سلام من پریسا نویسنده و مدیر وبلاگ هستم امیدوارم از وبم خوشتون اومده باشه لطفا هر نوع درخواستی در زمینه ی رمان داری بگید تا رسیدگی کنم راستی به چند تا نویسنده و مدیر نیازمندم هرکسی که دوست داره نویسنده بشه از بخش نظرات بهم یه نظر خصوصی بده و ایمیلش رو بفرسته تا نویسندش کنم
شمارنده
   

رمان های درخواستی

گرگ و میش 3-7
دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 17:53 | نوشته ‌شده به دست pāřýşà | ( )

فصل12   زمان « ... من پیش بینی کرده ام » : آلیس با لحنی که حاکی از بدشگونی بود گفت ادوارد آرنجش را به طرف پهلوي او پرت کرد که آلیس به راحتی جاخالی داد . باشه ، ادوارد داره مجبورم می کنه اینکارو بکنم. من پیش بینی کردم که اگه غافلگیرت کنم » : آلیس غرولندي کرد « بدجوري دچار مشکل میشی ما بعد از مدرسه داشتیم قدم زنان به طرف ماشین می رفتیم ، و من کاملاً از اینکه از چه چیزي صحبت می کرد بی اطلاع بودم. « ؟ میشه ، انگلیسی » : تقاضا کردم « بچه بازي در نیاري . بداخلاقی هم نداریم ها » « حالا دیگه ترسیدم » بنابراین تو ، یعنی ما ، یه پارتی فارغ التحصیلی داریم . چیزه بزرگی نیست . هیچی واسه قاطی کردن نیست. اما دیدم » « اگه بخوام با اون غافلگیرت کنم جوش می آري و قاطی می کنی و ادوارد گفت باید بهت » : آلیس رقصان از سر راه ادوارد که می خواست موهایش به هم بریزد فرار کرد و ادامه داد « بگیم . اما هیچی نیست ها . من بهت قول می دم « ؟ آیا جا داره بحث کنیم » : به سختی نفسی کشیدم « نه اصلاً » « باشه ، آلیس من می آم . اما از هر دقیقه اش متنفرم. قول می دم » « این محبتت رو می رسونه ! به هر جهت ، من عاشق هدیه هستم. تو نباید خودتو به زحمت می انداختی » « ! آلیس من هدیه نگرفتم واست » « اوه ، اینو می دونم. اما اینکارو می کنی » با وحشت مغزم را تحت شکنجه قرار دادم تا بتوانم بیاد بیاورم. اصلاً چه چیزي تصمیم گرفته بودم ، براي فارغ التحصیلی به او هدیه بدهم که اواحتمالا دیده بود . « ؟ حیرت آوره ، یه نفر چقدر می تونه بچه باشه که اینقدر مردم آزار باشه » : ادوارد زمزمه کرد « این یه استعداد خدا دادیه » : آلیس خندید نمی تونستی واسه گفتنش به من چند هفته صبر کنی؟ حالا من باید مدت طولانی تري دچار » : با کج خلقی گفتم « استرس باشم آلیس به من اخم کرد. « ؟ بلا ، می دونی اون روز چه روزیه » : او به آرامی گفت « ؟ دوشنبه » او آرنج مرا چنگ زد و مرا نیم دور چرخاند رو به پوستر زرد « بله . دوشنبه است ... چهارم » او چشمانش را تابی داد بزرگی که بر در سالن ورزش چسبانده شده بود. آنجا با حروف بزرگ سیاه تاریخ فارغ التحصیلی بود. دقیقا یک هفته از امروز. « ؟ چهارمه ؟ ژوئن ؟ مطمئنی » یک جواب هم نیامد. آلیس فقط سرش را غمگینانه تکان داد ، وانمود کرد نا امید شده . و ادوارد یک ابرو بالا انداخت . تلاش کردم در مغزم به عقب بشمرم ، اما نمی تونستم بخودم بقبولانم « ؟ نمی تونه باشه ! چطوري این اتفاق افتاد » روزها چطور گذشته بودند. احساس کردم کسی لگدي به پشتم زده. روزهاي استرس ، نگرانی ... به نحوي در میان تمام نگرانی ها و عقده هایی که وقتم را گرفته بودند ، زمانم ناپدید شده بود. فضایم براي مرتب کردن همه امور ، برنامه ریزي ، غیب شده بود. من خارج از زمان بودم. و آماده نبودم. نمی دانستم چگونه این کار را انجام دهم. چگونه به چارلی و رنه ... به جیکوب ... به انسان بودن ، خداحافظ بگویم ... . دقیقاً می دانستم چه می خواهم ، اما ناگهان از رسیدن با آن وحشتزده بودم. در فرضیه ، مشتاق بودم ، حتی بیشتر ، تا براي ابدیت وارد معامله ي مرگ شوم. غیر از همه این ها ، این کلیدي بود براي تا ابد کنار ادوارد ماندن. و بعد حقیقت این بود که من داشتم توسط افراد شناخته و ناشناخته شکار می شدم. ترجیح می دادم همینطور بی خاصیت و خوشمزه ، دست روي دست نگذارم تا دست یکی از آنها به من برسد . درفرضیه ، همه ي اینها مفهوم داشت . در عمل ، انسان بودن همه چیزي بود که من بلد بودم. آینده ي ماوراي آن بزرگ و سیاه بود که نمی توانستم بشناسم مگر اینکه در آن می جهیدم. این اطلاعات ساده ، تاریخ امروز ، که کاملا آشکار بود که من باید ناخودآگاه آنرا سرکوب کرده باشم ، برایم ضرب العجلی بود که من بی صبرانه روزها را براي رسیدنش تا احساس قرار گرفتن در مقابل جوخه ي آتش شمرده بودم. به طور مبهم ، ملتفت بودم که ادوارد در ماشین را برایم نگه داشت ، که آلیس از صندلی عقب تند تند پچ پچ می کرد ، که باران چکش وار به شیشه ي جلو می کوبید. به نظرم ادوارد متوجه شد که من فقط بدنم آنجا بود ؛ او براي بیرون کشیدن من از پریشان حواسی ام تلاشی نکرد. یا شاید کرد و من از ماورا توجه می کردم. جلوي خانه ما ایستادیم ، ادوارد مرا تا کاناپه همراهی کرد و مرا کنار خودش روي مبل کشید. از پنجره به بیرون ، به درون مه مایع خاکستري خیره شدم ، و سعی کردم جاییکه راه رفته بود را پیدا کنم. چرا داشتم مضطرب می شدم؟ دیده بودم که ضرب العجل داشت تمام می شد. چرا حالا که آخر ضرب العجل بود باید می ترسیدم؟ نمی دانم ادوارد چه مدت گذاشت من در سکوت به بیرون از پنجره خیره بمانم. اما باران در تاریکی شب داشت ناپدید می شد و سرانجام ادوارد خیلی دیرش شده بود . او دست سردش را طرف دیگر صورتم گذاشت و چشمان طلایی اش را روي من ثابت نگه داشت. « ؟ میشه لطف کنی و به من بگی داري به چی فکر می کنی؟ قبل از اینکه دیوونه بشم » چه می توانستم به او بگویم؟ که من یک آدم بزدل ترسو بودم؟ بدنبال کلمات می گشتم . « لبهات سفید شده . حرف بزن ، بلا » فوت بزرگی بیرون دادم . چه مدت بود که نفسم را نگه داشته بودم؟ « تاریخش منو بیچاره می کنه . همش همین » : پچ پچ کنان گفتم او صبر کرد ، چهره اش مملو از نگرانی و شک بود . صدایم بند آمد. « ... نمی دونم چکار کنم... به چارلی چی بگم ... چی بگم ... چطور » : سعی کردم توضیح دهم « ؟ درباره ي مهمونی » « نه ، اما از یادآوریت ممنون » اخم کردم همینطور که چهره ام را می خواند باران شدیدتر شد . « پچ پچ کنان گفت : تو آماده نیستی » یک واکنش غیر ارادي بود. می توانستم بگویم دروغم را فهمید ، بنابراین نفس « هستم » : فوراً به دروغ گفتم « . مجبورم باشم » : عمیقی کشیدم و حقیقت را گفتم « تو به هیچی مجبور نیستی » همینکه دهانم را به ارائه دلایل گشودم می توانستم میزان وحشت در « ! ... ویکتوریا ، جین ، هرکی که تو اتاقم بوده » نگاهم را حس کنم . « دلایل بیشتري براي صبر کردن وجود داره » « ! اونا هیچ مفهومی ندارن، ادوارد » دستانش را محکمتر روي صورتم فشار داد و با کمی تامل صحبت کرد . بلا ، هیچ کدام از ما یه انتخاب نداشتیم . تو دیدي که این مساله چکار کرده ، مخصوصاً با رزالی . ما هممون تقلا » می کنیم با خودمون در چیزي که هیچ کنترلی روش نداشتیم کنار بیایم. من نمیذارم واسه تو هم اونجوري باشه . تو « حق انتخاب داري « من قبلا انتخابمو کردم » هی ، هی ، چون خطر داره دور سرت می چرخه تو داري اینکارو می کنی. ما مواظب همه چیز هستیم ، و من از تو » « مراقبت می کنم وقتی اینو پشت سر بذاریم ، و هیچ اجباري روي سرت نباشه ، بعد تو می تونی اگه هنوز بخواي ، تصمیم » ادامه داد « بگیري که به من ملحق شی . اما نه بخاطر اینکه می ترسی. تو مجبور نیستی اینکارو بکنی « کارلایل قول داد ، بعد از فارغ التحصیلی » : بر خلاف عادت همیشگی زیر لب من من کنان گفتم « و مطلقاً ، نه تا وقتی می ترسی » : او با لحن مطمئنی گفت « . نه تا وقتی آماده نیستی » پاسخ ندادم.در خود توان مباحثه نمی دیدم . « چیزي براي نگرانی وجود نداره » پیشانی ام را بوسید « هیچی بجز یک سرنوشت بد قریب الوقوع » خنده ي ضعیفی کردم « به من اعتماد کن » « اعتماد دارم » هنوز داشت صورتم را نگاه می کرد منتظر بود تا آرامش پیدا کنم. « ؟ میتونم یه چیزي ازت بپرسم » : گفتم « هرچی دلت می خواد بپرس » تامل کردم ، لبم را گزیدم و سوال کاملاً متفاوت با چیزي که نگرانش بودم پرسیدم. « ؟ چی قراره واسه فارغ التحصیلی آلیس بگیرم » « ... به نظر می رسید انگار تو داشتی واسه هردومون بلیط کنسرت می گرفتی » پوزخندي زد کنسرت در تاکوما. هفته ي پیش تو روزنامه یه آگهی دیدم ، و » . آنقدر خیالم راحت شد ، تقریباً لبخند زدم « ! درسته » « فکر کردم این چیزیه که تو دوست داشتی چون گفتی سی دي خوبی بود « ایده ي خوبیه . ممنون » « امیدوارم فروشش هنوز تموم نشده باشه » « این فکریه که باید روش حساب کرد ، باید بفهمم » آه کشیدم . « یه چیز دیگه می خواستی بپرسی » : گفت « ! خوب می فهمی » : اخم کردم « خیلی واسه خوندن صورتت تمرین کردم . بپرس » چشمانم را بستم و به سمتش خم شدم در حالیکه صورتم را در سینه اش پنهان می کردم پرسیدم : « تو نمی خواهی من یه خون آشام بشم » « این یه سوال نیست » به نرمی گفت و کمی طولانی تر مکث کرد و بعد از دقیقه اي اشاره کرد « نه نمی خوام » « ؟ خوب ... من نگران بودم ... چرا این طوریه احساست » « ؟ نگران » غافلگیر شد « ؟ میشه بهم بگی چرا؟ ، همه ي حقیقت رو بگو ، بدون اینکه ملاحظه ي احساسات منو بکنی » « ؟ اگه جواب سوالت رو بدم ، میشه بعدا علت سوالت رو توضیح بدي » براي یک دقیقه تامل کرد سرم را به نشانه موافقت تکان دادم ، صورتم هنوز پنهان بود. تو می تونی خیلی بهتر اینکارو بکنی ، بلا . می دونم که تو باور داري من روح » او قبل از پاسخ نفس عمیقی کشید براي من » سرش را به آرامی تکان داد « ... دارم ، اما من کاملاً اونطوري متقاعد نیستم ، و براي به خطر انداختن تو اجازه دادن ، به این اجازه ي اینکه تو اونچه که من هستم بشی فقط واسه اینکه می خوام از دستت ندم . خودخواهانه ترین اقدامیه که می تونم تصور کنم. براي خودم این چیزیه که بیشتر از هرچیز می خوام . اما براي تو خیلی خیلی بیشتر می خوام. دادن این اجازه جنایته . این خودخواهانه ترین چیزیه که من انجام می دم ، حتی اگه تا ابد زندگی کنم. اگه هر راهی براي من وجود داشته باشه که براي تو انسان بشم ، مهم نیست که قیمتش چی باشه ، من « . بهاشو پرداخت می کنم هنوز خیلی آرام نشسته بودم ، سعی می کردم این را هضم کنم. ادوارد فکر می کرد که داشت خودخواهی می کرد. احساس کردم لبخندي روي چهره ام نشست. بنابراین ، موضوع این نیست که می ترسی از من دیگه خوشت نیاد ، وقتیکه متفاوت بشم ، وقتیکه دیگه نرم و گرم » « ؟ نیستم و همین بو رو ندم ؟ تو واقعا می خواي منو حفظ کنی ، مهم نیست که من چطوري بشم سپس قبل از اینکه بتوانم جواب دهم داشت « ؟ تو نگران بودي دوستت نداشته باشم » او نفس تندي کشید « ! بلا ، براي یک انسان عاقل بی طرف ، تو خیلی خیلی می تونی کند ذهن باشی » می خندید و می دانستم که فکر می کرد این احمقانه است ، اما خیالم راحت شد. اگر او واقعاً مرا می خواست من می توانستم بقیه اش را پشت سر بگذرم ... به نحوي. خودخواه ، ناگهان به نظر می رسید کلمه ي قشنگی است . انعکاس خوش خلقی اش هنوز در « . بلا ، فکر کنم تو تشخیص نمی دي اونطوري چقدر براي من راحت تره » : گفت وقتی که من مجبور نباشم همش تمرکز کنم روي اینکه تو رو نکشم. یقیناً دلم واسه یه چیزایی تنگ » صدایش بود « ... میشه. اول واسه این او همینطور که گونه ام را نوازش می کرد در چشمان من خیره شد و من احساس کردم که خون به رنگ پوستم هجوم آورد . او با ملایمت خندید. این پرمعناترین صدا توي دنیاي » او خیلی جدي اما هنوز با لبخندي کوچک ادامه داد « . و دوم واسه صداي قلبت » منه. الان خیلی باهاش کوك و هماهنگم ، قسم می خورم می تونم از مایلها دورتر از اینجا ردشو بگیرم. اما همه ي این تو! ، این چیزیه که دارم حفظش می کنم. » . دست مرا در دستانش گرفت « ، ! چیزا به اندازه ي این اهمیت نداره . این « تو همیشه بلاي من می مونی. فقط یه ذره بادوام تر آه کشیدم و با خرسندي اجازه دادم چشمانم بسته شوند ، در حالیکه به دستانش تکیه داده بودم . « ؟ حالا میشه بخاطر من به یه سوال جواب بدي؟ همه ي حقیقت رو ، بدون ملاحظه ي احاسات من » : پرسید « البته » در حالیکه چشمانم از این سورپریز گشاد شده بود ، فورا جوب دادم او چه می خواست بداند ؟ « تو نمی خواي زن من بشی » او کلمات را به آهستگی بیان کرد قلبم ایستاد ، بعد با آخرین سرعت شروع به تپیدن کرد. عرق سرد شیرینی پشت گردنم نشست و دستانم یخ کرد . او منتظر شد ، نگاه می کرد و به واکنشم گوش می کرد . « این یه سوال نیست » : عاقبت پچ پچ کنان گفتم نگاهش را به پایین دوخت ، مژگانش روي گونه هایش سایه هاي بلندي انداخت و دستانش را از صورتم انداخت تا دست چپ منجمد شده ي مرا بگیرد. وقتی که صحبت کرد با انگشتانم بازي می کرد . « . نگران بودم که چرا اینطوریه احساست » « اینم یه سوال نبود » سعی کردم آب دهانم را قورت بدهم ، پچ پچ کنان گفتم « ؟ بلا ، لطفا » « ؟ حقیقت » در حالیکه فقط کلمات را بزبان می آوردم « البته ، می پذیرم ، هرچی که هست » « می خواي بهم بخندي » نفس عمیقی کشیدم « بخندم ؟ نمی تونم حتی تصورشو بکنم » چشمانش بالا آمد برقی در چشمانم فوران کرد ، شوکه بود باشه ، » . و آهی کشیدم. صورتم از سفیدي با شعله اي از اندوه رو به سرخی رفت « . حالا می بینی » زمزمه کردم فقط خیلی ... خیلی ... خیلی خجالت » اعتراف کردم « ! خُب! مطمئنم مثل اینه که جوك بشنوي ، اما یه جوك واقعی و صورتم را دوباره در سینه اش پنهان کردم . « . می کشم مکث مختصري ایجاد شد. « درکت نمی کنم » سرم را یکطرفی به عقب خم کردم و به او زل زدم ، خجالت مجبورم کرد مژگانم را ببندم در حالیکه در درون درگیر بودم. ادوارد ! من از اون دخترا نیستم. از اونایی که تا از دبیرستان میان بیرون یه راست میرن شوهر می کنن مثل » بعضی از دهاتهاي شهراي کوچیک و اونایی که توسط دوست پسرشون آبستن شدن! می دونی مردم چه فکري می کنن؟ . متوجهی الان قرن چندمه ؟ مردم در هجده سالگی ازدواج نمی کنن ! نه مردم با هوش ، نه مردم آبرومند و کم آوردم ، چنته ام خالی شد . « ... رشد کرده! من نمی خواستم چنین دختري باشم! این نیست که من کی ام همینطور که ادوارد در حین جواب من فکر می کرد چهره اش غیر قابل خواندن بود. « ؟ همش همینه » : عاقبت پرسید « ؟ این کافی نیست » ذهنم خالی شد « ؟ یعنی این نیست که ... تو بیشتر به خود جاودانه بودن مشتاقتري، تا اینکه فقط به من مشتاق باشی » و بعد آنطور که من پیش بینی کرده بودم که او بخندد ، من آن کسی بودم که ناگهان دچار حمله ي خنده ي عصبی شده بودم. اینجا رو باش ... من همیشه ... فکر می کردم که ... » : بین دو خنده ي بریده بریده ي عصبی نفس نفس زنان گفتم « ! تو خیلی خیلی ... از من باهوشتري مرا بغل کرد و می توانستم احساس کنم که داشت با من می خندید . بدون تو جاودانگی هیچ امتیازي نداره. » : درحالیکه برنامه داشتم با وضوح بیشتر و کمترین تلاش صحبت کنم گفتم « . بدون تو یه روز هم نمی خوام « خب ، این مایه ي تسکینه » : گفت « هنوز ... این هیچی رو تغییر نمیده » گرچه فهمیدنش خوب بود. و من دیدگاهت رو فهمیدم، بلا ، راستی راستی می فهمم . اما اگه سعی کنی منو هم در » « نظر بگیري خیلی بیشتر از اون خوشم می آد تا بعدش آرام گرفته بودم و بلاخره به نشانه موافقت سر تکان دادم و تلاش کردم اخم را از صورتم دور کنم. چشمان طلایی مایعش همانطور که مرا گرفته بودند به نحو هیپنوتیزم کننده اي به گردش در آمد. ببین بلا ، من همیشه از اون پسرا بودم . تو دنیاي من ، من قبلا مرد بودم . دنبال معشوقه نبودم. نه ، از هوس ، » دورتر از اون بودم که جویاي این چیزا باشم؛ من به هیچی فکر نمی کردم جز اینکه ایده آلم افتخار به جنگی بود که مکث کرد ، سرش را یکوري گرفت : « ... اونا طرح کلی شو می ریختن. بعدشم ، اگر معشوقه اي پیدا کرده بودم می خواستم بگم اگه یکی رو پیدا کرده بودم ، اما نمی گم. اگه تو رو پیدا کرده بودم ، شک ندارم که چطور به اینکار » اقدام می کردم . من از اون پسرام که به محض اینکه کشف می کردم تو اونی بودي که دنبالش می گشتم ، در مقابلت یک زانو روي زمین می نشستم و تمام تلاشمو براي درخواست ازدواج از تو می کردم. من تو رو با تمام معناي کلمه تا « ابد می خواستم ، حتی اگه تمام معناي کلمه کامل نبود با لبخند یکوري اش به من لبخند می زد. با چشمان گشاد منجمد به او خیره شدم. « بلا ، نفس بکش » لبخند زنان بیادم آورد نفس کشیدم. « ؟ می تونی به من حق بدي؟ ، بلا ، حتی یه ذره کوچولو » بعد از یک ثانیه ، توانستم. خود را در یک دامن بلند و پیراهن توري یقه بلند با موهایم که بالاي سرم جمع شده بود دیدم . ادوارد را دیدم که در کت و شلوار روشنی بسیار جذاب بود و با دسته گلی از گلهاي وحشی کنارم روي ایوان رقص نشسته بود. سرم را تکان دادم و آب دهانم را قورت دادم.من فقط نمایی از "آن شرلی گرین گیبل" را دیده بودم. ادوارد ، چیزه ، ... به عقیده ي من ، ازدواج وتا ابد » در حالیکه از جواب به سوالش طفره می رفتم با صداي لرزانی گفتم با هم بودن مفهوم انحصاراً به یکدیگر تعلق داشتن یا اسماً و رسماً شامل یکدیگر بودن نیست. و از آنجاییکه در این « ؟ لحظه داریم در دنیاي من زندگی می کنیم ، شاید باید با زمانه جلو بریم ، آیا می فهمی منظورم چیه اما از طرف دیگه ، تو بزودي تمام زمان رو پشت سر میذاري. پس چرا باید رسوم زودگذر » : او شمرده شمرده گفت « ؟ یک فرهنگ محلی اینقدر زیاد روي تصمیمت اثر بذاره « ؟ کی ؟ توي رم » لبم را گزیدم بلا ، مجبور نیستی امروز بله ، یا نه ، بگی. هرچند ، خوبه هر دو طرف قضیه رو بفهمیم. اینطور فکر » به من خندید « ؟ نمی کنی « ؟ ... پس شرط تو » « ... هنوز مفهومی داره ؟ بلا هدفت رو می فهمم ، اما اگه بخواي خودم تو رو تغییر میدم » من داشتم میرفتم که براي رژه ي عروسی آماده بشم، اما با آهنگی که « دووم دووم دا - دووم » زیر لب وزوز کردم نواي نوحه می داد . زمان به سرعت گذشتن را ادامه داد. آن شب بدون رویا گذشت ، و بعد صبح بود و مراسم فارغ التحصیلی نه رو در رویم خیره شده بود. یک کوه کتاب و جزوه براي مطالعه براي امتحان نهائی مانده بود و می دانستم که نصف آنها را هم در چند روز باقی مانده نمی توانستم بخوانم. وقتی براي صبحانه پایین آمدم ، چارلی قبلاً رفته بود. یادداشتی برایم گذاشته بود که یادآوري می کرد چیزهایی را باید بخرم. امیدوار بودم آگهی کنسرت هنوز در جریان باشد ، شماره تلفنش را براي خریدن بلیطهاي لعنتی احتیاج داشتم. این دیگر خیلی هدیه به حساب نمی آمد ، همه ي سورپرایزش از بین رفته بود.البته ، کلاً تلاش براي سورپرایز کردن آلیس نقشه ي درخشانی نبود. می خواستم از قسمت سرگرمی ها بگذرم که تیتر سیاه توجهم را جلب کرد. لرزه اي از ترس بجانم افتاد ، نزدیکتر خم شدم تا داستان صفحه اول را بخوانم. سیاتل توسط کشتارها غرق در ترس و وحشت شد از زمانیکه سیاتل شکارگاه بیشتر قاتلان سریالی پرکار تاریخ ایالات متحده بود ، کمتر از یک دهه گذشته بود. گري ریجوِي ، قاتل منطقه ي گرین ریور ، محکوم به قتل 48 زن شد. و اکنون یک سیاتل محاصره شده باید احتمالا با این حقیقت مواجه شود که می تواند در این لحظه پناهگاه بیشترازحتی یک هیولاي بسیار ترسناکتر شده باشد. پلیس ، قتلها و ناپدیدشدنهاي اخیر را کار یک قاتل سریالی نمی داند. حداقل ، هنوزنه. آنها خیلی تمایل ندارند باور کنند که این همه کشتار و قصابی جنازه ها می تواند کار یک شخص باشد.این قاتل ، در حقیقت اگر یک نفر باشد ، پس مسؤل مستقیم 39 قتل و ناپدید شدن ، خلال فقط سه ماه گذشته است. در مقایسه ، در یک پریود 21 ساله در منطقه ي ریجوي تعداد 48 قاتل قانون شکن بطور پراکنده وجود داشته اند. اگر این مرگها بتواند به یک مرد مرتبط شود ، پس این بدترین و وحشی ترین قاتل سریالی در تاریخ آمریکاست . پلیس به جاي رفتن دنبال این فرضیه که گروههاي تبهکاري وارد عمل شده اند، داشت کوتاه می آمد. تعداد کلی قربانیها و این حقیقت که انگار هیچ الگویی در انتخاب قربانیها نقش نداشته ، فرضیه مذکور را تقویت می کرد. از جک متجاوز تا تد بانتی گرفته ، هدف قتلهاي سریالی با تشابهاتی مثل سن ، جنسیت ، نژاد یا مخلوطی از هرسه ، به هم مرتبط بوده اند. قربانیان این جنایات در محدوده سنی آماندا رید دانش آموز ممتاز 15 ساله گرفته تا عمر جنکس پستچی بازنشسته ي 67 ساله قرار داشتند. قتلهاي زنجیره اي شامل 18 زن و 21 مرد بود. قربانی ها به لحاظ نژادي هم گوناگون بودند : هند و اروپایی ، آفریقایی ، امریکایی ، اسپانیولی و آسیایی. آشکار بود انتخاب ها تصادفی بوده . بنابراین اصلاً چرا به ایده ي قاتل سریالی توجه می شود ؟ براي بررسی نکردن احتمال جرائم غیر مرتبط ، به اندازه ي کافی در نحوه ي وقوع جنایات مزبور تشابهات وجود داشت. هر مقتولی که کشف شده بود به اندازه اي سوزانده شده بود که براي تعیین هویت به پرونده هاي دندانپزشکی نیاز بود. به نظر می رسید بکار بردن نوعی ماده ي احتراقی مانند گازوئیل , بنزین , یا الکل براي تداعی یک آتش سوزي بزرگ بوده باشد. هرچند که هیچ اثري از ماده ي اشتعال زا هنوز یافت نشده بود. تمام جنازه ها با بی دقتی بدون هیچ کوششی براي مخفی کردنشان رها شده بودند. وحشتناك تر از همه هنوز این بود که بیشتر باقیمانده ي اجساد شواهدي دال بر نهایت وحشیگري داشت ، استخوانهاي داغان شده و کنده شده توسط نوعی فشارعظیم که پزشکان قانونی معتقد بودند قبل از مرگ رخ داده ، گرچه که به رغم در نظر گرفتن یک کشور مدرك ، مشکل می شد از این نتیجه گیري مطمئن بود. تشابه دیگر که زنجیره اي بودن را می رساند : گذشته از باقیمانده ي اجساد ، کلیه مدارك پاك شده بود. نه اثر انگشتی ، نه رد پایی و نه یک موي غریبه باقی نمانده بود. در این ناپدیدشدنها هیچ دلیلی براي شک وجود نداشت. خود ناپدید شدنها هم بود . هیچ کدام از قربانیها آنچه که بتوان بعنوان هدف آسان در نظر گرفت نبودند. هیچ کدام فراري یا بی خانمان نبودند که آسان ناپدید می شوند و ندرتاً گم شدنشان گزارش می شود. قربانیها از خانه هایشان ، از طبقه اي چهارم آپارتمان ، از کلوپ سلامتی ، از مهمانی عروسی غیب شده بودند. شاید متحیر کننده ترین این باشد : رابرت والش بوکسور حرفه اي 30 ساله براي قرار ملاقاتی وارد سالن یک تئاتر شد ؛ چند دقیقه بعد از شروع برنامه زنِ طرف قرار وي متوجه شد او در صندلی اش نیست.جسدش فقط سه ساعت بعد بیست مایل دور تر زمانی پیدا شد که آتش نشانان براي اطفاي حریق یک انبار زباله خبر شده بودند. در این قتلهاي خشونت بار الگوي دیگري وجود داشت : تمامی قربانیها در شب ناپدید شده بودند . و هشداردهنده ترین الگو؟ سرعت . 6 قتل در ماه اول و 11 تا در ماه دوم ارتکاب یافته بود. 22 تا فقط طی ده روز اخیر اتفاق افتاده بود. و پلیس از زمانیکه اولین جسد نیم سوخته کشف شده بود به یافتن گروه مسؤل جنایات نزدیکتر نشده بود. شواهد با هم تناقض داشتند ، آن قطعات وحشتناك. یک گروه تبهکاران خبیث یا یک قاتل سریالی فعال وحشی؟ یا چیز دیگري که پلیس هنوز تصورش را نکرده است؟ فقط یک نتیجه مسلم بود : چیز مخوفی در کمین سیاتل بود. سه دفعه مجبور شدم جمله ي آخر را بخوانم و مشکل لرزش دستانم را تشخیص دادم. « ؟ بلا » آنطوري که من توجه ام متمرکز بود ، صداي ادوارد ، گرچه آرام و کاملاً غیر منتظره نبود ، اما مرا به هوا پراند ؛ با نفس بلندي به عقب چرخیدم. او به درگاه تکیه داده بود و ابروانش در هم گره خورده بود.سپس ناگهان در کنار من و دستانش دستم را گرفته بود. « ... ترسوندمت؟ متاسفم . باید در می زدم » « ؟ اینو دیدي » به روزنامه اشاره کردم « ، نه ، نه » : سریعا گفتم اخمی پیشانی اش را چین انداخت. « . هنوز خبراي امروز روندیدم. اما می دونستم که بدتر می شه. باید به کاري کنیم ... سریعاً » خوشم نیومد. از همه اشون متنفر بودم ، اتفاقاتی که پیش می آوردند ، و هرچه یا هرکس در سیاتل بود براستی که شروع کرده بود به ترساندن من.اما ایده ي آمدن ولتوري واقعا بسیار ترسناك بود. « ؟ آلیس چی میگه » مشکل همینجاست. اون نمی تونه چیزي ببینه... گرچه من و اون بارها یه مغزمون فشار آوردیم تا » اخمش شدیدتر شد یه چیزي سر در بیاریم. اون دیگه داره اطمینانشو از دست میده. احساس می کنه این روزا چیزاي زیادي رو داره از « . دست میده ، که نشون میده یه جاي کار غلطه. شاید قدرت پیش بینیش داره یه چیزایی رو از قلم میندازه « ؟ میتونه این اتفاق بیفته » چشمانم گشاد شد " کی می دونه؟کسی تا حالا مطالعه اي انجام نداده .... اما من واقعا شک دارم. اینجور چیزا در طول زمان گرایش به « . تشدید شدن دارن. آرو و جین رو ببین « ؟ پس چی شده » فکر کنم پیشگویی خود پرورانه . ما بازم براي آلیس صبر می کنیم تا یه چیزي ببینه بعد می تونیم بریم... و ... اون » چیزي نمی بینه چون ما واقعا تا اون چیزي نبینه جایی نمی ریم. بنابراین او نمی تونه ما رو اونجا ببینه! شاید مجبور « شیم کورکورانه اونو انجام بدیم « ! نه » لرزیدم تو امروز خیلی دلت می خواد بري مدرسه؟ فقط یکی دو روز تا امتحان نهایی فاصله داریم ؛ چیز جدیدي واسه درس » « دادن به ما ندارن « ؟ فکر کنم بتونم یه روز رو بدون مدرسه زندگی کنم چکار قراره بکنیم » « می خوام با جاسپر صحبت کنم » دوباره جاسپر. عجیب بود. در خانواده ي کالن ، جاسپر همیشه در حاشیه بود ، قسمتی از چیزها بود اما هرگز در مرکز آنها نبود. این برداشت به زبان نیامده ي من بود ، که جاسپر فقط بخاطر آلیس آنجا بود. این احساس را داشتم که او همه جا بدنبال آلیس بود ولیکن این روش زندگی ، انتخاب اول او نبود. این حقیقت که او مدت کمتري نسبت به دیگران به آن رو آورده بود احتمالاً دلیل این بود که او براي ادامه این وضع مشکل بیشتري داشت. به هیچ قیمت ندیده بودم ادوارد احساس وابستگی به جاسپر داشته باشه. دوباره نگران این شدم که منظورش در مورد تخصص جاسپر چه بود. واقعا چیز بیشتري از جاسپر نمی دانستم جز اینکه او قبل از اینکه آلیس او را پیدا کند از یک جایی در جنوب آمده بود. بنا به دلایلی ادوارد همیشه از هرگونه سوال راجع به برادر جدیدش رم می کرد. و من همیشه خیلی خیلی از این خون آشام بلند قامت و مو طلایی که انگار یک ستاره ي تازه به شهرت رسیده سینما آشکارا از او دعوت کرده باشد ، ترسیده بودم. وقتی به خانه رسیدیم ، کارلایل ، ازمه و جاسپر را در حال مشاهده جدي اخبار دیدیم؛ گرچه آنقدر صداي تلویزیون کم بود که براي من نامفهوم بود. آلیس در حالیکه صورتش را با دو دست گرفته بود و چهره اش غرق در ناامیدي بود، روي آخرین پله ي راه پله فرود آمد . همینطور که ما داخل خانه می رفتیم ، امت یورتمه وار از در آشپزخانه گذشت , کاملاً راحت به نظر می رسید. هرگز چیزي امت را ناراحت نمی کند . « ؟ سلام، ادوارد ؛ بلا ، زیرآبی » « هر دومون » ادوارد به او یادآوري کرد « بله ، اما این اولین باره که بلا دبیرستان رو می گذرونه. ممکنه یه چیزي رو از دست بده » امت خندید اداوارد چشمانش را تاب داد اما از طرف دیگر برادر محبوبش را نادیده گرفت. او روزنامه را به کارلایل داد . « ؟ می دونستی اونا الان به یه قاتل سریالی فکر می کنن » : پرسید « . اونا دوتا متخصص دارن که هر روز صبح تو کانال سی ان ان احتمالات رو بحث می کنن » کارلایل آهی کشید « . نمی تونیم بذاریم ادامه پیدا کنه » « بیاین بریم . مردم از یکنواختی » : امت با شور و هیجان ناگهان گفت از طبقه بالا صداي هیس تا پایین راه پله ها طنین انداخت . « . چقدر این روزالی بدبینه » : امت زیرلبی به خود گفت « . بالاخره مجبوریم یه وقت بریم » ادوارد با امت موافقت کرد رزالی بالاي پله ها ظاهر شد و به آرامی پایین آمد. چهره اش ملایم و بی احساس بود . من دلواپسم. ما قبلاً هرگز خودمون را داخل این جور چیزا نکرده ایم. این به ما » کارلایل داشت سرش را تکان می داد « ربطی نداره. ما ولتوري نیستیم « من نمی خوام ولتوري مجبور شه بیاد اینجا. این مهلت ما رو خیلی خیلی کم می کنه » : ادوارد گفت « و همه ي اون انسانهاي بیگناه در سیاتل ، حقشون نیست بذاریم اینطور بمیرن » : ازمه زیرلب گفت « می دونم » کارلایل آهی کشید اوه ! من این فکرو نکردم. می بینم حق با توئه ، » : ادوارد در حالیکه سرش را براي دیدن جاسپر چرخاند به ناگاه گفت « . باید همین باشه . خب ، این همه چیزو تغییر میده من تنها کسی نبودم که با گیجی به او خیره شدم. اما احتمالاً تنها کسی بودم که اندکی آزرده به نظر نمی رسیدم. فکر می کنم بهتر باشه خودت براي بقیه توضیح بدي. چه هدفی می تونه از اینکار وجود » : ادوارد به جاسپر گفت ادوارد شروع کرد به قدم زدن و در حالیکه به کف اتاق خیره شده بود در افکارش گم شد. « ؟ داشته باشه ادوارد از چی پریشون شد ؟ به چی داري » : ندیدم کی آلیس از جایش بلند شد ، اما آنجا در کنارم بود. از جاسپر پرسید « ؟ فکر می کنی به نظر نمی رسید جاسپر از اینکه مرکز توجه قرار گرفته خوشش بیاید. در حالیکه همه ي چهره ها یی که دورش حلقه زده بودند تا آنچه را که می گفت گوش کنند، مطالعه می کرد کمی تامل کرد و سپس چشمانش روي صورت من متوقف شد. « تو گیج شده اي » : صداي عمیقش خیلی آرام بود ، به من گفت در گمانش هیچ سوالی وجود نداشت. جاسپر می دانست من چه احساسی داشتم. «. همه امون گیج شدیم » امت غرولند کرد « باید یه کم واسه صبور بودن وقت بذاري. بلا هم باید اینو بفهمه . اون دیگه الان یکی از ماست » : جاسپر به او گفت حرفهایش غافلگیرم کرد. کمترین کاري با جاسپر نداشته بودم ، مخصوصاً از آخرین تولدم که او می خواست مرا بکشد، متوجه نشده بودم که او درباره ي من آن گونه فکر می کرد. « ؟ بلا ، چقدر درباره ي من می دونی » : جاسپر پرسید امت آه نمایشی کشید و خود را تلپی روي مبل انداخت تا با بی صبري اغراق آمیزي منتظر شود. « . نه زیاد » پذیرفتم جاسپر به ادوارد خیره شد که سرش را بالا گرفت تا نگاه خیره ي او را جواب دهد . نه ، مطمئنم می تونی درك کنی چرا اون داستان رو براش نگفتم. اما گمان کنم الان » ادوارد به فکر او پاسخ داد « احتیاج داره بهش بگی جاسپر متفکرانه سرش را تکان داد شروع کرد تا زدن آستینهاي پلوور عاجی رنگش به بالا. من نگاه می کردم ، کنجکاو و گیج، سعی می کردم آنچه را که داشت انجام می داد به دقت بسنجم. او مچ دستش را زیر نور لامپ کنار خودش نزدیک نور حبابِ برهنه نگه داشت ، و انگشتش را روي علامت هلالی شکل برجسته اي روي پوست رنگ پریده اش کشید. یک دقیقه وقت گرفت تا بفهمم چرا آن شکل چرا انقدر آشنا به نظر می رسید. « جاسپر، تو دقیقا زخمی مثل مال من داري » همینکه تشخیص دادم نفسی کشیدم من دستم را جلو گرفتم ، هلال نقره اي روي پوست کرِمی رنگ من خیلی نمایان تر از روي پوست مرمري او بود. « بلا ، من زخمهاي زیادي مثل مال تو دارم » . جاسپر لبخند کم رمقی زد جاسپر همینطور که داشت آستینهاي پلوور نازکش را روي بازویش بالاتر می زد چهره اش غیر قابل خواندن بود. در ابتدا چشمانم نتوانست بافتی را که سراسر پوستش را به ضخامت پوشانده بود حس کند. هلالهاي منحنیِ متقاطع ، که فقط در الگویی پر مانند ، قابل رویت بود ، سفید روي سفید، آنگونه که بود ؛ بخاطر تابش درخشان لامپ کناري اش طرح اندك برجسته ي حجاري شده اي تشکیل می داد ، با سایه هاي خفیفی که شکل کلی را ترسیم می کرد . و تازه من تشخیص دادم که الگو از هلالهاي منحصر بفردي درست شده ، مثل آنکه روي مچش بود ... مثل آنکه روي مچ من بود. من برگشتم به تنها زخم کوچک خودم نگاه کردم و بخاطر آوردم چگونه آن را بدست آورده بودم. به فرم دندانهاي جیمز که تا ابد روي پوستم برق می زد خیره شدم. « ؟ جاسپر ، چه بلایی سرت اومده » و سپس من هوا را به داخل ریه هایم کشیدم و به اوخیره ش فصل سیزدهم تازه متولد « همون بلایی که سر دست تو اومد » : جاسپر با صدایی آرام زمزمه کرد زهر ما تنها چیزیه » . تا حالا هزاران بار اتفاق افتاده. با صدایی غم زده خنده اي کرد و دستان اش را در هوا تکانی داد « که جاي زخم اش تا ابد ماندگاره با وحشت نفسی کشیدم، و با تمام اینکه می دانستم خیره شدن به پوست شفاف او بی ادبی است، با نگاهی « ؟ چرا » موشکافانه او را زیر نظر گرفتم . اتفاقی که براي من افتاد کمی با مال تو فرق میکنه... من هیچ وقت کمک خواهر و برادرامو نداشتم. شروع زندگی » وقتی حرف اش را به پایان رساند ، صدایش سخت شده بود . « جدید من کاملاً متفاوت آغاز شد با دهان باز به او خیره شدم، ترسیده بودم. قبل از اینکه داستان زندگیم رو برات تعریف کنم، باید درك کنی که جاهایی در دنیاي ما وجود دارن » : جاسپر گفت « بلا، جاهایی که محدوده زندگی و عمر آدم ها از هفت روز فراتر نمیره، و نه چند سده به نظر می رسید دیگران این داستان را قبلاً شنیده باشند. ازمه و کارلایل تمام حواسشان را به تلویزیون معطوف کردند. آلیس به آرامی پایین پاي ازمه نشست. اما ادوارد درست مثل من جذب داستان شده بود. نگاه اش را بر روي صورت خودم حس میکردم، که کوچکترین احساسات من را سبک سنگین میکرد . براي اینکه بفهمی، باید از یه زاویه دیگه به دنیا نگاه کنی. باید به قدرت فکر کنی، و حرص... و تشنگی دایمی. » میدونی تو دنیا یه جاهایی هست که زندگی تو آنها از هر جاي دیگه اي خوشایند تره. جاهایی که آدم میتونه آزاد تر « . باشه. زمانی که احتیاجی به کشف شدن نداره اینو تصور کن، براي مثال، نقشه ي همپشایر غربی رو. تمام آدمهایی که اونجا زندگی میکنن رو دانه هاي قرمز رنگ » تصور کن. هر چی این نقطه ها بیشتر باشه، واسه ما یعنی ، هر کی که اینجوري شده راحت تره که خودشو بدون جلب « . توجه تغذیه کنه از تصور آنچه جاسپر برایم شرح داده بود، بر خود لرزیدم. اما جاسپر از ترساندن من ابایی نداشت. بر عکس ادوارد که همیشه زیادي مواظب بود. بدون وقفه اي ادامه داد . نه اینکه گروه هاي خون آشام جنوبی از کم شدن آدمها نگران نشده باشن. این کار ولتوري بود که همه رو زیر نظر » داشته باشه. اونها تنها کسانی بودن که جنوبی ها ازشون می ترسیدند. اگر ولتوري نبود، بقیه ما خیلی زود نابود « می شدیم از اینکه دیدم جاسپر نام ولتوري را با احترام خاصی بیان میکند، جا خوردم ، حتی قدرشناسانه بود. تصور اینکه ولتوري ها نقش آدم خوب ها را بازي کنند، برایم سخت بود. شمالی ها، براي مقایسه، خیلی متمدن بودند. براي خیلی از ما، اوقات روز مانند شب ها لذت بخش هست. حضور در » کنار انسان ها بدون جلب توجه ، گمنامی براي همه ما اهمیت داره. در جنوب دنیاي دیگه اي وجود داشت. موجودات فناپذیر فقط شب ها بیرون می آمدند. اونها تمام روز رو صرف کشیدن نقشه براي قربانی هاشون یا پیش بینی کردن حرکت بعدي دشمنانشون می کردند. چرا که در جنوب جنگ در گرفته بود، جنگی دایمی بین کشورها، بدون لحظه اي آتش بس. گروه هاي خون آشام به سختی انسانی زنده پیدا می کردند، بجزء سرباز هایی که با دیدن گله اي از گاو ها، « به امید یافتن غذا از مسیرشان خارج می شدند. گروه اونها فقط به خاطر ترس از ولتوري ها پنهان شده بودند « ؟ ولی آخه اونا به خاطر چی می جنگیدن » : پرسیدم « ؟ اون نقشه با نقطه هاي قرمز یادته » : جاسپر لبخندي زد او منتظر شد ، و من سري تکان دادم . اونها براي کنترل تک تک اون نقطه هاي قرمز می جنگیدن. میدونی، این به اون آدم خاص بستگی داره، اگر اون » تنها خون آشام اون ناحیه باشه، براي مثال مکزیکو سیتی رو در نظر بگیر، اون می تونه هر شب تغذیه شه، در هر روز دو یا سه بار، و هیچ کس هم هیچ وقت بویی نمیبره. اون هر کاري میکنه تا از شر رقابت خلاص شه . بقیه هم همین نظر رو داشتن، و بعضی هاشون از روش هایی موثر تر از دیگران استفاده می کردند . اما موثرترین روش رو خون آشام جوانی به اسم بنیتو ابداع کرد. هیچ کس اسمی از اون نشینده بود، اون از یه جایی از شمال دالاس اومده بود و تونست دو گروه کوچک رو در نزدیکی هستون قتل عام کنه. دو شب بعد، اون با گروهی قدرتمند تر که در « مونتوري در جنوب مکزیک زندگی می کردند، وارد جنگ شد. و دوباره، پیروز شد « ؟ ولی چه جوري پیروز شد » : با کنجکاوي آمیخته به ترس پرسیدم بنیتو ایده لشگري از خون آشام هاي تازه متولد شده رو طراحی و اجراء کرد. اون اولین کسی بود که این فکر به » ذهنش رسید، و در آغاز، غیر قابل جلوگیري بود. خون آشام هاي نوزاد قوي و وحشی بودند و تقریباً نمیشد آنها را کنترل کرد. یک خون آشام شاید می توانست خوددار باشد و افکارش را کنترل کند، اما ده نفر، پانزده نفر با هم تبدیل به کابووسی می شدند. اونها با هم دیگه میجنگیدن، درست همونجوري که بر علیه دشمنانشون می جنگیدن. بنیتو مجبور بود نوزاد هاي بیشتري درست کنه، قبل از اینکه آنها به دست یکدیگر نابود شوند. و البته دشمنان هم تعدادي از انها را نابود می کردند . ببین، گرچه تازه متولد ها خیلی خشن بودند، اما هنوز هم میشد آنها را نابود کرد، اگر می دونستی داري چیکار میکنی. اونا در سال اول و دوم زندگیشون، از لحاظ فیزیکی بیش از حد قدرتمند بودند، و اگر می خواستن میتونستن خون آشام هاي پیرتر رو خرد کنند. اما اونها اسیر غریزه حیوانیشون بودند، و این قابل پیش بینی بود. معمولاً، اونها در جنگیدن هیچ تجربه اي نداشتن، تنها زور بازو و درنده خویی در وجودشان بود. و در این مورد، اونها به افرادي کار کشته نیاز داشتند . خون آشام هاي جنوب مکزیک متوجه شدن که چه اتفاقی داره میافته ، اونا فقط یه راه براي مقابله با بنیتو به فکرشون خطور کرد، و اونها هم لشگر خودشونو ساختن ، جهنمی شده بود ، هر چی بگم بازم نمیتونم تصویر واقعی شو برات توضیح بدم. ما موجودات فناناپذیر هم تاریخ خودمون رو داریم و این جنگ به خصوص رو هرگز فراموش نمیکنیم. « البته، اون موقع اصلاً زمان مناسبی براي انسان هاي ساکن مکزیک هم نبود سري تکان دادم. وقتی آمار کم شدن جمعیت به بالاترین حد خودش رسید ، در حقیقت، تاریخ شما بلایاي طبیعی رو مقصر اصلی » کاهش جمعیت اون زمان میدونه ، ولتوري ها وارد عمل شدن. تمام گاردشون دور هم جمع شدن و تمام تازه متولد هاي موجود در آمریکاي شمالی رو ردیابی کردن. بنیتو شکست ناپذیر بود، و هر روز به سرعت سپاه اش را به امید پاداش نهایی گسترش میداد ، مکزیکو سیتی. ولتوري از خودش شروع کرد، و بعد هم رفتن سراغ بقیه اشون. هر کس تازه متولدي پیدا میکرد بدون درنگ اونو نابود میکرد. و از اونجایی که همه سعی میکردن خودشون رو از دست بنیتو در امان نگه دارن، براي مدتی مکزیک خالی از خون آشام ها شد . ولتوري براي یک سال تموم مشغول پاکسازي منطقه بود. اینم یه قسمت مهم از تاریخمونه که هرگز فراموش نمی کنیم. گرچه فقط چند تا شاهد زنده هست که میدونن دقیقاً چه اتفاقی افتاد. چند وقت پیش با یکیشون صحبت « می کردم. اون از دور شاهد بوده، که وقتی اونا به سراغ کولی آکان رفتند چه اتفاقی افتاد جاسپر لرزید. متوجه شدم تا پیش از این هرگز او را وحشت زده ندیده بودم. این اولین بار بود . جاي شکرش باقیه که تشنگی به قدرت فقط توي جنوب پخش شده بود. بقیه جهان سالم باقی موند. ما زندگی » امروزمون رو مدیون ولتوري هستیم. اما بعد، ولتوري ها برگشتن به ایتالیا. و بازماندگان سریع به یکدیگر ملحق شدند. زمان زیادي نگذشته بود که گروه ها دوباره شروع به ستیز کردند. کلی خون ناپاك وجود داشت . منو به خاطر به کار بردن این عبارت ببخشید . انتقام گیري رونق پیدا کرده بود. ایده لشگر تازه متولد ها هنوز هم پابرجا بود، و کسانی بودند که نمی توانستند از انجام دوباره آن خودداري کنند. گرچه، ولتوري ها هم فراموش نشده بودند، و گروه هاي جنوبی این بار محتاط تر شده بودند. نوزاد ها از بین انسان هایی که قدرت و ذکاوت بیشتري داشتند انتخاب میشدند، و تعلیم بیشتري می دیدند . جنگ ها دوباره از سر گرفته شد، اما اینبار در دایره اي کوچک تر. هر از گاهی، فردي پیدا میشد که خیلی پیشروي میکرد. اولین نشانه ها از اخبار انسان ها منشاء می گرفت و بعد ولتوري ها می آمدند و شهر را پاکسازي می کردند. اما « ... گروه هاي محتاط تر فرصت ادامه دادن راهشان را پیدا می کردند جاسپر به بالا خیره شد. « ؟ و تو اینجوري تبدیل به خون آشام شدي » : ادراکم را زمزمه کردم وقتی من انسان بودم در هستون، در تکزاس زندگی می کردم. وقتی در سال هزار و هشتصد و » . موافقت کرد « . بله » شصت و یک به جبه متفقین پیوستم، فقط هفده سال داشتم. به افسر استخدام ارتش به دروغ گفتم که بیست ساله هستم. قدم اونقدر بلند بود که دروغم گرفت. دوران نظامی من خیلی کوتاه مدت، اما وفادارانه بود . مردم همیشه مثل من، به چیزهایی که می گفتم گوش می دادن. پدرم میگفت این جذبه خدادادي منه. حالا فکر میکنم یه چیزي بیشتر از این حرف ها در میونه. اما، دلیل اش هر چی که هست، من خیلی سریع درجات ترقی رو پشت سر گذاشتم. زودتر از قدمی تر ها، و مردان با تجربه. ارتش متفقین تازه شکل گرفته بود، و براي سر و سامان دادن به خودش دست و پا میزد. بنابراین شرایط مناسب به وجود آمد. در اولین نبرد در گلیوستون، خوب، یه چیزي بیشتر از زد و خورد به وجود آمده بود، وبا توجه به سن واقعیم، من جوانترین فرمانده در تمام تگزاس بودم . من مامور تخلیه زن ها و بچه ها از شهر بودم، قبل از اینکه جنگ افزارهاي متفقین وارد منطقه بشن. یک روز طول کشید تا همه آماده شدند، و بعد من با اولین گروه غیر نظامی ها به سمت هستون راهی شدم. اونشب رو به خوبی یادم میاد . ما بعد از تاریکی به شهر رسیدیم. من تا دیر وقت گشت میزدم تا مطمئن شم تمام گروهم به سلامت جا گرفتن، براي خودم یه اسب تازه نفس دست و پا کردم، و بعد دوباره به سمت گلیوستون تاختم. زمانی براي استراحت نبود. بعد از گذشتن کم تر از یک مایل از شهر، به سه زن که پیاده می آمدند رسیدم. اول به نظرم رسید که آنها آوارگان جنگی هستند که پیاده به دنبال سر پناه می گردند. اما بعد، صورت هاشون رو در زیر نور نقره اي ماه دیدم، صدایم در گلو خفه شد. اونها، بدون هیچ سوالی، سه تا از خوشگل ترین زن هایی بودند که به عمرم دیده بودم. یادم میاد از دیدن پوست رنگ پریده شون شگفت زده شده بودم. حتی اون دختر مو مشکی، قیافه اشون کاملاً مکزیکی بود. به نظر جوون می رسیدند. اونقدر جوون که هنوز میشد دختر صداشون کرد. می دانستم اونا اعضاء گم شده هنگ من نبودند. اونها رو قبلا ندیده بودم. صداش مثل ترکیب « نگاش کنین زبونش بند اومده » : بلند قد ترین دختر با صدایی دوست داشتنی و ظریف گفت موسیقیایی باد در گوشم وزید. موهایش لطیف و پوستش مثل برف سفید بود. اون یکیشون موهاي طلایی داشت و پوستش گچی بود. صورت اش مثل فرشته بود. اون با چشمهایی خمار و نفس هاي سنگین به سمت من خرامید . « . هام م م ، چه خوشمزه » : گفت کوچک تره، اونی که موهاي خرمایی داشت، دست اش رو روي بازوي دختر دیگه گذاشت و سریع چیزي گفت. صداش آهنگین و نرم بود، اما از حالت چهره اش انتظار میرفت که صدایی محکم داشته باشد. « تمرکز کن نتی » : اون گفت من همیشه حس قویی در مقابل روابط دیگران داشتم، و در اون لحظه می دانستم که دختر مو خرمایی سرپرست دو تاي دیگر است. اگر اونها ارتشی بودند، می گفتم که او رهبر سخت گیري ست. دختر مو خرمایی سکوت کرد و بعد دوباره ناموفق سعی « به نظر خوب میرسه ، جوونه، قویه، و فرمانده هم هست » « ؟ اونو حس میکنی » کرد حرف بزند « اون ، میتونه بقیه رو مجبور کنه » : از دو تاي دیگر پرسید موافقت کرد و به سمت من پیش آمد . « اوه، آره » : نتی گفت « . میخوام این یکی رو نگه دارم » : موخرمایی ادامه داد « تحمل کن » نتی اخمی کرد. به نظر دلخور می رسید. اگر اینقدر برات مهمه. من هر کسو میخوام نگه » : دختر قد بلند بلونده ادامه داد « بهتره خودت اینکارو بکنی ماریا » « دارم میکشم ماریا موافقت کرد : بله، خودم اینکارو میکنم. از این یکی خیلی خوشم اومده. میشه نتی رو از اینجا ببري؟ نمیخوام وقتی دارم سعی میکنم تمرکز کنم، نگران پشت سرم هم باشم . موهاي پشت گردنم سیخ شده بود. گرچه از معناي هیچ کدام از حرف هایی که آن موجودات زیبا به زبان می آوردند سر در نمی آوردم. غریزه ام فریاد میزد که در معرض خطر بزرگی قرار گرفته ام. اینکه منظور آن فرشتگان کشتن من بود. اما قضاوتم بر غریزه ام چیره بود. من نباید از زن ها می ترسیدم، بلکه باید آنها را نجات میدادم. و دست دختر بلند قد را گرفت. اونها چرخی زدند ، بسیار « بیاید شکارش کنیم » : نتی با شوق و ذوق فراوانی گفت رویایی! ، و به سمت شهر به راه افتادند. انگار پرواز کرده بودند، خیلی سریع رفته بودند. لباس هاي بلند و سفیدشان طوري در پشت سرشان موج میزد، انگار بال هایشان را حرکت میدادند. با حیرت پلک زدم، و اونوقت اونها دیگر رفته بودند. من برگشتم و به ماریا که حالا با دقت به من خیره شده بود، نگاه کردم. من هرگز در زندگی ام آدم خرافاتی نبودم. تا آن لحظه به مزخرافاتی مثل ارواح اعتقاد نداشتم. اما ناگهان، دیگر مطمئن نبودم. « ؟ اسمت چیه سرباز » : ماریا پرسید نمیتوانستم با یک زن ناملایمتی کنم ، حتی اگر او یک روح بود. « سرگرد جاسپر وِیت لاك، خانم » : گفتم « . واقعاً امیدوارم دوام بیاري جاسپر، من احساس خیلی خوبی نسبت به تو دارم » : با صدایی مؤدب گفت او یک قدم جلوتر آمد و با دستان اش صورتم را طوري گرفت انگار قصد داشت بوسه اي نثارم کند. من سر جایم « فرار کن » خشک شده بودم، گرچه غریزه ام همچنان فریاد میزد سعی میکرد داستان را طوري پشت هم « ... چند روز بعد » : جاسپر مکثی کرد. چهره اش متفکر مینمود. بالاخره گفت من به زندگی جدیدم معرفی شدم ، » . بچیند که بیشتر از این مایه ترس من نشود. حالا او هم مثل ادوارد رفتار میکرد اسم هاشون ماریا، نتی و لوسی بود . زمان زیادي با هم نبودند ، ماریا دو تاي دیگر را پیدا کرده بود ، هر سه از بازماندگان جنگ مقلوب گذشته بودند، آنها همراهان خوبی بودند. ماریا دنبال انتقام گرفتن بود، و خواهان بازپس گیري محدوده اش بود. دو تاي دیگه مشتاق افزودن بر سرزمینشان بودند و کشور گشایی. یه جورایی میشه گفت داشتن ارتش می ساختن. و آنها از حد معمول محتاط تر بودند. این ایده ي ماریا بود. او به دنبال ارتشی کامل و ممتاز بود، و به همین دلیل انسان هاي داراي پتانسیل بالا را انتخاب و شکار میکرد. و بعد او توجه زیادي به ما نشان میداد، و بیشتر از هر کس دیگري به ما آموزش میداد. به ما جنگیدن آموخت، و راه پنهان ماندن از دید انسان ها را به ما آموزش داد. وقتی کارمان را خوب انجام میدادیم، پاداش « ... میگرفتیم مکثی کرد. دوباره داشت داستان را سبک و سنگین میکرد. گرچه، ماریا خیلی عجله داشت. او میدانست قدرت بالاي تازه متولد ها بعد از گذشت یک سال ضعیف تر میشود، و او » « . ما را تا زمانی که قدرتمند بودیم نیاز داشت وقتی من به گروه ماریا پیوستم شش نفر بودیم. در دو هفته بعد چهار نفر دیگر هم اضافه شدند. همه ما مرد بودیم . ماریا به سرباز نیاز داشت ، و این کار را سختر میکرد چرا که ما دائماً با هم می جنگیدیم. اولین تجربه نبردم با هم رزمان خودم بود. از بقیه سریع تر بودم، و در نبرد هم بهتر بودم. ماریا خیلی از من راضی بود، گرچه مجبور بود جایگزین نفراتی که من نابود میکردم را پیدا کند. من معولاً تشویق میشدم، و این نیرویم را بیشتر میکرد. ماریا شخصیت هوشمندي داشت. او تصمیم گرفت مرا فرمانده دیگران کند، و به من ترفیع درجه داد. این ترفیع دقیقاً با شخصیت حقیقی من هم خوانی داشت. تلفات افراد به طرز چشم گیري کاهش یافت، و تعداد نفرات ما به نزدیک بیست تن رسید. این با توجه به زمانه اي که در آن زندگی می کردیم شایان توجه بود. قدرت غیر قابل وصف من در کنترل دیگران یک نعمت محسوب میشد. به زودي افراد ما طوري شروع به همکاري با یکدیگر کردند که هرگز هیچ گروه تازه متولدي اینگونه نبوده اند. حتی ماریا، نتی و لوسی هم بیشتر از قبل با هم همکاري میکردند. ماریا بیشتر و بیشتر از من خوشش می آمد و بیشتر و بیشتر بر روي من حساب باز میکرد. و به شکلی، من او را ستایش میکردم. نمیتوانستم بپذیرم که موجودات دیگري هم غیر از ما حق زیستن داشته باشند. ماریا اینطور به ما گفته بود، و ما هم باور کرده بودیم. ماریا از من خواست تا هر وقت برادرانم آماده جنگیدن شدند به او گزارش بدهم، و من هم مشتاق ثابت کردن خودم بودم. در پایان لشگر من به بیست و سه تن خون آشام قدرتمند رسید که هیچ جنبنده اي به مهارت و قدرت آنها نمی رسید. ماریا به وجد آمده بود. ما به سمت منتوري، جایی که ماریا در آن تبدیل شده بود، لشگر کشیدیم. و در آنجا او ما را به سمت دشمنان اش حمله ور کرد. آنها تنها نُه تازه متولد داشتند و بقیه شان چند خون آشام هاي پیر بودند که انها را کنترل میکردند. ما آنها را حتی آسانتر از آنچه ماریا می پنداشت شکست دادیم، و تنها چهار کشته دادیم. این پیروزي شروع کار بود . ما خوب تعلیم داده شده بودیم و بدون جلب توجه پیروز شده بودیم. شهر طوري دست به دست شد که هیچ انسانی شک نبرد. موفقیت ماریا را حریص کرد. طولی نکشید که او به شهر هاي دیگر چشم دوخت. در سال اول، او موفق شد تقریبا تمام « مکزیک و شمال مکزیکو سیتی را تصاحب کند. و بعد دیگران از جنوب براي سرکوبی او دست به کار شدند جاسپر انگشتان اش را روي زخم عریضی بر روي ساعد اش کشید . نبرد سختی در گرفت. خیلی ها نگران بازگشت ولتوري ها بودند. در آغاز بیست و سه سالگی ، من تنها کسی بودم » که از هجده ماه بیشتر دوام آورده بودم. هر دوي ما هم برنده و هم بازنده بودیم. سر انجام نتی و لوسی در مقابل ماریا ایستادند و بعد باز هم برنده من و ماریا بودیم. من و ماریا از عهده نگهداري مونتري برمی آمدیم. با تمام اینکه جنگ در حال انجام بود، من مدتی را کنار کشیدم. پیروز شدن بر ما غیر ممکن بود؛ حالا گروه هاي دیگر نفراتشان را از دست داده بودند. بیشتر آنها دیگر هم پیمانی نداشتند. و این براي نژاد ما غیر قابل بخشش بود. من و ماریا همواره یک دو جین تازه متولد را آماده نگه می داشتیم. آنها ارزش چندانی براي ما نداشتند ، آنها حکم پیاده هاي شطرنج را داشتند. آنها برایمان قابل یکبار مصرف بودند. وقتی آنها بزرگتر می شدند، بی مصرف می شدند، و ما خودمان از شرشان خلاص می شدیم و آنها را نابود می کردیم. سالها گذشت و زندگی من در روشی خشونت بار سپري شد. خودم هم از این زندگی خسته شده بودم، قبل از اینکه همه چیز دستخوش تغییر شود . چند ده ي بعد، من با یکی از خون آشام هاي تازه متولد که خود را در مفید بودن به ما ثابت کرده بود و در جنگ اول دوام آورده بود روابطی دوستانه برقرار کردم. اسم او پیتر بود. از پیتر خوشم می آمد. اون متمدن بود ، فکر کنم اسمش همین باشه. او از جنگیدن متنفر بود، با اینکه در آن خیلی متبحر بود. او مسئول رسیدگی به امور تازه متولدها شد ، یه جور پرستار بچه. یه شغل تمام وقت . و اونوقت دوباره زمان پاکسازي فرا رسید. قدرت نوزادها داشت بیشتر میشد و باید افراد جدید جایگزین میشدند. پیتر باید به من کمک میکرد تا از شرشان خلاص شویم. اونها را به طور مجزا بیرون می بردیم ، میفهمی ، نفر به نفر ، همیشه شبی طولانی در انتظارمان بود. آن شب، پیتر سعی کرد مرا قانع کند که نوزادها بعداً به درد می خورند، اما ویکتوریا « نه » : دستور داده بود آنها را نابود کنیم. پس من در جوابش گفتم تقریباً نصف کارمان را انجام داده بودیم. متوجه شدم پیتر دیگر تحمل ندارد. تصمیم گرفتم قبل از فراخواندن قربانی بعدي او را مرخص کنم و خودم کار را تمام کنم. اما در کمال تعجب، ناگهان او بسیار عصبانی شد، و ترسناك. از چهره اش پیدا بود که قصد جنگیدن دارد. او جنگجوي خوبی بود. گرچه در مقابل من هیچ بود. نوزادي که فرا خوانده بودم یک دختر بود. یک سال از تبدیل اش می گذشت. اسم اش شارلوت بود. وقتی در معرض دید ما قرار گرفت، احساسات پیتر دستخوش تغییر شد. پیتر فریاد کشید و گفت فرار کن و مثل گلوله به دنبال اش دوید. می توانستم تعقیب اش کنم. اما نکردم ، من احساس کردم نمیخواستم نابودش کنم. به همین دلیل ماریا از دست من خیلی خشمگین شد. پنج سال بعد، پیتر دوباره پیش من آمد. او روز خوبی را انتخاب کرده بود. ماریا به خاطر ذهن اختشاش ناپذیر من گیج شده بود. او حتی یک لحظه هم احساس افسردگی نمیکرد. و من در عجب بودم که چرا خودم چنین احساسی ندارم. متوجه تغیراتی در رفتارش شدم. وقتی در کنارم بود ، گاهی وحشت بود و کینه. همان احساسی که زمان خیانت نتی و لوسی داشت. داشتم خودم را آماده نابود کردن خالق خودم میکردم. دلیل وجودم را ، و آنوقت پیتر برگشت. پیتر راجع به زندگی جدید اش با شارلوت برایم گفت، و در مورد گزینه هایی که هرگز خوابشان را هم نمی دیدم حرف زد. در این پنج سال، آنها حتی یکبار هم نجنگیده بودند، حتی با وجود اینکه با عده اي دیگر در شمال ملاقات کرده بودند. دیگرانی که توانسته بودند بدون خون ریزي با هم کنار بیایند. بعد از مذاکره اي طولانی، او توانست مرا متقاعد کند. من اماده رفتن بودم، و یه جورایی از اینکه مجبور نبودم ماریا را بکشم خوشحال بودم. من به اندازه اي که کارلایل و ادوارد با هم بودند، با ماریا زندگی کرده بودم. اما دوستی بین من و ماریا خیلی ضعیف بود. وقتی کسی براي جنگیدن، براي خون ریختن زندگی کند، پیمان دوستی به راحتی میشکند. من بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بیندازم حرکت کردم. براي چند سال متوالی، من با پیتر و شارلوت سفر میکردم و هر چه بیشتر به دنیاي تازه و آرام ام عادت میکردم. اما حس افسردگی از من دور نمیشد. نمی دانستم چه مرگم شده بود. پیتر فهمید که بعد از شکار کردن اوضاع روحی من وخیم تر می شد. خیلی فکر کردم. تمام این سال هاي پر از کشتار و قصابی، من تقریبا تمام انسانیتم را از دست داده بودم. هر بار که انسانی را شکار میکردم، همان حس و خاطرات گذشته برایم زنده میشد. چشمان شان که با دیدن زیبایی من از حیرت باز می ماند، میتوانستم ماریا و بقیه را در ذهنم ببینم، که وقتی جاسپر وِیت لاك بودم چگونه به من نگاه میکردند. حس قوي تر شد . خاطرات گذشته ، انگار مال کس دیگري بود، چرا که من میتوانستم حس قربانی را خوب درك کنم. و وقتی آنها را می کشتم من احساسات شان را زندگی میکردم. تو حس تغییر حال و هواي فضاي اطراف من رو تجربه کردي، بلا، و نمیدانم متوجه شدي که همین حس چه تاثیري بر خودم دارد. من هر روز در بین فضایی از احساسات زندگی کردم. براي اولین صده زندگی ام، به عنوان یک خون خوار کینه جو زندگی کردم. تنفرهمراه پایدار من بوده. وقتی ماریا را ترك کردم، کمتر شد. اما حس وحشت و التماس قربانی هایم همیشه با من بود. کم کم داشت زیاد میشد. حس افسردگی ام بیشتر و بیشتر میشد، و من مجبور شدم از پیتر و شارلوت جدا شوم. آنهامتمدن بودند؛ هیچکدام هرگز حتی ذره اي از حس من را نداشتند. آنها به دنبال صلح و دوري از جنگ بودند. من از کشتن مریض شده بودم ، کشتن هر چیزي. کشتن انسان ها. اما باز هم باید میکشتم. چاره اي نداشتم. گاهی کمتر می کشتم؛ اما تشنگی بر من غلبه میکرد و دوباره روز از نو. بعد از « سالها سختی کشیدن، بالاخره راه کنترل کردن خودم را یاد گرفتم ، خیلی سخت بود. هنوز مبتدي بودم جاسپر در داستان اش غرق شده بود ، درست مثل من. وقتی چهره ي دردمندش به لبخندي تغییر کرد، شگفت زده شدم. به فیلادلفیا رفتم. آن روز طوفانی بود، و من بیرون بودم. چیزي که هنوز به آن عادت نکرده بودم. می دانستم » ایستادن زیر باران توجه بسیاري را به خود جلب میکند، بنابراین وارد کافه ایی کوچک و نیمه خالی شدم. چشمان آنقدر « . تیره بود که کسی مشکوك نشود. گرچه تشنگی زیادم باعث نگرانی بود.و اون اونجا بود ، انتظارم را میکشید « . به محض ورودم از پشت پیشخوان سر خورد و به سمت من آمد » . خنده ي نخودي کرد شُکه شده بودم. شک داشتم که اون دختر بخواد به من حمله کنه. تنها راه برخورد با من و گذشته ننگینم همین بود. » اما او لبخند میزد. و حسی که از او به من منتقل میشد مثل هیچ چیز دیگري نبود که در زندگی ام تجربه کرده بودم. « اون گفت : خیلی وقته منو اینجا کاشتی تازه متوجه شدم آلیس دوباره برگشته تا پشت سرم بایستد. آلیس با یادآوري این خاطره لبخندي زد. « . و تو هم مثل یه آقاي متشخص سري تکون دادي و گفتی ببخشید خانم » تو هم دستتو دراز کردي، و من بدون اینکه فکر کنم دارم چیکار میکنم دستتو گرفتم. براي » . جاسپر به او لبخندي زد « اولین بار بعد از قرن ها، حس امید رو چشیدم جاسپر دست آلیس را گرفت. « دیگه خیالم راحت شده بود. فکر میکردم نمیخواي بیاي » آلیس خنده اي کرد براي یک دقیقه بهم لبخند زدند. اما بعد جاسپر دوباره به من نگاه کرد و صورتش صاف شد. آلیس راجع به کارلایل و خانواده اش بهم گفت. حتی باورم نمیشد این چنین زندگی ممکن باشد. اما آلیس من را » « . امیدوار کرد. پس ما رفتیم که آنها را پیدا کنیم و زهرمون رو بترکونید من و امت رفته بودیم شکار کنیم. اونوقت » . ادوارد ادایی در آورد و بعد در حالی که برایم توضیح میداد، ادامه داد « ... جاسپر با یه عالمه زخم جنگی جلوي خونمون ظاهر شد. تازه همراه اش هم خیلی عجیب بود همونی که اسم همه مونو بلد بود ، همونی که همه چیزمون میدونست ، و دقیقاً » . با لوس بازي سقلمه اي به آلیس زد « میدونست کدوم اتاق رو براي موندن میخواد آلیس و جاسپر با ترکیب آهنگینی از دو صداي ریز و بم خندیدند. « وقتی من برگشتم، تمام وسایلم تو گاراج بود » ادوارد ادامه داد « اتاق تو بهترین دید رو داشت » آلیس نخودي خندید حالا همه با هم میخندیدند. « داستان قشنگی بود » : گفتم ناگهان سه جفت چشم متعجب، سلامتی عقلی ام را جستجو کردند. « پایان خوش با آلیس » . از خودم دفاع کردم « . منظورم قسمت آخرش بود » « این چیزیه که من دنبالش بودم » . جاسپر موافقت کرد « آلیس همه چیز منه » اما لحاظات استرس بار دیگر ادامه نیافت . « ؟ پس چرا به من نگفته بودي » آلیس زمزمه کرد « ... یه ارتش » دیگران هم کنجکاو شده بودند، همه به جاسپر چشم دوخته بودند. فکر کردم شاید اتفاقات اخیر رو غلط استنباط کرده باشم. آخه انگیزه چی بوده؟ واسه چی یکی باید تو سیاتل ارتش » راه بندازه؟ هیچ تاریخی اونجا وجود نداره، هیچ تصوري از انتقام گیري و جنگ به اونجا نرسیده. حتی جاي مناسبی براي تصرف کردن هم نیست. هیچ کس از اونجا دفاع نمیکنه. اما من قبلا مثل این رو دیدم. یه ارتش از تازه متولد ها تو سیاتل شکل گرفته. حدس میزنم بیشتر از بیست تا نباشن. نکته اینه که اونا کاملا آموزش نادیده هستن. هر کی اونا رو تبدیل کرده فقط عجله داشته. همه چی فقط بدتر شده، و « . زمان زیادي طول نخواهد کشید تا ولتوري ها وارد میدان بشن. راستش، در عجبم که چرا گذاشتن تا اینجا پیش بره « ؟ ما چی کار میتونیم بکنیم » : کارلایل پرسید «. اگر بخوایم مانع دخالت ولتوري بشیم، باید خودمون نوزاد ها رو نابود کنیم. و باید خیلی زود اینکارو کنیم » صورت جاسپر سخت بود. با دانستن داستان زندگی اش میفهمید که دیدن دوباره این حوادث چقدر آزارش میدهد. من میتونم بهتون آموزش بدم. تو شهر آسون نیست. نوزاد ها راجع به رازداري زیاد پایبند نیستند، اما ما باید باشیم. » « ما باید شرایط رو به نفع خودمون بچینیم. شاید مجبور شیم واسشون طعمه بزاریم به ذهن هیچ کدومتون خطور کرده که شاید دلیل راه اندازي این » . صداي ادوارد شکننده شده بود « شاید لازم نباشه » « ؟ ارتش ، ما بوده باشیم چشمان جاسپر باز شد. دهان کارلایل هم همینطور. ازمه نمیخواست این نظریه ادوارد را بپذیرد . « . خانواده تانیا هم همین نزدیکی زندگی میکنند » « تازه متولد ها براي غارت کردن جایی نمیرن ازمه. باید قبول کنیم که هدفشون ما هستیم » « یا شاید هنوز نمیدونن که باید بیان یا نه ... » . آلیس مخالفت کرد. و بعد چند لحظه مکث کرد «. اونا دنبال ما نمیان » « ؟ منظورت چیه؟ چی به یاد اوردي » : ادوارد با صدایی کنجکاو و نگران پرسید دیدم در حال تغییره ، نمیتونم تصویر دقیقی از اونچیزي که میخوام رو ببینم. اما یه سري تصاویر بریده » : آلیس گفت عجیب میبینم. نمیشه ازشون چیزي فهمید. انگار یکی ذهنشون رو عوض میکنه، مرتب دستوراتش رو از یه چیز به چیز « ... دیگه تغییر میده تا من نتونم ببینم « ؟ یعنی دو دل ان » : جاسپر با ناباوري گفت « ... نمیدونم » زیرك ان. یکی هست که میدونه اگر تصمیم قطعی نباشه تو نمیتونی ببینیش. یه » : ادوارد گفت « . دو دل نیستن » « نفر که از ما مخفی شده. داره با ذهنت بازي میکنه « ؟ کیه که میدونه » : آلیس زمزمه کرد « آرو حتی از اونی که خودتم میدونی بهتر میشناستت » . چشمان ادوارد مثل یخ سر بود « ... اما اگر میخواستن بیان من میدیدم » « مگه اینکه نخوان دستشون آلوده شه » یه نفر تو جنوب ، یه نفر که با قوانین مشکل داره. یه نفر که باید » . رزالی براي اولین بار سخن گفت « ... یه لطفی » « بدون معتلی نابود میشده . اگر اونا به همچین مورد کوچیکی اهمیت بدن ، این دخالت ولتوري رو توضیح میده « ... هیچ دلیلی نداره که ولتوري » : کارلایل با سر درگمی پرسید « ؟ چرا » عجیبه که اینقدر زود دست به کار شدن، براي اینکه فکر بقیه قوي تره. آرو » . ادوارد سریعا مخالفت کرد « اونجا بود » توي ذهنش منو آلیس رو کنارش دید. حال و آینده. ولتوري با دانشی بی پایان در دستان اش. تصور این قدرت اونو از خود بی خود کرده بود. فکر کنم مدت هاست که داره برنامه ریزي میکنه ، خیلی مشتاق بود. اما اون به تو هم فکر کرد کارلایل ، به خانواده مون، که داره بزرگتر و قوي تر میشه. حسودي و وحشت. تو ، به اندازه اون دارا نیستی . اما تو چیزایی داري که اون خواهانشه. سعی کرد بهش فکر نکنه، اما نمیتونست کاملاً مخفی اش کنه. ایده رقابت بین شما تو « ... ذهن اش بود. در تقابل با اونها، ما بزرگترین گروهی هستیم که تونستن پیدا کنن با وحشت به چهره اش خیره شدم. اون هیچوقت اینها رو به من نگفته بود، اما میتونستم دلیل اش رو حدس بزنم. توي ذهنم میدیدم. ادوارد و آلیس با رداهایی سیاه و بلند، که شانه به شانه آرو پیش میرفتند ، با چشمانی قرمز به رنگ سرخ خون... اونا براي رسیدن به هدفشون خیلی جدي هستن. هرگز قوانینی که » کارلایل مرا از کابووس ذهنی ام بیرون کشید « خودشون وضع کردن رو نمی شکنن. این بر ضد تمام کارهایی که سخت براي انجام اش تلاش میکنن « انگار نه انگار » . ادوارد اضافه کرد « . بعداً ماست مالیش میکنن. یه خیانت دیگه » نه. حق با کارلایله. ولتوري ها قانون شکن نیستن. تازه این نقشه خیلی » . جاسپر یک قدم به سمت ادوارد جلو آمد اشکال داره. این فرد، این تهدید ، هیچ دیدي از کاري که میکنن ندارن. قسم میخورم طرف تازه کاره. شک دارم پاي « ولتوري وسط باشه. اما به زودي پاشون وسط کشیده میشه همه با وحشت به یکدیگر خیره شده بودند. « ؟ منتظر چی هستین » . امت تقریباً نعره میکشید « . پس بیاید راه بیفتیم » ادوارد و کارلایل نگاه معنا داري به هم انداختند. ادوارد ناله اي کرد . آرواره هاي کارلایل سفت شده « که چطور باید نابودشون کرد » : کارلایل گفت « . تو باید به ما آموزش بدي جاسپر » بود. اما میتوانستم درد را در چشمان اش ببینم. هیچ کس به اندازه کارلایل از خشونت بیزار نبود. چیزي مرا آزار میداد، و دقیقا نمیدانستم چه چیزي. کرخ شده بودم. وحشت زده بودم. تا سر حد مرگ ترسیده بودم. و جداي همه، احساس میکردم چیزي از قلم افتاده بود. چیزي که باعث معنی دار شدن اتفاقات اخیر میشد. توضیحی قابل قبول. ما به کمک نیاز داریم. فکر میکنید خانواده تانیا کمکون کنن؟ پنج تا خون آشام بزرگسال دیگه خیلی » : جاسپر گفت « کمک میکنه. تازه حضور کیت و الزار هم نعمت بزرگی برامونه. به توجه به قدرت اونا، کارمون خیلی راحت میشه « ازشون میپرسم » : کارلایل جواب داد « باید عجله کنیم » . جاسپر تلفن همراه اش را جلو گرفت هرگز وجود کارلایل را این چنین لرزان ندیده بودم. گوشی را گرفت و به سمت پنجره رفت. شماره گرفت، گوشی را به گوش اش چسباند و دست دیگر اش را به شیشه نگه داشت و با حالتی نگران به مه رقیق صبحگاهی خیره شد. ادوارد دست مرا گرفت و مرا به سمت مبل راحتی برد. کنار اش نشستم و به چهره اش که به کارلایل خیره بود، خیره شدم. صداي کارلایل آهسته و سریع بود، شنیدن اش سخت بود. شنیدم که با تانیا احوالپرسی کرد و بعد با سرعت تمام جریان را برایش شرح داد. فقط فهمیدم که جریانات سیاتل براي خون آشام هاي آلاسکا هم مشکوك بود. بعد، چیزي در صداي کارلایل عوض شد . « ؟ اوه، ما اینو نمیدونستیم ، پس ایرینا اینجوري فکر میکنه » : گفت « لعنت ، لعنت بر لورنت. برو به جهنم. همونجایی که ازش اومدي » . ادواردي خرناسی کشید و چشمان اش را بست و رنگ از چهره ام رخت بست. اما ادوارد عکس العملی نشان نداد و فقط با دقت به افکار « ؟ لورنت » زمزمه کردم کارلایل فکر کرد . رویارویی کوتاه من با لورنت در بهار گذشته چیزي نبود که به این راحتی فراموش شود. تمام سخنان اش قبل از اینکه جیکوب و گروه اش وارد مخمصه شوند را به یاد می آوردم. در حقیقت من از طرف اون اومدم... ویکتوریا ، لورنت اولین حرکت او بوده. اون براي جاسوسی اومده بود. که ببینه رسیدن به من چقدر میتونه سخت باشه. اما به خاطر حمله گرگ ها نتونست گزارش اش رو بده. گرچه او بعد از مرگ جیمز مارا در گره اي کور با ویکتوریا نگه داشته بود. او حتی ارتباطات تازه اي را طرح ریزي کرده بود. او رفته بود تا با تانیا و بقیه در آلاسکا زندگی کند . تانیا با موي طلایی توت فرنگی ، نزدیک ترین دوستان کالن ها در دنیاي خون آشام ها ، خانواده اي نزدیک. لورنت یکسال قبل از مرگ اش رو با اونها گزرانده بود. کارلایل هنوز حرف میزد، صداي اش نا امید شده بود. متقاعد کننده اما با گوشه و کنایه. و بعد هم تحریک شروع شد. ما وارد جنگ شدیم. اونا چیزي رو شروع نکردن، » : کارلایل با صداي محکمی گفت « هیچ شکی وجود نداره » « همینطور ما. متاسفم که اینو میشنوم ، البته. بهتره خودمون تنها انجام اش بدیم کارلایل بدون اینکه منتظر جواب بعدي بماند، گوشی را قطع کرد و دوباره به مه بیرون خیره شد. « ؟ چی شده » : امت به ادوارد گفت ارینا از اونی که ما فکرش رو می کردیم بیشتر درگیر لورنت شده بوده. اون گرگ ها رو به خاطر کشتن اون به قصد حرف اش را قطع کرد و به من چشم دوخت . « ... نجات بلا مقصر میدونه. اون میخواد « ادامه بده » . تا انجا که توانستم آرام ماندم اون میخواد انتقام بگیره. میخواد همه گله رو کشتار کنه. اونا به شرط اجازه ما کمکمون » . چشمان اش تنگ شد « میکنن « نه » . نفسم در سینه حبس شد منم نمیزارم. » . تآملی کرد و بعد آهی کشید « کارلایل هرگز موافقت نمیکنه » : با صدایی صاف گفت « نگران نباش » « و منم هنوز به اون گرگ ها مدیونم » . تقریباً غرغر کنان اضافه کرد « ... لورنت حق اش بود این خوب نیست. اگر جنگ بشه. ما از نظر قدرت به تعداد اونها برتري داریم و میتونیم نابودشون کنیم. » : جاسپر گفت و نگاه نگران اش به سمت آلیس چرخید . « ؟ پیروزي با ماست، ولی به چه قیمتی با فکر به تصویرجاسپر، دلم میخواست فریاد بکشم . ما پیروز میشدیم، اما مغلوب میشدیم. بعضی دوام میآوردند. نگاهم را در اتاق روي چهره هاشان چرخاندم ، جاسپر ، آلیس ،  ازمه.رز.امت.کارلایل .چهره ی خانواده ام



:: موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش3(کسوف:eclipse)