باد چادر را دوباره تکان داد و منم با اون تکان می خوردم .
درجه هوا داشت پایین می اومد . ازمیان پایین کیسه خواب و ژاکتم می تونستم پایین اومدن اونو احساس کنم ، من
کاملاً لباس پوشیده بودم . چکمه هاي پیاده رویم در سرجاش ، هنوز بندش بسته بود . دیگه هیچ فرقی نمی کرد که
چقدر می تونه هوا سرد باشه ؟ بیرون درجه هوا از این هم پایین تر بیاید . چقدر می تونست سردتر بشه؟ .
من مجبور بودم لغتها رو از میان تق تق کردن دندانهام بگم. « ؟ سا ا ا ع ع ع عت چ چ چ چ ند د ده »
« ساعت 2 است » : .ادوارد جواب داد
ادوارد تا حد امکان دورتر از من نشسته بود ، در جاي محدود و تنگ. هراسان از اینکه نفسهاي سردش به من بخوره .
براي دیدن چهره او آنجا خیلی تاریک بود ،اما صداي گرمش توام با نگرانی ، دودلی و نا امیدي بود .
« ... شاید »
« نه من خو خو خوبم وا وا وا قعا . من نمی خوا خوا م بیرون برم »
براي یک زمان کوتاه او سعی می کرد منو به حرف بگیره. اما من ترسیده بودم از اینکه بخوام پناهگاهم رو ترك کنم .
درسته که اینجا هوا خیلی سرد بود ولی حداقل از طوفان حفاظت شده بود . می تونستم تصور کنم چقدر بد بود اگر ما
آلان در حال راه رفتن بودیم در میان طوفان و این تمام تلاشهاي امروز بعدازظهرما رو هدر می داد . وقتی طوفان به
پایان می رسید ما وقت کافی خواهیم داشت که دوباره خودمان را آماده کنیم . چه اتفاقی می افتاد اگر طوفان تمام
نمی شد . الان هیچ حسی براي حرکت نداشتم .من می تونم یک شب رو هم در سرما بلرزم .
من نگران بودم رد پایی که من به جا گذاشته بودم ،گم شده باشد ! اما او قول داد که رد پاها براي آمدن هیولاها هنوز
آشکارخواهد بود.
« ؟ چه کاري می تونم بکنم » او تقریبا خواهش می کرد من فقط سرمو تکان دادم .
بیرون در برف . ناشادمانه جیکوب غرمی زد.
« ! اااااززز اییییننجااا بببببرو » : من دوباره دستور دادم
خوب بدنش به اندازه کافی مجهز هست که بتونه با طوفان » : ادوارد تذکر داد « او فقط راجع به تو نگران »
« برخورد کنه
می خواستم بگم که او باید اینجارو ترك کنه ، اما نمی تونستم اینو از بین دندانهام عبور بدم « ! ي ي ي ي ي ي ي »
تقریبا زبانم از کار افتاده بود . حداقل جیکوب به نظر می رسه خوب براي برف مجهز شده . حتی بهتر از دیگران در
گروه تعقیب کننده با نیم تنه پوست ضخیم و بلند و زبرش و من متعجب بودم که چرا این جور بود.
با صداي تیز سابیده شده ..... جیکوب ناله اي کرد !
ادوارد غر می زد ، خیلی مضطرب و با ادب بیشتر براي اعتراض به جیکوب . « ؟ تو از من می خواهی چی کار کنم »
اونو حملش کنم در توي این طوفان؟ من نمی بینم که تو براي خودت هم بتوانی مفید باشی . چرا نمی ري تو یک »
« ؟ جاي گرمتر یا یک همچین چیزي
از روي ناله ادوارد و غرش خفه باد در بیرون چادر ، اعتراض کردم . من نتونستم کسی رو « من خو خو خو بم »
متقاعد کنم . باد چادرو تکان می داد و من در هماهنگی با اون می لرزیدم . گوشهامو در مقابل صداي زوزه و غرش
مانند باد پوشاندم . ادوارد ابروهاش رو درهم کشید .
« این بدترین ایده اي بود که من شنیده بودم » خیلی بلند فریاد زد « ! این واقعا لازم بود » : به سختی زیر لب گفت
« ! بهتر از چیزي که تو پیش آوردي » . جیکوب پاسخ داد
« ! برو یک جاي گرمترو بگیر » صداي انسانیش منو از جا پراند
« که من اس. برنارد نیستم » : جیکوب غرغر کرد و گفت
من صداي زیپ اطراف چادر که به سرعت کشیده شد پایین را شنیدم. جیکوب سر خود را از میان کوچکترین جاي باز
چادر که می تونست از عهده اش بر بیاد سر داد داخل . در حالیکه هوا در اطراف او در جریان بود ، مقداري از دانه هاي
برف تو چادر اومد.من لرزیدم .
فقط کتت رو بهش بده و برو » : همانطور که جیک زیپ چادر را می بست ادوارد می گفت « من اینو دوست ندارم »
« بیرون به اندازه کافی براي دیدن اجسام چشماهمو تنظیم کردم . جیکوب داشت نیم تنه پوست رو حمل می کرد و اونو روي
یک درخت نزدیک چادر آویزان کرد .
« و و و و »: من سعی کردم بفهمم که آنها درباره چی صحبت می کنند . اما تنها چیزي که از دهانم می اومد بیرون
همانطور که از سرما می لرزیدم باعث می شد به طور غیر قابل کنترلی با لکنت حرف بزنم.
تو گفتی اون » او کت را کنار در گذاشت « . نیم تنه پوست اونو گرم نگه می داره ، اون خیلی سردشه ، سرما زده است »
جیکوب تا جایی که پهناي چادر اجازه می داد بازوانش را در پهناي « یک جاي گرمتر احتیاج داره ومن اینجا هستم
چادر نگه داشت .
وقتی داشت در اطراف چادر گردش می کرد ، همه لباسهایش را به جز لباس زیرش در آورد، نه پیراهنی، نه کفشی.
« جِ جِ جیک تو ي ي ي یخ میزنی » سعی می کردم توضیح بدم
9 و من مثل تو عذاب به - 8- من در سلامتی می دوم این روزها از شماره هاي 1 »: او با شادي گفت « ! من نه »
« سختی نفس نخواهم کشید
ادوارد خشمگین بود،اما جیکوب حتی یک نگاه هم به او نمی کرد .در عوض جیکوب در پهلوي من آهسته خزید و
شروع کرد زیپ کیسه خواب منو باز کرد .
دستهاي ادوارد ناگهان روي شانه هاي اونو نگه داشت و متوقف کرد . برف در مقابل پوست سیاه جیکوب خیلی سفید
بود.
حفره هاي بینی جیکوب خودنمایی می کرد، بدنش تماس سرما رو پس می زد ، ماهیچه هاي کشیده شده او به طور نا
خود آگاه در بازوانش خم می شد .
« دستاتو بذار تو دستهاي من » : او زیر لب از میان دندانهاش گفت
« دستاتو از دستهاي اون دور کن » : ادوارد عبوسانه گفت
« د د دع وا دعوا ن ن ك ك نید » من درخواست کردم
لرزه اي دیگر بدن منو لرزاند و این احساس می شد که دندانهاي من داره می شکنه چون به شدت به هم می خوردند.
« من مطمئنم که وقتی انگشتاش سیاه بشه و بیفته از تو تشکر خواهد کرد » : جیکوب با خشونت گفت
ادوارد دودل بود سپس دستانش پایین اومد و او برگشت به جاي قبلی اش .
« ! خودتو نگاه کن » : صداش یکنواخت و ترساننده بود جیکوب با دهان بسته خندید.
و زیپ کیسه خوابو قدري باز کرد ، من با عصبانیت به او نگاه کردم ، تعجبی نبود « ، زود بیا بیرون بلا » : جیکوب گفت
که ادوارد در این حالت واکنش نشان می داد .
« ن ن ن » من سعی کردم اعتراض کنم
« ؟ احمق نباش بلا ! .دوست نداري 10 انگشت داشته باشی » : جیکوب گفت
او بدنشو داخل فضاي نا موجود کیسه خواب جا داد و زیپو پشت سرش بالا کشید .
من نمی تونستم اعتراض بکنم . از این نمی خواستم بیشتر ، او خیلی گرم بود ، بازوهاشو دورم جمع کرد و منو راحت در
مقابل سینه عریانش نگه داشت . گرما قوي بود مانند ، هواي بعد از زیر آب بودن براي طولانی مدت. او ماهیچه هاي
دستش را خم کرد و من مشتاقانه انگشتاي یخ زدمو در برابر پوست او فشار دادم .
« ! خداي من ، تو داري یخ می زنی بلا » : جیکوب غرولند کرد
« م تا تا س س فم »: با لکنت گفتم
یک لرزه دیگر از سرما منو مانند موج حرکت می داد . « سعی کن راحت باشی » او پیشنهاد کرد
« چند دقیقه دیگرحسابی گرم میشی . البته خیلی زود گرمت میشه ، میخاي لباساتو در بیار
ادوارد به سرعت غرید
« این فقط یک حقیقت ساده است ؛ گروه نجات 101 » جیکوب از خودش دفاع کرد
اگر چه با اینکه سعی کرد از او کناره بگیرم ولی بدنم امتناع « ب ب ب بس کن جییک » : من با ناراحتی گفتم
« ه ه هی هیچ ك ك کس ووواقعا به 10 تا انگشت احتیا ج ج ج نددداره » می کرد
« او فقط حسود » : با صداي از خود راضی گفت « راجع به زالوت نگران نباش » جیکوب پیشنهاد داد
« البته که هستم » صداي ادوارد دوباره نرم و تحت کنترل . یک زمزمه موزیکال بود در تاریکی
چطور من آرزو کنم ، تو ضعیف ترین عقیده رو داري ! من می تونستم کاري رو انجام بدم که تو داري براي اون »
« ! انجام می دي! دو رگه
حداقل » . اما سپس میزان صدایش تند شد « این دو موضوع تفکیک شده و مجزا هستند » : جیکوب وضوح گفت
« می تونستی آرزو کنی که این تو بودي
« درسته » ادوارد موافقت کرد لرزیدن من یواش یواش آهسته و . قابل تحمل شد . در حالیکه آنها مشاجره می کردند ، من بلاخره توانستم به
« بله » واضحی صحبت کنم
می خواي که من اونا رو هم برات گرم کنم؟ ، تو » سپس جیکوب در فکر فرو رفت « لبهات هنوز هم آبی هستند »
« فقط مجبوري بپرسی
ادوارد با سختی آهی کشید .
« ! رفتار خودتو درست کن جیک » : من زیر لب گفتم
داخل کیسه خواب گرم و نرم بود . گرماي بدن جیکوب به نظر می رسید از هر طرف متشعشع می شد واین گرما به
خاطر وجود او بود . من چکمه هامو در آوردم و انگشتان پامو در مقابل پایش جا دادم. کمی پرید و سپس سرش رو
پایین تکان داد تا لب داغش رو فشار بده به گوشهاي بی حس من . من توجه کردم که پوست جیکوب یک بوي مشک
جنگلی رو می داد و این بوي زیبایی بود . من متعجب بودم که کالن ها و کوییلیتها چرا بوهاي منتشر شده از هم را
تایید نمی کردند . احتمالا به خاطر پیش داوریهاي آنها بود.
اما هرکسی بوي خوبی براي من داشت .
طوفان زوزه می کشید مثل حمله یک حیوان به چادر، اما این منو حالا نگران نمی کرد ، چون جیکوب تو سرما نبود و
با من بود . من براي نگران شدن راجع به چیزهاي دیگه خیلی خسته بودم.
وقتی بیدار شدم خیلی از درد گرفتگی ماهیچه هام و بدنم آرام شد . همانطور که من گرم می شدم . بخش به بخش
بدن یخ زده ام شل می شد .
جیک ؟ ، من می تونم ازت چیزي بپرسم ، سعی نمی کنم آدم احمقی باشم ، فقط » : زیر لب و خواب آلود گفتم
آنها کلمات مشابهی بودند که او در آشپزخانه من استفاده کرده بود ، چقدر از آن مدت « . صادقانه کنجکاو هستم
گذشته؟
جیکوب پیش خودش با دهان بسته خندید. « حتما »
قانونهاي « چرا اینقدر تو پر مو تري نسبت به دوستانت ؟ اگر من گستاخی کردم تو مجبور نیستی اینو جواب بدي »
آداب معاشرت که گرگینه ها در فرهنگشون به کار می برند ، رو نمی دونستم .
سوال من اونو رنجانده بود . سرشو طوري تکان داد « . به خاطر اینکه موهاي من بلند تر است »: او متعجب بود و گفت
که موهاي نامرتبش حالا تا زیر چانه اش رشد کرده بود و گونه هامو غلغلک می داد. من شگفت زده شده بودم که چرا
« ؟ آیا دوست دار ي پشمالو باشی » ؟ وقتی آنها می خواستند به گروه تعقیب کننده بپیوندند ،موهاشونو کوتاه کردند
او جواب نداد درستی نداد . و درست دراین موقع ادوارد می خندید . « ! من منظورم فضولی نبود؟ و تو مجبور نیستی به من بگی » . و براي خمیازه کشیدن مکثی کردم « ببخشید »
اوه به هر حال به تو خواهم گفت، من موهامو به خاطر این بلند » : جیکوب یک صداي رنجیده اي درآورد و گفت
« میکردم چون به نظر می رسید که تو وقتی اونا بلند بودند رو دوست داشتی
او شانه هاشو بالا انداخت . « . من گفتم هر دو حالت رو دوست دارم جیک ، و تو احتیاجی نیست ناراحت باشی »
« بیدار نگه داشتن اون امشب خیلی راحته ، راجع اون نگران نباش » : او گفت
من چیز دیگه اي براي گفتن نداشتم .سکوت طولانی شد . پلک هام افتاد و بسته شد .نفسم آهسته و هموارتر شد .
« این درسته ! بخواب عزیزم » : جیکوب نجواکرد
من آهی از روي خشنود کشیدم و تقریبا نیمه بی هوش شدم.
و من ناگهان نکته مخوفو فهمیدم. « سثْ اینجاست » : .ادوارد زیر لب به جیکوب گفت
« عالیه .حالا تو می تونی چشمهاتو روي چیزهاي دیگه اي نگه داري و منم برات از دوست دخترت مراقبت می کنم »
« بس کنید » : ادوارد جواب نداد . اما من با سستی نالیدم
داخل آرام و بی صدا بود ، ولی بیرون باد بی درنگ در میان درختان زوزه می کشید . لرزش چادر خوابیدنو سخت تر
می کرد . پایه ها تند و سریع حرکت می کردند و ملرزیدند. و منو از سطح بیهوشی هر لحظه عقب تر نگه می داشتند .
من نزدیک بود سر بخورم . من احساس بدي داشتم براي گرگ یا پسري که بیرون در برف گیر افتاده بود .
ذهنم سرگردان بود ،همانطور که منتظر بودم خواب منو پیدا کنه. این جاي گرم و کوچک منو به یاد روزهاي اول با
جیکوب می انداخت و من به خاطر می آوردم چطور جیکوب وقتی خورشید جانشین براي من بود استفاده می شد. گرمی
که زندگی خالی منو قابل زندگی می کرد . این براي مدت زمانی بود که من به جیک فکر می کردم و حالا او اینجا بود
و مرا دوباره گرم می کرد.
« ؟ تو چه فکري می کنی » : ادوارد گفت ! « لطفا » هیس
صداش شگفت زده بود. « ؟ چی » : جیکوب نجوا کرد
« ؟ تو فکر می کنی که میتونی فکرتو کنترل کنی » : نجواي آرام ادوارد عصبانی بود
از سرم برو » ، هنوز آرام و دستپاچه و آشفته بود « ! هیچکس نمی گه تو مجبوري گوش کنی » : جیکوب زیر لب گفت
« ! بیرون من آرزو می کردم که می تونستم ، تو ایده اي نداري !چقدر صداي فانتزي هاي کوچکت بلند مثل این می مونه که »
« ! تو داري آنها را داد می زنی به من
« ! من سعی می کنم صداي ذهنمو پایین نگه دارم » : جیکوب آرام وبا کنایه گفت
یک لحظه کوتاه سکوت برقرار شد .
« من حسودي می کنم به آن » من به سختی با زمزمه، آرام کلمه را بیرون دادم « بله » : ادوارد پاسخ داد
احتمال جفت آوردن یا عدد زوج آوردن در » : جیکوب به طور قاچاقی گفت « فهمیدم این یکی هم مثل آن قبلی بود »
« ؟ شرط بندي خیلی کمه ، اینطور نیست
« در رویاهاي تو » ادوارد با دهان بسته خندید
من همه » جیکوب با لحن طعنه آمیزي « ؟ تو می دونی او هنوز هم می تونه تصمیمشو عوض کنه » : به ادوارد گفت
« کاري میتونم براش انجام بدم ، البته بدون کشتنش
« ! برو بخواب جیکوب داري رو اعصاب من راه می ري » : ادوارد گفت
« من فکر می کنم که واقعا خیلی راحتم »
ادوارد جواب نداد.
خیلی دنبال این بودم که صحبتهاي اونها رو متوقف کنم ولی مثل اینکه من آنجا نبودم . مکالمه انجام می شود براي
من روي یک کیفیت رویا مانند . من اصلا مطمئن نبودم که بیدارم .
« شاید من بودم » : بعد از مدتی جواب سوالی رو که من نشنیده بودم را ادوارد داد
« ؟ اما آیا تو صادق هستی »
میزان صداي ادوارد منو شگفت زده کرد که من داشتم یک جوك رو از دست « ! تو می توانی همیشه بپرسی و ببینی »
می دادم ؟
بسیار خوب تو داخل سرم رو ببین. تو هم اجازه بده داخل سرت رو امشب ببینم . واقعا این عادلانه » : جیکوب گفت
« است
« ؟ سر تو پر از سوال است ، کدام یکی رو می خواي من جواب بدم »
حسادت... این داره واقعا تو رو می خوره . تو آنطور که به نظر می رسی نمی تونی در مورد خودت مطمئن باشی! مگر »
« اینکه واقعا احساسی نداشته باشی بیشتر سرگرم شد . ، « البته ، همینه » : ادوارد موافقت کرد
درست این حالا خیلی بده که من به سختی صدامو کنترل می کنم . البته این درست زمانی بدتره که » : جیکوب گفت
« . وقتی اون از من دوره و با توِ ، نمی تونم اونو ببینم
« ؟ تو به اون همه زمانها فکر می کنی ؟ ، آیا وقتی اون با تو نیست سخت تمرکز کنی » : جیکوب نجواکرد
ذهن من به کاملی ذهن تو کار » . به نظر می رسید مصمم و صادقانه جواب میدهد « ! بله و نه » : ادوارد گفت
نمی کنه ، من می تونم فکر خیلی از بیشتر چیزها رو در یک زمان بکنم . این به این معنی است که من همیشه قادرم
« . به تو فکر کنم . همیشه قادرم منحرف بشم هر جا که ذهن او هست
براي دقیقه اي آنها هر دو آرام بودند.
« بله من حدث می زنم که اون اغلب راجع به تو فکر می کنه » : ادوارد در جواب فکر جیکوب زیر لب زمزمه کرد
خیلی بیشتر از چیزي که من دوست دارم او نگران که تو خوشحال نیستی . نگو که تو اینو نمی دونی؟ نه اینکه تو »
« ؟ ازاین استفاده نمی کنی
من مجبورم از هرچیزي را که می توانم استفاده کنم ، من با مزیتهاي تو کار نمی کنم » : جیکوب زمزمه کرد
« . ،مزیتهایی مثل شناخت اون که اون عاشق توست
« این کمک می کنه » ادوارد با یک صداي مهربانه موافقت کرد
« ! او عاشق منم هست ؛ او هم خوب می دونی » جیکوب مخالف بود
ادوارد جواب نداد.
» ! اما او نمی دونه اینو » جیکوب آه کشید
« ! من نمی تونم بگم که تو شایسته اي » : ادوارد گفت
« ؟ این تو رو آزار میده؟ تو آرزو می کردي که می تونستی ببینی اون به چی فکر می کنه »
آره و نه ،اون موضوع رو از این راه دوست داره . اگر چه این منو بعضی موقعها دیوونه می کنه .ولی من ترجیح »
« می دم او خوشحال باشه
باد اطراف چادر را مثل زمین لرزه تکان می داد ، بازوان جیکوب محافظانه دور من سفت بسته شده بودند .
مرسی ، امتیاز شرط بندیمون یک هیچ . من فرض می کنم که از اینکه تو اینجا هستی خوشحالم » ادوارد نجوا کرد
« ! جیکوب « ؟ منظورت اینه که به اندازه اي که دوست دارم تو رو بکشم ، خوشحالی از اینکه بلا گرم ! درسته »
« ؟ این یک جور صلح ناخوشایند ، اینطور نیست »
من می دونم که تو یک حسود دیوونه اي ، مثل اون چیزي که » : نجواي جیکوب به طور ناگهانی از خود راضی بود
« من هستم
من یک چنین احمق نیستم که حریفم رو عصبانی کنم یا شمشیرم رو از رو ببندم و این کمکی به تو » : ادوارد گفت
« ! نمی کنه
« . تو صبورتر از آن چیزي هستی که من هستم » : جیکوب گفت
« ! من باید یک صدسالی وقت داشته ام براي بدست آوردن بلا ، یکصد سال انتظار براي بلا »
« ؟ خب .... در این مورد تو تصمیم داري که نقش یک مرد صبور و خیلی خوب رو بازي کنی » : جیکوب گفت
وقتی من می دیدم چقدر این به او صدمه می زد که انتخابشو بکنه . این یک مشکل معمولی نیست براي کنترل ، »
من می تونم در دلم نگه دارم یا خاموشش کنم احساس کمتر تمدن یافته ام رو واین براي تو ممکن بیشترین زمان
« آسان منصفانه رو داشته باشه ، بعضی موقعها من فکر می کنم که او از طریق من می بینه اما من مطمئن نیستم
من فکر کنم تو واقعا نگران بوده اي که اگر تو واقعا مجبور کنی اونو که انتخاب کنه ،ممکن است تورا » : جیکوب گفت
« ؟ انتخاب نکنه
این یک قسمتی از آن بود . بله یک قسمتی از آن بود ولی یک قسمت کوچک . ما هم » ادوارد فورا جواب نداد
لحظه هاي شک و تردید داریم . بیشتر من نگران بودم که او به خودش صدمه بزنه و سعی کنه که دزدکی یک راهی
رو براي دیدن تو پیدا کنه ! بعد از اینکه من قبول کردم که بیشتر یا کمتر با تو در امان بود . به همان سالمی که حالا
« . هست . به نظر می رسه که این بهترین تحریک است که اونو به سمت بی نهایت متوقف می کنه
« ! اوه من همه این چیزها رو به اون می گم ولی اون هیچ وقت منو باور نکرده » : جیکوب گفت
به نظر می رسید که ادوارد در حال خندیدن بود . « می دونم »
« ؟ تو فکر می کنی همه چی رو می دونی » : ادوارد نجوا کرد
ادوارد گفت ولی صداش نا مطمئن بود. « من آینده رو نمی دونم »
یک توقف طولانی به وجود آمد .
« ؟ اگر او تصمیمشو عوض می کرد چی کار می کردي » : جیکوب پرسید « من نمی دونم » ادوارد جواب داد
به توانایی ادوارد « ؟ تو سعی می کنی منو بکشی » : جیکوب با دهان بسته خندید و دوباره طعنه آمیز به آرامی و گفت
براي انجام آن کار شک داشت .
« نه »
« ؟ چرا نه » صداي جیکوب هنوز طعنه داشت
« ؟ تو فکر می کنی من می تونم به او صدمه بزنم با این کار » : ادوارد گفت
بله تو درست می گی .من می دونم این درسته .اما بعضی موقعها » جیکوب دودل بود براي یک ثانیه و سپس آه کشید
« .... بعضی موقعها این یک ایده فریبنده است
و او عاقبت موافقت کرد . « درسته » جیکوب صورتشو به کیسه خواب براي خاموش کردن خنده اش فشار داد
چه رویاي عجیبی بود!من شگفت زده بودم که این چه باد بی رحمی بود که همه اون حرفها رو نجوا تصور کنم . باد
فقط جیغ می کشید .
بعد از یک لحظه خاموشی و هیچ نشانه اي از شوخ طبعی در « ؟ این شبیه چیه ؟از دست دادن او » : جیکوب پرسید
صداي گرفته اش نبود.
« این خیلی سخت براي من که راجع به این مورد صحبت کنم » : ادوارد گفت
جیکوب منتظر شد .
دو زمان مختلف وجود داشتند که من فکر می کردم به آن .ادوارد صحبت می کرد و هر کلمه را فقط یک مقدار آرام تر
بار اول وقتی که فکر می کردم من می تونم اونو ترك کنم ، این تقریبا غیرقابل تحمل » . از حد نرمال بیان می کرد
بود . به خاطر اینکه من فکر می کردم او منو فراموش خواهد کرد و این مثل این بود که من زندگی او را اصلا لمس
نکرده ام . براي بیشتر از 6 ماه من قادر بودم دور بمونم . من قول داده بودم که دوباره مزاحمش نمی شم این داشت
میسر می شدمن داشتم دعوا می کردم اما می دونستم که من برنده نخواهم شد . براي اینکه درستی این مسئله رو
بررسی کنم برگشتم . با خودم گفتم که اگر اونو خوشحال ببینم ازش دور میشم ، این چیزي بود که فکرش رو
« . میکردم
اما او خوشحال نبود و من ماندم . این چیزي است که او چطور منو براي با ماندن متقاعد کرد . تو قبلا متعجب بودي »
راجع به این مسئله . چی می تونست منو احتمالا تحریک کنه؟ چه احساس می کرد او به طور غیر لازم ، گناهکار! . او به من یاد آوري کرد که چه اتفاقاتی براي او افتاد براي او وقتی من رفتم و چی میشه هنوز اگه من اونو ترك کنم .او
احساس وحشتناکی می کنه راجع به پرورش دادن این فکر . اما اون درست می گفت من هرگز قادر نبودم که احساس
« . اونو تنظیم یا ترکیب کنم. اما من هرگز دست از کوشش برنمی دارم
جیکوب پاسخی نداد براي یک لحظه ،گوش دادن به طوفان یا تشخیص دادن آنچه که می شنید . من نمی دونستم
کدوم
« ؟ زمان دیگر ، وقتی توفکر کردي اون مرده » : جیکوب با زمزمه گفت
« بله » ادوارد جواب داد
این احتمالا احساس خواهد شد مثل تو ،نخواهد شد؟ راهی که تو مارو درك کردي ، دیدي ، تو نباید قادر باشی او را »
« به عنوان بلا ببینی ، اما بلا چیزي بیشتر از اینهاست
« این چیزي نبود که من پرسیدم » : جیکوب گفت
من نمی تونم به تو بگم که این چه حسی بود ؟ براي این فاجعه لعتی وجود » صداي ادوارد سریع و سخت برگشت
« . ندارد
بازوان جیکوب اطراف من خم شد .
اما تو رفتی براي اینکه تو نمی خواستی اونو تبدیل به یک خون آشام بکنی. تو می خواستی اون یک » : جیکوب گفت
« انسان باشد
جیکوب من براي بار دوم بود که فهمیدم که من عاشق او هستم .من می دونستم که فقط » : ادوارد آرام صحبت کرد
4 تا امکان وجود دارد : اولین پیشنهاد : براي بلا اگر او احساس قوي به من نداشت بهترین بود . اگر او از من
می گذشت و نمی ایستاد من قبول می کردم اینو اگرچه این هرگز عوض نمی کرد راهی رو که من احساس می کردم .
تو فکر می کنی به من به یک سنگ زنده سخت و سردم این درسته ما اینجوري هستیم . و این خیلی نادر است براي
ما که یک تغییر واقعی رو تجربه کنیم . وقتی آن اتفاق می افتد ، همانطور که بلا وارد زندگی من شد ،این یک تغییر
« دائمی و برگشت ناپذیر است
دومین پیشنهاد : اونی که من اساسا انتخاب کرده ام . اینکه با او بمونم در میان زندگی انسانی او واین ایده خوبی نبود »
براي اون هدر دادن زندگی انسانیش با کسی که نمی تونست مثل یک انسان باشه با اون . اما این پیشنهادي بود که
من می تونستم آسون تر با اون مواجه بشم . دانستن همه چیزهاي درپیش ، وقتی اون مرد ، من هم یک راهی براي
مردن پیدا می کنم. 70 سال این به نظر من زمان خیلی خیلی کوتاهی می آمد . اما این ثابت شد که خیلی خطرناك
براي اون که زندگی کنه این چنین نزدیک در مجاورت با دنیاي من. این به نظر می اومد مثل هر چیزي می تونه غلط پیش بره یا خمار کنه مارو. منتظربودن براي اشتباه پیش رفتن من وحشتناك بود که من آن 60 سال رو نخواهم داشت
، اگر پیش او بمانم نزدیک او وقتی او یک انسان بود .
بنابراین من مورد سوم را انتخاب کردم که بدترین اشتباه زندگی طولانی من از آب در اومده ، همانطور که تو می دونی
من انتخاب کردم که خودم زندگی اونو بدست بیاورم . امیدوار بودن براي مجبور کردن او به اولین پیشنهاد ! واین خیلی
« . نزدیک بود که هردوي مارا به کشتن دهد
من چه کار باید می کردم ، چهارمین انتخاب؟ این چیزي بود که اون می خواست حداقل او فکر می کنه که او اینو »
انجام می دهد . من سعی کرده ام تا اونو به تاخیر بیندازم ، اما او خیلی کله شق تو اینو می دونی،من خوش شانس
« . خواهم بود که اینو بیشتر از 6ماه کشش بدهم .اما او یک وحشتی از پیر شدن داره و تولدش در سپتامبر
« من انتخاب اول رو دوست دارم » : جیکوب زمزمه کرد
ادوارد پاسخ نداد.
تو دقیقا می دونی که من چقدر نفرت دارم از اینکه اینو قبول کنم . اما من می توانم » : جیکوب آهسته زیر لب گفت
« ببینم که تو عاشق اون هستی و به روش خودت اونو دوست داري . من نمی تونم بیشتر از این بحث کنم
این مسلم است .من فکر نمی کنم که تو باید در اولین پیشنهاد تسلیم بشی ، هنوز من فکر می کنم که یک شانس »
خیلی خوبی وجود دارد که اون حالش خوبه ، بعد از مدتی .تو می دونی اگر از یک صخره نپریده بود در ماه مارچ و اگر
منتظر مانده اي یک 6 ماه دیگر براي بررسی کردن خوشحال بودن اون، تو ممکنه اونو به طور منصفانه خوشحال ببینی
« ! من یک طرح بازي دارم
« شاید این طرح کار کرده است . و این نقشه خوب از فکرت بیرون آمده » : ادوارد با دهان بسته خندید
براي یکسال بده به من بل _ ادوارد » . ناگهان او خیلی سریع لغتها درهم پیچید « ، .... بله ، اما » : جیک آهی کشید
من واقعا فکر می کنم که می تونم اونو خوشحال کنم .او کله شق ،اونو هیچکس بهتر از من نمی شناسه . اما او توانایی
خوب شدن را خواهد داشت و نکته مهم تر اینکه او می تواندیک انسان باشد در کنار چارلی و رِنه و او می تواند رشد
« ! کند و بچه داشته باشد و ......بلا باشد
تو آنقدر عاشق او هستی که مجبوري مزیت هاي این طرح رو ببینی ، او فکر می کنه که تو خود خواه نیستی !آیا تو »
«. واقعا اینجور هستی؟ می تونی فکر کنی به این ایده که من بهتر خواهم بود براي او نسبت به اون چیزي که تو هستی
من فکر این رو کرده ام ، در بعضی جاها تو بهتر و مناسبتر خواهی بود براي او نسبت به » ادوارد به آرامی پاسخ داد
انسانهاي دیگر. بلا می تواند کمی مراقبت کند و تو به اندازه کافی قوي هستی که حمایت کنی اونو بیشتر از خودش و
از هرچیزي که توطئه می کند درمقابل اون . تو این کارو قبلا انجام داده اي و من مدیون تو خواهم بود براي آن براي
مدتی که من زندگی می کنم براي همیشه هرچه که اول پیش آید . من حتی از آلیس خواسته ام اگر می تونه ببیند که اگر بلا با تو بهتر خواهد بود،البته اون نمی تونه تو رو ببینه .و سپس
اطمینان بلا از تعقیب او،حالا. اما من اینقدرها هم احمق نیستم که دوباره یک همچین اشتباهی رو بکنم ،که قبلا
« ! کرده ام ،جیکوب
من سعی نخواهم کرد که مجبور کنم اون رو به انتخاب پیشنهاد اول ، دوباره و تا هر زمانی که او بخواهد من اینجا »
« هستم
« ؟ و اگر او تصمیم بگیره که منو می خواهد » : جیکوب با تردید گفت
و من اجازه « بسیار خوب با اینکه احتمال بردن این شرط براي تو کم است، ولی من این شانسو به تو خواهم داد »
می دم که اون بره .
« ؟ فقط همین »
در حسی که هرگز به او نشان نداده ام ،چقدر این سخت است براي من ، بله اما من منتظر خواهم بود. » : ادوارد گفت
تو می بینی جیکوب ،تو ممکن است روزي اونو ترك کنی ،مثل سام و امیلی. تو هیچ گزینه اي نخواهی داشت . ومن
« همیشه در دیده بانی منتظر خواهم بود ، و امیدوار بودن براي اینکه این اتفاق بیفتد
بسیار خوب ، تو بیشتر از اون چیزي که من انتظار داشتم صادق بوده اي .متشکرم ادوارد براي اینکه » : جیکوب گفت
« اجازه دادي من در ذهن تو باشم
همانطور که گفتم ،من به طور غریبی احساس سپاسگذاري می کنم براي وجود یا حضور تو در زندگی » : ادوارد گفت
« امشب او
این حداقل کاري بود که من می توانستم انجام بدم .جیکوب تو می دونی ،اگر این حقیقت نداشت که ما دشمنان »
طبیعی هستیم و تو همیشه سعی می کنی دلیل رو براي وجود وهستی به سرقت ببري. من ممکن است واقعا تو رو
« . دوست داشته باشم
شاید اگر تو یک خون آشام منزجر کننده نبودي که داره نقشه می کشه شیره زندگی دختري رو بمکه که من »
« عاشقشم ،خوب ،آن وقت مساوي بودیم باهم
« ؟ می تونم من از تو چیزي بپرسم » ادوارد با دهان بسته خندید
« ؟ چرا می خواهی بپرسی » : جیکوب گفت
اگر تو فکر اونو بکنی فقط می تونم بشنوم . این فقط یک داستانی که به نظر می رسه بلا بی میل است » : ادوارد گفت
« ؟ که به من درباره آن چیزي بگه و درباره روزهاي دیگه ! چیزي راجع به همسر سوم « ؟ راجع به چی »
ادوارد پاسخی نداد . گوش دادن به قصه اي در ذهن جیکوب و من فقط صداي هیس اونو در تاریکی شنیدم.
« ؟ چی » : جیکوب دوباره پرسید
البته ! من ترجیح می دهم یا آرزو می کردم بزرگترهاي تو آن قصه را براي خودشان ». ادوارد در تلاطم بود « البته »
« نگه داشته بودند.جیکوب
جیکوب دست انداخته بود اونو . « تو دوست نداري انگلها رنگ شده باشند به عنوان مردان بد »
درباره این قسمت من واقعا نمی تونم کم توجهی بکنم.تو نمی تونی حدث بزنی که شخصیت بلا با اون شناخته »
« ! خواهد شد
« . اوه !سومین همسر ! بسیار خوب من منظورت رو فهمیدم » : جیکوب یک دقیقه مکث کرد و گفت
او می خواهد آنجا باشد در آن مکان مسطح . انجام دادن هر چیز کمی که اون می تونه ، همانطور که او توضیح
می دهد ،مشغول به فعالیت می شود . او آه کشید ، واین دلیل دومی بود براي ماندن من با او فردا.او یک مبتکر کاملی
است، وقتی که چیزي رو می خواهد.
تو می دونی که برادر ارتشی تو این ایده را به او داده به اندازه اي که فقط یک داستان می تواند این کار رو انجام دهد.
« هیچ جهات مشترکی نیست که ضرر داشته باشد » ادوارد نجوا کرد
» ؟ اولین تابش نور یا ما منتظر باشیم تا بعد از جنگ »
آنها هردو در حال فکر کردن بودند
آنها گفتند وبه آرامی با هم و خندیدند . « اولین پرتو روشنایی نور »
« . از لحظه لذت ببر » ، ادوارد زمزمه کرد « ! خوب خوابیدي جیک »
کاملا دوباره سکوت بود و چادر آرام بود براي چند دقیقه اي و به نظر می رسید که باد تصمیم گرفته کوتاه بیاید با ما
بعد از این همه مدت.و داشت تسلیم جنگ می شد.
« . من منظورم این نبود » ، به نرمی ادوارد غرید
« . متاسفم تو می تونی ترك کنی ، تو می تونی یک مقدار تنهایی بدي به ما »: جیکوب نجوا کرد
« ؟ دوست داري که من کمکت کنم تو بخوابی جیکوب » ادوارد پیشنهاد می داد « تو می تونی سعی کنی » : جیکوب خیلی خونسرد گفت
« . دوباره منو وسوسه نکن خیلی زیاد ،گرگ!صبر من آنقدرها هم کامل نیست »
« من ترجیح می دهم که حالا حرکت نکنم ،اگر تو تصمیم نداري » . جیکوب یک خنده اي کرد
ادوارد شروع کرد با خودش زمزمه کردن ، بلند تر از حد معمول سعی کردن در بیرون کشیدن افکار جیکوب .من اینطور
فرض کردم .اما این یک لا لایی خواندن براي من بود و او زمزمه می کرد و علی رغم ناراحتی روینده من با این رویا
نجوا شد.من بیشتر در بیهوشی عمیق فرو رفتم
سرم را تکان دادم
« . نمی دونم. یه قرن از اونا
برات راحتش می کنم. همه ی بهترین شبهام از زمانی که تو »
« . رو دیدم اتفاق افتاده
« ؟ واقعا »
« . آره، واقعا... و با مقدار زیادی هم حاشیه »
من فقط می » : من برای یک دقیقه فکر کردم. اعتراف کردم
« . تونم به مال خودم فکر کنم
« . ممکنه مثل هم باشن » : تشویقم کرد
« . خوب، اون شب اول بود، شبی که تو موندی »
بله. اون یکی از مال منم هست. البته تو توی قسمت »
« . دلخواهم بیهوش بودی
« . اون شب هم داشتم حرف میزدم » . یادم آمد « . درسته »
« . بله » : تایید کرد
صورتم دوباره داغ شد چون به این فکر می کردم که وقتی توی
بازوهای جیکوب خواب بودم چه چیز هایی ممکنه گفته باشم.
نمی توانستم به یاد بیاورم که درباره ی چه چیزی خواب
دیدم یا این که اصلا خواب دیدم ، پس این هیچ کمکی نمی
کرد. « ؟ دیشب چه چیزهایی گفتم » : آروم تر از قبل زمزمه کردم
به جای جواب دادن شانه اش را بالا انداخت و من خودم را
عقب کشیدم .
« ؟ این قدر بد بود »
« . چیز خیلی بدی نبود » : آهی کشید
« . لطفا بهم بگو »
« . بیشتر اسم منو می گفتی، درست مثل همیشه »
« . این که خیلی بد نیست » : محتاطانه جواب دادم
آخراش، با این وجود شروع کردی به زیر لب گفتن حرفای بی »
جیکوب، جیکوب من. با این که زیر لب « معنی درباره ی
» . صحبت می کرد ولی می توانستم درد را از صدایش بشنوم
« . جیکوب تو خیلی ازش لذت برد
گردنم را بالا کشیدم و تلاش می کردم که لب هایم را به کنار
آرواره اش برسانم. نمی توانستم به چشم هایش نگاه کنم.
اوبه سقف چادر نگاه می کرد.
این تنها راهیه که من فرق می » : زمزمه کردم « . متاسفم »
« . ذارم
« ؟ فرق می ذاری »
بین دکتر جکیل و آقای هاید. بین جیکوبی که » : توضیح دادم
« . دوسش دارم و اونی که جهنمو جلوی چشمام میاره
به » . به نظر کمی آرام می آمد « . با عقل جور در می آد »
« . من یه شب مورد علاقه ی دیگه رو بگو
« . موقعی که از ایتالیا به خونه پرواز می کردیم »
اخم کرد .
« ؟ یکی از شب های تو نیست » : تعجب کردم
نه. راستش این یکی مال منم هست. ولی تعجب کردم که توی »
لیست تو هم هست. تو تحت فشار مزخرفی نبودی؟ من تازه
داشتم با عذاب وجدان رفتار می کردم. و می خواستم به محض
« . این که درهای هواپیما باز شدند فرار کنم « . ولی تو هنوز هم اونجا بودی » . لبخند زدم « . بله »
تو منو بیشتر از اون چه که لایقشم » : موهایم را بوسید
« . دوست داری
بعدی » : من به امکان نداشتن این فکر خندیدم. ادامه دادم
« . شب بعد از پرواز از ایتالیا است
« . آره. این توی لیسته. تو خیلی خنده دار بودی »
« ؟ خنده دار » : اعتراض کردم
من هیچ ایده ای نداشتم که رویاهات این قدر واضحه. تا »
ابد طول کشید تا تونستم تو رو متقاعد کنم که بیدار
« . بودی
هنوز هم مطمئن نیستم. تو همیشه بیشتر شبیه » : من من کردم
رویا بودی تا واقعیت. حالا یکی از مال خودتو بگو. من
« ؟ مقام اول تو رو حدس زدم
نه... این مربوط به دو شب پیشه. وقتی تو بالاخره »
«. موافقت کردی که باهام ازدواج کنی
شکلکی درآوردم.
« ؟ این توی لیست تو نیست »
به این فکر کردم که چه طور من را بوسیده بود. امتیازی
بله... » . که به دست آورده و نظرم را عوض کرده بودم
هست. ولی با استثناءاتی. من نمی فهمم که چرا اینقدر برای
« . تو مهمه. تو همین جوری هم من رو تا ابد داشتی
صد سال از حالا، وقتی تو به اندازه ی کافی بینش پیدا »
« . کردی که قدر جواب رو بدونی ، من برات توضیح می دم
من هم یادت می اندازم که توضیح بدی....توی صد سال »
« . آینده
« ؟ به اندازه ی کافی گرم هستی » : ناگهان پرسید
« ؟ خوبم. چرا » : مطمئنش کردم
قبل از این بتواند جواب بدهد، سکوت بیرون چادر با صدای
زوزه ی گوشخراشی از درد شکسته شد. صدا از روی صخره های عریانی که رو به کوه بود کمانه کرد و هوا را طوری پر
کرد که انگار از تمام جهات ضجه می کشید.
زوزه مانند یک گردباد ذهنم را شکافت. هم عجیب بود و هم
آشنا. عجیب چون من هیچ وقت چنین گریه ای را که از روی
شکنجه باشد نشنیده بودم. آشنا چون من صدا را بلافاصله
شناختم. صدا را شناختم و معنی آن را به خوبی این که
انگار خودم آن را ادا کرده باشم، فهمیدم. هیچ فرقی نمی
کرد که جیکوب وقتی با صدای بلند گریه می کرد انسان
نبود. من احتیاجی به ترجمه نداشتم.
جیکوب نزدیک بود. جیکوب تمام حرف هایی را که زده بودیم،
شنیده بود. جیکوب در رنج بود.
زوزه تبدیل به هق هق عجیب و غریبی شد و بعد دوباره ساکت
شد .
من صدای رفتن در سکوتش را نشنیدم اما می توانستم آن را
حس کنم. می توانستم غیبتی را که قبلا اشتباهی فرض کرده
بودم، حس کنم؛ فضای خالی که پشت سرش جا گذاشته بود.
چون بخاری تو به محدوده ی خودش » : ادوارد آرام جواب داد
آن قدر آهسته که نمی « . آتش بس » : و اضافه کرد « . رسیده
توانستم مطمئن باشم این واقعا چیزی بود که او گفته بود.
این یک سوال « ، جیکوب داشت گوش می داد » : زیر لب گفتم
نبود.
« . آره »
« . تو می دونستی »
« . آره »
به هیچ چیز خیره شدم. چیزی نمی دیدم.
من هیچ وقت قول ندادم که عادلانه » : آرام به یادم آورد
« . بجنگم. و اون لیاقت داره که بدونه
سرم توی دستهایم افتاد .
« ؟ از دست من عصبانی هستی » : پرسید
« . تو نه » « . از خودم بدم می آد » : زمزمه کردم
« . خودت رو اذیت نکن » : دفاع کرد
آره. باید انرژیم رو ذخیره کنم » : با تلخی موافقت کردم
تا جیکوب رو یک کم ببیشتر شکنجه بدم. نمی خوام هیچ جایی
« . اش رو بدون این که صدمه دیده باشه ول کنم
« . اون می دونست که داره چی کار می کنه »
اشک هایم را نادیده « ؟ تو فکر می کنی این اهمیت داره »
تو » . می گرفتم و این را به راحتی می شد از صدایم فهمید
فکر می کنی من اهمیت می دم که این عادلانه هست یا نه؟ یا
این که به اندازه ی کافی هشدار شنیده بود یا نه؟ من
دارم اذیتش می کنم. هر وقت این دور و برا می آم دارم
صدایم داشت بلند تر می شد، « . دوباره بهش صدمه می زنم
« . من یه آدم مزخرفم » . هیجان زده تر
نه . تو مزخرف » . او محکم دست هایش را به دور من حلقه کرد
« . نیستی
در برابر دستهایش تقلا کردم و او هم « ؟ هستم. چه مرگمه »
« . باید برم و پیداش کنم » . اجازه داد که بیافتند
« . بلا. اون تا الان مایل ها دور شده. و هوا هم سرده »
پوستین « . اهمیت نمی دم. نمی تونم همین طوری اینجا بشینم »
جیکوب را با بی اعتنایی از روی شانه ام برداشتم. پاهایم
را توی چکمه هایم فرو بردم و به سختی تا در چهار دست و
من «... من باید... من باید » . پا رفتم. پاهایم کرخت بود
نمی دانستم که چگونه جمله ام را تمام کنم. نمی دانستم که چه
کاری هست که می توانم انجام دهم. اما به هر حال زیپ در را
باز کردم. و بیرون رفتم، به درون صبح روشن و یخی.
آنجا نسبت به چیزی که من بعد از طوفان شدید دیشب انتظار
داشتم ، برف کم تری بود. احتمالا به جای این که در زیر
آفتابی که حالا به زحمت در جنوب شرقی می تابید، آب شوند،
باد آن ها را برده بود. خورشید از روی برفی که باقی
مانده بود به چشم های ناسازگارم می تابید و مانند خنجری
در آن فرو می رفت. هوا هنوز سوز داشت اما به طور یک
نواختی آرام بود و کم کم با بالا آمدن خورشید بهتر می شد. سِثْ کلیرواتر خودش را روی یک تکه از سوزن های خشک کاج در
سایه ی یک درخت کاج قطور جمع کرده و سرش روی پنجه اش
بود. پوست شنی رنگش در برابر سوزن های مرده تقریبا
نامرئی بود. اما من می توانستم انعکاس برف درخشان را از
روی چشم های بازش ببینم. او با حالتی که من تصور کردم
اتهام است، به من زل زده بود.
همین طور که به سمت درختان سکندری می خوردم، می دانستم که
ادوارد به دنبال من است. نمی توانستم صدایش را بشنوم اما
خورشیدی که از روی پوستش منعکس می شد و مانند رنگین
کمان درخشانی در جلوی من می رقصید را می دیدم. او تا
زمانی که من قدم های زیادی را در سایه های جنگل پیش
رفته بودم، به من نرسید تا متوقفم کند.
دستش مچ دست چپم را گرفت. او به این که من سعی می کردم
خودم را از دستش آزاد کنم، توجهی نکرد .
نمی تونی بری دنبالش. امروز نه. تقریبا وقتشه و با این »
«. وجود گم کردن خودت توی جنگل به هیچ کی کمک نمی کنه
وقتی داشتم بیهوده دستم را می کشیدم، مچم پیچید.
« . متاسفم بلا. ببخشید که این کار رو کردم » : زیر لب گفت
تو هیچ کاری نکردی. این تقصیر منه. » : هق هق کنان گفتم
من این کار رو کردم. من همه کار رو اشتباه انجام دادم. من
« ... می تونستم... وقتی اون... من نباید... من... من
« . بلا، بلا »
بازوهایش دور من حلقه شد. و اشک هایم به درون پیراهنش
فرو می رفت.
چی « ... من باید.. بهش می گفتم... من باید... می گفتم »
اون نباید... این جوری » ؟ می تونست این را درست کند
« . می فهمید
ادوارد در حالی که رنج را در صدایش خاموش می کرد زمزمه
می خوای من ببینم که می تونم برش گردونم تا بتونی » : کرد
« . باهاش حرف بزنی؟ هنوز کمی وقت هست
با سرم از توی سینه اش تایید کردم. می ترسیدم که صورتش
را ببینم. « . کنار چادر بمون. زود بر می گردم »
دست هایش ناپدید شدند. آنقدر سریع رفته بود که لحظه ای
طول کشید به بالا نگاه کنم ، او رفته بود. من تنها بودم.
هق هق جدیدی از درون سینه ام شکسته شد. من امروز داشتم
به همه صدمه می زدم. آیا چیزی بود که من به آن دست بزنم و
خراب نشود؟
من نمی دانستم چرا حالا این قدر محکم به من ضربه می زند.
این طور نبود که من نمی دانستم که این اتفاق ها نمی
افتد. اما جیکوب هیچ وقت این طور شدید واکنش نشان نداده
بود. از دست دادن شهامت و اعتماد به نفس زیادش و نشان
دادن شدت دردش. صدای زجر کشیدنش هنوز جایی در عمق سینه
ام را می خراشاند. درست کنارش درد دیگری بود. دردی برای
احساس کردن درد جیکوب. دردی هم به خاطر اذیت کردن
ادوارد. به خاطر قادر نبودن برای دیدن این که جیکوب با
خونسردی برود. با این که می دانستم این درست ترین کار
است. تنها راه ممکن.
من خود خواه بودم. من آزار دهنده بودم. من کسانی را که
دوست داشتم شکنجه دادم.
من مثل کتی بودم, مثل بلندی های بادگیر فقط گزینه های
من خیلی بهتر از او بود نه شیطانی و نه ضعیف و اینجا
نشسته بودم و به خاطر آن گریه می کردم, هیچ کار مفیدی
نمی کردم تا درستش کنم, درست مثل کتی .
نمی توانستم اجازه دهم که چیزی که مرا اذیت می کند بیش
از این بر روی تصمیماتم اثر بگذارد. زیادی کم بود و بیش
از حد دیرشده بود, اما من باید کاری را که درست بود
انجام می دادم. شاید این تقریبا به خاطر من انجام شده بود
، شاید ادوارد نمی توانست او را برگرداند و آن وقت من آن
را قبول می کردم و زندگی ام را می کردم. ادوارد دیگر
هیچ وقت مرا نمی دید که قطره ی اشک دیگری برای جیکوب
بریزم ، دیگر هیچ اشکی نخواهد بود. من آخرین آن ها را
الان با انگشت های سرد پاک کردم.
اما اگر ادوارد با جیکوب برمی گشت، همین بود. باید به او
می گفتم که برود و هیچ وقت بر نگردد. چرا این قدر سخت بود؟ خیلی سخت تر از خدا حافظی گفتن به
دوستان دیگرم، به آنجلا، به مایک؟ چرا انجام این کار
دردناک بود؟ این درست نبود نباید می توانست که مرا اذیت
کند. من هر چه را می خواستم داشتم, نمی توانستم هر دو را
داشته باشم، چون جیکوب نمی توانست که فقط دوستم باشد.
دیگر زمان آن شده بود که آرزوی آن را فراموش کنم. چه
طور کسی می تواند این طور مسخره حریص باشد ؟
من باید به این احساس غیر معقول که جیکوب متعلق به
زندگی من است غلبه می کردم. او نمی توانست متعلق به من
باشد ، نمی توانست جیکوب من باشد، وقتی که خود من متعلق
به کس دیگری هستم.
به آرامی در حالی که پایم را روی زمین می کشیدم به زمین
مسطح کوچک برگشتم. وقتی به فضای باز قدم گذاشتم ، در
برابر نور تیزی پلک زدم. نگاه مختصری به سِثْ کردم. هنوز
از تختش که از سوزن های کاج بود تکان نخورده بود و بعد به
جای دیگری نگاه کردم تا از چشمانش دوری کنم
می توانستم احساس کنم که موهایم جنگلی شده، مانند مار
مدوسا به هم پیچیده بود. انگشتانم را در آن فرو بردم ولی
به سرعت تسلیم شدم. به هر حال چه کسی اهمیت می داد که من
چه شکلی بودم؟
قمقمه را که کنار در چادر آویزان بود قاپیدم و تکانش
دادم. چلپ چلوپ کرد. درش را برداشتم و جرعه ی بزرگی
برای شستشوی دهانم با آب یخ نوشیدم. یک جایی همان نزدیکی
ها غذا بود. اما من به قدر کافی احساس گرسنگی نمی
کردم که بخواهم دنبال آن بگردم. شروع به قدم زدن در
سرتاسر فضای کوچک روشن کردم و در تمام مدت سنگینی چشمان
سِثْ را روی خودم حس می کردم. چون به او نگاه نمی کردم در
ذهنم دوباره همان پسر شده بود تا آن گرگ غول پیکر شبیه
یک جیکوب جوان تر.
می خواستم که از سِثْ خواهش کنم که اگر جیکوب در حال
برگشت بود پارس کند یا علامت دیگری بدهد اما جلوی خودم
را گرفتم. اهمیتی نداشت که جیکوب برگردد ممکن بود که آسان
تر این باشد که برنگردد. آرزو کردم که ای کاش راهی بود
که با ادوارد تماس بگیرم.
سِثْ در این لحظه ناله ای کرد و بر روی پاهایش ایستاد. « ؟ چی شده » : با حالت احمقانه ای از او پرسیدم
به من توجهی نکرد، به سمت حاشیه ی درختان یورتمه رفت و
پوزه اش را به سمت غرب نشانه گرفت. او شروع کرد به زوزه
کشیدن.
« ؟ بقیه هستن سِثْ؟ تویه زمین مسطح » : عاجزانه گفتم
به من نگاهی کرد به آرامی یک بار پارس کرد و سپس پوزه
اش را هوشیارانه به سمت غرب چرخاند. گوش هایش عقب رفت و
دوباره زوزه کشید.
چرا من این قدر احمق بودم؟ چه فکری می کردم وقتی ادوارد
را بیرون فرستادم؟ چه طور باید می فهمیدم که چه اتفاقی
در حال رخ دادن است؟ من که به زبان گرگ ها صحبت نمی
کردم.
قطره ی سردی از وحشت شروع به رسوخ کردن به پایین ستون
فقراتم کرد. اگر وقت تمام شده بود چه؟ اگر جیکوب و ادوارد
زیادی نزدیک می شدند چه؟ اگر ادوارد تصمیم گرفته بود که
به جنگ ملحق شود چه؟
ترس خنک به درون شکمم رسوخ کرد. اگر پریشانی سِثْ هیچ
ربطی به زمین مسطح نداشت و پارسش برای رد کردن بود چه؟
اگر جیکوب و ادوارد جایی دور درون جنگل با هم می
جنگیدند چه ؟ اونا که این کار را نمی کردند. می کردند؟
با اطمینان دلسردکننده ی ناگهانی فهمیدم که می کردند.
اگر کلمات اشتباهی گفته می شد. به تشنجی که صبح در داخل
چادر اتفاق افتاده بود فکر کردم. و تعجب کردم که چه طور
دست کم گرفته بودم که چه قدر نزدیک بود که تبدیل به
دعوا بشود.
این بیشتر از آن چه لیاقتم بود نمی شد اگر یک طوری هر دو
تای آن ها را از دست می دادم.
یخ جایی در اطراف قلبم گیر کرد.
قبل از این که بتوانم از ترس خرد شوم ، سِثْ کمی از درون
سینه اش غرغر کرد. و بعد از جایگاه نگهبانی اش برگشت و
با بی خیالی به جای استراحتش برگشت. این کار من را آرام
کرد ولی عصبانی هم شدم. نمی توانست که توی خاک پیامی یا
چیزی بکشد؟ قدم زدن باعث شد که من از زیر تمام لباسهایم شروع به عرق
ریختن بکنم. ژاکتم را به درون چادر پرت کردم و بعد
برگشتم تا جاده ی باریکی را که از وسط شکاف کوچکی در
درختان می گذشت طی کنم.
سِثْ ناگهان دوباره بر روی پاهایش پرید. موهای پشت گردنش
به سختی سیخ شده بود. من به اطراف نگاه کردم اما هیچ
چیز ندیدم. اگر سِثْ این کار را قطع نمی کرد می رفتم که
میوه ی کاجی به سمتش پرتاب کنم.
او غرش کرد. صدای آرام هشداردهنده ای در حالی که به سمت
حاشیه ی غرب زیر چشمی نگاه می کرد. و من بیقراری ام را
به یاد آوردم.
« ! این فقط ما هستیم، سِثْ » : جیکوب از دور صدا زد
سعی کردم به خودم توضیح بدهم که چرا با شنیدن صدایش
قلبم با دنده چهار شروع به تپیدن کرد. این فقط به خاطر
ترس از کاری بود که می خواستم الان انجام بدهم. همه اش
همین، نمی توانستم به خودم اجازه دهم که به خاطر برگشتن او
راحت باشم. این بر عکس مفید می شد .
اول ادوارد وارد منظره شد، صورتش بدون هیچ حسی و آرام
بود. وقتی او از سایه ها بیرون آمد خورشید روی پوستش سو
سو زد. درست مثل همان کاری که روی برف ها کرد. سِثْ رفت که
به او خوش آمد بگوید، و مشتاقانه به چشم هایش نگاه کرد.
ادوارد سرش را به آرامی تکان داد و نگرانی بر پیشانی اش
چین انداخت .
« . بله. این تمام اون چیزیه که لازم داریم » : با خودش گفت
فکر می کنم ما نباید » : بعد به گرگ غول پیکر گفت
غافلگیر بشیم. اما زمانش داره خیلی نزدیک می شه. لطفا
به سام بگو از آلیس بخواد که سعی کنه با به موقع عمل
« . کردن نقشه رو بهتر اجرا کنه
سِثْ یک بار سرش را کج کرد و من آرزو کردم که ای کاش می
توانستم غرش کنم. البته، او حالا می توانست سرش را تکان
دهد. سرم را بر گرداندم، ناراحت شده بودم و فهمیده بودم
که جیکوب آنجا بود.
پشتش را به من کرده بود و رو به جایی که از آنجا آمده
بود ایستاده بود. محتاطانه صبر کردم تا رویش را برگرداند. ادوارد که ناگهان درست کنار من ظاهر شده بود، زیر لب
او با نگرانی که از چشم هایش پیدا بود به « . بلا » : گفت
من زل زده بود. هیچ پایانی برای سخاوت او نبود، حالا کم
تر از هر وقت دیگری لیاقتش را داشتم .
» : با صدایی که محتاطانه غیر نگران شده بود به من گفت
اینجا یه کم پیچیدگی هست. من سِثْ رو از اینجا یه کم دور
می کنم و سعی می کنم که اوضاع رو کمی رو به راه کنم.
خیلی دور نمی رم، اما گوش هم نمی دم. می دونم که هیچ
شنونده ای نمی خوای. مهم نیست که چه راهی رو انتخاب می
« . کنی
تنها در آخر، درد صدایش را شکاند.
من نباید هرگز او را دوباره اذیت می کردم این ماموریت
من در زندگی خواهد بود. دیگر هیچ وقت من دلیل آمدن این
نوع نگاه به چشم هایش نمی شدم.
به قدری ناراحت بودم که حتی از او درباره ی این که مشکل
جدید چه بود چیزی نپرسیدم. الان چیز دیگری را نمی
خواستم .
« . زود برگرد » : آرام گفتم
با ملایمت لب های مرا بوسید و بعد با سِثْ که در کنارش بود
در جنگل ناپدید شد.
جیکوب هنوز در سایه ی درختان بود. نمی توانستم حالت
صورتش را واضح ببینم.
من عجله دارم، بلا چرا باهاش کنار » : با صدای سنگینی گفت
« ؟ نمی آی
آب دهانم را قورت دادم. گلویم ناگهان آن قدر خشک شده بود
که مطمئن نبودم می توانم صدایی از آن خارج کنم.
« . فقط حرفات رو بزن و تمومش کن »
نفس عمیقی کشیدم.
متاسفم که من این چنین آدم گندی هستم، » : زیر لب گفتم
متاسفم که این قدر خود خواه بودم. ای کاش هیچ وقت تو رو
ندیده بودم و بنابراین نمی تونستم اینطوری اذیتت بکنم.
دیگه این کار رو نمی کنم قول می دم، ازت دور می مونم. از این ایالت می رم دیگه لازم نیست دوباره به من نگاه کنی.
«
« . این زیاد مثل معذرت خواهی نیست » : با تلخی گفت
به من بگو » : نمی توانستم صدایم را از زمزمه بلند تر کنم
« . چه طور درست انجامش بدم
اگر من نخوام که تو بری چی؟ اگر من ترجیح بدم که تو »
بمونی ، حالا خودخواه یا غیر خودخواه چی؟ اگر تو سعی می
« ؟ کنی مسائل رو برای من بچینی، من نمی تونم چیزی بگم
این به هیچ چی کمک نمی کنه، جیک این اشتباه بود که با »
تو بمونم وقتی ما این چنین چیزهای متفاوتی می خوایم.
اوضاع بهتر از این نمی شه. من همین جوری به آسیب زدن به تو
ادامه می دم . من دیگه نمی خوام اذیتت کنم از این کار
صدایم شکسته شد. « . متنفرم
بس کن. دیگه لازم نیست چیزی بگی. من می فهمم. » : آه کشید
«
می خواستم به او بگویم که چه قدر دلم برایش تنگ خواهد
شد، اما زبانم را گاز گرفتم. این هم به چیزی کمک نمی
کرد.
برای مدتی ساکت ایستاد، به زمین خیره شده بود و من با
میل شدیدی که می خواستم بروم و دست هایم را دور او حلقه
کنم مبارزه کردم. برای این که به او دلداری بدهم.
و بعد سرش را با شتاب بالا گرفت.
خوب، تو تنها کسی نیستی که می تونه خودش رو فدا کنه. »
دو نفر هم می تونن تو » : و با صدای قوی تری ادامه داد «
« . بازی شرکت کنند
« ؟ چی »
من خودم خیلی بد رفتار کردم. من این رو بیشتر از اون »
چه که لازم بود برات سخت کردم. من می تونستم با رفتار
خوبی از همون اول بی خیال بشم. اما من هم تو رو اذیت
« . کردم
« . این تقصیر منه » من نمی ذارم که تمام تقصیر ها رو به گردن بگیری، بلا. یا »
حتی تمام افتخارات رو. من می دونم که چه جوری خودم رو
« . تبرئه کنم
ناگهان « ؟ درباره ی چی حرف می زنی » : با التماس گفتم
نور دیوانه وار درون چشم هایش مرا ترساند.
اون » : نگاه سریعی به خورشید کرد و بعد به من لبخند زد
پایین یه دعوای حسابی راه افتاده. فکر نمی کنم خیلی سخت
« . باشه که خودم رو از ماجرا بکشم کنار
کلماتش توی مغزم فرو رفتند، آرام ، یکی یکی و من نمی
توانستم نفس بکشم. با این که تمام هدف من این بود که
جیکوب را کاملا از زندگی ام کنار بکشم اما تا آن لحظه ی
کوتاه دقیقا نفهمیدم که کار چه قدر می توانست خراب شود.
آه، نه جیک! نه، نه نه نه. نه، جیک، نه. » : با ترس گفتم
زانو هایم شروع به لرزیدن کردند. «. خواهش می کنم، نه
چه فرقی می کنه، بلا؟ این فقط داستان رو برای همه »
متقاعد کننده تر می کنه. تو حتی لازم نیست که تکون بخوری.
«
نه، جیکوب! بهت اجازه نمی دم! ». صدایم بلند تر شد « نه »
«
چه جوری می خوای جلوی من رو » : با خونسردی طعنه زد
لبخند می زد تا نیش را از لحنش دور کند. « ؟ بگیری
می خواستم « . جیکوب، بهت التماس می کنم. پیش من بمون »
روی زانو هایم بیفتم، البته اگر می توانستم تکان بخورم.
برای پانزده دقیقه که جنگ خوبی رو از دست بدم؟ بعدش »
تو در اسرع وقتی که فکر کنی من دوباره در امن و امانم
« . بتونی از من فرار کنی؟ داری شوخی می کنی
من فرار نمی کنم. نظرم عوض شده. ما مشکل رو حل می »
« . کنیم، جیکوب. همیشه راهی برای توافق هست. نرو
« . داری دروغ می گی »
دروغ نمی گم، تو می دونی که من چه دروغ گوی بدی هستم. »
« . به چشمهام نگاه کن. اگه تو بمونی منم می مونم اون وقت من می تونم توی عروسیت » : صورتش منقبض شد
« ؟ ساقدوشت باشم
مدتی قبل از این که بتوانم حرفی بزنم، گذشت و باز هم تنها
خواهش می » : جوابی که من می توانستم به او بدهم این بود
« . کنم
صورتش « . این همون چیزیه که فکرش رو می کردم » : گفت
دوباره آرام شد به جز برق آشفتگی که در چشمانش پیدا
بود.
« . من دوست دارم، بلا » : زیر لب گفت
من هم دوست دارم، » : با صدای شکسته ای زمزمه کردم
« . جیکوب
« . من این رو بهتر از خودت می دونم » : لبخند زد
چرخید که برود.
با صدایی که در گلویم خفه می شد صدایش « ..... هر چی »
هر چی که تو بخوای، جیکوب. فقط این کار رو نکن! » : کردم
«
مکثی کرد و آرام چرخید.
« . راستش فکر نمی کنم که منظورت این باشه »
« . بمون » : التماس کردم
مکثی کرد انگار که « . نه. من می رم » : سرش را تکان داد
اما من می تونم بذارمش به حساب » . تصمیمی گرفته باشد
« . سرنوشت
» : در حالی که خونسردی خودم را از دست داده بودم گفتم
« ؟ منظورت چیه
لازم نیست کاری از روی فکر انجام بدم. فقط باید تمام »
تلاشم رو برای گروهم به کار ببرم و بذارم هر اتفاقی که
اگر » . شانه اش را بالا انداخت « . می خواد بیفته، بیفته
موفق می شدی من رو متقاعد کنی یعنی واقعا می خواستی که
برگردم. بیشتر از اون چه که تو بخوای کاری غیر
« . خودخواهانه انجام بدی
« ؟ چه طوری » : پرسیدم « . می تونی از من بپرسی » : پیشنهاد کرد
چه طور می توانست شک کند که « . برگرد » : آهسته گفتم
منظور من آن است ؟
این چیزی نیست » : سرش را تکان داد، دوباره لبخند می زد
« . که من درباره اش حرف می زنم
یک لحظه طول کشید تا بفهمم که چه می گوید، و در تمام این
مدت با حالت مافوق به من نگاه می کرد. خیلی از واکنش
من مطمئن بود. درست وقتی که نیتش را فهمیدم ، به هر حال
کلمات از دهانم خارج شده بود بدون این که به عواقب آن
فکر کنم.
« ؟ من رو می بوسی، جیکوب »
چشمانش از تعجب باز شد، بعد از روی بد گمانی آن ها را
« . داری کلک می زنی » . تنگ کرد
« . من رو ببوس، جیکوب. من رو ببوس و بعد برگرد »
توی سایه مردد ایستاده بود و با خودش کلنجار می رفت.
دوباره نصفه نیمه رو به غرب چرخید . نیم تنه ی بالایش از
من برگشته بود درحالی که پاهایش در جایی که بودند باقی
مانده بود. هنوز به دوردست نگاه می کرد. قدم نا مطمئنی
به سمت من برداشت و بعد یکی دیگر. سرش را چرخاند تا به
من نگاه کند. چشمانش پر از تردید بود.
من هم به او خیره شدم. هیچ ایده ای نداشتم که چه حالتی
روی صورتم بود.
جیکوب روی پاشنه ی پایش تکانی خورد و تلو تلو خوران جلو
آمد و فاصله ی بین ما را با سه قدم بلند طی کرد.
می دانستم که از موقعیت استفاده می کند. انتظارش را
داشتم. همان طور سر جایم ایستادم. به محض این که دستانش
صورتم را گرفت و لب هایش لب هایم را با اشتیاقی که دور
از خشونت نبود بوسید، چشمانم را بستم و انگشتانم در کنار
بدنم تبدیل به مشت شدند.
می توانستم عصبانیتش را زمانی که دهانش بی میلی مرا کشف
کرد حس کنم. یک دستش را به پشت گردنم برد و در ریشه ی
موهایم آن را مشت کرد. دست دیگر با خشونت شانه ام را گرفت، مرا تکان می داد و بعد به سوی خودش می کشید.
دستش را از بازوی من پایین برد، مچم را پیدا کرد و دستم
را کشید تا به دور گردنش حلقه کند. اجازه دادم که همان
طور گره کرده، آن جا بماند. مطمئن نبودم که تا کجای نا
امیدی ام می توانستم پیش بروم تا زنده نگهش دارم. در
تمام این مدت لب هایش با دست پاچگی ملایم و گرمی، سعی می
کرد که واکنشی از من بگیرد.
درست بعد از این که مطمئن شد که من دست هایم را نمی
اندازم، مچم را آزاد کرد. دستش راهش را به سمت کمرم پیدا
کرد. دست سوزانش قسمت کوچکی از پوست پشتم را پیدا کرد،
مرا به جلو کشید و بدنم را در برابر خودش خم کرد.
لب هایش را برای لحظه ای از روی لب های من برداشت، اما
می دانستم که به هیچ عنوان به پایان نزدیک نشده. دهانش
خط آرواره ام را دنبال کرد و بعد بلندی گردنم را بررسی
کرد. او موهایم را رها کرد، دنبال دست دیگرم گشت تا آن
را هم مانند اولی به پشت گردنش بیندازد.
سپس هر دو دستش به دور کمرم تنگ شد و لب هایش گوشم را
پیدا کرد.
تو بهتر از این رو می تونی » : با حالتی خشن زمزمه کرد
« . انجام بدی، بلا. زیادی داری بهش فکر می کنی
زمانی که جای دندان هایش را روی لاله ی گوشم احساس کردم
به خودم لرزیدم.
درسته. برای یک بار هم که شده بگذار چیزی » : زیر لب گفت
« . رو که احساس می کنی، احساس کنی
سرم را به طور خودکار تکان دادم تا این که یکی از دست
هایش دوباره درون موهایم پیچیده شد و جلوی مرا گرفت.
تو مطمئنی که می خوای من برگردم یا » . صدایش بد اخلاق شد
« ؟ این که واقعا می خواستی بمیرم
عصبانیت مثل شلاقی بعد از یک مشت سنگین در وجودم جریان
یافت. این دیگر زیادی بود... او عادلانه نمی جنگید. دستانم
تقریبا دور گردنش بود، پس به اندازه ی دو مشت پر از
موهایش را گرفتم در حالی که درد خنجر مانند دست راستم را نادیده می گرفتم و با عصبانیت با او جنگیدم، تقلا می
کردم که صورتم را از او دور کنم.
و جیکوب منظور مرا اشتباه فهمید.
او بیش از حد قوی بود که بفهمد دستان من که سعی می
کردند موهایش را از ریشه بکنند، برای این بود که موجب
دردش شوند. به جای عصبانیت او تصور کرد که این احساس
است. او فکر می کرد که من بالاخره دارم به او واکنش نشان
می دهم.
با نفس نفس زدن وحشیانه ای دهانش را دوباره به دهان من
برگرداند. و انگشتانش دیوانه وار در برابر پوست کمرم
چنگ می انداخت .
یکه ای که از عصبانیت خوردم خودداری ضعیفی را که برای
کنترل خودم داشتم، نا متعادل کرد و واکنش غیر منتظره و
پر لذت او، آن را کاملا به هم زد. اگر فقط پیروزی در کار
بود، قادر می شدم که در برابر او مقاومت کنم. اما بی
پناهی مطلقی که از لذت ناگهانی او، اراده ام را سست می
کرد، ناتوانم کرد. ارتباط مغزم با بدنم قطع شد و من هم
داشتم او را متقابلا می بوسیدم. در برابر تمام دلایل، لب
هایم داشتند با لب های او با حالت عجیب و گیج کننده ای
که تا آن موقع تکان نخورده بودند، حرکت می کردند. برای
این که لازم نبود من با جیکوب محتاط باشم. و او هم مطمئنا
با من محتاط نبود.
انگشتانم در موهایش محکم شد، ولی من حالا داشتم او را به
سمت خودم می کشیدم.
او همه جا بود. آفتاب تیز پلک هایم را قرمز کرده بود. و
این رنگ به این گرما می آمد. گرما همه جا بود. نمی
توانستم چیزی را ببینم یا بشنوم یا حس کنم که جیکوب
نبود.
قسمت خیلی کوچکی از مغزم که سلامت خودش را از دست نداده
بود با سوال هایش بر سرم جیغ می کشید.
چرا این کار رو بس نمی کردم؟ بد تر از آن چرا حتی نمی
توانستم در خودم این احساس را پیدا کنم که می خواهم این
کار متوقف شود؟ این چه معنی داشت که من نمی خواستم او
این کار را بس کند؟ این که دست هایم به دور شانه هایش چسبیده و خوشم آمده بود که آن ها ن و قوی هستند؟ این
که دستانش مرا خیلی محکم در برابر بدنش گرفته و هنوز به
اندازه ی کافی برای من محکم نبود؟
سوالات احمقانه بودند چون من جواب را می دانستم من به
خودم دروغ گفته بودم.
جیکوب حق داشت. در تمام این مدت حق داشت او بیشتر از یک
دوست معمولی بود. برای همین بود که خداحافظی گفتن به او
این قدر سخت بود. چون من هم عاشق او بودم. من او را
دوست داشتم، خیلی بیشتر از چیزی که باید و هنوز، نه به
اندازه ی کافی. من عاشق او بودم اما این کافی نبود که
چیزی را تغییر دهد. این تنها کافی بود که به هر دوی ما
آسیب برساند. تا به او بدتر از هر وقت دیگری آسیب
برسانم.
من به بیشتر از آن اهمیتی نمی دادم ، بیشتر از دردش. من
بیشتر از دردی را که الان می کشیدم لیاقت داشتم. امیدوار
بودم که بد باشد. امیدوار بودم که واقعا رنج بکشم.
در این لحظه، مثل این که ما یک نفر بودیم. درد او همیشه
درد من بوده و هست حالا خوشی او خوشی من هم بود. من هم
احساس خوشی می کردم. و با این حال خوشبختی او به نوعی
درد هم بود. تقریبا ملموس، این پوستم را مانند اسید می
سوزاند، یک شکنجه ی آرام.
برای یک لحظه ی مختصر که انگار هرگز به پایان نمی رسید، یک
راه کاملا متفاوت پشت پلک های خیس از اشکم گسترش یافت.
وقتی که انگار داشتم از میان فیلتر افکار جیکوب نگاه می
کردم، توانستم ببینم که دقیقا چه چیزی را داشتم از دست
می دادم، که دقیقا این خودآگاهی مرا از، از دست دادن چه
چیزی حفظ نمی کرد. می توانستم ببینم که چارلی و رنه به
همراه کالج غریبه ای با بیلی و سام و لاپوش قاطی شدند. می
توانستم سال هایی را که می گذشتند ببینم و همان طور که
می گذشتند یک معنی می دادند، عوض شدن من. می توانستم
گرگ قرمز- قهوه ای عظیمی را ببینم که دوستش داشتم، همیشه
مانند یک محافظ ایستاده بود تا مبادا به او احتیاج پیدا
کنم. برای کوچک ترین زمان باقی مانده از آن لحظه، دو کله
ای که متعلق به دو بچه ی کوچک مو مشکی بود و این طرف و
آن طرف می رفتند را دیدم. از من به طرف جنگل آشنا فرار می کردند. وقتی آن ها ناپدید شدند، بقیه ی تصورات مرا
هم با خود بردند.
و بعد، به طور مشخصی، احساس کردم که خرده شیشه هایی در
امتداد خط شکاف قلبم فرو می رود، به طوری که قسمت کوچک
تر دور از بقیه خودش را می پیچاند.
لب های جیکوب هم چنان در برابر لب های من بود. چشمانم را
باز کردم. اوبه من با تعجب و سر خوشی خیره شده بود.
« ، من باید برم » : زیر لب گفت
« . نه »
دیر نمی » : لبخندی زد، از واکنش من خوشحال بود. قول داد
« ... کنم، اما اول یه چیزی
او خم شد که مرا دوباره ببوسد، و دیگر دلیلی برای
مقاومت وجود نداشت. چه اهمیتی دارد؟
این بار متفاوت بود. دستانش با ملایمت روی صورتم بود و لب
های گرمش لطیف بود، غیر منتظرانه مردد. کوتاه بود و
خیلی خیلی شیرین.
دستانش دور من پیچیده شد و در حالی که مرا با اطمینان
در آغوش گرفته بود در گوشم زمزمه کرد.
« . این باید بوسه ی اولمون می بود. دیر بهتر از هرگزه »
در مقابل سینه اش، جایی که نمی توانست ببیند، اشک هایم
بالا آمدند و سرازیر شدند
:: موضوعات مرتبط:
رمان گرگ و میش3(کسوف:eclipse)