من خیره شد. او حرفی نمی زد .

«چی شده پدر؟»

« خوب من نمی دونم از کجا شروع کنم ، من زیاد تو این چیزا وارد نیستم »

دوباره منتظر شدم .

« خیلی خوب. بلا ، جریان اینه .» جایش بلند شد و شروع به عقب و جلو رفتن در اتاق کرد، و به پاهایش چشم دوخته بود.« رابطه بین تو و ادوارد به نظر خیلی جدي می رسه، و یه چیزایی هست که تو باید درباره شون خیلی مواظب باشی. می دونم که تو الان دیگه بزرگ شدي، اما هنوز جوونی، بلا ، و کُلی چیزاي مهم هست که تو باید قبل از انجام دادنشون در موردشون بدونی... خوب، وقتی تو به صورت فیزیکی درگیر.... »

در حالی که از جایم بلند می شدم، ملتمسانه گفتم:« اوه، خواهش می کنم نه، خواهش می کنم....چارلی ، تو رو خدا نگو که می خواي با من راجع مسایل جنسی صحبت کنی. »

او به زمین خیره شد.« من پدرتم. من در قبال تو مسئولیت دارم. یادت باشه، منم به اندازه تو ناراحتم ....»

« فکر نکنم این امکان نداشته باشه. حالا هر چی، مامان ده سال پیش کارتو راحت کرد. شما دیگه خلاصی .»

با بی میلی گفت:« ده سال پیش تو دوست پسر نداشتی .» می رسید او بر خلاف خواسته اش براي تمام کردن این بحث، تلاش می کرد. هر دوي ما ایستاده بودیم وبراي فرار از نگاه یکدیگر به زمین خیره شده بودیم .

« خوب این بحث اونقدرآم اساسی نبود.» ص ورتم سرخ سرخ شده بود. این فراتر از تمام تصورات من بود. بدتر ازهمه این بود که ادوارد هم از موضوع بحث ما با خبر بود. براي همین بود که در ماشین خنده رو شده بود.

ناله کنان گفت:« فقط بهم بگو شما دو تا مسئولیت سرتون میشه .» تمالاً آرزو می کرد زمین دهان باز می کرد و او را می بلعید.

« نگران نباش پدر. ما حواسمون هست.»

« نه اینکه بهت اطمینان نداشته باشم، بلا . اما می دونم که در این باره با من حرف نمی زنی، و می دونی که من هم نمی خوام چیزي بشنوم. گرچه سعی می کنم روشن فکر باشم، می دونم که زمانه حالا دیگه عوض شده.»

من بلند خندیدم:« شاید زمانه عوض شده باشه، ولی ادوارد خیلی قدیمی پسنده ، نگران نباش »

« البته که هست. » راحتی کشید.

« اَه ه ه ، کاش مجبورم نمی کردي که اینو بلند بگم پدر ، ولی.... من یه.... باکره ام، و من اصلا قصد ندارم اینو تغییر بدم. »

هر دو به خودمان پیچیدیم. اما چهره چارلی آرام تر شد. به نظر می رسید مرا باور کرده بود .

« میشه برم بخوابم پدر؟ خواهش می کنم ....»

« فقط یه دقیقه ...»

« اوه ه... خواهش می کنم...پدر؟ التماس می کنم .»

« قول میدم قسمت بدش تموم شده.»

من نگاه تندي به او انداختم. و از دیدن چهره بازش که به رنگ اصلی اش برمی گشت، احساس آرامش کردم. او روي کاناپه ولو شد و نفس راحتی کشید. به نظر می رسید سخنرانی او در مورد سکس به پایان رسیده بود .

« دیگه چیه ؟»

« فقط می خواستم ببینم جریان تعادل چطور پیش میره ؟»

« اوه خدا، فکرشو می کردم.... من یه برنامه اي با آنجلا دارم. می خوام تو نوشتن کارت دعوت هاي فارق التحصیلیش کمکش کنم. فقط ما دخترا »

« این خیلی خوبه. اونوقت جِیک چی میشه ؟»

« هنوز فکري براش نکردم بابا »

« تلاشتو بکن. می دونم از پسش بر میاي. تو آدم خوبی هستی »

خوبه. پس اگر من راهی براي دیدن جاکوب پیدا نمی کردم و جریانات بین ما حل نمی شد، تبدیل به آدم بدي می شدم؟ این مسخره بود.

« البته، البته. » جواب سریعم منو به خنده انداخت. من این نوع جواب ها رو از جاکوب یاد گرفته بودم ، تقریباً حتی تُن صدایم هم درست مثل او بود ، وقتی که با پدرش حرف میزد .

چارلی لبخندي زد و صداي تلویزیون رو دوباره باز کرد، و در حالی که از انجام مسئولیت شبانه اش راضی به نظر می رسید، در کاناپه فرو رفت.

« شب به خیر بلز »

« صبح می بینمت!» مت پله ها رفتم .

از رفتن ادوارد زمان زیادي می گذشت و او تا خوابیدن کامل چارلی بر نمی گشت ، احتمالاً براي گذشت زمان در حال شکار کردن بود ، پس عجله اي براي آماده شدن براي خواب نداشتم. در آن لحظه من علاقه اي به تنها بودن نداشتم.اما بی شک من دوباره پیش پدر عزیزم بر نمی گشتم. شاید هوس می کرد دوباره کلاس آموزش سکس ،که خودش هرگز تجربه نکرده بود، را به راه بیندازد .

پس با تشکر از پدرم، من کاملا داغ و سرحال بودم. البته نمی خواستم کتاب بخوانم یا به موسیقی گوش بدهم. تصمیم گرفتم به رِنه زنگ بزنم و او را از برنامه سفرم آگاه کنم، اما بعد به یاد آوردم که الان در فلوریدا ساعت سه نصف شب بود و او بدون شک خواب بود .

فکر کردم، می توانستم به آنجلا زنگ بزنم .

اما ناگهان به یاد آوردم که این آنجلا نیست که دلم می خواست با او حرف بزنم.

از پنجره به تاریکی بیرون نگاه کردم، و لبم رو گزیدم. فراموش کرده بودم که چه مدت ایستاده بودم و اوضاع رو سبک سنگین می کردم ، حل کردن مشکلات با جاکوب ، دیدن دوباره نزدیک ترین دوستم، آدم خوبی بودن، به علاوه ادوارد بر علیه من بود. فقط ده دقیقه زمان داشتم. تا درك کنم شانس موفقیتم بیشتر از شانس شکستم بود. ادوارد فقط نگران امنیت من بود. و من مطمئن بودم خطري در کار نیست .

 

 

تلفن زدن کمکی نمی کرد، از زمانی که جاکوب برگشته بود جواب تماس هاي من را نمی داد. از این گذشته، من باید او را می دیدم ، که مثل گذشته ها لبخند میزد، اگر قرار بود خاطره اي از او در ذهنم می بود ، من باید چهره دردناکی که از او به یاد داشتم را تغییر می دادم.احتمالا فقط یک ساعت وقت داشتم. می تونستم خیلی سریع به لاپوش برم و برگردم بدون اینکه ادوارد متوجه بشه . از زمان خاموشی من می گذشت. اما اگر چارلی می فهمید که ادوارد با من نیست. فقط یک راه وجود داشت.

 

 

همون گونه که از پله ها پایین می آمدم دستهایم را داخل آستین هاي جاکتم کردم .

چارلی از بازي چشم برداشت وبا سؤظن به من نگاه کرد.« ناراحت که نمی شی من امشب به دیدن جِیک برم ؟» نفس زنان ادامه دادم« زیاد طولش نمیدم .»

همون طور که حدس می زدم چارلی با شنیدن اسم جاکوب، راحت شد و لبخندي زد. او به نظر می رسید که از سخنرانی تاثیر گذارش خشنود باشد« البته، بچه...هر چقدر دلت خواست تولش بده »

از در بیرون رفتم و گفتم:« ممنون پدر »

مثل یک مجرم فراري، در حالی که پشت تراکم سوار می شدم، چند باري پشت سرم را نگاه کردم، اما شب آنقدر تاریک بود که فایده اي در این کار من وجود نداشت. براي پیدا کردن دنده باید از حواسم استفاده می کردم.

وقتی سویچ را داخل جا کلیدي چپاندم، چشمانم تقریبا به تاریکی عادت کرده بود. به سختی کلید را به سمت چپ چرخاندم، اما به جاي صداي بلند همیشگی، موتور ماشین فقط صداي کلیکی به گوش رسید. باز هم تلاشم به همین صدا ختم شد .

و آنگاه حرکتی در پیرامونم باعث شد از جا بپرم .

« اآه » تعجب خشکم زد، من در ماشین تنها نبودم .

ادوارد صاف و رسمی نشسته بود، مثل نوري روشن در شبی تاریک. تنها دستانش حرکت میکردند، گویا وسیله سیاه رنگ و مرموزي را در آنها میچرخاند.

زمزمه کرد:« آلیس بهم زنگ زد »

آلیس! لعنت... من به کل او را فراموش کرده بودم. بی شک او مرا دیده بود .

« اون خیلی ترسید وقتی یه دقیقه پیش دید آینده تو از جلوي چشماش ناپدید شد »

چشمانم، که از تعجب باز بود، گشاد تر شد.

« براي اینکه اون نمی تونه گرگ ها رو ببینه » دایی که به زحمت به گوش می رسید توضیح داد:« چطوري فراموشت شد؟ وقتی تصمیم گرفتی سرنوشتت رو با اونا ادغام کنی، ناپدید شدي. تو اینجاشو نخونده بودي. ولی می دونی کجاش منو نگران کرد؟، آلیس تو رو دید که ناپدید شدي، و نمی تونست ببینه که بر می گردي یا نه، آینده تو غیب شد ، درست مثل اونها ، ما مطمئن نیستیم چرا این اتفاق می افته. یه جور حالت دفاعی که اونا باهاش به دنیا اومدن ؟» طوري حرف میزد انگار خودش را مورد خطاب قرار می داد:« زیاد با عقل جور در نمی آد. چون من می تونم راحت ذهنشون رو بخونم. لااقل بلک ها که اینطورن. کارلایل نظرش اینه که زندگی اونا با تغییر شکل دادنشون تغییر کرده. این بیشتر شبیه غریزه است تا یه جور دفاع ، مطلقاً غیر قابل پیش بینی، و این همه چیز رو درباره اونها تغییر میده. وقتی اونها از شکلی به شکل دیگر در میان، دیگه عملاً وجود خارجی ندارن. آینده دیگه واسشون مفهومی نداره.... »

من در سکوتی سنگین به صداي هیجان زده اش گوش می دادم.

بعد از یک دقیقه گفت:« اگه دلت می خواد خودت رانندگی کنی، ماشینتو تا قبل از رفتن به مدرسه ردیف می کنم.»

در حالی که لب هام رو به هم فشار می دادم، کلید را بیرون کشیدم و از ماشین پیاده شدم .

قبل از اینکه در رو به هم بکوبم زمزمه کرد:«اگر می خواي امشب نیام تو اتاقت، پنجره ات رو ببند. من درکت می کنم. »

من وارد خانه شدم و در را مثل قبل محکم پشت سرم بستم.

چارلی از پشت مبل گفت:«مشکلی پیش اومد؟ »

« ماشینم روشن نمیشه.»

« می خواي یه نگاهی بهش بندازم ؟»

« نه. صبح یه کاریش می کنم »

« می خواي با ماشین من بري ؟»

می دونستم نباید از ماشین پلیس استفاده کنم. چارلی حاضر بود براي رفتن من به لاپوش هر کاري بکند. او هم به اندازه من ناامید شده بود.

« نه. من خیلی خستم. » ناله کنان گفتم:« شب خوش.»

با قدم هاي سنگین به طبقه بالا و یک راست به سمت پنجره رفتم. قاب فلزي آن را محکم بستم ، با صداي محکمی به هم خورد و شیشه را لرزاند.

براي یک دقیقه به سیاهی پشت شیشه لرزان پنجره، چشم دوختم. تا از حرکت باز ایستاد. سپس آهی کشیدم و دوباره پنجره را تا آنجا که جا داشت باز کردم .

 فصل سوم انگیزه

خورشید در پشت لایه اي زخیم از ابر پنهان شده بود، طوري که به سختی می شد روز را از شب تشخیص داد. پس از یک پرواز طولانی در امتداد به سمت مغرب ، به نظر می رسید خورشید در آسمان حرکت نمی کرد. همه چیز به هم ریخته بود. زمان هم انگار بی ثبات حرکت می کرد. پس از دیدن اولین ساختمان هاي شهر پس از عبور از جنگل، با تعجب فهمیدم به خانه نزدیک می شوم. « ؟ خیلی آروم به نظر می رسی ، پرواز حالت رو بد کرده » : ادوارد با لحنی مراعات گفت« . نه. حالم خوبه » «؟ از اینکه برگشتیم ناراحتی » « . کارم از ناراحتی گذشته، فکر کنم » او یکی از ابروهایش را برایم بالا برد. می دانستم بی فایده بود و از گفتنش متنفرم بودم اگر از او می خواستم از من چشم بردارد و در عوض به جاده روبرویش نگاه کند . « . رِنه خیلی بیشتر از چارلی مقرراتی بود و پند و اندرز میداد. دیگه داشتم قاطی می کردم » مادرت ذهن خیلی جالبی داره، تقریباً شبیه بچه هاست. اما با فراست ، اون مسائل رو متفاوت از » . ادوارد بلند خندید «. مردم دیگه میبینه با فراست. این بهترین کلمه براي توصیف مادرم بود. وقتی که توجه نشان می داد. بیشتر وقت ها رِنه درگیر زندگی شخصی خودش بود. اما این آخر هفته او بی نهایت به من توجه نشان داده بود. سر فیلْ خیلی شلوغ بود ، تیم بیس بال مدرسه اي که او مربی اش بود مشغول مسابقات حذفی بودند ، و تنها بودن با من و ادوارد ، فقط رنه را با توجه کرده بود. بعد از اینکه در آغوش کشیدن ها و جیغ زدن هاي مان تمام شده بود ، رِنه در شروع نگاهی به ما انداخته ، چشم هاي آبی اش درشت شده بود و سپس نگاه متعجبش ، حالی علاقه مند و کنجکاوانه به خود گرفته بود. یک روز صبح زود ما براي دویدن بیرون رفتیم. او مرتب از زیبایی هاي منزل جدیدش برایم سخنرانی می کرد ، و امیدوار بود آفتاب مرا از بازگشت به فورکس باز دارد. او همینطور می خواست تنها با من صحبت کند و این به راحتی میسر میشد. چون ادوارد براي فرار از نور روز، کلی فرم براي نوشتن دست و پا کرده بود . باري دیگر، صحبت هایمان را در سرم شنیدم... ما درون پیاده رو به حالت یورتمه می دویدیم. تا در حفاظ خنک سایه درختان باشیم. با اینکه صبح زود بود، اما هوا خیلی گرم، سنگین و نمکین بود و تنفس آن کار ریه هایم را دو برابر کرده بود. « ؟ بلا » مادرم در حالی که به شن هاي ساحل که با آب به درون دریا شسته می شدند نگاه می کرد پرسید « ؟ چیه مامان » « ... من نگرانم » او نفس صدا داري کشید و از نگاهم گریخت « ؟ چی شده مگه؟ من می تونم کاري برات بکنم » : با نگرانی پرسیدم « . خودمو نمی گم من نگران تو و ادوارد هستم » سري تکان داد رِنه وقتی اسم ادوارد رو برد، با نگاهی ملتمسانه به من خیره شد . «. اوه » : در حالی که عمدا به دونده هایی که خیس عرق بودند و از کنارمان می گذشتند نگاه می کردم گفتم « . روابط شما دو تا بیشتر از اون چیزي که فکرشو می کردم جدي شده » ناله اي کردم. به دو روزي که ما در کنار او سپري کرده بودیم فکر کردم، من و ادوارد در جلوي او حتی به یکدیگر دست هم نمی زدیم . شاید رِنه هم می خواست درباره مسئولیت پذیري برایم روده درازي کند. ناراحت نمی شدم اگر بحث داغم با چارلی دوباره تکرار میشد. با مادرم اصلاً احساس شرم و حیا نمی کردم. هر چی نباشه، این من بودم که بیشتراز ده سال به او پند و اندرز داده بودم. اونجوري که نگاهت » . به پیشانیش چروك انداخت « ... یه چیزي جور نیست...وقتی شما دو تا با همین » : زمزمه کرد « . می کنه... خیلی... عمیق و با دقت. انگار می خواد خودش رو بندازه جلوي گلوله اي که به سمتت شلیک شده « ؟ خوب مگه این بده » . بلند خندیدم؛ گرچه سعی می کردم همچنان از نگاهش فرار کنم فقط خیلی متفاوته. اون رو تو خیلی حساسه... و خیلی هم مراقبه. » . سعی می کرد کلمات مناسب را پیدا کنه «. نه » « ... احساس می کنم نمی تونم از رابطه تون سر در بیارم. انگار یه رازي هست که من نمی دونم سعی می کردم صدام رو عادي نگه دارم. چیزي گلویم را می لرزاند. « . انگار خیالاتی شدي مامان » : سریع گفتم من همه چیز را در مورد احساسات مادرانه اش فراموش کرده بودم. نکته اي در مورد دید ساده و ناقص او از جهان اطرافش وجود داشت . این تا به حال مشکلی ایجاد نکرده بود. تا امروز رازي نبود که من از او مخفی نگه داشته باشم . فقط اون نیست...کاش می تونستی ببینی که چه جوري دور و برش » : او با لبهایش حالی عذرخواهانه گرفت « . می چرخی « ؟ منظورت چیه مامان » اونجوري که تو دورش می چرخی... خودتو توي جهت هماهنگ با اون حرکت میدي... وقتی حرکتی می کنه... حتی » یه حرکت کوچولو، تو هم با اون حرکت می کنی. مثل آهن ربا... یا نیروي جاذبه. تو مثل یه ماهواره میشی. من هرگز « . همچی چیزي ندیدم لب هایش را گزید و دوباره سرش را پایین انداخت . نکنه تو دوباره داري کتاب هاي معمایی و رازگونه می خونی؟ یا شایدم این بار رفتی » سعی می کردم لبخند بزنم « ؟ سراغ کتاب هاي علمی_تخیلی « . این هیچ ربطی به موضوع نداره » صورت رِنه به رنگ صورتی درآمد « ؟ حالا چیزه باحالم خوندي » « .!! خوب یکیشون خیلی جالب.....، این هیچ ربطی نداره ما الان داریم راجع به تو حرف می زنیم » «. باید به خوندن کتاب هاي عاشقانه ادامه بدي. می دونی که این چیزا می ترسونتت » « ؟! من رفتارم احمقانه بوده، نه » گوشه لب هاش به سمت پایین کج شد براي نصف ثانیه، نمی دانستم چه پاسخی بدهم. فکر رِنه خیلی سریع تغییر می کرد. گاهی این خیلی خوب به نظر می رسید، زیرا تمام ایده هاي ذهنی او عملی نبود. و سریع و با دیدن حالت بی اهمیت من، او هم بی خیال میشد. دقیقاً همان کاري که او در همین لحظه انجام داد. « . احمقانه نبود... مادرانه بود » r خنده اي کرد و بعد راهش را به سمت ماسه هاي سفید که به دریاي آبی می پیوست، کج کرد . « . و همه ي اینا باعث میشه که آدم مادر خُل و چِلش رو ترك کنه و بره » من با حالتی نمایشی دستم را به پیشانیم کشیدم. و بعد تظاهر کردم که موهایم را از پیشانی کنار می زده ام. « زود به رطوبت عادت می کنی » « تو می تونی زود به باران هم عادت کنی » او بازیگوشانه شانه اي بالا انداخت و بعد در حالی که دستم را در دستش می فشرد، به سمت اتومبیلش به راه افتادیم. به غیر از نگرانی او در باره من، کلاً او شاد به نظر می رسید. راضی و خرسند. هنوز هم با چشم هاي گیج و خمار به فیلْ نگاه می کرد، و این آرامش بخش بود، که او زندگی خوب و با ارزشی داشت. شک داشتم که او خیلی دلتنگ من میشد، حتی همین حالا..... انگشتان سرد ادوارد بر روي گونه هایم کشیده شد. در حالی که پلک می زدم، به بالا نگاه کردم، وبه زمان حال برگشتم. او خم شد و پیشانیم را بوسید. « رسیدیم خونه، وقت بیدار شدنه زیباي خفته » ما جلوي خانه چارلی توقف کرده بودیم. چراغ ها روشن بود و کروزر اش هم آنجا پارك شده بود. وقتی خوب به خانه دقت کردم، متوجه شدم که پرده ها کشیده شده و شعاع باریکی از نور از لاي آن دیده میشد . ناله اي کردم. حتما چارلی آماده یک دعواي درست و حسابی بود. احتمالا ادوارد هم همان فکري را می کرد که من به آن می اندیشم، چرا که وقتی در ماشین را برایم باز کرد، چهره اش سخت و بی حالت بود. « ؟ اوضاع چقدر بده » : پرسیدم « . چارلی مشکلی برامون ایجاد نمی کنه، اون دلش واست تنگ شده » ، در صدایش اثري از شوخ طبعی وجود نداشت گیج شده بودم، اگر اینگونه بود، پس چرا ادوارد حالتی تدافعی به خود گرفته بود؟ کیف کوله ایم سبک بود، اما ادوارد اصرار کرد که آن را برایم حمل کند. چارلی در را برایمان باز کرد. « ؟ به خونه خوش اومدي، بچه!... تو جکسون ویل خوش گذشت » : چارلی با خوش رویی گفت « . نمناك بود، و پر پشه » « ؟ رِنه نمی خواست به زور بفرستدت به دانشگاه فلوریدا » « . سعی اش رو کرد ، ولی من ترجیح می دادم تو دریا غرقم کنه تا به زور برام کاري انجام بده » « ؟ به تو هم خوش گذشت » چشمان چارلی با بی میلی به سمت ادوارد چرخید « . بله... رِنه بی نهایت مهمان دوست بود » ادوارد با صدایی علاقه مند جواب داد چارلی از ادوارد چشم برداشت و به سمت من آمد و مرا به «. این...آم م م م... خوبه... خوشحالم که بهت خوش گذشته » شکل غیر منتظره اي، محکم در آغوش کشید. « چه تاثیر گذار » : در گوشش زمزمه کردم « دلم واست یه ذره شده بود ، بدون تو غذا هاي اینجا آشغال بودن » : قهقه اي زد و گفت « الان یکاریش می کنم » : در حالی که من را رها می کرد گفتم میشه لطفاً اول یه زنگ به جاکوب بزنی؟ از شش صبح، هر پنج دقیقه یه بار میره رو اعصابم. قول دادم قبل از اینکه » «. چمدوناتو باز کنی، بهش زنگ بزنی نیازي نبود به ادوارد نگاه کنم تا بفهم سرد و خشک در پشت سرم ایستاده. پس دلیل ناراحتی اش در ماشین، این بود. « ؟ جاکوب می خواد با من حرف بزنه » « !! بد جوري ام می خواد. به من نمیگه چیکار داره فقط گفت خیلی مهمه » تلفن دوباره زنگ زد، با صدایی بلند و اعصاب خورد کن. « . فکر کنم خودشه ، سر حقوق این ماهم شرط می بندم » : چارلی گفت به سمت آشپزخانه دویدم... . « ! من بر می دارم » چارلی به سمت اتاق نشیمن به راه افتاد و ادوارد هم به دنبال من به آشپزخانه آمد . من در وسط یکی از بوق ها گوشی را برداشتم، و آن را دور خودم پیچیدم تا صورتم رو به دیوار قرار گرفت. « ! پس برگشتی » : جاکوب گفت صداي نیرومندش موجی از اشتیاق را در درونم به وجود آورد، صد ها خاطره در ذهنم جان گرفت... ساحلی با صخره هاي کم شیب که سطح آن پر از تکه هاي چوب درختان بود، گاراجی ساخته شده از پلاستیک، سوداي گرم درون پاکت کاغذي، و اتاقی نُقلی با یک مبل راحتی کوچک. شادي درون چشم هاي سیاهش، گرماي تب گونه دستان . بزرگش در دستان من، برق دندان هاي سفیدش در تضاد با پوست تیره اش، وصورتش که به خنده اي بزرگ گشاده میشد، که همه مانند کلید دري مخفی بودند که تنها نزدیکانش اجازه ورود به آن را داشتند. احساس می کردم از شدت دلتنگی بیمار شده ام، دلتنگی براي دیدار دوباره فرد و مکانی که مرا در تاریکترینِ شب هایم، پناه داده بودند. « . بله » : صدایم را صاف کردم و گفتم «؟ چرا بهم زنگ نمی زدي » : جاکوب با نارضایتی گفت چون من دقیقا چهار ثانیه است که رسیدم خونه و تلفن » : به طور غریزي به صداي عصبانیش جوابی دندان شکن دادم « . جنابعالی، درست وسط حرف هاي چارلی در مورد تماس هاي مکرّرت، زنگ خورد « اوخ... ببخشید » « ؟ مهم نیست، حالا چرا رفتی رو اعصاب چارلی » «. بایست باهات حرف بزنم » « ؟ آره، تا اینجاشو خودمم فهمیدم، بقیه اش » زمان کوتاهی سکوت شد ... « ؟ فردا میري مدرسه » « ؟ خوب معلومه که میرم. چرا نرم » . به خودم فشار آوردم تا معناي این سوال را درك کنم « . نمی دونم، فقط کنجکاو بودم » یک سکوت دیگر... « ؟ خوب، می خواستی راجع به چی باهام حرف بزنی جیک » « . هیچی بابا، فکر کنم... فقط می خواستم صداتو بشنوم » اما نمی دانستم چه باید می گفتم. می خواستم بگویم که « ... آره می دونم. خوشحال شدم تماس گرفتی. جیک من » همین الان به سمت لاپوش حرکت می کنم. اما این امکان نداشت . « من باید برم » : به تندي گفت « ؟ چی » « ؟ به زودي باهات حرف می زنم، باشه » « ... ولی جیک » اما او دیگر قطع کرده بود. با ناباوري به صداي بوق تلفن گوش میدادم . «. خیلی کوتاه بود » : زیر لب گفتم « ؟ همه چیز مرتبه » : ادوارد با صدایی آرام ومحتاط پرسید به آرامی به سمتش چرخیدم. چهره اش بی نهایت صاف بود. غیر ممکن بود که بشود چیزي را از آن خواند. « . نمی دونم... اصلاً نفهمیدم چی می خواد » نمی دانستم چرا جاکوب از کلّه صبح با روان چارلی بازي کرده بود تا بفهمد که من فردا به مدرسه می روم یا نه. و اگر هم می خواست صدایم را بشنود، پس چرا اینقدر زود تلفن را قطع کرد؟ نشانه هاي لبخند در کنار لب هایش پدیدار شد. «. بدون شک حدس تو بهتر از من بود » : ادوارد گفت این حقیقت داشت. من جاکوب رو خوب می شناختم. درك رفتار او آنقدر ها هم کار پیچیده اي نبود. « . م م م م م » در حالی که افکارم کیلومتر ها از من فاصله می گرفت.... شاید پانزده کیلومتر، از سمت جاده لاپوش... در فریزر را باز کردم و مشغول بیرون کشیدن مواد لازم براي تهیه شام چارلی شدم. ادوارد به کابینت تکیه داده بود، و نگاه اش به صورت ام دوخته شده بود، و من بی خبر ازاین که ممکن بود از حالت چهره ام چه چیزي برداشت کند . کلمه مدرسه برایم مثل یک کلید بود. این تنها سوالی بود که جیک پرسید ، و او احتمالا به دنبال جواب خاصی بود . چرا حضور و غیاب من در مدرسه برایش مهم شده بود؟ سعی کردم به دلیل علمی آن فکر کنم. بنابر این اگر فردا به مدرسه نمی رفتم، این چه مشکلی به وجود می آورد؟ احتمالاً چارلی مرا به خاطر از دست دادن آخرین روزهاي ترم سرزنش می کرد. اما من به او اطمینان می دادم که غیبت در روز جمعه لطمه اي به وضعیت درسی ام وارد نمی کرد. این اصلاً براي جیک اهمیتی نداشت . عقلم به هیچ ایده جالبی قد نداد. شاید من قسمت مهمی از اطلاعات را گم کرده بودم. چه اتفاق مهمی باعث شده بود جاکوب، پس زمان طولانی که به هیچ کدام از تماس هایم پاسخ نمی داد، حالا خودش با من تماس گرفته بود؟ سه روز بیشتر چه فرقی به حالش می کرد؟ در میانه آشپزخانه خشکم زد. بسته همبرگر هاي یخ زده از لاي انگشتان بی حسم لغزید. چند ثانیه طول کشید تا فهمیدم آنها با صداي خفه اي به زمین برخورد کرده اند . ادوارد آنها را قاپید و بر روي کابینت انداخت. دستانش را دورم حلقه کرد و در گوشم زمزمه کرد. « ؟ چی شده » با گیجی سرم را تکانی دادم. سه روز می توانست همه چیز را تغییر دهد. این من نبودم که فکر می کرد رفتن به دانشگاه مشکل خواهد بود، که بعد از سه روز زجر آور براي پایان دادن به زندگی فانی، و پیوستن به ادوارد در یک زندگی جاودانی، باید از مردم دوري می کرد ، تغییري که مرا تا ابد زندانی تشنگی خودم می کرد... آیا چارلی به بیلی نگفته بود که من به مدت سه روز ناپدید شده بودم؟ آیا بیلی وارد نتیجه گیري شخصی نشده بود؟ آیا جاکوب تماس گرفته بود تا مطمین شود من هنوز انسانم؟... که پیمان گرگینه ها هنوز بر جا بود؟ آیا یکی از کالن ها انسانی را گزیده بود؟...گزیده بود، نکشته بود؟... اما آیا اگر اینطور بود من نزد چارلی بازمی گشتم؟... « ؟ بلا » : ادوارد با بی قراري، و در حالی که مرا تکان میداد پرسید «. فکر کنم... فکر کنم اون می خواست چِکم کنه....چِک کنه تا مطمئن شه که من هنوزم.... انسانم یا نه » ادوارد خشک شد، و صداي هیسی در گوشم پیچید. «. ما باید از اینجا می رفتیم... قبل از اینکه پیمان شکسته میشد. ما دیگه هیچوقت نمی تونیم برگردیم » : زمزمه کردم « . می دونم » . بازوانش در دور بدنم محکم تر شد چارلی صدایش را از پشت سرمان صاف کرد. « . اُهم » از جا پریدم، و با صورتی داغ از خجالت خودم را از آغوش ادوارد بیرون کشیدم. ادوارد به سمت کابینت عقب رفت. چشمانش تنگ شده بود، و من می توانستم نگرانی و خشم را در آنها ببینم. «. اگر نمی خواي شام بِپزي، می تونم زنگ بزنم چند تا پیتزا برامون بیارن » : چارلی گفت « . نه، همه چی مرتبه، داشتم شروع می کردم » چارلی به قاب در تکیه داد و دست به سینه ایستاد. « . باشه » من آهی کشیدم و در حالی که سعی می کردم به تماشاچی مزاحمم توجه نکنم، مشغول آشپزي شدم .*** « ؟ اگر ازت بخوام یه کاري واسم انجام بدي، به من اعتماد می کنی » : ادوارد با صدایی نرم و رسا گفت ما تازه به مدرسه رسیده بودیم. ادوارد که تا یک دقیقه قبل آرام و شوخ طبع بود، ناگهان تغییر حالت داده و با مشت هاي گره شده که هر لحظه امکان داشت بند انگشت هایش در اثر فشار خورد شوند، در کنارم راه می رفت. من با تعجب به حالت جدیدش خیره شدم ، چشمانش در دور دست سیر می کردند، انگار که او به صداهایی در دوردست گوش میداد . « . بستگی داره » در پاسخ حالت او ، ضربان قلبم به خاطر تَرسم شدید شد. اما با دقت جواب دادم وارد پارکینگ مدرسه شدیم. «. می ترسیدم همین جواب رو بدي » « ؟ ازمن می خواي چکار کنم، ادوارد » ازت می خوام تو ماشین بمونی. اینجا بمون تا من برگردم » : در حالی که در ماشین اش را برایم باز می کرد گفت « . دنبالت « ؟ اما... واسه چی » جوابم را به وضوح دیدم. دیدن او چندان هم سخت نبود، او به وضوح با از بقیه دانش آموزان تفاوت داشت، حتی بدون وجود موتور سیکلت بزرگ و سیاهی که در پیاده رو پارك شده بود ، و او به آن تکیه داده بود . « ! اوه » بر چهره ي جاکوب، نقابی از آرامش نقش بسته بود، که من آنرا خوب می شناختم ، همان چهره اي که تلاش می کرد حالات درونی اش را پنهان کند، تا بتواند خودش را کنترل کند. با این چهره، او بی نهایت شبیه سام میشد، بزرگترین گرگ و رهبر گروه کویلید ها. اما جاکوب هیچ وقت نمی توانست آرامش سام را تقلید کند . فراموش کرده بودم حالت این چهره تا چه حد باعث آزارم میشد. گر چه تا قبل از بازگشت خانواده کالن، توانسته بودم سام را به خوبی بشناسم ، حتی ... او را دوست داشته باشم... اما نمی توانستم رنجشی که بر اثر تقلید در چهره جاکوب پدیدار میشد را درك کنم. این چهره برایم ناآشنا می نمود. این دیگر جاکوب من نبود. « . دیشب تو اشتباه برداشت کردي » اون راجع مدرسه پرسید چون می دونست هر جا تو باشی، من هم اونجا هستم. اون دنبال یه » : ادوارد زیر لب گفت « . جاي امن می گشت تا بتونه با من صحبت کنه، جایی با کلی شاهد پس من راجع به رفتار شب گذشته جاکوب، بد برداشت کرده بودم. قسمتی از اطلاعات را فراموش کرده بودم، اشکال از همین جا بود. اطلاعاتی مثل: آخه چرا جاکوب می خواد با ادوارد صحبت کنه؟؟ . « . من تو ماشین نمی مونم » : گفتم « . البته که نمی مونی... خوب بهتره این رو تمومش کنیم » . ادوارد با صدایی آهسته ناله اي کرد چهره ي جاکوب با دیدن ما که دست در دست یکدیگر قدم برمی داشتیم، خشمگین شد . من متوجه چهره هایی دیگر هم شدم،.... چهره ي همکلاسی هایم. متوجه شدم چشمان آنها با دیدن قامت شش، هفت فوتی جاکوب با عضلاتی درشت و غیر عادي براي یک نوجوان شانزده و نیم ساله، گرد شده بود. دیدم که چشمانشان محو تی_شرت آستین کوتاه تنگ و سیاه او شده بود، آن هم در یک روز خیلی سرد ، شلوار جین کهنه و آغشته به روغن و موتور براق سیاه رنگی که به آن تکیه داده بود. اما تمام اینها با دیدن حالت چهره اش گم می شدند. متوجه شدم همه نفس هایشان را در سینه حبس کرده اند، هیچ کس نمی خواست حباب فاصله اش با جاکوب را بترکاند. با حسی آمیخته در شگفتی دریافتم، جاکوب براي همه دوستانم خطري بزرگ محسوب میشد. ادوارد در فاصله چند قدمی جاکوب ایستاد. احساس می کردم به هیچ وجه نمی خواهد مرا به یک گرگینه نزدیک کند. او دستش را با آرامش به سمت عقب خم کرد، و من را در میان حفاظی از خود قرار داد . « . تو باید با ما تماس می گرفتی » : ادوارد با صدایی خشک گفت «. ببخشید! ، آخه تو دفترچه تلفنم شماره زالو ها رو ندارم » « . البته، می تونستی توي خونه ي بلا، با من صحبت کنی » : ادوارد با نیشخندي ادامه داد آرواره جاکوب به هم فشرده شد، و ابروهایش به حالت اخم درآمد. پاسخی نداد . « ؟ اینجا جایه مناسبی نیست جاکوب. میشه بعداً راجع بهش صحبت کنیم » « . باشه، باشه. من بعد از مدرسه کنار سرداب ات منتظر میشم » : جاکوب خرناس کشان گفت « ؟ تو چه مرگته » ادوارد به اطرافش نگاه می کرد، چشمانش بر روي شاهدانی که خارج از محدوده بحث ما بودند می چرخید. عده اي از آنها در پیاده رو متوقف شده بودند. چشمانشان از فرط کنجکاوي برق میزد. احتمالاً امیدوار بودند در یک صبح روز دوشنبه، شاهد نبردي تماشایی باشند. دیدم تایلر کراولی سقلمه اي به آستین مارکز زد، و هر دو در میانه راه کلاس شان ایستادند . من می دونم تو می خواي » : ادوارد با صدایی آهسته که من به سختی قادر به شنیدنش بودم به جاکوب یادآوري کرد «. راجع به چی حرف بزنی. تو پیغامت رو رسوندي. از همین حالا می تونی مطمئن باشی که ما اخطار رو جدي میگیریم براي لحظه اي گذرا، ادوارد با نگرانی به من نگاهی کرد. « ؟ راجع به چی حرف می زنی » : با سر درگمی پرسیدم « ؟ اخطار » چی؟ یعنی بهش نگفتی؟ چیه ؟ نکنه ترسیدي اون بیاد طرف »: جِیکوب در حالی که چشمانش از تعجب باز میشد گفت « ؟ ما « . خواهش می کنم تمومش کن جاکوب » : ادوارد با صدایی محتاط گفت « ؟ چرا » : جاکوب با حالتی مبارزه جویانه پرسید « ؟ من چی رو نمی دونم ادوارد » . من ناله اي کردم ادوارد تنها به جاکوب نگاه می کرد. وانمود کرد که صداي من را نشنیده . « ؟ جیک » بهت نگفته که بزرگه ... برادر بزرگه... شنبه شب گذشته از محدوده پیمانمون » . جاکوب ابرو هایش را برایم بالا برد پل » در طنین صدایش میشد ریشخند شدیدي را احساس کرد. بعد چشم هایش به سمت ادوارد برگشت « ؟ گذشته « ... تقریبا قانع شده بود که « . اون سرزمین متعلق به هیچکس نیست. اونجا یه منطقه آزاده » : ادوارد زمزمه کرد جاکوب داشت به صورت نامریی از کوره در می رفت . « . هیچم اینطور نیست » پل یکی از صمیمی ترین دوستان جاکوب در گروه شان محسوب میشد. همان که آن «...؟ امت و پل » : زمزمه کردم روز در جنگل اختیارش را از کف داد ، خاطره خیز برداشتن گرگی خاکستري ناگهان در ذهنم شکل گرفت. « ؟ چرا؟ پل که طوریش نشده » : صدایم از سر ترس بالا می رفت « ؟ چی شده؟ با هم جنگیدن » « هیچ کس نجنگیده. کسی هم صدمه ندیده، نگران نباش » : ادوارد سریع رو به من گفتیعنی هیچی بهش نگفتی؟ واسه همین بود که قایمش کرده بودي؟ که » : جاکوب با نگاهی ناباورانه به ما می نگریست « ...؟ چیزي نفهمه ادوارد به میانه حرف جاکوب پرید، چهره اش ترسناك شده بود ، بی نهایت ترسناك. براي یک « . همین الان برو ...» ثانیه، او درست شبیه یک،... یک خون آشام شد. او با نگاهی آمیخته به خشم و نفرتی عمیق، به جاکوب چشم دوخت . « ؟ چرا بهش نگفتی » . جاکوب ابروهایش را بالا برد، اما حرکت دیگري نکرد آنها براي چند دقیقه رو در روي هم ایستادند. حالا دانش آموزان بیشتري به مارکز و تایلرملحق شده بودند. من مایک را در کنار بِنْ دیدم ، مایک یک دستش را روي شانه بِنْ گذاشته بود، انگار که او را سر جایش نگه داشته بود. در سکوتی مرگبار ، ناگهان تمام جزئیات در مقابلم به وضوح روشن شدند. چیزي که ادوارد نمی خواست من از آن باخبر باشم .وجاکوب نمی خواست از من مخفی شود . چیزي که باعث شده بود کالن ها و گله گرگینه ها در جنگل، با کمترین فاصله، حرکت کنند. چیزي که باعث شده بود به اصرار ادوارد از راه آسمان از این منطقه دور شوم . چیزي که آلیس هفته گذشته دیده بود ، دید که ادوارد درباره اش به من دروغ گفته بود. چیزي که مدت ها منتظرش بودم. چیزي که می دانستم دوباره اتفاق خواهد افتاد، همانقدر که آرزو می کردم اي کاش هرگز رخ نمی داد. این هرگز به پایان نمی رسید... می رسید؟ من صداي حبس شدن نفس در گلو را شنیدم. نفس، نفس، نفس، نفسی که از گلوي خودم خارج میشد. کل مدرسه شروع به تکان خوردن کرد. انگار زمین لرزه شده بود. اما می دانستم این حاصل تصور خوفناك ذهنم بود. « ؟ اون دوباره اومده سراغ من » تا زمانی که مرگم فرا می رسید، ویکتوریا دست از تلاش باز نمی داشت. او باز هم برایم نقشه می کشید فرار، ترس... فرار، ترس... تا زمانی که او سوراخی در دیوار محافظم می یافت . شاید شانس می آوردم. شاید ولتوري ها اول به سراغم می آمدند ، حداقل آنها مرا سریع تر می کشتند . ادوارد مرا محکم در کنارش نگه داشت و همچنان با بدنی کج بین من و جاکوب قرار داشت، و با دستانی نگران صورتم چیزي نیست ،چیزي نیست. من هرگز اجازه نمیدم اون بهت نزدیک » : را لمس می کرد. در گوشم زمزمه کرد « . بشه...چیزي نیست « ؟ آیا جواب سوالتو گرفتی، دورگه » . و سپس چشم غره اي به جاکوب رفت « . این زندگی شه » : جاکوب با سماجت ادامه داد « ؟ فکر نمی کنی بلاّ حق داره همه چیرو بدونه » حتی تایلر «؟ چرا باید بترسه وقتی اصلا در خطر نیست » : ادوارد در حالی که صدایش را در گلو خفه می کرد، گفت هم که به آرامی نزدیک میشد، نمی توانست صدایش را بشنود . «. بهتره آدم بترسه تا بهش دروغ بگن » سعی کردم به خودم مسلط شوم، گر چه چشمانم در اثر ترس نمناك شده بودند. از پس پلک هاي خیسم می توانستم ببینمش، صورت ویکتوریا جلوي چشمانم بود. لب هایش به عقب برگشته بود و دندان هایش عریان شده بودند. چشمانش در آتش انتقام می سوخت. او تا ابد ادوارد را براي از دست دادن معشوقه اش، جیمز مقصر می دانست. او تا زمانی که عشق ادوارد را نابود نمی کرد، آرام نمی گرفت . ادوارد با نوك انگشتانش اشک هایم را که روي گونه هایم سرازیر شده بود را پاك کرد. « ؟ فکر می کنی صدمه زدن به بلاّ بهتر از محافظت کردن از اونه » « . اون قوي تر از اونیه که تو فکرشو می کنی. از این بدتر هم به سرش اومده » به طور ناگهانی، چهره جاکوب دچار تغییر شد، و بعد با چهره اي عجیب به ادوارد خیره شد، چهره اي بی نهایت متفکر، و چشمانش حالتی به خود گرفت انگار سعی می کرد یک سوال مشکل ریاضی را حل کند . احساس کردم ماهیچه هاي ادوارد دچار انقباض شد، من به بالا نگاه کردم، و تصویري بی نقص از درد در تمام چهره اش مشاهده کردم. در یک لحظه طولانی، به یاد خاطره ي یک بعد از ظهر در ایتالیا افتادم، در برج خوفناك اعضاي ولتوري، جایی که جین با قدرت دردناکش ادوارد را تنها با یادآوري خاطرات گذشته اش، شکنجه داده بود . یادآوري این خاطره باعث شد حمله اي عصبی مرا از محیط اطرافم دور کند. چرا که حاضر بودم ویکتوریا صد ها بار مرا می کشت، اما شاهد شکنجه شدن ادوارد نمی بودم. « ! عجب بانمک بود » : جاکوب در حالی که به ادوارد می نگریست گفت ادوارد تکانی خورد، اما بعد با اندکی تلاش حالت چهره اش صاف و رسمی شد. گرچه نمی توانست دردي که در چشمانش هویدا بود را از کسی پنهان کند . من با چشمانی گشاد شده از چهره تصنعی ادوارد چشم برداشتم و به نیشخند صورت جاکوب خیره شدم. « ؟ تو باهاش چیکار کردي » : با لحنی تند فریاد زدم « . جاکوب خاطرات خوشی در ذهنش داره، فقط همین » . ادوارد با آرامش حرف میزد « . چیزي نیست بلاّ » جاکوب پوزخندي زد، و ادوارد دوباره در هم رفت . « ! تمومش کن. هر کاري که داري می کنی ، تمومش کن » گرچه، این تقصیر خودشه که از خاطره یی که من دارم بهش فکر » : جاکوب ادامه داد « . باشه، اگر تو بخواي » « . می کنم بدش میاد من به او چپ چپ نگاه کردم، و او لبخندي شیطنت آمیز به من تحویل داد، انگار کودکی در حین انجام کاري اشتباه به دام افتاده بود، اما کسی که می دانست قرار نیست تنبیه اش کند . مدیر داره میاد که ما رو به خاطر تاخیر در حاضر شدن سر کلاسمون بازخواست کنه. بیا بریم » : ادوارد به آرامی گفت « سر کلاس انگلیسی، اینجوري مشکلی برات پیش نمیاد یه ذره درسر که عیبی نداره. بزار حدس » جاکوب فقط مرا مخاطب قرار داده بود « ؟ عجب محافظ فداکاري داري، نه » « ؟ بزنم، تو اجازه نداري تفریح کنی... مگه نه ادوارد نعره اي زد، و لب هاي کنار رفته اش دندانهایش را نمایان کردند . گفتم "خفه شو جیک." این لحنت رو یادم میاد. ببین، اگر دلت خواست مثل قدیما یه حالی بکنی، باید بیاي به دیدن من ، » : جاکوب خندید « . من هنوزم موتور سیکلتت رو تو گاراج نگه داشتم من باید لطفش را جبران می کردم... « تو که قرار بود اونو بفروشی. تو به چارلی قول دادي »: این خبر من رو گیج کرد آخر او یک هفته کامل براي تعمیر موتورها زحمت کشیده بود ، و او مستحق دستمزد بود. چارلی می توانست موتورم را دور بیاندازد و بعد هم آشغال ها را به آتش بکشد . آره ، فکر من همچی کاري رو می کردم. اون مالِ توست، نه من. به هر حال من تا زمانی که دوباره بخواییش » « . نگه اش می دارم نشانه اي کوچک از لبخندي که می شناختمش در کنار لب هایش پدیدار شد. « ... جیک » من فکر کنم قبلا اشتباه می کردم. می دونی، وقتی گفتم » : او قدمی به جلو برداشت، در چهره اش حرارت دیده میشد ما نمی تونیم دوست باشیم. شاید بتونیم یِکاریش بکنیم، اگر طرف من باشی،... بیا به دیدنم." من به روشنی ادوارد را در کنارم احساس می کردم، که هنوز هم دستش به صورت تدافعی در دور من حلقه شده بود. به صورتش نگاه کردم...آرام بود و درد آلود .« . ام م م...من نمی دونم جاکوب » می دونستم، مهم نیست، درسته؟ فکر کنم من بتونم دوام بیارم و از این حرف ها، » : او سري تکان داد و آهی کشید « ؟ آخه کی دوست می خواد عذاب کشیدن جاکوب همیشه مثل گلوله اي به پهلویم اصابت می کرد . قصدي در کار نبود ، جاکوب نیازي به نگهداري فیزیکی از طرف من نداشت. اما دستانم، در کنار ادوارد به تلاشی بیهوده افتاده بودند تا به او برسند تا در دور کمرش حلقه شده و او را شریک در آرامش و اعتماد کنند . یالا آقاي کراولی، » صدایی بلند از پشت سرمان باعث شد از جا بپرم « . خیلی خوب دیگه، برید سر کلاساتون » «. بجنب جاکوب به مدرسه کوییلید ها « . برو به مدرسه ات، جیک » : به محظ اینکه صداي مدیر مدرسه را شناختم، گفتم می رفت. با ماندنش درمحوطه مدرسه دچار دردسر میشد. آقاي گرین دانش آموزان را پراکنده می کرد، در چشمان کوچک و سیاهش ابرهاي طوفانی نحس دیده میشد . «. جدي گفتم. وقتی برگردم هر کس اینجا مونده باشه به شدت تنبیه میشه » : با تهدید گفت جمعیت قبل از تمام شدن جمله اش شروع به کم شدن کرده بود. « ؟ آه، آقاي کالن. شما اینجا مشکلی دارید » «. به هیچ وجه آقاي گرین. ما داشتیم به سر کلاس هامون می رفتیم » شما دانش آموز جدید » آقاي گرین به جاکوب چشم انداخت « . عالیه، به نظر میرسه من دوستتون رو به جا نمیارم » « ؟ هستید چشمان آقاي گرین سر تا پاي جاکوب را ورانداز کرد، و درست مانند هر کس دیگري به نتیجه مشابه رسیدخطرناك... دردسر ساز. « ! نووچ » : جاکوب با پوزخندي در گوشه ي لبش گفت پس باید ازتون بخوام سریعاً از محوطه مدرسه خارج بشید. همین الان مرد جوان ، قبل از اینکه مجبور شم با پلیس » «. تماس بگیرم پوزخند پنهان جاکوب تبدیل به نیشخندي کش ناك شد. احتمالاً چارلی رو تصور می کرد که براي بازداشت کردن او در صحنه حاضر میشد. این پوزخند برایم رنج آور بود، انگار مرا دست می انداخت. این لبخندي نبود که انتظارش رو می کشیدم . و قبل از اینکه بر ترك موتورش جا بگیرد پایش را به زمین کوبید وحالت سلام « . اطاعت میشه قربان » : جاکوب گفت نظامی به خود گرفت. سپس موتورش غرشی کرد و با صداي جیغ مانند لاستیک ها بر سطح آسفالت خیابان، دور زد وبه سرعت و کمتر از یک ثانیه، از مدسه خارج شد. آقاي گرین با دیدن نمایش موتور سواري دندان قروچه اي کرد . « . آقاي کالن، امیدوارم دفعه دیگه به دوست تون اخطار کنید که وارد محوطه مدرسه ما نشن » « . اون دوست من نبود آقاي گرین، اما اخطارتون رو بهش یادآوري خواهم کرد » آقاي گرین لب هایش را به هم فشرد. سابقه ي درخشان و بی نقص ادوارد براي آقاي گرین مهر تاییدي بر بی گناهی « ... اگر نگرانید که اون پسرك بخواد واستون مشکلی ایجاد کنه، کافیه به من » . او بود « . لازم نیست نگران هیچ چیز باشید آقاي گرین. هیچ مشکلی در کار نیست » « . امیدوارم این درست باشه. خیلی خوب دیگه، برید سر کلاستون. شما هم همینطور خانم سوان » ادوارد سري تکان داد و سپس مرا به سمت کلاس انگلیسی راند . « ؟ حالت براي رفتن به کلاست به اندازه کافی خوب هست »: وقتی از کنار مدیر می گذشتیم در گوشم زمزمه کرد گرچه حتم داشتم آنقدرها هم خوب نیستم، دروغ گفتم . « . آره » : زمزمه کردم خوب یا بد بودن حال من در حال حاضر اهمیتی نداشت. من باید سریعاً با ادوارد حرف می زدم، و کلاس انگلیسی به هیچ وجه مکان مناسبی براي صحبت کردن نبود . اما با وجود حضور آقاي گرین در پشت سرمان، چاره اي دیگر نمی دیدم . ما به کلاس کمی دیر رسیدیم و به آرامی در سر جایمان قرار گرفتیم. آقاي برتی مدتی بود که شعري را از رابرت فراست براي کلاس می خواند. او به ورود ما توجه اي نکرد. نمی خواست ریتم خواندن شعرش را از دست بدهد. من صفحه اي سفید از لاي دفترم پاره کردم و شروع به نوشتن کردم، به لطف آشفتگی ام، دست خطم از حالت عادي هم بدتر شده بود. چی شده ؟ همه چی رو بهم بگو و بیخیال محافظت از من شو، خواهش می کنم . من دست نوشته ام را به سمت ادوارد سر دادم. او سري تکان داد و شروع به نوشتن کرد. با اینکه یک متن کامل را یادداشت کرد، اما به نظر می رسید نصف زمانی که من براي نوشتن وقت صرف کردم هم وقتش را نگرفت. او کاغذ را به سمت من هل داد . " آلیس بازگشت ویکتوریا رو دیده بود. من تو رو براي محافظت بیشتر از شهر خارج کردم. اینجوري شانسش براي دست یابی به تو کمتر میشد. امت و جاسپر تقریباً موفق شده بودند بگیرنش، اما به نظر میرسه ویکتوریا براي فرار از دست شکارچی هاش قدرت طبیعی خاصی داره. اون به آنور مرز کوییلید ها که روي نقشه مشخص بود فرار کرد. قدرت آلیس با وجود حضور کوییلید ها مخدوش میشه. احتمالاً کوییلید ها هم رد اونو گرفته بودن و دنبالش بودن. اون گرگ گنده خاکستري فکر کرد امت از مرزشون عبور کرده و در جواب بهش حمله کرده بود. البته رزالی مداخله کرده بود و بنابراین بقیه تعقیب رو متوقف کرده بودند تا از همراهشون دفاع کنن. کارلایل و جاسپر قبل از اینکه اتفاق بدي بیفته اوضاع رو آروم کردند. اما دیگه ویکتوریا از دستشون فرار کرده بود. همش همین بود . " من کلمات متن رو از چشم گذراندم. همه ي اونها درگیر شده بودند ، امت، جاسپر ، آلیس، رزالی، کارلایل و شاید حتی ازمه. گرچه به او اشاره اي نکرده بود. و بعد هم پل و بقیه گلّه کوییلید ها هم بودند. این به راحتی می تونست تبدیل به یک جنگ بشه. جنگی بین خانواده ي آینده من و دوستان قدیمی ام، در برابر یکدیگر. امکان داشت یکی از آنها آسیب ببیند. تصور کردم گلّه گرگ ها بیشتر آسیب پذیر بودند، اما تصور آلیس ریز نقش در مقابل یکی از اون گرگ هاي بزرگ...... بر خودم لرزیدم. با دقت، تمام متن را با پاك کنم پاك کردم و دوباره نوشتم : "چارلی چطور میشه؟ ممکنه ویکتوریا بره سراغش..." ادوارد قبل از اینکه جمله ام را تمام کنم، سري به نشانه جواب منفی تکان داد. انگار از طرف چارلی به من اطمینان میداد. دستش را به سمتم دراز کرد. اما من با بی توجهی دوباره شروع به نوشتن کردم :" تو که از افکار اون خبر نداري، چون اونجا نبودي. رفتن به فلوریدا ایده ي خوبی نبود. " او کاغذ را از زیر دستم کشید :" من نمی خواستم تنها بفرستمت بري. با این شانسی که تو داري، ممکن بود هواپیما سقوط کنه و حتی جعبه سیاهش هم نابود شه. " منظور من این نبود. من به هیچ وجه نمی خواستم بدون او و تنها به سفر بروم. ما باید هر دو در کنار یکدیگر می ماندیم. اما به خاطر توجه بیش از حدش احساس دست و پا چلفتی بودن می کردم. انگار من نمی توانستم از کشوري به کشور دیگر بروم، بدون اینکه هواپیما آتش نگیرد. خیلی بانمک بود!" خوب بیا فکر کنیم از سر شانس افتضاح من هواپیما سقوط می کرد. خوب تو می خواستی چکار کنی؟ چرا باید سقوط کنه؟ " سعی می کرد لبخندش را پنهان کند :" مثلاً خلبان از فرط بالا انداختن چند تا شیشه مشروب از حال می رفت. نگران نباش، من بلدم هواپیما برونم. " البته... لب هایم را به هم فشردم و دوباره سعی کردم ." جفت موتور هاي هواپیما می ترکید و ما با سرعت به سمت زمین سقوط می کردیم. من صبر می کردم تا به حد کافی به زمین نزدیک می شدیم، بعدش تو رو صفت می چسبیدم و می پریدم بیرون. بعد دوباره برمی گشتیم به محل حادثه، و اونوقت تبدیل می شدیم به دو نفر ازخوش شانس ترین نجات یافتگان تاریخ . " با زبان بند آمده به او نگاه کردم. « ؟ چیه » : زمزمه کرد « . هیچی » : سرم را تکانی دادم دوباره جمله اي جدید روي سطح کاغذ نوشتم :" دفعه دیگه باید بهم بگی " می دانستم دفعه بعدي در کار خواهد بود. این راه تا مرگ یکی از ما ادامه داشت . ادوارد براي یک دقیقه تمام به چشم هایم خیره شد. نمی دانستم چهره ام چه حالتی داشت ، احساس سرما می کردم، پس خون به گونه هایم ندویده بود! اما مژه هایم خیس شده بودند . آهی کشید و سري تکان داد. « . متشکرم » کاغذ از زیر دستانم ناپدید شد. من به بالا نگاه کردم و با تعجب پلک زدم. درست در همان لحظه آقاي برتی بالاي سرمان ظاهر شد. چیزي هست که دلتون بخواد با بقیه کلاس در میون بزارید آقاي کالن » ادوارد با معصومیتی ظاهري به بالا نگاه کرد و کاغذ را روي دفتر هایش تکانی داد و گفت صدایش گیج به نظر می رسید. آقاي برتی نگاهی به کاغذ کرد ، و بعد هیچ نشانی از سوءظن در چهره اش نبود ، و او به جلوي کلاس رفت . چند ساعت بعد، در سر کلاس هندسه، شایعاتی به گوشم خورد. «  تمام پولم رو میزارم رو اون پسر سرخ پوست » : کسی می گفت سرم را بالا کردم و تایلر، مایک و آستین را دیدم که سر ها را به هم نزدیک کرده بودند و غرق در بحث شان بودند. انگار از « . آره. دیدي عجب هیکلی داره این یارو جاکوب؟ فکر کنم بتونه کالن رو لهش کنه » : مایک زمزمه کرد تصور این فکر لذت می برد . فکر نمی کنم. یه چیزي راجع به ادوارد وجود داره. اون همیشه یه جورایی... به خودش مطمئنه... » : بِنْ مخالفت کرد « . فکر کنم می تونه از پس خودش بربیاد آره منم با بِنْ موافقم ، تازه اگر کسی واسه ادوارد مزاحمتی ایجاد کنه، اون برادر بزرگش میاد » : تایلر با موافقت گفت « وسط ، دعوا تازگی رفتی سمت لاپوش؟ من و لورن چند هفته پیش رفتیم به ساحل اونجا. و باور کنین رفقاي » : مایک گفت « . جاکوب هم دست کمی از خودش ندارن ، همشون خیلی گُندن « هاه... حیف جلوي ما دعوا نمی کنن ، هر چی بشه ما نمی فهمیم آخرش کی پیروز میشه » : تایلر گفت « من که اینجوري فکر نمی کنم. شاید ما هم رفتیم تماشا » : آستین گفت « ؟ کسی حال شرط بندي داره » : مایک گفت « ده تا رو جاکوب » : آستین سریع گفت « ده چوب رو کالن » : تایلر هم دخالت کرد « ده تا رو ادوارد » : بِنْ موافقت کرد « جاکوب »: مایک گفت « هی ، از شما بچه ها کسی میدونه دعوا کلاً سر چیه؟ شاید رو شرط بندي تاثیر بزاره » : آستین با تعجب پرسید و بعد هم زمان اول به من وبعد به بقیه اشاره کرد. « من یه حدسی می زنم » : مایک گفت از حالت چهره هایشان به نظر رسید از اینکه من از آن فاصله هم می توانم صدایشان را بشنوم، شوکه شدند. دوباره سریع به سمت هم برگشتن و کاغذ هایی را بین یکدیگر پخش کردند . « هنوزم میگم جاکوب » : مایک زیر لب زمزمه کرد 

 



:: موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش3(کسوف:eclipse)