سلام من پریسا نویسنده و مدیر وبلاگ هستم امیدوارم از وبم خوشتون اومده باشه لطفا هر نوع درخواستی در زمینه ی رمان داری بگید تا رسیدگی کنم راستی به چند تا نویسنده و مدیر نیازمندم هرکسی که دوست داره نویسنده بشه از بخش نظرات بهم یه نظر خصوصی بده و ایمیلش رو بفرسته تا نویسندش کنم
شمارنده
   

رمان های درخواستی

رمان دو نیمه سیب 5
یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 9:5 | نوشته ‌شده به دست pāřýşà | ( )

نیم ساعتی از اومدن ما می گذشت ... دیگه مهمونی شروع شده بود . تقریبا همه رفته بودن وسط و بزن و بکوبی بود شدید .. اركستر هم داشت یه آهنگ بندری می زد و همه داشتن خود كشی می كردن . هوا به خاطر ازدحام جمعیت گرم شده بود . ملت هم به خاطر بالا پائین پریدن زیاد خیس عرق شده بودن و خیلی ها لباسشون هم خیس شده بود . من و ندا اکثرا پیش هم بودیم و نشسته بودیم یه گوشه روی صندلی و میوه شیرینی می خوردیم . آخه یه مقدار هم غریبه بودیم . مخصوصا من . کسیو هم پیدا نکردم تا باش هم صحبت بشم . ترجیح دادم کنار ندای خودم باشم .. تو همین هاگیر واگیر یلدا كه با پویا می رقصید اومد و دست ندا رو گرفت و به زور بلندش كرد كه بره برقصه . ندا یه نگاه به من كرد . انگار دلش نمی اومد منو تنها بذاره . با سر اشاره كردم كه بره . یلدا گفت نیما تو هم بلند شو بیا دیگه . 
گفتم مرسی . من اینجوری راحتترم پویا اومد طرفم كه بلندم كنه . ولی هرچی اصرار كرد بلند نشدم . حقیقتش فضا به خاطر غریبه بودنش یه كم برام سنگین بود .. برام عجیب بود كه این مهمونها كه خیلیهاشون هم غریبه بودن چطوری این همه انرژی دارن و اینقدر راحت دارن قر می دن و مایه می ذارن ؟!
ندا با یلدا رفت وسط . یهو خواننده اركست كه داشت اونجا خودشو جر می داد گفت به افتخار مشكی پوشها ... حالا 1 .. 2... 3 .. قركمر . یه دفعه ریتم مجلس عوض شد و تبدیل به یه ریتم شیش هشتم خیلی قری شد . خواننده هم شروع كرد رعنای ویگن رو خوندن
تو كه با عشوه گری ... از همه دل می بری .. منو شیدا می كنی چرا نمی رقصی ؟ .. قدو بالای تو رعنا رو بنازم .. تو گل باغ تمنا رو بنازم .. حالاااااااااا و اركست باز به ضرب قری رو شروع كرد . یه لحظه غیرتی شدم و برگشتم خواننده رو نگاه كردم . فكر كردم داره اینا رو واسه ندا می خونه . ولی سرش به كار خودش بود . فهمیدم اون تیكه مشكی پوشها هم از این چای شیرین بازیهای اركستها بوده . ندا دیگه با این قری بازیهای اركست جو گرفته بودش و حسابی داشت قر می داد . محو رقصش شده بودم . چقدر قشنگ می رقصید .. شاید برای همه عادی بود ، ولی برای من قشنگ ترین رقص دنیا بود . محو قشنگیش شده بودم و هیچ چیزی نمی فهمیدم .. حتی نمی فهمیدم ندا همیشه اینقدر قشنگ می رقصیده یا امشب رقصش اینقدر به چشم من قشنگ میاد ؟.. اركست هم داشت می خوند :
ای سبك رقص بلا .. تو مكن ناز و بیا .. تو كه در رقص طرب شعبده بازی
..
وقتی آهنگ تموم شد اومد نشست . خندیدم گفتم خسته نباشی ..
در حالی که لیوان شربتشو سر می كشید گفت ملسیییییی .. قلبووونت ...
چقدر دلم می خواست یه بار که اینطوری حرف میزنه با تمام قدرتم فشارش بدم ..
یلدا و پویا هم اومدن پیش ما . پویا اومد نشست پیش من و گفت نیما قرار نیست تا آخرشب بشینی اینجاها ؟
گفتم باشه . یكم صبر كن یخم باز شه ، میام می رقصم .
پ : نكنه محرك می خوای ؟
ن : نه بابا محرك چیه ؟!!
پ : پاشو .. پاشو بیا اون اتاق كارت دارم .. می خوام گرمت كنم
ن : واسه چی ؟
پ : تو بیا یه دقیقه . كارت دارم
بلند شدم دنبالش رفتم ..
همونطور كه حدس می زدم تو اتاق بساط مشروب به پا بود . دو سه نفر هم اونجا بودن و داشتن می خوردن . پویا خودش رفت طرف یه سینی بزرگ و گفت نیما جون ابسولوت داریم و جین . كدومو می خوری ؟
خوب من خیلی وقتها پیش می اومد كه مشروب می خوردم ... با بچه ها .. تنها .. یعنی با خوردنش مشكلی نداشتم . اصولا خونواده ما با این قضیه راحت بود . حتی گاهی من و بابا با هم می خوردیم و ندا هم می اومد اون وسط مزه هامون رو می خورد . فقط نمی دونستم اونشب مشروب خوردن من درسته یا نه . به هر حال مثل اینكه همه دمی به خمره زده بودن و كله ها گرم بود كه اونجوری می رقصیدن .. ترجیح دادم ابسولوت بخورم . ابسولوت با طعم موز بود .. پویا خودش برام ریخت . حدود نصف لیوان ابسولوت رو با نوشابه قاطی كردم . دو تا یخ هم توش انداختم و گرفتم دستم . واسه اینكه شكم خالی مشروب نخورم یكی دوتا شیرینی برداشتم . مشغول خوردن اونها بودم كه ندا و یلدا هم وارد شدن
ندا : به به ... گل در بر و می در كف و معشوق به كام است
پویا : می خوری ندا
ندا یه نگاهی به من كرد و گفت نه مرسی ... من نمی خورم
یلدا كه پشت سرش بود گفت چرا ؟ بخور گرم شی بابا .. یه شب كه هزار شب نمی شه .. چیه از اولی كه اومدین دوتایی نشستین یه گوشه ؟
ندا یه نگاه به من كرد و گفت نه نه . مرسی . ولی معلوم بود بدش نمیاد و منتظر اجازه منه .
گفتم ندا بریم خونه دهنت بوی مشروب بده مامان كله جفتمونو می ذاره رو سینه مون ها .
یلدا گفت : اههههه نیما بذار بخوره دیگه
گفتم من كاریش ندارم . می ترسم اذیت بشه . در ضمن اولین باریه با من میاد مهمونی . مامان اینا بفهمن خیلی بد می شه . صورت خوشی نداره
یلدا گفت اذیت نمی شه . كم بهش می دیم . حالا كو تا بخواهید برید خونه
ندا هنوز با نگاه منتظر اجازه من بود . گفتم خودت دلت می خواد بخوری ؟
با خنده گفت بدم نمیاد
گفتم پس یه كم جین بریز تو نوشابه ات بخور كه سبكتره
پویا یه ته لیوان واسش ریخت و بقیه اش رو نوشابه و یخ پر كرد . واسه یلدا هم نصف لیوان جین ریخت و بقیه اش رو سودا پر كرد . آخر سر هم واسه خودش ابسولوت ریخت و دو سه تا یخ بهش اضافه كرد . خودش سك می خورد ( مشروب خالص ) . لیوانش رو بلند كرد و گفت به سلامتی جمع . ما هم لیوانها مون رو بلند كردیم و من گفتم نوش و لیوانم رو زدم به لیوان ندا . اینقدر از اینكارم ذوق كرد . نیشش باز شده بود و با ذوق گفت هییییییی . ندا همیشه اینجوری ذوق می كرد ... پویا بیشتر مشروبش رو تو همون دفعه اول خورد . معلوم بود اینكاره است . منم مشروبم رو سر كشیدم . یه كم زیر زبونم نگهش داشتم كه سریعتر اثر كنه و قورتش دادم . چیز خوش خوراكی بود . یكی دو تا چیپس بعدش خوردم . ندا یه قلپ از مشروبش ( در حقیقت نوشابه اش ) رو خورد و با وجود اینكه اونقدر رقیق بود قیافه اش رفت تو هم . مثل كسایی كه از چیزی چندششون شده و سرش رو تند تكون تكون داد . خنده ام گرفت . ولی بعدش یه لحظه ناراحت شدم .
شاید كار درستی نمی كنم . اون الان امانت بابا مامانه دست من . به خاطر اعتمادی كه به من داشتن گذاشته بودن ندا بیاد . هرچند كه اگه بابا هم بود با یه ته لیوان مشكلی نداشت . مامان یه كم گیر بود . به هر حال تصمیم گرفتم دیگه نذارم بیشتر از اون بخوره . می ترسیدم اذیت بشه . خودش هم حواسش بود . بشقابشو پر پفك كرد و اومد نشست كنار من . پویا كه لیوانش خالی شده بود برای خودش و دو نفر دیگه مشروب ریخت و رو به من گفت نیما لیوانتو بیار . بدم نمی اومد یه گیلاس دیگه بخورم . خوشم اومده بود . لیوانمو بردم جلو و وقتی نصفش پر شد گفتم بسه . بقیه اش رو نوشابه ریختم دوباره پویا گفت سلامتی و ما هم لیوانامون رو بالا بردیم .
یلدا هنوز با لیوان اولش حال می كرد . ندا با ذوق لیوانشو زد به لیوان من و گفت به سلامتی و ته مونده لیوانش رو سر كشید ... بعد با كنجكاوی به لیوان من نگاه كرد و گفت این چیه ؟ چه فرقی با جین داره ؟
گفتم این ودكا ابسولوته . یه كم سنگینتره .
روشو خوند و گفت میوه ایه ؟
- آره موزیه
با شیطنت خاص خودش با همون صدای بچه گونه اش كه دیوونه ام می كرد گفت :
- یه كم بخولم ببینم چه مزه ایه ؟
- ندا به جون خودت امشب كار دستمون میدی ها
- یه كم ... كوچولو ... حواسم هست
- من نمی دونم جواب مامانو خودت می دی
- آدامس می خورم نمی فهمه
بالاخره راضی شدم یه ته لیوان هم ابسولوت بخوره . باز هم موقع خوردن ابسولوت قیافه اش همونجوری تو هم رفت و سرشو تكون داد .
كم كم داشت منو می گرفت . احساس می كردم دارم داغ میشم . ولی می دونستم كه یه لیوان دیگه جا دارم . مطمئن بودم . ولی ترجیح دادم كم بخورم . واسه همین لیوان سومم رو با كمتر از نصف لیوان ودكا پر كردم و بقیه اش رو مشروب ریختم . دیگه بسم بود . می دونستم با همون مقدار سرحال سرحال می شم
پویا گفت نیما بریزم ؟
- نه قربونت .. ترجیح می دم كم بخورم
- به هر حال هست
در شیشه رو بست و گذاشت كنار
...
بعد از بیست دقیقه حس می كردم كاملا گرم شدم . خیلی انرژی تو بدنم حس می كردم و دوست داشتم یه جوری خالیش كنم . صورتم داغ شده بود .. با ندا رفتیم وسط و شروع كردیم رقصیدن . اركست باز رفته بود تو فاز بندری . ما هم دیگه حسابی داشتیم می لرزوندیم . بعد از یه مدت خیلی هماهنگ شده بود . ندا با ریتم آهنگ دولا می شد سمت من و شونه هاشو می لرزوند و بعد می رفت عقب و من این حركتو تكرار می كردم . پویا كه كنارما داشت با یلدا می رفصید گفت آهااااااااااا . اینا همینو می خواستن تا ویبراتورشون روشن شه . همه خندیدیم . دیگه تا موقع شام من و ندا وسط بودیم . خیلی از بودن تو اون جا حال می كردم . مخصوصا از رقصیدن با ندا . حس می كردم با دوست دخترم اومدم پارتی و الان هم دارم باهاش می رقصم . تو چشماش نگاه می كردم و باهاش می رقصیدم . خوب من و ندا تو مهمونیهای خانوادگی زیاد با هم می رقصیدیم . ولی اونشب پارتی بود و یه حال دیگه ای می داد . یاد آهنگ لیدی این رد كریس دیبرگ افتاده بودم . دوست داشتم زمان تو همون مهمونی وایمیستاد و ندا همیشه مال من می موند ...
...
کم کم جمع شدیم واسه شام .. خدائیش واسه شام سنگ تموم گذاشته بودن . چند جور غذا بود . كشك بادمجون ... لازانیا ... بیفت استروگانوف ... ماكارونی ... سالاد الویه ... علاوه بر اون چند جور ژله و كرم كارامل و سالاد و ... خلاصه اون سفره دهن هركسی رو آب می انداخت . اول واسه ندا غذا كشیدم . ندا بیشتر لازانیا و بیفت استروگانوف و كشك بادمجون دوست داشت . واسه خودم هم از هر نوع غذا یه كم برداشتم . یه بشقاب هم سالاد پر كردم و با ندا بشقابامونو برداشتیم و رفتیم یه گوشه نشستیم . ولی دیدم یه چیزی كمه . دوباره رفتم و برای هر دومون نوشابه و ماست آوردم و نشستم كنار ندا .
همینطور كه داشتیم شام می خوردیم آدمهای مختلف می اومدن از جلومون رد می شدن . من و ندا مشغول حرف زدن و خندیدن و پچ پچ کردن بودیم که یکی از مهمونا که ظاهرش شدید *** بود با بشقاب دستش اومد سمت ما . رو به من سلام کرد و بعد برگشت سمت ندا گفت ندا جوون معرفی نمی کنی ؟
تو دلم گفتم چشمت دراد بچه پرروو
ندا غذاشو قورت داد و به زور خندید گفت ئه .. چرا چرا .. نیما جوون مهسا دوست خانوادگی یلدا .. بعد با خنده ای که معلوم بود از هول شدنشه به من اشاره کرد وگفت ایشونم نیما ...
مهسا دستشو آورد جلو و باهام دست داد و گفت ندیده بودیمتون با ندا ..
دستشو به آرومی فشار دادم و در حالی که می خواستم خراب نکنم گفتم خوب دیگه .. سعادت نداشتیم
لبخندی زد و گفت خواهش می كنم . كم سعادتی ما بوده . از آشنائیتون خوشحال شدم
به زور خندیدم و گفتم منم همینطور .
وقتی دختره از پیشمون رفت با حرص گفتم اووووف . این کی بود ندا ؟
ندا با حالتی که معلوم بود اصلا ازش خوشش نمیاد گفت .. اه اه اه دختره چندش .. همسایه یلداایناه .. انقدر بدم میاد ازش .. میبینی چجوری تیپ میزنه میاد ؟ همه جا همینطوریه ... اصلا تابلوه .......... بعد حرف خودشو قطع کرد و با خنده گفت استغفرالله ..
بی اختیار لپشو کشیدم و گفتم ای قربوون این استغفرالله گفتنش ..
بعدش به آرومی گفتم ندا یه چیزیو می دونستی ؟
در حالی که مشغول شامش بود گفت چی ؟
گفتم نخندیاااااا .. من دارم جدی میگم به خدا
با خنده گفت به من نگو نخند چون من بدتر خنده ام میگیره . بگو ببینم چی شده ؟
همونطوری که با غذا بازی بازی می کردم گفتم تو ....
ندا : من چی ؟
نیما : تو امشب از همه دخترای اینجا قشنگ تری ...
داشتم خفه می شدم . می خواستم یه جوری اینو بش بگم . ولی دیگه صغری کبری نچیدم و رک و پوست کنده بش گفتم حرفمو ..
با ناز خندید و دستمو فشار داد و گفت ای جااااااااااان .. راست میگی نیما ؟
سرمو آوردم بالا گفتم به جوون خودت ... من همه اینا رو خیلی خوب نگاه کردم .. تو یه چیز دیگه ای .. فرق داری .. تو خانوووومی . اصلا با اینا قابل مقایسه نیستی .
دستام داغ شده بود .. حرارت دستاشو خووب متوجه می شدم .. نمی خواستم برشون داره .. داشتم انرژی می گرفتم ازشون .. حرارت بدنش مستقیم وارد بدنم می شد . خودم هم دست كمی ازش نداشتم . هنوز حرارت مشروب توی تنم بود . مست نبودم . ولی حال خیلی خوبی داشتم . یه جور انرژی خاص . شاید گرمای دست ندا هم به خاطر مشروبه بود ..
دستمو نوازشی کرد و گفت خواهر برادر به هم رفتیم دیگه .. تو هم همینطوری ..
بی خیال تعارف و این جوور حرفا شدم .. فقط بش خندیدم و آروم گفتم مرسی
داشتیم با هم می خندیدیم که صدای یلدارو شنیدم .. یواشکی اومده بود جلومون .
- به به .. می بینم که خواهر برادر خووب میگین می خندین ! . چیه ؟ نکنه دارین ما رو مسخره می کنین ؟
خندیدم بش گفتم بابا دو دقیقه بشین اینجا .. چه معنی داره دوستتو تنها میذاری ؟! .. این پویا همیشه هست انقدر دورو برش نپلک ..
ندا خیلی تعجب کرده بود که من چطور اینجوری سر به سر یلدا میذارم !! .. ولی معلوم بود که خوشش اومده که منم اومدم تو جمعشون و باهاشون شوخی می کنم ..
یلدا خنده ای کرد و گفت پویا .. بیا اینجا .. بیا بشینیم پیش بچه ها یه كم بگیم بخندیم ..
پویا عین جت خودشو رسوند به ما .. یه صندلی کشید از اون سمت سالن آورد گذاشت پیش ما و شروع کردیم 4 تایی با هم حرف زدن .. پویا دیگه با من صمیمی شده بود . البته از اون بچه فوضولا بود . آمار منو سه سوته می خواست در بیاره .. از کار و درس و زندگی من و همه چیزم پرسید .. خوشم اومده بود ازش . بچه شادی بود .. سعی کردم باش صمیمی بشم تا بیشتر بهمون خوش بگذره .. همچین گرم حرف زدن شده بودیم که کلا مهمونی رو فراموش کرده بودیم .. انقدرم سر و صدا تو کلمون بود که متوجه چیزی نمی شدیم .. بشقابهامون هم همینجوری جلومون مونده بود . پویا پاشد بشقابها رو جمع كرد و گفت نیما بازم مشروب می خوری ؟ بعد غذا می چسبه ها ؟
بدم نمی اومد .. مستی قبل از شام تقریبا پریده بود . گفتم بد نیست . ممنونت می شم .
پویا بشقابها رو جمع كرد . یلدا هم پا شد كمكش كرد و ظرفها رو بردن سمت آشپزخونه . بعد از چند دقیقه پویا با یه گیلاس مشروب برگشت پیش من . گیلاسو داد دستم و گفت نیما جان ببخشید . من برم به بچه ها برسم اگه اجازه بدی . باز هم میام پیشت .
گفتم خواهش می كنم عزیزم راحت باش
گیلاسو گرفتم دستم و مزه مزه مزه اش كردم . پویا نامردی نكرده بود و پیك سنگینی برام درست كرده بود . خوش خوش می خوردمش كه ندا شیطونیش گل كرد .
- نیما ؟ ... نیما ! یه كم ... نیما فقط یه كم
- ندا نه . دیگه نزدیك رفتنمونه . به جون خودت دهنت بو می ده مامان می فهمه
- نمی فهمه . ما كه بریم مامان اینا خوابن . اصلا پیشش نمی رم . صاف می رم می خوابم
خلاصه اینقدر مخ منو زد كه باز خر شدم و گذاشتم بخوره
- ندا فقط همین یكی . به جون خودت دیگه خودتو بكشی هم خبری نیست ها ..
- باشه باشه . تشم . ملسی داداشی
نقطه ضعف منو پیدا كرده بود دیگه . رفتم از پویا خواهش كردم یه ته لیوان خیلی كم واسه ندا بریزه . پویا هم سریع رفت و یه پیك واسه ندا درست كرد و آورد . از ترس اینكه مثل من واسه ندا هم سنگ تموم نذاشته باشه یه كم ازش چشیدم ... نه واسه ندا خوب بود . اذیتش نمی كرد . لیوانو دادم بهش . لیوانشو برد بالا و گفت لیوانتو بیار جلو . لیوانمو بردم جلو . یه كم اینور و اونورو نگاه كرد و وقتی دید كسی مواظبش نیست لیوانشو زد به لیوانم و گفت به سلامتی . می دونستم فقط عاشق همین تیكه است و به خاطر همین به سلامتی گفتن داره می خوره . كوشتولوی من بود دیگه...
دوباره مهمونها رفته بودن وسط و مجلس گرم شده بود . من یه پیك دیگه هم ودكا خورده بودم و حسابی داغ شده بودم . تقریبا لیوانامون خالی شده بود كه دیدم یکی از دوستای یلدا داره دست یلدا رومی كشه و بلندش می کنه با حرص میگه پاشو دیگه یلدا چرا نشستی ؟
یلدا هم که عاشق رقص و آواز بود دست پویا رو گرفت کشید و بعدشم ندا روبلندکرد و به منم گفت آق مهندس پاشو دیگه یه تکونی بده .. اومدی مهمونیها
از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت . دست ندا رو گرفتم رفتیم وسط .. انقدر شلوغ بود که جا واسه ما پیدا نمیشد .. یلدا به زور خودش و پویا رو کشوند وسط و رفت تو فاز رقص و همچین جو گیر می رقصید كه هركی می دیدش فكر می كرد وسط دیسكوئه
منم با لبخند شروع کردم با ندای خودم رقصیدن .
تو مهمونیامون اکثرا من و ندا با هم می رقصیدیم .. زوج جالبی بودیم .. یه وقتهائی هم الكی الكی با یه آهنگ یه رقص دو نفره اختراع می كردیم كه خیلی خوب از آب در می اومد . بهترینش یه آهنگ محلی از بیژن مرتضوی بود كه یه رقص خیلی خوشگل براش ساخته بودیم . شدید هوس كرده بودم اون لحظه با اون آهنگ برقصم . چون خیلی هم انرژی می گرفت و اون لحظه خوراك این بود كه انرژیمون رو باهاش تخلیه كنیم .
از ندا پرسیدم با اون آهنگه می رقصی ؟. اونم كه تازه یادش افتاده بود با خوشحالی گفت آره آره . بعد به یلدا گفت اون آهنگ محلی بیژن مرتضوی رو داری ؟ یه ذره اش رو با دهن براش زد . گفت آره دارم . بعد رفت به اركست گفت اگه می شه این سی دی رو واسه ما بذارین . آخه اركسته دستگاه پخش سی دی هم داشت . آهنگمونو گذاشت .. شروع كردیم رقصیدن . ندا هم كه انگار مشروبه شارژش كرده بود با تمام انرژیش داشت باهاش می رقصید . یه جاهائیش من دست ندا رو می گرفتم و اون می چرخید . بعد من می نشستم و بلند می شدم و خلاصه چیز جالبی بود . یهو به خودمون اومدیم دیدیم همه رفتن كنار و دور ما حلقه زدن و دارن دست می زنن و ما داریم وسط حلقه می رقصیم . مهمونها هم خیلی خوششون اومده بود . ندا دیگه كفشاش رو در آورده بود كه راحت تر برقصه .. یلدا هم اومد یه روسری انداخت دور گردن ندا . با اون روسری رقصش خیلی قشنگتر شد . یه وقتهائی روسری رو دور سرش می چرخوند . یه وقتهائی هم می انداختش دور گردن من و باهاش می رقصید . بقیه اش هم دور گردنش بود .. صدای دست مهمونها هم ریتم خیلی قشنگی برامون درست كرده بود ....
وقتی رقصمون تموم شد هر دومون خیس عرق شده بودیم . چه تشویقی ازمون كردن مهمونها . رفتیم ولو شدیم رو صندلی . یلدا اومد ندا رو بوسید و گفت بابا شماها خیلی كارتون درسته . نگفته بودین از این كارها هم بلدین .
هیچكدوممون نفسمون بالا نمی اومد . یلدا واسه هر دومون شربت آورد . من تازه رو اومده بودم . مشروبه تازه گرفته بود . دیگه یه مدت نشستیم تا نفسمون جا اومد . بقیه هم كم كم می نشستن و دیگه تعداد كمی وسط بودن . معلوم بود همه خسته شدن .
...
ساعت حدود دوازده بود . آخرین آهنگ كه تموم شد یلدا بلند شد بیشتر چراغها رو خاموش كرد و گفت خوب . حالا نوبت رقص تانگوئه . بلند شید . پاشید پاشید نشستن نداریم . می خوایم تانگو برقصیم . عاشق معشوقها پاشن
چند تا از دختر پسرها سریع پاشدن رفتن وسط .
ندا با ذوق دستمو فشار داد و گفت نیما تانگو میرقصی بام ؟
یه کم فکر کردم گفتم ضایعست بابا .. ها ؟ ضایع نیست ؟
گفت نه چرا باشه ؟ کجاش ضایعست ؟ مثه مهمونی زری جوون یادته ؟
خندیدم گفتم کوتا بیا . اونجا مسخره بازی بود .. یادت رفته ؟ چقدر جواد بازی در میاوردیم ؟
در حالی که دستمو تو دستش فشار می داد گفت خوب اینجا جدی جدی می رقصیم .. تو رو خدا .. من انقد ر دووست دالم ..
دستشو فشار دادم و گفتم باشه فینگیلی من ...

خیلی جالب بود .. برای رقص آهنگی رو گذاشتن كه من اونشب یادش افتاده بودم . لیدی این رد كریس د برگ .. بلند شدیم . از این كه قرار بود عزیزترین کسمو الان تو اغوشم بگیرم هیجان خاصی داشتم .. رفتیم وسط افتادیم کنار یلدا و پویا .. یلدا لبخند ملیحی بهمون زد و دستش رفت رو شونه پویا . خیلی آرووم و لاو تو لاو شروع به رقصیدن کردن ..
نمیدونم کی اون وسط كل چراغا رو خاموش کرد همه جا تاریک شد .. صدای همه در اومد .. دو سه تاشو روشن کردن ..
باید شروع می كردیم . دستامو بردم جلو . با احتیاط كمر ندا رو گرفتم . ندا هم دستاشو دور گردنم حلقه كرد .
.. تو اون فضای رمانتیک و اون چراغای خاموش روشن ، تنها چیزی که دلم می خواست ندا بود که الان توی آغوشم بود ..
با شعر آهنگ شروع كردم باهاش رقصیدن
I've never seen you looking so lovely as you did tonight
هیچوقت تورو اینقدر دوست داشتنی ندیده بودم که امشب شدی
I've never seen you shine so bright
هیچوقت انقدر تورو درخشان ندیده بودم
I've never seen so many men ask you if you wanted to dance
تا بحال نمیدونستم که چرا اینقدر مردها میخوان با تو برقصن
They're looking for a little romance
اونا به دنبال کمی حال و هوای عاشقانه بودن
Given half a chance
میخواستن شانس کمشون رو امتحان کنن
واقعا چقدر احساس خوشبختی می كردم . به این فكر كردم كه چه پسرهائی كه حاضرن چه كارهائی بكنن تا به جای من تو این لحظه باشن و ندا رو داشته باشن . اما ندا مال من بود . حتی اگه با كس دیگه ای ازدواج می كرد باز هم مال من بود . هیچ چیزی نمی تونست خواهر برادری ما رو از بین ببره . ما تا ابد مال هم بودیم . .. دستامو روی لباس قشنگی كه اونشب پوشیده بود جا به جا كردم . دوست نداشتم این حس بهم دست بده . ولی با احساس نرمی پهلوهاش زیر دستم نا خودآگاه احساس خاصی تو وجودم بیدار شد . برای یه لحظه مجسم كردم زیر این لباس بدن ندا قرار داره .. و سریع سعی كردم از این حس بیام بیرون
And I've never seen that dress you're wearing
تا بحال این لباسی رو که پوشیدی رو ندیده بودم!
Or that highlights in your hair
یا اون های لایت موهات رو
That catch your eyes
بطوری که چشمات رو پوشوندن
I have been blind
کور بودم که نمی دیدم
واقعا انگار اون لحظه داشتم برای اولین بار ندا رو می دیدم . زیبائیش رو ، عطر تنش رو ، و ... تحریك كنندگیش رو . یه لحظه نگام رفت سمت یلدا .. جوری که كسی متوجه نشه با زرنگی تمام پویا داشت می بوسدش .. هنوز گرمی و مستی مشروب تو سرم بود .. گرمای بدن ندا هم رفته بود تو تنم .. چقدر دلم می خواست منم لبای ندامو بوس می کردم .. کاش منم می تونستم .. انگار تازه داشت احساسات واقعیم طبق قانون مستی و راستی بیدار می شد .
برگشتم سمت ندا و بیشتر به خودم فشارش دادم و لبخندی تحویل صورت قشنگش دادم
نمی دونم درست متوجه می شدم یا نه ؟ ولی احساس می کردم ندا هم داره خودشو بیشتر به من فشار میده ..
آهنگ رسیده بود به قشنگ ترین جائیش كه من خیلی دوست داشتم
Lady in red . is dancing with me
بانوی قرمز پوش داره با من می رقصه
Cheek to cheek
گونه به گونه
صورتم رو گذاشتم روی صورت ندا و محكمتر بغلش كردم .. نرمی گونه اش روی صورتم .. گرمی نفسش زیر گوشم .. هم بهم آرامش می داد .. و هم داشت آرامش رو ازم می گرفت . دیگه انگار دنیام شده بود ندا . هیچ كس و هیچ چیز رو نمی دیدم . انگار هیچ كس اونجا نبود . زیر گوشش خوندم
Lady in red is dancing with me
بانوی قرمز پوش داره با من می رقصه
Cheek to cheek
گونه به گونه
There's nobody here
هیچکس جز ما اینجا نیست
It's just you and me
فقط من هستم و تو
It's where I wanna be
و اینجا همونجاییه که می خوام باشم
سرشو گذاشت روی شونه ام . چند لحظه تو سكوت با هم جا بجا می شدیم . دلم می خواست همیشه تو همین حالت می موندیم . با این كه صدای آهنگ زیاد بود اما اون چند لحظه احساس سكوت كردم . ولی ندا سكوت رو شكست ، دو تا دستاشو حلقه کرد دوره کمرم و خودشو فشار داد بهم و آروم گفت بخوون بخوون
نفسم بالا نمی اومد .. این چه کاری بود ؟ نمی گفت کار دست من میده ؟
داشتم از گرما خفه میشدم . به زور گره کراواتمو شل کردم .. سعی کردم طبیعی باشم
آهنگو كاملا حفظ بودم . باز زیر گوشش خوندم
And when you turned to me and smiled it took my breath away
ولی وقتی رو به من کردی و لبخند زدی، نفسم تو سینه حبس شد
And I have never had such a feeling such a feeling
و این احساسی بود که هیچوقت نداشتمش
Of complete and utter love, as I do tonight
و این احساسیه که امشب دارم ،احساس یک عشق کامل و اعلی
اینجاش زل زدم تو چشماش که تو تاریکی هم برقش خوب معلوم بود . تو اون هاگیر واگیر یاد بزرگ علوی و داستان چشمهایش افتاده بودم . فكر می كنم داستان یه دختره بود كه پسره تو تاریكی عاشق برق چشاش شده بود ...
نمی دونم متوجه تغییر حالتم شده بود یا نه .. ولی خودم که خووب متوجه می شدم که حالم خوش نیست .. داغ شده بودم .. ندا رو می خواستم .. با تمام وجودم .. هنوز كمرش تو دستم بود .. بسم نبود این رقصیدن . دلم می خواست می بوسیدمش .. آخرای آهنگ بود دیگه هیچ فرصتی نداشتم ..
سرمو بردم پایین .. لپ راستشو بوسیدم و سریع سرمو آوردم بالا .. با ذوق نگام کردم و چشمک زد بهم .. چقدر دوسش داشتم .. این دفعه با عجله باز رفتم سمت صورتش و لبامو به مدت بیشتری چسبوندم روی لپش و برداشتم ..
با دو تا دستاش پشت شونه های منو گرفته بود و فشار میداد .. دیگه به بوسه سوم نرسیدم.. البته همین دو تا هم برام کافی بود .. قد دنیا ارزش داشت .. آهنگ كه تموم شد تو چشاش نگاه كردم و همزمان با كریس دبرگ گفتم I LOVE YOU
چراغا رو که روشن کردن نا خودآگاه از هم فاصله گرفتیم .. قبل از اینكه ازش جدا شم دستشو فشار دادم و گفتم مرسی
یه لحظه با صدائی كه تا حالا از ندا نشنیده بودم آروم گفت خیلی خوب بود .. منم مرسی
لحنش لحن یه آدم بزرگ بود كه هیچ اثری از اون ندا فینگیلی توش نبود .. ولی فقط واسه یه لحظه . خیلی سریع دوباره همون ندا كوچولو شد و با شیطنت خاص خودش رفت پیش یلدا و گفت هییییی . تانگو لقصیدیم .
برگشتم ببینم یلدا بهش چی می گه ؟ احساس می كردم خیلی ضایع رقصیدیم . ولی همه انقدر گرم رقصیدن خودشون بودن كه اگه هم ضایع بود كسی متوجه ما نشده بود . وقتی یلدا نگاه معنی داری به پویا كرد و گفت به ما بیشتر خوش گذشت مطمئن شدم حدسم درست بوده .
انگار اون آهنگ و اون رقص اعلام پایان مهمونی بود . آخه دیگه حدود ساعت 5/12- 1 بود و همه خسته بودن . بعد هم با اون جو عاشقونه ای كه به وجود اومده بود همه دوست داشتن زود تر با یارشون تنها شن ... شاید هم این احساس من بود .. یا من اینجوری دوست داشتم .. در عرض یك ربع همه لباس پوشیده بودن و داشتن خداحافظی می كردن و چند دقیقه بعد تقریبا دیگه هیچ مهمونی اونجا نبود بجز من و ندا و دو سه نفر دیگه .. ما هم کم کم جمع و جور کردیم . بیچاره ها كلی كار براشون باقی مونده بود . خیلی دوست داشتم می موندیم كمكشون می كردیم .. ولی باید زودتر می رفتیم خونه .. وگرنه مامان نگران می شد . با کلی تشکر مشکر و این حرفا اومدیم بیرون . دم در مامان یلدا خیلی ازمون تشكر كرد كه اومدیم . پویا هم گفت
نیما جون دمت گرم .. حال دادی .. آقا برنامه بزارین بریم بیرون بیشتر با هم باشیم .
یلدا گفت آره تو رو خدا .. شما پاسپورت ندائین .. شما بیایین اونم می تونه بیاد ..
گفتم چشم . ایشالله برنامه می ذاریم می ریم بیرون . برید تو دیگه هوا سرده
اونها رفتن تو و ما رفتیم تو كوچه .. اووووه عجب سوزی میاد .. چقدر سرد بود بیرون ..
سریع رفتیم نشستیم تو ماشین و روشنش کردم .. ندا واقعا سردش شده بود . سریع بخاری رو روشن كردم و گذاشتمش روی زیاد . چون اولش بود باد سرد می داد. ندا بیشتر خودشو جمع و جور كرد . بخاری رو كم كردم . و راه افتادیم به سمت خونه . مثل همیشه دستشو گرفتم توی دستم كه گرمش بشه . همونجوری كه دستش تو دستم بود دنده رو عوض می كردم . از این كار خیلی خوشش می اومد و كلی ذوق می كرد . دم در كه رسیدیم گفتم ندا هاااا كن ببینم و سرمو بردم جلو . دهنشو بو كردم كه ببینم بوی مشروب می ده یا نه ؟ خوشبختانه هیچ بویی نمی داد . خیلی وقت از اون دو تا ته لیوانی كه ندا خورده بود می گذشت . بعدش هم كلی چیز میز خورده بود . یه لحظه متوجه حالتم شدم . لبام چند سانتیمتری لبای ندا بود .. باز داغ شدم .. یه لحظه خواستم لباشو ببوسم .. هرجوری بود جلوی خودم رو گرفتم . ولی دوست داشتم یه ذره دیگه تو اون حالت بمونم . گفتم من چی ؟ دهن منو بو كن و ها كردم .
ندا بو كرد و گفت اه اه نیما .. بو آمپول می دی .
زدم زیر خنده . لپشو كشیدم و گفتم قربونش برم عین بچه ها حرف می زنه . بوی الكله
خندید و گفت مامان ببینتت می فهمه . الان حالت خوبه ؟
گفتم فكر می كنم باشه .. عیب نداره .. مامان زیاد با من كاری نداره .. ولی باز سعی می كنم نزدیكش نشم .
یهو پرید بغلم كرد . دستشو انداخت دور گردنم و محكم ماچم كرد . اگه می دونست من الان تو چه حالیم ؟ نرمی بدنش كه تقریبا افتاده بود روی بدنم داشت دیوونه ام می كرد .. توی ماشین هم داغ شده بود و بیشتر تحریكم می كرد . شیشه ها بالا بود و عطر ندا پیچیده بود توی ماشین . همونجوری كه بغلم كرده بود گفت داداشی مرسی مرسی . مرسی كه اجازه مو گرفتی و باهام اومدی . خیلی خوش گذشت . تو نبودی نمی تونستم بیام . مرسی . و یه بار دیگه بوسیدم . یه لحظه سفت بغلش كردم . ولی دیدم یه لحظه دیگه اینجوری بمونم كار دست خودم می دم . از خودم جداش كردم و گفتم بسه دیوونه . الان یكی ما رو ببینه نصف شبی چی می گه ؟؟!! بذار برم درو باز كنم .
سریع از ماشین پیاده شدم . سرمای بیرون كه خورد توی صورتم یه كم منو به خودم آورد . درو باز كردم و ماشینو بردم توی حیاط . آروم رفتیم توی خونه . چراغها خاموش بود و فقط چراغ هال روشن بود . شكر خدا انگار مامان بابا خوابیده بودن . بی سر و صدا هر كدوممون رفتیم تو اطاق خودمون . درو بستم و همونجوری با لباس دراز كشیدم روی تخت . یه مدت تو اون حالت موندم . به اونشب فكر می كردم .. به ندا .. فكر خاصی نمی كردم . فقط داشتم وقایع رو مرور می كردم .. ندا .. بودن با ندا .. رقصیدن با ندا .. اون تانگوی آخر شب . و فضای توی ماشین . نمی دونستم چیه .. فقط می دونستم یه چیزی داره می شه . ولی تمركز نداشتم . احساس می كردم ندا رو بیشتر از همیشه و هر كس و هر چیزی تو زندگیم دوست دارم . تصمیم گرفتم بخوابم . فعلا بهترین كار بود . احساس می كردم خیلی خسته شدم . لباسهامو در آوردم و اومدم تو هال . رفتم دستشوئی و مسواك زدم . یه كم تو آئینه به خودم نگاه كردم . اومدم بیرون . خواستم به ندا شب به خیر بگم . در اطاقش بسته بود . می دونستم تا لباسش رو در بیاره و آرایشش رو پاك كنه و موهاشو باز كنه و ... خیلی طول می كشه . ترجیح دادم مزاحمش نشم . رفتم توی اطاق خودم و لباسهامو برداشتم كه مرتب كنم و به گیره بزنم . با دیدنشون یاد عصر افتادم كه با ندا داشتیم با ذوق و شوق آماده می شدیم بریم مهمونی .. چه زود همه چیز تموم شد .. بغضم گرفت .. دلم ندا رو می خواست .. چم شده بود ؟!
لباسها رو مرتب كردم و رفتم توی تختم . باز هم صحنه های اونشب شروع كردن جلوی چشمم رژه رفتن . اونقدر كه خوابم برد . 
مامان خیلی با عجله آیفونو جواب داد گفت بیا تو ندا بیا تو ...
ابروهامو با تعجب انداختم بالا و مسیر حیاطو سریع طی کردم . چکمه های برفیمو در آوردم و زود رفتم تو خوونه ... حدس می زدم مامان مشغول حرف زدن با تلفن باشه که عجله داشت .. بی تفاوت رفتم تو اتاقم و داشتم دکمه های پالتومو باز می کردم .. ولی دیدم این گوشای من بیرون اتاق موندن و دارن همچنان فوضولی می کنن ! آخه حرفای مامان عادی نبود ... هی داشت تشکر می کرد .. هی داشت تعارف تیکه پاره می کرد .. وا ؟؟!! چی شده ؟ مامان من از این سیستما نداشت !! ...
رفتم بیرون .. دیدم بابام از اتاقش اومد بیرون و یه سری برگه مرگه هم دستشه ... هی داره توش دنبال یه چیزی می گرده ! .. گفتم سلااام بابا ... ترجیح داد حرفی نزنه و با سرش جواب سلاممو بده .. 
رفت گوشیو از مامان گرفت و خودش شروع به حرف زدن کرد .. به مامانم سلام کردم و گفتم چی شده مامان ؟ کیه تلفن ؟ با ذوق دستشو گذاشت رو بینیش و گفت هیس هیس هیچی نگوو ببینم چی میگه بابات ...
با تعجب گفتم وا ؟! بگوو ببینم چی شده ؟
اصلا تو باغ نبود مامانم و چشمشو دوخته بود به دهن بابام .. انگار منتظر شنیدن خبری بود ..
زدم بش گفتم مامان با توام ها ... میگم چی شده ؟
بس که غر غر کردم بابام پاشد رفت تو اتاقش حرف بزنه . مامانم با یه حالت گنگی برگشت گفت ها ؟ چی میگی ؟
گفتم میگم چی شده ؟ چرا همچین شدین ؟ تلفن کیه ؟
یهو منو با ذوق بغل کرد گفت وای ندا .. هیچی نگوو .. فقط دعا کن درست بشه .. منوچهری رو یادته ؟ دوست بابات ؟
با سر تایید کردم حرفشو گفتم خب خب ؟
با نهایت خوشحالیش گفت برا بچم کار پیدا کرده ...
یه جیغ کوچولو زدم گفتم نیما ؟ نه بابا ؟ چه کاریه ؟ چجوریه ؟ اون از کجا می دونست نیما دنبال کار می گرده ؟ بابا از کجا پیداش کرده بعد این همه وقت ؟
بدون این که منو به جاییش حساب کنه رفت تو اتاق پیش بابام ... منم دنبالش دویدم ... عین دو تا خل و چل نشستیم جلو بابام زل زدیم بهش تا قطع کنه و خبرا رو ازش بگیریم ...
دیگه داشت خداحافظی می کرد ... تا قطع کرد من زودتر از مامانم پریدم وسط گفتم چیه بابا ؟ جریانه این کاره چیه ؟ بگوو بگووو مردم از فوضولی
بابامم طبق معمول برای این که حرص منو در بیاره برگشت سمت مامانم گفت به این چرا گفتی ؟ الان نیم ساعت نشده نیما خبر دار می شه ..
مامانم با عجله گفت راست میگه ندا .. نری بش بگیا . شب خودم می خوام بش بگم ..
گفتم نه بابا چیزی نمیگم .. بگووو بابا .. چجوریاست .. کجاست ؟ کارش چیه ؟
بابام شروع کرد از کار نیما تعریف کردن ... با جمله های چهارم پنجم لبخندی که روی لبهام بود محو شد .. گلوم خشک شد ... مغزم یه دفعه پر شد از سوالای مختلف و فکرای جوور واجوور
یعنی نیما حاضره بره ؟ چجوری ؟ ما که تنها می شیم .. دیگه یعنی نیما پیش ما نمی مونه ؟ .. تا کی ؟ کاره دیگه ..تا کی نداره .. همیشگیه .. آخه یعنی چی ؟ این تهران جایی واسه کار کردن نیمای من نداره که باید برای کار بره عسلویه ؟
ای خدا ... یعنی چی ؟ تمام ذوقی که داشتم تموم شد .. چقدر فاصله بین شادی و غم کم بود .... با گنگی تمام گفتم بابا شما حاضرین نیما بره اونجا کار کنه ؟ بابام با خنده گفت قرار نیست بره اونجا آستین بزنه بالا وبیل بزنه که .. یه شركت ساختمانی یه كارگاه اونجا داره . كارای كامپیوتری و فنیش با نیماست . مثل نقشه كشی و اینجوركارها ... ولی منوچهری میگفت حقوقش عالیه ...
مامانم پرید وسط حرفش گفت هم منوچهری آدم خووبیه ، هم این که بچم دو روز دیگه می خواد زن بگیره باید یه چیزی تو دستش باشه ..
با این جمله مامانم غمام بیشتر شد .. زن ؟ آره دیگه زن ..
بالاخره یه روزی هم نیما زن می گیره و میره .. چقدر دنیا به نظرم تو اون لحظه ها مسخره و پووچ بود . تصور نیما با یه زن دیگه خیلی برام سخت بود . به روی خودم نیاوردم وادامه دادم
نه منظورم کارش نیست .. دوریشو میگم .. شما حاضرین بره تا اونجا فقط برای کار ؟
بابام با بی تفاوتی گفت مگه کجاست ؟ مردم میرن یه کشور دیگه کار میکنن .. این که پیش خودمونه .. خوبیش اینه كه اونجا جایی واسه خرج كردن نداره و همش پس انداز می شه
می دونستم تو دلشون با من هم عقیده ان و احساس منو دارن . ولی به روی خودشون نمیارن ..
با هم شروع کردن به صحبت کردن راجع به حرفای دوست بابام .. منم با گیجی پا شدم رفتم تو اتاق خودم .. ولو شدم رو تخت .. چقدر فکر زیاد تو سرم بود !! .. نمی دونستم اول به کدومشون برسم ..
پا شدم لباسامو عوض کردم و دست و صورتمو شستم ..
گیج گیج بودم .. دلم می خواست زودتر نیما می اومد و نظرشو می فهمیدم .. یعنی چی میگه ؟ میره ؟ نمیره ؟ چجوری میتونه بره ؟ كاش نمی رفت ... چه دلبستگی پیدا کردم !! .
اومدم تو اتاقم و سعی کردم این دو ساعتی که مونده تا نیما بیادو یه جوری سر کنم .. ولی از اونجایی که وقتی آدم منتظره زمان بگذره ساعتم دیگه واسش چسی میاد اعصابم به هم ریخته بود ..
می خواستم بش زنگ بزنم ، ولی با وجود مامان اینا نمیشد .. رفتم سمت کمدم تا حاظر بشم برم پیشش .. ولی یهو یادم اومد امیر پیششه و امروز سرشون شلوغه ..
یه اه عمیق گفتم به این زندگی و پی سی رو روشن کردم نشستم زل زدم به مانیتور .. هیچ کاری نمی کردم ..
فکرا دوونه دوونه داشت می اومد سراغم ..
خب
نیما میره مطمئنا
تو چی کار میکنی اون موقع ؟
کی دیگه میرسونتت دانشگاه ؟ بابا ؟ خودت میری ؟
کی گرمت میکنه تو سرما ؟
کی سر به سرت میذاره تو راه ؟
کی وجودتو اروم میکنه ؟
دیگه روزای جمعه با کی می شینی دل و روده کامپیوترو میریزی بیرون و ازش یاد می گیری که چه غلطی بکنی تا درست بشه ؟
دیگه شبا به کی زنگ میزنی میگی کی میای شام ؟
یاد آهنگ ابی افتادم و بی اختیار زمزمه كردم
كی اشكاتو پاك می كنه ؟ شبا كه غصه داری
دست رو موهات كی می كشه ؟ وقتی منو نداری ؟
شونه كی مرهم هق هقت می شه دوباره
از كی بهونه می گیری .. شبای بی ستاره ؟
برگ ریزونای پائیز كی چشم به رات نشسته
دیگه نتونستم بخونم . یه آه غمگین کشیدم .. یاد چهره مهربونش افتادم . وقتی از در دانشگاه بیرون می اومدم و چشم به راهم بود و داشت در دانشگاه رو نگاه می كرد .
تصمیم گرفته بودم روی بغضی که داشت زور میزد بیاد بیرونو کم کنم .. این آهنگو اولین بار نیما بهم داد . یادمه رو تختم دراز كشیده بودم كه اومد گفت ندا بیا ابی جدیده رو گوش كن . این آهنگش خیلی باحاله
چشمامو بستمو سرمو دادم عقب
صداش پیچید تو گووشم ...
فینگیلیه من !!!!!
روم کم شد ...مثل همیشه کم آوردم
لعنتی اومد بیرون ببینه این دنیای مسخره رو .. انقدر تند تند اشکام اومدن بیرون که خودم تعجب کرده بودم ..
چقدر دلم پر بود ... چقدر دلم می خواست الان بود و بش میگفتم که چقدر دووست دارم بمونه و نره ...
آخه داداشی کجا میخوای بری ؟ دلت میاد ؟ ندا با کی درد دل کنه ؟
باور نمیکنم ...
اصلا تو مخم فرو نمیره که نیما از پیش ما بره ...
بی اختیار رفتم سراغ آهنگام ...
/
فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سر میرسه
تو سکوت خسته باور من
سایه هم فکر جدایی میکنه
شاخه سرد وجودم نمیخواد
رگ بیداری لحظه هام باشه
نفسم درنمیاد
به چشم خواب نمیاد
دله من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
نفسم درنمیاد
به چشم خواب نمیاد
دله من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
چشم من که همیشه گریه داشته .... اینم روش .. بذار سبک بشه ..
/ تو عبور از پل خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالیه این دله من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
ذهن شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزی من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه
نفسم درنمیاد
به چشم خواب نمیاد
دله من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
نفسم درنمیاد
به چشم خواب نمیاد
دله من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
چقدر دلم نیما رو میخواست
رفتم سراغ عکسای مهمونی یلدا
آخ که چقدر زود گذشت .. دو هفته یه کم بیشتر می شد که از اون شب قشنگ می گذشت .. چقدر خوش گذشت .. چقدر اون شب احساس می کردم آرومم .. چقدر دلم برای آغوشش تنگ شده .. بغض دیوونه انگار ول کن نبود .. همینجووری می اومد و دنبال خودش اشکارم میکشید بیرون .. یه عکس دو تاییمونو باز کردم زل زدم بش .. چقدر به هم می اومدیم .. از فکر خودم خجالت نکشیدم دیگه .. با خودم که رو در بایسی نداشتم ..
نیمایی کجایی ببینی ندا کوچولوت هنوز نرفتی داره برای تنهایی خودش زار میزنه ... اصلا انگار خوشی به ما نیومده ..
سیاوش که خوندنشو تموم کرد پی سیو خاموش کردم و سعی کردم دیگه جلوی بغض و اشکامو بگیرم ...
نمی دونم چرا همش سعی الکی می کردم .. دراز کشیدم رو تختم و چشمامو بستم
الهی چقدر این قطره های اشک به این دنیا علاقه داشتن !! به زور از زیر پلک مینداختن خودشونو روی صورتم ... تند تند ... صدام در نمی اومد .. فقط اشک می ریختم و به حال خودم تاسف میخوردم .. خودمو جمع کردم و بعد از چند دقیقه چشمای خستم از کار افتاد و خوابم برد
...
نمی دونم چقدر خوابیدم وقتی بیدارشدم چشمام خیلی درد میکرد .. کلا خیلی کم پیش می اومد که من از خواب بیدار شم و شارژ باشم .. 90 % مواقع با گریه خوابیدم و برام عادت شده بود ...
به قول شكیلا
سیل جاری میشود هر شب از چشمان من
آخر انصافت کجاست ای زندگی ای زندگی
اگه این زندگی انصاف داشت که اوضاع ما اینطوری نبود ... سرمو بردم بالا و خیره شدم به نقطه ای که همیشه جای خدا رو اونجا می دونستم . گفتم شرمنده خدا .. ولی گند زدی با این دنیایی که ساختی برامووون
بلند شدم نشستم لبه تخت .. سرمو تو دستام گرفتم و زیر لبی گفتم تقصیر کیه یعنی ؟
گوشیمو برداشتم نگاه کردم . ساعت دقیق 9 بود ... یعنی نیما اومده ؟ جرئت نداشتم برم ببینم اومده یا نه .. دلم می خواست این لحظه ها کش می اومد و من جوابی از دهن نیما نمی شنیدم ..
با بی حوصلگی پا شدم رفتم بیرون.. خبری نبود ..نیما هنوز نیومده ..
رفتم تو دستشوویی
چشمارو
چقدر ضایع .. تابلوئه گریه کردم ...
حسابی صورتمو شستم و یه نگاه به خودم کردم . خیلی جدی به خودم گفتم بذار هر کاری دووست داره بکنه ... چیزی بش نگیا .. بذار بره دنبال کار و زندگیش ... اگه واقعا دوستش داری آینده اش باید برات مهم تر باشه
ندای تو ایینه زل زده بود بهم .. نمی دونست چی بگه ؟ بگه چشم ؟
پس حسش چی میشه ؟ پس دوست داشتنش چی میشه ؟ دلم براش سووخت .. چقدر سنگ دل بودم ! .. یه لبخندی بش زدم و اومدم بیرون ...
تا از در اومدم بیرون صدای زنگ درو شنیدم .. سریع درو باز کردم .. رفتم بیرون . نیما داشت می دوئید تو حیاط ..
نگاش به من افتاد
به سلام
با یه حالت مصنوعی شدید خندیدم و گفتم سلااام خسته نباشی .. مثه همیشه یه مقداری از وسایلشو ازش گرفتم و با هم رفتیم تو ..
با خنده گفت ندا به قول تو ووی چه سردهه...
خندیدم بش و گفتم برو تو برو تو یه چایی برات بریزم گرم شی
دنبالش رفتم و وسایلشو گذاشتم رو تختش و سریع اومدم بیروون ...
مامان و بابا چه ذوقی داشتن برای دادن این خبر به نیما ...
اصلا طاقتشو نداشتم بشینم اونجا و عکس العمل نیما رو ببینم ..
یه چایی ریختم براش و بلند گفتم نیما برات چایی ریختم بیا بخور تا سرد نشده ..
مامانم میز شامو چیده بود .. گفت بیا شام ندا ..
خیلی آروم گفتم گرسنم نیست
با صدای بلند تری گفت ندا میگم بیا شام ..
برگشتم سمتش زل زدم به صورتش ... دلم نمی اومد شادیشو خراب کنم...
با مهربوونی گفتم دستت درد نکنه . بیرون یه چیزی خوردم سیرم.. گشنم شد میام ..
دیگه گیر نداد .. رفتم سمت اتاقم و درو بستم رو خودم ...
دلم شوور میزد . دوست داشتم زودتر می فهمیدم نیما جوابش چیه ..
رفتم سمت کتابام و پخش و پلاش کردم که اگه نیما اومد بگه بیام شام بگم امتحان دارم و شام خوردم ...
تمام وجودم بیرون بود .. می خواستم ببینم بابام چجوری میگه به نیما ؟
صداش اومد که داشت با مامان و بابا حرف میزد .. رفتن سراغ شام .. یه کلمه منوچهری رو شنیدم .. فهمیدم دارن میگن .. رفتم از لای در یواشكی زل زدم به نیما ببینم چه عکس العملی نشون میده .. از بزدل بودن خودم بدم اومده بود . جرئت نداشتم برم جلوش بشینم ببینم چی میگه ..
نیما همینجووری زل زده بود به دهن بابام .. بابا داشت تند تند براش توضیح میداد..مامانم دستشو گذاشته بود رو دستای نیما و بش لبخند میزد .. بابام حرفهاش كه تموم شد گفت خوب ؟ به هر حال این موقعیت هست . موقعیت خوبی هم هست . ولی در نهایت تصمیم با خودته . به نظر من كه برو . تنها بدیش دوری راهشه . نفسم بند اومد . زل زدم به دهن نیما . چند ثانیه به اندازه چند قرن در سكوت گذشت .
بالاخره نیما شونه هاشو انداخت بالا و گفت از امیر که بدتر نیست میخواد بره دبی ..
همونجا کنار در نشستم .. سرمو زدم به در وچشمامو بستم .. نیما قبول کرد .. خیلی راحت... اصلا نگفت ندا چی کار میکنه با نبودش ..
اشکای باقی مونده از عصر هم خودشونو ریختن رو صورتم ..
سرمو باز کردم سمت خدا و با بغض گفتم آخه چرا خدا .. چرا ...
دستامو گذاشتم رو چشمام و به حال خودم گریه کردم ..
با صدای نیما به خودم اومدم
داشت صدام می کرد
ندا. .. ندا چرا نمیای شام ؟
مامانم گفت بیرون یه چیزی خورده میگه سیرم..
صدای کشیده شدن صندلی رو سرامیکا اومد .. پریدم از تو سوراخه کلید نگاه کردم . نیما داشت می اومد پیشم...
رفتم سراغ کتابام . ترجیح دادم خودمو به خواب بزنم تا چشمامو نبینه ..
خیلی طبیعی ولو شدم رو کتابام یعنی خوابم برده .. صدای در اومد . اول داشت با صدای بلند صدام میکرد .. ندا..ئه .. ندایی خوابی ؟
شنیدم در بسته شد ..
استرس داشتم .. می ترسیدم بفهمه بیدارم خیلی بد میشد ..
اومد بالا سرم .. دوباره اروم صدام کرد
ندایی ... گرمای دستاشو رو موهام حس کردم ... موهامو نوازش کرد و سرشو آورد پایین گفت ندااا .. خوابی ؟
نمیدونم فهمیده بود بیدارم یا داشت واسه خودش حرف میزد ؟
- من شامو بدون تو بخورم ؟ ندایی .. نمیایی ؟ پاشو دیگه ..
خیلی تابلو خودمو زده بودم به خواب .. با این همه حرفی که نیما بالا سرم زده بود باید بیدار میشدم ولی چشمامو سفت بسته بودم
الکی خودمو تکوون دادم گفتم هووووووم..
متوجه می شدم صورتش خیلی نزدیک صورتمه .. پلکام طاقت نیاوردن خیلی تابلو شروع کردن به لرزیدن ..
با تعجب گفت ندا بیداری ؟
چشمامو به زور باز کردم گفتم ها ؟
گفت میگم خوابی ؟ بیداری ؟ کجایی ؟ بیا شام دیگه
چشمامو بستم گفتم نیما خوابم میاد گشنم نیست برو
پاشد بالشتمو آورد گذاشت زیره سرم ..پتو هم انداخت روم .. دم گوشم گفت مطمئنی چیزی نشده ؟
سرمو تکون دادم یعنی آره ..
دوباره یه دستی به موهام کشید و یه دفعه گرمای لباشو رو پیشونیم حس کردم ..
با این کارش بازم بغض اومد تو گلوم
صبر کردم بره بیرون
صدای درو شنیدم که بسته شدو پشت سرش صدای نیما که گفت خوابیده ..
بازم اشک
بازم گریه
دیگه خسته شده بودم
بعد از شهروز خودمو آزاد گذاشته بودم که دیگه گریه نکنم . دیگه حوصله عشق و عاشق بازی رو نداشتم ... ولی الان تو چه اوضاعی بودم .. بد تر از صد تا عشقولانه ..
خدایا خودت کمک کن
ترجیح دادم اون شب با نیما صحبتی نداشته باشم .. کافی بود یه دوونه از اون فینگیلیا بهم می گفت همونجا زار میزدم جلوش ..
تا دیر وقت بیدار بودم و خودمو با درسام مشغول کردم و طرفای 2 بود که خوابیدم .فرداو پس فردا و یه هفته از اون شب گذشت ... قرار بود نیما اول بهمن بره یه سر اونجا ببینه اوضاعش چجوریه .. زیاد باقی نمونده بود تا اون روز ... هیچی به نیما نگفته بودم .. خودمو خیلی عادی نشون داده بودم .. نیما هم همینطور .. از دل اون خبر نداشتم ، ولی تو دل خودم آشوبی بود ...هر روزی که می گذشت بیشتر دلم براش تنگ می شد . مونده بودم اون شبی که می خواد بره من چه حالیم .. می تونم جلوی خودمو بگیرم و گریه نکنم ؟ عمرا...

نیما هر شب با منوچهری حرف میزد .. خیلی هول هولکی شده بود کاراش .. کمکش چمدونشو بسته بودم .. دونه دونه لباساشو با گریه تا کرده بودم و گذاشته بودم تو چمدون .. تمام گریه هامو وقتی تنها بودم میکردم .. حتی شده تو دانشگاه ... ولی تو خوونه نه .. نه روم میشد جلوی مامان بابا گریه کنم ، نه دلم می اومد با نیما درد دل کنم ... 
می دونستم اگه حالمو بدونه یا منصرف میشه از کار .. یا با بدبختی میره اونجا .
..
شب قبل از رفتن نیما بود . همه دور هم جمع شده بودیم .. بابا داشت نصیحت های پدرانه شو میکرد برای نیما .. مامانم چشماش اشکی بود .. اینجا راحت تر میشد گریه کرد . وقتی مامان گریه کنه یعنی گریه کردن ازاده ...
ولی بازم جلوی خودمو نگه میداشتم .. گریه هامو تو دستشویی و حموم می کردم تا نیما نبینه ... از طرفی هم دلم نمی خواست فکر کنه که من چقدر سردم که اصلا حالیم نیست داره میره ..
بعد از صحبتها و نصیحتهای مامان و بابا همه رفتیم کم کم بخوابیم . خوابم نمی برد كه .. می دونستم نیما هم حالش خوشتر از من نیست . اونم استرس کارشو داشت .. قرار بود فردا برای آخرین بار بره پیش امیر .. کی فکرشو میکرد نیما زودتر از امیر بره ... چقدر دلم می خواست برم بش بگم که چه حالی دارم ...
دلو زدم به دریا و رفتم بیرون .. تمام چراغهای خونه خاموش بود جز چراغ قرمز كوچولوی توی هال... بی سرو صدا رفتم دم اتاق نیما ... بدون در زدن درو باز کردم .. سرش تو گوشیش بود .. برگشت سمت من لبخندی زد و دستشو گذاشت رو تختش گفت بیا بشین ..
رفتم نشستم كنارش و سرمو عین فوضولا کردم تو گوشیش ... برا امیر داشت اس ام اس میداد ... توجهی نکردم و منتظر نشستم تا کارش تموم بشه .. همینجوری که اس ام اس میزد دستشو گذاشت پشت کمرم و گفت چطوری ؟
همین جوری الکی می خواست یه چیزی بگه ...
پا شدم رفتم سمت چمدونش ... برای دهمین بار بازش کردم . یه کم وارسیش کردم و گفتم چیزی جا نذاری نیما ..
گوشیشو گذاشت لبه تختش و اومد کنار من نشست با خنده گفت نخیر ... صد بار پرسیدی .. همه چیزو برداشتم .. فقط مسواک مونده که اونم دم رفتن بر میدارم ...
لبخند الکی زدم و گفتم خوبه .. الکی با لباساش ور میرفتم ...
وای خدا ... باز این بغض کهنه داشت سر و کله اش پیدا میشد .. یکی نیست بگه تو کار و زندگی نداری همش تو گلوی منی ؟
چشمام خیس شد .. وااای گند زدم .. نه می تونستم پا شم برم نه سرمو بالا بگیرم ...
تو این حال و هوا بودم که نیما دستشو آورد جلو و دستامو گرفت و نذاشت الکی لباساشو به هم بریزم ..
خیلی آروم گفت ندااا ...
به زور گفتم هوووم ؟ ( سرم همچنان پایین بود )
با دستش چونه مو گرفت و سرمو به زور آورد بالا ...
خیسی چشمام خووب حالمو نشون میداد بهش ..
زل زدم به چشماش ...
غم عالم تو سرم خورد ... چشمای نیمای من هم خیسه اشک بود .. دونه های اشک روی صورتش ریخت ... دهنم باز مونده بود .. نیما داره گریه میکنه ؟ یاد حرف بابام افتادم . همیشه می گفت یه مرد معمولا گریه نمی كنه . ولی وقتی گریه می كنه خیلی تلخ و دردناك گریه می كنه
دستمو از تو دستش در آوردم .. با تعجب نگاه به صورتش کردم و دستمو کشیدم رو لپش ... تا اومدم بگم نیماییی اشکام پاشید بیرون ... من با هق هق اون بی صدا .. اشکامون مسابقه گذاشته بودن .. دلم می خواست بفهمه چقدر برام ارزش داره .. بفهمه تو این یه هفته چی کشیدم ..
صدای گریه ام بلند شده بود .
نیما تو اون هاگیر واگیر دستشو گذاشت رو بینیم گفت هییییس ... دستمو گرفت بلندم کرد .... چراغو خاموش کرد و رفتیم بیرون .. رفتیم تو اتاق من . فاصله اش تا اتاق مامان اینا بیشتر بود ...
چراغ دیوار کووب اتاقمو که کم نور تر بود روشن کردم و همون جا پای دیوار نشستم ... نشست جلوم ...
با ناراحتی گفت ندا نکن این کارا رو با خودت .. بذار با خیال راحت برم
با بغض گفتم چطور تو گریه کنی ؟! .. تو که پسری .... من نکنم ؟
سرمو کشید تو بغلش و گفت حیف این چشما نیست ... فکر کردی نمی فهمیدم این یه هفته چقدر گریه کردی ؟ فکر کردی نفهمیدم اون شب خودتو به خواب زدی ؟ فکر کردی صدای گریه ات از تو حموم نمی اومد ؟
خودمو بهش فشار دادم و شونشو گاز گرفتم تا صدام بیرون نره .. هق هق میکردم .. قدرتی نداشتم .. زورم به اشکام نمیرسید .. تند تند می اومدن بیرون .. سفتی دستاشو دوره کمرم احساس میکردم .. منو فشار میداد به خودش ... گرمی آغوشش و بوی آشنای بدنش دقیقا همون چیزی بود كه تو اون لحظه با همه وجودم بهش احتیاج داشتم .
نیما فقط دم گووشم می گفت آروم .. آروم عزیز من .. آروم ..
می خوام تا صبح باهات باشم .. نذار مامان اینا بیدار بشن ...
دلم گرم شد وقتی گفت تا صبح می خواد پیشم باشه .. خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون .. دوست داشتم ببینمش ... تکیه دادم به دیوار و نگاش کردم .. چشماش هنوز خیس بود .. بی اختیار رفتم سمت صورتشو و چشماشو بوسیدم .. چقدر طعم شور اشكاشو دوست داشتم . اشكاشم بوسیدم .
نذاشت ازش جدا بشم ... اونم همین کارو کرد ... صورتم خیسه اشک بود.. چشمام احتیاج داشتن به همچین مرحمی .. لباشو گذاشت رو چشمام و بوسیدشون ... آروم گفت بسه ندا ... گناه دارن چشمات .. جوون نیما بس کن ...
خودمو کشیدم عقب با بغض گفتم دست خودم نیست نیما ... دارم خل میشم .. دلم برات تنگ میشه .. اصلا فکرشم نمیتونم بکنم که فردا شب تو اینجا نیستی .. نمی تونم نیما .. به خدا دست خودم نیست ..و دوباره شروع به هق هق كردم
...
نزدیک یک ساعت من و نیما همون جا روی زمین نشسته بودیم و سعی می کردیم آروم باشیم ... ولی تو دل جفتمون غوغایی بود ..
دیگه گریه مون بند اومده بود .. جفتمون تکیه داده بودیم به دیوار .. نیما دستشو انداخته بود رو شونه من .. سرم رو شونه هاش بود و زل زده بودم به روبرو .. بدون هیچ حرفی
یه كم كه گذشت نیما آروم سرمو بلند كرد .. بلند شد رفت بیرون و گفت الان میام ..
یكی دو دقیقه بعد برگشت با سی دی منش و یه سی دی تو دستاش ...
دستمو گرفت و بلندم کرد .. بردم رو تختم ... گفت بخواب .. اون قدر اندازه بود تختم که نیما هم بخوابه .. چقدر دوست داشتم نیما هم كنارم بخوابه .. انگار صدای فكرمو شنید ... چراغ اتاقو خاموش کرد و خودشم دراز کشید کنارم .... نور نصفه نیمه ماه كمی اتاقو روشن كرده بود . یه گوشیو گذاشت تو گوش من .. اون یکی هم تو گوش خودش .. اروم گفت گووش کن و سی دی رو پلی كرد
/
تروخدا گریه نکن
بخاطر منم شده
بذار خیال کنم دلت
راضی به رفتنم شده
گریه کنی نمیتونم
اشکاتو طاقت بیارم
فدای اشکات خانومی
آخ که چقدر دوست دارم
میرم ولی پیش چشات
عشقمونو جا میذارم
دلم میخواد نرم ولی
روی دلم پا میذارم
تو هم میخوای نرم ولی
مثله منی پره غرور
مرگه منه وقتی برم
از پیش تو یه جای دور
/
برگشتم سمتش و به پهلو خوابیدم .. دلم آروم شده بود .. با این که آهنگ خیلی غمگین بود ولی اشکی بیرون نیومد دیگه .. تو چشماش نگاه كردم .. همین که کنار نیما بودم کافی بود .
/
خط بکش رو خاطره ها
عکسامو پاره کن نبین
من به بلای عشقمون
کهنه شدم ای نازنین
دست بکش رو آسمونا
ستاره ی تازه بچین
من چه کنم بی عشق تو
وقتی شدم تنها ترین
من از خدا میخوام کمک
خودت فراموشم کنی
منم خوشم که تا ابد
عروسک خیالمی
/
به آرومی دم گوشش گفتم نیماااا
اونم خیلی آروم گفت جان نیما ؟
نمیدونستم درسته بش بگم یا نه .. ولی خاصیت شب و تاریکی اینه که آدم روش خیلی زیاد میشه و حرفایی که روش نمیشه تو روز بزنه شب میگه ...
دم گوشش آروم گفتم من با تو آرومم .. با تو خوشحالم .. با تو نه هیچ کسه دیگه ای ...
دیگه چشمام به تاریکی عادت کرده بود .. صورتشو خووب میدیدم . یه دستش زیر سرم بود .. یه دستشو خم کرده بود گذاشته بود رو پیشونیش ..
یه آه عمیق کشید و گفت منم همینطور ... وقتی كنارمی انگار دنیا رو دارم . تو با ارزش ترین چیز من تو دنیایی . حاضر نیستم كوچكترین ناراحتیت رو ببینم . چه برسه به اینكه به خاطر من ناراحت شده باشی
.. سرم رو بازوش بود .. زل زده بودم به چشماش که دوخته بودشون به سقف و هیچ حرکتی نمی کرد ... چقدر تو آغوشش آروم بودم ..
یه لحظه فکر کردم اگه مامان یا بابا بیان اینجا ما رو اینطوری ببینن چی کار میکنن؟
بی خیال این فکرا شدم و سعی کردم از وجود نیما لذت ببرم ..
بازم برام آهنگ گذاشت .. کم کم احساس خستگی کردم .. پلکام می رفتن رو هم .. به زور بازشون نگه داشته بودم .. خودمو بیشتر جمع کردم تا جا واسه نیما بیشتر بشه .. سرمو بردم دمه گردنشو چشمامو بستم ... نیما دیگه آهنگ نذاشت .. گفت خوابت ببره سرت درد می گیره ... خودشم همونجا کنارم خوابید.. چشمام زیر گردنش بود .. انقدر آرامش داشتم که سریع خوابم برد
..
از تکون های نیما از خواب بیدار شدم .. داشت بلند میشد .. با عجله نشستم تو جام گفتم کجا میری ؟
نشستم پیشم گفت ببخشید .. بیدارت کردم عزیزم ؟
برگشتم ساعتو نگاه کردم . 4:35 بود .. گفتم می خوای بری تو اتاق خودت ؟ گفتی كه تا صبح پیشم می مونی ؟
دستشو کشید رو موهام و گفت دووست دارم بمونم ولی خب مامان اینا دیگه.........
فهمیدم منظورش چیه ...
با خواب آلودگی گفتم باشه باشه .. برو .. مرسی نیما ..
آروم پرسید خووب خوابیدی ؟ یا اذیت شدی ؟
با لبخند گفتم دیوونه بهترین شب عمرم بود .. مرسی ... خیلی خووب بوود .. آرومم کردی ..
لبخندی تحویلم داد و گفت خدارو شکر ...
پیشونیمو بوسید و قبل از اینكه فرصت كنم جوابی بدم رفت از اتاق بیرون و من باز خوابیدم ... بدون هیچ فکری سریع خوابم برد ...
.
.
.
.
.
نیما ساعت 30 : 8 شب پرواز داشت .. ساعت 5 همه خونه بودیم .. مامان که دائم داشت اشکاشو پاک می کرد .. بابام خیلی جدی داشت کاراشو میکرد .. منم عین بهت زده ها اصلا باورم نمیشد نیما واقعا داره میره .. کاش دیشب بود .. باز آرومم میکرد .. لباس پوشیده منتظر بقیه نشسته بودم ..
زنگ در و زدن .. امیر بود .. قرار بود اونم بیاد باهامون . اومد تو ... اونم خیلی دمق بود.. امیر خیلی وابسته دوستاش و خانواده اش بود .. روم نمی شد جلوی امیر گریه کنم ..
ساعت 30 : 6 بود که همه راه افتادیم .. مامان جلو نشست و منو نیما و امیرم عقب ... تو ماشین همش بابا سر به سر نیما می ذاشت تا جو رو عوض کنه . ولی بدبختی هیچ کس حال و حوصله شوخی های بابامو اون وسط نداشت .. نیما و امیر با هم پچ پچ می کردن .. مامانم صدای فیش فیش مماخش می اومد از جلو ... منم عین سگ .. نه می تونستم گریه کنم نه با نیما حرف بزنم .. همش این امیر داشت باهاش حرف می زد ..
تو یه فرصت ازش پرسیدم نیما كی میایی ؟ اونجا مرخصی داری ؟ كیها میایی ؟
- اینجوری كه منوچهری می گفت مثل اینكه سه هفته كاره یه هفته استراحت
یهو خوشحال شدم . پس وضعیت اونقدرها هم بد نیست
بابام یهو پرید تو حرفش و گفت ولی هر ماه نمیتونه كه بیاد . چون هرچی در میاره باید خرج بلیط هواپیما كنه . داره این همه راهو با این همه سختی می ره كه یه پولی جمع كنه
چقدر اون لحظه از بابام بدم اومد . دیگه هیچی نگفتم
همیشه خدا تو تهران ترافیک بودااا شانس من اون شب خیلی سریع رسیدیم فرودگاه ..
چمدون نیما رو بابام برداشت و کیف لب تابشم تو دست خودش بود .. بابا و امیر و نیما جلو می رفتن .. من و مامانم عین این ماتم زده ها پشت سرشون ... رفتیم تو سالن .. وای خدا من جلو این جماعت چجوری نیما رو بغل کنم و گریه کنم ... اصلا باید همچین کاری بکنم ؟ یا عینه غریبه ها باید خدافظی کنیم با هم ؟
نیما یه گوشه با امیر مشغول حرف زدن شده بود .. بعد چند دقیقه حرف زدن همدیگرو بغل کردن و حدود سی ثانیه ای دم گوش همدیگه حرف می زدن ... آخرشم نیما با مشت زد تو شکم امیر و خندیدن و از هم جدا شدن .. از خنده اش دلم شاد شد .. هر چند می دونستم تو دلش پر غمه .. رفت پیش بابا ... دستشو انداخت گردن بابا و خیلی جدی و رسمی همدیگرو بوسیدن و از هم جدا شدن .. بابا با افتخار دستاشو گذشاته بود رو شونه های نیما و باهاش حرف میزد ..
اومد سمت من و مامان ... مامان پشتشو کرده بود و داشت تند تند اشکاشو پاک می کرد ... چقدر دلم براش سوخت .. تنها پسرش بود ... حق داشت .. نیما رفت سمتش و سرشو برد پایین دم گوش مامانم و باش شروع کرد حرف زدن .. انقدر این موجود آروم بود که با یه کلمه حرف تمام ما رو آروم میکرد . ولی من می دونستم درون خودش اصلا آرامشی وجود نداره .. مامانم با حرفای نیما هق هق اش بیشتر شد ... نیما سرشو بلند کرد سمت بالا و یه دستی به موهاش کشید و سر مامانمو گرفت تو بغل خودش .. رفتم جلو با خنده گفتم مامان انقدر لوسش نکن کجا داره میره مگه ؟ فکر کن من دارم میرم .. گریه ات نمیگیره اصلا ... کلی هم خوشحال میشی ..
هیچ کس به حرفام نخندید .. حتی خودم .. کسی حوصله شوخی نداشت ... مامان یه کم تو بغل نیما موند و خودش اومد بیرون و رفت یه سمت دیگه ... مامانم خیلی نیما رو دوست داشت .. همیشه هواشو داشت .. براش خیلی سخت بود که بخواد از پیشش بره .. اونم همچین جای دوری
نیما با لبخند اومد سمت من و گفت تروخدا تو گریه نکن .. تو یه حرف قشنگ بزن ..
طوری كه فقط نیما بشنوه گفتم شب شراب نیارزد به بامداد خمار
آهی كشید و گفت نگفتم كه دلمو بسوزون .. معلوم بود منظورم رو فهمیده
فقط نگاش كردم .. كم كم تصویرش شروع به لرزیدن كرد .. دو سه تا پلك زدم تا اشكام سرازیر شد و دوباره نصویرش شفاف شد .. می خواستم بپرم بغلش كنم . اولش یادم افتاد وسط جمعیتم و بابا مامان و امیر هم هستن . ولی وقتی یادم افتاد چند دقیقه بعد دیگه نیما كنارم نیست دستامو دور گردنش حلقه كردم و محكم بغلش کردم .. چند ثانیه تو همون حالت موندیم . اروم دم گوشش گفتم منتظرتم .. منو از خودت بی خبر نذار داداشی
كنار گوشم خندید و گفت فداااات فینگیلیه من .. چشم حتما .. برسم بهت زنگ میزنم .. باکستو پر میل میکنم به خدا .. تو هم خبرای اینجا رو بهم بده ..
از هم جدا شدیم .. داشت میرفت پیش بابا اینا كه یه دفعه برگشت سمتم و گفت ندا جونه داداشی مواظب خودت باش .... سعی کن با یلدا بری و بیای دانشگاه . تنها نرو .. از طرف من از پویا و یلدا خدافظی کن ..
خندیدم بش و گفتم چشم حتما .. برو به سلامت .. مواظب خودت باش .. خیلی خیلی
نیم ساعت بعد ما 4 تایی داشتیم بر می گشتیم خونه .. جای نیما تو ماشین واقعا خالی بود ... مامان پیش من عقب نشسته بود .. گریه نمی کرد ، ولی زل زده بود به خیابون و صداش در نمی اومد .. بابا و امیر یه کم با هم حرف میزدن .. امیرو دم خونشون پیاده کردیم و رفتیم سمت خونه ...
در خونه رو که باز کردم خونه داشت داد می زد که نیما نیست .. جاش خالیه ... با غم فراوون به در و دیوار خونه نگاه کردم .. تک تک جاها پر از خاطره نیما بود .. تازه فهمیده بودم دوریش چقدر سخته
آهی کشیدم و رفتم تو اتاقم ... 
چقدر جای خالی نیما سنگین بود ؟؟!! مثل كوه روی سینه ام سنگینی می كرد .. رفتم همونجوری با لباس روی تختم دراز كشیدم . مثل دیوونه ها شروع به بو كردن تختم كردم . بوی نیما رو می داد . یاد دیشب افتادم كه نیما كنار من خوابیده بود و من تو بغلش بودم . بهش احتیاج داشتم .. كاشكی بودی .. چشمامو بستم و تمام خاطرات نیما اومد جلوی چشمم .. صبحهائی كه با هم می رفتیم دانشگاه .. شبهائی كه می رفتم مغازه دنبالش و با هم بر می گشتیم .. اون شب و اون مهمونی كذائی .. چقدر دلم می خواست الان هم مثل اونشب تو بغلش بودم و گرمای آغوشش رو با همه وجودم حس می كردم .. خدایا اسم این حس چی بود ؟ 
این بغضی كه پنجه وحشیشو گذاشته بود رو خرخره ام و داشت خفه ام می كرد .. اذعانش خیلی تلخ بود ولی اسم این حس عشق بود . آره .. من عاشق نیما شده بودم .. عاشق برادرم .. وای . كاش می مردم . ندا خاك بر سرت . رفتی عاشق برادرت شدی ؟ مامان بابا می فهمیدن چی می گفتن ؟ نیما می فهمید چی می گفت ؟ اصلا اون هم همین حس رو داره ؟ یا فقط یه حس برادرانه ساده ؟ .. چرا این اتفاق افتاد ؟ نباید این جوری می شد ... حالا كه شده .. چیكار كنم ؟ اصلا چرا باید كسی بفهمه ؟ این فقط یه حس بود .. یه حس كاملا شخصی .. كسی از كجا می فهمید ؟ .. خوب تقصیر من چیه ؟ تو جامعه ای زندگی می كنم كه از بچگی زدن تو سرمون كه مرد موجود بدیه .. ازش دوری كن .. بهش اعتماد نكن و ... و وقتی یكی مثل شهروز هم به پست یه دختر بخوره معلومه دیگه به كسی نمی تونه اعتماد كنه و می ره عاشق برادرش می شه . نمی دونم .. شاید همه اینها توجیه بود .. ولی به هر حال این اتفاق افتاده بود .. من عاشق برادرم شده بودم .. و حالا اون رفته بود .. اینم به خاطر جامعه ما بود ... می دونم همه چیز رو می انداختم گردن جامعه و محیط .. ولی واقعا یه مهندس كامپیوتر باید اونقدر بیكار بمونه كه آخرش سر از عسلویه در بیاره ؟
بیچاره نیما .. بیچاره من ... بیچاره منی که تک و تنها تو این اوضاع واسه خودم قلت میزنم و نمیدونم چه غلطی باید بکنم ... کاش میشد به یکی گفت .. به کی ؟ مامان ؟ بابا ؟ نیما ؟ یلدا ؟ به کی ؟ به کی بگم چه بلایی سرم اومده ؟ زمانی که با شهروز دوست شدم همه جا جاااار زدم و گفتم .. تمام دانشگاهو پر کردم . ولی الان چی ؟ حتی باورش برای خودمم سخته چه برسه دیگروون .. میگن ببین چقدر دختره مشکل داره که عاشق برادرش شده .. وای فکر کن شهرووز بفهمه .. چه فکری می کنه ؟
...
ای خدا .. خودت از همه چی خبر داری .. خودت تو تک تک ماجراها بودی و از نزدیک همه چیزو دید ی ... تو چی میگی ؟ تو میگی باید چی کار کنم ؟ میشه امشب که خوابیدم یه خوابی چیزی برام درست کنی که توش جواب منو داده باشی ؟
اصلا تقصیره کی بود ؟
از کجا شروع شد ؟
من کاری کردم ؟
نیما رفتاری نشون داد از خودش؟
تو خواستی ؟
نه بابا عمرا تو بخوای همچین اتفاقی بی افته ..
پس چی خدا ؟
چیكار كنم ؟ تو دلم نگه دارم این درد لعنتیو ؟ یا به یكی بگم ؟ به كی بگم ؟ به كی می تونم بگم ؟
بی اختیار یاد این شعر افتادم
مرا دردیست اندر دل كه گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد
یه آه بلند کشیدم و از جام بلند شدم .. چشمام دنبال نشونی از نیما میگشت تا با دیدنش خوشحال بشم .. تما م اتاقمو نگاه کردم .. چقدر تو این اتاق با نیما خندیدیم .. چقدر گریه کردم براش .. چقدر از شهروز گفتم براش .. چقدر خاطره ..
آخی نیمایی ... کجایی الان ؟
.
.
.
.
سر شام بودیم که تلفن زنگ خورد .. همه با هم پریدیم سمت تلفن .. مامان گوشیو برداشت .. وای نیما بود .. بابا زل زده بود به دهن مامان ... منم دو تا دستامو گره زده بودم به هم دیگه و گذاشته بودم زیر چونه ام منتظر بودم که گوشیو بگیرم ..
مامان فقط قربوون صدقه نیما می رفت . بابا با حرص گوشیو گرفت زیر لبی گفت انقدر لوسش نکن ..
بابا باهاش راجع به منوچهری و كار و این که الان کجاست و کجا میره و این حرفا صحبت کرد ..
بعد از چند دقیقه گوشیو داد به من گفت بیا نیما کارت داره .. با ذوق گوشیو گرفتم .. خدارو شکر بابا و مامان رفتن سمت میز و بابا داشت براش تعریف میکرد نیما چی گفته بش .. رفتم اون ور تر با بغض سلام کردم بش .. صدای مهربوونش تو گوشی پیچید
- سلام فینگیلی من ...
نمی تونستم حرف بزنم .. گوشیو دو دستی چسبیده بودم .. انگار وجود نیما به وجود این گوشی وابسته بود و وجود من به وجود نیما .. به زور گفتم سلام داداشی ... رسیدی ؟ با خنده گفت آره قربوونت برم رسیدم .. دلم برات خیلی تنگ شده ... تو خووبی ؟
نمی دونستم جواب سوالاشو چی بدم اصلا ؟
فقط گفتم اوهوم اوهوم ..
به آرومی گفت ندا خووبی ؟
یه آه کشیدم گفتم جات خیلی خالیه نیما .. خیلی
یه چند لحظه هیچی نگفت و بعد آروم گفت زود بر میگردم عزیزم .. قول میدم .. فقط تو هم قول بده تو این مدتی که نیستم مراقب خودت باشی ..
به زور گفتم چشممم ... دیگه نمی تونستم حرف بزنم ..
اونم حالمو درک کرد .. گفت برو عزیزم .. بازم بت زنگ میزنم .. قول میدم ...
با این حرفش دلم پر امید شد.. گفتم مرسی .. مرسی
کاری نداری ؟
با تاکید گفت فقط مواظب خودت باش .. همین ..
خندیدم گفتم چشم .. هستم ... تو هم همینطور
خدافظی کردم و تلفنو گذاشتم لب اپن آشپزخونه و رفتم تو دستشوویی .. چشمامو شستم و یه نفس عمیق کشیدم و اومدم بیرون ..
عجب شبی بود !! با شنیدن صدای نیما اشتهام باز شده بود .. خیلی خوشحال شده بودم که زنگ زده بود ..
رفتم سر میز شام و توی سکوتی که حاکم شده بود غذامو خوردم و خیلی زود رفتم خوابیدم ..
انقدر خسته بودم که با اولین پلکی که روی هم گذاشتم خواب اومد سراغم و دیگه هیچی نفهمیدم .
.
.
.
.
.
اولین روز بدون نیما شروع شد ...
صبح با اکراه از جا پا شدم .. تا چند ثانیه ای یادم نبود چی شده .. یه کم که تو جام قلط زدم بی اختیار یاد نیما افتادم ... ئه ئه ئه .. نیما کوو ؟ نیما که نیست ...
یه حالتی شدم .. بغض نبود .. گریه نبود .. یه حالت چندشی بود .. از این که قراره فعلا چند ماهیو بدون نیما بگذرونم چندشم شد ... از این دنیا .. از خودم حتی .. از منوچهری ..
مجبور بودم پاشم چون ساعت 10 کلاس داشتم .. زود از جا پریدم رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم تو آشپزخونه ...
مامان اونجا بود ولی انگار خودش یه جای دیگه ای بود .. تو یه حال و هوای دیگه ای بود ... اصلا حوصله غم و دپ زدنو نداشتم . ولی مامان اول صبحی خووب تو موودش بود ..
یه سلام آروم کردم و نشستم پشت میز صبحونه .. اصلا بهم حال نمیداد صبحونه .. یه لیوان شیر داغ به زور خوردم با دو سه تا لقمه خامه خرمایی ..آخی چقدر نیما خامه خرما دووست داشت ....مامان یه لیوان دیگه شیر بدون هیچ حرفی برام ریخت ... چشمام باز تار شد ... نذاشتم اشکام اول صبحی رومو کم کنن .. سرمو انداختم پایین . مجبور بودم اون چندتایی که اومدنو بندازم بیرون تا از شرشون راحت بشم .. ولی به بقیه رو نمیدم دیگه ... اشکام خیلی قشنگ افتادن تو لیوان شیرم .. حقشون بوود .. سوختن حسابی
برای این که جو رو عوض کنم به مامان به زور گفتم بابا کی رفت ؟
انگار که فهمیده بود الکی دارم سوال میکنم . خیلی آروم زیر لبی گفت مثه همیشه ...
از پشت میز اومدم بیرون و گفتم من ساعت 10 کلاس دارم .. عصر با یلدا بر می گردم .. به بابا بگو نمیخواد بیاد دنبالم ..
ساعت 8:30 بود .. باید زود حاضر میشدم
همونجوری که به نیما فکر می کردم و سعی می کردم تمام مدت صورت مهربوونشو جلوی چشمام بیارم حاضر شدم .. مامان یه لحظه رفت بیرون تو حیاط . در که باز شد سوز شدیدی اومد تو خوونه .. دلم گرفت .. اگه نیما بود منو می رسوند تو این سرما ..
آخ چقدر دلم براش تنگ شده .. یعنی میشه تحمل کرد این همه روزای بدون نیما رو ؟
چقدر وجودش لازم بود برای تک تکمون ... کاش بیشتر قدرشو میدونستم .. کاش بیشتر از وجودش لذت میبردم .. کاش پریشب بیشتر بیدار میموندم پیشش .. کااااشش ........
بازم از خودم بدم اومد .. از این حس .. از این كه نیما رو اینجوری دوست داشتم .. هنوز با این احساس مبارزه می كردم ...
خودمو حسابی تو لباسام پوشوندم . کیف کوله امو انداختم رو شونه ام و بعد از خدافظی سردی که بین من و مامانم رد و بدل شد از در اومدم بیروون ...
اوه .. عجب سرمایی ... برف روی درختا نشسته بود ... آسمون كیپ كیپ بود . انگار یه لحاف سفید انداخته بودن رو آسمون . سوز سرما عین شلاق رو پوستم خورد . کاش میشد نرفت دانشگاه .... نه ... اگه دانشگاه هم نبود که دق می کردم تو خونه ...
آره فکر خوبیه .. تو این مدت دائم باید برم دانشگاه تا نبوده نیما رو کمتر حس کنم ...
تازه ترم جدید شروع شده بود ..
هندزفری موبایلمو گذاشتم و همون آهنگی که اون شب نیما برام گذاشته بودو گذاشتم و رفتم رو ابرا .. انقدر بلند بود که هیچی متوجه نمی شدم .. غرق شده بودم تو آهنگ ... به یاد اون شب .. به یاد آغوش گرم و پر از عشق نیما ..... چه شب قشنگی بود ... میشه بازم تکرار بشه ؟ بازم آغوش نیما رو حس کنم ؟ ای خدا .. کی میاد نیما ؟ وقتی اومد بهش بگم از حس جدیدم ؟ نکنه این یه عادته و تا چند هفته دیگه تموم میشه ؟ نكنه این فقط یه دلتنگی خواهرانه واسه برادریه كه خیلی بهش وابسته شدم ؟ .. از این فکر خودم بدم اومد .. نه این عادت نبود .. واقعا عادت نبود .. نمی شد قبول کرد که فقط وابستگی معمولیه .. برام قابل باور نبود .. فقط کافی بود یه چند هفته ای صبر کنم تا جواب این سوالم خود به خود معلوم بشه
...
تا رسیدم دانشگاه شاید 20 بار گوشش دادم .. دیگه تک تک جاهاشو حفظ بودم .. باهاش می خوندم عین دیوونه ها ... چقدر دلم هوای دستای نیما رو کرده بود .. اگه بود تو این سرما گرمم میکرد .. فقط با یه دست .. همین ...
از در دانشگاه که رفتم تو قیافه های بچه ها منو به خودم آورد ... یکی یکی با همشون سلام علیک کردم . تا رسیدم دم راهرو کلی از بچه ها رو دیده بودم و با هر کدومشون حداقل دو سه تا کلمه حرف زده بودم .. چقدر خووب بود که می اومدم دانشگاه ...
اول از همه رفتم تو سلف . پیش همون پیرمرد بوفه چی .. بعد از سلام و احوالپرسی و این جوور حرفا یه چایی و یه کارت تلفن ازش خریدم نشستم پشت میز ... می خواستم به نیما زنگ بزنم .. دلم بدجووری هواشو کرده بود .. یه اس ام اس به یلدا زدم .. گفتم تو سلفم .. جواب داد هنوز تو راهه و ممکنه دیر برسه ..
چایی رو مثه همیشه داغ داغ ریختم تو گلوم و نگام به کارت تلفنی بود که تو دستام عرق کرده بود ..
با انرژی پاشدم لیوانو انداختم تو سطل زباله و پله ها رو تند تند بالا رفتم پیچیدم سمت چپ .. تلفن توی راهرو خیلی شلوغ بود ... به سرم زد برم تو حیاط .. اونجا به خاطر سرماش خلوت تره ..
یه ربع بیشتر وقت نداشتم ...
زود تصمیم گرفتم و رفتم پایین .. پله های حیاطو تند تند رفتم پایین و کارتو تو دستام از ذوق فشار میدادم ..
حدسم درست بود . هیچ کسی تو این سرما نمی اومد از اینجا تلفن بزنه ..
کارتو با هیجان و ذوق فرو کردم تو دستگاه .. با لرزش عجیبی که هم تو دستام حسش میکردم هم توی قلبم شماره نیما رو گرفتم ..
یه بوق خورد
صدامو صاف کردم
تو دلم داشتم مرور می کردم چی بگم اولش ..
یعنی الان نیما کجاست ؟ نکنه سرش شلوغ باشه ؟
نه بابا روز اولی سرش واسه چی شلوغ باشه ؟
4 تا بوق خورده بود .. ولی نیما هنوز جواب نداده بود ..
دلم ریخت پایین . چرا جواب نمیده ؟ کجاست ؟ عادت نداره جایی بره گوشیشو نبره ..
داشتم قطع میکردم که صدای نیما پیچید تو گوشی ..
بعله ؟ با عجله گوشیو جواب داد
با خجالت خاصی گفتم الوووو ... سلام
یه کم مکث کرد گفت ندا

نیشم باز شد .. ای جااانم .. فداش بشم ..
خنددیم گفت سلااااااام داداشی .. کجا بودی ؟
با صدای پر از انرژی گفت سلام عزیز من .. حموم بودم .. ببخشید .. رفتم دوش بگیرم . ساعت 11 منوچهری میاد دنبالم .. خیلی زنگ زدی ؟
با آرامش گفتم نه .. همین یه دفعه زنگ زدم .. چطوری خوبی ؟
با صدایی که معلوم بود داره کاراشم انجام میده گفت من خووبم عزیزم تو چطوری ؟ کجایی ؟
ندا : دانشگام .. کلاس دارم ده دقیقه دیگه گفتم یه زنگ بهت بزنم ..
نیما : دستت درد نکنه .. الان تو حیاطی ؟
ندا : آره .. هیچکی نیست .. راحت می تونم صحبت کنم بات ..
نیما : ببین تروخدا .. معلومه هیچکی نیست ... تو این سرما اومدی تو حیاط ؟ بچه پرررو ؟
خندیدم گفتم بش می ارزید ( خودم از حرفه خودم قلبم ریخت پایین .. )
نیما : به چیش می ارزید ؟ به شنیدن صدای گوش خراش من ؟
ندا : ای دیوونه .. میزنم تو سرتا ..
یه کم خندیدیم با هم .. دلم باز شده بود .. دیگه باید می رفتم ..
گفتم نیمایی من دیگه باید برم سر کلاس .. کاری نداری با من ؟
نیما : نه عزیزم برو .. عصر با کی بر میگردی ؟
ندا : با یلدا .. ولی نمی دونم پویا هم هست یا نه .. ولی تنها نیستم ..
نیما : اوکی .. مواظب خودت باش .. بازم از این کارا بکن .. خیلی خوشحالم کردی .. شارژ شدم ..
خندیدم گفتم خودمم همینطور .. چشم حتما ...
با هم خدافظی کردیم و با لبخندی که هنوز رو لبم مونده بود راه افتادم سمت کلاس ...
توی راهرو یلدا رو دیدم که داره میره بالا .. با صدای بلند داد زدم یلدا .. برگشت سمتم .. براش دست تکون دادم .. صبر کرد با هم بریم .. انقدر انرژی داشتم که دلم میخواست داد بزنم ..
خدایا شکرت .



:: موضوعات مرتبط: رمان دو نیمه سیب