خوشحال نبود، اما به قانون و حفظش احترام می ذاشت . اون احساس می کرد داره براي طرف بهتر کار می کنه .الآن هم افسوس دورانی که با اونها بوده رو نمی خوره . اما با پیدا کردن کارمِن، جاي خودش رو ت وي دنیا پیدااو دوباره لبخند زد . «. کرد. اونها خیلی به هم شبیه هستن، هردوشون واسه یه خون آشام خیلی مهربون و دلسوزناونها تانیا و خواهرهاش رو ملاقات کردن و دیگه پشت سرشون هم نگاه نکردن . اون ها خیلی خوب با این طرز »زندگی وفق پیدا کردن . من فکر می کنم اگه تانیا رو هم پیدا نمی کردن، بالاخره خودشون تنهایی یه راهی پیدا«. می کردن که بدون خون انسان زندگی کننتصاویر در سرم مغایرت داشتند. نمی توانستم آنها را با هم تطبیق دهم. یک سرباز دلسوز ولتوري؟نه، نمیشه گفت اون یکی از » . ادوارد نگاهی به جیکوب انداخت و به سوال خاموشی جواب داد«. جنگجوهاشون بود. اون یه قابلیتی داشت که در نظر ولتوري به درد بخور میومدمعلوم بود جیکوب بعد از آن چه سوالی کرده است.اون یه حس غریزي براي قابلیت هاي دیگران داره - قابلیت هاي مضاعفی که بعضی از » : ادوارد به او گفتخون آشام ها دارن . اون می تونست فقط با نزدیک شدن به هر خون آشامی به آرو یه ایده ي کلی از هراستعدادي که اون طرف داشت بده . این وقتی ولتوري وارد جنگ می شد خیلی کمک می کرد . اگه کسی از طرفمقابل مهارتی داشت که ممکن بود اونهارو به دردسري بندازه الیزار می تونست بهشون هشدار بده . این خیلی کماتفاق م ی افتاد؛ طرف باید چنان مستعد باشه که حتی واسه یه لحظه هم شده باعث عدم راحتی ولتوري بشه .بیشتر وقت ها، این هشدار می تونست یه آرو شانس این رو بده که کسی ک ه ممکن بود به دردش بخوره رونجات بده . قابلیت الیزار حتی تا یه حدي روي انسان ها هم کار می کنه . البته باید واقعاً روي انسان ها تمرکزداشته باشه، چون استعداد نهفته خیل ی گنگ و مبهمه . آرو اون رو می ذاشت که مردمی که می خواستن بهشون«. ملهق بشن رو تست کنه، که ببینه پتانسیلی دارن یا نه. آرو از رفتن الیزار خیلی متأسف بود«؟ اونها گذاشتن بره؟ به همین راحتی » : پرسیدمولتوري ها اونطوري که به نظر تو میان، قرار نیست شریرها » . حالا لبخند او غم افزا تر بود، اندکی کجباشن. اونها بنیان صلح و تمدن ما هستن . هرکدوم از اعضاي گارد به انتخاب خودشون به اونها خدمت می کنن .«. خیلی براش احترام قائلن؛ اون ها همه افتخار می کنن که اونجان، نه اینکه از درد اجبار مونده باشنبه زمین اخم کردم.«. اونها فقط براي افرادمجرم، شرور و شیطان صفت هستن، بلا »«. ما مجرم نیستیم »جیکوب در موافقت هافی کرد.«. اونها این موضوع رو نمی دونن »«؟ تو واقعاً فکر می کنی ما می تونیم یه کاري کنیم که بایستن و گوش بدن »اگه به قدر کافی دوست هایی رو پیدا کنیم ک ه در » . ادوارد کم ی مکث کرد و بعد شانه هایش را بالا انداخت«. کنارمون بایستن. شایداگر. ناگهان ضرورت چیزي که امروز در پیش رو داشتیم را حس کردم . ادوارد من و هر دو تندتر حرکت وشروع به دویدن کردیم. جیکوب سریع به ما رسید.«. تانیا نباید خیلی دور باشه. باید آماده باشیم » : ادوارد گفتاما، چطور باید آماده می شدیم؟ ما تنظیم و باز تنظیم کردیم، فکر و دوباره فکر . رنزمه کاملاً در معرض دیدباشد؟ یا در اول پنهان؟ جیکوب در اتاق بماند؟ یا بیرون؟ او به گروه اش گفته بود که نزدیک بمانند ولی نامرئیباشند. او هم باید همان کار را می کرد؟در آخر، رنزمه، جیکوب - که دوباره به فرم انسانی اش برگشته بود - و من در گوشه ي اتاق غذاخوري، سرمیز بزرگ براق و آراسته نشستیم . جیکوب گذاشت من رنزمه را نگه دارم؛ او می خواست در صورتی که لازم شدسریعاً تغییر شکل دهد فضا داشته باشد.هرچند از اینکه او در آغوشم بود خوشحال بودم، اما باعث می شد احساس بی هودگی کنم . این موضوع بهمن یادآوري کرد که در جنگی با خون آشام هاي بالغ، من چیزي بیشتر از یک هدف ضعیف نبودم؛ احتیاجی نبوددست هایم آزاد باشند.سعی کردم تانیا، کارمن و الیزار را از عروسی به یاد بیاورم. صورت هاي آنها در خاطرات مه گرفته ي منتیره بودند . فقط می دانستم ک ه زیبا بودند، دو بلوند و دو مو تیره . بیاد نمی آوردم که محبتی در چشمهایشان بود یانه.ادوارد بی حرکت به دیوار پنجره ي پشتی تکیه داد و به اتاق جلویی خیره شد . به نظر نمی رسی د اتاق پیشرویش را ببیند.به صداي اتومبیل هایی که از بزرگراه نزدیک می آمدند گوش می دادیم ، صداي هیچ کدام آهسته تر نمیشد.رنزمه به گردن من چسبید، دست هایش روي گونه ي من بود اما تصویري در سر من نمی آمد . او حالابراي احساساتش تصویري نداشت.و چشم هاي همه ي ما به تندي به صورت او « ؟ اگه منو دوست نداشته باشن چی » : او زمزمه وار گفتدوخته شدند.اما من او را با نگاهی خاموش کردم. «- معلومه که اونها » : جیکوب شروع کرد بگویداونها تورو نمی فهمن، » : نمی خواستم به او با وعده هایی که ممکن بود تحقق نیابند دروغ بگویم، گفتم«. رنزمه، چون تا حالا هیچ کسی رو مثل تو ندیدن. مشکل اینه که باید کاري کنیم متوجه بشناو آهی کشید و در سرم تصاویري از همه ي ما پیوسته و سریع رد شد . خون آشام، انسان، گرگینه . او درهیچ کجا جاي نمی گرفت.«. تو خاصی، این که چیز بدي نیست »«. اینا همش تقصیره منه » : او با مخالفت سرش را تکان داد. به چهره هاي درهم ما اندیشید و گفتاما پیش از اینکه بتوانیم بیشتر بحث کنیم، صدایی «! نه ه » : جیکوب، ا دوارد و من دقیقاً در یک زمان گفتیمکه منتظرش بودیم را شنیدیم : کم شدن سرعت یک موتور در بزرگراه، تایرها از سنگفرش خیابان روي خاك نرمرفتند.ادوارد محکم اتاق را دور زد تا کنار در ورودي منتظر یایستد . رنزمه در موهاي من پنهان شد . جیکوب و مناز دو طرف میز به هم خیره شدیم، ناامیدي از صورت هایمان می بارید.اتومبیل به سرعت از بین درخت ها حرکت کرد، تندتر از آنچه چارلی یا سو رانندگی می کردند . شنیدیم کهداخل چمنزار پیچید و جلوي ایوان توقف کرد . چهار در باز و بسته ش دند. همچنان که آنها به در می رسیدندصحبتی نکردند. پیش از آنکه بتوانند در بزنند ادوارد آن را باز کرد.«! ادوارد » : یک زن با هیجان گفت«. سلام، تانیا. کیت، الیزار، کارمن »سه نفر آهسته سلام گفتند.می توانستم بشنوم که آنها همه هنوز «. کارلایل گفت که باید فوراً با ما حرف بزنه » : صداي اولی، تانیا گفتمشکل چیه؟ گرگینه ها دردسر » . بیرون بودند . ادوارد را در چهارچوب در تصور کردم که راه ورود آنها را بسته بود«؟ درست کردنجیکوب چشمانش را چرخ داد.«. نه، پیمان ما با گرگینه ها از همیشه قوي تره » : ادوارد گفتزنی بی صدا خندید.کارلایل » : و بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند ادامه داد «؟ نمی خواي دعوتمون کنی بیایم تو » : تانیا پرسید«؟ کجاستسکوت کوتاهی برقرار شد.«؟ جریان چیه، ادوارد » : تانیا با نگرانی پرسیداگه می شه فقط براي چند دقیقه به من اعتماد کنید، بعدش هرتصمیمی دوست داشتید » : او جواب دادبگیرید. چیزي هست که توضیحش سخته و من می خوام تا وقتی متوجه می شید روشنفکرانه به قضیه نگاهکنید.«؟ کارلایل حالش خوبه » : یک مرد، الیزار با نگرانی پرسیداما » . و بعد به چیزي دست کشید، شاید شانه ي الیزار « ، هیچ کدوممون خوب نیستیم، الیزار » » ادوارد گفت«. از نظر فیزیکی اگه بخواي، کارلایل خوبه«؟ فیزیکی؟ منظورت چیه » : تانیا به تندي پرسیدمنظورم اینه که کل خانواده ي من توي یه خطر جدیه . اما قبل از اینکه توضیح بدم، یه قول ازتون می »خوام. قبل اینکه واکنشی نشون بدین به هرچی می گم گوش کنید . التماستون می کنم خوب به حرفم گوش«. بدیدسکوت طولانی تري درخواست او را همراهی کرد . در حین سکوت کشدار، جیکوب و من بی هیچ حرفی بههم زل زده بودیم. لبهاي حنایی رنگ او سفید شده بودند.«. ما گوش می دیم، قبل از اینکه قضاوت کنیم تمامش رو می شنویم » : بالاخره تانیا گفت«. متشکرم، تانیا. اگه چاره ي دیگه اي داشتیم شما رو درگیر این ماجرا نمی کردیم » : ادوارد با حرارت گفتادوارد حرکت کرد. شنیدیم که چهار جفت پا قدم به داخل چهارچوب در گذاشتند.«. می دونستم پاي اون گرگینه ها هم وسطه » : کسی فن فن کرد. تانیا زیر لب گفت«. بله، و اون ها طرف ما هستن. دوباره »این یادآوري تانیا را خاموش کرد.«؟ بِلاي تو کجاس؟ حالش چطوره » : زن دیگري پرسید«. اون بزودي به ما ملحق می شه. حالش خوبه، ممنون. اون فناناپذیزیش رو فوق العاده ماهرانه شروع کرد »درباره ي خطر بهمون بگو، ادوارد . ما گوش می دیم، و طرف شما خواهیم بود، جایی » : تانیا آهسته پرسید«. که بهش تعلق داریمدوست دارم اول شاهد خودتون باشید . گوش کنید - به اتاق دیگه . چی می » . ادوارد نفس عمیقی کشید«؟ شنویدسکوت برقرار شد و بعد، حرکت.«. خواهش می کنم، اول فقط گوش منید » : ادوارد گفت«. به گمونم، یه گرگینه اس. می تونم صداي قلبش رو بشنوم » : تانیا گفت«؟ دیگه چی » : ادوارد پرسیدمکث.«؟ چیه تاپ تاپ می کنه؟ اون... یه جور پرنده اس » : کیت یا کارمن پرسید«. نه، اما یادتون باشه که چی دارید می شنوید. حالا، چه بویی حس می کنید؟ به غیر از گرگینه »«؟ یه انسان اونجاس » : الیزار نجوا کردنه، انسان نیست ... ولی... از بقیه ي بوهاي اینجا به انسان نزدیک تره . اون چیه، » . تانیا به م خالفت پرداخت«. ادوارد؟ فکر نکنم اون رایحه تا حالا به مشامم خورده باشهنبایدم خورده باشه، تانیا . خواهش می کنم، خواهش می کنم یادتون باشه که این چیزیه که کاملاً براتون »«. تازگی داره. پیش داوري هاتون رو دور بریزید«. بهت قول دادم که گوش می دم، ادوارد »«. خیلی خوب، پس. بلا؟ رنزمه رو بیار اینجا، لطفاً »به طرز عجیبی پاهایم بی حس بودند، اما می دانستم که این احساس فقط زاده ي فکرم بود . همان طور کهروي پایم ایستادمو چند قدم کوتاه به جلو برداشت م سعی کردم عقب ننشینم و به کندي حرکت نکنم . گرما از بدنجیکوب که پا به پا مرا دنبال می کرد پشت سرم می سوزاند.یک قدم در اتاق بزرگتر برداشتم و بعد خشکم زد، قادر نبودم بیشتر خودم را جلو بکشم . رنزمه نفس عمیقیکشید و بعد از زیر موهاي من دزدکی نگاه کرد . شانه هاي کوچکش منقبض شده بودند، انتظار داشت که او رانپذیرند.فکر می کردم خودم را براي عکس العمل آنها آماده کرده ام . براي اتهام ها، براي فریادها، براي بی حرکتیاز شدت استرس.تانیا چهار قدم به عقب جست، حلقه هاي موي بلوند مایل به قرمزش می لرزید، مثل انسانی که با یکماري سمی مواجه شده باشد . کیت تمام راه را به سمت در ورودي پرید و خودش در برتبر دیوار آنجا محکم نگهداشت. صداي هیس مانند شوك زده اي از بین دندان هاي به هم قفل شده اش به گوش رسید . الیزار خودش راجلوي کارمن انداخت و به حالت دفاع خم شد.«، بابا بیخیال » . شنیدم که جیکوب زیر لب غرولند می کرد«. شما قول دادید که گئش می کنید » : ادوارد بازویش را دور من و رنزمه گذاشت. به آنها یادآوري کرد«؟ تانیا جیغ کشید: بعضی چیزها شنیده نمی شن! چطور تونستی، ادوارد؟ می دونی معناي این چیه«. ما باید ازینجا دور بشیم » : کیت که دستش روي دستگیره ي در بود با پریشانی گفت«... ادوارد » : زبان الیزار از گفتن قاصر بودچیزي که می شنوید رو به یاد بیارید، بویی که » . حالا صدایش خشن تر بود « ، صبر کنید » : ادوارد گفت«. حس می کنید. رنزمه اون چیزي نیست که شما فکر می کنید«. هیچ توضیحی براي این قانون نیست، ادوارد » : تانیا با خشم جواب دادتاینا، تو صداي ضربان قلبش رو می شنوي ! بس کن و به اینکه معنی اون چیه فکر » : ادوارد به تندي گفت«. کن«؟ ضربان قلبش » : کارمن که از پشت شانه ي الیزار سرك می کشید زمزمه کرداون یه بچه ي خون آشام تمام » : ادوارد توجهش را روي حالت ناخصمانه تر کارمن گذاشت و جواب داد«. عیار نیست. اون نصف انسانهچهار خون آشام طوري به او زل زده بودند که انگار به زبانی حرف می زد که هیچ کدام بلد نبودند.به من گوش بدین . رنزمه در نوع » : صداي ادوارد لحن ترغیب کننده ي ملایم و مخملینی به خود گرفت«. خودش تکه. من پدرشم. نه به وجود آورندش- پدر تنی اشسر تانیا با یک حرکت ظریف می لرزید. به نظر نمی رسید از این موضوع آگاه باشد.«،- ادوارد، تو که انتظار نداري ما » : الیزار شروع به گفتن کردتو توضیح دیگه اي براش داري، الیزار؟ تو می تونی گرماي بدنش رو توي هوا احساس کنی . خون »«. توي رگهاي اون جریان داره، الیزار. تو بوش رو حس می کنی«؟ آخه چطوري » . کیت نفسی کشیدبلا مادر تنی اونه . بلا وقتی که هنوز انسان بود رنزمه رو باردار شد، حمل کرد و » : ادوارد به او گفت«. زایید. تقریباً اون رو کشت. من با مشقت تونستم زهر لازم رو به قلبش برسونم تا نجاتش بدمشانه هایش همچنان سخت بودند، حالت چهره « ، من که تا حالا همچین چیزي نشنیدم » : الیزار گفتاش سرد.حالا رگه ي طنز «. رابطه ي فیزیکی بین خون آشام ها و اتنسان ها زیاد رایج نیست » : ادوارد جواب دادانسان هایی که ازین روابط نجات پیدا می کنن کمتر هم هستن . شما موافق » . غم افزایی در صدایش بود«؟ نیستید، دخترخاله هاکیت و تانیا هردو به او اخم کردند.«. دست بردار، الیزار. مطمئنم تو می تونی شباهت رو ببینی »این کارمن بود که به کلمات ادوارد جواب داد . او الیزار را دور زد، هشدار نیمه مفهوم او را نادیده گرفت وبا احتیاط قدم برداشت تا مست قیم رو به روي من بایستد. او اندکی به پایین خم شد، با دقت در صورت رنزمهخیره شد.و بعد، به «. انگار چشمات به مادرت رفته، اما صورت پدرت رو داري » : با صداي آهسته و آرامی گفترنزمه لبخند زد، گویی نمی توانست خودداري کند.لبخند رنزمه در جواب گیج کننده بود. او بدون اینکه از کارمن چشم بردارد صورت مرا لمس کرد.هنوز به قدري « ؟ اشکالی نداره رنزمه یه چیزي رو درباره ي خودش بهت بگه » : از کارمن پرسیدم«. اون براي توضیح چیزها یه قابلیتی داره » . استرس داشتم که نمی توانستم بلندتر از زمزمه حرف بزنم«؟ تو حرف می زنی، کوچولو » . کارمن هنوز به رنزمه لبخند می زدهمه ي اعضاي خانواده ي تانیا به جز «، بله » : رنزمه با صداي زیر و زنگدار کودکانه اش جواب داد«. اما بیش از اونچه بتونم بهتون بگم می تونم نشونتون بدم » . کارمن با شنیدن صداي او به خود پیچیدنداو دست کوچک و تپلش را روي گونه ي کارمن گذاشت.کارمن طوري از جا پرید انگار شوك الکتریکی به او وطل کرده بودند . الیزار فوراً کنار او ظاهر شد، دستهایش رل روي شانه هاي کارمن گذاشت تا او را کنار بکشد.«، صبر کن » : کارمن که چشمانش به چشم هاي رنزمه گره خورده بود، نفس نفس زنان گفتتوضیح رنزمه به کا رمن به طول انجامید. چهره ي ادوارد همچنان که با کارمن تماشا می « نشان دادن »کرد مصمم بود .خیلی دلم می خواست که من هم آنچیزي که او می شنوید را بشنوم . جیکوب با بی قرار پشتسر من این پا و آن پا می کرد و، می دانستم که او هم همین آرزو را داشت.«؟ نسی داره چی نشونش می ده » : او زیر لب غرولندکنان گفت«، همه چیز رو » : ادوارد آهسته گفتیک دقیقه بعد، رنزمه دستش را از صورت کارمن انداخت . او به خون آشام حیرت زده لبخند پیروزمندانهاي زد.اون واقعاً دخترته، نه؟ چه هدیه ي » . کارمن نفسی کشی و چشمان طلاییش را روي صورت ادوارد برد«. زنده اي بهش داده شده! این فقط می تونه از یه پدر خیلی بااستعداد اومده باشه«؟ چیزي که بهت نشون داد رو باور می کنی » : ادوارد با چهره ي مطممش، گفت«، بدون شک » : کارمن به سادگی گفت«! کارمن » . چهره ي الیزار از اضطراب درهم رفته بوددرسته که غیر مم کن به نظر میاد، اما ادوارد هیچ چیزي جز » . کارمن دست هاي او را گرفت و فشرد«. حقیقت نگفته. بذار بچه نشونت بدهعزیز دلم. ) mi querida ، نشونش بده » . کارمن الیزار زا به من نزدیک تر کرد و بعد به رنزمه اشاره کرد«( به زبان اسپانیاییرنزمه که معلوم بود از رفتار کارمن شادمان است نیشخند زد و به نرمی پیشانی الیزار را لمس کرد.و به تندي خودش را کنار کشید. «!( اوه لعنت ) Ay caray»کیت هم آهسته جلو آمد. «؟ چیکارت کرد » : تانیا در حالی که محتاطانه نزدیک تر می آمد، پرسید«. اون فقط سعی داره داستان رو از زبون خودش برات بگه » : کارمن با صداي آرام بخشی به الیزار گفتدستش را به سوي او دراز «، ببین، خواهش می کنم » : رنزمه با بی قراري اخم کرد . به الیزار دستور دادکرد و در چند اینچی صورت او نگه داشت و منتظر ماند.الیزار با بدگمانی به او نگاه کرد و بعد براي کمک به کارمن نگاهی انداخت . کارمن سرش را با حرکتسرش او را تشویق کرد . الیزار نفس عمیقی کشید و بعد بیشتر خم شد تا جایی که پیشانیش دوباره به دست اوخورد.وقتی شروع شد او برخود لرزید اما این بار بی حرکت ماند، چشم هایش در تمرکز بسته شدند.«! متوجه ام » : او آهی کشید. چند دقیقه بعد گفت «،... آه ه »رنزمه به او لبخند زد. الیزار مکث کرد، سپس در جواب کمی با اکراه لبخند زد.«؟ الیزار » : تانیا پرسید«. همه اش حقیقت داره تانیا. این یه بچه ي نامیرا نیست. اون نیم- انسانه. بیاو خودت ببین »در سکوت، تانیا در نوبت خود محتاطانه ایستاد، و بعد کیت، هر دو وقتی با تماس دست رنزمه اولینتصویر را دیدند شوك زده شدند . اما پس از اتمام آن، درست مثل کارمن و الیزار، به نظر می رسید کاملاًمتقاعد شده اند.نگاهی به صورت آرام ادوارد انداختم، در عجب بودم که آیا به همین راحتی بود؟ چشمان طلایی اوشفاف بودند. پس گمراهی اي درکار نبود.«. مرسی گه گوش دادید » : او آهسته گفتاما اون خطر جدي اي که ازش به ما خبر داري، می دونم که مستقیم از طرف این بچه » : تانیا گفت«؟ نیست، پس حتماً از طرف ولتوریه. اونها چطور در مورش فهمیدن؟ کی میاناز اینکه اینقدر سریع متوجه جریان شده بود تعجب نکردم . در هر صورت چه چیزي امکان داشتتهدیدي براي خانواده ي قوي اي مثل خانواده ي من محسوب شود؟ فقط ولتوري.«. وقتی اون روز بلا ایرینا رو توي ك.هستان دید، رنزمه همراهش بود » : ادوارد توضیج دادایرینا این کارو کرد؟ با تو؟ با » . کیت صداي هیس مانندي درآورد، چشمانش تنگ و شکاف مانند شدندکارلایل؟ ایرینا؟«... نه، یه نفر دیگه » : تانیا آهسته گفتدر عجب بودم که آیا دیگران هم متوجه شدند «، آلیس دیدش که پیش اون ها می رفت » : ادوارد گفتکه وقتی او اسم آلیس را گفت چگونه لرزید یا نه.«؟ اون چطور تونسته همچین کاري بکنه » : الیزار از خود پرسیدتصور کنید که رنزمه رو فقط از فاصله ي دور می دیدید . اگه که منتظر نمونده بودید که ما توضیح«. بدیم«. اهمیتی نداره اون چه فکري کرده... شما خانواده ي مائید » . چشمان تانیا تنگ شدندحالا واسه انتخاب انتخاب ایرینا هیچ کاري از دست ما بر نمیاد . دیگه دیر شده. آلیس یه ماه به ما »«. وقت دادهسر تانیا و الیزار با هم به یک طرف خم شد. ابروهاي کیت در هم رفت.«؟ اینقدر طولش می دن » : الیزار پرسید«. اون ها همشون دارن میان. حتماً این نیاز به یه کم آمادگی داره »«؟ کل گارد » . الیزار نفسش را با صداي بلند حبس کرد«. نه فقط گارد. آرو، کایوس، مارکوس، حتی همسرها » : ادوارد که آرواره اش سخت شده بود، گفتچشمان همه ي آنها از شوك برق زد.«، امکان نداره » : الیزار به سردي گفت«. من هم دو روز پیش همینو می گفتم » : ادوارد گفتاما اون هیچ معنایی نداره. چرا اونها » . الیزار اخم کرد و وقتی به حرف آمد صدایش تقریباً یک غرش بود«؟ باید خودشون و همسران رو به خطر بندازناز اون زاویه ي دید هیچ مفهومی نداره . آلیس گفت جریان بیشتر از فقط مجازات واسه اون چیزیه که »«. فکر می کنن ما انجام دادیم. اون فکر می کرد تو می تونی کمکمون کنیالیزار شروع به قدم زدن کرد، به آرامی به سمت « ؟ بیش از مجازات؟ مگه پاي چه چیز دیگه اي وسطه »در می رفت و دومرتبه بر می گشت انگار که در اینجا تنها بود، همچنانکه به زمین چشم دوخته بود ابروهایشدر هم رفته بودند.«؟ دیگران کجان، ادوارد؟ کارلایل و آلیس و بقیه » : تانیا پرسیددنبال دوستانی که » . مکث ادوارد تقریباً غیر قابل تشخیص بود . او قفط به بخشی از سوال جواب داد«. ممکنه بهمون کمک کننادوارد، فرقی نداره چه تعداد دوست رو دور » . تانیا به طرف او خم شد و دستهایش را جلویش دراز کردهم جمع کنی د، ما نمی تونیم کمکتون کنیم که برنده شید. ما قفط مس تونیم با شما بمیریم. باید اینو بدونید .البته، حالا شاید بعد از کاري که ایرین ا کرد، بعد از اینکه اونطوري در گذشته شمارو تنها گذاشتیم - به خاطر«. اون زمان هم ما چهارتا سزاوار مرگ باشیمما ارتون نمی خوایم که بجنگید و با ما بمیرید، تانیا . می دونی که » . ادوارد سریع سرش را تکان داد«. کارلایل هیچ وقت همچین تقاضایی نمی کنه«؟ پس چی، ادوارد »ما فقط دنبال شاهد می گردیم . اگه بتونیم کاري کنیم که مکث کنن، فقط واسه یه لحظه . اگه بهمون »او به گونه ي رنزمه دست کشید؛ او دستش را گرفت و آن را به صورتش فشرده «... اجازه بدن که توضیح بدیم«. وقتی خودت داستان مارو ببینی سخته که بهش شک کنی » . نگه داشت«؟ فکر می کنی گذشته ي اون خیلی واسشون اهمیت داره » . تانیا آهسته سر تکان دادفقط به این دلیل که از آینده ي اون خبر می ده . هدف این ممنوعیت این بوده که ما رو از خطر افشاء »«. شدن محافظت کنه، از زیاد شدن بچه هایی که رام نشدنی بودنبا گوش هاي جدیدم به صداي شفاف و زیر او گوش «. من اطلاً خطرناك نیستم » . رنزمه مداخله کردمن هیچ وقت بابا بزرگو اذیت نکردم یا سو یا » . کردم، می خواستم تصور کنم او در نظر دیگران چگونه استاو دست ادوارد را رها کرد تا به عقب برگردد «. بیلی. من آدمارو دوس دارم . و آدماي گرگ ی مثل جیکوبِ خودمو بازوي جیکوب را نوازش کند.تیانیا و کیت نگاه تندي رد و بدل کردند.اگه ایرینا اونقدر زود نیومده بود، می تونستین از تمام این ها جلوگیري کنیم . » . ادوارد به فکر فرو رفترنزمه با سرعت بی مانندي رشد می کنه . وقتی که یه ماه تموم شه، اون یه نیم سال دیگه از مرحله ي«. رشدش رو گذروندهخوب، اون چیزیه که ما قطعاً می تونیم براش شهادت بدیم . ما می » : کارمن با صداي مصممی گفت«؟ تونیم قسم بخویم که خودمون رشد کردنشو دیدیم. چطور ولتوري می تونه همچین مدرکی رو نادیده بگیرهاما سرش را بلند نکرد و به قدم زدن ادامه داد گویس اصلا هیچ « ؟ جداً چطوري » : الیزار غرولندي کردتوجهی نداشت.آره، ما می تونیم واسطون شهادت بدیم . به فکر اینکه دیگه چیکار می تونیم بکنیم هم » : تانیا گفتهستیم.تانیا، ما انتظار نداریم که شما با ما » : ادوارد که بیشتر از افکارش می شنید تا حرف هایش، اعتراض کرد«. بجنگیداگه ولتوري صبر نکنه تا به شهادت ما گوش بده، نمی تونیم همون جا بایستیم که . » : تانیا مصرانه گقت«. البته، من باید از طرف خودم حرف بزنم«؟ تو واقعاً اینقدر به من شک داري، خواهر » . کیت صداي خرناس مانندي درآورد«. هی چی باشه، این یه مأموریت خودکشیه » . تانیا لبخند جانانه اي به او زد«. من که پایه ام » . کیت در جواب نیشخندي زد و بعد با خونسردي شانه هایش را بالا انداختسپس، انگار که نمی «. من هم هرکاري می تونم واسه محافظت از بچه می کنم » . کارمن موافقت کردنی نی ) bebe Linda ، می شه بغلت کنم » . توانست مقاومت کند، بازوانش را به سمت رنزمه دراز کرد«؟( کوچولوي دوست داشتنیرنزمه که با دوست جدیدش در پوست خود نمی گنجید، مشتاقانه به طرف او خم شد . کارمن او را درآغوشش فشرد و به زبان اسپانیایی برایش زمزمه کرد.همان طور که با چارلی پیش رفته بود و قبل از او با تمام کالن ها . رنزمه مخقاومت ناپذیر بود. چه چیزيدر راب طه با او وجود داشت که همه را به طرف خودش می کشید؟ که باعث می شد آنها مایل باشند حتیزندگیشان در راه دفاع از او گرو بگذارند؟براي یک لحظه فکر کردم که شاید چیزي که برایش در تلاش بودیم امکان پذیر باشد . شاید رنزمه میتوانست کار غیر ممکن را انجام دهد و همان طور که در دل دوستانمان جا گرفته بود بر دشمنان نیز غلبه کند.و بعد به خاطر آوردم که آلیس ما را ترك کرده بود و امیدم، به همان سرعتی که ظاهر شده بود ناپدیدشد.فصل سی و یکم:با استعدادتانیا در حالیکه جیکوب را برانداز می کرد این را گفت . « ؟ گرگینه ها چه نقشی دارن »اگر ولتوري ها نایستادند تا راجع به نسی بشنوند ، منظورم رِنزمه » : جیکوب قبل از اینکه ادوارد بتواند پاسخ دهد گفتما اونارو » . حرفش را اصلاح کرد ، به خاطرآورد که تانیا منظورش را از آن اسم خودمانی احمقانه نمی فهمد « است« متوقف می کنیم« خیلی شجاعانه است ، بچه . ولی این کار براي جنگجویانی با تجربه تر از شما هم غیر ممکنه »« تو نمی دونی که ما چه کارهایی می تونیم بکنیم »« این زندگیه خودتونه ، هر جور که دلتون می خواد بگذرونینش » : تانیا شانه اش را بالا انداخت و گفتچشمان جیکوب به سمت رِنزمه چرخید - که هنوز در دستان کارمن بود و کیت دورآنها می چرخید - و به آسانیمی شد اشتیاق را در آنها حس کرد .« اون خاصه ، کوچولوئه رو می گم ، مقاومت کردن در مقابلش سخته » : تانیا متفکرانه گفتسرعتش زیاد شد . در هر ثانیه، « خانواده ي خیلی با استعدادي هستند » : الیزار در حالیکه به سرعت راه می رفت گفتیک ذهن خوان به عنوان پدر ، یک حفاظ دار به عنوان مادر و » . از در به سمت کارمن می رفت و دوباره برمی گشتبعد هر جادویی که این بچه باهاش مارو تحت تاثیر قرار داده . فکر می کنم شاید اسمی براي این کاري که اونمی کنه وجود داشته باشه ، یا شاید این کار براي یک خون آشام دورگه عادي باشه . اگر بشه این کار معمولی دونست !« ! یه خون آشام دورگه واقعیدستش را دراز کرد و شانه ي الیزار را وقتی که داشت به سمت در بر « ، ببخشید » : ادوارد با صداي بهت آوري گفت« ؟ همسر منو چی صدا کردي » می گشت گرفتیه حفاظ دار ، فکر » : الیزار با تعجب به ادوارد نگاه کرد . براي لحظه اي راه رفتن دیوانه وارش را فراموش کرد و گفت« . می کنم . اون الان مانع من شده . در نتیجه نمی تونم مطمئن باشمبه الیزار نگاه کردم ابروهایم با سردرگمی در هم فرو رفته بود . حفاظ دار ؟ منظورش از مانع شدن او چه بود ؟ من دقیقاکنار او ایستده بودم ، و هیچ دفاعی در کار نبود .تعجب کرده بود . « ؟ حفاظ » ادوارد تکرار کرد« ؟ ادوارد ، بسه ! اگر من نمی تونم ذهنش رو بخونم ، پس تو هم نمی تونی . الان می تونی ذهنش رو بخونی »« نه ! ولی من هیچ وقت نمی تونستم این کارو بکنم . حتی وقتی اون یه انسان بود » ادوارد زمزمه کردهیچ وقت ؟ جالبه ! اگر قبل از تغییر شکلش هم به این واضحی معلوم بوده ، نشون دهنده ي یه » الیزار پلک زداستعداد قدرتمند پنهانیه . من نمی تونم هیچ احساسی رو از وراي حفاظش حس کنم . اون هنوز باید خام باشه ، فقط بهو ظاهراً از کاري که بلا می کنه » . نگاهی که به ادوارد انداخت تقریباً از روي خشم بود « . اندازه ي چند ماه سن دارهکاملا بی خبر بودي . کاملا بی خبر . خنده داره . آرو من رو فرستاد تا به دنبال چنین غریزه اي تمام دنیا رو بگردم . والیزار « . تو به سادگی مثل یه اتفاق ساده با این موضوع برخورد کردي و حتی متوجه چیزي که در اختیار داري نشديسرش را با ناباوري تکان داد .فقط « ؟ داري درمورد چی حرف می زنی ؟ من چطوري می تونم حفاظ داشته باشم ؟ این چه معنی داره » اخم کردممی توانستم تصویري از زره مسخره مربوط به قرون وسطی را تصور کنم .من تصور می کنم که ما در این مورد قرار دادي » الیزار در حالیکه مرا تست می کرد ، سرش را به طرفی خم کردنداریم . در حقیقت ، دسته بندي استعداد ها بر اساس موضوع و اتفاقیه ، هر استعدادي بی همتاست ، هیچ وقت دواستعداد یکسان نداریم . ولی تو بلا ، خیلی راحت می شه دسته بندیت کرد . استعدادهایی که کاملاً دفاعین و یهمنظري از دارنده اشان را محافظت می کنند ، همیشه حفاظ خوانده می شوند . تا حالا توانایی هات رو امتحان کردي ؟« ؟ مانع کسی به جز من و جفتت شديبا وجود اینکه مغزم با سرعت زیادي کار می کرد چند لحظه طول کشید تا پاسخم رو آماده کنم .فقط روي چیزاي معینی کار می کنه . سرم یه جورایی یه محیط...خصوصیه . ولی نمی تونه جاسپر رو از آشفته » : گفتم« . کردن حالم و یا آلیس رو از دیدن آینده ام باز داره« کاملا یه دفاع ذهنیه ، محدود ، اما قوي » الیزار سرش را تکان دادآرو نمی توانست ذهنش را بخواند . با وجود اینکه وقتی یکدیگر را ملاقات کردند ، بلا » ادوارد به میان حرفش پرید« انسان بودچشمان الیزار گشاد شد .جین سعی کرد به من آسیب برسونه ، ولی نتونست . ادوارد فکر می کنه دیمیتري نمی تونه منو پیدا کنه و » : گفتم« ؟ آلک هم نمی تونه به من آزار برسونه .این خوبه« خیلی » الیزار که هنوز دهانش باز بود ، سرش را به نشانه ي موافقت تکان دادمن هیچ وقت اینجوري به این موضوع فکر نکرده بودم . تنها » صدایش پر از رضایت بود « ! یه حفاظ » : ادوارد گفت« کسی که قبلا دیده بودم رناتا بود و اون خیلی فرق داشتدرسته ، هیچ استعدادي هیچ وقت با همون خصوصیات قبلی ظاهر نمی شه ، چون هیچ » الیزار به آرامی به خود آمد« کس مثل دیگري فکر نمی کنهرِنزمه هم علاقه مند شده بود ، از کارمن دور شده بود در نتیجه « ؟ رناتا کیه ؟ اون چی کار می کنه » : پرسیدممی توانست اطراف کیت را ببیند .« . رناتا محافظ شخصی آرو است ، یه حفاظ دار به درد بخور و یکی از اون قدرتمندهاش » : الیزار گفتبه طور مبهم ، جمعیت کوچکی از خون آشام ها را به یاد آوردم که در کاخ مرگبار آرو ، نزدیک او می پلکیدند . بعضیمرد بودند و بعضی زن . نمی توانستم صورت زنها را در خاطره ي ناراحت کننده و ترسناك به یاد آورم . یکی از آنهامی باست رناتا می بود .فکر می کنم.... ببین ، رناتا در مقابل حملات فیزیکی یه حفاظ قدرتمنده . اگر کسی به اون یا » : الیزار متفکرانه گفتآرو ، - تا وقتی که در وضعیت هاي خطرناك در کنار اونه- ضربه بزنه ، منحرف می شه . نیرویی در اطراف اون وجودداره ، که با وجود اینکه تقریبا نمی شه متوجهش شد ، از ضربه جلوگیري می کنه . تو خودت رو کاملا در یه مسیريبرخلاف اون چیزي که قصد داشتی پیدا می کنی با خاطره ي گنگی از اینکه چرا می خواستی به اون مسیر اولیت بري. اون می تونه حفاظش رو تا چند متر به اطراف بسط بده . اون در موارد مورد نیاز از مارکوس و کایوس هم محافظت« . می کنه ، ولی در قبال آرو وظیفه دارهدر واقع اون چیزي که داره ، فیزیکی نیست . مثل هدیه هاي ما وسیعه . و جاي خودش رو در ذهن گرفته . دارم »من هیچ وقت » سرش را تکان داد « ؟ فکر می کنم که اگر اون بخواد سعی کنه مانع تو بشه کدوم پیروز می شین« . نشنیده بودم که هدیه هاي آرو یا جین خنثی شده باشندرِنزمه بی هیچ تعجبی این حرف را زد ، گویی در مورد رنگ لباسم نظر می دهد . « مامان ، تو استثنایی هستی »احساس گیجی می کردم . من از قبل هدیه ام را نمی دانستم ؟ من کنترل نفس خاصی داشتم که به من اجازه می دادکه از هراس سال اول تازه متولد شدنم بگریزم . خون آشام ها می توانستند حداکثر یک توانایی داشته باشن ، درسته ؟یا اینکه در آغاز حق با ادوارد بود ؟ قبل از اینکه کارلایل پیشنهاد این را بدهد که کنترل نفس من چیزي غیر طبیعیاست ، ادوارد فکر می کرد که این مانع فقط در اثر آمادگی قبلی من بوده است ، حاصل تمرکز و طرز برخوردم ، اینچیزي بود که گفته بود .حق با کدامشان بود ؟ کار دیگري بود که بتوانم انجام دهم ؟ یه اسم و یه دسته براي چیزي که بودم وجود داشت ؟« ؟ می تونی گسترشش هم بدي » کیت با اشتیاق پرسید« ؟ گسترش » پرسیدم« ؟ اونو از خودت دور کنی و براي کسی که کنارته حفاظ قرار بدي » کیت توضیح داد« . نمی دونم . تاحالا این کارو نکردم . نمی دونم که می تونم این کارو انجام بدم یا نه »اوه ، ممکنه نتونی این کارو بکنی ، خدا می دونه که من براي قرن ها روي این کار کردم و » : کیت به سرعت گفت« . بهترین کاري که تونستم بکنم این بود که جریان برق را روي پوستم گسترش بدمبا سردرگمی نگاهش کردم .« کیت توي حالت هاي تهاجمی مهارت داره ، یه جوري مثله جینه » : ادوارد گفتناخودآگاه از کیت دور شدم و او خندید .« من مردم آزاري ندارم ، این فقط چیزیه که موقع مبارزه به درد می خوره » او به من اطمینان دادکلمات کیت در من نفوذ کردند و باعث شدند که در ذهنم ارتباطاتی شکل بگیرند . او گفته بود ، براي کسی که درکنارت است حفاظ درست کنی . گویی راهی برایم وجود داشت که کسی را مشمول این سر عجیب و ساکتم کنم .ادوارد را به خاطر آوردم که روي سنگهاي قدیمی قصر ولتوري به خود می پیچید . با وجود این که این یه خاطره يانسانی بود ، ولی قوي بود و از بقیه دردناك تر . گویی در بافت هاي مغزم حک شده بود .چه می شد که از ین اتفاق براي همیشه جلوگیري می کردم ؟ چه می شد اگر می توانستم از او محافظت کنم ؟ ازرِنزمه محافظت کنم ؟ چه می شد اگر کوچکترین ذره ي احتمالی براي اینکه از آنها محافظت کنم وجود داشت ؟تو باید به من نشون » بدون فکر به بازوي کیت می زدم « ! تو باید به من یاد بدي که چی کار کنم » اصرار کردم« بدي چجوري این کارو کنم« شاید ، اگر از شکستن استخوان دستم ، دست برداري » کیت از ضربه ي من خودش را کنار کشید« اوپس ! ببخشید »« ؟ تو حفاظ داري ، درسته . اون حرکت باید دستت رو پرتاب می کرد . تو هیچ چی حس نکردي » : کیت گفتهیچ کدام از ما به او توجه « . واقعا نیازي نیست کیت ، اون هیچ ضربه اي رو احساس نکرده » : ادوارد زیر لب گفتنکردیم .« ؟ نه ، من چیزي حس نکردم ، تو از جریان برقت استفاده کردي »« آره . هممم ، من کسی رو ندیده بودم که اونو حس نکنه ، چه نامیرا چه چیز دیگه اي »« ؟ گفتی که اونو گسترشش دادي ؟ روي پوستت »« قبلا فقط در کف دستانم بود ، مثل آرو » کیت سرش را تکان داد« یا رِنزمه » ادوارد به میان حرفش پریدولی بعد از تمرین هاي زیادي که کردم ، می تونم این جریان رو در تمام بدنم برقرار کنم . وسیله ي دفاعی خوبیه . »هر کسی که سعی کنه منو لمس کنه مثل انسانی که بهش شوك الکتریکی وارد کنن ، روي زمین پرتاب می شه . فقط« . براي چند ثانیه باعث سقوطش می شه ولی این زمان برام کافیهمن نصفه نیمه به کیت گوش می دادم ، ذهنم در گیر این ایده بود که اگر به اندازه ي کافی سریع باشم می توانم ازخانواده ي کوچکم محافظت کنم . با تمام وجودم آرزو می کردم که در این گسترش دادن هم خوب عمل کنم مثلوقتی که به طرز عجیبی در بقیه ي جنبه هاي خون آشام بودن خوب بودم . زندگی انسانیم مرا براي چیزهاي معمولیآماده نکرده بود ، و نمی توانستم خودم را قانع کنم که این استعداد من خاتمه یافته باشد .احساس کردم هیچ وقت چیزي را به این شدت نخواسته ام ، این که بتوانم از چیزي که دوست داشتم حمایت کنم .چون فکرم خیلی مشغول بود ، متوجه سکوت میان ادوارد و الیزار نشدم ، تا اینکه شروع به صحبت کردند .« ؟ با این وجود می تونی حتی به یه استثنا هم فکر کنی » ادوارد پرسیدبه اطراف نگاه کردم تا متوجه منظورش بشوم و فهمیدم که بقیه هم دارن به آن دو مرد نگاه می کنند . آنها مشتاقانهبه سمت یکدیگر خم شده بودن . چهره ي ادوارد از تردید در هم فرو رفته بود و چهره ي الیزار بی میل و ناراحت بود .من از تغییر ناگهانی جو تعجب کردم. « . من نمی خوام این طوري به اونا فکر کنم » : الیزار از میان دندان هایش گفت« ... اگه حق با تو باشه » الیزار دوباره شروع کرد« این فکره توئه ، نه من » ادوارد حرفش را قطع کرداگر حق با من باشه... من حتی نمی تونم بفهمم این چه معنی اي می ده . اون تمام دنیاي که ساخته بودیم رو تغییر »« . می ده . اون تمام معناي زندگی منو تغییر می ده . چیزي که من یه قسمتی ازش هستم« الیزار ، تصمیم هاي تو همیشه بهترین بوده »« ... این اهمیت داره ؟ من چه کار کرده ام ؟ چند تا زندگی رو »ما چی رو از دست دادیم دوست من ؟ من » . تانیا دستش را با حالتی آرامش بخش روي شانه ي الیزار گذاشت« . می خوام بدونم موضوع چیه تا بتونم در این بحث شرکت کنم . تو هیچ وقت این قدر از خودت انتقاد نکرده بوديسپس از زیر دست تانیا خارج شد و دوباره شروع به قدم زدن کرد ، تند تر از « ؟ اوه ، نکرده بودم » الیزار زمزمه کردقبل.« توضیح بده » تانیا براي چند لحظه به او نگاه کرد و بعد رو به ادوارد کرداون سعی داره بفهمه چرا » ادوارد سرش را تکان داد ، وقتی حرف می زد چشمان نگرانش الیزار را دنبال می کردندتعداد زیادي از ولتوري می یان تا مارو مجازات کنن . این جزو عادت هاي اونا نیست . در واقع ما بزرگترین وکامل ترین گروهی هستیم که اونا باهاشون روبه رو می شن ، ولی در گذشته گروه هایی بودند که براي حفاظت ازخودشون با هم متحد شده بودند و ولتوري ها هیچ وقت با وجود اینکه تعدادشون کمتر بوده ، نجنگیدند . احتمال بردن« . ما تقریبا زیاده ، و تعدادمون یه عامله مهمه ، ولی عامل اصلی نیستاون داره دفعات دیگه رو به یاد می یاره که گروه هاي دیگه تحت مجازات قرار گرفته بودند و طرحی که براي »خودش اتفاق افتاده . طرحی بوده که بقیه گارد ها هیچ وقت به اون توجه نکرده بودند تا اینکه الیزار کسی بود که این« . اطلاعات را به طور محرمانه به آرو داد . طرحی که فقط در هر قرن یا همین حدود تکرار شدهمثل ادوارد الیزار را تماشا می کرد . « ؟ این طرح چی بود » کارمن پرسیدآرو به شخصه به اعزام نیرو براي مجازات کردن علاقه اي نداره . ولی در گذشته ، وقتی آرو چیزي » : ادوارد گفتخاصی می خواست ، طولی نمی کشید که شواهد موجود در مورد اینکه این یا اون گروه کار غیر قابل بخششی انجامداده اند اثبات می شد . خون آشام هاي کهنه کار تصمیم می گرفتند تا بروند و حکم مامورانشان را تماشا کنند . و بعد ،وقنی که تقریبا تمام گروه نابود می شدند ، آرو کسی را که افکارش - ارو اینطور ادعا می کرد - استثنائا پشیمان بود ،عفو می کرد . همیشه ، معلوم می شد که آن خون آشام هدیه اي را دارد که آرو دوست دارد . همیشه ، جایگاه اینشخص در بین گارد بود . خون آشامی که هدیه داشت ، به سرعت پیشرفت می کرد ، و همیشه می درخشید . هیچ« . استثنایی وجود نداشت« . انتخاب شدن باید چیز وحشتناکی بوده باشه » کیت نظر دادهنوز در حرکت بود. « ! ها » الیزار غرولند کرداسمش چلسی بود . او » واکنش خشمگینانه ي الیزار را توضیح داد « کسی در بین گارد وجود داشت » : ادوارد گفتمی توانست روي وابستگی هاي احساسی بین مردم تاثیر بذاره ، هم می توانستم آنها را قطع کند و هم می توانست آنهارا تقویت کند . او می توانست کاري کند که یه نفر به ولتوري وابسته شود ، کاري کند که خودش را به آنها متعلق بداند« .... ، کاري کند که بخواهد که ولتوري ها را خشنود کندما همه فهمیده بودیم که چرا چلسی مهمه . در یه جنگ ، اگر می توانستیم وفاداري میان » الیزار توقفی ناگهانی کردگروه هاي متحد شده را از بین ببریم ، می توانستیم خیلی راحت تر با آنها مبارزه کنیم . اگر می توانستیم اعضايبی گناه یک گروه را به طور احساسی از گناه کار دور کنیم ، عدالت بدون خونریزي اجرا می شد ، گناهکار بدون دخالتکسی مجازات می شد و بی گناهان می توانستند بخشیده شوند . در غیر این صورت ، غیر ممکن بود که بتوان از اینکههمه ي گروه با هم مبارزه کنند جلوگیري کرد . در نتیجه چلسی تمام بند هایی که آنها را بهم متصل می کرد را از بینبرد . این به نظر من موهبت بزرگی بود ، مدرکی بود بر مهربانی آرو . شک کردم که چلسی گروه ما را هم به یکدیگرمتصل کرده است ، ولی آن هم به نظرم کار خوبی بود . باعث کارآیی بیشتر ما می شد . به ما کمک می کرد که« . آسان تر با هم زندگی کنیماین موضع باعث شد تا خاطرات گذشته برایم روشن شوند . قبلا نمی فهمیدم که چگونه گارد از فرمان هاي اربابانشانبا خشنودي اطاعت می کنند ، تقریبا مثل یک عاشق از خود گذشته .چشمانش به سرعت روي اعضاي خانواده اش بر « ؟ هدیه اش چقدر قدرتمند بود » : تانیا با زیر ترین صدایش گفتمی گشت .ولی هر چیزي که » سرش را تکان داد « . من توانستم با کارمن آن را ترك کنم » الیزار شانه اش را بالا انداختضعیف تر از رابطه ي بین جفت ها باشه در خطره . حداقل در یک گروه معمولی . با وجود این در اونجا پیوند هاییضعیف تر از پیوند هاي بین خانواده ي ما وجود داشت . اجتناب از خون انسان ما را با فرهنگ تر کرده ، به ما اجازه داده« تا پیوند عشق واقعی را تجربه کنیم . شک دارم که چلسی بتونه پیمان مارو بشکنه ، تانیاتانیا سرش را تکان داد ، هنگامی که الیزار تحلیلش را ادامه می داد ، به نظر می آمد که اطمینان خاطر یافته است .من فقط می توانم به این فکر کنم که آرو تصمیم گرفته است که خودش بیاید ، تا افراد زیادي را با خودش ببرد ، »اون باید اونجا باشه تا وضعیت رو کنترل کنه . » الیزار ادامه داد « . چون هدفش مجازات نیست ، بلکه تملک افرادهولی اون به تمام گاردش احتیاج داره تا در برابر یه گروه بزرگ که استعداد هایی هم داره دفاع کنه . ولی با این وجود ،این باعث می شه که بقیه ي خون آشام هاي پیر توي ولترا بی دفاع بمونن . خیلی خطرناکه ، کسی ممکنه سعی کنهکه از ین موقعیت سوءاستفاده کنه . در نتیجه همه شون با هم می یان . آرو چه جور دیگه اي می تونه مطمئن بشه کهالیزار در حالیکه در فکر فرو رفته بود این حرف را « . هدیه هایی که می خواد حفظ بشن ؟ اون باید اونارو بدجور بخوادزد .از چیزهایی که من در افکارش دیدم ، آرو هیچ چیزي رو به اندازه ي » : ادوارد با صدایی به آرامی نفس کشیدن گفت« . آلیس نخواستهاحساس کردم دهانم باز شد . تصاویر کابوس مانندي را به خاطر آوردم که خیلی وقت پیش تصور کرده بودم . ادوارد وآلیس در رداهایی سیاه و با چشمانی به رنگ خون . صورتهایشان در حالیکه که کنار سایه هایی ایستاده بودند ، سرد ودور به نظر می رسید ، دستان آرو در دستانشان بود... آیا آلیس اخیراً این را دیده بود ؟ آیا او دیده بود که چلسی عشق اوبه مارا از بین می برد و او را به آرو ، کایوس و مارکوس پیوند می دهد ؟صدایم با گفتن نامش شکست . « ؟ دلیل رفتن آلیس اینه » پرسیدمفکر می کنم همین باشه . اینکه آرو رو از چیزي که بیشتر از همه » : ادوارد دستش را روي گونه ام گذاشت و گفت« . محروم کنه . اینکه قدرتش رو از دسترس آرو دور کنهشنیدم که تانیا و کیت با سردرگمی با هم پچ پچ می کنند و به یاد آوردم که آنها چیزي از آلیس نمی دانستند .« اون تورو هم می خواد » زمزمه کردمنه به اون اندازه . من واقعا نمی تونم به اون » ادوارد شانه اش را بالا انداخت ، چهره اش ناگهان خیلی خونسرد شدچیزي اضافه تر از چیزي که خودش داره بدم . و بی تردید این بستگی داره که اون راهی پیدا کنه تا من رو مجبور کنهیکی از ابروهایش را « . که خواسته اش رو انجام بدم . اون منو می شناسه و می دونه که چقدر احتمال این کار کمهطعنه آمیز بالا برد .الیزار دستش را دراز کرد و بعد به من « اون ضعف هاي تورو هم می دونه » الیزار به سهل انگاري ادوارد اخم کردنگاه کرد .« چیزي براي بحث کردن نمونده » : ادوارد به سرعت گفتبا وجود این آرو بی تردید جفت تورو هم می خواد . اون حتما به استعدادي » الیزار به تذکر او توجهبی نکرد و ادامه داد« . که در تجسم انسانی اش هم او را به مبارزه طلبیه ، علاقه دارهادوارد با این موضوع احساس معذب بودن می کرد . من هم دوست نداشتم . اگر آرو کاري از من می خواست - هرچیزي- فقط باید ادوارد را آزار می داد تا من درخواستش را انجام دهم . و بالعکس .آیا مرگ کمتر اهمیت نداشت ؟ آیا این کشته شدن بود که ما باید از آن می ترسیدیم ؟من فکر می کنم که ولتوري منتظر چنین چیزي بوده ، یه بهانه . اونا نمی دونستن که » ادوارد موضوع را عوض کرداین بهانه چطوري جور میشه ، ولی نقشه شان براي چنین زمانی آماده بوده . به همین دلیل آلیس تصمیم اونارو قبل از« . اینکه ایرینا محرك بشه دیده بود . تصمیم از قبل گرفته شده بود ، فقط منتظر بودند تا بهانه شان را توجیه کنند« ... اگر ولتوري از اعتماد ما سوءاستفاده کنه ، همه ي نامیرایان اونارو برکنار می کنند » : کارمن زیر لب گفتاهمیتی داره ؟ کی باور می کنه ؟ و حتی اگه بقیه هم متقاعد بشن که ولتوري داره از قدرتش » : الیزار گفت« سوءاستفاده می کنه ، چه فرقی می کنه ؟ کسی نمی تونه در مقابل اونا ایستادگی کنه« ولی ظاهرا چند نفر از ما به اندازه ي کافی دیوانه هستند که این کارو امتحان کنن » : کیت گفتکیت ، شما فقط براي شهادت اینجایین . هدف آرو هر چی که باشه فکر نکنم که آماده » ادوارد سرش را تکان دادباشه که شهرت ولتوري رو براي این کار لکه دار کنه . اگر بتونیم از مجادله با او اجتناب کنیم ، مجبور می شه که« . اینجارو در صلح ترك کنه« درسته » تانیا زمزمه کردبه نظر نمی آمد که کسی متقاعد شده باشد . براي چند دقیقه ي طولانی کسی حرفی نزد .سپس صداي ایستادن چرخ هاي ماشینی را روي سنگفرش گلی ي خانه شنیدم .« ... اوه ، گندش بزنن ، چارلیه شاید دنالیس ها بتونن برن طبقه ي بالا تا » زمزمه کردم« پدر تو نیست » . چشمانش به دور نگاه می کرد ، به دور خیره شده بود « نه » : ادوارد با صدایی خشک گفتبالاخره آلیس پیتر و شارلوت رو فرستاده . وقتشه که براي مرحله ي بعدي آماده » چشمانش روي من متمرکز شدند« . بشیمفصل سی و دوم:گروهخانه ي بزرگ کالن ها شلوغتر از آن بود که کسی بتواند وانمود کند که راحت است .با وجود این ، غذا خوردن خطرناك بود . دسته ي ما تا جایی که می توانستند تلاش کردند . آنها از لاپوش و فورکسفراتر رفتند و شکار کردن فقط در خارج از ایالت آزاد شد . ادوارد میزبان سخاوتمندي بود ، همه ي ماشینهایش رادرمواقع لزوم ، بدون ذره اي نارحتی قرض می داد . با وجود اینکه سعی می کردم که به خودم بگویم که آنها درهمه ي جاي دنیا شکار می کنند ، این سازش با آنها مرا معذب می کرد .جیکوب بیشتر ناراحت بود . گرگ نما ها علاقه داشتند که از از بین رفتن جان یک انسان جلوگیري کنند ، و حالا باید ازگروهی از قاتلان ، که نزدیک مرزهاي گروه بودند چشم پوشی می کردند . ولی در این وضعیت که رِنزمه در معرضخطري جدي بود ، جیکوب دهانش را می بست و ترجیحاً به جاي خون آشام ها به زمین نگاه می کرد .من از راحت پذیرفته شدن جیکوب ، توسط خون آشام هایی که براي دیدار آمده بودند ، تعجب کردم . مشکلی کهادوارد انتظارش را داشت به وجود نیامد . جیکوب کم و بیش براي آنها نامرئی بود ، یک آدم کامل نبود ، و از طرفی غذاهم محسوب نمی شد . آنها جوري با او رفتار می کردند که یک نفر که حیوانات را دوست ندارد ، با حیوان خانگیدوستانش بر خورد می کند .لیا، سث ، کوئیل و امبري مامور شدند که با سم بروند و جیکوب هم با خوشحالی آنها را همراهی کرد ، به استثناياینکه نمی توانست دوري از رِنزمه را تحمل کند و رِنزمه با جادو کردن مجموعه ي جدیدي از دوستان کارلایل مشغولبود .ما صحنه ي معرفی رِنزمه به دسته ي دنالی ها را نیم دو جین تکرار کردیم . اول براي پیتر و شارلوت که آلیس وجاسپر آنها را بدون هیچ توضیحی فرستاده بودند ، مثل بیشتر کسانی که آلیس را می شناختند ، به انجام دستورهایشبدون کمترین اطلاعات ، باور داشتند . آلیس به آنها چیزي راجع به نقشه اي که او و جاسپر در سر داشتند نگفته بود .او قول نداده بود که باز هم آنها را ببیند .نه پیتر و نه شارلوت یک بچه ي نامیرا را ندیده بودند . با وجود اینکه آنها قوانین را می دانستند ، واکنش منفی آنها بهاندازه ي خون آشام هاي دنالی شدید نبود . کنجکاوي آنها را به سمت اینکه اجازه بدهند تا در مورد رِنزمه توضیحبدهیم سوق داد . و همین شد . آنها به اندازه ي خانواده ي تانیا ، تسلیم شدند که جزو شاهدان باشند .کارلایل دوستانی را از مصر و ایرلند فرستاد .گروه ایرلندي ها اول رسیدند و به طرز شگفت آوري به راحتی متقاعد شدند . شیوان- زنی با شخصیتی فوق العاده کهجثه بزرگش زمان حرکت نوسانی نرمش ، هم زیبا بود و هم رعب آور - رهبر گروه بود ، ولی او و جفتش که صورتخشنی داشت ، لیام ، مدت زمان زیادي بود که به قضاوت جدیدترین عضو گروهشان اعتقاد داشتند . مگی کوچک ، باحلقه هاي قرمز رنگ و فنري شکل موهایش ، مثل دو عضو دیگر گروه ، از نظر جسمانی با ابهت نبود ولی او هدیه ايداشت که با آن می توانست بفهمد که چه زمانی به او دروغ می گویند ، و کسی به قضاوت او اعتراض نمی کرد . مگیاظهار داشت که صحبت هاي ادوارد حقیقت دارد و در نتیجه شیوان و لیام داستان ما را قبل از آنکه رِنزمه را لمس کنندباور کردند.آمون و بقیه ي مصري ها داستان دیگري داشتند . حتی بعد از آنکه دو عضو جوانتر گروهش ، بنجامین و تیا ، با توضیحرِنزمه قانع شدند ، آمون از دست زدن به رِنزمه خودداري کرد و به گروهش دستور داد تا بروند . بنجامین ،- خونآشامی که به طرز عجیبی خوشرو بود و به نظر می آمد که از یک پسر جوان بزرگتر باشد و می توانست هم زمان همکاملا متقاعد شده به نظر بیاید و هم حواس پرت- با چند تهدید ماهرانه در مورد اینکه آنها را ترك می کند ، آمون رامتقاعد کرد که بماند . آمون ماند ولی باز هم از دست زدن به رِنزمه امتناع ورزید و حتی به جفتش ، کبی ، اجازه نداد تابه رِنزمه دست بزند . به نظر می آمد که افراد گروه شبیه هم نیستند ، با این که مصري ها از نظر ظاهر خیلی شبیه بههم بودند ، با موهایی به سیاهی شب و پوستی زرد زیتونی رنگ ، می توانستند به عنوان اعضاي یک خانواده شناختهشوند . آمون بزرگترین عضو و سخنگوي گروه بود . کبی هیچ وقت از آمون بیشتر از سایه اش دور نمی شد و من هیچگاه نشنیدم که او حتی کلمه اي حرف بزند . تیا ، جفت بنجامین هم زن ساکتی بود، با وجود این ، وقتی که حرفمی زد در هر چیزي که می گفت ، بینش فراوان و جاذبه وجود داشت . باز هم بنجامین بود که در همه جا می گشت ،گویی او نیروي جاذبه ي نامرئی اي داشت که دیگران را به سوي خود می کشید . دیدم که الیزار با چشمانی گشادشده به پسر نگاه می کند و فکر می کند که بنجامین استعداد جذب کردن افراد را به خود دارد .این طور نیست . هدیه اون باید خیلی خارق العاده تر از این باشه که آمون » : شب ، هنگامی که تنها بودیم ادوارد گفتآمون » آه کشید « . نمی خواد اونو از دست بده . شبیه وقتیه که ما نقشه می کشیدیم آرو در مورد رِنزمه چیزي ندونهبنجامین رو از توجه آرو دور نگه داشته . آمون بنجامین رو خون آشام کرده ، و می دونسته که اون یه خون آشام خاص« . می شه« ؟ اون چی کار می تونه بکنه »« . چیزي که الیزار قبلا ندیده ، چیزي که من تا به حال در موردش نشنیدم . چیزي که حفاظ تو در مقابلش هیچه »اون می تونه عناصر طبیعت رو به کار بگیره ، زمین ، باد ، آب و آتش . تغییر » لبخندي کج به من زد و ادامه دادفیزیکی ، نه فقط توهمی که در ذهن افراد به وجود می یاد . بنجامین هنوز داره روي این موضوع تحقیق می کنه وآمون سعی می کنه که از بنجامین یه سلاح بسازه . ولی خودت دیدي که بنجامین چقدر مستقل عمل می کنه .« نمی شه از اون استفاده کرد« تو از اون خوشت می یاد » از روي لحن صداي ادوارد حدس زدم« اون درك درستی از بد وخوب داره . من از برخوردش خوشم می یاد »برخورد آمون چیز دیگري بود . او و کبی خودشان را می گرفتند ، با وجود این بنجامین و تیا با روش خودشان به سرعتبا دنالی ها و گروه ایرلندي ها دوست شدند . ما امیدوار بودیم که بازگشت کارلایل ، باقیمانده ي کشمکش با آمون راتخفیف دهد .امت و رزالی تکاور ها را فرستادند- هر دوست خانه بدوش کارلایل که توانسته بودند محلش را پیدا کنند .گَرِت اول آمد - خون اشامی دراز و لاغر با چشمانی به رنگ یاقوت و موهایی بلند و خاکی رنگ که آنها را با تسمه ايچرمی ، پشت سرش بسته بود - و فورا می شد دریاف که او یک ماجراجو است . من تصور کردم که ما می توانیم براياو هر مبارزیه اي را آماده کنیم و او می پذیرد ، فقط براي اینکه خودش را تست کند . او به سرعت با خواهران دنالیاُخت شد و سوالات بی پایانی در مورد زندگی غیر معمول آنها پرسید . فکر کردم که شاید گیاه خواري براي او مبارزه يدیگري باشد که می خواهد امتحانش کند ، فقط براي اینکه بداند می تواند آن را انجام دهد یا نه .مریو رندال هم آمدند ، با یکدیگر دوست بودند ، ولی با هم نیامدند . آنها به داستان رِنزمه گوش کردند و مثل دیگرانبراي شهادت آمدند . مثل دنالی ها ، آنها فکر می کردند که اگر ولتوري براي توضیح صبر نکند باید چه کنند . هرسهخانه بدوش ، با ایده ي اینکه در کنار ما بمانند ، خودشان را سرگرم می کردند .جیکوب ، بی تردید با همه ي افراد جدید با ترشرویی برخورد می کرد . وقتی می توانست فاصله اش را با آنها حفظمی کرد و وقتی نمی توانست ، پیش رِنزمه غرولند می کرد که اگر از او انتظار دارند که نام همه ي زالو هاي جدید راحفظ کند ، کسی باید یک فهرست برایش تنظیم کند .کارلایل و ازمه یک هفته بعد رفتنشان برگشتند و امت و رزالی چند روز بعد از آنها . همه ي ما با وجود آنها در خانهاحساس بهتري داشتیم . کارلایل یک دوست دیگر را نیز با خودش به خانه آورده بود ، "دوست" شاید اصطلاحمناسبی نبود . آلیستر خون آشام انگلیسی مردم گریزي بود که کارلایل را نزدیک ترین آشنایانش به شمار می آورد ، باوجود اینکه کارلایل به سختی می توانست در هر قرن یکبار به او سر بزند . آلیستر ترجیح می داد که تنها باشد وکارلایل با زحمت فراوان او را به اینجا آورد . او از همه ي دسته ها دوري می کرد و واضح بود که کسی از میان جمعبه او علاقه اي نداشت .خون آشام متفکر سیاه مو ، از اولین کلمات کارلایل موضوع رِنزمه را دریافت و مثل آمون از دست زدن به او خودداريکرد ادوارد به کارلایل ، ازمه و من گفت که آلیستر از بودن در آنجا می ترسد . ولی بیشتر از آن از ندانستن نتیجه يکار می ترسد . او به همه چیز شک داشت و به طور طبیعی به ولتوري هم شک داشت . چیزي که در حال حاضر درحال رخ دادن بود ، به نظرمی آمد تمام ترس هایش را تایید می کند .بدون شک در حال حاضر اونا می دونن که من اینجام . » شنیدیم که با خودش در اتاق زیر شیروانی غرغر می کندنمی شه چنین چیزي رو از آرو مخفی کرد . یعنی باید قرن ها از دستشون فرار کنم . هر کسی که کارلایل در دهه يگذشته صحبت کرد در لیست اوناست . باور نمی کنم که خودم رو توي چنین دردسري انداختم . اینجوري دوستان رو« دیدن خیلی کار خوبیهولی اگر اون در مورد فرار کردن از دست ولتوري راست می گفت ، حداقل بیشتر از بقیه به این کار امید داشت . آلیستریه ردیاب بود ، البته نه به خوبی و دقت دیمیتري . او نیرویی داشت که باعث می شد در مسیر متضاد هر چیزي کهمی خواست حرکت کند . ولی آن نیرو باید آنقدر قوي می بود تا به او راه فرار را نشان دهد ، راهی مخالف جهت راهدیمیتري و بعد ، گروهی از دوستانی که انتظارشان را نداشتیم رسیدند ، انتظارشان را نداشتیم چون نه کارلایل و نهرزالی نتوانسته بودند با دسته ي آمازون ارتباط برقرار کنند .یکی از دو زن بلند قد و گربه مانند که قد بلندتري داشت این جمله را گفت . به نظر می آمد هر دوي آنها « کارلایل »را کشیده اند- دست و پاي کشیده ، انگشتان کشیده ، موهاي سیاه بافته شده ي بلند ، صورت کشیده و دماغی بلند ،چیزي به جز پوست حیوانات نپوشیده بودند . زیر پوش هایی از چرم ، و شلوارهاي چسبان که در کنار پاها با بندهاییچرمی سوراخ شده بودند . فقط طرز لباس پوشیدنشان نبود که آنها را وحشی نشان می داد ، بلکه همه چیز ، ازچشمهاي نا آرام قرمز رنگشان، تا حرکات ناگهانی و سریعشان نشان از وحشی بودن آنها داشت . من تا به حالخون آشام هایی به این بی تمدنی ندیده بودم .ولی آلیس آنها را فرستاده بود و این موضوع حاکی از خبرهاي جالبی بود که باعث می شد نرمتر باشیم . چرا آلیس درآمریکاي جنوبی بود ؟ فقط به این خاطر که دیده بود که کس دیگري نمی تواند با آمازونی ها تماس بگیرد ؟« زفرینا و سنا ! ولی کچیري کجاست ؟ من هیچ وقت شما سه تا رو جدا از هم ندیده بودم » کارلایل پرسیدآلیس گفت که ما باید از هم جدا بشیم . این که » زفرینا با صدایی خشن و عمیق که به ظاهرش می خورد جواب دادما از هم دور شدیم ناراحت کننده است ، ولی آلیس به ما اطمینان داد وقتی که شما اینجا به ما احتیاج دارید ، او هم به«؟ ... کچیري در جاي دیگري احتیاج دارد . این تمام چیزي بود که اون به ما گفت ، به جز اینکه باید خیلی عجله کنیمجمله زفرینا به سوال تبدیل شد و من با لرزشی از اضطراب که هر قدر هم این کار را انجام می دادم از بین نمی رفت ،رِنزمه را بیرو آوردم تا آنها را ببیند.با وجود ظاهر خشنشان ، به آرامی به داستان ما گوش کردند و به رِنزمه اجازه دادند تا موضوع را شرح دهد . آنها درکنار رِنزمه همانقدر وقت صرف کردند که خون آشام هاي دیگر کردند ، ولی من نمی توانستم جلوي نگرانی ام را ازحرکات سریع و متنائب آنها نزدیک به رِنزمه بگیرم . سنا همیشه کنار زفرینا بود و هیچ وقت حرف نمی زد ولی مثلآمون و کبی نبودند . کبی حالتی فرمانبردارانه داشت ؛ سنا و زفرینا مثل دو عضو بدن بودند ، زفرینا مثل یک دهان بود .اخبار مربوط به آلیس به طرز عجیبی آرامش بخش بود . معلوم بود که او در حال انجام ماموریت مشکوکی است که تااز هر نقشه اي که آرو برایش کشیده دوري کند .ادوارد از اینکه آمازونی ها با ما بودند هیجان داشت . چون زفرینا به طرز عجیبی استعداد داشت . هدیه ي اومی توانست یک اسلحه ي تهاجمی بسیار خطرناك باشد . نه اینکه ادوارد از زفرینا بخواهد که در نبرد کنار ما ایستادگیکنند ، ولی اگر ولتوري با دیدن شاهدان ما دست نگه نداشت ، احتمال اینکه با صحنه اي متفاوت روبه رو می شد زیادبود .زفرینا از مصونیت من « این فقط یه توهمه » وقتی مثل همیشه معلوم شد که روي من اثر ندارد ادوارد توضیح دادتعجیب کرده بود و به آن علاقه مند شده بود ؛ چیزي بود که تا به حال با آن مواجه نشده بود . و وقتی که ادوارد برایمدر مورد چیزي که از دست داده بودم توضیح می داد ، زفرینا در اطراف می گشت . چشمان ادوارد وقتی شروع کرد بهاون می تونه کاري کنه که مردم چیزي رو اون می خواد ببینند ، » حرف زدن تمرکزشان را به آرامی از دست دادنندفقط ببینند ، نه چیز دیگه . براي مثال ، الان من در وسط جنگل هاي استوایی ظاهر شدم . انقدر واقعیه که اگر تورو« . توي بازوانم حس نمی کردم ، باورش می کردملب هاي زفرینا به لبخند سختی باز شدند ، یک ثانیه بعد ، چشمان ادوارد دوباره متمرکز شدند و او به زفرینا لبخند شد.« تاثیر گذاره » : گفترِنزمه محو گفتگو شده بود و دستش را بدون ترس به سمت زفرینا دراز کرد .« ؟ می تونم ببینم » پرسید« ؟ چی می خواي ببینی » زفرینا پرسید« چیزي رو که به بابا نشون دادي »زفرینا سرش را تکان داد و من با نگرانی چشمان رِنزمه را نگاه کردم که بدون هیچ حسی به فضا خیره شده بودند . یکلحظه بعد ، لبخند مبهوت کننده ي رِنزمه صورتش را درخشان کرد .« بیشتر » دستور دادبعد از آن ، دور کردن رِنزمه از زفرینا و تصاویر قشنگش سخت شد . نگران بودم ، چون من مطمئن بودم که زفرینامی تواند تصاویري بیافریند که زیبا نباشند . ولی از ذهن رِنزمه می توانستم تصاویر زفرینا را ببینم . آنها به اندازه يهمه ي خاطرات رِنزمه واضح بودند ، گویی واقعی بودند ، و بدین ترتیب می توانستم قضاوت کنم که آنها مناسبهستند یا نه .با وجود اینکه من زفرینا را به آسانی ترك نمی کردم ، باید اقرار می کردم که براي سرگرم کردن رِنزمه مفید بود . مندستاتنم را نیاز داشتم من خیلی چیزها باید یاد می گرفتم ، هم فیزیکی و هم ذهنی ، و زمان کم بود .اولین تلاشم براي یاد گرفتن مبارزه خوب پیش نرفت .ادوارد براي دو ثانیه با من گلاویز شد ، ولی به جاي اینکه مرا کمی آزاد کند ، عقب رفت و از من دور شد . فهمیدم کهچیزي اشتباه است ؛ او مثل سنگ بی حرکت بود و به زمینی که در آن تمرین می کردیم خیره شده بود .« من متاسفم بلا » : گفت« نه ، من خوبم . بیا دوباره شروع کنیم » : گفتم« نمی تونم »« منظورت چیه که نمی تونی ؟ ما تازه شروع کردیم »پاسخی نداد .« ببین ، می دونم که توي این کار خوب نیستم ، ولی اگه به من کمک نکنی بهتر نمی شم »چیزي نگفت . با سرخوشی روي او پریدم . دفاعی نکرد و هر دو روي زمین افتادیم . وقتی که لبهایم را روي گلویشفشار دادم ، بی حرکت بود .« من بردم » اعلام کردمچشمانش نزدیک شدند ولی چیزي نگفت .« ؟ ادوارد ؟ چی شده ؟ چرا نمی خواي به من یاد بدي »من نمی تونم تحمل کنم . امت و رزالی هم به » یک دقیقه ي تمام گذشت تا او دوباره شروع به صحبت کردن کرد« . اندازه ي من می دونند . تانیا و الیزار حتما بیشتر می دونند ، از یه نفر دیگه بخواهاین انصاف نیست ! تو توي مبارزه خوبی . تو قبلا به جاسپر کمک کردي . تو با اون و بقیه جنگیدي . چرا من نه ؟ »« ؟ من چه کار اشتباهی کردمآهی از روي خشم کشید . چشمانش سیاه بود و تقریبا هیچ رنگ طلایی اي در آن دیده نمی شد .اون جوري به تو نگاه کردن ، اینکه تو رو به عنوان یه هدف بررسی کردن . تمام راه هایی که می تونم تورو »خیلی به نظرم واقعی می یاد . ما اونقدر وقت نداریم که برامون فرقی بکنه که کی تورو » به خودش پیچید «... بکشم« تعلیم بده . هر کسی می تونه بهت اصولش رو یاد بدهاخم کردم .به علاوه ، این کار لازم نیست ، ولتوري متوقف می شن ، اونا متوجه » لبانم را که آویزان بودند لمس کرد و لبخند زد« . خواهند شد« ولی اگه نشدند ؟ من باید یاد بگیرم »« یه معلم دیگه پیدا کن »این آخرین گفتگوي ما در مورد این موضوع نبود ؛ اما من نتوانستم حتی ذره اي او را از تصمیمش برگردانم .امت پیشتر از همه مشتاق کمک بود ، با وجود اینکه درس دادنش بیشتر شبیه انتقام گرفتن که از همه ي مبارزه هاییبود که در آنها باخته بود . اگر هنوز می توانستم کبود شوم ، باید از سر تا پایم بنفش می شد . رز ، تانی و الیزار همهصبور و محتاط بودند . درس هایشان مرا به یاد راهنماهاي جاسپر براي مبارزه در ژوئن گذشته بود ، با وجود اینکه آنخاطرات مبهم و غیرواضح بودند . بعضی از مهمانان آموزش مرا سرگرم کننده می یافتند و بعضی دیگر از آنها پیشنهادکمک می دادند . گَرِت خانه بدوش چند بار امتحان کرد ، او به طرز عجیبی معلم خوبی بود ، به سادگی با همه مثلخودشان رفتار می کرد و من تعجب کردم که چطور او به دسته اي تعلق ندارد . من حتی یکبار وقتی که رِنزمه درآغوش جیکوب بود و ما را تماشا می کرد با زفرینا مبارزه کردم ، تکنیک هاي زیادي از او یاد گرفتم ، ولی هرگز دوبارهازش کمک نخواستم . در واقع ، با وجود اینکه من زفرینا را خیلی دوست داشتم و می دانستم که او واقعاً به من اسیبنمی رساند ، ولی این زن وحشی مرا تا سر حد مرگ می ترساند .من چیزهاي زیادي از هر کدام از معلمانم یاد گرفتم ، ولی حسی به من می گفت که دانسته هایم هنوز در حد پایه است. نمی دانستم که چند ثانیه در مقابل آلک یا جین دوام می آورم . فقط دعا می کردم که براي کمک به اندازه ي کافیباشد.هر زمانی از روز که با رِنزمه یا در حال یاد گرفتن جنگ نبودم ، در حیاط پشتی با کیت کار می کردم ، سعی می کردمکه حفاظ داخلی ام را از مغزم خارج کنم تا از کس دیگري محافظت کنم . ادوارد مرا در این کار تشویق می کرد .می دانستم که آرزو دارد که راهی پیدا کنم که هم مرا راضی کند و هم مرا از خط آتش دور نگه دارد .خیلی سخت بود . چیزي نبود که به آن متوسل بشم ، جسم جامدي نبود که بتوانم با آن کار کنم . اشتیاق شدید تنهاچیزي بود که داشتم . اشتیاق به اینکه بتوانم ادوارد ، رِنزمه و هر چقدر از افراد خانواده ام را امن در کنارم نگه دارمبارها و بارها سعی کردم ابر محافظم را از بدنم دور کنم ، موفقیت کم و گاه و بیگاهی به دست آوردم . احساسمی کردم که سعی می کنم با گروهی دزد مبارزه کنم ؛ گروهی که گاه و بیگاه از بتنی قابل لمس به دوديبی شکل تبدیل می شود .تنها ادوارد حاضر بود خوکچه ي هندي ما شود و شوکی پس از شوك دیگر را زمانی که من در حال کشمکش درونسرم بودم ، از کیت دریافت کند . ما به مدت چند ساعت کار کردیم و من احساس می کردم که باید از عرق پوشیدهشده باشم ، واي بی تردید بدن بی نقص من اینطور تسلیم نمی شد . خستگی من ذهنی بود .این موضوع که ادوارد کسی بود که باید رنج می کشید مرا در حد مرگ ناراحت می کرد ، من دستانم را بی فایده درهنگامی که او به خاطر تنظیمات کیت ، خودش را پشت سرهم عقب می کشید ، دورش حلقه کرده بودم . من بیشترینسعی خود را می کردم که حفاظ را دور هردوي ما قرار دهم ، هر از چندگاهی موفق می شدم ، ولی باز فاصلهمی گرفتم .از این تمرین متنفر بودم ، ترجیح می دادم زفرینا به جاي کیت کمک می کرد . بعد ، ادوارد باید به افسون هاي زفرینانگاه می کرد تا زمانیکه من او را از دیدنش متوقف بسازم . ولی کیت اصرار داشت که من به محرك بیشتري احتیاجدارم ، منظورش نفرت من از دیدن ادوارد در حال درد بود . من از اولین روزي که را کیت دیدم ، شک کردم که دراستفاده از هدیه اش مردم آزاري نداشته باشد . به نظرم می آمد که از این کار لذت می برد .سعی می کرد تا هر نشانه اي از درد را در صدایش پنهان کند . هر چیزي که مرا از « ! هی » : ادوارد با سرخوشی گفت« این یکی کمتر سوزش داشت . کارت خوب بود بلا » . تمرین مبارزه دور نگه داردنفس عمیقی کشیدم ، سعی کردم تمام کارهایی که انجام داده بودم را درك کنم . من با نوار لاستیکی درون ذهنم درکشمکش بودم تا دوباره از من دور شود .« دوباره ، کیت » : از میان دندان هاي کلید شده ام گفتمکیت دستش را به شانه ي ادوارد فشار داد .« این بار هیچی نشد » ادوارد آهی از سر آسودگی کشید« این بار حتی خفیف هم نبود » کیت یک ابرویش را بالا برد« خوبه » : با رنجش گفتمو بعد دستش را به سمت ادوارد دراز کرد . « آماده شو » : کیت به من گفتاینبار ادوارد لرزید و بازدم آرامی از میان دندان هایش خارج شد .لبم را گاز گرفتم . چرا نمی توانستم درست انجامش دهم ؟ « ببخشید ، ببخشید ، ببخشید » : با ریتم گفتمتو واقعا فقط چند روز روي این » مرا محکم به خود فشرد « تو کار فوق العاده اي رو انجام می دي بلا » : ادوارد گفت« موضوع کار کردي و به طرز غیرقابل باوري موفق شدي . کیت ، بهش بگو که چقدر کارش خوب بودهنمی دونم . واضحه که اون توانایی عجیبی داره ، و ما تازه کشفش کردیم . » : کیت لبانش را خیس کرد و گفت« . می تونه بهتر باشه ، من مطمئنم . فقط انگیزه ندارهبا ناباوري نگاهش کردم ، لبهایم به طور ناخودآگاه از روي دندان هایم کنار رفتند . اون چطوري می تونه فکر کنه کهمن با وجود اینکه او به ادوارد رو به روي من شوك وارد می کند ، انگیزه ندارم ؟هنگامی که تمرین می کردم ، زمزمه هایی را از تماشاگران می شنیدم که به تدریج اوج می گرفتند . در اول فقط الیزار، کارمن و تانیا بودند ، ولی بعد گَرِت هم آن اطراف پیدایش شد و بعد بنجامین و بعد تیا ، شیوان و مگی. و حالا آلیستیرهم از پنجره طبقه ي سوم سرش را بیرون آورده بود و نگاه می کرد . تماشاچی ها با ادوارد موافق بودند که من کارم راخوب انجام می دهم .ولی کیت حرکت کرده بود . « ... کیت » : هنگامی که کیت حرکت جدیدي انجام داد ادوارد به لحن هشدار آمیزي گفتاو با سرعت از کنار رودخانه رد می شد تا به جایی که زفرینا ، سنا و رِنزمه به آرامی راه می رفتند برود . زفرینا تصاویر رابه جلو و عقب حرکت می داد . جیکوب چند قدم آنورتر آنها را دنبال می کرد .می خواي بیاي و به مامانت » افراد تازه وارد به سرعت اسم خودمانی اش را انتخاب کرده بودند « نسی » : کیت گفت« ؟ کمک کنی« نه » خرناس کشیدمادوارد براي اطمینان دادنم ، مرا بغل کرد . هنگامی که رِنزمه به سرعت به سمت من آمد ، ادوارد را کنار زدم . کیت ،زفرینا و سنا پشت سر رِنزمه بودند .« به هیچ وجه ، کیت » زمزمه کردمرِنزمه دستش را به سمتم دراز کرد و بازوان من ناخودآگاه باز شدند . خودش را جمع کرد و سرش را روي گودي بینگردن و شانه ام فشار داد .دستش را روي گونه ام گذاشت و خواسته اش را با « ولی مامان ، من می خوام کمک کنم » : با صدایی مصمم گفتتصاویري از ما دو نفر بازتاب داد . یک تیم .به سرعت قدمی به عقب برداشتم . کیت قدمی به سمت من برداشت ، دستش به سمت ما دراز شده بود. « نه » : گفتم« کیت ، از ما دور بمون » هشدار دادممثل یک شکارچی به صیدش لبخند می زد . « نه » شروع کرد به جلو آمدنرِنزمه را جابه جا کردم تا روي پشتم قرار بگیرد ، هنوز عقب عقب راه می رفتم ، سرعت قدم هایم را با کیت تنظیمکرده بودم . حالا دستانم آزاد بودند و اگر کیت می خواست که دستانش به مچش وصل بمانند ، بهتر بود فاصله اش راحفظ می کرد .کیت درك نمی کرد . هیچ وقت احساسات یک مادر به فرزندش را نداشته بود . او متوجه نمی شده که چقدر پایش رافراتر گذاشته است . آنقدر عصبانی بودم که ته رنگی قرمز در دیدم به وجود آمده بود و زبانم مزه ي یک فلز گداخته رامی داد . قدرتی که همیشه سعی در مهار کردنش داشتم به درون عضلاتم جریان یافت ، و من می دانستم که اگرمجبورم کند ، کیت را به دو تکه سنگ الماس نصف خواهم کرد .خشم از همه لحاظ مرا قوي تر کرده بود . من حتی می توانستم حس کنم که حفاظ دور سرم کش میآید ، حسمی کردم تبدیل به یک لایه شده است ، فیلم نازکی که را از سر تا پا پوشانده است . با وجود خشمی که درون بدنمجریان داشت می توانستم بهتر حسش کنم . دسترسی بهتري بهش داشتم . به دور خودم کشیدم و بیرون از خودمرِنزمه را کاملا درونش قرار دادم ، فقط براي وقتی که کیت از مانع من بگذرد .کیت قدم حساب شده ي دیگري برداشت ، و غرشی خشمناك از گلوي من بالا آمد و از میان دندان هاي کلید شده امبیرون آمد .« کیت ، مراقب باش » ادوارد هشدار دادکیت قدم دیگري برداشت ، و بعد اشتباهی کرد که کسی با تجربه ي من هم متوجه آن می شد . در حالیکه با منفاصله ي کمی داشت ، طرف دیگري را نگاه کرد و حواسش را از من به ادوارد معطوف کرد .رِنزمه در پشت من جایش امن بود . خم شدم تا بپرم .صدایش آرام و راحت بود . « ؟ می تونی ذهن نسی رو بخونی » کیت از ادوارد پرسیدادوارد به میان ما شیرجه رفت ، راه من را به سمت کیت سد کرد .نه ، هیچ چی ، کیت . حالا به بلا اجازه بده تا آرووم بشه . تو نباید اونو اینجوري تحریک کنی . من » جواب داد« . می دونم که به اندازه ي سنش به نظر نمی یاد ، ولی اون فقط چند ماه سن دارهما وقت نداریم تا این کارو به آرومی انجام بدیم ، ادوارد . باید اونو مجبور کنیم ، فقط چند هفته وقت داریم و اون این »« ... پتانسیل رو داره که« کیت ، براي یک دقیقه صبر کن »کیت اخم کرد ولی هشدار ادوارد را جدي تر از هشدار من دانست .دست رِنزمه روي گردنم بود ؛ او داشت حمله کیت را به خاطر می آورد ، مرا نشان می داد که هیچ چیز برایم مفهومینداشت ، که بابا پرید وسط این مرا آرام نکرد . هنوز در دیدم لکه هاي قرمز رنگی وجود داشت . ولی من خودم را بیشترتحت کنترل داشتم و می توانستم نکته موجود در حرفهاي کیت را درك کنم .خشم کمکم کرد . من تحت فشار سریعتر یاد می گرفتم .این معنی رو نمی داد که من از این کار خوشم می یاید .دستم را بر پشت ادوارد گذاشتم . من هنوز می توانستم حفاظم را مثل یک ورقه ي قوي و « کیت » خرناس کشیدمغیرقابل تغییر دور خودم و رِنزمه حس کنم . به سمت دورتر هلش دادم تا ادوارد را هم در بر بگیرد . نشانی از عیبدیدگی در ماده یکسانی نبود ، احتمالی براي گسستنش وجود نداشت . در حالیکه سعی می کردم . نفس نفس می زدم و« دوباره ، فقط ادوارد » : کلماتی که می گفتم صداي کمبود هوا را در من می دادند . به کیت گفتمکیت چشمانش را گرداند ولی جلو آمد و دستش را روي شانه ي ادوارد فشار داد .لبخندش را حس کردم . « هیچی » : ادوارد گفت« ؟ و حالا » کیت پرسید« هنوز هیچی »این بار تقلایی در صدایش وجود داشت . « ؟ و حالا »« کلا هیچی »کیت خرناس کشید و عقب رفت .مشتاقانه به ما سه نفر زل زده بود . لهجه ي « ؟ می تونی اینو ببینی » زفرینا با صداي عمیق و وحشی اش پرسیدعجیبی در انگلیسی داشت ، کلمات به طرز غیرمنتظره اي ادا می شدند .« چیزي که قرار باشه نبینم رو نمی بینم » : ادوارد گفت« ؟ و تو رِنزمه » زفرینا پرسیدرِنزمه به زفرینا لبخند زد سرش را به نشانه ي نفی تکان داد .خشمم فروکش کرده بود و من دندان هایم را روي هم فشار می دادم . هر چقدر بیش تر سعی می کردم تا حفاظ رادورتر کنم ، بیشتر نفس نفس می زدم ، گویی هر چقدر بیشتر نگه اش می داشتم سنگین تر می شد . وقتی به سمتعقب هل می دادم ، به داخل کشیده می شد .کسی نترسه ، من می خوام ببینم که تا چه مسافتی رو می تونه » : زفرینا به گروه کوچکی که مرا نگاه می کردند گفت« پوشش بدهبه نظر می آمد همه غافلگیر شده باشند ، الیزار ، کارمن ، تانیا ، گَرِت ، بنجامین ، تیا ، شیوان ، مگی، همه به جز سناکه به نظر می آمد براي کاري که زفرینا انجام می داد آماده بود . چشمان بقیه بی حالت بودند ، چهره هایشان نگرانبه نظر می رسید .« وقتی که بیناییتون برگشت دستتون رو بالا ببرید . حالا، بلا ببین چقدر رو می تونی محافظت کنی » زفرینا دستور دادبا صداي بلندي بازدمم را بیرون دادم . در کنار ادوارد و رِنزمه ، کیت نزدیک ترین فرد به من بود ، ولی حتی او همده پا اون ور تر بود . دهانم را بستم و هل دادم ، سعی کردم که حفاظ را که در مقابلم عکس العمل نشان می داد ومقابله می کرد را از خودم دور کنم . اینچ به اینچ آن را به سمت کیت هدایت کردم و با هر نیروي متقابلی که با جلورفتنم می جنگید مقابله کردم . هنگامی که کار می کردم فقط صورت نگران کیت را می دیدم و هنگامی که چشمانشرا دیدم که پلک زدند و متمرکز شدند ، آهی از سر آسودگی کشیدم .کیت دستش را بالا برد .سحرآمیزه ! مثل شیشه هاي آینه اي میمونه . من می تونم هرچیزي رو که فکر می کنند بخونم . » ادوارد زمزمه کردولی اونا نمی تونن پشت این به من دسترسی داشته باشند . و من با وجود اینکه وقتی بیرون بودم نمی تونستم ذهنرِنزمه رو بخونم ، الان می تونم اینکارو بکنم . شرط می بندم که کیت الان می تونه به من شوك وارد کنه ، چون اونهم زیر این چتر قرار داره ، ولی من هنوز هم نمی تونم ذهن تورو بخونم ، چه طوري کار می کنه ؟ فکر می کنم«... اگرشروع کرد با خودش حرف زدن ، ولی من نمی توانستم به حرفهایش فکر کنم . دندان هایم را درهم فرو بردم ، کوششکردم حفاظ را به سمت گَرِت ببرم که نزدیک ترین فرد به کیت بود . دستش را بالا برد .« ... خیلی خوبه، حالا » زفرینا تشویقم کردولی اون خیلی زود حرف زده بود ، با یک بازدم قوي ، احساس کردم که حفاظم مثل یک کش پلاستیکی که خیلیکشیده شده باشد ، به شکل اصلی خودش برمی گردد . رِنزمه که براي اولین بار کوري را که زفرینا براي بقیه ایجادکرده بود تجربه می کرد ، بر پشتم لرزید . با خستگی جمع شدن حفاظ مبارزه کردم تا دوباره رِنزمه را در برگیرد .از زمانی که خون آشام شده بودم ، هیچ وقتی احساس نکرده « ؟ یه دقیقه به من مهلت می دین » : با نفس نفس گفتمبودم که استراحت احتیاج دارم . خیلی وحشتناك بود که به طور هم زمان هم احساس تهی بودن و هم احساس قويبودن کنم .و تماشاگران وقتی که دوباره اجازه داد آنها ببینند ، راحت شدند . « البته » : زفرینا گفتهنگامی که همه پچ پچ کنان و به خاطر لحظاتی که کوري را تجربه کرده بودند ، آشفته بودند- خون آشام ها عادتگَرِت با قد بلند و موهایی به رنگ شن ، تنها نامیراي « کیت » نداشتند ناقص باشند- دور می شدند ، گَرِت صدا زدبی هدیه اي بود که به درون تمرین من کشیده شده بود . فکر کردم که اینبار این ماجراجو به دنبال چه چیزي است .« من اجازه اینکارو نمیدم گَرِت » ادوارد هشدار داداونا می گن که تو می تونی ادوارد رو » گَرِت با وجود هشدار رو به کیت ادامه داد ، لبهایش از تفکر جمع شده بودند« بزنی« ؟ منظور » سپس ، با لبخندي شیطنت آمیز ، انگشتانش را به سمت او نشان داد « بله » : کیت گف« ... من تا به حال همچین چیزي رو ندیدم . به نظر می یاد که یکم اغراق باشه » گَرِت شانه اش را بالا انداختشاید فقط روي ضعیف ها یا روي جوونا کار می نکه . مطمئن » . چهره اش ناگهان جدي شد « شاید » : کیت گفتدستش را به سمت « . نیستم . با این وجود تو قوي به نظر می یاي . شاید تو بتونی در مقابل هدیه من ایستادگی کنیگَرِت دراز کرد ، کف دستانش رو به بالا بود ، براي یک تماس کامل . لبانش جمع شدند و من کاملا مطمئن بودم کهچهره ي وحشتناکش براي هشدار دادن به گَرِت است .گَرِت لبخند زد . خیلی مطمئن با انگشت اشاره اش کف دست کیت را لمس کرد .و سپس ، با صدایی بلند زانوانش خم شد و به پشت افتاد . سرش به سنگ گرانیتی برخورد کرد و صداي شکستنبلندي آمد . دیدن این صحنه خیلی غافلگیر کننده بود . غریزه من با دیدن اینکه یک نامیرا اینطوري ناتوان می شود ،عقب نشینی کرد . خیلی اشتباه بود .« بهت گفته بودم » : ادواردزیر لب گفتپلک هاي گَرِت براي چند لحظه لرزیدند و سپس باز شدند . به کیت خندان نگاه کرد و خنده اي از روي شگفت زدگیصورتش را پوشاند .« ! واي » : گفت« ؟ لذت بردي » کیت با تردید پرسیدولی » هنگامی که به آرامی روي زانوانش بلند می شد سرش را تکان داد « دیوونه نیستم » : گَرِت خندید و گفت« قاعدتا یه چیزي هست« این چیزیه که شنیدم »ادوارد چشمانش را چرخاند .صدایی از حیاط جلویی می آمد . صداي کارلایل را می شنیدم که در میان صداهاي شگفت زده ي دیگر سخنمی گفت .تردید در صدایش بود ، نارحتی هم بود . « ؟ آلیس شمارو فرستاده » از کسی پرسیدیه میهمان غیر منتظره ي دیگر ؟ادوارد به داخل خانه رفت و بیشتر افراد هم همراهیش کردند . من کمی آرام تر رفتم ، رِنزمه هنوز به پشتم چسبیده بود.من به کارلایل مهلت دادم . اجازه دادم تا مهمان یا مهمانان را براي موجودي که می آمد آماده کند .هنگامیکه به آرامی خانه را دور می زدم تا از در آشپزخانه وارد شوم ، رِنزمه را در میان بازوانم گرفتم ، و به صدايافرادي که نمی توانستم ببینمشان گوش دادم .من ناگهان به یاد صداي باستانی آرو و « کسی مارو نفرستاده » صداي عمیق و زمزمه مانندي جواب کارلایل را دادکایوس افتادم ، و در داخل آشپزخانه خشکم زد .می دانستم که اتاق جلویی شلوغ است - همه رفته بودند تا مهمانان جدید را ببینند - ولی صداي کمی می آمد . فقطصداي نفس کشیدن .« ؟ پس چه چیزي شما رو به اینجا کشونده » . صداي کارلایل محتاطانه بودما شنیدیم که ولتوري علیه شما راه افتاده . » به نرمی صداي قبلی بود « شایعات » صداي دیگري پاسخ دادزمزمه هایی بود که شما به تنهایی ایستادگی نمی کنید . واضحه که این زمزمه ها حقیقت دارن . یه اجتماع قابل« توجههما با ولتوري نمی جنگیم . فقط یه سوءتفاهم پیش اومده . یه سوءتفاهم بزرگ ، » : کارلایل با صداي محکمی گفتولی ما امیدواریم که برطرف بشه . اینایی که می بینی شاهدان ما هستند . ما فقط احتیاج داریم که ولتوري به حرفمون« ... گوش بده ، ما نمی خوایمما اهمیتی نمی دیم که اونا می گن شما چه کاري انجام دادین ، و ما اهمیتی » صداي اولی حرفش را قطع کرد« نمی دیم که شما قانون رو شکستید« هر چقدر هم بزرگ باشه » : صداي دوم گفتما هزار سال و نیمه که منتظر هستیم تا با گروه ایتالیایی مبارزه بشه ، اگر امیدي به شکستشون » : صداي اول گفت« باشه ما اینجاییم تا سقوطشون رو ببینیمآنها به ترتیب حرف می زدند . صداهایشان آنقدر شبیه هم بود « . یا حتی براي دفاع کمک کنیم » : صداي دوم گفتاگر فکر کنیم که شما » . که گوشهایی با حساسیت کمتر فکر می کردند که یک نفر در حال صحبت کردن است« شانسی براي موفقیت داریدبلا ؟ لطفا رِنزمه رو بیار ، شاید باید ادعاي مهموناي رومانیایی خودمون رو آزمایش » ادوارد با صداي خشنی مرا صدا زد« . کنیماینکه می دانستم نصف خون آشام هاي آن اتاق ، اگر ببینند رومانیایی ها از دیدن رِنزمه ناراحت میشوند ، به کمکبراي دفاع از رِنزمه می آیند ، کمکم می کرد . من صداي آنها را دوست نداشتم . تهدید شومی که در کلماتشان وجودداشت . هنگامی که وارد اتاق شدم ، دیدم که من در این نظر تنها نیستم . بیشتر خون آشام ها بی حرکت ، با نگاهیخصومت آمیز به آنها نگاه می کردند و چند نفر از آنان ، کارمن، تانیا ، زفرینا و سنا ، خودشان را در وضعیت دفاعی بینرِنزمه و تازه واردان قرار دادند .خون آشامهایی که دم در ایستاده بودند هر دو باریک اندام و کوتاه بودند . یکی از آنها سیاه مو بود و دیگري موهاییطلایی داشت که بسیار نزدیک به خاکستري بود . پوست آنها همان حالت و رنگ پودري خاصی را که ولتوري هاداشتند را داشت ، با وجود اینکه فکر می کنم چندان واضح نبود . نمی توانستم مطمئن باشم ، من ولتوري را همیشه باچشمان انسانی ام دیده بودم . نمی توانستم خوب مقایسه کنم . چشمان تیز بین و باریک آنها قرمز تیره بود . آنهالباس هاي ساده ي مشکی اي پوشیده بودند که مدرن بودند ، ولی طرح کمی قدیمیتر داشتند .« ؟ خب ، خب ، کارلایل، تو نافرمان بودي ، نه » . هنگامی که وارد دید آنها شدم ، خون آشام مو سیاه لبخند زد« استفان ، اینطوري که فکر می کنی نیست »« و همون طور که قبلا گفتیم براي ما اهمیتی نداره » خون آشام مو طلایی جواب دادخب پس براي تماشا خوش اومدي ، ولادیمیر ، ولی قطعا این نقشه ي ما نیست که با ولتوري مبارزه کنیم . قبلا هم »« گفتماستفان شروع کرد . « ... خب پس ما فقط انگشتامونو گره می زنیم »« و امیدواریم که شانس باهامون باشه » ولادیمیر جمله اش را تمام کردو در آخر ، ما هفده شاهد جمع کردیم ؛ ایرلندي ها : شیوان ، لیام و مگی ؛ مصریها : آمون ، کبی، بنجامین و تیا ؛آمازونی ها : زفرینا و سنا ؛ رومانیایی ها : ولادیمیر و استفان ، و خانه بدوش ها : شارلوت و پیتر ،گَرِت ، آلیستر ، مري ورندال خانواده ما را کامل می کردند . تانیا ، کیت ، الیزار و کارمن هم عضوي از خانواده ي ما محسوب می شدند .به جز ولتوري ، این بزرگترین گردهمایی دوستانه ي خون آشام ها در طول تاریخ نامیرایان بود .همه ما کمی امیدوار شده بودیم . با وجود اینکه نمی توانستم کمکی کنم . رِنزمه همه را در مدت کوتاهی به خودشعادت می داد . ولتوري فقط باید براي چند ثانیه به ما گوش می دادند .آخرین رومانیایی هاي باقی مانده- فقط خشم خودشان از کسانی که پانزده قرن پیش امپراطوري را از دستشان گرفتهبودند فکر می کردند - همه چیز را از نظر می گذراندند . آنها به رِنزمه دست نمی زدند ، ولی بیزاري خودشان را همنشان نمی دادند . به طرز مرموزي از همکاري ما با گرگینه ها لذت می بردند . آنها مرا دیدند که با زفرینا و کیت رويحفاظ کار می کنم ، ادوارد را دیدند که به سوالهاي بیان نشده پاسخ می دهد ، بنجامین را دیدند که از درون رودخانهفواره هاي آبی بیرون می کشد یا تندبادي از هواي آرام فقط به وسیله ي ذهنش می سازد ، و چشمانشان از امید بهآنکه ولتوري بالاخره رقیب خود را یافته است ، می درخشید .ما براي یک چیز مشترك امید نداشتیم ، اما همه امیدوار بودیم .فصل سی و سوم:سند جعلیچارلی ، ما باید دقیقا بذاریم وضعیت گروهی که باید بدونی همین باشه . من می دونم بیشتر از یه هفته است که »« ؟ رِنزمه رو ندیدي ، ولی دیدنش براي الان فکر خوبی نیست . چطوره که رِنزمه رو بیارم اونجا تا ببینیشچارلی براي مدت طولانی اي ساکت موند ، فکر کردم شاید خستگی درونی من رو احساس کرده .و من متوجه شدم که احتیاطی که در مورد ماوراءالطبیعه به کار می برد باعث « باید بدونی ، اوق » ولی بعد زمزمه کردتاخیر در جواب دادنش شده بود .باشه دختر ، می تونی امروز صبح بیاریش ؟ سو برام ناهار می یاره. اون هم همونقدر از دستپخت من » : چارلی گفتچارلی خندید و بعد به یاد روزهاي گذشته آه کشید . « وحشت زده شد که تو بار اول وحشت زده شديهر چه زودتر بهتر ، من این کار رو خیلی عقب انداخته بدوم . « امروز صبح عالیه »« ؟ جیک هم باهاتون می یاد »با وجود اینکه کسی به چارلی در مورد نشانه گذاري گرگینه ها نگفته بود ، ولی هیچکس نمی تونست پیوند بینجیکوب و رِنزمه را انکار کند .نمیشد جیکوب را به طور داوطلبانه از بودن با رِنزمه بدون زالوها در یک بعد از ظهر ، معاف کرد . « . شاید »« شاید باید بیلی رو هم دعوت کنم . ولی...هممم . شاید یه دفعه ي دیگه » : چارلی اندیشه کنان گفتنیمی از توجه ام با چارلی بود ، انقدر که وقتی از بیلی حرف می زد اکراه را در صدایش تشخیص دادم ، ولی نه آنقدر کهنگران این باشم که چرا . چارلی و بیلی با هم بزرگ شده بودند ، اگر چیزي بین آنها اتفاق افتاده بود ، می توانستند بینخودشان موضوع را حل کنند . من چیزهاي خیلی مهمی داشتم که ذهنم رو مشغول کنه .و گوشی را گذاشتم . « می بینمت » : گفتماین سفر چیزي بیشتر از محافظت از پدرم در برابر بیست وهفت خون آشامی بود که به طرز عجیبی در کنار هم قرارگرفته و قسم خورده بودند که در شعاع سیصد مایلی منطقه کسی را نکشند ، ولی هنوز واضح بود که هیچ انسانی نبایددر نزدیکی این گروه قرار می گرفت . این بهانه اي بود که براي ادوارد آورده بودم : من رِنزمه را پیش چارلی می بردمتا مجبور نشه که به اینجا بیاد . این دلیل خوبی بود تا از خانه دور بشم ، ولی این هم کل دلیلم نبود .من در آن موقع به همراه « ؟ چرا نمی تونیم با فراري تورو ببریم » جیکوب هنگامی که مرا در گاراژ دید غر غر کردرِنزمه در ولووي ادوارد بودم .ادوارد به آنجا آمد تا ببینند چه ماشینی را بر می دارم ، همانطور که فکر می کرد ، من هنوز توانایی آن را نداشتم کهشور و شوق مناسبی را از خود نشان دهم . بی تردید ماشین خیلی سریع و قشنگ بود ، ولی من دویدن را دوستداشتم.« خیلی جلب توجه می کنه ، می تونستیم پیاده بریم ، ولی باعث می شد که چارلی بترسه » جواب دادمجیکوب غرغر کرد ولی روي صندلی جلو نشست . رِنزمه از آغوش من به آغوش او رفت .« ؟ چطوري » هنگامی که از گاراژ خارج می شدیم پرسیدمصورتم را دید و قبل از « . چی فکر می کنی ؟ حالم از این زالوهاي بوگندو بهم می خوره » : جیکوب طعنه آمیز گفتآره ، می دونم ، می دونم . اونا آدماي خوبین . اونا براي کمک اومدند اینجا . اونا » اینکه حرفی بزنم ادامه دادمی خوان مارو نجات بدن و از این حرفا . هر چی دلت می خواد بگو ، من هنوز فکر می کنم که دراکولاي شماره یک« . و دراکولاي شماره دو ، هر دو چندش آورن« . من با تو در این مورد مخالف نیستم » . لبخند زدم . رومانیایی ها هم مهمانان مورد علاقه ي من نبودندرِنزمه سرش را تکان داد ، ولی چیزي نگفت . برخلاف بقیه ما او رومانیایی ها را به طرز عجیبی جذاب می دانست . اواز وقتی که آنها به او دست نزدند ، تلاش می کرد که با آنها با صداي بلند صحبت کند . سوال او در مورد پوست غیرعادي آنها بود ، و با وجود اینکه می ترسیدم آنها ازین سوال دلخور شوند ، خوشحال بودم که این سوال را پرسید . خودمن هم کنجکاو بودم بدانم .به نظر نمی آمد که آنها از سوال او ناراحت شده باشند . شاید کمی خلاف ادب بود .استفان سرش را تکان می داد ولی بر « . فرزندم ، ما براي مدت زیادي بی حرکت نشستیم » ولادیمیر جواب داددر جایگاه الهی خومون تفکر می کردیم . این نشانه ي قدرت ما بود » . خلاف معمول جمله ي ولادیمیر را ادامه ندادکه همه چیز به سمت ما می آمدند . شکار ، دیپلمات ها ، به دنبال مرحمت ما بودند . ما روي صندلی قدرت خود نشستهبودیم و خودمان را خدا می پنداشتیم . ما متوجه نشدیم که براي مدت بسیار طولانی اي بی حرکت ماندیم . فکرمی کنم که ولتوري به ما لطف کردند که قصر ما رو سوزانددند . استفان و من ، حداقل دیگر بی حرکت نبودیم . حالاچشمان ولتوري ها را گرد و خاك پوشانده بود ، ولی براي ما کاملا روشن و باز است . تصور می کنم که این یک مزیت« . است براي ما ، وقتی که چشمان آنها را از حدقه در می آوریم
:: موضوعات مرتبط:
رمان گرگ و میش4(سپیده دم:breaking dawn)