سلام من پریسا نویسنده و مدیر وبلاگ هستم امیدوارم از وبم خوشتون اومده باشه لطفا هر نوع درخواستی در زمینه ی رمان داری بگید تا رسیدگی کنم راستی به چند تا نویسنده و مدیر نیازمندم هرکسی که دوست داره نویسنده بشه از بخش نظرات بهم یه نظر خصوصی بده و ایمیلش رو بفرسته تا نویسندش کنم
شمارنده
   

رمان های درخواستی

گرگ و میش4-8
شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۸ ساعت 9:10 | نوشته ‌شده به دست pāřýşà | ( )

فصل هجدهم:هیچ لغتی برای توصیف این وجود ندارهبدن بلا غرق در خون شروع به لرزیدن کرد ، طوري در دست هاي روزالی تکون می خورد که انگار اونو برق گرفتهبود. در تمام مدت صورتش خالی بود- ناهشیار . حرکت وحشی منشانه اي تو مرکز بدنش بود که حرکتش می داد . درحال تشنج ، صداي شکستن و جیغ گاه و بی گاه بلا شنیده می شد .روزالی و ادوارد براي نیم ثانیه خشکشون زد و بعد ، به تکاپو افتادن . روزالی به سرعت بدن بلا رو روي بازوهاش بلندکرد . اون و ادوارد مثل تیر از پله ها ، به طبقه ي دوم رفتند.پشت سرشون دویدم.« ! مورفین » : ادوارد سر روزالی فریاد کشید« ! آلیس- زنگ بزن کارلایل » : روزالی با صداي جیغ مانندي گفتاتاقی که به دنبالشون واردش شده بودم ، مثل اتاق اورژانس وسط یک کتابخونه بود . چراغ ها پر نور و سفید بودند . بلاروي یه میز قرار داشت و پوستش زیر نورافکن ها روح مانند شده بود . مثل یک ماهی بیرون از آب ، به خودشمی پیچید . وقتی ادوارد سرنگ رو تو دست بلا فرو می کرد ، روزالی محکم بلا رو نگه داشته بود و لباس هاشو کهمانع کار بودند می شکافت .من چند بار بدن برهنه بلا رو تصور کرده بودم ؟ اما حالا نمی تونستم نگاش کنم . می ترسیدم این خاطراتو تو سرمداشته باشم .« ؟ داره چه اتفاقی میفته ، ادوارد »« ! بچه داره خفه می شه »« ! حتما جفت جدا شده »در همین بین ، بلا به هوش آمد . چنان در پاسخ به حرف هاي آنها جیغ کشید که پرده ي گوشم تیر کشی د.« ! بیارش بیرون ! اون نمی تونه نفس بکشه ! همین حالا این کارو بکن » : فریاد زدوقتی فریاد می کشید قطره هاي خون رو می دیدم که بیرون می پاشید انگار رگهاي چشم هاش پاره می شدند .« مورفین » . ادوارد غریدفواره اي دیگري از خون فریاد دلخراش اش رو خاموش کرد . ادوارد سرشو بلند کرد ، با « - نه ! همین حالا » : بلانا امیدي سعی داشت دهن بلا رو خالی کنه تا بتونه دوباره نفس بکشه .آلیس وارد اتاق شد و هندزفري آبی رنگی رو زیر موهاي روزالی گذاشت . بعد برگشت ، چشم هاي طلائیش گشاد شدهو می سوختند .در نور ، پوست بلا بیشتر شبیه بنفش و سیاه به نظر میرسید تا سفیدي که قبلاً بود . خون زیر پوست برآمدگی بزرگ ومرتعش شکم او پخش می شد . تیغ جراحی تو دست روزالی بالا اومد .« ! بذار مورفین تاثیر کنه » : ادوارد سر روزالی داد زد« ! وقت نیست، پسره داره می میره » : روزالی صداي هیس مانندي درآورددستش روي شکم بلا پایین اومد ، از جایی که پوست رو شکافت ، خون براقی بیرون پاشید . مثل این بود که ظرفپري برعکس شده باشه ، یا اینکه شیر آب رو تا آخر باز کرده باشن . بلا تکانی ناگهانی خورد ، ولی فریاد نکشید . اوهمچنان در حال خفگی بود.و بعد روزالی تمرکزشو از دست داد . دیدم که حالت چهره اش تغییر کرد، دیدم که لبهاش عقب رفتند و دندون هاشعریان شدن و چشماش از عطش برق زد .ولی دست هاي ادوارد بند بودن ، سعی می کرد بلا رو راست نگه داره تا اون بتونه « ! نه، رز » : ادوارد نعره کشیدتنفس کنه .بدون اینکه به خودم زحمت تبدیل شدن بدم ، از روي میز پریدم و به طرف روزالی راه افتادم . همون طور که بدنسنگیشو به طرف در پرت می کردم ، حس کردم چاقویی که تو دستش بود عمیقا تو بازوي چپم فرو رفت. کف دستراستم رو به صورتش کوبیدم ، آرواره اش رو قفل کردم و راه تنفس اش رو بستم .تا وقتی که اونو از در بیرون ننداخته بودم تا بتونم لگد محکمی به شکم حریصش بزنم ، صورتشو ول نکردم . اون بهسمت در پرتاب شد و به یک طرفش برخورد کرد . بلندگوي کوچیکی که تو گوشش بود خورد شد . و بعد آلیس ظاهرشد ، گلوي روزالی رو گرفت و کشید تا اونو به تالار ببرهاما باید اینو اعتراف کنم ، بلونده یک ذره هم از خودش دفاع نکرد . اون می خواست که ما برنده شیم . اجازه داداونجوري لگدمالش کنم تا بلا نجات نجات پیدا کنه . خوب ، یا اینکه همون چیز نجات پیدا کنه .چاقوي جراحی رو از دستم بیرون کشیدم .آلیس ، اونو از اینجا ببر بیرون ! ببرش پیش جاسپر و همونجا نگهش دار ! جیکوب ، من به تو احتیاج » : ادوارد داد زد« ! دارمندیدم آلیس کار رو تمام کنه . به سمت میز جراحی برگشتم جایی که بلا با چشم هاي گشاد و خیره ، داشت آبی رنگمیشد .« ؟ تنفس مصنوعی بلدي » : ادوارد با صداي خراشدار ، تند و ملتمسانه به من گفت« ! آره »دنبال علامتی میگشتم که نشون بده اونم مثل روزالی تعادلش رو از دست داده ، به تندي چهره شو از نظر گذروندم.هیچ چیز جز اراده اي وصف ناپذیرش توي چشماش ندیدم .« یه کاري کن نفس بکشه ! من باید اول بچه رو بکشم بیرون »صداي شکستگی دیگه اي از بدن بلا به گوش رسید ، از همه ي صداهاي قبلی بلندتر بود ، به قدري بلند بود کههردوي ما در حالی که منتظر فریاد بلا بودیم خشکمون زد . خبري نشد . پاهاي بلا که تا حالا از درد بالا جمع شدهبودند ، حالا بی حس ، به طرز غیر طبیعی از بدنش آویزون بودن .« ! ستون فقراتش » : نفس ادوارد از وحشت بند اومداونو ازش دربیار ! حالا که دیگه هیچی احساس » : در حالی که تیغ جراحی رو به سمتش پرت می کردم، عصبانی گفتم« ! نمی کنهو بعد روي سرش خم شدم . دهنش به نظر تمیز می آمد ، بنابراین لبهامو به لبهاي اون فشردم و دمیدم . منبسط شدنبدنش رو حس کردم ، پس چیزي راه گلوشو نبسته بود .لبهاش طعم خون می دادن .میتونستم صداي تپش بی نظم قلبش رو بشنوم . در حالی که بار دیگه هوا رو در بدنش می دمیدم ، تو فکرم گفتم :« ادامه بده . تو قول دادي . قلبت رو زنده نگه دار »صداي آروم تیغ روي شکم بلا رو شنیدم . خون بیشتري روي زمین چکید .صداي دیگه اي به طور ناگهانی و دلهره آوري منو تکون داد . یه چیزي مثل خورد شدن فلز . این صدا منو یاد جنگیکه ماه ها پیش تو جنگل پیش اومده بود انداخت ، صداي تکه پاره شدن بدن تازه متولد شده ها . نگاهی به بالا انداختمو صورت ادوارد رو دیدم .همون طور که تو دهن بلا می دمیدم بدنم لرزید .بلا سرفه کرد ، پلک می زد و چشم هاش مثل کورها می چرخید .« ! با من بمون ، بلا ! صدامو می شنوي ؟ بمون ! حق نداري ترکم کنی . ضربان قلبتو نگه دار » : فریاد کشیدمچشماش به دنبال من، یا ادوارد گشتند ، ولی چیزي نمی دیدن .در هر حال به اونها خیره شدم و نگاهمو درونشون ثابت نگه داشتم .و بعد ناگهان بدنش زیر دست هاي من بی حرکت موند ، هرچند به سختی نفس می کشید و قلبش همچنان می زد .فهمیدم که معناي این بی حرکتی اینه که دیگه تموم شده است . ضربات درونی تموم شده بودن . اون چیز احتمالا ازبلا بیرون اومده بود .« ! رِنزمه » : ادوارد زمزمه کردپس بلا اشتباه می کرد . این ، اون پسري که بلا تصور می کرد نبود . چندان غافلگیر نشدم . بلا درمورد چه چیزياشتباه نمیکرد؟نگاهمو از چشماي قرمز بلا نگرفتم ، اما حس کردم دست هاي ضعیفشو بالا آورد .« بذار... اونو بدش من » : با صداي خشک و شکسته اي زمزمه کردحدس می زدم که ادوارد همیشه چیزي که بلا می خواست رو بهش میداد ، فرقی نداشت که خواسته ي بلا چقدراحمقانه باشه . ولی فکرشم نمیکردم که حالا به حرفش گوش بده . بنابراین فکر کردم که نباید جلوشو بگیرم.چیز گرمی با بازوم تماس پیدا کرد . قابل توجه بود . هیچ چیز تو اون خونه گرم نبود .ولی نمی تونستم نگاهمو از صورت بلا بگیرم . او پلک زد و به اون چیز خیره شد ، بالاخره چیزي می دید . ناله يضعیف و عجیبی کرد.« رنز...مه . خیلی... قشنگه »وقتی که نگاه کردم ، دیگه دیر بود . ادوارد اون چیز گرم و خونی رو از دستاي بی حس بلا قاپید. نگاهم روي پوستبلا لغزید . غرق در خون بود- خونی که از دهن بچه جاري شده بود ، و ، خون تازه از جاي گازي که درست بالايسینه ي چپ بلا و به شکل دو هلال رو به روي هم بود بیرون می ریخت .انگار داشت به هیولا ادب یاد می داد . « نه، رنزمه » : ادوارد غرو لندکنان گفتبه ادوارد یا اون بچه نگاهی ننداختم . فقط بلا رو دیدم که چشم هاش به پشت سرش برگشتن .قلبش آخرین ضربه رو زد ، مکثی کرد و خاموش شد .من دستم رو روي سینه اش گذاشتم و کمپرس قلبی رو انجام دادم . تعدادش رو تو فکرم می شمردم ، سعی داشتمریتمشو منظم نگه دارم . یک . دو . سه . چهار .لحظه اي توقف کردم تا یه بار دیگه بهش تنفس بدم .دیگه نمی تونستم ببینم . چشم هام از اشک خیس بودن و تار میدیدن . ولی از صداهاي داخل اتاق کاملا باخبر بودم .صداي گلاگ - گلاگ قلب بی میل بلا زیر دستاي مصر من ، کوبش قلب خودم و ، ضربان دیگه اي که خیلی سریع وسبک بود . نمی تونستم جهت آن را تشخیص بدم.هواي بیشتري داخل ریه ي بلا کردم .یک ، دو ، سه ، چهار . « ؟ منتظر چی هستی » : با نفس هاي بریده ، در حالی که همچنان قلب او را می فشردم ، گفتم« بچه رو بگیر » : ادوارد با جدیت گفتیک. دو. سه. چهار. « پرتش کن از پنجره بیرون »« اونو بده به من » . صداي آهسته اي از در شنیده شدادوارد و من در آن واحد دندان هایمان را به هم ساییدیم .یک. دو. سه. چهار.« ... من کنترلمو به دست آورد م. بچه رو بده به من ادوارد . ازش مراقبت می کنم تا وقتی بلا » : روزالی قول دادزمانی که تعویض صورت می گرفت در دهان بلا دمیدم . صداي تاپ تاپ دور شد .« دستاتو تکون بده ، جیکوب »در حالی که همچنان پمپاژ قلب را انجام می دادم ، نگاهم را از چشم هاي سفید بلا برگرفتم . سرنگی تمام نقره اي دردست ادوارد بود ، انگار آن را از آهن ساخته بودند .« ؟ اون چیه »دست سنگی او دست مرا کنار زد . صداي شکستن چیزي به گوش رسید ، ضربه ي او انگشت کوچکم را شکسته بود .در همان حال ، او سوزن سرنگ را مستقیم در قلب بلا فرو کرد .« سمِّ من » : در حالی که آن را پایین می فشرد جواب دادصداي تکان قلبش رو شنیدم ، انگار بهش شُک وارد کرده بودن .صداش مثل یخ بود ، مرده بود . تندخو و بی فکر . انگار یک ماشین بود . « حرکتش بده » : ادوارد دستور داددرد انگشت در حال ترمیمم را نادیده گرفتم و باز به پمپاژ قلب اون ادامه دادم . سخت تر بود ، انگار خون او در آنجامنجمد شده بود . در حالی که به کار ادوارد نگاه می کردم ، خون را به طرف رگ هاي او فرستادم .مثل این بود که اونو می بوسه ، لبش را روي گلوي او می گذاشت ، مچ دست هاش ، خمیدگی داخل بازوي او . ولیمی تونستم صداي پاره شدن پوست بلا را زمانی که با دندان گازش می گرفت بشنوم . دوباره و دوباره ، راندن سم درسیستم او از هر جایی که می شد . زبان کم رنگ او را دیدم که روي بریدگی هاي خون آلود حرکت می کرد ، اما قبلاز اینکه عصبانی بشم یا حالم بهم بخوره ، متوجه شدم چه کار می کنه . جایی که زبان او سم را روي پوست اومی کشید ، محکم بسته می شد . زهر و خون را در بدن او نگه می داشت .بازهم در دهان او دمیدم ، ولی هیچ چیز آنجا نبود . فقط واکنش سینه ي بی جان او که بالا می آمد . زمانی که ادوارددیوانه وار روي او کار می کرد و سعی داشت دوباره او را سرهم کند ، به پمپاژ قلب او ادامه دادم ، می شمردم .هیچ چیز آنجا نبود ، فقط من ، فقط ادوارد .در حال کار کردن روي یک جنازه .زیرا آن تمام چیزي بود که از دختري که که هردوي ما عاشقانه دوستش داشتیم باقی مانده بود . این جسد خون آلود ازشکل افتاده . ما دیگر نمی توانستیم بلا را سرپا کنیم .می دونستم که خیلی دیر شده . می دونستم که او مرده . در این باره مطمئن بودم چون کشش از بین رفته بود . هیچدلیلی براي اینجا ، در کنار او بودن حس نمی کردم . اون دیگه اینجا نبود . به همین خاطر این بدن دیگه جاذبه ايبراي من نداشت . احتیاج بی معناي کنار او بودن ناپدید شده بود .یا شاید جابه جا شده بود کلمه ي مناسب تریه . انگار حالا کشش را از طرف دیگه اي حس می کردم . از پایین پله ها ،بیرون در . اشتیاق براي از اون دور شدن و هیچوقت برنگشتن .و دوباره دست من رو از سر راهش کنار زد ، این بار جاي مرا گرفت . به نظر « پس ، برو » : ادوارد با خشم گفترسید ، سه انگشتم شکسته باشه .با بی حسی آنها را باز و بسته کردم ، درد اهمیتی نداشت .او قلب خاموش بلا را سریع تر از من فشار می داد .« اون نمرده، اون حالش خوب می شه » : با صداي خرناس مانندي گفتمطمئن نبودم هنوز با من حرف می زد یا نه.روي خودم رو برگردوندم و به طرف در رفتم ، او را با از دست رفته اش تنها گذاشتم . بسیار آهسته . نمی توانستمپاهایم را مجبور کنم سریع تر حرکت کنند .حالا که هدفم را از دست داده بودم ، دوباره احساس پوچی می کردم . خیلی وقت بود که براي نجات بلا می جنگیدم .و او با کمال میل خودش را فداي آن بچه هیولا کرده بود . همه چیز تمام شده بود .همان طور که به زحمت از پله ها پایین می رفتم با شنیدن صداي پشت سرم لرزه بر اندامم افتاد- صداي قلب مرده ايکه وادار به تپیدن می شد .دلم می خواست به گونه اي در سرم مواد شیمیایی بریزم تا مغزم آتش بگیرد . تا تصاویر آخرین دقایق زندگی بلا رابسوزاند . اگر می شد از شر آن خلاص بشم آسیب مغزي را به جون می خریدم- فریاد کشیدن ها ، خون ریزي ها ،صداي غیر قابل تحمل خرد شدن استخوان زمانی که نوزاد هیولا از درون او را از هم می پاشید...می خواستم بیرون بپرم ، پله ها را ده تا یکی طی کنم و از در فرار کنم . ولی پاهایم به سنگینی آهن بودند و بدنم ازهمیشه خسته تر بود . مانند یک پیرمرد زمین گیر آهسته آهسته از پله ها پایین آمدم .روي پله ي آخر به استراحت نشستم ، تا توانم را براي بیرون رفتن از در بدست آورم .روزالی در طرف تمیز کاناپه در حالی که پشتش به من بود و براي چیزي که دورش پتو پیچیده شده و آن را دربازوهایش گرفته بود زمزمه می کرد . احتمالا صداي مرا شنیده بود که توقف کردم ، ولی مرا نادیده می گرفت ، سختگرفتار لحظات دزدي مادري اش بود . شاید حالا دیگر شاد شده بود . روزالی چیزي را که می خواست داشت و بلاهرگز نمی آمد تا آن جانور را از او بگیرد . در این فکر بودم که نکند این همان چیزي بود که بلوند شرور در تمام اینمدت انتظارش رو داشت .او شی تیره اي را در دستش نگه داشته بود و صداي مکیدن حریصانه ي قاتل کوچک در آغوش او به گوش می رسید .بوي خون در هوا پیچیده بود . خون انسان . روزالی داشت به آن غذا می داد . مسلما آن خون می خواست . چه غذايدیگري می شد به هیولایی داد که وحشیانه مادر خودش را نابود کرده بود ؟ ممکن بود خون بلا را هم خورده باشد .شاید خورده بود .هنگامی که به صداي غذا خوردن جلاد کوچک گوش می دادم نیرویم را بازیافتم .قدرت و تنفر و گرما- خون داغ به سرم هجوم آورد . می سوخت ولی هیچ چیزي را پاك نمی کرد . تصاویر داخل سرمدر اشتعال پذیر بودند ، جهنم به پا کرده بودند ولی از تخریب کردن امتناع می کردند . حس می کردم سر تا پایم بهلرزه درآمده و سعی نکردم جلوي آن را بگیرم.روزالی کاملا محو تماشاي آن جانور شده بود و اصلا به من توجه نمی کرد . حواسش به حدي پرت بود کهنمی توانست به اندازه ي کافی براي متوقف کردن من سریع باشه .سم درست می گفت . این یک خطا بود- وجود آن هیولا بر خلاف قوانین طبیعت بود . یک روح سیاه و پلید عاري ازاحساس . چیزي که حقی براي ماندن نداشت .چیزي که باید نابود می شد .در آخر به نظر می رسید که آن کشش مرا به سمت در هدایت نمی کند . حالا آن را احساس می کردم ، مرا تشویقمی کرد ، به جلو می کشید . مرا هل می داد تا کارش را تمام کنم ، تا دنیا را از پلیدي آن دور پاك کنم .روزالی بعد از مرگ آن جانور سعی می کرد مرا بکشد و من هم متقابلا می جنگیدم . مطمئن نبودم که تا قبل از آمدندیگران براي کمک وقت کافی براي کشتن او دارم یا نه . شاي د، شاید هم نه . چندان اهمیتی نمی دادم .مهم نبود اگر گرگ ها انتقام مرا می گرفتند و کالن ها را به سزاي عملشان می رساندند و عدالت را اجرا می کردند .هیچ کدام مهم نبود . به تنها چیزي که اهمیت می دادم دادستانی خودم بود . انتقام خودم . چیزي که بلا را کشته بودنمی توانست دقیقه اي بیشتر زندگی کند .اگر بلا زنده مانده بود ، به خاطر این از من متنفر می شد . احتمالا می خواست با دست هاي خودش مرا بکشد .ولی اهمیتی نمی دادم . او به کاري که با من کرد اهمیتی نداده بود - به خودش اجازه داد مثل یک حیوان کشته شود .چرا باید احساسات او را به حساب می آوردم ؟و سپس ادوارد بود . احتمالا الآن خیلی سرش بود - در تلاش براي حیات تازه بخشیدن به یک نعشه ، در انکار احمقانهاش به قدري فرو رفته بود که به نقشه هاي من گوش نمی داد .پس این شانس نصیبم نمی شد تا قولی که به او دادم را عملی کنم ، مگر اینکه - مبارزه را در برابر روزالی ، جاسپر وآلیس، سه تا به یک نفر پیروز می شدم . اما اگر هم می بردم ، فکر نمی کردم آن را در خود داشته باشم که ادوارد رابکشم .زیرا به قدر کافی دل رحم نبودم که آن کار را انجام دهم . چرا باید می گذاشتم از کاري که انجام داده بود فرار کند ؟آیا عادلانه تر - لذت بخش تر- نبود که اجازه دهم با هیچ و پوچ زندگی کند ؟تصور آن این باعث شد لبخند نصفه نیمه اي بزنم . بدون بلا . بدون وجود کسی که خودش را بکشد . و از دست دادنهر تعداد از خانواده اش که می شد با خود ببرم . به طور حتم ، از آنجایی که نمی توانستم آنها را بسوزانم ، احتمالامی توانست آنها را از نو سرهم کند . برخلاف بلا که دیگر هرگز باز نمی گشت .در این فکر بودم که آیا آن جانور هم می توانست سرهم شود ؟ شک داشتم . آن قسمتی از بلا هم بود- پسمی بایست کمی از آسیب پذیري بلا به ارث برده باشد . می توانسم صداي ضربان کوبنده ي قلب کوچک آن را بشنوم.قلب آن می تپید . قلب او نه .فقط یک لحظه گذشت تا این تصمیم ها را بگیرم.لرزش سریع تر و شدیدتر می شد . چرخیدم ، آماده می شدم تا به طرف خون آشام بلوند بپرم و و با دندان هایم موجودمرگبار را از دست او بدرم .روزالی دوباره چیزي را با جانور زمزمه کرد ، بطري فلز مانند را کنار گذاشت و جانور در هوا بلند کرد تا صورتش را بهگونه ي آن بمالد .عالی شد . این حالت براي یورش من بسیار عالی بود . به طرف جلو خم شدم و وقتی کشش به طرف قاتل بیشترمی شد ، حس کردم گرما در حال تغییر من بود - از آنچه پیش تا به حال حس کرده بودم قوي تر بود ، به قدري قويکه مرا به یاد فرمان آلفا انداخت ، انگار اگر از آن اطاعت نمی کردم مرا در هم می شکست .این بار می خواستما طاعت کنم .قاتل از پشت شانه ي روزالی به من چشم دوخت ، نگاه خیره اش از هر جانور نوزاد دیگري متمرکزتر بود .با چشم هاي گرم قهوه اي ، شکلاتی رنگ - دقیقا همان رنگی که بلا داشت .لرزشم ناگهان متوقف شد ؛ گرما در من به به جریان افتاد ، قوي تر از هر زمان دیگر ، ولی این نوع جدیدي از گرما بود- نمی سوزاند .داشت می درخشید .هنگامی که به صورت کوچک و ظریف کودك نصف خون آشام ، نصف انسان نگاه کردم همه چیز در درونم ویران شد.تمام خط هایی که مرا به زندگیم وصل می کرد به سرعت از هم جدا شده بودند ، مانند این بود که طناب هاي متصلبه بالون را از آن کنده باشند . هرچیزي که مرا تبدیل به آنچه بودم می کرد - عشقم براي دختر مرده ي طبقه ي بالا،عشقم به پدرم ، وفاداریم به گروه جدیدم ، عشقم براي دیگر برادرانم ، تنفرم از دشمنانم ، خانه ام ، اسمم ، خودم - درهمان ثانیه از من جدا شده بودند و به طرف فضا غوطه ور می شدند .جاذبه مرا رها نکرده بود . ریسمان جدیدي مرا در جایی که بودم نگه می داشت .نه یک ریسمان ، بلکه یک میلیونشان . ریسمان نه ، بلکه سیم هاي پولادین . میلیون ها سیم پولادین همگی مرا بهیک چیز متصل می کردند - به مرکزي ترین نقطه ي دنیا .حالا آن را می دیدم - اینکه چطور دنیا به دور این یک نقطه می چرخید . پیش از این هیچ گاه تناسب جهان را نظارهنکرده بودم ، ولی حالا واضح شده بود .دیگر جاذبه ي زمین مرا در جایی که ایستاده بودم بند نمی کرد .این نوزاد دختر در بازوهاي خون آشام بلوند بود که مرا اینجا نگه می داشت .رنزمه.از بالاي پله ها ، صداي جدیدي به گوش می رسید . تنها صدایی که در این لحظه ي بی پایان می توانستم احساسکنم .ضربانی آشفته ، تپشی که شدت می یافت ...یک قلب در حال تغییر .

 


پایان کتاب جیکوب

آغاز کتاب سوم:بلا
فصل نوزدهم:سوختن

محبت شخصی نعمتی است که فقط وقتی تمام دشمنانت از بین رفته اند میتوانی داشته باشی. تا آن زمان، هرکسی که
دوستش داري تنها گرویی است که جرئت ات را می مکد و قضاوت ات را خدشه دار میکند.
اورسن اسکات کارد
کتاب "امپراتوري"

مقدمه
این بار رویا نبود. صف تیره پوشان از میان مه اي که زیر قدم هاي آنها به وجود آمده بود به ما نزدیک میشدند.
با دلهره اندیشیدم "ما می میریم.". براي ارزشمند ترین کسی که از او دفاع میکردم ناامیدانه در تلاش بودم، اما حتی
اندیشیدن به این مسئله ضعفی در تمرکز بود که توان جبرانش را نداشتم.
نزدیک تر شدند. شنل هاي تیره شان با حرکت آنها موج می خوردند. میدیدم که دستهایشان به مشت هاي استخوانی
رنگ تبدیل میشدند. از هم جدا شدند تا از هر سو ما را محاصره کنند. از ما بیشتر بودند. اینجا پایان راه بود.
و بعد، مانند انفجار نور از یک فلاش، تمام صحنه شروع به تغییر کرد. اما چیزي عوض نشده بود. ولتوري ها هنوز به
سمت مان می آمدند. تشنه ي کشتن. تمام چیزي که تفاوت داشت جنبه ي نگاه من به قضیه بود. ناگهان، من تشنه
اش بودم. من می خواستم که آنها حمله کنند. دلهره ام به تشنگی خون تبدیل شد، با لبخندي روي لبهایم و غرشی از
میان دندان هاي عریان ام ، آماده حمله شدم.

درد گیج کننده اي بود.دقیقا همین. من گیج شده بودم. نمیفهمیدم. نمی توانستم از آنچه در حال رخ دادن بود سر در آورم.بدنم سعی داشت درد را پس بزند، و من دوباره و دوباره در تاریکی اي فرو می رفتم که لحظه ها و دقایق تقلا را میشکافت و رسیدن به حقیقت را دشوارتر می ساخت.تلاش کردم حقیقت و رویا را از هم جدا کنم.قسمت غیر حقیقت تاریک بود. و درد چندانی نداشت.حقیقت قرمز رنگ بود، و احساس میکردم در آن واحد از وسط به دو نیم اره شده ام، با اتوبوسی برخورد کرده ام، از یکبوکسور مشت خورده ام، زیر پاهاي گاومیش ها له و در اسید غوطه ور شده ام.حقیقت باعث چرخش و پیچش بدنم بود، در حالی که من از درد نمی توانستم حرکت کنم.حقیقت، دانستن این بود که چیزي مهم تر از همه ي این شکنجه و رنج وجود دارد، اما به خاطر نمی آوردم که آن چیزچه بود.حقیقت خیلی سریع رسیده بود.لحظه اي، همه چیز آنطور بود که باید باشد، کسانی که دوستشان داشتم اطرافم بودند. لبخند می زدند. یه جورهایی، بااینکه خیلی بعید به نظر می رسید، انگار به آنچه می خواستم رسیده بودم.و بعد یک اشتباه کوچک و نامربوط رخ داده بود.دیدم که فنجانم قل خورد، خون قرمز تیره بیرون ریخت و سفیدي را پوشاند و من به سمت فنجان خم شدم. دستهايسریع از خودم را دیدم اما بدنم به خم شدن ادامه داده بود.درون من، چیزي در جهت خلاف خم شدنم ضربه زده بود.پارگی . شکستن. درد.تاریکی پیشی گرفت و به موجی از عذاب تبدیل شد. نمی توانستم تنفس کنم. من یک بار قبلا غرق شده بودم، اما اینفرق داشت. گلویم می سوخت.تکه هاي بدنم در حال شکستن بودند. در حال گسیختن، خرد شدن.تاریکی بیشتر.این بار با برگشتن درد، صداي فریادهایی را می شنیدم."احتمالا جفت جدا شده!"چیزي تیزتر از چاقو تا اعماق وجودم را شکافت. کلمات. با وجود شکنجه معنی شان را درك می کردم. "جفت جداشده." می دانستم این به چه معنی ست. به این معنی بود که بچه درون من در حال مردن بود."بیارش بیرون!" سر ادوارد فریاد زدم. چرا این کار را نمی کرد؟ "داره میمیره. همین الان این کارو بکن.""مورفین..."او می خواست صبر کند. می خواست مسکن ها اثر کنند. درحالی که بچه من رو به مرگ بود؟!"نه همین حالا..." گلویم گرفت. نتوانستم حرفم را تمام کنم.در حالی که درد جدید سردي درون شکم ام پیچید، لکه هاي سیاه روشنی اتاق را پوشاندند. اشتباه به نظر میرسید.ناخودآگاه تلاش کردم از رحم ام محافظت کنم، از کودکم، از ادوارد جیکوب کوچکم. اما ضعیف بودم. ریه هایمدردناك بودند. اکسیژن گلویم را می سوزاند.با اینکه در فکرش بودم، درد دوباره از بین رفت. بچه ام... بچه ام... در خطر مرگ...چقدر گذشته بود؟ ثانیه ها یا دقایق؟ درد از بین رفته بود. بی حس بودم. نمی توانستم احساس کنم. هنوز نمی توانستمببینم. اما می توانستم بشنوم. دوباره هوا در ریه هایم جریان داشت."با من بمون بلا. صدامو می شنوي؟ بمون! نمی تونی ترکم کنی. ضربان قلبت رو نگه دار!"جیکوب؟ جیکوب، هنوز اینجا بود. هنوز سعی داشت نجاتم دهد.می خواستم به او بگوم البته. البته که ضربان قلبم را نگه می داشتم. مگر به هردویشان قول نداده بودم؟سعی کردم قلبم را حس کنم. سعی کردم پیدایش کنم. اما درون بدن خودم گم شده بودم. نمی توانستم چیزهایی را کهباید، حس کنم. و همه چیز در جاي اشتباه به نظر می رسید. پلک زدم و چشمانم را پیدا کردم. می توانستم نور را ببینم.دنبال نور نبودم، اما از هیچ چیز بهتر بود.همانطور که چشمانم براي عادت به نور در تلاش بودند، ادوارد زمزمه کرد: "رنزمه."رنزمه؟به لبهایم دستور حرکت دادم. حباب هاي هوا را به نجواهاي روي لبم رساندم. دستان بی حسم را مجبور به حرکتکردم: "بذار... اونو بده به من."نور روي دستهاي کریستال ادوارد رقصید. شعشعه ها با قرمزي خونی که روي صورتش بود مخلوط شده بودند. دستانشقرمزتر بودند. ادوارد بدن گرمی را به بازوانم چسباند. تقریبا انگار در آغوش من بود. بدن بچه گرم بود. به گرمی بدنجیکوب.چشمانم تمرکز کردند. ناگهان همه چیز واضح بود.رنزمه گریه نکرد اما بریده بریده و به سرعت نفس نفس زد. چشمانش باز بودند. نگاهش چنان متعجب بود که به نظرخنده دار میرسید. سر کوچک و گرد بی نقص اش با لایه اي از طره موهاي خیس و خونین پوشیده شده بود. گرديهاي چشمانش آشنا و به رنگ قهوه اي بی نظیري بودند. زیر لایه خون، صورتش رنگ پریده به نظر میرسید. البته بهجز گونه هایش که در سرخی می سوختند.چهره ي کوچکش چنان بدون نقص بود که متحیر ام می ساخت. او حتی از پدر خودش هم زیباتر بود. باور نکردنی.غیر ممکن.زمزمه کردم: "رنزمه... چه قدر زیباست."صورت بی همتایش لبخندي ناگهانی و از روي قصد زد. پشت لبهاي صورتی رنگش ردیف کاملی از دندان هاي سفیدشیري وجود داشت.سرش را به سمت سینه ي من پایین آورد و در کنار گرماي تنم پنهان شد. پوستش گرم و لطیف بود اما نه به گرمیپوست من.و سپس دوباره درد برگشت. فقط یک لحظه دردي گرم درونم پیچید. نفسم بند آمد.و بعد او ناپدید شد. کودك فرشته مانندم نبود. نمیتوانستم او را حس کنم یا ببینم.نه! می خواستم فریاد بزنم. اونو بدید به من.اما زیاده از حد ضعیف بودم. براي یک لحظه حس کردم دستانم شلنگ هاي پلاستیکی هستند، و بعد، اصلا نمیتوانستم دستانم را حس کنم. نمی توانستم خودم را حس کنم.تاریکی واضح تر از قبل چشمانم را پوشاند. مانند یک چشم بند زخیم، محکم و سریع. که نه تنها چشمانم را، بلکهوجودم را با وزن خرد کننده اي می پوشاند. مقاومت در برابرش خسته کننده بود. می دانستم تسلیم شدن آسان تر بود.که اجازه دهم تاریکی مرا پایین، پایین، پایین تر بکشد، به جایی که دیگر درد و خستگی و نگرانی و ترس وجود نداشت.اگر فقط پاي خودم در میان بود، نمیتوانستم انقدر مقاومت کنم. من فقط یک انسان بودم. با چیزي در حد نیرويانسانی. خیلی وقت بود براي هم توان شدن با ماوراي طبیعی ها تلاش میکردم. همانطور که جیکوب گفته بود.اما فقط پاي من در میان نبود.اگر انتخاب آسان را میکردم، اگر میگذاشتم تاریکی وجودم را پاك کند، آنها را می آزردم.ادوارد. ادوارد. زندگی من و ادوارد در یک نقطه به هم پیچیده بودند. اگر یکی قطع میشد، دیگري نیز از کار می افتاد.اگر او نبود، بدون او من نمیتوانستم زندگی کنم. و اگر من نبودم، او نیز نمیتوانست بدون من زندگی کند. و دنیایی بدونادوارد به نظر کاملا بی هدف می رسید. ادوارد باید زندگی می کرد.جیکوب، که بارها و بارها از من خداحافظی کرده بود ولی زمانی که به او نیاز داشتم بازگشته بود. جیکوبی که آنقدرآزرده بودمش که باید مجرم محسوب میشدم. آیا می خواستم دوباره بیازارمش؟ آن هم از بدترین نوع؟ او علی رغم همهچیز براي من مانده بود. اکنون تمام خواسته اش این بود که من نیز براي او بمانم.اما اینجا آنقدر تاریک بود که چهره ي هیچ کدامشان را نمیدیدم.هیچ چیز واقعی به نظر نمیرسید. این مسئله تسلیمنشدن را سخت تر میکرد.به مقاومت در برابر تاریکی ادامه دادم. من سعی نمیکردم دورش کنم. فقط مقاومت میکردم. فقط نمیگذاشتم مرا کاملااز بین ببرد. من یک اطلس نبودم اما این درد به بزرگی یک سیاره بود. تمام کاري که از من برمی آمد این بود که بهطور کامل از صحنه محو نشوم.این تقریبا الگوي زندگی من بود. من همیشه ضعیف تر از آن بودم که با عوامل خارج از کنترل ام روبرو شوم. بهدشمنانم حمله کنم یا شکست شان دهم. که از درد دور باشم. همیشه انسان و همیشه ضعیف بودم. تنها کاري کههمیشه موفق به انجامش شده بودم ادامه دادن بود. تحمل. زنده ماندن.میدانستم ادوارد هرکاري از او برمی آمد انجام میداد. هیچ گاه تسلیم نمیشد. من هم نمیشدم.تاریکی عدم وجود را چند سانتیمتر دور نگه داشته بودم.اما این دلیل کافی نبود. همانطور که زمان می گذشت و سانتی مترهاي من تغییر میکردند، به چیزي نیاز داشتم کهنیروي بیشتري از آن دریافت کنم.حتی نمیتوانستم چهره ادوارد را به خاطر بیاورم. نه مال جیکوب و نه مال آلیس یا رزالی یا چارلی یا رنه یا کارلایل یاازمه یا... هیچ. ترسناك بود. به این اندیشیدم که آیا خیلی دیر بود؟حس کردم در حال لغزش ام. چیزي نبود که به آن چنگ بزنم.نه! باید جان سالم به در میبردم. ادوارد به من بستگی داشت. جیکوب، چارلی، آلیس، رزالی، کارلایل، رنه، ازمه...رنزمه.و بعد، با اینکه چیزي نمیدیدم، ناگهان چیزي حس کردم. حس کردم دوباره میتوانم بازوانم را و درون بازوانم چیزيکوچک و مستحکم و خیلی خیلی گرم را حس کنم.کودکم. ضربه زننده کوچکم.من موفق شده بودم. به قدر کافی نیرومند مانده بودم تا رنزمه سالم بماند. توانسته بودم آنقدر از او مراقبت کنم تا زمانیبرسد که بدون من بتواند زندگی کند.جاي گرما در بازوان خیالی ام خیلی واقعی به نظر میرسید. محکم تر فشردم. گرما دقیقا در نقطه قرار گرفتن قلبم بود. بایادآوري خاطره دخترم، میدانستم که میتوانم تا هرزمان که بخواهم زنده بمانم.گرماي کنار قلبم حقیقی تر و حقیقی تر شد. گرم و گرم تر. داغ تر. گرمایش چنان حقیقی بود که سخت بود باور کنماینها را تصور میکنم.داغ تر.اکنون ناراحت کننده بود. زیادي داغ بود. خیلی خیلی زیادي.مانند گرفتن سمت اشتباه یک اتو بود. اولین عکس العمل ام انداختن آن چیز داغ درون بازوانم بود. اما درون بازوانمچیزي نبود. بازوان من روي سینه ام حلقه نشده بودند. آنها مانند دو چیز مرده در اطراف بدنم قرار داشتند. گرما درونمن بود.گرما رشد کرد. اوج گرفت و دوباره رشد کرد تا جایی که تمام چیزهایی که حس می کردم را پوشاند.آرزو کردم که اي کاش وقتی فرصت اش را داشتم تاریکی را می پذیرفتم. دلم میخواست دستانم را بلند کنم و سینه امرا شکافته، قلبم را بیرون بکشم. هرکاري که بتوانم از شر این شکنجه خلاص شوم. اما دستانم را حس نمیکردم. یکانگشت هم تکان نمیخورد.جیمز که پایم را زیر پایش له کرد بود، هیچ بود. آن مانند آرمیدن در تختی از پر بود. اگر میشد اکنون آن را با آغوش بازقبول میکردم. صدبار. قبول میکردم و قدرش را میدانستم.آتش داغتر شد و من می خواستم فریاد بکشم. تا التماس کنم چیزي مرا هم اکنون بکشد، قبل از اینکه لحظه اي دیگراز این درد را زندگی کنم. اما نمیتوانستم لبهایم را تکان دهم. هنوز وزنش سنگینی میکرد.فهمیدم که این تاریکی نبود که مرا پایین نگه میداشت. بلکه جسمم بود. خیلی سنگین بود و داشت مرا میان شعلههایی که از قلبم بیرون می آمدند دفن میکرد. شعله هایی که با دردي عجیب میان شانه ها و دلم میپیچیدند و تا گلویمبالا آمده، صورتم را می شستند.چرا نمی توانستم حرکت کنم؟ چرا نمی توانستم جیغ بکشم؟ این قسمتی از داستان هایی که خوانده بودم نبود.ذهن من به طرز غیر قابل تحملی خالی بود. و به محض پرسیدن سوالم پاسخ را یافتم.مورفین.گویی صدها مرگ قبل از این بود که راجع به این قضیه بحث کرده بودیم. ادوارد، کارلایل و من. ادوارد و کارلایلامیدوار بودند که مقدار کافی مسکن کمک کند درد ناشی از زهر را تحمل کنم. کارلایل این را روي امت امتحان کردهبود ولی زهر زودتر از مسکن در خون امت پخش شده و رگ ها را بسته بود. فرصتی براي پخش شدن دارو نمانده بود.من چهره ام را خونسرد نشان داده و تشکر کرده بودم و از این مسئله که ادوارد نمی توانست مغز مرا بخواند قدر دانبودم.چرا که من یک بار قبل از این مورفین و زهر را با هم در خونم داشتم و حقیقت را میدانستم. می دانستم که بی حسیناشی از مسکن، زمانی که زهر درون رگ هایم پخش شده بود، کاملا بی اثر بود. اما امکان نداشت چنین حقیقتی رابیان کنم. من حرفی نمی زدم که ادوارد را بیشتر از حالا مخالف تغییر من کند.وقتی نمی توانستم فریاد بکشم چه گونه باید به آنها می گفتم که مرا بکشند؟تمام چیزي که میخواستم مرگ بود. اینکه کاش هرگز به دنیا نمیامدم. تمام وجودم با این درد برابري نمیکرد. ارزشنداشت یک لحظه دیگر برایش زنده بمانم.بگذارید بمیرم. بگذاریم بمیرم. بگذارید بمیرم.و براي مدتی بی پایان تنها چیز موجود همین بود. شکنجه، و زجه هاي بی صداي من در حال التماس براي مرگ. چیزدیگري وجود نداشت. حتی زمان. و این باعث میشد وضعیت ابدي باشد. بدون شروع و پایان. یک لحظه ي بی پایان ازرنج و درد.تنها تغییري که رخ داد این بود که ناگهان، به طور غیر ممکنی درد دوبرابر شد. قسمت پایینی بدنم که از زمان تزریقمورفین بی حس بود، ناگهان شعله ور شده بود.سوزش بی پایان سرکش شد.میتوانست ثانیه ها یا روزها گذشته باشد. هفته ها یا سالها، اما کم کم زمان معنا پیدا کرد.سه چیز با هم اتفاق افتادند، یا از هم نشئت گرفتند و من نفهمیدم کدام اول بود: زمان شروع شد، سنگینی مورفین ازبین رفت، و من قوي تر شدم.میتوانستم حس کنم که کنترل بدنم با پشیرفت بازمیگردد و این پیشرفت اولین نشانه هاي من از گذشت زمان بود. میفهمیدم که کی انگشتان پایم را خم می کردم یا دستانم را مشت میکردم. می فهمیدم اما عکس العملی نشان ندادم.با اینکه از گرماي آتش یک ذره هم کم نشد، من موفق به یافتن ظرفیت جدیدي در خودم براي تحمل آن شدم.حساسیتی در من به وجود آمده بود که ارزش هر زبانه ي آتش درون رگ هایم را جداگانه می فهمیدم. به این نتیجهرسیدم که می توانستم فکر کنم.به خاطر آوردم که چرا نباید فریاد بکشم. دلیل اینکه به چنین درد غیر قابل تحملی دچار شده بودم را به یاد آوردم. بهیاد آوردم هرچند اکنون، غیر ممکن به نظر میرسید چیزي ارزش چنین شکنجه اي را داشته باشد.این اتفاق هم زمان با وقتی افتاد که من قسمتی از بدنم را که سنگینی از آن برداشته شده بود حس کنم. براي کسانیکه مرا می دیدند تفاوتی ایجاد نشده بود، اما براي من که فریاد ها و ناله ها را درون خودم ریخته بودم، تا کسی رانیازارند، انگار از گرفتار بودن در آتش گذشته و کنترل آتش را در دست گرفته بودم.فقط به قدر کافی نیرو داشتم تا آنجا دراز بکشم و بی حرکت منتظر زغال شدن خود بمانم.شنوایی ام واضح و واضح تر شد. و من می توانستم براي در دست داشتن زمان ضربان کوبنده و عصبانی قلبم رابشمارم.می توانستم نفس هاي بی عمقی که از لابلاي دندان هایم بیرون می آمد را بشمارم.می توانستم نفس هاي منظم و آرام کسی دیگر در نزدیکی را بشمارم. اینها آرامتر بودند، پس روي آنها تمرکز کردم.سرعت کم آنها به معنی گذشت بیشتر زمان بود. این نفس ها مرا به لحظات سوزان پایان نزدیک می کردند.افزایش نیروي من ادامه داشت. صداهاي جدیدي شنیده می شدند. من گوش دادم.صداي قدم هایی سبک و گردش هوا توسط باز و بسته شدن در به گوش رسید. قدم ها نزدیک شدند و من فشاري دورمچ دستانم حس کردم. سردي انگشتان را نمی فهمیدم. آتش درونم خاطره سرما را از بین می برد."هنوز تغییري نکرده؟""هیچی."نفس ضعیفی را روي پوستم حس کردم."بوي مورفین باقی نمونده.""میدونم.""بلا، صدامو میشنوي؟"میدانستم اگر قفل دندانهایم را باز کنم، کنترلم را از دست خواهم داد. فریاد و داد و بیداد به راه خواهم انداخت. اگرچشمانم را باز می کردم، اگر کوچکترین کاري انجام میدادم، حتی یک انگشت را تکان میدادم، به معناي پایان کنترلمبود."بلا؟ بلا. عشق؟ می تونی چشماتو باز کنی؟ می تونی دستم رو فشار بدي؟"جواب دادن به او با حالتی که در صدایش وجود داشت سخت بود. اما من فلج باقی ماندم. می دانستم که عذاب درونصدایش در مقایسه با آنچه می توانست باشد، چیزي نبود. الان او فقط می ترسید که نکند من در عذاب باشم."شاید کارلایل... شاید من دیر انجامش داده باشم." صدایش خفه بود و روي کلمه دیر شکست.تصمیم ام براي لحظه اي متزلزل شد."به صداي قلبش گوش بده ادوارد. از مال امت هم قوي تره. تا به حال چیزي به این حیاتی به گوشم نخورده. اونحالش خوب میشه."آره. من باید آرام می ماندم. کارلایل اطمینان لازم را به ادوارد میداد. لازم نبود او با من زجر بکشد."و ... و ستون فقراتش؟""صدمات بدنش بدتر از مال ازمه نبودن. زهر تمام زخم هاي ازمه رو خوب کرد.""اما اون خیلی بی حرکته. حتما جایی رو اشتباه کردم.""نه ادوارد. تو همه ي کارهاي منو انجام دادي و حتی بیشتر. من مطمئن نیستم که من چنین پافشاري اي که توداشتی رو داشته باشم تا نجاتش بدم. انقدر خودتو سرزنش نکن. بلا حالش خوب میشه."یک زمزمه ي شکسته: "حتما در عذابه."زمزمه اي دیگر: "بلا. من دوستت دارم. متاسفم."چقدر دلم می خواست جوابش را بدهم. اما نمی خواستم دردش را بیشتر کنم. نه زمانی که قدرت کنترل خودم را داشتم.در خلال همه ي اینها، آتش به سوزاندن من ادامه داد. اما اکنون فضاي خالی درون ذهنم زیاد شده بود. جا براي تفکردر مورد مکالمه آنها وجود داشت. فضا براي یاد آوري آنچه رخ داده بود. فضا براي نگریستن به آینده. اما بیشترین فضاهنوز به عذاب کشیدن من اختصاص داشت.هم چنین فضا براي نگرانی.کودکم کجا بود؟ چرا کنار من نبود؟ چرا در مورد او با هم صحبت نمیکردند؟ادوارد به سوالی ناگفته پاسخ داد: "نه من اینجا میمونم. خودشون حل اش میکنند."کارلایل پاسخ داد: "موقعیت جالبیه. منو باش که فکر می کردم دیگه همه جورش رو دیدم!""من بعدا در موردش فکر میکنم. ما بعدا در موردش فکر میکنیم." چیزي کف دستانم را فشرد."مطمئنم که بین خودمون پنج نفر میتونیم از خونریزي جلوگیري کنیم."ادوارد آهی کشید: "نمی دونم طرف کیو بگیرم. دوست دارم هردو رو تنبیه کنم. ولش کن."کارلایل اندیشید: "به نظرت بلا طرف کدومو میگیره؟"یک خنده ي خفه و آرام: "مطمئنم که از عکس العملش سورپرایز میشم. همیشه همینطوره."قدم هاي کارلایل دوباره ناپدید شدند و من ناراحت بودم که توضیح بیشتري ندادند. آیا فقط براي آزار من این طوررمزي صحبت میکردند؟براي دانستن زمان به شمردن نفس هاي ادوارد برگشتم.ده هزار و نهصد و چهل و سه نفس بعد، قدم هاي جدید وارد اتاق شدند. سبک تر. موزون تر.جالب بود که می توانستم تفاوت زمانی بین قدم هاي مختلفی که تا به حال نشنیده بودم را حس کنم.ادوارد پرسید: "چقدر مونده؟"آلیس گفت: "زیاد طول نمیکشه. میبینی چقدر واضح شده؟ الان تو ذهنم خیلی بهتر میبینمش.""هنوز یه کم ناراحتی؟"آلیس غر زد: "آره. مرسی که یادم انداختی. تو هم اگه بودي اعصابت خورد میشد. اگه می فهمیدي که طبیعت خودتدست و پات رو بسته. من خون آشام ها رو خیلی خوب میبینم چون خودم خون آشامم. آدم ها رو میبینم چون یه زمانیآدم بودم. اما این موجودها با نژاد عجیب و غریب شون رو نمیبینم چون تجربه اش نکردم. اه.""آلیس تمرکز کن."سکوتی طولانی ایجاد شد. و بعد ادوارد آهی کشید. صداي جدیدي بود. خوشحال تر.ادوارد زمزمه کرد: "اون واقعا حالش خوب میشه.""معلومه که خوب میشه.""دو روز پیش انقدر مطمئن نبودي.""دو روز پیش نمی تونستم درست ببینمش. اما الان مثل آب خوردنه.""می تونی تمرکز کنی رو زمان؟ بهم یه حدس بدي؟"آلیس آهی کشید. "چقدر عجولی. یه لحظه صبر کن."نفس هاي آرام.صداي ادوارد روشن تر بود: "ممنونم آلیس."چه قدر دیگر؟ ممکن بود به خاطر من هم که شده بلند بگویند؟ آیا این خواسته زیادي بود؟ چند ثانیه دیگر من بهسوختن ادامه میدادم؟ ده هزار؟ بیست؟ بیشتر از آن؟"اون خیلی زیبا میشه."ادوارد به آرامی غر زد: "همیشه زیبا بود."آلیس غرولند کرد: "میدونی منظورم چیه. نگاش کن!"ادوارد جوابی نداد اما حرف هاي آلیس باعث شد حس اینکه شبیه یک زغال شده بودم از بین برود. به نظرم تا کنونباید یک مشت استخوان سوخته از من باقی مانده باشد. تک تک سلول هایم به خاکستر رسیده بودند.وقتی آلیس بیرون رفت، صداي باد ملایم بیرون خانه را شنیدم. من می توانستم همه چیز را بشنوم.طبقه پایین کسی مشغول دیدن بازي فوتبال بود. تیم مارین دو امتیاز جلو بود.شنیدم رزالی سر کسی جیغ زد: "نوبت منه." و غرش کمی در جوابش شنید.امت اخطار داد: "آروم."کسی هیس کرد.بیشتر گوش فرا دادم. اما فقط صداي بازي فوتبال میامد. دوباره به شمردن نفس هاي ادوارد ادامه دادم.بیست و یک هزار و نهصد و هفده و نیم ثانیه بعد، نوع درد عوض شد.قسمت خوب این بود که از انگشتان دست و پایم شروع به خروج کرد. به آرامی. اما حداقل در حال انجام تغییري بود.همین بود. درد داشت از بین میرفت.قسمت بد این بود که آتش درون گلویم دیگر فقط گلویم را نمیسوزاند. اکنون گلویم خشک خشک بود. تشنه بودم.تشنگی سوزنده.همچنین یک قسمت بد دیگر: آتش درون قلبم شدید تر شده بود.چه طور چنین چیزي ممکن بود؟تپش قلبم نیز سریعتر شد. اوج گرفت و بعد ریتم جدیدي پیدا کرد.ادوارد با صداي آرام ولی واضحی صدا زد: "کارلایل." می دانستم کارلایل اگر درون یا نزدیک خانه باشد میشنود.آتش از کف دستهایم خارج شد و آنها را خنک و بی درد رها کرد. اما به قلبم نزدیک تر شد.ادوارد به آنها گفت: "گوش کنید."بلندترین صداي اتاق صداي قلب من بود که با ریتم آتش به سرعت می تپید.کارلایل گفت: "دیگه داره تموم میشه."احساس خوبی که با حرف کارلایل پیدا کرده بودم توسط درد سوزان قلبم از بین رفت.مچ دستانم و پاهایم کاملا بی درد بودند. آتش درونشان به کلی از بین رفته بود.آلیس با اشتیاق موافقت کرد: "نزدیکه. میرم به بقیه بگم. آیا باید به رزالی بگم که...""آره. بچه رو دور نگه دارید"چی؟ نه. نه! منظورش چی بود که بچه منو دور نگه دارید؟ با خودش چه فکري می کرد؟دستی انگشتان سرکش مرا فشرد: "بلا؟ بلا، عشق؟"آیا می توانستم بدون فریاد پاسخش را بدهم؟ لحظه اي به آن فکر کردم. و بعد آتش داغ تر از قبل درون سینه ام خزید.از آرنج ها و زانوانم بیرون رفت. بهتر بود امتحان نکنم.آلیس بی قرار گفت: "میرم بقیه رو بیارم." با رفتنش صداي باد حرکتش را شنیدم.و بعد... اوه!ضربان قلبم شدت گرفت و مانند پره هاي هلیکوپتر به چرخش ادامه داد. به نظر میرسید می خواست قفسه سینه ام رابشکند. درد از اعضاي بدنم جمع شده بود و دردناك ترینش را درون قلبم ساخته بود. قدرتش براي میخکوب کردن منکافی بود. میتوانست تمرکز قدرتمند مرا از بین ببرد. پشتم تیر کشید. خم شد. گویی آتش مرا از قلبم گرفته بودم و بالامیکشید.درونم نزاعی به وجود آمده بود. قلبم در مقابل آتش مقاومت میکرد و هردو در حال باخت بودند. آتشی که تمام وجودمرا به اختیار خود درآورد، در حال نابودي بود. قلبم دوبار تپید و بعد یک بار دیگر به آرامی زد.دیگر صدایی نبود. نفس کشیدن نبود. حتی من نیز نفس نمیکشیدم.براي لحظه اي، فقدان درد تنها چیزي بود که می توانستم بفهمم.و بعد من چشمانم را باز کردم و با تعجب به بالا خیره شدمپایان فصل 19فصل بیستم:تازههمه چیز بسیار شفاف بودواضح.مشخص.چراغ تابان بالاي سر همچنان به طرز کورکننده اي روشن بود , و با این حال من میتوانستم به سادگی رشته هايدرخشان فیبر داخل لامپ چراغ را بینم. من میتوانستم تک تک رنگهاي رنگین کمان را در نور سفید ببینم و درست درلبه ي طیف رنگ, رنگ هشتمی که هیچ نامی براي آن نداشتم.در پشت چراغ , میتوانستم تک تک خرده هاي چوب را در سقف چوبی تیره ي بالاي سر, تشخیص دهم.در جلوي آنمیتوانستم گرده هاي خاك را در هوا ببینم , چه سمتهاي روشن شده با نور و چه سمت هاي تاریک و تیره, متفاوت وجدا از هم. آنها همچون سیاره هاي کوچک میچرخیدند , به دور هم در یک رقص آسمانی حرکت میکردند.غبار انقدر زیبا بود که نفسی به تعجب فرو بردم. هوا سوت کشان از گلویم پایین رفت و گرد ها را به چرخشی گردباديواداشت. این عمل اشتباه و متفاوت به نظر میرسید. من متوجه این قضیه شدم و فهمیدم که مشکل از آنجاست کههیچ حس آسودگی اي به دنبال آن عمل نبود. من به هوا احتیاجی نداشتم. ریه هایم در انتظار آن نبودند. آنها در برابراین هجوم بی تفاوت بودند.به هوا احتیاجی نداشتم اما از آن خوشم می آمد. در آن, میتوانستم اتاق اطرافم را مزه کنم_ ذره هاي دوست داشتنیغبار و آمیزه ي هواي ساکن در حال آمیختن با جریان هواي کمی خنک تر فضاي باز را , بچشم. رایحه ي شادابابریشم را مزه کنم.مزه ي جز کوچکی از چیزي گرم و خواستنی را تجربه کنم, چیزي که باید نمناك میبود اما نبود... آنبو, با اینکه توسط ذره اي از کلر و بخار آمونیاك آلوده شده بود, گلوي من را به سوزش خشکی انداخت, اکوي ضعیفیاز سوزش زهر. و بیشتر از همه, من میتوانستم بویی تقریبا شبیه به عسل, یاس بنفش و طعم خورشید گرفته اي بود راحس کنم که قوي ترین بود, نزدیک ترین به من.صداي دیگران را که دوباره با نفس کشیدن من نفس میکشیدند را شنیدم. نفس هاي آنان آمیخته بود با بویی از عسل,یاس بنفش, و نور آفتاب, که طعم هاي جدیدي میساختنند. دارچین, گل سنبل, گلابی, آب دریا, نان در حال پخت,صنوبر, وانیل, چرم, سیب, خزه, عطر سنبل, شکلات... یک جین تشبیهات متفاوتی را در ذهنم زیر و رو کردم اما هیچکدام دقیقا مناسب نبودند. خیلی شیرین و دوست داشتنی.تلویزیون طبقه ي پایین بی صدا شده بود و من صداي جا بجایی وزن کسی را شاید رزالی , در طبقه ي اول شنیدم.من همچنین صداي ضعیف ریتم تاد تادي که کسی با عصبانیت موزون با بیت آن فریاد میزد را شنیدم.آهنگ رپ؟ منبراي لحظه اي گیج شدم و سپس صدا محو شد مثل یک ماشین در حال گذر با پنجره هاي پایین کشیده.در یک لحظه, متوجه شدم که این میتواند دقیقا درست باشد. آیا میتوانستم تمام راه تا آزاد راه را بشنوم؟من متوجه نشدم که کسی دستم را نگه داشته است تا زمانی که هر کسی که بود با آرامی آن را فشرد. همانند قبل تادردم را پنهان کند, بدنم دوباره با تعجب قفل شد. این لمسی نبود که انتظار آن را داشتم.آن پوست کاملا صاف بود امابا دمایی غلط. نه سرد.بعد از خشک زدن من از تعجب, بدنم به لمس نا آشنا به گونه اي جواب داد که مرا بیشتر شکه کرد.هوا با صداي هیسی از گلویم با آمد و از لاي دندانهاي به هم قفل شده ام با صداي ضعیف و تهدید کننده اي مثل گلهاي زنبور بیرون زد. قبل از آنکه صدا بیرون بیاید عضلاتم منقبض و گرد شدند و از نا آشنا فاصله گرفتند.پشتم درچرخشی آنچنان سریع به حرکت افتاد که باید اتاق را تبدیل به لکه ي تیره ي نا مفهومی میکرد اما نکرد. من تمام ذرههاي غبار , همه ي تراشه هاي دیوار چوبی را میدیدم, همه ي ذره هاي جزیی میکروسکوپی نا معلوم را در حالی کهچشمانم از آنها رد میشد میدیدم.بنابراین زمانی که خودم را در گوشه ي دیوار به حالت تدافعی قوز کرده یافتم ,در حدود یک شصتم ثانیه ي بعد, فهمیدهبودم که چه چیزي مرا از جا پرانده بود و اینکه بیش از حد واکنش نشان داده بودم.آه. البته. ادوارد دیگر براي من سرد نبود. ما حالا دیگر یک دما بودیم.من حالتم را براي یک هشتم ثانیه ي دیگر نگه داشتم و به صحنه ي مقابلم عادت کردم.ادوارد بر روي میز عمل, که کوره ي آدم سوزي من بود, خم شده, تکیه کرده بود . دستش به طرف من دراز شده بود وحالتش نگران بود.صورت ادوارد مهمترین چیز بود, اما دید ثانویم محض اطمینان چیزهاي دیگر را هم در نظر میگرفت. غریضه اي برايدفاع به راه افتاده بود و من به طور اتوماتیک به دنبال هر گونه نشانه اي از خطر بودم.خانواده ي خون آشام من با امت و جاسپر در جلو , محتاطانه در کنار دیوار دورتر کنار در منتظر بودند. انگار که خطريبود. مجراي بینیم, در جستجوي تهدید به سوزش افتاد. من نمیتوانستم بوي چیز غیر عادي اي را بشنوم. بوي ضعیفچیزي خوشمزه اما با مواد شیمیایی تند آلوده شده, گلویم را دوباره به خارش انداخت, و آغاز به درد کردن و سوختنکرد.آلیس داشت دزدکی از دور آرنج جاسپر با لبخند وسیعی سرك میکشید. نور روي دندانهایش میدرخشید , یک رنگینکمان هشت رنگ دیگر.آن لبخند مرا مطمئن ساخت و سپس قطعات پازل در کنار هم قرار گرفتند. جاسپر و امت جلو بودند تا از دیگرانهمانگونه که من حدس زده بودم محافظت کنند. چیزي که من سریع نگرفته بودم این بود که خطر من بودم.همه ي اینها یک کار اضافه برسازمان بود. بخش اعظم ذهن و حسهایم هنوز بر روي صورت ادوارد متمرکز بود.من هرگز قبل از این ثانیه آن را ندیده بودم.چندین بار من به ادوارد خیره شده بودم و از زیباییش به حیرت افتاده بودم؟ چندین ساعت , روز , هفته از زندگیم راصرف رویا پردازي چیزي کرده بودم که من آن زمان آن را کمال میپنداشتم.من فکر میکردم که صورت او را بهتر ازصورت خودم میشناختم. من فکر میکردم که این تنها چیز مطمئن فیزیکی ام در تمام دنیایم بود . بی عیب بودن چهرهي ادوارد.من میتوانستم به سادگی کور بوده باشم.براي اولین بار با برداشته شدن سایه هاي نیمه تاریک و ضعف محدود کننده ي بشریت , صورت او را دیدم. نفسی فروبردم و سپس با کلمات, نا توان از پیدا کردن لغات درست, به تقلا افتادم. من به کلمات بهتري احتیاج داشتم.اینجا بود که, بخش دیگري از توجهم بر این متمرکز بود که اینجا هیچ خطر دیگري جداي از خودم نبود و به طرزاتوماتیکی قوزم را صاف کردم. تقریبا یک ثانیه از زمینی که روي میز بودم گذشته بود.من به طور لحظه اي با طریقه ي حرکت بدنم مشغول بودم. در وهله اي که صاف ایستادن را در نظر گرفته بودم پیشاز این صاف شده بودم. هیچ لحظه اي از زمان طول نکشید تا این حرکت انجام شود. تغییر ناگهانی بود.تقریبا انگار کهاصلا حرکتی نبود.من به زل زدن به صورت ادوارد ادامه دادم. دوباره بی حرکت.او به آرامی میز را دور زد. هر قدم نزدیک به نصف ثانیه زمان میبرد. هر قدم به طرز مواج گونه اي سرازیر میشد,همانند آب رودخانه اي که از روي سنگهاي صیقلی میگذشت. دستش همچنان دراز شده بود.من وقار پیشرفتنش را تماشا کردم. با چشمان جدیدم تمامش را جذب کردم.او با صداي آرام و آرامش دهنده اي گفت: بلا؟ اما نگرانی در صدایش اسمم رابا لایه اي از تنش در بر گرفت.من همانطور که در لایه هاي مختلف صداي مخملینش گم شده بودم, نمیتوانستم سریعا جواب دهم. آن والاترینسمفونی بود. سمفونی اي با یک ساز, سازي ژرف تر از هر ساز دیگري که توسط بشر ساختهشده.بلا؟ عشقم؟ من متاسفم. میدونم که گیج کننده است. اما تو حالت خوبه. همه چیز خوبه.همه چیز؟ ذهنم به گردش افتاد و اخرین ساعت بشر بودنم رسید. پیشاپیش این خاطره هم نیمه تاریک به نظر میرسید,مثل اینکه از میان یک حجاب کلفت تاریک نگاه میکردم. چون چشمان انسانیم نیمه کور بودند. همه چیز بسیار مهآلود بود.وقتی او گفت همه چیز خوب بود, آن شامل رنزمه هم میشد؟ او کجا بود؟ با رزالی؟ من سعی کردم که صورت او را بهخاطر بیاورم. میدانستم که او زیبا بود. اما بسیار آزار دهنده بود که سعی کنم از میان خاطرات انسانیم ببینم. صورت او درزیر حجاب تاریکی قرار داشت. خیلی کم روشن شده بود...جیکوب چطور ؟ او خوب بود؟ آیا بهترین دوست من که مدت طولانی اي رنج کشیده بود الان از من متنفر بود؟ آیا اوبه گروه سم بازگشته بود؟ سث و لی هم همینطور؟آیا کالن ها در امان بودند یا تغییر فرم من آتش جنگ با گروه گرگینه ها را افروخته بود؟ آیا تضمین کلی ادواد همه يآنها را شامل میشد؟ یا او فقط سعی در آرام کردن من داشت؟و چارلی؟ من الان باید به او چه میگفتم؟ او باید زمانی که من میسوختم تماس گرفته باشد. آنها به او چه گفته بودند؟او فکر میکرد چه بلایی سر من آمده است؟همانطور که من براي ثانیه اي مکث کردم تا تصمیم بگیرم کدام سوال را اول بپرسم, ادوارد به طور آزمایشی نزدیکشد و با نوك انگشتانش گونه هایم را لمس کرد. صاف چون ساتن. نرم چون پر. و حالا دقیقا هم دماي پوست من.انگار که لمس او سطح زیرین پوست من را نوازش میکرد. دقیقا در میان استخوانهاي صورتم.آن احساس مورمورانه ومثل برق گرفتگی بود , استخوانهایم را تکان میداد و ازستون فقراتم پاییم میرفت.و شکمم را به لرزه می انداخت.صبر کن! من باه این فکر افتادم در حالی که لرزش به کشش تبدیل میشد که آیا من نباید این را از دست میدادم؟ آیا ازدست دادن این حس بخشی از معامله نبود؟من من یک خون آشام تازه متولد بودم. درد سوزناك خشک در گلویم اثباتی بر این امر بود. و من میدانستم که تازهمتولد بودن چه چیزهایی را شامل میشود. احساسات انسانی و کشش ها و خواستن ها بعدا به شکلی به من باز خواهندگشت. ولی من قبول کرده بودم که من نمیتوانستم آنها را در آغاز حس کنم. فقط تشنگی. آن قرار و عهد ما بود. بهايآن. که من پذیرفته بودم که بپردازم.اما همانطور که دست ادوارد به دور نقش صورن من چون فلز پوشیده با ساتن شکل میگرفت ,میل و آرزو در رگهايخشکیده ي من شعله میکشید ,در حالی که از جمجمه تا سر انگشتان پایم به آواز درآمده بود.او یکی از ابروان بی نظیرش را بالا برد در حالی که منتظر من بود تا صحبت کنم.من بازوانم را به دور او انداختم.دوباره, انگار هیچ حرکتی در کار نبود. یک لحظه من صاف و ساکن چون یک مجسمه ایستادم و در همان وهله او درمیان بازوان من بود.گرم, یا لااقل این احساس من بود. همراه با بوي شیرین خوشمزه که من هیچگاه قادر به واقعا در بر گرفتن آن بااحساسات کند انسانیم نبودم, اما او 100 درصد ادوارد بود. من صورتم را به سینه ي صاف او چسباندم.و سپس او وزنش را به طرز ناخوشایندي جا به جا کرد. و از آغوش من خودش را عقب کشید. من به صورت اودر حالیکه سردرگم و ترسیده از رد شدنم بودم, خیره شدم .امممممم......مراقب باش بلا...آي!من بازوانم را به سرعت عقب کشیدم و آنها را به همان سرعتی که فهمیدم, در پشتم بستم. من خیلی قوي بودم.گفتم:اوپس.......او لبخندي را زد که باعث میشد قبلم از حرکت بایستد اگر همچنان میتپید.نترس, عشقم . او این را در حالی گفت که دستش را بالا می آورد تا لبهایم را که از ترس نیمه باز شده بودند, لمس کند. تو فقط یه ذره از من قوي تري اونم زودگذره.سگرمه هایم در هم رفت. این را هم قبلا میدانستم. اما این بیش از بقیهی قسمتهاي این لحظه تا ابد مجازي, غیرواقعی به نظر میرسید. من قوي تر از ادوارد بودم. من باعث میشدم او آي بگوید.دست او دوباره صورت من را نوازش کرد و من تمام پریشانی ام را در حالی که موج دیگري از میل و آرزو بدن بیحرکتم را تکان میداد, فراموش کردم.این احساسات آن چنان قوي تر از آن چیزي بودند که من به آن عادت داشتم که بر خلاف فضاي اضافی در سرم,بسیار سخت بود تا رشته اي از افکارم را دنبال کنم . هر حس جدیدي من را غوطه ور میکرد.من یکی از گفته هايادوارد را, در حالی که صدایش در ذهنم در مقایسه با وضوح موسیقی روشنی که هم اکنون میشنیدم سایه ي ضعیفیبود, به یاد آودم که میگفت که نوع او , نوع ما , به راحتی حواسشان پرت میشد . من حالا میفهمیدم چرا.من تلاش متمرکزي کردم تا تمرکز کنم. چیزي بود که من نیاز به گفتن آن داشتم. مهم ترین چیزخیلی با احتیاط, آنقدر با احتیاط که حرکت واقعا قابل تشخیص بود, دست راستم را از پشتم بیرون آوردم و دستم را بالابردم تا گونه هایش را لمس کنم.امتنا کردم از اینکه به خودم اجازه دهم تا با رنگ پریده ي دستم یا ابریشم نرم پوستاو یا انرزي عظیمی که در نوك انگشتانم بود گیج شوم.به چشمان او خیره شدم و صداي خودم را باي اولین بار شنیدم.گفتم:دوست دارم. ولی بیشتر به آواز خواندن شبیه بود. صدایم زنگ میزد و موج دار بود, مثل یک زنگ.لبخند او در جواب مرا بیش از زمانی که انسان بودم خیره کرد. من میتوانستم آن را حالا واقعا ببینم.او به من گفت:همانطور که من تو رو دوست دارم.او صورت مرا بین دستانش گرفت و چهره اش را به من نزدیک کرد , به اندازه ي کافی آرام تا به من یادآوري کند کهمراقب باشم. مرا بوسید,در آغاز مثل یک زمزمه , و سپس ناگهان قوي تر , محکم تر. من سعی کردم که به یاد آورم تابا او ملایم باشم اما واقعا کار سختی بود که چیزي را در هجوم شور و احساس به یاد آوري. آنقدر سخت که نمیتوانیهیچ فکرمنسجمی را شکل دهی.انگار که او هرگز مرا نبوسیده بود. انگار که این اولین بوسه ي ما بود. و حقیقتا, او هرگز مرا اینگونه نبوسیده بود.این تقریبا باعث شده بود که احساس گناه کنم. مطمئنا من در حال نقض عهد و قرارداد بودم. به من نباید اجازه دادهمیشد که این را هم داشته باشم.اگرچه من به اکسیژن احتیاج نداشتم اما نفسهایم بخه شماره افتادند. به اندازه ي همان زمانی که در آتش میسوختم تندمیزدند. این نوع دیگري از آتش بود.کسی گلویش را صاف کرد. امت. من در آن واحد صداي عمیق او را که هم شوخی میکرد و هم اذیت شده بود راشناختم.فراموش کرده بودم که تنها نیستیم.و سپس متوجه شدم که طوري که من الان به دور ادوارد حلقه زده بودم برايحضور در جمع مودبانه نبود.خجالت زده, من دوباره در یک حرکت ناگهانی یک نیم قدم به عقب ورداشتم.ادوارد با دهان بسته خندید و با من قدم برداشت, در حالی که بازوانش را دور کمر من سفت نگه داشته بود. چهره اشمیدرخشید, انگار که شعله اي سفید در پشت پوست الماسی اش می سوخت.من نفس غیر ضروري اي کشیدم تا خودم را جمع و جور کنم.چقدر این بوسه متفاوت بود! من حالت چهره اش را خواندم در حالی که خاطرات نامعلوم انسانیم را با این احساس واضحو قوي و شدید مقایسه میکردم. او کمی از خود راضی به نظر میرسید.من او را با صداي آوازگونه ام در حالی که چشمانم را کمی باریک میکردم , متهم کردم: تو خیلی چیزها رو رو نکردهبودي!او خندید. در حالی که از او آسودگی ساطع میشد که همه چیز تمام شده بود. ترس, درد, بلاتکلیفی ها, انتظار, همه ياینها دیگر پشت سر ما بودند.او به من یادآوري کرد: اون موقع یه جورایی لازم بود. حالا نوبته توئه که منو نشکنی. او دوباره خندید.در حالی که به آن فکر میکردم اخم کردم. و سپس ادوارد تنها کسی نبود که میخندید.کارلایل از پشت امت بیرون آمد و به سرعت به سمت من آمد. چشمهایش تنها کمی محتاط بودند. اما جاسپر پشت اوحرکت میکرد. من چهره ي کارلایل را هم هرگز قبلا ندیده بودم, نه واقعا. من نیاز سریع و عجیبی به پلک زدن داشتم.مثل اینکه به خورشید خیره شده بودم.کارلایل پرسید:چه حسی داري بلا؟من براي شصت چهارم ثانیه فکر کردم .غوطه ور و سردرگم. خیلی چیز هست... صدایم به آرامی محو شد در حالی که دوباره به تون زنگ مانند صدایم گوشمیکردم.آره میتونه خیلی گیج کننده باشه.به علامت تایید سري به سرعت تکان دادم.اما یه جورایی مثل خودم حس میکنم. توقع اینو نداشتم.بازوان ادوارد به آرامی دور کمر من فشار آوردند. او زمزمه کرد: گفته بودم بهت که.کارلایل در فکر و شگفت بود: تو تقریبا کنترل شده اي. بیشتر از اون چیزي که من توقعش رو داشتم حتی با زمانی کهصرف آماده کردن ذهنی خودت براي این کردي.من راجع به تغییرات ناگهانی و وحشیانه ي حالتم و سختی تمرکز کردن, فکر کردم و زمزمه کردم: زیاد راجع بهشمطمئن نیستم.او سرش را با جدیت به نشانه ي موافقت تکان داد و سپس چشمان جواهري اش با علاقه درخشیدند.به نظر میاد ما ایندفعه کار درستی با مورفین کردیم . بگو بهم ببینم, چی از پروسه ي تغییر شکل یادت میاد؟مکث کردم در حالی که شدیدا آگاه از نفسهاي ادوارد که گونه ام را نوازش میکرد در حالی که جریان هاي الکتریکی ازطریق پوستم به من وارد میکرد, بودم .همه چی قبلا خیلی مه آلود بود . یادمه بچه نمیتونست نفس بکشه...من به ادوارد در حالی که براي لحظه اي با یادآوري آن خاطره نگران شده بودم, نگاه کردم.او در حالی که درخششی که هرگز قبلا در چشمانش ندیده بودم را داشت, قول داد:رنزمه سالم و سرحالهاو اسمش را با اشتیاق کمتري گفت. یک حرمت. به طریقی که عابدان درباره ي خدایانشان حرف می زنند.بعد از اون چی یادته؟روي حالت بلافم تمرکز کردم. من هرگز دروغگوي خوبی نبودم.خیلی به یا آوردنش سخته. قبلا خیلی تاریک بود. و بعدشم من چشمامو باز کردم و میتونستم همه چیو ببینم.کارلایا نفسی کشید. چشمانش برقی زدند:فوق العاده ست.غم و غصه مرا در بر گرفت. انتظار داشتم هر لحظه گرما به گونه هایم هجوم آورد و رازم را برملا کند. و سپس به یاآوردم که من هرگز دوباره سرخ نمیشوم. من نمیخواستم به دروغ گفتن ادامه دهم . چون ممکن بود اشتباه کنم. و مننمیخواستم راجع به سوختن فکر کنم. بر خلاف خاطرات انسانیم, آن بخش کاملا واضح بود و فهمیدم که میتوانم آن رابا دقت زیادي به یاد آورم.کارلایل سریعا معذرت خواهی کرد: من خیلی متاسفم بلا. البته که تشنگیت الان باید خیلی ناراحت کنده باشه. اینبحث باشه براي بعد.تا زمانی که او ذکر نکرده بود تشنگی غیر قابل کنترل نبود. جاي خیلی زیادي در سرم بود. قسمت جدایی از مغزمحساب سوزش گلویم را داشت , تقریبا مثل یک واکنش. به طریقی که مغز قدیمی ام تنفس و پلک زدن را کنترلمیکرد.اما فرض کارلایل سوزش را به جلوي ذهنم آورد. ناگهان, درد خشک تمام چیزي بود که میتوانستم راجع به آن فکرکنم. و هر چه بیشتر راجع به آن فکر میکردم بیشتر اذیت میکرد. دستم بالا رفت تا دور گلویم را بگیرد. انگار کهمیتوانستم شعله ها را از بیرون ملایم تر کنم. پوست گردنم در زیر انگشتانم عجیب به نظر میرسیدند. خیلی صاف و یکجورایی نرم. اگر چه به سختی سنگ هم بود.ادوارد بازوانش را انداخت و دست دیگرم را گرفت و با ملایمت کشید.بیا بریم شکار بلا.چشمانم گرد شدند و درد خودش را عقب میکشید و جایش را به شکه اي میداد.من؟ شکار؟ با ادوارد؟ ولی چطور؟ نمیدونستم چی کار کنم.او هشدار را در حالیت چهره ام خواند و لبخند تشویق و ترغیب کننده اي به من زد.خیلی آسونه عشقم.غریزي. نگران نباش نشونت میدم.وقتی حرکت نکردم آن لبخند کجش را زد و ابروهایش را بالا برد.من فکر میکردم که تو همیشه میخواستی من رو در حال شکار ببینیمن از شوخی او خندیدم ( بخشی از من با تعجب به صداي طنین زنگی متناوب گوش داد) در حالی که حرفش من را بهیاد مکالمه هاي مه الود انسانی انداخت. و بعد یک ثانیه ي تمام طول کشید تا همه ي اولین روزهاي با ادوارد را ,شروع راستین زندگی ام را , در ذهنم مرور کنم تا هرگز آنها را فراموش نکنم. من هرگز انتظار نداشتم که آنقدر یادآورياش ناراحت کننده باشد. انگار که تلاش میکردم با چشمان نیمه باز از لاي آبگل آلود ببینم. از تجربیات رزالی میدانستمکه اگر درباره ي خاطرات انسانی ام به اندازه ي کافی فکر کنم در طول زمان آنها را از دست نمیدادم. من نمیخواستمدقیقه اي از زمانی را که با ادوارد گذرانده بودم را فراموش کنم, حتی حالا, هنگامی ابدیت در مقابل ما گشوده شدهاست. من باید مطمئن میشدم که ذهن خطا ناپذیر خون آشامی من با آن خاطرات انسانی میچسبد.ادوارد پرسید:بریم؟او جلوي آمد تا دستی را هنوز دور گردنم بود را بگیرد. انگشتانش گلویم را نرم کرد.با صداي ضعیفی اضافه کرد:نمیخوام که اذیت بشی. چیزي که من قبلا قادر به شنیدن آن نبودم.از روي عادت هاي انسانی به جا مونده گفتم: خوبم . اول صبر کن.خیلی چیزها بود. من هرگز به سوالاتم نرسیده بودم. چسزهاي مهم تري از درد وجود داشتند.حالا کارلایل بود که صحبت کرد: بله؟من میخوام ببینمش . رنزمه رو.به طرز عجیبی سخت بود تا اسمش را بگویم. دخترم. این کلمات حتی سخت تر بود تا بهشان فکر کنم. خیلی دور بهنظر میرسید من سعی کردم که به یاد آورم که سه روز پیش چه حسی داشتم. و به طور اوتوماتیکی دستم از دستانادوارد آزاد شدند و به سمت شکمم رفتند.صاف. خالی. من به ابریشم کمرنگی که پوستم را پوشانده بود چنگ زدم. دوباره به وحشت افتادم. درحالی که بخشغیر قابل توجهی از ذهنم متوجه بود که حتما آلیس من را لباس پوشانده بود.میدانستم چیزي در درونم به جا نمانده است. و من کمی صحنه ي برداشت خون آلود را به یاد آوردم. اما اما اثباتفیزیکی همچنان قابل فهم نبود. تنها چیزي که میدانستم دوست داشتن لگد زدن کوچک درونم بود. بیرون از من اوچیزي به نظر میرسید که من خیال کرده باشم. یک رویاي در حال محو شدن. رویایی که نیمی کابوس بود.در حالی که با سردرگمی ام در کشمکش بودم, ادوارد را دیدم که با کارلایل نگاه سر بستهاي رد و بدل کردند.من جویا شدم: چیه؟ادوارد با حالت تسکین دهندهاي گفت: بلا این زیاد فکر خوبی نیست. اون نصفی انسانه عشقم. قلبش مزنه و خون دررگهاش جاریه. تا وقتی که تشنگیت به طرز مثبتی کنترل نشده تو نمیخواي اونو به خطر بندازي میخواي؟اخم کردم. البته که من نباید آن را میخواستم.من خارج از کنترل بودم؟ سردرگم. بله . به راحتی تمرکزم را از دست میدادم بله. اما خطرناك؟ براي او؟ دخترم؟نمیتوانستم قطعا بگویم که جواب نه است . بنابراین باید صبور میبودم. سخت به نظر میرسید. چرا که تا زمانی که او رادوباره میدیدم او واقعی نبود. تنها یک رویا از غریبه اي که در حال محو شدن بود...اون کجاست؟به سختی گوش دادم و صداي تپش قلبی را در طبقه ي زیرینم شنیدم. من میتوانستم نفس کشیدن آرام بیش از یکنفر را بشنوم. انگار که آنها هم گوش میدادند. صداي بال زدنی هم بود. یک ارتعاش... که نمیتوانستم جایی برایشبیابم.وصداي تپش قلب آنقدر آبدار و جذاب بود که دهانم به آب افتاد.پس من باید حتما یاد میگرفتم که چگونه شکار کنم قبل از اینکه او را ببینم. کودك ناشناسم را.رزالی پیششه؟با تون صداي منقطعی ادوارد جواب داد: آره.و من میتوانستم ببینم که چیزي او را ناراحت کرده است. فکر میکردم او و رز از تفاوتهایشان گذشته بودند.آیا دوبارهدشمنی و کینه شروع شده بود؟ قبل از آنکه بتوانم بپرسم او دستانم را از شکم صافم برداشت و دوباره با ملایمت کشید.در حالی که سعی به تمرکز داشتم دوباره اعتراض کردم:صبر کن! جیکوب چی ؟ و چارلی؟ تمام چیزایی که از دستدادم رو بهم بگین. چه مدت بیهوش بودم؟ادوارد به نظر نمیرسید که متوجه مکثم روي لغت آخر شده باشد. درعوض او داشت نگاه محتاط دیگري با کارلایل رد وبدل میکرد.زمزمه کردم: چی شده؟کارلایل در حالی که به طرز عجیبی روي لغت آخر تاکیید میکرد گفت: هیچی نشده!هیچی تغییر زیادي نکرده . در واقعتو فقط براي دو روز هشیار نبودي. مثل این جور چیزا که پیش میرن , خیلی سریع بود. ادوارد کارشو عالی انجام داد.خیلی خلاقانه. تزریق زهر مستقیم به قلبت ایده ي اون بود.مکثی کرد تا لبخند غرورانه اي به پسرش بزند و آهی کشید: جیکوب همچنان اینجاست و چارلی همچنان باور داره کهتو مریضی. اون فکر میکنه تو الن تو آتلانتایی. در حال گذروندن آزمایشات توي سی دي سی. به اون یه شماره ي بددادیم و خیلی مصتاصله . اون با ازمی حرف میزده.پیش خودم در حالی که به صداي خودم گوش میدادم زمزمه کردم: باید بهش زنگ بزنم...متوجه مشکلات جدید شدم. او صداي من رو نمیشناخت. این کار او را مطمئن نمیساخت. و بعد تعجب اولیه ام سر زد. :صبر کن ببینم... جیکوب هنوز اینجاست؟یک نگاه دیگر بین آنها.ادوارد به سرعت گفت: بلا خیلی چیزها براي بحث کردن هست. ولی ما باید اول به تو برسیم. تو باید الان درد داشتهباشی...وقتی او این را متذکر شد, سوزش گلویم را به یاد آوردم و با تشنج آب هانم را قورت دادم: اما جیکوب؟او با ملایمت به من یادآوري کرد که: ما تمام وقت دنیا رو براي توضیح داریم عشقم.البته. میتوانستم کمی بیشتر براي جواب صبر کنم. زمانی که دیگر این دردشدید از تشنگی آتشین دیگر تمرکزم راخدشه دار نمیکرد, گوش کردن آسان تر میشد: باشه.آلیس دراز دم در گفت:وایسا . وایسا وایسا.او با وقار رویا گونه اي از میان اتاق رقصید و گذشت. مثل ادوارد و کارلایل زمانی که به چهره ي او براي اولین بارنگاه کردم کمی شکه شدم. خیلی دوست داشتنی بود. : تو قول دادي که من دفعه ي اول اونجا باشم. اگه از بقله چیزمنعکس کننده اي رد شین چی؟ادوارد با اعتراض گفت: آلیس...آلیس گفت: فقط یک ثانیه طول میکشه... و سپس مثل گلوله از اتاق خارج شد.ادوارد آهی کشید.او راجع به چی حرف میزنه؟ولی آلیس برگشته بود . در حالی که یک آیینه ي بزرگ زراندود از اتاق رزالی را حمل میکرد. که نزدیک به دو برابرخودش قد داشت و چند برابرش پهن بود.جاسپر آنچنان ساکت و صامت بود که من از زمانی که پشت سر کارلایل آمده بود متوجه او نشده بودم. و حالا او دوبارهحرکت کرد تا هواي آلیس را داشته باشد در حالی که چشمانش بر روي حالت چهره ي من قفل شده بود. چرا که منخطر اینجا بودم.من میدانستم که او حال و هواي مرا هم میچشد. و بنابراین او باید تعجب مرا از خواندن چهره ي او که از نزدیک براياولین بار به آن نگاه میکردم دیده باشد.به چشمان انسانیه نابیناي من زخم هاي باقی مانده از زندگی گذشته ي او با ارتش تازه متولد ها در جنوب , تقریبانامریی بود. فقط با وجود نور برروي سطح کمی برآمده ي انها میتوانستم به انها معنی بخشم و وجودشان را دریابم.حالا میتوانستم ببینم که زخم ها برجسته ترین ویژگی جاسپر بودند. خیلی سخت بود تا نگاهم را از گردن و آرواره يویران او بر دارم. سخت بود حتی براي یک خون آشام هم باور کنم که میتواند از این همه سري دندانهاي درنده يگردنش جان سالم به در ببرد.به طور غریزي , عصبی شدم تا از خودم دفاع کنم. هر خونآشامی که جاسپر را دیده باشد باید این واکنش را داشته باشد.زخم ها مثل یک بیلبورد روشن بودند. آنها جیغ میکشیدند , خطرناك. چندین خون آشام سعی کرده بودند جاسپر رابکشند؟ صدها؟ هزاران؟ همان تعدادي که در تلاششان مرده بودند.جاسپر برآورد من را هم دید و هم احساس کرد. هوشیاري ام را. و لبخند کجی زد.آلیس در حالی که توجه مرا از معشوق ترسناکش دور میکرد گفت:ادوارد منو خیلی ناراحت کرد براي اینکه تو رو قبل ازعروسی جلوي آیینه نبرده بودم.ایندفعه دیگه نمیذارم مخمو بخوره.ادوارد با شک در حالی که یکی از ابروانش را بالا می انداخت گفت: مختو خوردم؟در حالی که با پریشان خیالی زمزمه میکرد آیینه را گرداند تا طرف من قرار بگیرد: شاید دارم یک کلاغ چهل کلاغمیکنم.او مقابله به مثل کرد:و شایدم این فقط از لذت کنجکاوانه و فضولیته.آلیس به او چشمک زدمن از این تبادل تنها با بخش کمتري از تمرکزم آگاه بودم. بخش بزرگتر توسط شخص در آیینه میخکوب شده بود.اولین واکنشم لذت بی فکري بو. موجود فضایی داخل شیشه بدون چون و چرا زیبا بود. هر ذره اش به زیبایی آلیس وازمی. او حتی در سکون هم روان بود. و چهره ي بی عیب و نقصش رنگ پریده بود مانند ماه در فریمی از موهاي تیرهي سنگینش. اعضاي بدنش بسیار صاف و قوي بودند. پوستش زیرکانه میدرخشید, تابان چون مروارید.دومین واکنشم وحشت بود.او که بود؟ در نگاه اول من نمیتوانستم چهره ام در هیچ کجاي نقوش صاف و عالی چهره اش بیابم.و چشمهایش! اگرچه من میدانستم که باید انتظار آنها را داشته باشم,هنوز هم چشمهایش موجی از وحشت را به درونمسرازیر میکرد.در تمام این مدت که من مطالعه میکردم و واکنش نشان میدادم, چهره اش کاملا خونسرو بود, تراشه اي از یک الهه.هیچ چیزي از پریشانی جوشان دل من نشان نمیداد. و سپس لب هاي پرش حرکت کردند.من در حالی که مایل به گفتن کلمه ي چشمهایم نبودم زمزمه کردم:چشمها؟ چه مدت اینطوریه؟ادوارد با صداي تسلی و نرمی گفت: اونا در عرض چند ماه تیره میشن. خون حیوون رنگ رو زودتر از رزیم خون انسانیرقیق میکنه. اول کهربایی میشن بعد طلایی.چشمانم براي ماهها با شعله هاي شریر قرمز میدرخشند.صدایم حالا بلند تر شده بود پریشان:چند ماه؟ ... در آیینه ابروان بی نقص ناباورانه بالاي چشمان خونی درخشانم روشنتر از آنچه که قبلا دیده بودم, بالا رفتند.جاسپرآگاه از شدت عصبانیت ناگهانی من, قدمی به جلو برداشت. او خون آشام هاي جوان را زیادي خوب می شناخت.آیا این احساس نشان از اشتباه در قضاوتی از سمت من داشت؟هیچ کس جوابی به سوالم نداد. من نگاهم را به سمت ادوارد و آلیس گرداندم. چشمان هر جفت آنها در واکنش بهناراحتی جاسپر, کمی نا متمرکز بود. یکی در حال گوش دادن به علت آن و دیگري نگاهی به آینده داشت.نفس عمیق دیگري کشیدم.من به آنها قول دادم: نه من خوبم. _ چشمانم به سمت غریبه ي در آیینه میرفت و برمیگشت. _ فقط هضمش یه دفعه سخته...پیشانی جاسپر در حالی که دو زخم در بالاي چشم چپش را نشان میداد , خط افتاد.ادوارد زمزمه کرد: نمیدونم...زن در آیینه اخمی کرد: چه سوالی رو از دست دادم؟ادوارد خندید: جاسپر میخواد بدونه چطوري این کارو میکنی.چی کار میکنم؟جاسپر جواب داد: کنترل احساساتت بلا. من هرگز ندیدم یه تازه متولد این کارو بکنه. یک حس رو در ابتداش سرکوبکنه. تو ناراحت و آشفته بودي. ولی وقتی نگرانی ما رو دیدي ,مانعش شدي و دوباره قدرت خودت رو به دست گرفتی.من آمادهی کمک بودم ولی تو بهش احتیاج نداشتی.این غلطه؟_ بدنم به طور خودکار در انتظار قضاوت و نظر او منجمد شده بود. پرسیدم:ادوارد دستش را به نرمی از بالا تا پایین بازوان من کشید انگار که میخواست من را تشویق به ذوب شدن کند. : اینخیلی تاثیر گذاره بلا ولی ما نمیفهمیمش. نمیدونیم چقدر میتونه دووم داشته باشه.براي کسري از ثانیه به فکر فرو رفتم . هرلحظه ممکن بود کنترل خودم را از دست بدهم؟ به یک هیولا تبدیل شوم؟نمیتونستم حس کنم که کی اتفاق می افته... شاید هیچ راهی براي پیشبینی همچین چیزي وجود نداشت.آلین حالا با کمی بی صبري در حالی که به آینه اشاره میکرد پرسید: ولی نظرت چیه؟من با طفره در حالی نمیخواستم اعتراف کنم که چقدر ترسیده بودم گفتم: مطمئن نیستم.به زن زیبا با چشمان ترسناك در پی تکه هایی از خودم, خیره شدم. چیزي در شکل لب هایش وجود داشت اگر اززیبایی گیج کننده اش می گذشتی این حقیقت داشت که لب بالایی اش کمی دور از تعادل بود کمی پرتر از آنچه کهباید تا با لب پایینی جور شود. پیدا کردن این نقص آشنا ي کوچک باعث شد من کمی بهتر شوم. شاید بقیه ي من همآنجا بود.من دستم را به طور ازمایشی بالا بردم و زن داخل آینه هم حرکت مرا تقلید کرد. در حالی که او نیز صورتش را لمسمیکرد چشمان خونی اش مرا محتاطانه مینگریست.ادوارد آهی کشید.از زن در حالی که یک ابرویم را بالا می انداختم ,چشم برداشتم تا به او نگاه کنمبا صداي زنگ دار خونسردم پرسیدم:مایوسی؟او خندیدو اعتراف کرد : آره.من حس کردم که شک به ماسک خونسرد چهره ام نفوذ کرد. و به دنبال آن ناراحتی.آلیس غرید. جاسپر دوباره غوز کرد. منتظر بود کنترلم را از دست بدهم.اما ادوارد به آنها توجهی نکرد و بازوانش را محکم دور بدن یخ زده من انداخت و لبهایش را به گونه ام فشرد. زمزمهکرد:"امیدوار بودم حالا که شبیه من هستی بتونم صداي مغزت رو بشنوم. و الان عصبی، به این فکر میکنم که تومغزت چی میگذره؟"احساس بهتري پیدا کردم.با خوشحالی از اینکه افکارم هنوز مال خودم بودند گفتم: "خب، فکر کنم مغزم هیچ وقت خوب کار نکنه. حداقلخوشگلم."وقتی سعی کردم خودم باشم، شوخی کردن با اون آسان تر بود.ادوارد درون گوشم غرید: "بلا، تو هیچ وقت فقط خوشگل نبودي."و بعد سرش را دور کرد و آهی کشید و به کسی گفت: "خیله خب خیله خب."پرسیدم: "چیه؟""داري جاسپر رو عصبی میکنی. وقتی به شکار بري اون خیالش راحت تر میشه."به چهره نگران جاسپر نگاه کردم و سر تکان دادم. اگر قرار بود کنترلم را از دست بدهم، ترجیح میدادم در جنگل و میاندرختان باشم تا بین اعضاي خانواده.موافقت کردم: "باشه. بریم شکار."یک سري احساس عصبی و آینده نگري دلم را پیچاند. دست ادوارد را از روي شانه ام برداشتم و پشتم را به زن زیبايدرون آینه کردم.فصل بیست و یکم:اولین شکاردر حالی که از طبقه ي دوم به پایین خیره شده بودم، پرسیدممن هیچ وقت چندان از ارتفاع نمی ترسیدم، اما توانایی دیدن تمام جزئیات با چنین وضوحی باعث شده بود چشم اندازناخوشایندتر شود. گوشه هاي صخره هاي زیرین از آنچه تصور کرده بودم تیزتر بودند.« این مناسب ترین راه خروجه. اگه می ترسی، من می تونم حملت کنم » . ادوارد لبخند زد« ؟ ما ابدیت رو داریم و تو نگران وقتی هستی که راه رفتن به طرف در پشتی می گیره »« . ... رنزمه و جیکوب طبقه ي پایین هستن ». او اندکی اخم کرد« اوه »درسته. حالا من هیولا بودم. باید از بوهایی که ممکن بود ذات وحشی مراتحریک کند دوري می کردم. مخصوصاً ازافرادي که دوستشان داشتم. حتی آنهایی که هنوز واقعاً نمی شناختم.به طرزي عجیب دیر متوجه شده بودم که « ؟ رنزمه... با جیکوب... اونجا مشکلی براش پیش نمیاد » : زمزمه وار گفتماین باید صداي قلب جیکوب باشد که از طبقه ي پایین می شنیدم . دومرتبه به شدت گوش دادم ، اما فقط می توانستم« جیکوب زیاد اون رو دوست نداره » . ضربان ثابت را بشنومبه من اعتماد کن، اون کاملاً در امانه. من دقیقاً می دونم جیکوب » . لب هاي ادوارد به طرز عجیبی برهم فشرده شدند« به چی فکر می کنهو دوباره به زمین نگاه کردم. « مسلماً » : غرولندکنان گفتم« ؟ وقت کشی » : ادوارد گفت« ... یه کمی. من نمی دونم چطوري »و کاملاً حواسم به خانواده ام، که در سکوت از پشت سرم تماشا می کردند بود. البته چندان هم سکوت نکرده بودند.امت پیش تر یک بار زیر لب بی صدا خندیده بود. یک اشتباه کافی بود تا روي زمین بیفتد و از شدت خنده به خودبپیچد. بعد جوك هایی درمورد تنها خون آشام دست و پا چلفتی دنیا شروع می شد...از آن گذشته، این پیراهن - که حتماً وقتی به قدري غرق در سوختن بودن که متوجه نبودم آلیس به من پوشانده بود -چیزي نبود که اگر خودم بودم چه براي شکار و چه براي پریدن برمی داشتم. ابریشم تنگ و بدن نماي آبی یخی؟خیال کرده بود براي جه به این احتیاج پیدا می کنم؟ بعداً مهمانی عصرانه به صرف نوشیدنی داشتیم؟و بعد، بسیار عادي، قدم به بیرون پنجره ي بلند و باز گذاشت و پرید. « منو ببین » : ادوارد گفتبا دقت تماشا کردم، تا حالت و زاویه ي خم کردن زانوهایش را بفهمم. صداي فرود آمدن او بسیار آهسته بود - صداییخفه مثل دري که به آرامی بسته شود، یا کتابی که به نرمی روي میز قرار گیرد.به نظر سخت نمی رسید.هنگام تمرکز دندان هایم را به هم می ساییدم، سعی کردم از قدم ساده ي او در فضاي خالی تقلید کنم.هاه! انگار زمین بسیار آهسته به طرفم حرکت می کرد گویی هیچ چیزي نبود که پایم به آن بخورد- آلیس مرا در چهکفش هایی کرده بود؟ پاشنه بلند؟ او عقلش را از دست داده بود – و پاهایم را دقیقاً در جاي درست قرار دادم، طوریکهفرود آمدن از قدم زدن روي یک سطح صاف هیچ سخت تر نبود.روي کف پا به زمین آمدم، نمی خواستم پاشنه هاي باریک کفش بشکنند. فرود من به نظر به آهستگی او می رسید. بهاو نیشخند زدم.« درسته. سخت نبود »« ؟ بلا » . او متقابلاً لبخند زد« ؟ بله »« واقعاً با وقار بود – حتی واسه یه خون آشام »براي لحظه اي آن را سبک سنگین کردم و بعد، ذوق زده شدم. اگر فقط همین طوري آن جمله را گفته بود، امت حتماًمی خندید. هیچ کس این حرکت را خنده دار نیافته بود، پس می بایست حقیقت داشته باشد. این اولین بار بود که تابحال در تمام عمرم کسی کلمه ي باوقار را براي من به کار برده بود.« ممنونم » : به او گفتمو بعد کفش هاي ساتن نقره اي رنگ را یکی یکی درآوردم و باهم به طرف پنجره ي باز پرتاب کردم. شاید، کمیمحکم، اما شنیدم که کسی قبل از اینکه قاب چهارچوب را خراب کنند آنها را گرفت.« حس مدش به اندازه ي تعادلش بهتر نشده » . آلیس غرغر کردادوارد دستم را گرفت- نمی شد تحت تاثیر لطافت و حرارت آرامش بخش پوست او قرار نگیرم – و به سرعت از حیاطپشتی به طرف حاشیه ي رودخانه دویدیم. من بی اراده با او همراهی می کردم.هرچیزي که فیزیکی بود به نظر ساده می رسید.« ؟ شنا می کنیم » : وقتی در کنار آب توقف کردیم از او پرسیدم« تا لباس خوشگلت خراب شه؟ نه. می پریم »در حالی که به آن فکر می کردم، لب هایم را به هم فشردم. رودخانه در اینجا حدود پنجاه یارد وسعت داشت .« اول تو » : گفتماو به گونه ام دست کشید، دو قدم به عقب برداشت و بعد، آن دو قدم را به دو برگشت، روي سنگ صافی که به طورمحکم که در کنار رودخانه قرار داشت پرید. همچنان که به حالت قوس دار از بالاي رودخانه می گذشت حرکت تند وسریع او را بررسی کردم. در آخر درست قبل از اینکه در درختان انبوه آن طرف رودخانه ناپدید شود معلق زد.و صداي خنده ي آهسته ي او را شنیدم. « خود نما » : زیرلب گفتمپنج قدم به عقب رفتم، فقط براي احتیاط و، نفس عمیقی کشیدم.ناگهان، دوباره عصبی بودم. نه براي افتادن و صدمه دیدن – بیشتر نگران این بودم که جنگل آسیب ببیند.این باید کم کم بر من غلبه می کرد، اما حالا می توانستم حسش کنم - قدرت خام و عظیم که در اندام هایم میچرخید. ناگهان مطمئن بودم که اگر می خواستم زیر دریاچه تونل بکنم، با پنجه یا مشت راهم را مستقیم در بستر سنگباز کنم، زیاد وقتم را نمی گرفت. اشیاء در اطراف من - درخت ها، بوته ها، صخره ها... خانه- همه به نظر شکننده میرسیدند.در حالی که شدیداً امیدوار بودم که ازمه علاقه ي ویژه به هیچ درخت خاصی در آن طرف رودخانه نداشته باشد، اولینقدم بلند را برداشتم. و بعد وقتی که ساتن تنگ شش اینچ بالاي رانم چاك خورد متوقف شدم. آلیس!خوب، همیشه به نظر می رسید آلیس با لباس ها طوري رفتار می کند که انگار براي یک بار استفاده ساخته شده بودند،بنابراین نباید این کار باعث ناراحتی خاطرش می شد. خم شدم تا با دقت لبه هاي درز سمت راست لباس که سالم بودرا بین انگشتانم بگیرم و، با به کار گرفتن کم ترین مقدار فشار ممکن ، پیرهن را تا بالاي رانم شکافتم . سپس همانکار را با طرف دیگر کردم تا به هم تطبیق داده شوند.خیلی بهتر شد.می توانستم قهقهه ي کر کننده را از درون خانه بشنوم و، حتی صداي کسی که دندان هایش را به هم می سایید.صداي قهقهه هم از طبقه ي بالا می آمد و هم پایین و، من به آسانی متوجه تغییر بزرگ بین آن دو شدم، صدايقهقهه ي خشن و بم از طبقه ي پایین می آمد.پس جیکوب هم در حال تماشا بود؟ نمی توانستم تصور کنم که او حالا به چه فکر می کرد، یا اینکه هنوز اینجا چه کارمی کرد. تجسم کرده بودم دیدار دوباره مان – اگر او می توانست زمانی مرا ببخشد- در آینده ي دور اتفاق بیفتد،زمانی که من پر استقامت تر بودم و زمان، زخم هایی را که به قلب او وارد کرده بودم شفا داده باشد.برنگشتم تا حالا به او نگاه کنم، از نوسان وضع روانی ام آگاه بودم. خوب نبود اجازه دهم هیچ کدام از احساساتم زیاد درکالبد ذهنم قوي شود. ترس هاي جاسپر هم مرا عصبی کرده بودند. باید قبل از اینکه با هر چیز دیگر روبه رو می شدمشکار می کردم. سعی کردم چیزهاي دیگر را فراموش کنم تا بتوانم تمرکز کنم.« ؟ می خواي دوباره ببینی » . صدایش نزدیک تر می شد « ؟ بلا » : ادوارد از بین درختان صدا زداما من همه چیز را به وضوح با یاد داشتم، بدون شک، نمی خواستم به امت بهانه اي براي خنده ي بیشتر به دوره يآموزشی ام بدهم. این یک کار فیزیکی بود- باید غریزي باشد. بنابراین نفس عمیقی کشیدم و به طرف رودخانه دویدم.حالا که دامنم مانعم نبود، فقط یک پرش بلند می خواست تا به لبه ي آب برسم. فقط کسري از ثانیه گذشته، و هنوززمان زیادي باقی بود - چشم ها و ذهنم به قدري سریع حرکت کردند که یک قدم کافی بود. ساده بود که پاي راستم راروي سنگ صاف قرار دهم و با استفاده از فشار کافی بدنم را به حالت چرخشی به هوا بفرستم.چیزي عجیب، سبک بالانه، هیجان انگیز اما کوتاه بود. یک ثانیه بیشتر نگذشته بود و من، در آن طرف بودم.انتظار داشتم درختان نزدیک به هم مشکل ایجاد کنند، اما به طرز متحیر کننده اي مفید واقع شدند. زمانی که دوبارهدر اعماق جنگل به طرف زمین برمی گشتم آسان می شد دستم را دراز کنم و خودم را به شاخه ي راحتی بگیرم؛چرخیدم و به نرمی و روي نوك پاهایم فرود آمدم، روي تنه ي عریض کاج سیتکا که پانزده پا تا زمین فاصله داشت.معرکه بود.به دور از طنین متناوب خنده ام، می توانستم صداي ادوارد را بشنوم که براي یافتن من می دوید. پرش من دو برابربلندتر از او بود. وقتی به درخت من رسید، چشمانش گشاد شده بودند. با چابکی از روي شاخه پریدم و تا کنار او بروم،بی صدا روي پاهایم فرود آمدم.« ؟ خوب بود » : در حالی که از هیجان به نفس نفس افتاده بودم ، پرسیدماو لبخند رضایت آمیزي زد، اما لحن عادي صدایش با حالت متحیر چشم هایش نمی خواند . « خیلی خوب »« ؟ می شه یه بار دیگه انجامش بدیم »« تمرکز داشته باش ، بلا- ما توي یه سفر شکاري هستیم »« شکار » . سرم را به علامت تایید تکان دادم « اوه ، درسته »او نیشخند زد، حالت چهره اش ناگهان تمسخر آمیز شده بود و، شروع به دویدن کرد. او « . دنبالم بیا... اگه می تونی »از من سریع تر بود. نمی توانستم تصور کنم چه طور پاهایش را با چنین سرعت کور کننده اي حرکت می دهد، اما اینفراتر از من بود. در هر صورت، من قوي تر بودم و، هر گام بلند من با طول سه قدم او برابري می کرد. پس با او درمحوطه ي سبز به پرواز در آمدم، در کنار او، نه پشت سرش. همان طور که می دویدم، نمی توانستم جلوي خنده ي بیصدایم را از شدت هیجان این کار بگیرم؛ خنده نه از سرعتم کاست و تمرکزم را برهم زد.بالاخره می توانستم بفهمم که چرا ادوارد وقتی می دوید هیچ گاه به درخت ها اصابت نمی کرد- سوالی که همیشهبرایم یک معما بود. حس غریبی بود، یک تعادل بین سرعت و شفافیت. به همین جهت، وقتی من به بالا، زیر و در بینراه پر پیچ و خم سبز و انبوه موشک وار، با سرعتی که می بایست همه چیز را در اطراف من به اشکال غیر قابلتشخیص درمی آورد می دویدم، هنگام رد شدن به سادگی می توانستم هر برگ ریز را بر روي بوته هاي کوچک توتفرنگی ببینم.به خاطر باد ناشی از سرعت من، مو و پیرهن پاره ام پشت سرم به اهتزاز درآمده بود و، با اینکه می دانستم نباید اینگونه باشد، در برابر پوستم گرم می نمود. همان طور که زمین خشن جنگل زیر پاهاي برهنه ام مثل مخمل بود و، شاخههایی که به پوستم اصابت می کرد نباید حسی مانند نوازش پر در من به وجد می آورد.جنگل از آنچه تا به حال شناخته بودم زنده تر بود- موجودات کوچکی که به فکرم نمی رسید وجود داشته باشند دربرگ ها فراوان بودند. آنها همه پس از رد شدن ما ساکت می شدند و نفس هایشان از ترس تند می شد. انگار حیوان هابه بوي ما نسبت به انسان ها عکس العمل هاي خیلی عاقلانه تري داشتند. مسلماً، این موضوع روي من تاثیر برعکسداشت.منتظر بودم از نفس بیفتم، اما نفسم به آسانی می آمد و می رفت. منتظر ماندم تا ماهیچه هایم به سوزش بیفتند، اماهرچه به گام هایم بیشتر عادت می کردم به نظر می رسید قدرتم افزایش می یابد. قدم هایم بلندتر شد و چیزينگذشت که او براي با من پیش رفتن تلاش می کرد. دوباره خندیدم، وقتی شنیدم که او عقب افتاده است در پوستخود نمی گنجیدم. حالا که پاهاي برهنه ام به ندرت با زمین تماس پیدا می کردند بیشترحس پرواز داشتم تا دویدن.صدایش آرام و سست بود. دیگر هیچ چیزي نمی توانستم بشنوم ؛ او توقف کرده بود . « بلا » : او مرا صدا زدلحظه اي به فکر یاغیگري افتادم.اما، با یک آه، چرخیدم و به نرمی کنار او پریدم، چند صد یارد به عقب. امیدوارانه به او نگاه کردم. او که یک ابرویش رابالا برده بود، داشت لبخند می زد. او به قدري زیبا بود که فقط می توانستم خیره نگاهش کنم.« ؟ می خواستی تو کشور بمونی؟ یا قصد داشتی تا بعد از ظهر به کانادا برسی » : متحیر پرسیدتمرکزم کم تر بر چیزي که می گفت بود و بیشتر روي حرکت هیپنوتیزم کننده ي لبهاي « همین خوبه » : تایید کردم« ؟ می خوایم چی شکار کنیم » . او هنگامی که صحبت می کردوقتی با شنیدم کلمه ي آسان چشم هایم تنگ شدند « ... گوزن شمالی. فکر کردم واسه بار اولت یه چیز آسون باشه »صدایش به خاموشی گرایید.اما قصد نداشتم جرو بحث کنم؛ من خیلی تشنه بودم. به محض اینکه شروع به فکر کردن درباره ي سوزش خشکداخل گلویم کردم، تمام چیزي شد که می توانستم به آن بیندیشم. مطمئناً بدتر می شد. دهانم مانند ساعت چهار دریکی از روزهاي ماه جون در کوچه ي مرگ بود بود.حالا که توجهم را به عطش داده بودم، « ؟ کجا » : در حالی که با بی صبري درخت ها را از نظر می گذراندم، پرسیدمگویی هرفکر دیگر در سرم رنگ باخته بود، به افکار خوشایند ترم نفوذ کرد : مانند دویدن و لب هاي ادوارد و بوسیدنو... عطش سوزان. نمی توانستم از دست این خلاص شوم .با تماس دست او « واسه یه دقیقه بی حرکت بایست » : او دست هایش را به نرمی روي شانه هایم گذاشت و گفتبراي یک لحظه فوریت تشنگی از من دور شد.وقتی اطاعت کردم، دست هایش را به طرف صورتم بالا برد، گونه هایم را « حالا چشم هاتو ببند » : او زیر لب گفتنوازش می کرد. حس کردم به نفس نفس می افتم و براي لحظه اي دوباره منتظر سرخ شدنی که نمی آمد شدم.« ؟ گوش کن... چی می شنوي » : ادوارد دستور دادمی توانستم بگویم: همه چیز؛ صداي بی نقص او، نفس هایش، تماس لب هایش به هم وقتی که صحبت می کرد،زمزمه ي پرندگان که بال هایشان را در نوك درختان تمیز می کردند، تپش قلبشان، افتادن برگ هاي افرا روي هم،صداي ضعیف مورچه ها که در یک صف طولانی پشت هم از تنه ي نزدیک ترین درخت بالا می رفتند. اما می دانستمکه منظور او یک چیز خاص است، بنابراین به دنبال چیزي متمایز از زمزمه ي آهسته ي حیات اطراف خودم، شنوایی امرا وسعت دادم. یک دشت در نزدیکی ما بود- باد بر فراز چمن هاي روباز صداي دیگري داشت- و یک جویبار کوچک،با بستر پرصخره. و در آنجا، نزدیک به صداي آرام آب، حرکت زبان هایی که لیس می زدند، صداي بلند ضربان قلبهاي سنگین، پمپاژ پرقدرت جریان خون...« ؟ کنار نهر، به طرف شمال شرقی » : در حالی که هنوز چشم هایم بسته بودند، پرسیدم« ؟ درسته. حالا... منتظر باش دوباره باد بوزه و... چی به مشامت می رسه » : تایید کردبیشتر او - عطر عجیب عسل-یاس -و-آفتابی عجیب او. اما هم چنین بوي غنی و زمینی خزه و پوسیدگی، صمغ همیشهبهارها، رایحه ي گرم و تا حدودي معطر موش هایی که زیر ریشه ي درختان خود را جمع کرده بودند. و بعد، دوباره آنرا گسترش دادم، بوي آب زلال، که علارقم تشنگی من به طرز حیرت انگیزي نچسب بود. به سمت آب تمرکز کردم ورایحه اي را یافتم که باید مربوط به صداي لیس زدن و قلب هاي تپنده می بود. یک بوي گرم دیگر، غنی و تند، قويتر از بقیه. و با این حال تقریباً به غیر جذابی جویبار. بینی ام را چین انداختم.« می دونم- یه کم طول می کشه تا بهش عادت کنی » . او بی صدا خندیدسه تا هستن؟ » : حدس زدم« . پنج تا. دو تا دیگه توي درختهاي پشت اونها هست »« ؟ حالا چی کار کنم »« ؟ حس انجام چه کاري رو داري » . صدایش مثل این بود که دارد لبخند می زنددر آن باره فکر کردم، هنگامی که گوش می دادم و در رایحه تنفس می کردم چشم هایم هنوز بسته بودند. دور دیگرياز عطش گدازنده به هشیاري ام هجوم آورد و، ناگهان رایحه ي گرم و تند چندان هم نامطبوع نبود. حداقل چیزي داغو مرطوب در دهان خشکم می ریخت. چشمانم به سرعت باز شدند.راجع بهش » : او همان طور که دستانش را از روي صورت من برمی داشت و یک قدم به عقب می رفت توصیه کرد« . فکر نکن. فقط غرایزت رو دنبال کناجازه دادم عطر مرا برباید، هم چنان که از سراشیبی باریک چمنزار جایی که نهر جریان داشت شبح وار پایین می رفتم،چندان از حرکاتم آگاه نبودم. هنگامی که در حاشیه ي سرخس دار درخت ها درنگ کردم، بدنم به طور خودکار خم شدو به حالت حمله رفت. می توانستم یک گوزن نر بزرگ را در لبه ي جوي ببینم که دو شاخ پر انشعاب سرش را تاخ دارکرده بود و، چهار پیکر خالدار دیگر با فرافت خاطر رو به مشرق داخل جنگل گام بر می داشتند.گذاشتم عطر حیوان نر مرا در بر بگیرد، نقطه ي داغ گردن پشمالوي او جایی بود که گرما قویتر از اندام هاي دیگرساطع می شد. فقط سی یارد بین ما فاصله بود. خودم را براي اولین پرش محکم گرفتم.اما ماهیچه هاي من براي آماده شدن حرکت می کردند، باد تغییر مسیر داد، حالا از طرف شرق می وزید و عطر قويتري با خودذ می آورد. صبر نکردم تا فکر کنم، بین درختان در مسیري خلاف نقشه ي اصلی ام به پرواز درآمدم. گوزنترسید و به طرف جنگل رفت، دنبال رایحه ي جدید رفتم که به قدري جذاب بود که انتخاب دیگري باقی نمی گذاشت.اجباري بودعطر کاملاً بر من حاکم شده بود. وقتی دنبالش می کردم فقط یک هدف در سرم بود، فقط از عطش و بویی که قولفرونشاندن آن را می داد آگاه بودم. عطش بدتر شد، حالا به قدري دردناك بود که تمام افکار دیگرم را مغشوش کردهبود و داشت سوختن سم در رگ هایم را به من یادآوري می کرد.فقط یک چیز بود که حالا شانسی براي رسوخ در تمرکزم داشت، یک غریزه ي نیرومندتر، اساسی تر از نیاز به خاموشکردن آتش- این غریزه براي محافظت خودم از خطر بود. دفاع شخصی.ناگهان از این حقیقت که کسی مرا تعقیب می کرده بحالت آماده باش درآمدم. کشش عطر غیرقابل مقاومت با انگیزهبراي برگشتن و دفاع از شکارم می جنگید. صدایی در سینه ام خروشیدن گرفت، لبهایم با هماهنگی کنار رفتند تا براياخطار دندان هایم را آشکار سازند. قدم هایم آهسته شدند، نیاز به حفاظت از پشتم با میل به فرو نشاندن عطش درکشمکش بود.



:: موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش4(سپیده دم:breaking dawn)