:فصل پانزدهم:تیک تاك ، تیک تاك ، تیک تاك«؟ هی جیک ، فکر می کردم موقع غروب من رو می خواي . چرا به لی نگفتی قبل اینکه غش کنه بیدارم کنه »« . چون من بهت احتیاجی نداشتم . هنوز خوبم »«؟ چیزي پیدا کردي » . او به سمت شمال پیش می رفت« نوچ. هیچ چی به جز هیچ چی »« ؟ تو گشت زدي »او متوجه راهی که می رفتم شد . راهش رو به طرف رد جدید کشید .آره- یه کم چرخ زدم. می دونی که، داشتم چک می کردم. اگر کالن ها قصد داشته باشن به یه سفر شکاري برن...زدي به هدف.سث به سمت مسیر اصلی برگشت.دویدن با اون آسونتر از انجام همین کار با لی بود.هرچند اون تلاش می کرد- سخت تلاش می کرد- همیشه یه تلخیدر افکارش داشت. اون نمی خواست اینجا باشه. اون نمی خواست اون جوري که داشت تو سر من اتفاق می افتادنسبت به خون آشام ها نرم بشه. اون نمی خواست با دوستانی عشقولانه ي سث با اونها کنار بیاد، دوستی اي که روز بهروز قوي تر می شد.هرچند، خنده دار بود، همیشه فکر می کردم بزرگترین مشکلش فقط منم. وقتی ما در گروه سام بودیم مدام روياعصاب هم راه می رفتیم. اما حالا هیچ خصومتی با من نداشت، فقط کالن ها و بلا. من در تعجب بودم که علتش چیه.شاید فقط قدرشناسی ازین بود که من مجبورش نکرده بودم بره. شاید به خاطر این بود که حالا خصومتش رو بهتردرك می کردم. به هر حال، کنار اومدن با لی اونقدرها هم که انتظار داشتم بد نبود.البته بدون شک اون اونقدرها هم کوتاه نیومده بود. همه ي غذاها و لباس هایی که ازمه براش فرستاده بود الآن داشتنیه سفري به طرف پایین رودخونه می رفتن.حتی بعد از اینکه من سهمم رو خوردم-نه به خاطر اینکه جدا از سوزشخون آشامی بوي غیرقابل مقاومتی داشت، بلکه به خاطر اینکه مثال خوبی از خود گذشتگی و تحمل واسه لی باشه- امااو قبول نکرد. گوزن شمالی کوچکی که طرف هاي ظهر کشته بود چندان راضیش نکرده بود .البته، اعصابش بدتر بههم ریخت. لی از خام خوردن متنفر بود.سث پیشنهاد داد : شاید باید یه سر به شرق بزنیم؟ جلوتر بریم. ببینم کمین کردن یا نه.موافقت کردم: خودمم تو همین فکر بودم. اما بذار وقتی همه بیداریم این کار رو انجام بدیم. نمیخوام گاردمون شکستهشه. ولی باید قبل اینکه کالن ها امتحان کنن این کارو انجام بدیم. به زودي.درسته.این باعث شد به فکر بیفتم.اگر کالن ها قادر بودن که از این مکان به سلامت خارج شن، می تونستن به راهشون ادامه بدن. باید همون موقع کهبهشون هشدار می دادیم می رفتن. دوستانی هم در شمال داشتن، درسته؟ بلا رو برمی داشتن و فرار می کردن. به نظرجواب واضحی براي مشکل اونها بود.احتمالا بایستی این پیشنهاد رو به اونها می دادم، اما می ترسیدم که به حرفم گوش کنن. و نمی خواستم بلا ناپدیدشه- و دیگه نفهمم که موفق شده یا نه.نه،این احمقانه بود. من به اونها می گم که برن. هیچ معنی نداشت که بمونن و، بهتر بود که نمونن- اگر بلا بره ، اگربلا اینجارو ترك می کرد دردش کم تر نمی شد، اما بهتر بود.حالا که بلا اینجا نبود که در حالی که با نوك ناخون هاش به زندگیش چنگ زده بود از دیدن من ذوق کنه، گفتن شراحت بود...سث فکر کرد: اوه، من قبلاً از ادوارد این درخواست رو کردم.چی؟من پرسیدم که چرا اونها تاحالا نرفتن. به خونه ي تانیا یا یه جایی. یه جا اینفدر دور باشه که سام نتونه بیاد دنبالشون.باید به خودم یاد آوري می کردم که این همون پیشنهادي بود که همین الان خودم تصمیم گرفته بودم به کالن ها بدم.که این بهترین راه بود. پس نباید از اینکه سث این فرصت رو از من گرفته عصبانی باشم. عصلا عصبانی نباشم.خب اون چی گفت؟ منتظر چراغ سبز هستن؟نه. اونها اینجا رو ترك نمی کنن.و بباید به نظر می رسید که این خبر خوبیه.چرا نه؟این دیوونگیه.سث با لحنی تدافعی گفت : نه واقعاً، یه مدت طول میکشه تا تمام تجهیزات درمانی اي رو که کارلایل اینجا بهشوندسترسی داره بشه سرهم کرد. اون همه ي وسایل لازم که براي مراقبت از بلا نیاز هست رو داره، و اختیار اینکه بیشترهم بگیره. این یکی از دلایلی هست که اونها می خوان به شکار برن. کارلایل فکر می کنه که اونها به زودي به خونهاي منفی رو که ذخیره کرده بودن مصرف کرده. کارلایل دوست o بیشتري براي بلا نیاز پیدا می کنن. اون همه ينداره که همه ي انبار خالی شه. می خواد مقدار بیشتري بخره. می دونستی که می تونی خون بخري؟ اگر دکتر باشیالبته.هنوز براي منطقی بودن آماده نبودم . هنوز م احمقانه اس . اونها می تونستن خیلی ازین چزها رو با خودشونببرن،درسته؟و هر جا که میرن چیزي رو که نیاز دارن بدزدن. وقتی مرگ در نزدیکی ات باشه کی به مزخرفات قانوناهمیت میده؟ادوارد نمی خواد با حرکت دادنش ریسک بکنه.اون نسبت به قبل حالش بهتره.سث به طور موافقت کرد: آره جداً بهتره. در سرش داشت خاطرات من از بلا رو که سرم بهش وصل بودبا آخرین باريکه اون رو دیده بود مقابسه می کرد. بلا بهش لبخند زده و دست تکان داده بود. اما می دونی، نمی تونه زیاد این وراون ور بره. اون موجود داره پدرشو در میاره.آب دهانم را قورت دادم. آره، می دونم.با ناراحتی به من گفت: ،یکی دیگر از دنده هایش را شکست.قدم هایم سست شد، و قبل از اینکه دوباره ریتم آن را منظم کنم تلوتلو خوردم.کارلایل یک بار دیگر او را پانسمان کرد،فقط یک ضربه ي دیگه. بعد روزالی یه چیزي در این باره گفت که حتی بچههاي عادي چقدر باعث شکسته شدن دنده می شن. قیافه ادوارد یه جوري بود انگار می خواست کله اش رو بکنه.خیلی بد شد که این کار را نکرد!حالا سث رو دور خبرگذاري بود- می دونست که همه ي این چیزها وحشتناك براي من جالبه، اما فکر کنم هیچ وقتنخواستم که اینها رو بشنوم. تب بلا امروز حالت نوسانی داشت. فقط درجه ي پایین - عرق می ریخت و بعد سرد میشد . کارلایل مطمئن نیست علائم چیه، ممکنه اون فقط مریض باشه . به نظر نمی رسه که سیستم دفاعی بدنش دربهترین حالت ممکن باشه.آره ، من مطمئنم که این فقط یه تصادف هست.البته خلق و خوش خوبه. اون داره با چارلی خوش و بش می کرد، می خندید و این چیزها-چارلی! چی؟ منظورت چیه، داشت یا چارلی حرف می زد؟!حالا پاهاي سث سست شده بود؛ خشم من اون رو شگفت زده کرد. به گمونم اون هر روز زنگ می زنه تا باهاشصحبت کنه. بعضی مواقع مادرش هم زنگ می زنه، به نظر می رسه حال بلا حالا خیلی بهتر شده باشه، واسه همینداشت بهش اطمینان می داد که رو به بهبودیه-رو به بهبودي؟ اون لعنتی ها چی فکر می کنن؟! امید چارلی رو بالا ببرن تا وقتی اون مرد چارلی بدتر نابود شه؟ فکرمی کردن تون ها دارن آمادش می کنن! سعی می کنن آمادگی پیدا کنه!چرا اون باید همچین کاري رو در حقش بکنه؟سث آهسته فکر کرد: ممکنه نمی ره.نفس عمیقی کشیدم. و تلاش کردم تا خودم رو آروم کنم. سث، حتی اگه دووم بیاره، انسان نمی مونه . خودشم میدونه، همین طور بقیه ي اونها. اگر نمیره، مجبور می شه نقش متقاعد کننده اي از یه جسد بازي کنه که همه باور کنن،بچه. یا این، یا اینکه ناپدید بشه. فکر کنم اونها می خواستن این رو براي چارلی راحت تر کنن. چرا...؟فکر کنم این ایده ي بلا بوده. کسی چیزي نگقته. اما یه جورهایی از صورت ادوارد معلوم بود که به همون چیزي فکرمی کرده تو الآن فکر می کنی.دوباره با خون مکنده هم فکر بودم.چند دقیقه اي در سکوت دویدیم. راه جدیدي پیش گرفتم، به طرف جنوب.خیلی دور نشو.چرا؟بلا به من گفت ازت بخوام یه سري بزنی.دندانهایم به هم ساییده شدند.آلیس هم می خوادت. گفت از اینکه عین یه خفاش خون آشام در برج کلیسا توي اطاق زیر شیروانی بپلکه خستهشده. سث خنده ي خرناس مانندي کرد . من قبلا با ادوارد جا عوض می کردم. سعی داشتیم درجه حرارت بدن بلا ثابتبمونه. سرد به گرم، تا جایی که نیازه. فکر کنم اگر تو نخواي این کار رو انجام بدمی، من می تونم برگردم-به تندي گفتم: نه، می رم.باشه، سث دیگه نظري نداد. سخت روي جنگل خالی تمرکز کرد.جهتم را به طرف جنوب ادامه دادم، به دنبال چیزي جدید. وقتی به اولین نشانه هاي سکنه نزدیک شدم، چرخیدم. هنوزنزدیک شهر نبودم، اما نمی خواستم هیچ شایعه ي گرگی دیگه اي بپیچه. حالا ما براي مدت طولانی خوب و نامرئیبودیم.همان مسیر رو برگشتم، به مست خونه راه افتادم. همون اندازه که فکر می کردم این کار احمقانه اس ، نمی تونستمجلوي جودم رو بگیرم. حتما خودآزاري چیزي داشتم.تو هیچ مرضی نداري، جیک. این موقعیت چندان نرمال نیست.لطفا، خفه شو، سث.خفه می شویم.این بار پشت در درنگ نکردم، فقط رفتم داخل انگار صاحب اونجا بودم. حدس زدم که این کار ممکنه باعث عصبانیتروزالی بشه، اما تلاش بی هوده اي بود. نه روزالی و نه بلا هیچ کدام در دید نبودند. وحشیانه به اطراف نگاه کردم ، وامیدوار بودم یه جایی بوده باشن که از قلم انداخته بودم ، قلبم با حالتی عجیب و نا راحت محکم به دنده هایم فشردهمی شد.ادوارد زمزمه کرد : "اون حالش خوبه. یا، بهتره بگم تغییري نکرده."ادوارد روي کاناپه نشسته بود و با دست هایش صورتش را پنهان کرده بود ، براي صحبت کردن سرش را بالا نیاورد؛ازمه هم در حالی که بازوانش را محکم دور شانه هاي او انداخته بود در کنارش بود.او گفت: "سلام جیکوب ، خوشحالم که برگشتی."آلیس هم با آه عمیقی گفت: " من هم همین طور" او خرامان از پله ها پایین آمد. چنان قیافه اي گرفته بود انگار دیربه یه قرار ملاقات رسیده بودم."آه،هی" از اینکه تلاش می کردم مودب باشم احساس عجیبی داشتم."بلا کجاست؟""آلیس به من گفت : "حمام ، رژیم آبکی، می دونی که. به علاوه اون طور که شنیدم حاملگی اون کارو باهات میکنه.""آه"من با حالت ناجوري آنجا ایستاده بودم و روي پاشنه ي پا به سمت عقب و جلو تکان خوردم.روزالی غرغرکنان گفت "اوه،فوق العادست" سرم را برگرداندم و دیدم که اون از هال نیمه پنهان پشت پلکان به سمتما میومد. بلا رو با ملایمت در بازوهایش گرفته بود ، و یک پوزخند زننده که علتش من بودم روي صورتش بود "دیدمیه بویگندي به مشام می رسه!"و بعد درست مثل قبل مثل بچه ها در روز کریسمس گل از گل بلا شکفت. طوري که انگار برایش بزرگترین هدیه راآورده باشم."جیکوب،تو اومدي""سلام بلز"ازمه و ادوارد هر دو بلند شدند ، متوجه شدم که روزالی به دقت بلا را روي کاناپه گذاشت ، دیدم که علارقم حرکتآرام ، رنگ صورت بلا سفید شد و نفسش را گرفت- انگار با خودش قرار گذاشته بود که هرچقدر هم درد داشت صداییدرنیاره.ادوارد دستش را روي پیشانی او و بعد روي گردنش کشید.و تلاش می کرد که کارش طوري به نظر برسه انگار که دارهپشت موهاش رو نوازش می کنه ، اما به نظر من بیشتر شبیه معاینه ي یک دکتر بود.زمزمه کرد: "سردته؟""من خوبم."رزالی گفت: "بلا ، می دونی که کارلایل چی بهت گفت ، اصلا تعارف نکن .این کار به حفاظت از هیچ کدومتونکمکی نمی کنه.""باشه،من یه کم سردمه ادوارد،میشه اون پتو رو به من بدي؟"چشم هایم را چرخی دادم. "مگه این دلیل بودن من در اینجا نیست؟"بلا گفت : "تو تازه رسیدي ، شرط می بندم تمام طول روز رو داشتی می دویدي .یه کم بشین و استراحت کن ، من بهزودي گرمم میشه"به او توجهی نکردم، درحالی که داشت به من می گفت چی کار کنم رفتم و روي زمین و کنار مبل نشستم .با اوناشاره،فکر کنم چندان هم مطئن نبودم...به نظر شکننده می آمد،و می ترسیدم که او را جا به جا کنم،حتی از اینکهدستهایم را هم دورش بیندازم می ترسیدم.به همین خاطر درست روبرویش تکیه زدم،دستهایم را به سمتش دراز کردم ودستانش را گرفتم.و بعد دست دیگرم را روبروي صورتش گرفتم،خیلی سخت بود که بشه گفت از حالت همیشگی بیشترسردشه."مرسی جیک" براي یک بار لرزش بدنش را احساس کردم."آره"ادوارد کنار بلا و روي دسته ي صندلی نشست،مثل همیشه چشمانش به صورت بلا دوخته شده بود.امید زیادي وجود داشت که با وجود قدرت شنوایی بسیار بالاي افراد داخل اتاق ، هیچ کس صداي غار و قورشکم منونشنوه.آلیس گفت : "رزالی ، چرا براي جیکوب چیزي از آشپزخانه نمیاري؟" او حالا نامرئی شده بود و آرام پشت مبل نشستهبود.رزالی با ناباوري به جایی که صداي آلیس از آن جا آمده بود خیره شد."ممنونم آلیس، اما من نمی تونم غذایی رو که بلوندي توش تف انداخته رو بخورم. فکر نکنم سیستم بدنم با زهررابطه ي خوبی داشته باشه""رزالی هیچ وقت ازمه رو به خاطر به اندازه ي کافی مهمان نواز بودن شرمنده نمی کنه"بلوندي با صدایی به شیرینی شکر گفت: "البته که نه" که باعث شد به سرعت به آن بدگمان شوم. از جایش بلند شد وبه سرعت از اتاق خارج شد.ادوارد آهی کشید.گفتم : "اگه مسمومش کرد بهم میگی دیگه؟"ادوارد قول داد : "آره."و بنا به دلایلی حرفش رو باور کردم.سر و صداي زیادي داخل آشپزخانه وجود داشت - و به طور عجیبی –فلز درست مثل اینکه بخواهند ازش سوء استفادهکنند اعتراض می کرد.ادوارد آه دیگري کشید، اما لبخند کوچکی هم بر لب هایش بود. و بعد قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم رزالیبرگشت.در حالی که پوزخند رضایت بخشی بر لبانش بود،یک کاسه ي نقره اي رنگ را روي زمین و کنار من گذاشت."لذت ببر دو رگه"احتمالا این زمانی این یه کاسه ي بزرگ و مخلوط بوده ، اما به نظر می رسید که او اینقدر خمش کرده تا شبیه ظرفغذاي سگ شده.از هنرمندي سریعش تحت تاثیر قرار گرفتم،و دقتش به جزییات .در ی ک طرفش کلمه ي فیدو روتراشیده بود.یک دست خط زیباچون غذا ظاهر خیلی خوبی داشت-استیک و سیب زمینی پخته شده به همراه تمامی مخلفات من گفتم :مرسی بلونداو خرناسی کشید."هی،می دونی یه بلوند باهوش رو چی صدا می کنن" و بعد با همان نفس ادامه دادم "یه سگ طلایی"دیگه نمی خندید "این رو قبلا شنیدم""به تلاشم ادامه می دم" و بعد شروع به خوردن کردمصورتش حالت انزجار مانندي به خود گرفت و ابروهایش را بالا برد.و بعد روي یکی از مبل ها نشست و کانال هايتلویزیون بزرگ را با چنان سرعتی عوض می کرد که اصلا به نظر نمی رسید تمایل به دیدن هیچ برنامه اي داشتهباشد.غذا خوب وبد،حتی با وجود بوي بد خون آشام ها در هوا.فکر کنم دیگه داشتم بهش عادت می کردم.ها،این چیزي نبودکه می خواستم.دقیقا...وقتی غذایم را تمام کردم-و حتی ته کاسه را هم لیسیدم تا به رزالی بهانه اي براي بحث و دعوا بدهم دست هاي سردبلا درون موهایم را احساس کردم. او موهایم را به سمت گردنم نوازش می کرد."وقت عوض کردن مدل مو هست.نه؟""یه کم پشمالو شدي.شاید-""بذار حدس بزنم،یه نفر این اطراف عادت داره که موهاش رو در یه سالن در پاریس کوتاه کنهنخودي خندید و گفت : " تقریبا"قبل از اینکه واقعا بخواد این پیشنهاد رو بده گفتم " نه مرسی.فکر کنم براي چند هفته ي آینده خوب باشم"باعث تعجبم شده بود که چه چیزي باعث شده او این همه مدت حالش خوب بمونه.سعی کردم تا راه مودبانه اي برايپرسیدن این مساله پیدا کنم."خب...اممم...تاریخش کی هست؟می دونی که،منظورم تاریخ براي به دنیا اومدن اون هیولاي کوچیکه"او به پشت سرم ضربه زد،اما جوابی نداد."من جدي هستم ، می خوام بدونم که چند وقت لازمه که اینجا بمونم"در ذهنم این نکته رو هم اضافه کردم – و چند وقت تو باید اینجا باشی؟ -"نمی دونم،دقیق مشخص نیست.مطمئنا ما سبک نه ماه رو نداریم.و نمی تونیم پیشگویی کنیم.بنابراین کارلایل داره ازروي این که چه قدر بزرگ شدم حدس می زنه.مردم معمولی باید چهل سانتیمتري باشن."انگشتانش را روي قسمت برآمده ي شکمش کشید."وقتی که بچه کاملا رشد کنه.یک سانتیمتر براي هر هفته.من امروز صبح سی بودم ، و تقریبا روزي دو سانتیمتر بهشاضافه میشه.بعضی وقت ها هم بیشتر..."دو هفته تا امروز،روزها چه قدر سریع می گذرن.زندگی او با سرعت تند حرکت می کنه.چند روز بهش میده،اگر به چهلبرسه؟یک دقیقه طول کشید تا این قضیه رو درك کنم"حالت خوبه؟"سرم رو تکان دادم ، مطمئن نبودم که صدایی که از دهانم خارج می شود چگونه خواهد بود.صورت ادوارد همین که افکار من را شنید رویش را از ما دور کرد ، اما من تونستم انعکاس صورتش در دیوار شیشه ايرو ببینم.اون دوباره یه مرد آتشین شده بود.خنده داره که وجود خط مرگ باعث میشه تصمیم براي رفتن سختتر بشه ، یا اون رو مجبور کنه که بره.خوشحال بودمکه سث این رو بهم گفت ، پس می دونم که اونها همین جا می مونن.این غیر قابل تحمله،در تعجب بودم که اگه اونهامی خواستن برن،یک یا دو یا سه روز از اون چهار روز رو بگیرن.چهار روز من.و خنده دار بود از این جهت که می دونستیم تمام شده است،از بین بردن فشاري که اون روي من داشت سختتر میشد.و این تقریبا مربوط به شکم برآمده اش هم می شد-همون طور که بزرگتر می شد،اشتیاقش هم بیشتر می شد.براي یک دقیقه تلاش کردم از دور نگاش کنم ، تا خودم رو ازش جدا کرده باشم.می دونستم که احساس قوي تر شدناحساساتم نسبت به او و بیشتر ازه میشه خیالات نیست.چرا این طور شده؟چون داره می میره؟و یا حتی اگر بدونم کههنوز نمی میره-بهترین سناریو-آیا اون به چیزي که نه می دونم . نه می شناسم تبدیل میشه؟او انگشتش را روي استخوان گونه ام کشید،و جایی از پوستم که او دست زد مرطوب شد.با صداي آواز مانندي گفت: همه چیز خوب میشهمهم نبود که کلماتش هیچ معنی نمی دادند.لحنش مثل آدم هایی بود مه شعرهاي بی احساس را براي بچه هایشان میخواندند.-خوب بخوابی عزیزم-زیر لب گفتم : درستهاو خودش رو در مقابل بازویم پیچاند،و سرش رو روي شانه ام گذاشت."باور نمی کردم که بیاي،سث گفت که میاي و همین طور ادوارد هم گفت.اما من حرفشون رو باور نکردم"با صداي خشنی گفتم "چرا که نه؟""تو اینجا خوشحال نیستی اما به هر حال اومدي""تو اینجا به من احتیاج داري""می دونم،اما مجبور نبودي بیاي.چون انصاف نیست که من بخوام تو اینجا باشی.من این رو درك می کنم"براي چند دقیقه سکوت بود.ادوارد صورتش رو برگرداند.او به تلویزیون نگاه کرد در حالی که رزالی مشغول عوض کردنکانال ها بود.الان به ششصدمین شبکه رسیده بود.تعجب می کردم که اون چه طوره می خواد دوباره به شروع برگرده.بلا زمزمه کرد "ممنونم از اینکه اومدي""می تونم یه چیزي ازت بپرسم؟""البته"ادوارد طوري نگاه نمی کرد که انگار به ما توجهی می کنه،اما می دونست که می خوام چی بپرسم،بنابراین من رو دستنینداخت."چرا تو می خواي من اینجا باشم؟سث می تونه تو رو گرم نگه داره،و احتمالا براش راحت تره که این اطرافباشه،پانک کوچک و خوشحال.اما وقتی من از در وارد شدم،تو طوري لبخند زدي که انگار محبوبترین شخصیتت در دنیارو دیدي""تو یکی از اونها هستی""می دونی، خیلی مزخرفه""آره،" آهی کشید. "متاسفم."" اما چرا؟ تو جوابم رو ندادي."ادوارد دوباره به جاي دیگري نگاه می کرد، طوري که انگار به پنجره خیره شده است. انعکاس صورتش هیچ حالتی رانشان نمی داد."وقتی اینجا هستی...یه طوري همه چیز کامل به نظر می رسه، جیکوب. منظورم اینه که این طور به نظر می رسه.انگارتمام اعضاي خانواده ام پیش هم هستن-من قبلا خانواده ي بزرگی نداشتم-این خیلی خوبه"براي نیم ثانیه خندید."اما این تنها دلیلی نیست که تو اینجا هستی""من هرگز عضوي از خانواده ي تو نیستم بلا"می تونستم باشم.اونجا همه چیز خوب بود.اما این یه آینده ي دوره که عملا دست نیافتی هست."تو همیشه عضوي از خانواده ي من بودي"دندانهایم به هم خوردند "چه جواب مزخرفی.""یه جواب خوب چیه؟""این چه طوره؟ :'جیکوب، من از درد کشیدن تو حال می کنم.'"حس کردم برخود لرزید.زمزمه کرد : "اون رو بیشتر دوست داري؟""حداقل آسون تره ، می تونم باهاش کنار بیام."دوباره به صورتش نگاه کردم،که خیلی به صورت خودم نزدیک بود. چشم هایش را بسته بود و اخم کرده بود "ما ازجاده خارج شدیم، جیک. خارج از حد تعادل. تو باید بخشی از زندگی من باشی- می تونم احساسش کنم،و تو هم میتونی." براي چند لحظه و بدون اینکه چشمانش را باز کند مکث کرد- انگار منتظر بود تا حرفش رو رد کنم .وقتیچیزي نگفتم،دوباره ادامه داد "اما نه این طور. ما یه کار اشتباه کردیم.نه، من کردم، من اشتباه کردم و، از جاده خارجشدیم..."صدایش ارام تر شد،اخمی که روي صورتش بود کم کم از بین رفت اما گوشه ي لب هایش را کمی جمع کرده بود،امابعد خرناس ملایمی از پشتش شنیده شد.ادوارد زمزمه کرد "او خیلی خسته اس، روز طولانی بوده، یه روز سخت. فکر کنم باید زودتر می رفت و می خوابید امااون منتظر تو بود"بهش نگاه نکردم."سث گفت یکی دیگه از دنده هاش رو شکسته.""آره. داره نفس کشیدن رو براش سخت می کنه.""عالیه""هروقت خیلی گرمش شد بهم خبر بده""باشه"هنوز آن دستش که در تماس با من نبود سرد بود. هنوز سرم را بلند نکرده بودم تا دنبال پتو بگردم که ادوارد پارچه ايرا از دسته ي مبل برداشت و روي او انداخت.بعضی وقتها خواندن ذهن باعث ذخیره ي زمان می شد. مثلا شاید من مجبور نبودم که به خاطر چارلی زیاد سخنرانیکنم. در مورد آن خرابکاري، ادوارد دقیقا می شنوه که چه قدر عصبانی-موافق بود " آره.این نظر خوبی نیست""خب چرا؟چرا بلا به پدرش میگه که رو به بهبودي هست در حالی که این باعث میشه حالش بدتر شه؟""اون نمی تونه اضطرابش رو کاهش بده""خب بهتره که-""نه،بهتر نیست.من قصد ندارم کاري کنم که باعث ناراحتیش شه.هر اتفاقی بیفته،این باعث میشه که حالش بهترشه.بعد از این ماجرا باهاش توافق می کنم"به نظر درست نمیومد.بلا به خاطر یه زمان دیگه اضطراب و تشویش چارلی رو زیاد نمی کرد،براي ی ه نفر دیگه کهباهاش روبرو شه.حتی اگر می مرد.این مثل کارهاي بلا نبود.بلا اي که من می شناختم برنامه هاي دیگري داشت."اون می خواد زنده بمونه"اعتراض کردم "اما نه به عنوان یه انسان""نه،نه به عنوان انسان.اما اون به هرحال می خواد که دوباره چارلی رو ببینه""اوه به نظر بهتر و بهتر میشه"بالاخره بهش نگاه کردم "نگاه کن چارلی.بعد از مدتی، اون با پوست سفید درخشان و چشم هاي قرمز میره تا چارلی روببینه.من یه زالو نیستم،پس به نظر میاد چیزي رو از دست داده باشم،اما چارلی انتخاب عجیبی براي اولین وعده يغذایش خواهد بود"ادوارد آهی کشید و گفت "اون می دونه که نمی تونه حداقل براي یک سال بهش نزدیک شه.فکر می کنه که می تونهبا این قضیه کنار بیاد.به چارلی بگو که اون مجبوره یه یه بیمارستان در یه نقطه ي دیگه ي دنیا بره.و می تونن با تلفنبا هم در تماس باشن...""این احمقانه است""آره""چارلی احمق نیست.حتی اگه نکشتش،اون تفاوت رو متوجه میشه""اون همه چیز رو حساب کرده"بهش خیره شدم و منتظر توضیحش موندم."البته اون پیر نمیشه،بنابراین این یه محدودیت زمانی خواهد بود،حتی اگه چار لی همه ي توضیحات بلا راجع بهتغییراتش رو بپذیره "لبخند ضعیفی زد و گفت "یادت میاد که میخ واستی بهش راجع به تغییرشکلت بهش بگی؟چه طور باعث شدي کهحدس بزنه؟"دست هایم را مشت کردم."قضیه رو بهت گفت؟""آره.اون داشت...نظرش رو توضیح می داد.می بینی،اون نباید قضیه رو به چارلی بگه-این براي چارلی خطرناکه.اما اونمرد باهوشی هست.بلا فکر میک نه که اون توضیحات خودش رو داره.اون فرض کرده که چارلی اشتباه می کنه"ادوارد با صداي خرناس مانندي گفت "بعد از اینها،ما به قوانین خون آشام ها پایبند می مونیم.اون راجع به ما اشتباه فکرمی کنه،درست همون طور که بلا راجع به ما فکر می کرد.ما باهاش کنار میایم.اون فکر می کنه که بتونه ببیندش...بعداز یه مدتی"تکرار کردم "احمقانست"دوباره موافقت کرد "آره"این ضعفش رو نشون می داد که اجازه داده بلا هرکاري میخواد در این زمینه بکنه،تا فقط خوشحال نگهش داره.ایننتیجه ي خوبی نخواهد داشت.به این فکر افتادم که اون انتظار نداره که بلا زنده بمونه تا برنامش رو عملی کنه،با آروم نگه داشتنش باعث میشه کهاون براي یه مدت کوتاه دیگه خوشحال بمونه.درست مثل چهار روز.زمزمه کرد "من با هرچیزي که پیش بیاد کنار میام"سرش رو پایین انداخته بود و من نتونستم انعکاس صورتش رو ببینم."من نمیخ وام حالا باعث درد و رنجش بشم"پرسیدم "چهار روز؟"سرش رو بالا نیاورد "تقریبا""خب بعدش چی؟""دقیقا منظورت چیه؟"راجع به چیزي که بلا گفته بود فکر کردم.درست مثل اینکه چیز خوب و محکمی به چیز قوي اي تبدیل شود،درستمثل پوست خون آشام ها.پس چه طور کار می کنه؟بالاخره میخواد چه اتفاقی بیفته؟زمزمه کرد "ما با تحقیق کوچکی توانایی نجام این کار رو داشتیم،به نظر میرسه که این گونه موجودات باید ازدندانشون براي جداسازي رحم شکم استفاده کنن.مجبور شدم براي فرودادن آب دهانم صبر کنم.با صداي ضعیفی گفتم "تحقیق؟""به خاطر همین هست که تو جاسپر و امت رو این اطراف ندیدي .این کاري هست که کارلایل داره الان انجاممیده.داره در داستان ها و افسانه هاي قدیمی دنبال حل این ماجرا میگرده.هرچی که بتونیم که اینجا انجام بدیم،و دنبالهرچیزي بگردیم به ما در پیشگویی اخلاق و رفتار اون موجود کمک می کنه"داستان ها.اگه اونها افسانه هستن پس...ادوارد سوالی رو که منتظر جوابش بودم پرسید "پس این اولین نوع از خودش نیست؟شاید.جزییات زیادي نداریم.ممکنههمه ي این افسانه ها ناشی از ترس و خیالات باشه.فکر کنم...""افسانه هاي تو واقعی هستند.نیستن؟شاید اینها هم واقعیت داشته باشن.به نظر میرسه همه ي اینها به هم متصل ومربوط هستن...""چه طور پیدا کردي...؟""ما با یه زن در آمریکاي جنوبی برخورد کردیم.اون یه زندگی سنتی رو با مردمش داشت و راجع به این نوع موجوداتهشدار دریافت کرده بود.داستان هاي قدیمی،که سینه به سینه گشته"زمزمه کردم "چه هشدارهایی؟""که این موجودات باید به سرعت از بین برن.قبل از اینکه قدرت زیادي به دست بیارن"درست همون طور که سام می گفت.یعنی درست می گفت؟"البته،اونها راجع به ما چنین افسانه هایی دارن.که ما باید نابود شیم،و اینکه ما قاتل هاي بی روحی هستیم."دو براي دوادوارد با دهان بسته خندید"این داستان ها راجع به...مادرها چی گفتن؟"روي صورتش غم و اندوهی پدیدار شد،همین که صورتم را از روي صورتش برگرداندم فهمیدم که به من جوابی نخواهدداد.شک داشتم که بتونه صحبت کنه.اما این رزالی بود که از وقتی بلا به خواب رفت ساکت بود و من فراموشش کرده بودم جواب داد.با صداي تمسخرآمیزي گفت "معلومه که هیچکی زنده نمی موند. به دنیا آوردن یه بچه وسط یه باطلاق پر از مرض وچرك با یه پزشک قبیله که گل می کوبه تو صورتت تا روح شیاطین رو بیرون کنه متود چندان بی خطري نیست. اونموقع حتی زایمان هاي معمولی هم خوب پیش نمی رفتن-هیچ کدوم از اونها چیزي رو که این بچه داره رو ندا شتن .مراقب ها با این نظر که بچه ها چی نیاز دارن دارن تلاش می کنن تا این نیازها رو بفهمن،پزشکی که اطلاعات کاملیدر زمینه ي خون آشام ها داره.برنامه اي که باعث شه که تا بیشترین حد ممکن بچه سالم بمونه.سمی که همه چیز روبازسازي می کنه خوب کار نکرد.بچه سالم می مونه.و بقیه ي مادرها هم که اگه این رو داشتن جون سالم به در میبردن.حتی اگه اونها در اولین جایی که بودن پیدا می شدن.بعضی مواقع من متقاعد نمیشم"با حالت تحقیرآمیزي آب بینی اش را بالا کشید.بچه ، بچه ، انگار تنها چیزي که ارزش داشت بچه بود. .زندگی براي اون یه چیز جزئی بود – که راحت بی خیالشبشی.صورت ادوارد مثل برف سفید شد. دست هایش به مشت تبدیل شدند. رزالی با حالت خودپرست و بی تفاوتی در صندلیاش نشست طوري که پشتش به سمت او بود.ادوارد به سمت جلو آمد و خواست تا خم شه.من پیشنهاد کردم: به من اجازه بده.کاسه را بی صدا از روي زمین برداشتم.و بعد با تمام قدرت دستم اون رو به سمت پشت سر بلوندي پرت کردم -یکبنگ گوش خراش- قبل اینکه در طول اتاق کمانه کنه صاف شد و به قسمت پایه نرده ي پله ها برخورد کرد.بلا تکان ناگهانیخ ورد اما بیدار نشد.زیر بل گفتم "بلوندي زبان بسته"رزالی سرش رو به آرامی چرخاند.چشمهایش همچون آتش می سوختند"تو.روي.سر.من.غذا.ریختی"بالاخره عمل کردگیر افتادم.از بلا دور شدم تا بهش نخورم،و اونقدر خندیدم که اشک از چشم هام جاري شد.پشت تخت صداي خنده يآلیس نیز به گوش رسید.تعجب کردم که چرا آلیس عکس العملی نشون نمیده.یه جورایی قبولش کردم.اما بعد متوجه شدم که خنده ام باعثبیدار دشن بلا شده،انگار که اون درست داخل سر و صداي واقعی خوابیده باشه.زیر لب گفت "چی خنده داره؟"در حالی که دوباره خنده ام گرفته بود گفتم "من داخل موهاش غذا ریختم"رزالی با صداي هیس هیس مانندي گفت "من این رو فراموش نمی کنم سگ"در جوابش گفتم "پاك کردن ذهن بلوند ها کار سختی نیست.کافیه داخل گوششون بدمی""بهتره چند تا جک جدید یاد بگیري""جیک لطفا رز رو تنها بذ..."جمله اش را نیمه تمام گذاشت و نفس عمیقی کشید.در همون لحظه ادوارد از جلوي من عبور کرد و پتو رو از روشکشید.به نظر می رسید دچار تشنج شده،بدنش روي مبل حالت کمانی داشت.نفس نفس زنان گفت "اون فقط،کشیده شده"لبهاش سفید شده بودند.و دندان هاش رو طوري به هم می فشرد که انگار میخ واست از خارج شدن یه فریاد جلوگیريکنه.ادوارد هر دو دستش رو در دو طرف صورتش گذاشت.با صداي آرامی گفت "کارلایل؟"من صداي اومدنش رو نشنیدم.دکتر گفت "همین جا هستم"بلا که هنوز سخت نفس می کشید و آب دهانش را قورت می داد گفت "باشه،فکر کنم دیگه تمومه .این بچه يکوچک دیگه جا به اندازه ي کافی نداره.همش همینه،اون داره خیلی بزرگ میشه"پذیرفتن اینکه اون با این لحن زیبا راجع به موجودي که داشت اون رو از هم می درید صحبت می کرد خیلی سختبود.بعد از سخن هاي بی عاطفه ي رزالی،باعث شد که بخوام چیزي رو هم به سمت بلا پرت کنم"در حالی که هنوز نفس نفس می زد با صداي تاثیر گذاري گفت "می دونی جیک،این من رو یاد تو میندازه""من رو با اون چیز مقایسه نکن""منظورم فقط سریع رشد کردنت بود"طوري به نظر می رسید که انگار احساساتش رو جریحه دار کردم."تو هم درست همین طور بودي.من می تونم ببینم که هر دقیقه بلندتر میشی.اون هم همین طوره.خیلی سریع رشدمی کنه"زبانم را براي جلوگیري از گفتن چیزي که می خواستم بگم گاز گرفتم-خیلی سخت بود که من خون رو در دهانم مزهکردم.بلا زود خوب میشه.چیزي که بلا نیاز داره اینه که مثل من قوي باشه،تا بتونه خوب بشه...نفس آرام تري کشید و به پشت مبل تکیه داد.کارلایل زمزمه کرد "همم" به چشم هاي من نگاه کرد."چیه؟"سر ادوارد بعد از اینکه فهمید در ذهن کارلایل چه می گذرد چرخید."می دونی که من راجع به ترکیب ژنتیک جنین در تعجبم.راجع به کروموزوم هاش""چه چیزیش؟""خب،شباهت هایی وجود داره که قابل ملاحظه هست..."با خشم گفتم "شباهت؟" جمع رو ارزیابی کردم."رشد سریع،و اینکه آلیس مال تو رو هم نمی تونه ببینه"فکر کنم صورتم خالی از هر احساسی شد.اون یکی رو فراموش کرده بودم."خب اینها باعث میشه که ما یه جواب داشته باشیم.اگر شباهت ها بخاطر ژنتی-خیلی عمیق باشن"ادوارد با صداي آرامی گفت "بیست و چهار جفت""تو اون رو نمی دونی"کارلایل با صداي آرامش بخشی گفت "اما براي دونستن جالبه""آره.فقط جالبه"خرخر ملایم بلا دوباره شروع شد، مرا به بازي گرفته بود.بعد اونها دور هم جمع شد و یه مکالمه راجع به ژنتیک داشتن که بعد کم کم من هیچ چیز به جز و و همین طور اسمشهرم رو نفهمیدم.آلیس هم با صداي پرنده و شاد گونه اش به آنها ملحق شد.حتی اگه اونها راجع به من صحبت می کردند،نمی خواستم بفهمم که چی میگن.من چیزهاي دیگه اي رو در ذهنمداشتم.چند حقیقت کوچک که باید آنها را با هم تطبیق می دادم.حقیقت اول،بلا گفته بود که این موجود به وسیله ي چیزي که به قدرتمندي پوست خون آشام ها هست محافظت میشود.چیزي که براي فراصوت ها محافظ بود و و خیلی سخت براي سوراخ شدن.حقیقت دو،رزالی گفته بود که اونها برنامه اي دارن تا بچه رو سالم به دنیا بیارن.حقیقت سه،ادوارد گفته بود –که در افسانه ها-که این گونه هیولاها براي خارج شدن از شکم مادر مجبورن راه خروجیرو بجون.احساس لرزشی بدنم رو فرا گرفت.و این باعث ناراحتی بود که تقریبا هیچ چیز نمی تونه پوست خون آشام ها رو پاره کنه.بر طبق افسانه ها این موجودنیمه دندون هاي قوي اي داره.دندون هاي من هم قوي هست.دندان هاي خون آشام ها هم به اندازه ي کافی قوي هست.خیلی سخته که واقعیت رو از دست بدي، اما امیدوار بودم که بتونم. اما مطمئنم که می دونم رزالی چه طور برنامه ریزيکرده تا اون موجود رو "سالم" خارج کنه .فصل شانزدهم:آژیر اطلاعات زیاده از حدزود برگشتم ، خیلی زودتر از بیرون اومدن خورشید . با تکیه دادن به کناره ي کاناپه کم و ناجور خوابیده بودم . وقتیصورت بلا ملتهب شده بود ادوارد منو بیدار کرد و خودش جاي منو گرفت تا اونو خنک کنه . کش و قوسی اومدم و بهاین نتیجه رسیدم که به اندازه کافی استراحت کردم تا بتونم کمی کار انجام بدم .« ممنونم . اگه مسیر خالی باشه امروز میرن » : ادوارد که نقشه هاي منو دیده بود به آرومی گفت« بهت خبر میدم »برگشتن به نفس حیوانی ام خیلی خوب بود . به خاطر یه جا بی حرکت نشستن بدنم لخت شده بود . سرعتم رو بیشترکردم .« صبح بخیر جیکوب » : لیا سلام کرد« ؟ چه خوب که بیداري . سثْ از کی خوابیده »« ؟ هنوز نخوابیدم ، تقریباً بیدارم . چیزي لازم داري » : سثْ خواب آلود جواب داد« ؟ فکر می کنی به اندازه ي یه ساعت دیگه انرژي داشته باشی »« حتماً . مسئله اي نیست » : سثْ بلافاصله رو پاهاش واستاد و خودشو تکوند« بیاید گشت عمیق بزنیم . سثْ تو دور محیط بچرخ » : به لیا گفتم« گرفتم » : سثْ قدم زنان گفت« بازم یه ماموریت خون آشامی دیگه » : لیا غر زد« ؟ مشکلی هست »« ابداً . من عاشق اینم که اون زالوهاي نازنین رو ناز کنم »« خوبه . ببینم چقدر تند می تونیم بدویم »« این یکی رو حتماً هستم »لیا حوالی محیط غربی می چرخید . به جاي نزدیک شدن به خونه ي کالن ها ، براي رسیدن به من از روي محیط دایرهحرکت می کرد . به سمت شرق جهیدم . می دونستم که با اعلام شروع ماموریت اگه یه لحظه دیر بجنبم بهم میرسه.« حواست به قدمهات باشه لیا . این که مسابقه نیست ، یه ماموریت شناساییه »« می تونم هر دوي این کارا رو انجام بدم و بازم ازت ببرم »« میدونم » : یکهو اعتراف کردمخندید .حرکت مارپیچی رو به سمت کوههاي شرقی شروع کردیم . مسیر آشنایی بود . وقتی یک سال پیش خون آشام ها ازاینجا رفته بودن ما این مسیر رو طی کرده بودیم . چون می خواستیم براي مراقبت بیشتر از مردم شهر این مسیر روتوي راههاي تحت کنترل مون قرار بدیم . بعد وقتی کالن ها برگشتن ما عقب نشینی کردیم . اینجا محدوده يقراردادي اونها بود .اما به احتمال زیاد این حقیقت الان براي سم اهمیتی نداشت . معاهده دیگه استوار نبود . سئوال این بود که اون حاظربود چقدر از قدرت خودش مایه بذاره . آیا منتظر غفلت کالن ها بود تا بتونه به منطقه شون تهاجم کنه ؟ آیا جرید راستگفته بود یا از سکوت بین ما سو استفاده کرده بود ؟بدون یافتن اثري از گله بیشتر و بیشتر وارد جنگل شدیم . ردپاهاي در حال محو شدن خون آشام ها همه جا پر بود ،اما الان بوها آشنا بودن . من تمام روز این بوها رو تنفس می کردم .روي ردپاهاي خاصی تمرکز کردم. همه ي اونها به جز ردپاي ادوارد میومدن و میرفتن. انگار قبل از اینکه ادوراد همسررو به مرگش رو برگردوند، اونها براي این رفت و آمدها دلیلی داشتن. دندونهامو فشردم. هرچی بود به من ربطینداشت.لیا سعی نکرد ازم جلو بزنه، با اینکه الان می تونست. بیشتر از اینکه حواسم به مسابقه ي سرعت باشه، به دنبال کردنردپاهاي تازه بود. اون سمت راستم حرکت می کرد و با من همقدم بود، ازم سبقت نمی گرفت.« داریم خیلی دور می شیم » : گفت« آره... اگه سم داشت دنبال راهگذر ها می گشت تا الان باید باهاش روبرو می شدیم »الان بیشتر منطقی به نظر میاد که بخواد نزدیک لاپوش بمونه. اون می دونه که ما داریم به خون آشام » : لیا فکر کرد« ها سه جفت چشم و پاي اضافه میدیم. نمی تونه سورپرایزشون کنه« این فقط یه محکم کاري بود . جدي می گم »« ما که نمی خوایم مکنده هاي عزیزمون با موقعیت هاي ناخوشایند روبرو بشن »« نه نمی خوایم » : بدون توجه به کنایه ي حرفش موافقت کردم« تو خیلی عوض شدي جیکوب. تو مایه هاي صد و هشتاد درجه »« تو هم دقیقا اون لیا اي که من میشناختم و دوست داشتم نیستی »« ؟ درسته. الان از پل کمتر آزاردهنده ام یا نه »« به طرز عجیبی کمتر »« آه ... موفقیت شیرین »« تبریکات »دوباره در سکوت دویدیم. احتمالا زمان برگشتن بود اما هیچ کدوممون نمی خواستیم برگردیم. اینجوري دویدن حسخوبی داشت. هردو براي مدت زیادي به یه ردپا خیره شده بودیم و آزاد کردن عضله ها و دویدن روي این زمین ناهموارخیلی خوب بود. عجله ي زیادي نداشتیم، واسه همین فکر کردم بهتر باشه تو راه برگشت شکار کنیم. لیا خیلی گرسنهبود.« چه خوشمزه » : به تلخی فکر کردهمش تو فکر توئه . گرگ ها اینجوري غذا می خورن . طبیعیه . مزه ي خوبی هم میده . اگر از جنبه ي » : بهش گفتم« ... انسانی بهش نگاه نکنی« نمیخواد مکالمه ي تشویقی داشته باشیم. شکار میکنم. لازم نیست خیلی ازش خوشم بیاد »اگه می خواست همه چیز رو براي خودش سخت تر کنه به من ربطی نداشت. « باشه باشه » : به سادگی قبول کردمبراي چند دقیقه چیزي نگفت. به برگشتن فکر کردم.« ممنونم » : ناگهان لیا با لحن متفاوتی گفت« ؟ براي »« براي اینکه گذاشتی باشم. که گذاشتی بمونم. تو رفتارت خیلی بهتر از چیزي بود که حق انتظارشو داشتم جیکوب »« ام... خواهش میکنم. راستش جدي میگم. انقدرها که فکرشو می کردم با اینجا بودنت مشکل ندارم »« چه جواب درخشانی » : غرولند کرد ، اما صداش سرحال بود« زیاد بهش فکر نکن »به نظر من تو آلفاي (رئیس) خوبی هستی. نه به سبک » . مکث کرد « ... باشه اگه قول بدي تو زیاد به این فکر نکنی »« سم، اما به شیوه ي خودت. ارزش داري آدم ازت دستور بگیرهذهنم از تعجب بی صدا موند . یه لحظه طول کشید تا تمرکزم رو به دست بیارم و بتونم جواب بدم.« ؟ ام... مرسی. اما قول نمی دم زیاد بهش فکر نکنم . اینو دیگه از کجات آوردي »بلافاصله جواب نداد و من رشته ي افکارشو دنبال کردم . داشت به آینده فکر می کرد . به حرفی که اون روز صبح بهجرید زده بودم . درمورد اینکه چه طور من گفته بودم فرصت به زودي تموم می شه و من به جنگلها برمیگردم و اینکهقول داده بودم وقتی کالن ها رفتن لیا و سثْ دوباره به گله برگردن...« من می خوام با تو بمونم » : بهم گفتشوك حرفش به پاهام اصابت کرد و مفصل هام قفل شدند . ازم گذشت و بعد ترمز گرفت ، برگشت تا به جایی که منرو پاهام یخ زده بودم برسه .اذیت نمی کنم . قول می دم . » : جلوي پام به سرعت جلو و عقب رفت و دم بلند و طوسی شو بی طاقت تکون داددنبالت نمیام . می تونی هرجا می خواي بري و منم می رم هرجا که بخوام . فقط وقتهایی که هردو گرگ هستیم بایدتحملم کنی . و از اونجاییکه من دارم سعی میکنم در اولین فرصت تمومش کنم ، فکر نکنم زیاد مجبور به تحملم« بشینمی دونستم چی بگم .« الان که تو گله ي تو هستم خیلی شادترم . شادتر از چند سال گذشته »وقتی که داشت دور محیط دایره میدوید « منم می خوام بمونم . این گله رو دوست دارم » : سث به آرومی فکر کردحس نکرده بودم که داره به حرفمون گوش میده.هی سثْ ، این گله مدت زیادي گله نخواهد موند . ما الان یه » : سعی کردم افکارم رو رو هم بذارم تا قانع کننده باشنهدف داریم . اما وقتی... وقتی که قضیه تموم بشه ، من فقط به شکل گرگ باقی میمونم . سثْ تو به یه هدف احتیاجداري . تو بچه ي خوبی هستی . از اون آدمهایی هستی که همیشه دنبال یه نهضت اند . و امکان نداره بذارم الانلاپوش رو ترك کنی. باید از دبیرستان فارغ التحصیل بشی و با زندگیت کاري کنی. باید از سو مراقبت کنی . مشکلات« من نباید آینده ي تورو خراب کنن« ... ولی »« جیکوب راست می گه » : لیا موافقت کرد« !؟ با من موافقت کردي »البته . اما چیزایی که گفتی در مورد من صدق نمی کنن . من به هرحال می خواستم بیام بیرون . دور از لاپوش جایی »یه کار پیدا می کنم . شاید یه دانشگاه دولتی برم . از یوگا و مدیتیشن کمک می گیرم تا رو اعصابم تسلط پیدا کنم . وجزئی از این گله میمونم تا وضعیت ذهنی خوبی داشته باشم . جیکوب تو می فهمی که چقدر اینها منطقی به نظر میان« مگه نه ؟ من باهات کاري نخواهم داشت و تو هم با من کاري نداشته باش . همه به چیزي که می خوان میرسنچرخیدم و به آرومی به سمت غرب شروع به حرکت کردم .« ؟ این مسئله فکر بیشتري میخواد ، بذار وقت بیشتري روش بذارم باشه »« حتما . هرچقدر که دوست داري »برگشتن مون بیشتر طول کشید . به سرعت فکر نمی کردم. سعی داشتم تمرکز کافی داشته باشم تا محکم نرم توي یهدرخت . انتهاي مغزم سثْ داشت یه کم غرولند می کرد ، اما تونستم مهارش کنم . می دونست حق با منه . اوننمی تونست مادرشو تنها بذاره . اون باید به لاپوش برمیگشت و از قبیله مراقبت میکرد .اما نمیتونستم لیا رو در همون شرایط ببینم و این خیلی ترسناك بود .گله اي که فقط من و لیا توش باشیم ؟ صرف نظر از فاصله ي فیزیکی، نمی تونستم به صمیمیت قضیه فکر کنم . باخودم فکر کردم که آیا به همه چیزش فکر کرده ، یا فقط می خواد هرجوري شده رها بشه ؟وقتی داشتم بهش فکر می کردم لیا چیزي نگفت . انگار می خواست بهم ثابت کنه که اگه فقط ما دوتا باشیم قضیهچقدر آسونه .درست وقت بالا اومدن خورشید به یه گله گوزن دم سیاه رسیدیم . لیا از درون آهی کشید اما مکث نکرد . حمله اشمنظم و بی نقص بود ، حتی باوقار . قبل از اینکه بزرگترین گوزن ، قوچ ، بفهمه چه خبر شده اون رو شکار کرد .براي اینکه کم نیاورده باشم ، دومین گوزن بزرگ رو زمین زدم و گردنش رو بین دو فک ام شکستم تا درد اضافهنکشه. می تونستم گرسنگی لیا که با حال به هم خوردگیش از اوضاع در تناقض بود ، حس کنم . براي اینکه حسبهتري پیدا کنه گذاشتم خوي حیوانیم به طور کامل دست به کار بشه . به اندازه ي کافی گرگ مونده بودم که بتونممثل یه گرگ فکر کنم و ببینم . گذاشتم غرایز طبیعی کار خودشونو بکنن تا لیا هم همین احساسو داشته باشه . کمیتامل کرد ، ولی بعد سعی کرد مثل من فکر کنه . حس عجیبی داشت . مغزهامون بیشتر از قبل با هم در ارتباط بودن ،چون هردو سعی داشتیم مثل هم فکر کنیم .عجیب بود ولی کمکش کرد . دندونهاش از بین موهاي بدن شکارش رد شدن و قسمتی از گوشت شونه ي اون روکندن . به جاي مشمئز شدن ، لیا به غرایزش عمل کرد . عمل کرخ کننده اي بود . عملی بی فکر . اجازه داد در آرامشغذا بخوره .براي من آسون بود . خوشحال بودم که این کار یادم نرفته بود ، به زودي قرار بود به همین زندگی برگردم.آیا لیا هم قرار بود قسمتی از اون زندگی باشه ؟ اگر الان یک هفته ي پیش بود فکر کردن به این مسئله برام چیزيفراتر از ترسناك بود . نمی تونستم تحملش کنم . اما الان اونو بهتر میشناختم . و بعد از رهایی از اون دردها ، اونمگرگ قبلی نبود . اون دختر قبلی نبود .با هم به خوردن ادامه دادیم تا سیر شدیم .ممنونم . به روش تو فکر کردن زیادم بد » : بعدتر وقتی مشغول پاك کردم پنجه ها و دهانش با علف خیس بود گفت« نبودمن تلاشی براي نظافت نکردم . نم نم بارون شروع شده بود و ما باید دوباره از رودخونه رد می شدیم .« خواهش می کنم »وقتی به محیط محدوده مون رسیدیم سثْ داشت از حال می رفت . بهش گفتم کمی بخوابه ، من و لیا نگهبانیمی دادیم . چند لحظه بعد افکار سثْ از هوش رفتند .« ؟ برمیگردي پیش خون مکنده ها » : لیا پرسید« شاید »« برات سخته که اونجا باشی ، اما دور موندن از اونجا هم سخته . میدونم چه حسی داره »می دونی چیه لیا ، بهتره کمی به آینده فکر کنی ، به اینکه واقعا می خواي چی کار کنی . من قرار نیست به شادترین »« مسائل فکر کنم و تو هم مجبور خواهی شد با من اذیت بشیممکنه بد به نظر برسه ولی برام راحت تره که با مشکل تو اذیت بشم تا » : به اینکه چه طور بهم جواب بده فکر کرد« اینکه با مال خودم روبرو بشم« اینم حرفیه »می دونم که اوضاع چقدر براي تو بد می شه. درکت می کنم شاید بیشتر از چیزي که فکرشو بکنی. من از بلا خوشم »نمیاد، ولی اون براي تو مثل سم براي من میمونه. اون همه ي چیزیه که تو می خواي و تنها چیزیه که نمیتونی داشته« باشینتونستم جواب بدم.می دونم که براي تو سخت تره . حداقل سم خوشحاله . حداقل اون زنده و سالمه . انقدر دوستش دارم که اینا رو »فقط نمیخوام اینجا بمونم و تماشا » . آهی کشید « براش آرزو کنم . دوست دارم چیزي رو داشته باشه که براش بهتره« کنم« ؟ مجبوریم راجع به این حرف بزنیم »فکر کنم هستیم . چون می خوام بدونی که من شرایط رو برات سخت تر نمی کنم . اصلا شاید کمک هم بکنم . من »« که یه حرومزاده ي بی احساس به دنیا نیومدم . قبلها تقریبا مهربون بودم« حافظه ي من که یاري نمی کنه »هردو خندیدیم.« متاسفم جیکوب . متاسفم که در عذابی . متاسفم که همه چی نه بهتر ، بلکه بدتر می شه »« ممنونم لیا »در حالی که ناموفق تلاش کردم توجهی نکنم ، لیا به چیزهایی فکر کرد که می تونستن بدتر باشن . به تصاویر تیره يتوي ذهنم . اون می تونست از فاصله و زاویه اي دیگه بهشون نگاه کنه و باید اعتراف کنم که این کمک کرد .می تونستم تصور کنم که در چند سال آینده منم از همین جنبه به قضیه نگاه خواهم کرد .اون به جنبه ي مضحک رویارویی روزانه با خون آشام ها فکر می کرد . از جر و بحث هام با روزالی خوشش اومد . توفکرش خندید و به چند تا جوك در مورد موبلوند ها فکر کرد تا من بتونم ازشون استفاده کنم . اما بعد افکارش جديشدن و به حالت عجیبی روي چهره ي روزالی معلق موندن که منو گیج کرد .« ؟ میدونی چی خیلی عجیبه » : پرسید« ؟ خب الان که تقریبا همه چی خیلی عجیبه ولی منظور تو چیه »« این خون آشام بلوندي که ازش این همه بدت میاد ، من به خوبی درکش می کنم »براي یک لحظه فکر کردم داره شوخی میکنه . که خیلی بی مزه بود . و بعد وقتی فهمیدم که جدي میگه ، خشمی کهتو وجودم سرازیر شد غیر قابل کنترل بود . خوب بود که براي نگهبانی از هم فاصله می گرفتیم ، اگر لیا تو فاصله ايبود که می تونستم گازش بگیرم...« ! صبر کن ! بذار توضیح بدم »« نمی خوام بشنوم . من میرم »« ! صبر کن... صبرکن » : در حالی که داشتم سعی می کردم آروم بشم تا به شکل انسانی برگردم التماس کرد« لیا اگر می خواستی منو قانع کنی که در آینده باهم تنها باشیم ، راه خوبی رو انتخاب نکردي »« اه ! چه قدر عکس العمل بیخودي نشون میدي . تو حتی نمیدونی منظور من چیه »« ؟ خب منظورت چی هست »« منظورم گیر کردن تو یه بن بست ژنتیکیه جیکوب » : ناگهان به لیا ي سرسخت قدیمی تبدیل شدلبه ي تیز و بدذات حرفهاش منو رو هوا معلق نگه داشت. خیال نداشتم عصبانیت ام رو پنهان نگه دارم .« متوجه نمی شم »با لحن سخت و کنایه اي به کلمات فکر کرد : « ... اگه مثل بقیه نبودي متوجه می شدي . اگه مسائل زنانه من »« باعث نمی شدن تو هم مثل هر موجود نر دیگه اي بدوي و قایم بشی می تونستی واقعا بفهمی که منظورم چیه »« ! اوه »آره ، خب هیچ کدوم ما دوست نداشتیم کنار اون راجع به اینجور مسائل فکر کنیم . کی دوست داشت ؟ البته که منهول شدن لیا رو یک ماه بعد از پیوستن به گله یادم بود . و یادمه که مثل همه سعی می کرد ازش کناره بگیره . چوناون نمی تونست حامله بشه . مگه اینکه مسئله ي معصومیت خاص مذهبی در کار بود . اون با هیچ کس جز سمدوست نبود . و بعد وقتی هفته ها گذشتند و هیچ به هیچ تر تبدیل شد ، اون فهمید که بدنش دیگه از قوانین طبیعیاطاعت نمی کنه . ترس اینکه الان اون چی بود . آیا بدنش به خاطر تبدیل شدن به گرگینه تغییر کرده بود ؟ یا آیا بهگرگینه تبدیل شده بود چون بدنش مشکلی داشت ؟ اون تنها گرگینه ي زن تاریخ بود . آیا دلیلش این بود که لیا بهاندازه ي کافی زن نبود ؟هیچ کدوم از ما نخواسته بودیم با این تفکیک سر و کله بزنیم . خب ما که نمی تونستیم روش تاکید کنیم .« ؟ می دونی سم فکر می کنه دلیل نشانه گذاري ما چیه » : لیا که الان آرومتر بود فکر کرد« آره واسه اینکه راهو ادامه بدیم »آره . واسه اینکه یه مشت گرگینه ي جدید درست کنیم . بقاي نسل ها . برتري ژنتیکی . تو از همه بیشتر از سمت »« اون کسی جذب میشی که فکر میکنی بهتر از بقیه می تونه ژن گرگها رو به نسل بعد منتقل کنهصبر کردم تا بهم بگه منظورش از این حرفها چیه.« اگر من به درد این کار می خوردم ، سم به من جذب میشدرنجش توي حرفش به قدري بود که قدم هام از نظم دراومدند.اما من به دردش نمیخورم . مشکلی دارم . علی رغم سابقه ي خوب فامیلی توانایی انتقال ژنها رو ندارم . پس من »می شم یه چیز عجیب غریب . دختر گرگی که به هیچ دردي نمیخوره . من یه بن بست ژنتیکی ام و هردو میدونیم که« این حقیقتهنمیدونیم . این فقط نظریه ي سمه . نشانه گذاري اتفاق میفته اما ما دلیلش رو نمیدونیم . بیلی به » : مخالفت کردم« چیز دیگه اي معتقدهمیدونم . میدونم . بیلی فکر میکنه ما نشانه گذاري میکنیم تا گرگ هاي قوي تري تولید کنیم . به خاطر اینکه تو و »سم دوتا غول بیابونی هستید ، بزرگتر از نسل قبلیتون . ولی به هر حال من بازم یه انتخاب نیستم . من یائسه هستم .« بیست سالمه و یائسه هستمتو که نمیدونی لیا . احتمالا مشکل همون موندن تو یک زمانه. » : اه . من واقعا دوست نداشتم این چیزا رو بشنوم« هروقت از گرگینگی بیرون بیاي و زندگی عادي رو ادامه بدي مطمئنم که همه چی... ام... به شکل طبیعی برمیگردهمن ممکنه این فکرو بکنم، اما علی رغم شجره نامه ي بینظیرم کسی روي من نشانه گذاري » : متفکرانه ادامه داد« ... نمیکنه. میدونی. اگر تو نبودي، احتمالا سثْ بیشترین شانس رو براي آلفا شدن داشت. کسی منو در نظر نمیگرفتتو واقعا دوست داري نشانه گذاري کنی؟ یا دوست داري کسی روت نشانه گذاري کنه؟ یا هرکدوم که شد؟ » : پرسیدممگه رفتن و عاشق شدن معمولی مثل همه آدم هاي دیگه چه اشکالی داره؟ لیا؟ نشانه گذاري فقط یه راه دیگه ست تا« اختیار و انتخاب ازت گرفته بشه« سم، پاول، جارید، کوئیل... به نظر نمیاد براشون مهم باشه »« هیچ کدوم اونها با مغز خودشون فکر نمیکنن »« ؟ تو دوست نداري نشانه گذاري کنی »« ! عمرا »اینو میگی چون الان عاشق بلا هستی. اگر نشانه گذاري کنی این عشق از بین میره، میدونستی؟ دیگه لازم نیست »« به خاطرش انقدر اذیت بشی« ؟ تو دوست داري احساسی رو که به سم داري فراموش کنی »« فکر کنم آره » : کمی صبر کردآهی کشیدم. اون حالش از من بهتر بود.اما برگردیم به منظور اصلی من جیکوب ، من درك میکنم چرا اون خون آشام بلوند انقدر سرده . اون تمرکز میکنه. »« اون میخواد به هدفش برسه. چون آدم همیشه همون چیزي رو میخواد که نمیتونه داشته باشهاگه تو بودي مثل اون رفتار میکردي؟ کسی رو براي هدفت می کشتی؟ چون روزالی داره این کارو میکنه. داره از »« ؟ اینکه کسی مانع مرگ بلا نشه اطمینان حاصل میکنه. از کی تا به حال تو یه پرورش دهنده اي« جیکوب من فقط انتخابی رو میخوام که ندارم. شاید اگه من مشکلی نداشتم هیچ وقت فکرشم نمیکردم »« !؟ یعنی براي بدست آوردنش آدم میکشتی » : نذاشتم از سوالم فرار کنه، مصرانه پرسیدماین چیزي نیست که اون داره انجام میده. انگار داره تو کارش دقت میکنه. اگر بلا از من میخواست کمکش کنم، با »« اینکه زیاد ازش خوشم نمیاد، همین کاري رو میکردم که بلونده داره میکنهغرش بلندي کردم.« چون اگه قضیه برعکس بود، من دوست داشتم بلا این کارو براي من انجام بده. روزالی هم همینطور »« ! اه... تو هم به بدي اونها هستی »« نکته ي جالب در مورد اینکه بدونی نمی تونی چیزي رو بدست بیاري همینه. باعث میشه به هر کاري دست بزنی »« من بیشتر از این تحمل ندارم. این بحث رو تموم کن. همینجا »« باشه »برام کافی نبود که لیا موافقت کرده بود بحث رو تموم کنه. یه پایان قوي تر میخواستم .فقط یه مایل با جایی که لباسامو در آورده بودم فاصله داشتم. پس تغییر شکل دادم و قدم زدم. به مکالمه مون فکرنکردم. نه به خاطر اینکه چیزي براي فکر کردن وجود نداشت، به خاطر اینکه طاقت اش رو نداشتم. من به قضیهاونطور نگاه نمیکردم، اما الان که لیا اون تصاویر رو تو ذهنم گذاشته بود، کار کمی سخت شده بود.آره. وقتی این قضیه تموم میشد من با لیا هیچ جا نمیرفتم. اون می تونست تو لاپوش به بدبختیش برسه. قبل از رفتنمیه دستور آلفا بهش میدادم که حق نداره باهام بیاد. یه دستور که کسی رو نمیکشه.وقتی به خونه رسیدم خیلی زود بود . احتمالا بلا هنوز خواب بود . به فکرم رسید سري بکشم و بهشون خبر بدم کهاومدم و اینکه میتونن به شکار برن . بعدشم تکه اي علف سبز پیدا کنم تا بتونم در شکل انسان روش بخوابم .نمی خواستم تا وقتی لیا بیداره تغییر شکل بدم.اما از توي خونه سر و صداي زیادي میومد . شاید بلا خواب نبود . بعد دوباره صداي دستگاه طبقه بالا رو شنیدم .دستگاه اشعه ي ایکس؟ چه عالی . انگار روز چهارم شمارش معکوس ما با یه انفجار شروع شده بود .قبل از اینکه خودم وارد شم آلیس در رو برام باز کرد .« سلام گرگ » : سرش رو تکون داد« ؟ سلام کوچولو. بالا چه خبره » : اتاق بزرگ خالی بود . همه ي زمزمه ها از طبقه بالا میومدسعی کرد کلماتش رو معمولی ادا کنه ، « احتمالا یه چیز دیگه شکسته » : شونه هاي کوچیک و تیزش رو بالا انداختاما من شعله ي خشم پشت حرفش رو میدیدم . ادوارد و من تنها کسایی نبودیم که از این قضیه آتیش میگرفتیم .آلیس هم بلا رو دوست داشت .« ؟ بازم یه دنده دیگه » : خشن پرسیدم« نه . این بار استخون لگن »جالب بود که هر دفعه تعجب میکردم . انگار هر چیز جدیدي برام سورپرایز کننده بود . کی قرار بود دست از متعجبشدن بردارم ؟ هر اتفاقی که میفتاد یه جورهایی قابل پیش بینی بود .آلیس به دستام خیره شده بود . داشتن می لرزیدن . بعد به صداي روزالی از طبقه ي بالا گوش دادیم .« دیدي من گفتم صداي شکستن نیومد . تو باید گوشهاتو بدي معاینه ادوارد »جوابی نیومد .به نظرم آخر سر ادوارد روزالی رو تکه تکه میکنه . عجیبه که روزالی اینو نمیفهمه . یا شایدم » : آلیس شکلک درآورد« فکر میکنه که امت میتونه جلوي ادوارد رو بگیره« من حساب امت رو میرسم . تو می تونی به ادوارد کمک کنی تکه تکه اش کنه » : پیشنهاد دادملبخند نیمه کاره اي زد.سپس صف جمعیت پایین اومدن . اینبار ادوارد بلا رو می آورد . بلا لیوان پر از خونش رو تو دستاش گرفته بود وصورتش سفید بود . می تونستم ببینم با اینکه ادوارد سعی داشت حرکات بدنش رو طوري تنظیم کنه که به بدن بلافشار نیاد ، بلا باز هم اذیت میشد .و بین دردش لبخند زد. « ! جیک » : بلا زمزمه کردبدون حرفی بهش خیره شدم .ادوارد بلا رو به دقت روي کاناپه گذاشت و خودش پاي مبل کنار سر بلا نشست . با خودم فکر کردم چرا نمیذارن بالابمونه و بلافاصله به این نتیجه رسیدم که خود بلا اینو خواسته . اون می خواست همه چی عادي به نظر برسه و ازتجهیزات بیمارستانی دوري کنه ، و اون پسربچه هم داشت به طور طبیعی مسخره اش میکرد .کارلایل آخر از همه پایین اومد . صورتش نگران بود . براي اولین بار صورتش به قدر دکتر بودن پیر به نظر میرسید.« کارلایل ، ما نصف راه تا سیاتل رو رفتیم . خبري از گله نیست . می تونید برید » : گفتمچشماش به سمت لیوانی چرخید که تو دست بلا « خیلی ممنونم جیکوب . خیلی چیزها هست که بهشون نیاز داریم »بود .« راستش ، من تقریبا مطمئنم که میتونید بیشتر از سه نفري هم برید . مطمئنم که سم روي لاپوش تمرکز کرده »اگر اینطور فکر میکنی، » : کارلایل سرش رو با موافقت تکون داد . برام عجیب بود که چه زود پیشنهاد منو قبول کرد« ... آلیس، جاسپر ، ازمه و من میریم . بعد آلیس میتونه امت و روزالی رو« امکان نداره . امت می تونه با شما بره » : روزالی گفت« تو باید بري شکار » : کارلایل به آرومی گفتو با غرش سرش رو به سمت « من وقتی می رم شکار که اون بره » : نرمش کارلایل لحن روزالی رو عوض نکردادوارد تکون داد و موهاشو عقب ریخت .کارلایل آه کشید .چاسپر و امت بلافاصله پایین اومدن و آلیس در یه چشم به هم زدن جلوي در شیشه اي عقبی بهشون ملحق شد . ازمهکنار آلیس واستاد .کارلایل دستش رو روي شونه ي من گذاشت . لمس یخی اش حس خوبی نداشت ، اما من نلرزیدم . بی حرکت ، نیمهمتعجب و نیمه مردد بودم چون نمیخواستم احساساتش رو جریحه دار کنم .و با چهار نفر دیگه از اتاق بیرون رفت . رفتن شون از کنار چمنها و ناپدید شدن سریع شون « ممنونم » : دوباره گفترو با چشمام دنبال کردم . نیازهاشون فوري تر از چیزي بود که تصور میکردم.براي دقیقه اي سکوت بود . حس میکردم نگاه کسی روي چشمامه و میدونستم کیه . دوست داشتم برم و کمی بخوابم،ولی فرصت خراب کردن صبح روزالی شیرین تر از خواب بود .پس جلو رفتم و جوري کنار بلا روي کاناپه نشستم که خودم نزدیک بلا باشم و پاهام نزدیک صورت روزالی .« اه... یکی این سگ رو ببره بیرون » : روي دماغش چین انداخت و زمزمه کرد« ؟ روانی ، این یکیو شنیدي ؟ می دونی سلول هاي مغز یه بلوند چه جوري میمیرن »جوابی نداد .« ؟ خب ؟ نکته شو میدونی یا نه » : پرسیدمبه تلویزیون خیره شد و توجه نکرد.« ؟ اینو قبلا شنیده » : از ادوارد پرسیدم« نه » : هیچ طنزي تو چهره ي سخت ادوارد نبود . چشماش رو از بلا برنداشت اما گفت« چه عالی . پس خوشت میاد زالو . سلول هاي مغز یه بلوند تنها میمیرن »« غول چندش آور ، یادت باشه من صدها برابر بیشتر از تو آدم کشتم » : روزالی بهم نگاه نکرد« ملکه زیبایی ، یه روز از فقط تهدید کردن من خسته میشی . بی صبرانه منتظر اون روزم »« جیکوب بسه » : بلا گفتبهش نگاه کردم . اخم کرده بود . انگار حال خوب دیروز خیلی وقت بود از بین رفته بود .« ؟ می خواي برم » : خب دوست نداشتم بلا رو ناراحت کنم ، پیشنهاد دادمقبل از اینکه امیدوار بشم یا بترسم که بلاخره از دستم خسته شده ، پلک زد و اخمش از بین رفت . از نتیجه اي که من« نه! البته که نه » : گرفته بودم شکه شده بودآه کشیدم . و شنیدم که ادوارد هم خیلی آروم آهی کشید . میدونستم که اونم دوست داشت بلا منو فراموش کنه .خیلی بد بود که ادوارد هیچ وقت چیزي از بلا نمیخواست که باعث ناراحتیش بشه .« به نظر خسته میاي » : بلا گفت« دارم میمیرم » : اعتراف کردم« من دوست دارم بکشمت » : روزالی ، خیلی آرومتر ازچیزي که بلا بتونه بشنوه زمزمه کردمن بیشتر و راحت تر توي کاناپه فرو رفتم . پاهاي برهنه ام بیشتر به صورت روزالی نزدیک شدن و اون صورتشو جمعکرد . بلا از روزالی خواست براش یه لیوان دیگه بیاره . وقتی روزالی رد شد و رفت ، باد رو حس کردم و به این نتیجهرسیدم که یه چرت بزنم .چون هیچ کس حرفی نزده بود و چون شنوایی ادوارد به اندازه « ؟ چیزي گفتی » : و بعد ادوارد با لحن متعجبی گفتمال من خوب بود .به بلا خیره شده بود و بلا هم به اون و هردو گیج بودند .« من؟ من چیزي نگفتم » : بعد از لحظه اي بلا گفتادوارد روي زانوهاش نشست و به سمت بلا خم شد . حالت صورتش به نوع دیگه اي سخت بود . چشماي سیاهشروي صورت بلا متمرکز شدن .« ؟ الان داري راجع به چی فکر میکنی »« ؟ به هیچی. چی شده » : بلا بی حالت به ادوارد زل زد« ؟ یه دقیقه پیش به چی فکر می کردي » : ادوارد پرسید« ... به... جزیره ي ازمه و پرها »به نظر من حرفهاش نامفهوم بودن ولی وقتی صورتش سرخ شد فهمیدم بهتره ندونم موضوع چیه .« ؟ یه چیز دیگه بگو » : ادوارد زمزمه کرد« ؟ مثلا چی ادوارد ؟ چه خبره »صورت ادوارد باز تغییر کرد و کاري انجام داد که باعث شد فک ام با صدا باز بمونه . صداي گرفته شدن نفسی روشنیدم و فهمیدم که روزالی هم برگشته و به اندازه ي من گیج شده .ادوارد ، خیلی آروم هر دو دستش رو دور شکم بزرگ و گرد بلا گذاشت .« اون... بچه از صداي تو خوشش میاد » : کلمه رو قورت داد « ... نطف »یک لحظه ي کاملا ساکت گذشت . نمیتونستم یه عضله هم تکون بدم ، یا حتی پلک بزنم . بعد ...و بعد ناله کرد . « ! واي! تو میتونی صداشو بشنوي » : بلا جیغ کشیدادوراد دستش رو بالاي شکم بلا برد و به نرمی اون قسمتی که احتمالا بچه لگد زده بود نوازش کرد .« سسس...، ترسوندیش » : زمزمه کرد« ببخشید عزیزم » : چشماي بلا گشاد و پر و از تعجب شدند . کنار شکمش رو نوازش کرد« ادوارد سخت گوش میداد . سرش به سمت شکم بلا خم شده بودمکثی کرد و به چشماي بلا نگاه کرد . چشماي ادوارد هم مملو از یه حس شده بودن . اما « ... اون... دختر یا پسر »« اون خوشحاله » : حسی ملاحظه کار و کینه اي تر . ناباورانه گفتنفس بلا بند اومد . و غیر ممکن بود کسی برق عاشقانه توي چشماشو نبینه . ستایش و از خودگذشتگی . قطره هايبزرگ اشک چشماشو پر کردند و از صورتش جاري شدن .همونطور که ادوارد بهش خیره شده بود ، چهره اش ترسیده یا عصبانی یا شعله ور یا هر چیز دیگري که تا امروز دیدهبودم ، نبود. اون داشت با بلا لذت میبرد .البته که خوشحالی بچه ي نازنینم ، البته . وقتی » : بلا در حالی که شکمش رو نوازش میکرد و اشک میریخت گفت« گرم و امن هستی و من دوستت دارم چه طور می تونی خوشحال نباشی ؟ خیلی دوستت دارم ایی جی کوچولو« ؟ چی صداش کردي » : ادوارد کنجکاوانه پرسید« ... من یه جورایی براش اسم گذاشتم . فکر نمی کردم تو بخواي... می دونی »« ؟ ایی جی »« اسم پدر تو هم ادوارد بود »« همم » : مکثی کرد و گفت « ؟ آره بود . چی »« ؟ چیه »« اون از صداي منم خوشش میاد »معلومه که خوشش میاد . تو زیباترین صداي توي دنیا رو داري کی ممکنه خوشش » : لحن صداي بلا پرافتخار بود« ؟ نیاد« ؟ نقشه ي دومی هم داري؟ اگه دختر باشه چی » : روزالی که از پشت کاناپه خم شده بود گفتیه فکرایی کردم . با رِنه و ازمه بازي کردم و فکر کنم رِنزمه » : بلا با پشت دستهاي خیسش اشک هاشو پاك کرد« خوب باشه« ؟ رِنزمه »« ؟ رِنه ازمه . خیلی عجیبه »« نه من خوشم میاد . قشنگه . بی نظیره . پس بهش میاد » : روزالی اطمینان داد« هنوز من فکر میکنم که اون یه ادوارده »ادوارد به فضا خیره شده بود . نگاهش خالی از حالت بود .« ؟ چیه؟ به چی فکر میکنه » : بلا پرسیداول ادوارد جوابی نداد . و بعد دوباره جلوي نگاه هاي متعجب ما سه نفر خم شد و گوشش رو به شکم بلا چسبوند :« اون دوستت داره . عاشقته »در اون لحظه من فهمیدم که تنهام . تنهاي تنها .وقتی به این فکر کردم که چقدر روي اون خون آشام تنفر انگیز حساب کرده بودم دلم خواست خودمو بزنم . چهاحمقانه . انگار میشد آدم به زالو اعتماد کنه . معلوم بود که در آخر بهم خیانت میکنه .من روي ادوارد حساب کرده بودم که طرف منو بگیره . روش حساب کرده بودم که بیشتر از اونی که من درد میکشمدرد میکشه . و از همه مهم تر روش حساب کرده بودم تا از اون موجود حال به هم زنی که داشت بلا رو می کشتبیشتر از من منتفر باشه .من به ادوارد اعتماد کرده بودم .و حالا هر سه اونها دور هم جمع شده بودن و چشماي دوتاشون از خوشحالی برق میزد ، درست مثل یه خانوادهخوشبخت .و من با تمام نفرت و دردي که داشت شکنجه ام میداد تنها بودم . انگار داشتند منو روي تخته اي تیغ می کشیدند.دردي بود که حاضر بودم بمیرم تا از شرش خلاص شم .گرما عضلات یخ زده ام رو باز کرد و من روي پاهام بلند شدم .هر سه به من خیره شدند و با خوندن فکرام ، رنج وجود من به چهره ي ادوارد منتقل شد .نفسش گرفت .همونجا واستادم ، نمیدونستم دارم چی کار میکنم . می لرزیدم و منتظر اولین راه فراري بودم که به ذهنم می رسید .ادوارد به سمت میزي جهید و چیزي رو از روش برداشت و به من پرتاب کرد ، ناخودآگاه تو هوا گرفتمش.حرفهاش ناراحت کننده نبودن . لحنش طوري بود که انگار داشت جون منو نجات « از اینجا برو جیکوب . دور شو »میداد . انگار میخواست کمک کنه اون فراري که دلم میخواست رو پیدا کنم .چیزي که توي مشتم گرفته بود م، یه سویچ ماشین بودفصل هفدهم:من شبیه چی هستم ؟ جادوگر شهر آز ؟ به مغز احتیاج داري؟به قلب ؟ بیا ، مال منو بگیر ، هرچی که دارم رو بگیر.وقتی به سمت پارکینگ کالن ها میدویدم تقریباً یه نقشه تو سرم داشتم . قسمت دوم نقشه ام داغون کردن ماشین اونخون مکنده سر راه برگشتم بود .پس وقتی دکمه ي روي دزدگیر رو زدم و ماشینی که چراغشو برام روشن کرد و صدا داد ولووي اون نبود ، یه کم ناامید شدم . اون ماشین خیلی خوشگل بود ، ماشینی که حتی تو صف بلند بالاي ماشین هاي بی نظیر کالن ها به چشممیومد .آیا ادوارد واقعاً از قصد سویچ ماشین آستون مارتین ونکوییش رو بهم داده بود یا اشتباه کرده بود ؟صبر نکردم که راجع به این سوال یا اینکه آیا این ماشین می تونست قسمت دوم نقشه ام رو خراب کنه فکر کنم . فقطخودمو روي صندلی پرت کردم و در حالی که زانوهام هنوز زیر فرمون خم شده بودن موتور رو روشن کردم . صداي نرمروشن شدن ماشین ، هر روز دیگه اي ممکن بود منو به وجد بیاره ، ولی الان فقط باید به اندازه کافی تمرکز میکردم تابتونم ماشین رو تکون بدم .دستگیره ي صندلی رو پیدا کردم و همراه با فشردن پدال گاز خودمو روي صندلی عقب دادم . ماشین مثل یه هواپیمابه حرکت دراومد .فقط چند ثانیه طول کشید تا از جاده ي باریک بگذرم . ماشین طوري به من جواب میداد که انگار به جاي دستهام ،افکارم داشتن اونو هدایت میکردن . وقتی از جاده ي سرسبز وارد بزرگراه شدم ، چهره ي طوسی رنگ لیا که از لايچمنها سرك می کشید ، به چشمم خورد .براي یک لحظه به این فکر کردم که با خودش چه فکري میکنه و بعد متوجه شدم که برام مهم نیست .به سمت جنوب پیچیدم . چون حوصله ي هیچ جور ترافیک و چهارراه و کلا هرچیزي که به معناي برداشتن پام از رويپدال گاز بود ، نداشتمبه طرز مسخره اي ، روز شانس من بود . اگر شانس به معنی این بود که بدون دیدن حتی یه ماشین گشت پلیس تويآزاد راه با سرعت صد و پنجاه گاز بدي . حتی توي شهري به این کوچیکی که حداکثر سرعتش 20 کلیومتر در ساعتبود .چه ناامیدکننده . به علاوه ي اینکه پلاك ماشین کاسه کوزه رو سر اون خون مکنده می شکست . البته بدون شکادوارد راه خودشو با پول باز میکرد ، ولی بازم ممکن بود یه کم از آسایش اش کم کنه .تنها نشانه ي زندگی که به چشمم خورد رنگ قهوه اي میون درخت ها بود که تا چند مایل بیرون از فورکس موازي بامن میدوید . به نظر میرسید کوئیل باشه . احتمالا اونم منو دیده بود ، چون بعد از یک دقیقه بدون روشن کردن آژیرغیبش زد . دوباره ، تقریبا فکر کردم که داستانش چی می تونه باشه ، و بعد یادم افتاد که برام مهم نبود .از بزرگراه به سمت بزرگترین شهري که در نزدیکی فورکس بود گذشتم . این قسمت اول نقشه ام بود .به نظر میرسید یه قرن طول کشیده باشه ، اما احتمالا به این خاطر بود که احساس راحتی نداشتم و حتی دو ساعت همطول نکشید که به این منطقه ي نامعلومی که نصفش تاکوما و نصفش سیاتل بود برسم . سرعتم رو کم کردم ، دلمنمی خواست چند تا بی گناه رو اشتباهی بکشم .این نقشه ي مسخره اي بود . جواب نمیداد . اما وقتی داشتم دنبال هر راهی میگشتم تا از شر این درد خلاص بشم ،حرفهاي لیا به مغزم برگشتن :« اگر نشانه گذاري کنی این عشق از بین میره، میدونستی؟ دیگه لازم نیست به خاطرش انقدر اذیت بشی »به نظرم میرسید گرفته شدن حق انتخاب و اختیارم بدترین چیزي نبود که می تونست برام اتفاق بیفته . شاید این حسیکه الان داشتم بدترین چیز بود .اما من همه ي دخترهاي توي لاپوش و ماکارز و فورکس رو دیده بودم . یه منطقه ي بزرگتري براي شکار لازم داشتم.خب ، آدم چه طوري توي یه جمعیت دنبال نیمه ي مشترك خودش میگرده ؟ خب ، اولا من به یه جمعیت احتیاجداشتم . براي همین کمی چرخیدم . از جلوي دو یا سه بازار خرید که جاي مناسبی براي پیدا کردن دخترهاي همسنخودم بود گذشتم ، اما نمی تونستم خودمو نگه دارم . آیا دلم می خواست روي دختري نشانه گذاري کنم که تمام روزرو توي بازارهاي خرید می چرخه ؟به شمال رفتم و جمعیت بیشتر و بیشتر می شدند . بلاخره یه پارك پیدا کردم پر از بچه ها و خانواده ها و اسکیت ودوچرخه و بادبادك و پیک نیک و هرچی که می خواستم . تا الان متوجه نشده بودم که روز خوبی بود . آفتابی و اینچیزا . مردم اومده بودن بیرون تا آسمون آبی رو جشن بگیرن .ماشین رو تو قسمت "ناتوایان جسمی" پارك کردم ، دلم فقط یه جریمه می خواست ، و به جمعیت ملحق شدم .براي مدت زمانی که به نظر ساعت ها میومد پرسه زدم . انقدر طولانی بود که جاي خورشید تو آسمون عوض شد . بهصورت هر دختري که از جلوم رد می شد زل می زدم . انقدر دقیق که متوجه بشم کدومشون خوشگل بود یا کدومچشمهاي آبی داشت و کدوم شلوار پیش بندي بهش میومد و یا کدوم زیادي آرایش کرده بود . سعی میکردم توي هرچهره اي دنبال یه چیز جذاب بگردم تا به خودم ثابت کنم که به قدر کافی دقت کردم . چیزهایی مثل : این دماغ صافیداشت ، اون باید موهاشو از تو صورتش کنار میزد ، اگر بقیه ي قسمت هاي صورت این به اندازه ي لبهاش خوشگلبودن میتونست تو تبلیغات رژ لب شرکت کنه ...بعضی وقتها اونها هم متقابلا زل می زدند . بعضی وقتها به نظر ترسیده میومدن ، انگار فکر می کردن " این گنده يترسناك کیه دیگه به من زل زده؟ " بعضی وقتها حس می کردم علاقه مند شدن ، شایدم این توهم نفس هیجانزده ي من بود .در هر صورت ، هیچ خبري نشد . حتی وقتی تو چشمهاي دختري که بدون شک خوشگل ترین دختر پارك و احتمالاشهر بود خیره شدم و اون هم با چیزي که به نظرم علاقه مندي رسید بهم نگاه کرد ، هیچ حسی نداشتم . فقط یه چیزو اون هم همون حس بیتابی براي راحت شدن از این درد .همونطور که زمان میگذشت ، به چیزهاي نامربوط فکر میکردم . چیزهایی که مربوط به بلا بودن . این دختره موهاشهمرنگ موهاي بلاست . چشمهاي اون یکی تقریبا شبیه مال بلا بودند . استخوان هاي گونه ي این یکی شبیه مالبلا شکل گرفته بودن . این یه خط شبیه مال بلا بین چشمهاش داشت که باعث شد به این فکر بیفتم که نگران چیبود ...اینجا بود که دست کشیدم . چون خیلی احمقانه بود که فقط چون خیلی ناامید بودم ، ممکن بود الان دقیقا در وقتمناسب سر جاي مناسب باشم تا با نیمه ي گمشده ام برخورد کنم .اصلا اینجا پیدا کردنش منطقی به نظر نمیرسید . اگر حق با سم بود ، نیمه ي دیگر ژنتیکی من تو لاپوش بود . و بهوضوح کسی اونجا نبود که به دردم بخوره . اگر حق با بیلی بود ، کی می دونست که چه کسی میتونه گرگهاي قويتري بسازه ؟به طرف ماشین قدم زدم و بعد به کاپوت تکیه دادم و با کلیدهام بازي کردم .شاید من همون چیزي بودم که لیا فکر میکرد هست . یه جور بن بست ژنتیکی که نباید به نسل دیگه اي منتقل میشد.یا شاید مسئله فقط این بود که زندگی من یه جوك بی رحمانه بزرگ بود که نمی شد از نکته ي اصلیش فرار کرد .« هی ، حالت خوبه ؟ سلام ؟! تو که اونجا واستادي ، با ماشین دزدي »ثانیه اي طول کشید تا بفهمم صدا با من حرف می زنه و یک ثانیه بیشتر تا سرم رو بلند کنم .دختري با چهره اي آشنا بهم خیره شده بود . طرز نگاهش نگران بود . میدونستم چرا چهره اش برام آشناست . قبلا اینودسته بندي کرده بودم . موهاي قرمز- طلایی روشن ، پوست سفید ، چند تا کک و مک اینور و اونور صورتش وچشمایی به رنگ دارچین .« میتونی خودتو معرفی کنی » . لبخندي زد و چاله اي روي چونه اش افتاد « ... اگه انقدر از کش رفتن ماشین ناراحتی »صدام داغون بود . انگار گریه کرده باشم یا یه همچین چیزي . چه افتضاح . « قرض گرفتم . ندزدیدم »« حتما . تو دادگاه همه باورشون میشه »« ؟ چیزي می خواستی » : غریدم« نه . در مورد ماشین شوخی می کردم . تو ... خیلی ناراحت به نظر می رسی . اوه ، سلام ، من لیزي هستم »دستش رو جلو آورد .انقدر بهش نگاه کردم تا آوردش پایین .به « گفتم شاید بتونم کمکی کنم . به نظر میرسید دنبال کسی میگشتی » : با لحن موذبی گفت « ... به هر حال »پارك اشاره کرد و شونه هاشو بالا انداخت .« آره »منتظر موند .« به کمک احتیاج ندارم . اون اینجا نیست » : آه کشیدم« اوه... متاسفم »« منم همینطور » : زمزمه کردمدوباره به دختر نگاه کردم . لیزي خوش قیافه بود . انقدر خوش برخورد بود که به یه غریبه که به نظر دیوونه میرسیدکمک کنه . چرا امکان نداشت این خودش باشه ؟ چرا همه چی باید انقدر پیچیده می بود ؟ دختر خوب ، خوشگل و یهجورایی بامزه ، چرا نه ؟ماشین خوشگلیه . خیلی بده که دیگه از اینها نمیسازن . منظورم اینه که بدنه ي مدل ونتیج نازه ولی مدل » : گفت« ... ونکوییش چه چیزي داره کهدختر خوبی که از ماشین ها سر در میاره . واو ! به چهره اش دقیقتر شدم . اي کاش میدونستم چه طوري انجامش بدم.زودباش جیک ! نشانه گذاري کن دیگه !« ؟ چه طور میره » : پرسید« جوري که باورت نمیشه »لبخند زد . معلوم بود از اینکه یه جواب نیمه آدمیزادانه ازم بیرون کشیده خوشحاله . منم یه لبخند با اکراه بهش زدم .اما لبخند اون تاثیري روي تیغه هایی که تمام بدنم رو خراش میدادن نذاشت . هرچقدر هم که دلم میخواست ، زندگیماینجوري درست نمیشد .من تو مسیر سالمی که لیا توش بود نبودم . قرار نبود مثل یه آدم عادي عاشق بشم . نه وقتی که داشتم به خاطر کسدیگه اي خون میریختم . شاید اگه ده سال بعد ، وقتی قلب بلا خیلی وقت بود که مرده بود و منم از مراحل عذاداريگذشته بودم و با قضیه کنار اومده بودم ، به لیزي تعارف می کردم توي یه ماشین پرسرعت دور بزنیم و راجع بهاتومبیل ها صحبت کنیم و من میشناختمش و به عنوان یه انسان ازش خوشم میومد . اما الان این چیزها قرار نبوداتفاق بیفتن .جادو قرار نبود جون منو نجات بده . مجبور بودم مثل یه مرد شکنجه رو تحمل کنم .لیزي منتظر موند . شاید امیدوار بود اون تعارف رو بهش بکنم . شایدم نه.« بهتره این ماشین رو به صاحبش برگردونم » : زیر لب گفتم« خوشحالم که راه درست رو میري » : دوباره لبخند زد« آره. تو متقاعدم کردي »سوار شدنم رو نگاه کرد . هنوز نگران به نظر میرسید . احتمالا قیافه ام شبیه کسایی بود که میخوان خودشونو از درهپرت کنن پایین . که احتمالا من این کار رو میکردم اگر چنین چیزي روي یه گرگینه عمل میکرد . یک بار برام دستتکون داد . دور شدنم رو دنبال کرد .تو راه برگشت ، اول خیلی عاقلانه تر رانندگی کردم . عجله نداشتم . نمیخواستم به جایی که داشتم می رفتم برگردم .به اون جنگل . به اون دردي که ازش فرار کرده بودم . جایی که با اون درد تنها بودم .خب ، زیادي ناله کردم . کاملا هم که تنها نبودم. اما این چیز خوبی نبود . لیا و سثْ مجبور بودند درد منو بکشند .خوب بود که سثْ زیاد این درد رو تحمل نمیکرد . حقش نبود آرامش روحیش ازش گرفته بشه . حق لیا هم نبود . اماحداقل اون درك میکرد . این درد چیز جدید براي لیا نبود.وقتی به چیزي که لیا ازم می خواست فکر کردم آهی کشیدم . چون الان میدونستم که میخوام به حرفش گوش بدم .هنوز از دستش ناراحت بودم ، اما نمیتونستم اینو نادیده بگیرم که میتونستم زندگیشو راحت تر کنم . و الان که بهترمیشناختمش ، میدونستم اگه جامون عوض میشد ، اونم همین کارو برام میکرد .به شکار امروز فکر کردم . و به اینکه چقدر افکارمون به هم نزدیک بودند . چیز بدي نبود . متفاوت بود. یه کمترسناك ، یه کم موذب . اما به طرز عجیبی خوب هم بود .لازم نبود من کاملا تنها باشم .و میدونستم که لیا به اندازه ي کافی قوي بود تا ماههایی که منتظر ما بودند رو با من بگذرونه . ماهها و سالها . فکرکردن بهش خسته ام می کرد . احساس میکردم روبروي یه اقیانوس واستادم و قبل از اینکه بتونم استراحت کنم بایدساحل به ساحلش رو شنا کنم .زمان طولانی اي منتظرم بود و تا شروع اون زمان ، مدت خیلی کمی باقی مونده بود . تا زمان پریدنم توي اوناقیانوس . سه روز و نیم دیگه . و من اینجا واستاده بودم و وقت کمی که داشتم رو تلف میکردم .سم و جرید رو دیدم . وقتی به سمت فورکس سرعت گرفتم ، هر کدومشون مثل سربازهاي نگهبان یک طرف جادهمیدویدن . لاي شاخ و برگ ها پنهان بودن ، اما من انتظارشونو داشتم و میدونستم دنبال چی بگردم . از کنارشون کهگذشتم یه بار سر تکون دادم ، بدون اینکه زحمت فکر کردن به خودم بدم که اونها درمورد سفر من چه فکري کردهبودن .وقتی به جاده ي خونه ي کالن ها رسیدم براي لیا و سثْ هم سر تکون دادم . هوا داشت تاریک می شد و ابرها توآسمون زیاد بودن ، اما برق چشماشون رو زیر نور چراغ هاي ماشین دیدم . بعدا براشون توضیح میدادم . وقت براي اینکار زیاد بود .در کمال تعجب ادوارد توي پارکینگ منتظرم بود . خیلی وقت بود که دور از بلا ندیده بودمش . از چهره اش معلوم بودکه اتفاق بدي براي بلا نیفتاده . در واقع آرام تر از قبل به نظر میرسید . وقتی به دلیل این آرامش فکر کردم دلم به همخورد .خیلی بد شد که با همه ي ظاهرسازي هام ، ماشین رو داغون نکردم . به هر حال فکر کنم دلم نمیومد که این ماشینرو خراب کنم . شاید ادوارد هم حدس اینو زده بود و واسه همینم ماشین رو بهم قرض داده بود .« چند چیز هست که باید بهت بگم جیکوب » : به محض اینکه موتور رو خاموش کردم گفتنفس عمیقی کشیدم و دقیقه اي نگه اش داشتم . بعد به آرامی از ماشین پیاده شدم و سویچ رو براش انداختم .« ؟ حالا چی میخواي » . احتمالا در عوضش چیزي میخواست « بابت قرضت ممنون » : به تلخی گفتم« ... اولا... میدونم که چقدر از استفاده از قدرتت به عنوان آلفا بدت میاد ، ولی »« ؟ چی » : با تعجب از اینکه حتی فکر کرده بود میتونه چنین چیزي ازم بخواد پلک زدم« ... اگه نمیتونی یا نمیخواي لیا رو کنترل کنی من مجبورم« ؟ چی شده » : حرفشو قطع کردم و از لاي دندون هام گفتم « ؟ لیا »اومد که بپرسه چرا انقدر ناگهانی رفتی . سعی کردم براش توضیح بدم . فکر کنم » : چهره ي ادوارد سخت بود« منظورمو درست نفهمید« ؟ چی کار کرد »« ... به شکل انسانی اش دراومد و بعد »دوباره حرفشو قطع کردم . این بار شوکه بودم . لیا دفاعش رو در مقابل دشمن پایین آورده بود ؟ « ؟ واقعا »« اون می خواست... با بلا حرف بزنه »« ؟ با بلا »من دیگه هیچ وقت نمیذارم بلا انقدر ناراحت بشه . برام مهم نیست لیا فکر میکنه تا چه حد » : بعد ادوارد عصبی شدحق با اونه . من کاري باهاش نداشتم . البته هیچ وقت بهش صدمه نمی زنم . ولی از خونه ام میندازمش بیرون . روي« رودخونه فرود میارمش« ؟ صبر کن. لیا چی گفت » : هیچ کدوم این حرفها منطقی نبودندلیا بدون لزوم خیلی تند برخورد کرد . من وانمود نخواهم کرد که متوجه هستم چرا بلا » : ادوارد نفس عمیقی کشیددست از تو برنمیداره . اما میدونم که دلیل رفتار بلا ناراحت کردن تو نیست . اون به خاطر وقتی از تو میخواد بمونی و« ... رنجی که تو و من می کشیم خیلی ناراحته . رفتار لیا غیرمنتظره بود . بلا مدام گریه میکنه« ؟ واستا ببینم . لیا به خاطر من سر بلا داد کشیده »« با حرارت تو رو به قهرمان بزرگی تبدیل کرد » : موافقت تندي کرد« من ازش نخواستم این کارو بکنه »« میدونم »چشمامو چرخوندم . البته که می دونست . اون همه چیزو میدونست .اما کی فکرشو میکرد لیا به صورت انسان وارد خونه ي مکنده ها بشه تا از طریقی که اونها با من رفتار میکردن شکایتکنه؟من قول نمیدم لیا رو کنترل کنم . این کارو نمیکنم . اما باهاش حرف میزنم . خب ؟ و فکر نمی کنم » : بهش گفتم« تکراري وجود داشته باشه . لیا عقب نمیشینه . احتمالا خودشو امروز تخلیه کنه« باید بگم آره »« به هر حال من با بلا حرف میزنم . لازم نیست ناراحت باشه . این یکی تقصیر منه »« من اینو بهش گفتم »« ؟ میدونم که گفتی . حالش چطوره »« الان خوابه . رز پیششه »دیگه خیلی از مرز رد شده بودند . « رز » حالا اسم اون روانی شده بوداز خیلی جهات بهتره . اگر سخنرانی دراز لیا و احساس گناه » : افکارم رو نادیده گرفت و به سوالم جواب کاملتري داد« حاصل از اونو در نظر نگیریمبهتر بود . چون الان ادوارد صداي اون هیولا رو میشنید و همه چیز عالی پیش میرفت .قضیه کمی پیچیده تره . حالا که من میتونم صداي ذهن پسره رو بشنونم ، یعنی تا حدي رشد مغزي » : زمزمه کرد« پیدا کرده . میتونه تا حدودي ما رو درك کنه« ؟ داري شوخی میکنی » : دهنم باز موندنه . الان کمی متوجه می شه که چه چیزهایی بلا رو عذاب میده . سعی میکنه اون کارا رو نکنه . اون بلا رو خیلی »« دوست دارهبه ادوارد خیره شدم ، جوري که انگار چشمام داشتن از حدقه در میومدن . از زیر اون ناباوري می تونستم ببینم کهعامل حیاتی این بود . این مسئله بود که ادوارد رو عوض کرده بود . اون هیولا ادوارد رو در مورد این دوست داشتنقانع کرده بود . ادوارد نمیتونست از چیزي که عاشق بلا بود بدش بیاد . احتمالا واسه همینم از من بدش نمیومد . اما یهفرقی وجود داشت . من در حال کشتن بلا نبودم .پیشرفت اون بیشتر از چیزیه که ما فکر » : ادوارد به صحبت ادامه داد ، انگار همه ي این افکارم رو نشنیده بود« ... میکردیم. وقتی کارلایل برگردهبه سم و جرید فکر کردم که مواظب جاده بودن . ممکن بود کنجکاو « ؟ هنوز برنگشتن » : به تندي حرفشو بریدمبشن که چه اتفاقی داره رخ میده ؟آلیس و جاسپر برگشتن . کارلایل هرچقدر خون که تونسته بدست بیاره فرستاده . اما کافی نیست . با این رشدي که »تو اشتهاي بلا به وجود اومده تا یه روز دیگه تمام این منبع رو تموم می کنه . کارلایل مونده تا یه منبع دیگه پیدا کنه.« من فکر نمیکنم نیازي باشه ، اما اون میخواد واسه هرچیزي آماده باشه« ؟ چرا لازم نیست؟ مگه نمیگی اون بیشتر میخواد »میخوام کارلایل رو راضی کنم تا بلافاصله بعد از برگشتنش » : میدیدم که مراقب هر کلمه و تاثیرش روي من هست« بچه رو به دنیا بیاریم« ؟ چی »بچه داره سعی میکنه حرکات شدید نکنه . اما براش سخته . خیلی بزرگ شده . صبر کردن دیوونگیه . وقتی که »« بیشتر از حدس هاي کارلایل رشد کرده . بلا ضعیف تر از اینه که بتونه صبر کنهزیرپاهاي من مدام خالی میشدن . اول که در مورد ادوارد و تنفرش از اون چیز ، و حالا در مورد اون چهار روز باقیمونده که من خیلی روشون حساب کرده بودم .اقیانوس غصه که تا حالا صبر کرده بود جلوي روم باز شد .سعی کردم نفس بکشم .ادوارد صبر کرد . همونطور که بهش خیره شده بودم منتظر موندم تا حالم بهتر بشه. تغییر دیگه اي تو صورتش بود.« تو فکر میکنی که بلا زنده می مونه » : زمزمه کردم« آره . چیز دیگه اي که میخواستم در موردش باهات صحبت کنم این بود »نتونستم چیزي بگم . بعد دقیقه اي ، ادامه داد .آره . منتظر موندن براي تولد بچه ، یعنی کاري که ما انجام دادیم ، بی اندازه خطرناك بود . هر لحظه » : دوباره گفتممکن بود خیلی دیر باشه . اما اگه زودتر عمل کنم ، اگه به موقع اقدام کنیم ، دلیلی نمیبینم که همه چیز خوب پیشنره . با در نظر داشتن اینکه ذهن بچه بی اندازه مفیده . خداروشکر که بلا و رز باهام موافقن . حالا که متقاعدشون« کردم عمل به برنامه من براي بچه امنه ، مانعی سر راهمون وجود ندارههنوز نفسم سر جاش نیومده بود. « ؟ کارلایل کی برمیگرده » : دوباره زمزمه کردم« تا فردا ظهر »زانوهام خم شدن. مجبور شدم از ماشین بگیرم تا خودمو سر پا نگه دارم . ادوارد دستاشو جلو آورد انگار میخواست کمککنه ، اما بعد خودش فهمید که بهتره این کارو نکنه و دستاشو پایین انداخت .متاسفم . واقعا براي دردي که به این خاطر متحمل میشی متاسفم جیکوب . با اینکه تو از من متنفري ، » : زمزمه کردباید اعتراف کنم من همچین حسی به تو ندارم . من در خیلی موارد به تو به عنوان یه ... برادر نگاه میکنم . حداقلشاینو که گفت صداش سخت بود . « همنورد . من بیشتر از چیزي که تو بفهمی از رنجش تو ناراحتم. اما بلا زنده میمونه« و من میدونم این چیزیه که واقعا برات اهمیت داره » . حتی خشناحتمالا حق با ادوارد بود . نمی دونم . سرم داشت گیج میرفت .و خیلی ناراحتم که باید الان این کارو بکنم ، وقتی تو مشکلات زیاد دیگه اي داري . اما ظاهرا ، وقت کمی داریم . »« من باید ازت چیزي بخوام . اگر لازم باشه التماست کنم« چیز دیگه اي ندارم » : با صداي خفه گفتمدستش رو بلند کرد . انگار میخواست بذاره رو شونه ام . اما مثل دفعه قبل انداخت و آهی کشید .میدونم چقدر از خودت مایه گذاشتی . اما این یکی چیزیه که تو داري . و فقط خود تو . دارم این رو از » : آروم گفت« آلفاي حقیقی میخوام جیکوب . از ولیعهد افرایموضعیتم خیلی بدتر از چیزي بود که بتونم جوابی بدم .من ازت میخوام از معاهده مون با افرایم سرپیچی کنیم . میخوام در مورد ما استثنا قائل بشی . میخوام اجازه بدي که »جونشو نجات بدم . می دونی که من هرجوري هست این کارو میکنم . اما دوست ندارم معاهده رو زیر پا بذارم اگر اینکار در توانم باشه . ما زیر حرفمون نمیزنیم. الانم این کارو نمیکنیم . من ازت میخوام درك کنی جیکوب . چون تودقیقا می دونی ما چرا این کارو میکنیم . دلم میخواد وقتی این قضیه تموم شد ، دوستی بین خانواده هاي ما باقی« . بمونه« . تو می خواي سم رو راضی کنم » . سعی کردم هضمش کنم . به سم فکر کردمنه . مقام سم ساختگیه . در واقع به تو تعلق داره . هیچ وقت هم ازش نخواهی گرفت ولی هیچ کس جز تو نمیتونه »« با حق مسلم با چیزي که من ازت میخوام موافقت کنه« . این تصمیم من نیست »هست جیکوب . اینو خودتم میدونی . قول تو در این مورد میتونه مارو متهم یا بیگناه کنه . فقط تو میتونی اینو به من »« بدي« . نمیتونم فکر کنم. نمیدونم »« وقت زیادي نداریم » : به خونه نگاه کردنه . وقت زیادي نداشتیم . چند روز من تبدیل به چند ساعت شده بودن .« ؟ نمیدونم . بذار فکر کنم . یه دقیقه بهم فرصت بده . خب »« باشه »به سمت خونه به راه افتادم و ادوارد دنبالم کرد . جالب بود که توي تاریکی کنار یه خون آشام راه رفتن برام چه آسونبود . نا امن یا ناراحت کننده به نظر نمیرسید . انگار کنار هر کس دیگه اي راه میرفتم . خب... هر کس دیگه اي کهبوي بدي میداد .شاخ و برگ هاي کنار باغچه بزرگ تکون خوردن و سثْ به سمت ما بیرون پرید .« سلام بچه » : زیر لب گفتمسرش رو پایین آورد و گردنش رو مالیدم .« بعدا برات توضیح میدم. ببخشید اونطوري از اینجا رفتم » . دروغ گفتم « همه چیز مرتبه »خندید.« به خواهرت بگو بس کنه خب ؟ کافیه »یه بار سرشو تکون داد .« برگرد سر کارت. یه کم دیگه میام » : شونه شو فشردمسثْ به سمت من خم شد و بعد بین درخت ها جهید .اون یکی از خالص ترین ، روراست ترین و مهربون ترین ذهن هایی » : وقتی سثْ از دید خارج شد ادوارد زمزمه کرد« رو داره که تا به حال شنیدم . خوش شانسی که میتونی تو افکارش شریک باشی« میدونم » : غریدمبه سمت خونه به راه افتادیم . وقتی صداي مکیدن چیزي از یه نی به گوش رسید هردومون سرمون رو بالا آوردیم.سپس ادوارد عجله کرد و غیبش زد .« بلا . عشقم . فکر کردم خوابیدي . ببخشید ، اگه میدونستم ترکت نمیکردم » : شنیدم که گفتنگران نباش . انقدر تشنه ام شد که از خواب پریدم . چه خوب که کارلایل داره خون بیشتري میاره . این بچه وقتی »« ازم بیرون بیاد قراره خیلی مصرف کنه« درسته »« ؟ به این فکر میکنم که چیز دیگه اي هم خواهد خورد » : بلا فکر کرد« فکر کنم که به زودي بفهمیم »وارد خونه شدم .و چشماي بلا به سمت من چرخیدند . اون لبخند دیوونه کننده و غیر قابل گریز براي « چه عجب » : آلیس گفتلحظه اي تو صورتش پیدا شد . و بعد از بین رفت . صورتش تغییر شکل داد و لبهاش قفل شدن ، انگار میخواست سعیکنه که گریه اش نگیره .دلم میخواست یه مشت بزنم تو دهن لیا .« ؟ سلام بلز. چه طوري » : سریع گفتم« خوبم » : گفت« امروز چه روز بزرگیه . کلی اتفاق جدید داره میفته »« لازم این کارو بکنی جیکوب »کنار کاناپه رفتم و نزدیک صورتش نشستم. ادوارد روي زمین بود . « نمیدونم منظورت چیه »« ... من خیلی متاس » : نگاه سرزنش آمیزي بهم کرد و گفتبا انگشت شست و اشاره لبهاشو رو هم نگه داشتم .سعی کرد دستامو عقب بزنه . انقدر نیروش کم بود که به نظر نمیرسید واقعا در حال تلاش باشه . « ... جیک »« وقتی می تونی حرف بزنی که نخواي چرت و پرت بگی » : سرم رو تکون دادم« خیله خب. نمیگم » : زیر لب انگار گفتدستم رو برداشتم .و خندید. « متاسفم » : سریع ادامه دادوقتی به چشماش نگاه میکردم ، همه چیزي که توي پارك دنبالش بودم میدیدم.فردا اون قرار بود کس دیگه اي باشه . اما زنده ، این مهم ترین چیز بود ، نه ؟ با همون چشم ها نگاهم می کرد . تقریباهمون چشم ها . با همون لبها لبخند میزد . تقریبا همون لبها . هنوز از همه کسایی که به مغزم دسترسی کامل نداشتنبهتر منو میشناخت .لیا میتونست همراه خوبی باشه . شاید حتی یه دوست واقعی . کسی که از من حمایت میکرد . اما جوري که بلا بهتریندوست من بود ، لیا نمیتونست باشه . جدا از عشق غیر قابل وصفی که نسبت به بلا حس میکردم ، رابطه ي دیگه ايوجود داشت که تا عمق استخونام میرفت .فردا ، اون دشمن من خواهد بو د. یا حامی من . و انگار فرق این دو تا به تصمیم من بستگی داشت .آه کشیدم .کارتو بکن . » . با خودم فکر کردم و آخرین چیزي که داشتم از دست دادم . باعث شد حس پوچی کنم . « باشه »تجاتش بده . به عنوان ولیعهد افرایم بهت این اجازه رو میدم . قول میدم که این مسئله معاهده رو نخواهد شکست .« . بقیه میتونن تقصیر رو گردن من بندازن . حق با توئه . اونها نمیتونن حق منو در مورد این تصمیم انکار کننادوارد زمزمه کرد . آرومتر از حد شنوایی بلا . اما کلماتش انقدر از ته دل بودن که از گوشه چشم دیدم « ممنونم »خون آشام هاي دیگه به ما خیره شدن .« ؟ خب... روزت چه طور بود » : بلا در حالی که سعی میکرد خونسرد باشه پرسید« عالی . یه چرخی با ماشین زدم . کمی توي پارك گشتم »« به نظر خوب میرسه »« حتما...حتما »« ؟ رز » : ناگهان چهره اش تغییر کرد. گفت« ؟ دوباره » : صداي نیشخند بلونده رو شنیدم« فکر کنم تو یه ساعت گذشته دو گالن نوشیدم » : بلا توضیح دادمن و ادوارد هردو از سر راه کنار رفتیم تا روزالی بلا رو بلند کنه و به دستشویی برسونه.« میشه راه برم ؟ پاهام خیلی بی حرکت موندن » : بلا پرسید« ؟ مطمئنی » : ادوارد پرسید« اگه پام لیز بخوره رز منو میگیره . که از اونجاییکه پاهامو نمیبینم فکر کنم احتمالش زیاده »روزالی با دقت بلا رو روي پاهاش گذاشت و دستاشو روي شونه هاي بلا نگه داشت . بلا دستاشو روبروي اون باز کردو دردش گرفت .« حس خوبی داره . ولی اه چقدر گنده شدم » : آهی کشیدواقعا بزرگ شده بود . شکمش به تنهایی یه بدن بود .« یه روز دیگه مونده » : شکمش رو ناز کرد و گفتنمیتونستم جلوي دردي که ناگهانی و آزاردهنده تو وجودم پیچید بگیرم . اما سعی کردم تو چهره ام نشونش ندم .میتونستم یه روز دیگه هم قایمش کنم . مگه نه؟« ... خب پس... آخ... واي »فنجونی که بلا روي کاناپه گذاشته بود به یه طرف خم شد و خون قرمز تیره داخلش روي مبل رنگ روشن خالی شد .ناخودآگاه ، با اینکه سه جفت دست دیگه پیش قدم شده بودن، بلا خم شد تا فنجون رو بگیره.از وسط بدنش ، عجیب ترین و خفه ترین صداي پارگی به گوش رسید .« ! اوه » : نفس بلا بند اومدو بعد کاملا روي زمین رها شد . روزالی همون لحظه بلا رو گرفت . قبل از اینکه به زمین بخوره . ادوارد هم اونجا بود .دستاشو دراز کرده بود . افتضاح روي مبل یادشون رفت .و بعد چشمهاش از تمرکز در اومدن و ترس تو تمام اعضاي صورتش سایه انداخت . « ؟ بلا » : ادوارد گفتنیم ثانیه بعد ، بلا جیغ کشید .فقط یه جیغ نبود . زجه ي خون آلودي از عذاب بود . صداي ترسناك جیغش تو گلو خفه شد و چشمهاي بلا به سمتسرش عقب رفتند . بدنش ، خمیده بین بازوان روزالی لرزید و بعد ، بلا یه فواره خون بالا آورد
:: موضوعات مرتبط:
رمان گرگ و میش4(سپیده دم:breaking dawn)