سلام من پریسا نویسنده و مدیر وبلاگ هستم امیدوارم از وبم خوشتون اومده باشه لطفا هر نوع درخواستی در زمینه ی رمان داری بگید تا رسیدگی کنم راستی به چند تا نویسنده و مدیر نیازمندم هرکسی که دوست داره نویسنده بشه از بخش نظرات بهم یه نظر خصوصی بده و ایمیلش رو بفرسته تا نویسندش کنم
شمارنده
   

رمان های درخواستی

رمان دو نیمه سیب 6
یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 9:12 | نوشته ‌شده به دست pāřýşà | ( )

روزای بدون نیما تند تند میگذشت .. دیگه تقریبا اون غمی که تو خونه مون لونه کرده بود از موقع رفتنش داشت میرفت .. تقریبا هر شب حرف میزدیم با هم .. با صداش تمام مشکلاتمو یادم میرفت .. شاد میشدم و حس میکردم اونم اون سمته تلفن روی لبهای قشنگش لبخنده ..
شبی نبود که بهش میل نزنم .. تقریبا هر چی اتفاق می افتاد براش تعریف میکردم .. از رفتن به دانشگام از اتفاقات دانشگاه از این که با کی برگشتم از هوای اینجا از خوونه سوت و کورمون .. از همه چیز و همه کس میگفتم .. دووست داشتم از همه چیز خبر داشته باشه .. اونم بهم میگفت که هر شب قبل از خواب ای میل های منو میخونه و خیلی تشکر میکرد که این همه وقت میذارم و براش مینویسم .. 
نمیدونست موقع نوشتن اون ای میل ها یه عشقی تو وجودمه که بهم نیرو میده حتی 100 برابر اونارو بنویسم براش
سره خودمو با درسو این جوور چیزا گرم کرده بودم .. نیما از اونجا خوشش اومده بود .. دوروبری هاش آدمای خوبی بودن تعریفشونو خیلی میکرد .. باهم رفیق شده بودن .. کارشم دووست داشت .. چقدر خوشحال بودم از این بابت .. هر روزی که میگذشت علاقه ام بهش بیشتر میشد .. توی تمام مدتی که نبود بیشتر از صد بار عکساشو دیده بودم .. خاطراتشو مرور کرده بودم .. خوابشو دیده بودم ..
باهاش زندگی کردم ...
اوضاعه مامان هم خووب شده بود .. کمتر دلتنگ نیما میشد ...
منم تقریبا بهتر شده بودم .. شده بود شبایی که بازم از دوریش گریه کنم ولی دیگه اون بغض همیشگی توی گلوم نبود .. شبایی که باهاش حرف میزدم بهتر بودم ولی شبایی که وقت نمیکرد بهم زنگ بزنه یه جووری احساس خلع تو وجودم میکردم .. یه چیزی کم داشت وجودم .. اونم نیما بود !
تمام فکرم شده بود این احساس جدیدم .. نمی دونستم باید باش چی کار کنم ؟ نمی دونستم وقتی نیما بیاد می تونم بش بگم یا نه ؟ نمی دونستم اون در مورده من چه فکری میکنه ؟ این از نبوده نیما بیشتر اذیتم میکرد ..
یه ماه و خورده ای از رفتنه نیما میگذشت .. انگار یه سال گذشته .. برای من گذشتن حتی یه ساعتشم عذاب آور بود .. واقعا زمان دیر میگذشت .. نه تنها برای من برای مامان و بابا هم همینطور بود .. هر چی بود باید تحمل میکردیم تا بگذره
.
.
دیگه نزدیکای عید بود .. نیما هنوز مشغول بود و میگفت نمی تونه برگرده وفعلا باید اونجا بمونه .. همین که اونجا آرامش داشت و کارشو دووست داشت برام قده دنیا ارزش داشت .. ولی وجودش برای خونه هم لازم بود
خونه تکونی قبل عید شروع شده بود .. زیاد حال نمیداد .. عیده بدونه نیما برام جالب نبود .. واسه چی باید خونه رو تمیز کنیم ؟ وقتی نیما توش نمیاد ... یعنی میاد عید ؟
البته من انقدر از زیره کار در می رفتم که تقریبا میتونم بگم هیچ کاری نمی کردم .. ولی امسال تصمیم گرفتم اتاق خودمو نیما رو مرتب کنم .. خدا کنه ناراحت نشه از این که رفتم تو اتاقشو مرتبش کردم ...
میرفتم دانشگاه شب که می اومدم دونه دونه وسایل اتاق نیما و خودمو با دستای خودم تمیز میکردم و سعی میکردم با بهترین شکل بچینم .. مامان سبزه گذاشته بود .. 4 تا تپل مپل .. هر روز بش سر میزدم ببینم بلند شدن یا نه .. گزارش اوضاع اینجا رو شب به شب به نیما میدادم .. با هر وسیله ای که ممکن بود .. تلفن .. ایمیل .. اس ام اس .
دانشگاه تق و لق شده بود دیگه این هفته های آخر .. به نوعی خر تو خر .. میشد نرفت .. انقدر تو خوونه هیجان ه عید و سفره هفت سین و این چیزارو داشتم که ترجیح میدادم بمونم خونه ..
یه روزم رفتم خونه یلدایینا .. مامانش کلی تخم مرغ و شمع گذاشت جولوم .. یلدا بش گفته بود من بلدم اوجگل موجگلش کنم .. گفت میخوام تخم مرغای سفرمونو تو درست کرده باشی .. انقدر چیز میز میزدم به تخم مرغا که مامانش با دهنه باز نگاه میکرد .. دیگه چیزی شبیه تخم مرغ نمونده بود.. بس که خوشگل شده بود .. این کارارو از یکی از دوستای مامانم یاد گرفته بود .. روی تمام تخم مرغا و شمع هارو با اسپری پره زرق و برق کردم .. انقدر ناز شده بود که خودم حسودیم شد .. تا آخره شب خونه یلداینا بودم شبم بابا اومد دنبالم .. اون شب نتونستم با نیما حرف بزنم .. دیر وقت اومدم خونه .. فقط یه اس ام اس بهم داد و حالمو پرسید .. براش گفتم کجا بودم و چی کار میکردم .. خیلی خوشحال بود که من تنها نیستم .. ولی خبر نداشت که تمام دنیا هم دوره من جمع باشن جای نیما رو نمیگیرن ..
چیزی به تموم شدن سال نمونده بود .. چهارشنبه سوری نزدیک بود .. چهار شنبه سوری بدون نیما .. اگه بود بازم تو حیاط آتیش درست میکردیم .. منو نیما و بقیه بچه های فامیل .. چقدر پارسال چهارشنبه سوری خوش گذشت .. تا یه ماه جای سوختگی رو دستم بود .. بس که دستم به آتیش خورده بود .. نیمایی واقعا جات خالیه .. دلم نمی خواست بدونه نیما امسال چهارشنبه سوری داشته باشیم ولی این فامیل چترو چی کار کنیم ؟ حتما باز زنگ میزدن و خودشونو دعوت میکردن ..
شبه قبله چهارشنبه سوری نیما بهم زنگ زد.. به گوشی خودم .. تو اتاقم بودم که شمارشو دیدم .. با انرژی گوشیو برداشتم .. سلام علیک گرمی کردیم دو تایی با هم ..
بحثشو خودش کشید وسط
نیما : میبینم که بدون ما میپری از رو آتیش ..
با ناراحتی گفتم نیما به خدا اصلا حال نمیده بدونه تو .. ولی میدونی که عمه اینا همه پا میشن میان اینجا ..
نیما : میدونم گلم . میدونم .. شوخی کردم ..
ولی جای منو خالی کنینا .. فیلمم بگیرین میخوام اومدم ببینم ..
با کنجکاوی گفتم کی میای نیمااااا ؟
خیلی طبیعی گفت اصلا معلوم نیست ندا .. هر وقت مشخص شد حتما بت میگم
بهم پیشنهاد داد یلدارم بگم بیاد فردا شب .. نمیدونم می اومد یا نه آخه جمع فامیلی بود ولی گفتم بش میگم حتما ..
چند دقیقه دیگه هم باهام حرف و زد و مثه همیشه آرووومم کرد و خدافظی کردیم ..
چقدر دلش میخواست الان خونه باشه .. نیما عاشق عید بود .. کاش بود
.
.
بالاخره سه شنبه شد ... و چهارشنبه سوری باز اومد
به یلدا گفته بودم بیاد ولی همون طوری که حدس میزدم قبول نکرد و گفت رووش نمیشه جولو فامیله ما
ساعت طرفای 5 بود که اولین مهمونامون اومدن .. عمه مهوش و شوهرش با دو تا دختراش ... سمانه و ستاره .. از اون دختر قرتیا که عمه از دست کاراشون جونش به لبش اومده بود و علیرضا پسر کوچیکش که 14 سالش بود .... بعد عمه مهری و شوهرش با سعید پسر بزرگش که 24 سالش بود و الهام دختر کوچیکش که 18 سالش بود .. بعدم عمو ممد با زنش و دخترشو دومادشو نوه اش .. شدیم 16 نفر .. آخی یه نفرمون کم بود .. جای نیما واقعا خالی بود ..
یه کم تو خونه نشستیم بحث داغی راجع به کار نیما بود .. مامانم شدید داشت پز میداد ... من نمیدونم به چی این کار پز داشت میداد ؟ من که اصلاخوشم نیومده بود ازش .. فقط به خاطر دوری نیما از من ...
کم کم سعید و علیرضا و دوماده عمو ممد و ستاره و سمانه رفتن تو حیاط .. به یه ربع نکشیده صدای جیغ و دادشون به آسمون رفته بود .. هر سال من و نیما همه کاره بودیم .. آتیش درست میکردیم .. ترقه و از این کارا .. ولی امسال نیما که نبود منم حال و حوصله نداشتم نشسته بودم کناره مامانم و به حرفاشون گوش میکردم .. همین که حرفی از نیما میشد گوشامو تیز میشد.. خیلی بی اختیار
دیگه بابا هم صداش در اومد که پاشید برید تو حیاط بقیه حرفاتونو بزنید و ما رو انداخت توحیاط خودشم با عمو ممد و شوهرای عمم اومد دنبالمون ..
یه بساطی درست کرده بودن این بچه ها خونه رو به لجن کشیده بودن .. انقد رحیاط و به هم ریخته بودن تو این یه ساعته که صدای مامانم در اومد .. ولی خب چیزی زیاد نگفت تا یه وقت به عمم اینا بر نخوره .. با نهایت بی حوصلگی یه کم از رو آتیش پریدم و یه کم با هم مسخره بازی در اوردیم .. دوربینو برداشتم و از تک تک کسایی که اونجا بودن فیلم گرفتم گفتم این فیلمو برای نیما میگیرم هر کی هر چی دوست داره بش بگه .. همه تقریبا گفتن جاش واقعا خالیه و دلشون براش تنگ شده .. جز سعید و عمو ممدم که مسخره بازی در آوردن و چا ر تا اراجیف باره نیما کردن مثلا !!
نزدیک دو ساعت بود که تو حیاط بودیم و من هم کم کم بی اختیار رفته بودم تو جمعشونو میخندیدم و شاد بودم .. یه کم که سردم میشد میرفتم میچسبیدم به آتیش بعد گرمم میشد ژاکتمو در میاوردم باز دو دقیقه بعدش داشم مثه چی میلرزیدم ..
خلاصه کلی تو حیاط واسه خودمون ترقه مرقه و نارنجک و مین و بمب و خمپاره در کردیم تا دیگه خودمون خسته شدیم ..
با پیشنهاد بابام برای شام همه برگشتیم تو خونه و با کمک هم میز شاموچیدیم و با هر هر و کر کر شاممونو خوردیم ..
خلاصه اش که شبی شد واسه خودشو اگر نیما بود واقعا شب ه به یاد موندنی میشد .. جای خالیش واقعا سره میز شام احساس میشد ..
وقتی همه مهمونا رفتن واقعا سرم داشت منفجر میشد .. چشمام و گلومم که از دود داشت میسوخت .. .. رفتم یه دوش گرفتم و تخت خوابیدم .. تا اومد چشمام رو هم بره با صدای ویبره موبایلم از جام پریدم .. وای باید نیما باشه .. وای .. یادم رفت بش اس ام اس بزنم ..
درست حدس زدم
نیما بود
سلام ندایی
چه خبر ؟
مهمونا رفتن ؟
خوش گذشت ؟
فیلم گرفتی ؟
الهی بمیرم .. میخواد از همه چیزم خبر دار باشه ..
همه اخبارو تو چند تا اس ام اس دادم بش و یه دونه آخرشم زدم واقعا جات خالی بود نیما بدون تو اصلا واسه من صفایی نداشت ..
یه کم بهم امیدواری داد که کم کم بر میگرده و کلی با هم خوش میگذرونیم و این حرفا .. دلم با خبر ه اومدنش گرم میشد .. بهش شب به خیر گفتم و با ارامش خوابیدم
متوجه میشدم که هنوز لبخند رو لبهامه .. .سال تحویل ساعت 4 صبح بود .. می خواستم بیدار باشم .. نمی دونستم می تونم یا نه ، ولی خیلی دلم می خواست تو اون موقع با نیما حرف بزنم و عیدشو بهش تبریک بگم ..
چقدر بد بود که نیما عید ، زمان سال تحویل کنارم نبود .
عید امسال واقعا با بقیه سالها فرق داشت . امسال اولین عیدی بود كه خانواده ما كامل نبود . نمی دونستم چطوری می تونم جای خالی نیما رو سر سفره تماشا و تحمل كنم ..
تلویزیون داشت مرتب از سال نو و گرمی خانواده و دور هم بودن می گفت و من فكر می كردم چه حوصله ای دارن .. سعی كردم سرمو با چیدن هفت سین گرم كنم .. سفره هفت سینو با بهترین سلیقه ای که خیر سرم داشتم چیدم . هر چی شمع داشتم از تزیینی گرفته تا معمولی چیدم تو سفره .. سبزه ها رو روبان زدم// سیر// سماق // سکه // سیب // سرکه // سنجد .. با قران و یه دسته گل که بابا عصر گرفته بود آورده بود خونه ..
تنگ ماهی ها رو گذاشتم تو سفره . ماهی امسال رو بابا گرفته بود . من دلم نیومد برم بگیرم آخه هرسال با نیما با هم می رفتیم می گرفتیم . دو تا ماهی یكی واسه من . یكی واسه نیما . آهی كشیدم و رفتم سراغ بقیه سفره .. حسابی خوشگلش کردم و خیلی زود طرفای 10 رفتم خوابیدم .. ساعت موبایلمو کوک کردم رو نیم ساعت قبل سال تحویل .. قرار بود مامان اینا هم بیدار بشن .. نمی دونستم می شن یا نه ولی زیاد مهم نبود ..
مثل همیشه صورت مهربون نیما و لبخند همیشگی و ارامش بخشش جلوی چشمام اومد . نا خودآگاه یاد سالهایی افتادم كه با هم سر سفره سال تحویل جمع می شدیم . بابام دعای یا مقلب القلوب می خوند . همیشه هم اشتباه می خوندش . مامانم دعا می كرد و من و نیما همش كرم می ریختیم و می خندیدیم . نیما یه تیكه سنگگ بر می داشت می زد تو سركه می خورد . من می زدم به تنگ ماهی كه موقع سال تحویل بپره بالا پائین و شگون داشته باشه . مامانم غر می زد
زشته . بزرگ شدین . نیما تو مثلا الگوی اینی ؟ . زشته به خدا
یاد وقتهای سال تحویل افتادم . عیدیهای لای قرآن .. و عیدیهایی كه همیشه نیما بهم می داد . حتی در حد یه هدیه كوچیك . یه بار یه دونه از این كارتهای سه بعدی بهم داد . وقتی درست نگاهش می كردی توش یه قلب بود . به كارته كه الان چهار سال بود روی میزم بود نگاه كردم . اشكام دوباره تند تند تند اومدن بیرون . نگاهمو ازش گرفتم . بی اختیار در حالی كه واسه خودم آهنگ منصورو زمزمه می كردم و اشكام می اومد چشمام و بستم و خوابیدم ..
عیده و امسال ٬ عیدی ندارم
گذاشتی رفتی عزیزم ٬ من بی قرارم
عیده و امسال ٬ تنهای تنهام
بجای عیدی عزیزم ٬ من تو رو میخوام
از وقتی رفتی ٬ غمگینه خونه
گریه م میگیره ٬ با هر بهونه
رفتیو موندم ٬ با این همه درد
هرگز نمیشه ٬ فراموشت کرد
اگرچه نیستی ٬ یاد تو اینجاست
عشقت توی قلب ماهاست
هر جا که هستی ٬ خدا به همرات
دعای خیر پشت و پنات
هرجا که رفتی ٬ خدا به همرات
....
.
.
با چشای خواب آلود فقط دنبال گوشیم میگشتم که یه جوری خفه اش کنم .. ساعت سه و نیم صبح صدای خروس همه خونه رو برداشته بود . تا برش داشتم یهو یادم اومد که اوه اوه عیده ..
هم دلم می خواست پاشم ، هم شدید خوابم می اومد .. وقتی یاده نیما افتادم دیگه همه چیزو فراموش کردم
زود از جا پریدم .. صدای تی وی می اومد و چراغها روشن بود . پس مامان و بابا هم بیدار شده بودن ... یه نیگاه به ساعت انداختم و سریع رفتم سمت در ...
درو که باز کردم چیزی که می دیدم اصلا باور کردنی نبود ..
خدایا دارم خواب می بینم ؟
یه لحظه درو بستم چشمامو بازو بسته کردم یه دونه زدم تو سره خودم که مثلا خواب از سرم بپره دوباره درو باز کردم
نه
خواب نبودم
پس این چجوری ممکنه ؟
نیمااااااااااااااااا ؟
رو مبل
جلوی تی وی نشسته ..
یعنی چی ؟
عین بهت زده ها نگاش می کردم
تا منو دید جا خورد
یه دفعه پاشد
از دیدن قیافه ام واقعا خنده اش گرفته بود .. چون نمی تونست هیچی بگه فقط می خندید
همونطوری که زل زده بودم بهش دیدم مامان از تو اشپزخونه کلشو کشید بیرون با یه لبخنده کذایی به من نگاه کرد
رومو کردم اون طرف دیدم بابام پشت میزی که سفره هفت سینو روش چیده بودم نشسته و کر کر داره میخنده
از دستشون واقعا حرصم گرفت
انگار همه خبر داشتن غیر از من
با تعجب و حرص گفتم نیمااااااااااااااااا
اومد سمتم دستاشو گذاشت رو صورتش و همونطوری که میخندید گفت ببخشششششششششششششید .. به خدا مامان اینا مقصر نیستن . من بشون گفتم چیزی بت نگن .. ببخشید ببخشیددددددددددد
باز چشمامو باز وبسته کردم رفتم جلو
دست زدم بش انگار که می خوام ببینم واقعا نیمائه جلومه ؟
بعد خیلی بی اختیار گفتم خیلیییییییییییییی خری نیما
بابام با این تیکه من غش کرد از خنده ..
برگشتم سمتش گفت حساب شمارو بعدا میرسم بابایی .. دارم برات .. حالا به من چیزی نمیگین؟
یه نگاه چشم غره آلود !!! هم به مامانم کردم و دسته نیما رو گرفتم گفتم کی اومدییییییییی ؟
دستمو خیلی آروم فشار داد و منو نشوند کناره خودش رومبل گفت به خدا می خواستم ****ایزت کنم .. دیشب اومدم . ساعت 1 .. فکر می کردم بیدار باشی ولی مامان گفت زود خوابیدی
یه دستی تو موهام کشیدم . تازه فهمیدم چقدر به هم ریخته ام !!!
زود بلند شدم گفتم الان میام الان میام
رفتم تو دستشوویی موهامو درست کردم . انگار جون تازه ای گرفته بودم . یه آبی به سر و صورتم زدم و باز برگشتم پیش بقیه ..
مامان و نیما هم رفته بودن پیش بابا دور سفره هفت سین
دنبال بهونه می گشتم تا یه جوری سر مامان بابا غر بزنم
با دلخوری گفتم حالا من بیدار نمی شدم شما هم بیدارم نمی کردید ؟
نیما پرید وسط حرفم گفت نه نه .. اتفاقا خودم می خواستم بیام بیدارت کنم .. منتها دیدم صدای خروست همه خونه رو برداشته . وقتی هم دیدم قطعش كردی فهمیدم كه بیدار شدی .
تو اون لحظه تو دلم به خودم و موبایلم و زنگ موبایلم و هرچی خروسه لعنت فرستادم که چرا دست به دست هم دادن تا منو بیدار کنن ..
یه کم مامان و بابا راجع به کار نیما ازش می پرسدین و من واقعاااااااااااااا هنوز تو شک بودم که نیما اینجا چی کار میکنه و چطور تونست تحمل کنه و به من نگه که داره میاد ..
عجب سالی
عجب سال تحویلی
همونطور محو تماشای نیما شده بودم و چشم ازش بر نمیداشتم .. اونم انگار فهمیده بود که دارم نگاش می کنم بی اختیار .. وسط حرفش برگشت سمت من و یه چشمک کوچولو همراه با لبخند کمرنگی بهم زد و تا ته اعماقمو جشن و پایکوبی فرا گرفت ..
دیگه نزدیکای تحویل سال بود
بابام داشت دعا می خوند
یا مقلب القلوب والابصار
یا محول الحول و الاحوال
یا محول اللیل و النهار
حول حالنا الی احسن الحال
از این دعا ها و دامبال و دیمبولاشون که تموم شد
آقاهه عربده کشید اول صبحی که
آره
آغااااااااااااااازه ساااااااااااااله هزار و سیصد و هشتاد و فلان هجری شمسی !!!
بعدشم صدای ساز و ناقاره
نای نااااااااااااااانا نای نینای نینا نای نینایییییییییی
شمعای روشن تو سفره
تکونای خوشگل ماهی توی تنگ
صورت ناز نیما
و عیدی های خوشگل بابا که نصفش از جیبش زده بود بیرون !!!
واقعا لحظه قشنگی رو درست کرده بود
اول از همه پریدم بابا رو بوس کردم و زود گفتم عیدی عیدی .. بدو عیدی
اونم مثه همیشه با خنده و شیطنت عیدیمو داد و بقلم کرد و سرمو بوسید
چقدر دوسش داشتم اون لحظه
بعدم مامانو تیغیدم و ماچ و بوسه رد و بدل شد . بعد بابا و مامان نیما رو ماچ بارون کردن و عیدیشو بهش دادن
با نهایت عشقم رفتم سمته نیما و بقلش کردم بلند گفتم عیدت مبارک داداشی
اونور هم مامان بابا تو بغل هم بودن و بالای سرشون قلبهای صورتی ظاهر می شد و می تركید
نیما صورتمو بوسید و منو یه کم به خودش فشار داد
باز تپش قلبم شروع شد
باز دستام خیسه عرق شد
لپام شروع کرد به لرزیدن
اونم بلند جوری که بقیه هم متوجه می شدن گفت عیه تو هم مبارک فینگیلیه من
آخی چقدر دلم برای آغوشش تنگ شده بود
خدایا شکرت . چقدر برای لمس دوباره این آغوش . واسه گرمای تنش و واسه بوی آشنای بدنش تنگ شده بود .
یه کم دوره هم نشستیم و نیما برامون از کارشو و دورو بریاش تعریف کرد
ولی چون هممون واقعا جنازه بودیم زود رفتیم خوابیدیم
.
.
.
ساعت نمیدونم چند بود که صدای مامانم اومد که می گفت نداااااااا میای بهشت زهرا ؟
می خواستن طبق عادت هر سالشون اولین روز عیدو برن سره خاک بابا جون
با این که واقعا دوست داشتم برم ولی اصلا حسش نبود
به زور داد زدم نه ..
بعدم صدای مامانمو شنیدم که گفت بریم نمیان هیچکدومشون
چی؟؟؟؟؟
شاخکام تکون خورد یه لحظه
هیچ کدومشون ؟
یعنی نیما هم نمیاد ؟
خواب از سرم پرید
گذاشتم مامان اینا که رفتن بیرون از جام پا شدم آروم رفتم دم اتاق نیما . درش نیمه باز بود
الهییییییییییی فداش شم
خواب بود .. مثه یه بچه
دلم نیومد بیدارش کنم . ساعت توی هال رو نگاه کردم .. 8 بود .. عجب جوونی داشتن مامان اینا می خواستن این موقع صبح برن سر خاک .. بی اختیار شروع کردم یه فاتحه واسه مهربون ترین بابابزرگ دنیا خوندم و دوباره رفتم سمت اتاقم
ولی کاملا خواب از سرم پریده بود .. هی فکرای مختلف می اومد سراغم .. میخواستم تو این دو هفته ای که نیما اینجاست حرفمو بهش بزنم . می خواستم از اون حس تازه ام بگم .. نمی دونستم کارم درسته یا نه . ولی انقدر تو این مدتی که نبود با خودم فکر کرده بودم که دیگه مخم سووت کشیده بود . تصمیممو گرفته بودم . می خواستم همه چیزو بهش بگم .. نمی دونستم حس اون به من چیه ولی خب من خیلی وقتا از اونم یه چیزایی دیده بودم .. کاش میشد این دفعه خدا باهام یار بود .. کاش این دفعه یه چیزی بشه که به میله منه ...
ای خدا ....
یه آهی کشیدم و دراز کشیدم رو تختم
از اونجایی که وقتی من بیدار میشم اگه تا یه ربع چیزی نخورم دل درد میگیرم نتونستم بیشتر از این گرسنه بمونم .. رفتم سر یخچال . چیز هیجان انگیزی پیدا نمی شد توش .بی حوصله درشو بستم رفتم سمت میز هفت سین .. یه کم نگاش کردم بعد یه دفعه متوجه جعبه گنده کاکائو که تو قسمته زیری میز قرار داشت شدم .. چشام برقی زد و کشیدمش بیرون دو تا گنده مندشو برداشتم و مشغول پوست کندنش بودم که یه دفعه زیره گووشم یکی خیلی آرووووووم گفت چی کار می کنه فینگیلیه من ؟؟؟
در جا پریدم هوا .. جفته شکلاتا از دستم پرید .. قلبم مثه چی داشت میزد . برگشتم نیما رو دیدم .. هم ترسیده بودم هم خنده ام گرفته بود ... دستامو از پشت چسبوندم به لبه میز و گفت واااااااااااااای نیماااااااااااااااا خدا خفت نکنه .. مردم از ترس ..
نیما که از اولش داشت می خندید سرمو با شدت گرفت تو بقلشو یه بوس گنده به موهام کرد و گفت الهی بمیرم ببخشیددددددددد .. آخه دیدم عین یه مووش وایسادی اینجا سره شکلاتا گفتم بیام سر به سرت بذارم ..
من که تازه جای خووب پیدا کرده بودم همونطوری که چسبیده بودم بش دستامو انداختم دوره کمرش و در عین حال که می خندیدم به صدای تپش قلبم که به نظر خودم خیلی واضح بود گوش می دادم ... اونقدر واضح بود كه می ترسیدم نیما هم بشنوه و رسوا بشم .. بوی عطرش داشت دیوونه ام میکرد ..چقدر دلم هوای آغوششو کرده بود .. نه اون چیزی میگفت نه من... به خودم اومدم و خودمو کشیدم عقب ...
تا خودمو کشیدم عقب نیما هم دستاشو شل کرد تا من از حلقشون بیام بیرون .. تیکه دادم به میز و خندیدم بش گفتم خلی به خدا .. یه چشمک بهم زد و رفت سمته دستشوویی ... دنبال شکلاتا گشتم و یکیشونو که نیمه باز بودخوردم اون یکی رو نگه داشتم واسه نیما ..
رفتم سمت دستشوویی .. درو باز گذاشته بود داشت صورتشو می شست .. گفت مامانینا رفتن سره خاک ؟ همونطوری که دهنم مملو از کاکائو بود گفتم اوهووووم ..
با خنده ادامو در آورد گفت اوهووووووووم ؟
با حرص گفتم کووفت و شکلاته اونم باز کردم و گفتم بیا این برای توئه .. روشو برگردوند سمت من و دهنشو باز کرد .. این قلب منم واسه خودش داشت زارپ و زورپ تپش در میکرد . با دستای کاملا لرزوون شکلاتو گذاشتم دهنش و خودمو کشیدم عقب و تكیه دادم به دیوار روبروی دستشوویی .. دست و صورتشو که خشک کرد اومد بیرون و گفت خوببببببببببب .. چه خبراااااااااا ؟ صبحوونه چی داریم آبجی خانوم ؟
یه جووری می شدم وقتی می گفت آبجی خانوم .. همون فینگیلی بهتر بود آبجیو دووست نداشتم .. یادم می آورد كه این كسی كه همه دنیام شده فقط برادرمه و نمی تونم و نباید هیچ حس عاشقانه ای بهش داشته باشم .
گفتم بشین الان برات میارم .. رفتم دو تا چایی ریختم و براش کره و پنیر هم آوردم و گذاشتم رو میز .. دستاشو زده بود زیر چونه اش و زل زده بود به من.. لرزیدن گونه هامو خووب حس میکردم .. هول شده بودم شدید . هی ظرفارو میزدم به هم . سر و صدایی شده بود واسه خودش .. نمی دونم نیما متوجه شد یا نه . ولی مشغول خوردن چاییش شد ..
الکی برای عوض کردن جو گفتم از امیر خبر داری ؟
همونطوری که داشت چایی میخورد سرشو تکون داد یعنی نه ..
گفتم یه سراغی ازش بگیر .. ما هم دیگه زیاد ندیدیمش . اونم باید بعد عیده بره دیگه ؟...
چاییشو که خورد گفت امیرو ولش کن خودت چطوری ؟
خندیدم گفتم بد بودم .. خووب شدم ..
نیما : ئههههههههههه بد چرا ؟ خوووووب چرا ؟
الکی با دسته فنجوون بازی میکردم .. گفتم خب تنها بودم دیده .. هیتکی نبود باش حلف بزنم ..
نیما که معلووم بود زیاد کنترلی رو کاراش نداره پاشد اومد صندلی کناری من گفت ای خدااااااااااااااااااااااا اا .. نشست کنارم و منو کشوند تو بغلش . گفت دلم یه ذره شده بود واسه این بچه گونه حرف زدنت ..
بعد همونطوری که منو تو بغلش فشار میداد آروم گفت منم دلم برات تنگ شده بود.. خیلییییییییی زیاد .. نمیگفتم بهت .. ولی واقعا سخت بود .. اصلا فکرشو نمی کردم انقدر برام سخت باشه ..
بعد شونه هامو گرفت و بردم عقب زل زد تو چشام ..
گرمای لباشو که خیلی وقت بود درست و حسابی حسش نکرده بودم روی لپام حس کردم ..
به قدری صورتم داغ شده بود که خودم خجالت می کشیدم ...
لال شده بودم .. اصلا نمی تونستم حرف بزنم .. چی بگم بش ؟ الان وقتشه یعنی ؟ از کجا شروع کنم ؟ بگم چی آخه ؟ من عاشقت شدم ؟ الکی ؟ اون چی میگه ؟ ا ی خداااااااااااااااااا کمک کن دیگه .. خوابی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاملا حساب نشده این حرف اومد توی دهنم ..
دلت برای چیم تنگ شده بود ؟
خودم موندم آخه این سوال چی بود پرسیدی ؟
ولی انگار نیما خوشش اومده بود ..
لبخنده کمرنگی زد و طبق عادت همیشه اش دست کشید تو موهامو گفت
واسه این موها ...
تو چشام زل زد و گفت واسه برق این چشا ..
دستاشو برد پایین و دستامو گرفت و گفت واسه گرمای این دستات ..
خندید و گفت واسه قلبه مهربوونت ..
لپمو کشید و صورتشو آورد جلوی صورتم و گفت خیلی شیطوون شدی ...
یه چشمک بهش زدم و گفت صبحونه تو بخور بچه ..
پا شدم رفتم گوشیو برداشتم زنگ زدم موبایل بابا ..
یه کم غربتی بازی در آوردم که کجایین کی میاین و این حرفا ... بیشتر جنبه آمار گیری داشت .. بابا گفت دو ساعت دیگه میان .. فشفشه ای روشن شده بود نگو و نپرس ..
قطع کردم گفتم بابا گفت دو ساعت دیگه میان .. چی کار کنیم ما تا دو ساعت دیگهههههههههه ؟
با بی حوصلگی نشستم صندلی بغل دسته نیما
همونطوری که لقمه تو دهنشو میجوید گفت صبر کن .. برنامه ها دارم برات !!!
خندیدم گفتم چه برنامه اییییییییی ؟
پاشد از پشت میز گفت جمع کن جمع کن که کلی بات کار دارم ..
با ذوق و شوق ظرفارو شووت کردم تو ظرفشوویی بدون این که بشورمشون گفتم بگوو بگوو ..
دستمو گرفت و دنبال خودش برد تو اتاقش
همون موقع موبایلش زنگ خورد ..
رفت دید گفت امیرهههههههه .. مشغول حرف زدن با امیر بود که دیدم یه جعبه بزرگ کادو شده کناره اتاق شدید داره چشمک میزنه ..
خیلی موذیانه رفتم بالا سرش
خب از رو کادوش نمیشد چیزی فهمید
یعنی مال کی بود ؟؟؟؟
تا دستمو بردم سمتش نیما داد زد دست نزن دست نزن ..
گفتم خبببببببببب چه خبرته .. ولی نمیشد فوضولی نکرد ..
نیما که دید من طاقت ندارم زود با امیر خدافظی کرد و اومد سمت من . دستامو گرفته بود تو دستشو با اون یکی دستش میزد رو دستم .. میگفت ای فوضول .. باز رفتی سراغ وسایل بقیه ؟
خندیدم گفت نیمایییییییییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟
بسته کادو رو برداشت گذاشت زیره تخت و گفت کووفت و نیمایی ...
با حرص گفتم به من میگی کووفت و نیمایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برو بابا .. نخواستم اصلا ..
اومدم بیرون از اتاق
نیما مثه چی پرید بیروون ..
نیما : ندا ندا ... بیا ببینم
پرید از پشت منو گرفت گفت ناراحت شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟
جوابشو نمی دادم ..
به زور میخواستم خودمو از دستش ازاد کنم ولی زورش بیشتر بود
بیشتر سعی میکردم تا بیشتر منو به خودش فشار بده !!!دوباره داغ شده بودم ... 
انگشتشو آورد جلو اشاره کرد به نوکش گفت انقد قلب بیشتر ندارم .. تو هم هی بترسونش خب ؟؟؟؟؟؟؟
دلم کباب شد براش .. بی اختیار برگشتم سمتش لپشو بوس کردم گفتم قربووونه قلبت برم من .. پس بم نشون بده .. باشه ؟
دستمو گرفت برد منو نشوند روتختش پاهامو جمع کردم و چهار زانو نشستم رو تخت . بسته رو از زیر تخت آورد بیرون
خودشم همون حالت نشست روبروم
با من من گفت ندایی
این برای توئه
دستامو به شدت زدم به هم گفت ووووووووووووووووووووووووو وو ( waooooooooooo ) راست میگی ؟؟؟
بده ببینم بده ببینم چی گرفتی
بعد به آرومی گفت اگه دووست نداشتی ببخش دیگه .. سلیقه ملیقه یخ
خندیدم بش و گفت کووفت تو حرف نزن لطفا بدش من
گذاشتش جلوم و منم شروع کردم با کنجکاوی دیوونه کننده کادوشو باز کردم
یه جعبه بود . هر چی بود توی اون بود
با هیجان درشو باز کردم دیدم ای خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااا
چی گرفته این دیوووووووونه
یه کشتی چووبی گندههههههههه با کلی بادبان .. با نهایت خوشحالیم از جعبه درش آوردم .. گذاشتمش رو تخت و خودم رفتم پایین از دور نگاش کردم
محححححححححشر بود .. دستامو از ذوق زدم به هم
گفت نیما الهی قربووووووووووووووونت برم
مرسییییییییییییییییییی
و با نهایت زورم پریدم بش و خیلی خیلی بی حساب کتاب صورتشو غرق بوسه کردم ..
همیشه وقتی هیجان زده میشم هیچی حالیم نمیشه بعد چند تا ماچه آبدار که کردم به خودم اومدمو نیمای بدبختو ولش کردم خندیدم گفت نیما خیلی نازه دستت درد نکنه .. عیدیه توووووپی بود ..
بعد یه دفعه وا رفتم
گفتم نیماااااااااا
من خاک بر سر برات چیزی نخریدم ...
با یه قیافه ناله نگاش کردم و زل زدم بش
خندید و کشتی رو گذاشت پایین تخت و دستمو کشید آورد منو گذشات جلو خودش
گفت
اولا اصلا قابلتو نداره
دوما
این حرفا چیه دیوونه .. همین که الان روبروم نشستی بهترین عیدیه واسه من
با ذوق گفتم الهییییییییییییییییییییی
دستاشو فشار دادم
بعد یه دفعه عینه آدمای جنی گفتم نیما ..
من .. من باهات حرف دارم ..
منتها نمیدونم الان میتونم بت بگم یا نه ؟
ولی بدون که خیلی بات حرف دارم .. یه موقعیت مناسب که جور شد میخوام بات حرف بزنم
نیما با تعجب گفت چی شد یه دفعه ؟
خندیدم گفتم نمی دونم .. یه دفعه یادم اومد گفتم بت بگم
گفت خب الان بگوو عزیزم
سرمو انداختم پایین گفتم نه
الان نمیشه
باشه بعد
باشه ؟
با گیجی سروش تکون داد گفت باشه هر طور میلته
تو اون دو ساعتی که مونده بود تا مامان اینا بیان کلی از اونجا و کارش برام تعریف کرد . من که گوش نمیدادم فقط نگاش میکردم .. انقدر تو این دو ماه دلم براش تنگ شده بود که دلم میخواست فقط بشینم و نگاش کنم ..
از هر چیزی که ممکن بود برام گفت منم یه کم براش تعریف کردم از شهروز پرسید و وقتی بش گفتم خبری نیست دیگه یه نفس راحت کشید ..
مامان اینا که اومدن طبق عادت همیشه مون اول از همه رفتیم خونه مامان جوون .. بعدم خونه عمه مهوش که بزرگتر بود .. ناهارم اونجا موندیم .. طرفای عصر بود که برگشتیم .. از صبح تمام مدت چسبیده بودم به نیما .. دلم نمی اومد ازش دوور بشم .. عصر به سرش زد می خوام برم مغازه .. منم گفتم باش میرم .. دو تایی حاضر شدیم .. دلش خیلی برای مغازه تنگ شده بود .. یه زنگ به امیر زد گفت اونجاست که اونم بیاد . ولی گفت نمیتونه . مهمون بازی و این حرفا... هیچ احدی مغازه شو باز نکرده بود ما هم عین کس خلا اول عیدی رفته بودیم تو مغازه ..
وارد كه شدیم نیما بخاری رو روشن کرد و گرماش تو فضای داخل پخش شد ..
با خنده گفتم به نظرت مشتری میاد امروز ؟؟؟
همونطوری که داشت تک تک جاهای مغازه رو نگاه میکرد شونه هاشو انداخت بالا گفت واسه مشتری که نیومدم .. دلم تنگ شده بود ..
با شیطنت گفتم دیگه دلت واسه چی تنگ شده بود ؟
سریع برگشت سمت من و نگام کرد .. گفت ندااااااااا تو چقدر شیطوون شدی تو این دو ماهه ؟؟؟
زبونمو در آوردم و یه قیافه مضحک گرفتم به خودم که خودمم خنده ام گرفت .. گفتم چه میدونم .. از دوریت خل شدم ..
واسه خودمون تو مغازه رژه میرفتیم و چرت و پرت میگفتیم ..
کلید و برداشت و درو از تو قفل کرد .. گفت بریم پشت ببینیم یه چایی قلیونی چیزی پیدا میشه ؟ ..
با خنده گفتم وااااا مگه قهوه خونه است اینجا ؟
همونطوری که دولا میشد تا بره تو اتاقک کوچولوی پشت مغازه گفت اینجا همه چیز پیدا میشه ..
بعد پشت سرش گفت ای لعنت ... قلیونو برده امیر ..
با چشای از حدقه در اومده گفتم نیما جدی اینجا قل قلم میکشیدین ؟؟؟؟
رفت سمت بساط مساط چایی و خندید گفت آره بابا چرا تعجب میکنی ؟ اینجا همه کار میکردیم .. تو همین یه وجب جا ..
دستامو زدم به کمرم قیافه عصبانی گرفتم به خودم گفت ئهههههههه همه کااااار ؟؟؟؟
برگشت سمتم گفت نه بابا غلط کردم . همه کار نه .. فقط قلیون .. همین ..
از ژست تسلیمش خنده ام گرفته بود ..
رفتم نشستم رو صندلی که اونجا بود ..
خیلی مرتب و تر و تمیز بود انگار امیر همین دیروز تمیزش کرده بود .. شایدم واقعا مغازه تکونی کرده بوده واسه عید !!!
..
نیم ساعت بعد دو تا چایی دااااااغ که واقعا تو اون موقعیت می چسبید جلومون بود .. مامان طبق معمول همیشه زنگ زد به مغازه .. نیما بش گفت با همیم و میایم کم کم .. گفت دارم یه کم کارای امیرو انجام میدم . نمی دونم چرا الکی همچین حرفی زد ..
باز اومد پیش من و این دفعه صندلیشو کشوند نزدیک من
منم داغ داغ چاییمو میخوردم ..
یه کم که گذشت گفت خوببب
بگوو
با تعجب گفتم جانم ؟؟؟؟ چی بگم ؟
با آرامش نگام کرد و گفت همونی که صبح گفتی می خوام بت بگم الان نمیشه .. حالا بگوو
باز دستام شروع کرد لرزیدن ..
خنده مصنوعی تحویلش دادم و گفت بی خیال .. الان نه ..
خیلی سریع دستامو گرفت گفت ندا الان بگوو .. باشه ؟ من دارم میمیرم از کنجکاوی ..
با خنده گفت نترس چیزی نشده .. یه درد دل میخواستم بات بکنم همین
با تعجب گفت درد و دل ؟
سرمو انداختم پایین گفتم درد دل که نه .. یه اعتراف میخواستم بکنم ..
سرمو داد بالا با انگشتاش و گفت چی شده ؟ چه اعترافی ؟ چیزی شده ؟ کاری کردی ؟ چیزی گفتی ؟
اصلا نمی دونستم چجوری باید شروع کنم .. اصلا نمیدونستم درسته کارم یا نه ..
با ناراحتی گفت نیما بی خیال ... الان روم نمیشه بگم ..
دستاشو کشید تو موهاشو گفت بعد این همه وقت تو هنوز با من رودربایسی داری ندا ؟؟؟
یه آهی کشیدم گفتم نیما اینی که من میخوام بت بگم اصلا یه حرف معمولی نیست .. پس الان جاش نیست بذار بعد باشه ؟
با جدیت گفت ندا من دو هفته بیشتر نیستماااااااااا .. حداقل بگو درباره چیه ..
بدون مقدمه چینی برگشتم سمتش گفتم در مورده توئه ...
چشاشو از هم باز کرد و ابروهاشو داد بالا گفت من کاری کردم ؟؟؟
با حرص گفتم اه .. نیما تو چی کار کردی آخه ؟ من میگم یه اعترافه .. در مورد تو ..
قلبم داشت از جا کنده میشد .. نفسام به شماره افتاده بود .. دستام عرق کرده بود .. هول شده بودم شدید ..
احساس میکردم نیما همه چیزو فهمیده با این حرفه من ..
نیما یه چند ثانیه ای سکوت کرد بعد باز خودشو بیشتر به من نزدیک کرد ..
دستامو گرفت تو دستاش
آوردشون بالا .
لباشو گذاشت روشون .. یه بوسه گرررررررررم کرد روشون و بعد یه لبخند کمرنگی زد و گفت بهم بگوو ندایی .. چرا نمیگی ؟ از چی می ترسی ؟ از این که من ناراحت بشم ؟ عصبانی بشم ؟ نه به خدا .. من هیچ کاری نمیکنم فقط گووش میدم
یادته سره جریان شهروز ؟ دیدی چقدر خووب شد بهم گفتی ؟
با حرص دستامو از توی دستاش در آوردم گفتم نیما این موضوع فرررررررررق داره ...
مثه شهروز نیست که من بیام راحت بهت بگم ...
نیما همچنان با آرامش گفت اون موقع هم راحت نبودی من آرومت کردم تا گفتی بهم ..
پس الانم بیا خودتو راحت کن و بگوو بهم چی تو دل کوچولوت میگذره ؟
خیس شدن پلکامو خووب متوجه شدم .. دونه دونه اومدن بیرون و ریختن رو صورتم
نیما زل زده بود بهم با ناراحتی گفت ندا بازم گریه ؟؟؟ چی شده تروخدا ؟ بهم بگوو .. نکنه چیزی شده از من داری قایم میکنی ؟؟؟
گریه ام شدید تر شد .. نمی دونستم چجوری بش بگم .. دلم میخواست داد میزدم میگفتم نیماااااااااااااا من عاشقت شدم ...
وقتی هق هق کردنمو دید دلش برام سووخت .. دستاشو باز کرد اشاره کرد بهم که برم تو بغلش .. بلافاصله رفتم تو بغلش و دستامو انداختم دور گردنش .. اونم مثه همیشه محکم بغلم کرده بود و موهامو که از زیره روسری آزاد شده بودنو نوازش میکرد ..
یه کم که تو بغلش گریه کردم آرووم شدم . دم گووشم گفت بهم میگی عزیزم ؟؟
گرمای نفسش که به گوشم خورد دیوونه شدم .. دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم
با گریه گفتم نیمااااااا
بقیه حرفام نمی اومد
حالم از خودم به هم میخورد
نمی تونستم یه حرفو مثه ادم بزنم به داداشم ..
ولی آخه این یه حرفه معمولی نبود
حق داشتم ..
گرمای دستاشو رو سرم هنوز حس میکردم که خیلی آروم و مرتب داشت موهامو نوازش میکرد
نیما : جانه نیما ؟ بگوو عزیزم .. بگو خودتو راحت کن .. بسه انقدر گریه کردی .. بگوو گلم
یه نفسه عمیق وسطه گریه هام کشیدم سرمو چسبودنم به گردنش و آروم دمه گوشش گفت نیما .. من دوستت دارم .. فشار دستاشو دوره بدنم بیشتر حس کردم .. جوون گرفتم دوباره گفتم .. نیما من خیلیییییییی دوستت دارم .. هیچی نمیگفت .. جرئت پیدا کردم .. دوباره گفتم نیما .. من .... من ... نیما .. من عاشقت شدم ..
بعد تند تند این جمله هارو ردیف کردم براش ..
نمی دونم چرا ؟
چی شد ؟
چجوری شد ؟
نمیدونم تقصیر کی بود ؟
نمیدونم از کجا شروع شد ؟
نمیدونم درسته یا نه ؟
نمیدوم کار خووبی کردم گفتم یا نه ؟
نمیدونم .. به خداااااااااااااااااا هیچی نمیدونم
فقط داشتم خفه میشدم ..
هنوز فشاره دستاشو دوره کمرم حس میکردم
پس نیما عصبانی نشده بود ..
نزدیکه 5 دقیقه فقط من حرف میزدم ..
انقدر حرف زدم که دیگه دهنم خشک شد ..
اشکام بند اومد
احساس سبکی میکردم
دلم میخواست داااااااااااااااد بزنم ..
راحت شدم
ولی نیما چی ؟
نیما اون طرف قیافه اش چه شکلیه ؟
الان چی داره تو دلش میگذره ؟؟
چی میگه به من ؟
روم نمیشد از تو بغلش بیام بیرون .. روم نمیشد تو چشاش نگاه کنم ..
بعده چند دقیقه که بینمون سکوت محض بود و فقط صدای ماشینای تو خیابون از بیرون می اومد منو کشوند عقب
با چشمای اشکیش زل زده بود بهم ..
می دونستم هیچی نداره برا گفتن
دلم براش سووخت ..
سرمو انداختم پایین به زور گفتم خودت خواستی بگم ..
پاشد وایساد .. به قامته بلندش که بالا سرم سنگینی میکرد نگاه کردم .. لبخند رو لبش بود .. دلم گرم شد .. دستامو گرفت منم بلند کرد ..
تا بلند شدم یه آهی کشید و سفت بغلم کرد ..
دستامو حلقه کردم دوره گردنش و خودمو چسبوندم بهش .. خوشحال بودم از این که تونسته بودم بهش بگم و الان با عشق بغلش کنم ..
ولی نیما چرا چیزی نگفت ؟؟؟ یعنی تعجب کرده ؟ ناراحت شده ؟ خوشحال شده ؟ دیوونه شده ؟ چرا حرفی نمیزنه ؟
تو همین فکرا بودم که صداش تو مغازه پیچید .. صدای مهربوونش
_ اگه تو نمیدونی از کجا شروع شد .. چی شد که شروع شد .. چجوری شد ؟ من میدونم ..
از همون بچگی دوستت داشتم .. همیشه دوست داشتم مواظبت باشم .. همیشه هواتو داشتم کسی از گل بالاتر بهت نگه ..
لغزش دستاشو روی کمرم حس میکردم که این طرف و اون طرف میرفت
پس حدسم درست بود .. نیما هم مثه من شده بود ..
دوست داشتم اون همه چیزو بگه ..
از اوله قصه
چشمامو بسته بودمو تو آغوشش بودم .. و گووش میدادم
از همه چیز برام گفت .. از این که از اول جوونیش هیچ دختری اونقدر به دلش نشسته .. نمی تونسته زیاد باهاشون دووم بیاره .. از این که وقتی با من بوده تو نهایت ارامش بوده .. از این که ارزوش بوده یکی مثه منو پیدا کنه برای آینده اش .. از این که مثه منو هیچ وقت پیدا نکرده .. از این که تصمیم گرفته دل به من بده و عاشق من شده .. ولی نیما عمره عاشقیش از من بیشتر بوده .. اونطوری که خودش میگفت خیلی وقته که با وجوده من احساس نیاز به هیچی رو نمیکنه .. و میخواد کناره من به آرامشه همیشگیش برسه .. ولی خب بخاطر شرایط خاصمون هیچی نمیتونسته بگه ..
گفت تصمیم گرفتم انقدر بهت محبت کنم انقدر کمکت کنم که خودت متوجه بشی ولی هیچ وقت فکر نمیکرده که منم عاشق بشم ..
از آغوشش خسته نمی شدم .. دلم میخواست برام حرف بزنه .. صداش تمام وجودمو گرم میکرد ..
منو از بغلش کشوند بیرون .. با خنده نگام کرد .. تکیه ام داد به دیوار و دو تا دستاشو گذاشت بالا سرم گفت آخه دختر من با تو چی کار کنم ؟؟؟؟ با این حرفی که زدی من چجوری ازت دل بکنم برم اونجا کار کنم ؟ فکر کردی میتونم ؟؟ تا حالا فقط خودم بودم و دل خودم . می گفتم به جهنم . تحمل می كنم . زجر می كشم و صدام در نمیاد . ولی با دل تو چیكار كنم ؟ ...
گرمای بدنشو از اون فاصله نزدیک خووب احساس میکردم .. دستامو دوباره حلقه کردم دوره کمرش .. دلم میخواست بوسش میکردم .. اولین بوسه عشقمون .. تمام وجودم نیما رو میخواست .. یه کم با دستام کشوندمش سمته خودم .. دستاشو از بالای سرم برداشت سرمو گرفت تو دستاش و چسبوند به سر خودش .. روم نمیشد تو چشاش نگاه کنم .. چشمامو بستم و منتظر بودم ببینم چی میشه .. نفسام تند تر شده بود .. قلبم داشت از سینه ام میزد بیرون .. گرمای صورتشو رو صورتم حس میکردم .. سرمو با دستاش برد عقب .. جرئت باز کردنه چشمامو نداشتم .. تنها چیزی که اون لحظه حس کردم گرمای لبای لرزونش بود که روی لبام قرار گرفت .. انگار بم شک وارد کردن .. یه تکونی خوردم ولی خودمو سفت نگه داشتم .. کمرشو بیشتر فشار دادم .. دستش پشته گردنم بود .. بی اختیار چشامو باز کردم .. چشماش بسته بود .. با لبام داشت بازی میکرد .. باورم نمیشد .. من .. نیما .. این بوسه عشق ..
بیشتر از این طاقت نیاوردم .. تمام این همه غصه و دوری و درد عشقی که از همه قایمش کرده بودمو تلافی کردم .. انقدر بوسیدمش که دیگه توان نداشتم .. داشتم خفه میشدم از قدرتی که تو خودم احساس میکردم ..
بعد از چند دقیقه بازی لبهامون با هم .. نیما خودشو کشید عقب .. رفت خیلی سریع نشست رو صندلی .. دستاشو کرد تو موهای بلندشو به زمین خیره شد .. من هنوز چسبیده بودم به دیوار .. دو تا دستامم از پایین چسبونده بودم به دیوار .. زل زده بودم بهش .. به هیچی فکر نمی کردم ولی نیما انگار داشت به همه چیز فکر میکرد ..
سرشو بلند کرد نگام کرد بی اختیار یه لبخند نشست رو لبهام .. نیما زل زدم بهم و هیچ عکس العملی نشون نداد ..
دسته کلیدو گوشیشو برداشت و آروم گفت بریم عزیزم .. بریم ..
نمی تونستم چیزی بگم .. بدون هیچ حرفی روسریمو برداشتم سرم کردمو راه افتادم دنباله نیما ..
کی فکر میکرد عصری که داریم میایم اینجا شب با این اوضاع از مغازه بیرون بیایم ..
خیابونا شلووووووووغ بود و روشن به خاطر نور ماشینا .. کر کره رو داد پایین و راه افتادیم سمت خونه . 
توی راه برگشت به خونه نمی دونستم باید حرفی بزنم یا نه ؟ باید بخندم یا جدی باشم ؟ گیج بودم . نگام به خیابون بود و دنبال نیما راه می رفتم .. انگار اونم قصد نداشت حرفی بزنه .. توی کوچه پیچیدیم و دم در ، ماشین تابلوی دایی محسنو دیدیم .. همیشه روز اول عید می اومد .. بی اختیار گفتم اوه اوه دایی اومده نیما !!
نیما که انگار اصلا تو باغ نبود بعد چند ثانیه سرشو آورد بالا گفت : ها ؟
تازه وقتی رسیدیم دم خونه اونم حرف منو تکرار کرد .. ئه دایی محسن اومده !! ..
می دونستم بدتر از من گیجه و نمیشه الان باهاش حرفی بزنم و معمولی رفتار کنم .. 
رفتیم تو خوونه و با دایی و زن دایی و بچه هاش که فوق العاده دوست داشتنی بودن و آروم سلام علیک کردیم و هر کدوممون رفتیم تو اتاقامون .
در اتاقو که بستم چسبیدم به در و چشمامو بستم .. خدایا چی شد ؟ ؟؟؟ کار درستی کردم ؟ الان رفتار نیما چجوری میشه ؟ اونم که گفت منو دووست داشته و داره .. پس من نگران چیم الان ؟ چرا دلم شور می زنه ؟ خدایا خودت اون آرامش قبلی رو بهمون برگردون .. خدایا خودت کمکمون کن .. کاش نمی گفتم بش .. کاش مثه یه راز تا آخر عمرم نگهش میداشتم تو دلم .. ولی الان دیگه وقت کاش و این حرفا نبود .. حرفی بود که زده شده بود .. احساسمو گفته بودم .. به نیما .. به عشقم !!
الان وقت ساختن بود نه این که افسوس بخورم که چرا گفتم و کاش نمیگفتم و کاش دیرتر میگفتم .. الان باید با هم دیگه به این احساس جون می دادیم .. بلندش می کردیم .. دلم برای خودم و نیما می سوخت .. تو یه وضعیتی گیر کرده بودیم که جز خودم و خودش هیچ کس نمی تونست ازش خبر دار بشه و این شاید یه کم اذیتمون می کرد .
چشمامو باز کردم و با یه حس جدید و خاصی که توش هم غم بود هم عشق ، هم هیجان بود هم تردید لباسامو عوض کردم و زود رفتم پیش دایی اینا .. نیما هم نشسته بود کنار دایی . من که اومدم سرشو بلند کرد و یه لبخند ملیحی زد و دلمو شاد کرد و به صحبتش با دایی ادامه داد .. رفتم پیش پری دختر کوچولوی دایی . دستای کوچولوشو گرفتم تو دستم و یه کم باهاش مثه خودش حرف زدم و بوسیدمش .. مثل فرشته ها بود .. نریمان هم مثه یه مرد گنده اون سمت سالن نشسته بود و توی کت شلوار کوچولوش عین یه شاهزاده کوچولو شده بود .. یه کم با بچه ها طبق معمول بازی کردم و حرف زدیم ... شوخی کردیم با هم تا دایی دیگه دستور بلند شدنو صادر کرد . هر چی من و مامان اصرار کردیم که شام بمونن نشد .. من و نیما دیر رسیده بودیم . مامان می گفت یه ساعتی میشد که اومده بودن .. تنها خانواده ای بودن که آدم از بودن باهاشون هیچ وفت خسته نمی شد .. دایی اینا که رفتن کمک مامان یه کم جمع و جوور کردم .. بابام اومد گفت شما دوتا روز اول عیدی تو مغازه چی کار می کردین ؟ زشته بابا .. عید مهمون میاد .. باید خونه باشین ..
همونطوری که ظرف آجیل دستم بود برگشتم سمت نیما و بهش نگاه کردم .. اونم منو نگاه کرد و شونه هاشو داد بالا به بابام گفت کار پیش اومد دیگه .. داشتیم جمع و جوور می کردیم .. همونطوری که پشت سر هم داشت خالی می بست یه چشمکی همراه با لبخند بهم زد .. جوابشو با یه خنده کمرنگ دادم و رفتم تو آشپزخونه ...
خیلی اروم شده بود نسبت به شبای قبل ... یه کم تو خودش بود . بهش حق می دادم .. اتفاق عادی نیافتاده بود که بخواد از کنارش ساده بگذره ...
تا آخر شب بیدار بودیم . ولی انگار کسی نمی خواست دیگه امشب بیاد خونمون .. شب بابا اعلام اخبار فردا رو کرد که کجاها می خوایم بریم و حتما ما هم باید باشیم .. ما هم قبول کردیم و رفتیم تو اتاقامون تا بخوابیم .. با نیما حرف خاصی نزده بودم .. نمی دونستم باید چی بگم ؟ چی کار کنم ؟ دلم میخواست بازم با هم حرف بزنیم . خیلی وقت بود این احساس تو وجودم بود . حالا می خواستم جبران اون همه پنهون کاری رو بکنم . تازه سر درد دلم باز شده بود ...
رفتم سر وقت گوشیم .. اس ام اس های تبریک عید رو به زور با وجود ترافیک خطها جواب دادم و دراز کشیدم .. گوشیم رو قلبم بود و چشمام رو دیوار .. داشتم به این فکر میکردم که الان نیما پشت این دیوار داره چی کار میکنه ؟ تو چه فکریه ؟ چقدر حتما براش سخته عاشق خواهرش شده و خواهرشم عاشق اون .. ولی مگه دست خودمون بود ؟ مگه ما تقصیر داریم ؟ قلبه .. خودش شروع میکنه به لرزیدن .. خودش میتپه .. خودش گرم میشه .. خودش باعث این احساس شد .. ما چی کاره ایم ؟
یه غلت زدم و برگشتم سمت راست که ویبره موبایلم منو از فکر و خیال در آورد ..
اس ام اس بود بازش کردم با تعجب دیدم بالاش نوشته نیما ....
با هیجان شروع کردم به خوندن ..
_ اگه تو خودم رفتم یه وقت فکر نکنی ذره ای از علاقه ام به تو کم شده .. باید فکر کنم .. درکم کن فرشته کوچولو ...
جزء به جزء پیغامشو صد بار خوندم .. آخی فرشته کوچولو .. اسم جدیدمه .. بی اختیار ریپلای کردم و نوشتم
_ می تونیم با هم حرف بزنیم .. درسته ؟ اینطوری بهتر میتونیم فکر کنیم ..
برام خیلی جالب بود . تا حالا تو خونه با نیما اس ام اس بازی نکرده بودم . خنده دار بود و در عین حال هیجان انگیز ..
دلم می خواست می اومد تو اتاق و با هم حرف میزدیم .. ولی راستش بعد از اون بوسه و اون عاشقونه های تو مغازه یه جوری شده بودم نسبت به نیما . ازش خجالت می کشیدم .. روم نمیشد با هاش تنها باشم .. هر چی فکرشو میکردم باورم نمی شد . بالاخره من کار خودمو کردم و حرف دلمو زدم به نیما و ...... اون بوسه عشق ......
باز جواب داد
_ آره .. خیلی خوبه .. حرف می زنیم .. تو یه فرصت خوب .. با تو که حرف می زنم آرامش می گیرم .. خدا این آرامشو از من نگیره.. شبت به خیر مهربوون
گوشیمو چسبوندم به خودم و چشمامو بستم ... دلم نیما رو می خواست .. یه غلتی زدم و اومدم رو شکم و بازم جوابشو دادم . دلم می خواست شاعرانه اش بکنم . 
_ حالا که بهت همه چیز و گفتم خیلی آروم شدم .. تو به قلب مرده ام جوون دادی .. نیما خیلی دوستت دارم ... شب تو هم بخیر عزیزم ...منتظر جوابش بودم .. شاید اونم بگه دوستم داره .. ولی جوابی نیومد .. چشمامو بستم و برای هزارمین بار صحنه عشق بازیمون تو مغازه تو طول همین چند ساعت جلو چشمام اومد .. با تجسم اون لحظه چشمام گرم شد و خوابم برد .5 روز از عید می گذشت و ما تقریبا هر جا بود رفته بودیم تو فامیل .... مونده بود خونه چند تا از دوستای بابام .. ما زیاد عادت نداشتیم اونجاها بریم .. تو این چند روز اصلا نمی شد با نیما تنها باشم و بشینیم مثه آدم با هم حرف بزنیم . از صبح یا ما مهمونی بودیم یا مهمون می اومد خونمون .. یا من دائم پای تی وی داشتم فیلم می دیدم .. روزا تند تند داشت می گذشت .. نیما می خواست بعد از تعطیلات برگرده .. دلم نمیخواست بدون این که حرف زده باشیم بره .. دلم هوای دستای گرمشو کرده بود .. هوای آغوشش رو... هوای بوسیدنش رو .....
تا این که بالاخره بابا گفت که شب می خواد بره خونه دوستش .. مامان هم که طبق معمول می رفت... از اون جایی که این دوستش خیلی حزب اللهی بود و زیاد علاقه ای به رفتن به خونه اش نداشتیم مامان گیر نداد که ما هم بیایم .. شب که شد تمام تنم پر استرس بود اولین بار بعد از اون روز بود که می خواستیم من و نیما تنها باشیم .. دستام به وضوح می لرزید .. نیما از عصر تو اتاقش بود وفقط برای شام اومد بیرون .. رفتم سر بسته قرصای بابا و یه دونه از اینا که تپش قلب رو کم میکنه و آروم میکنه آدمو یواشکی خوردم و رفتم تو اتاقم رو تخت خوابیدم تا یه کم آروم بشم .. ماما ن و بابا هم داشتن حاضر میشدن .. قرار بود بعد شام برن .. با این دوستش راحت بود . یه بار یادمه ساعت 1 نصفه شب رفتیم خونشون عید دیدنی ... منم همه کارا رو کرده بودم منتظر بودم که فقط برن شاید بتونم با نیما حرف بزنم .. نمی دونستم وقتی رفتن من برم پیش نیما یا اون میاد پیش من .. چقدر مسخره بود . تا چند روز پیش چقدر تو سر و کله هم دیگه میزدیم ! حالا امروز برای چند ساعت تنها شدن تمام وجودم داشت می لرزید ..
نیم ساعت بعد از خواب با صدای مامانم بیدار شدم .. گفت ما داریم میریم شما می خوابین ؟؟
بلند شدم نشستم گفتم برو برو .. ما هم می خوابیم .. گیج گیج بودم .. قرصه کار خودشو کرده بود . آروم شده بودم ..
صدای در اومد که به هم زده شد و بعدشم صدای ماشین بابا و ..........رفتن
نشسته بودم رو تختم و نگام به دیوار روبروم که دیوار اتاق نیما هم باشه بود .. صدایی از اتاق نیما نمی اومد . یعنی خواب بود ؟ چی کار میکنه ؟ اصلا مثل من انقدر استرس داره ؟ یا اصلا فکری نمیکنه ؟
بی سرو صدا رو پنجه پا یواشکی از اتاقم اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق نیما .. لای در باز بود .. خیلی آروم و با احتیاط رفتم دم در اتاقش . قلبم داشت از جا کنده میشد . آب دهنم خشک شده بود .. سرمو خم کردم و یه نگاهی تو اتاق انداختم .. نیما رو تخت خوابیده بود .. نمی دونم خواب بود یا فقط چشماشو بسته بود .. روم نمیشد برم تو اتاقش . اگه 5 روز پیش بود حتما می رفتم و کلی سر به سرش می ذاشتم و بیدارش میکردم .. ولی الان اوضاع فرق داشت .. با بی حوصلگی برگشتم سمت اتاق خودم و شروع کردم راه رفتن و فکر کردن .. نمیشه که .. الان که موقعیتشه نیما گرفته خوابیده .. بابا جان ما قرار بود با هم حرف بزنیم . چه موقعیتی بهتر از الان ؟ مامان اینا حداقل 12 شب میان . یه 2 ساعتی وقت داشتیم .. تصمیم گرفتم که برم و بیدارش کنم .. رفتم تو آشپزخونه دو تا چایی ریختم و یه نفس عمیق کشیدم و سینی چایی رو برداشتم رفتم تو اتاق نیما .. درو که نیمه باز بود با پاهام باز کردم و سینی چایی رو گذاشتم رو میز ش و خودمم نشستم پایین تختش... قبل از این که حرفی بزنم نیما بدون این که چشماشو باز کنه گفت رفتن ؟
با تعجب نگاش کردم گفتم بیداری ؟
چشماشو یه کم از هم باز کرد .. چقدر خوشگل شده بود .. موهای بلندش... چشمای نیمه بازش که حالت خمار به خودش گرفته بود .. دیوونه ام کرد .. خندیدم بش گفتم خوابی ؟ بیداری ؟ کجایی ؟
همونطوری که خوابیده بود دستشو دراز کرد و سرمو گرفت گذاشت رو بالشتش کنار خودش .. خودم نشسته بودم رو زمین پایین تخت .. با دستش کش سرمو گرفت کشید و موهامو باز کرد و شروع کرد دست کشیدن توشون .. خوبیش این بود که موهای اونم بلند بود و میشد منم همین کارو باهاش بکنم . وگرنه عین یه مجسمه می خواستم بشینم اونجا ..
با احتیاط دستمو بردم پشت سرش و همون کاری که خودش می کردو رو موهاش انجام دادم .. از این کارش انرژی می گرفتم .. جوون می گرفتم .. دستم تو موهای بلندش تکون می خورد و نفساش کنار گردنم .. نمیدونم میخواست چیزی رو شروع کنه یا فقط یه ابراز علاقه قلبی بود .. یه نفس عمیق کشید و سر منو بلند کرد داد عقب .. با این کارش دست خودمم از تو موهاش در آوردم ...
چشماشو باز کرده بود زل زده بود بهم .. ته چشماش غم بود .. می دونم واسه چی .. واسه این که این عشق سرانجام نداره .. معلوم نیست تهش چی میشه .. آینده نداره .. خوشی نداره .. هر چی هست غمه .. بی اختیار دستمو بردم سمت صورتش و با پشت انگشتام شروع کردم صورتشو نوازش کردن .. فقط بهم لبخند میزد .. دلم می خواست ازش حرفای عاشقانه بشنوم . از اونایی که شهروز تو ماههای اول دائم زیر گوشم می گفت .. ولی این کجا و اون کجا .. اینجا فقط نگاههامون داشت حرف می زد
نشود فاش كسی آنچه میان من و توست
تا اشارات سخن نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم ده به نگاهی كه زبان من و توست
همونطوری که سر تا پا خوشی بودم وداشتم صورت مهربونشو نوازش میکردم احساس کردم چونه خوشگلش داره میلرزه ... بعد هم قطره های اشک از گوشه چشماش سرازیر شدن پایین .. قلبم درد گرفت .. سرم درد گرفت .. دستام یخ شدن .. دل کوچیکم که طاقت دیدن اشکای عشقمو نداشت طاقت نیاورد و اشکای منم ریخت بیرون ... خودمو انداختم رو صورتش و دونه دونه اشکاشو بوسیدم .. دست خودم نبود .. دلم می خواست لعنت می فرستادم به یکی ... به یکی که باعث این احساس شد .. ولی هیچکی نبود .. کار خودمون و دلامون بود .. کسی نبود که بندازیم گردنش و خودمونو خلاص کنیم .. از این بلای جدید که سرمون اومده بود دلم خیلی گرفت .. احساس کردم من و نیما خیلی تنهاییم تو این دنیا .. هیچ کسو برای درد دل کردن ، برای این که راز دلمونو بهش بگیم نداریم .. آینده مون تباه شده از الان .. با یاد این که چقدر دوست داشت اسم بچه شو بذاره لادن قلبم گرفت .. من با این کارم ، با این حرفم .. با این افشاگریم تمام آینده خودم و نیما رو خراب کردم .... هق هق می کردم .. تا حالا با این همه شدت گریه نکرده بودم .. حتی سر جریان شهروز .. بلند شد از رو تخت و اونم اومد رو زمین کنار من نشست و منو به خودش فشار داد و سرمو نوازش کرد .. اون بی صدا گریه می کرد . مثل همیشه .. من ولی صدام تمام خونه رو پر کرده بود .. هیچی نداشتم که بگم . اونم همینطور ولی جفتمون خوب می دونستیم تو دلمون چی داره می گذره که باعث این اشکا و گریه ها شده ....
گرمای لباشو رو پیشونیم احساس کردم .. قلبم جون می گرفت .. ولی باز با این فکر که این عشق هیچ سرانجامی نداره و تهش هیچی نصیب من و نیما نمیشه تمام غمای عالم می ریخت تو دلم و اشکام با شدت بیشتری می ریختن بیرون ..
بی اختیار با هق هق داد زدم خداااااااااااااااا ... چرا ؟ چراااااااااا ؟
نیما منو بیشتر به خودش فشار می داد .. صدای گریه اش بلند تر شده بود .. یه فضایی بود که فقط و فقط با گریه میشد تحملش کرد .. نوازش دستاشو روی موهام حس می کردم .. دلم می خواست بازم داد بزنم .. دلم میخواست همه چیزو بندازم گردن خدا ..
نیما دم گوشم شروع کرد به آروم کردن من ..
دائم می گفت درست میشه عزیزم .. درست میشه .. به خاطر نیمایی .. به خاطر من با خودت اینطوری نکن .. نذار این چشما انقدر اذیت بشن .. نکن ندایی .. دلم خونه بدترش نکن .. طاقت ندارم به خدا .. اینجوری گریه کردنتو نمیتونم ببینم .. خدا خودش کمکمون میکنه ....
از این حرفش خیلی حرصم گرفت . خودمو کشیدم از بغلش بیرون . زل زدم تو چشاش و با هق هق گفتم چیو درست میکنه ؟ چه جوری میخواد درستش کنه ؟ انقدر تنهام گذاشته تو این چند سال الانم هیچ کاری نمی کنه .. من مطمئنم هیچ کاری برای من و تو نمی کنه .. چجوری میخواد کمکمون کنه ؟ خیلی وقته منو فراموش کرده .. خدایی که اون بالائه تنها چیزی که بهم داده یه مامان بابائه با تو .. تو رو هم میخواد ازم بگیره ... می فرستت یه جایی که چند ماه یه بار ببینمت .. هیچ وقت گوش نداد به اون همه دعا و گریه .. چقدر دعا کردم که نری از پیشم .. چقدر دعا کردم که سر این احساس کمکم کنه ... ولی هیچ کاری نکرد .. مطمئن باش الانم هیچ کاری برای من نمی کنه ..
از همه چیز و همه کس شاکی بودم .. دلم میخواست دق و دلیمو سر یکی خالی کنم .. صورت معصوم نیما روبروم بود و من داشتم جلوش با عصبانیت به خدا و هر کی که دم دستم می اومد فحش میدادم .. میفهمیدم دارم اشتباه می کنم ، ولی اون لحظه تو اون موقعیت هیچ کنترلی رو حرفام نداشتم ...
انقدر حرف زدم .. انقدر داد زدم که صدام بند اومده بود .. چشام نیما رو به زور می دید .. نیما فقط اشک از چشماش می اومد و دستاش تو موهاش بود و منو نگاه می کرد .. شاید گذاشته بود من خودمو خالی کنم ...
بعد از یه ربع داد زدن و گریه کردن دیگه عصبانیت رو تو چشماش میدیدم . یه دفعه دو تا دستاشو گذاشت رو شونه هام و با شدت تکونم داد و داد زد بسه دیگهههههههههههههههههههه .. میخوای تا صبح همینطوری داد بزنی ؟ چی نصیبت میشه ؟ میخوای بدونی این بلا رو کی سر من و تو آورد ؟ ارهههههههههههه ؟ میخوای بدونی ؟
لال شده بودم .. تا حالا اینطوری ندیده بودمش .. اونم انگار بدتر از من بود ..
ندا خانوم این بلایی که سر من و تو اومده نتیجه کارای خودمونه .. نه خدا نه هیچ احد دیگه ای توش مقصر نیست .. من و تو خودمون مقصریم .. من و تو مال هم نبودیم و نیستیم .. ولی انقدر عشق و علاقه چشمامونو کور کرده که نمی تونیم درک کنیم که آخر این بازی بدبختیه .. واسه جفتمون .. نه میتونیم با هم بمونیم .. نه میتونیم از هم جدا بشیم .. نه میتونیم به کسی حرف دلمونو بزنیم .. من و تو نباید این بازی رو شروع می کردیم ..
دستاشو از روی شونه هام برداشت و با عصبانیت پا شد از اتاق رفت بیرون .
 



:: موضوعات مرتبط: رمان دو نیمه سیب