دستاشو از روی شونه هام برداشت و با عصبانیت پا شد از اتاق رفت بیرون .. نگام افتاد به سینی چایی که رو میز گذاشته بودم .. چقدر لحظه به لحظه زندگی پر از اتفاقای جوور واجووره ..
سرم از شدت صداهایی که شنیده بودم درد میکرد . گلوم میسوخت از بس داد زده بودم .. اومدم بلند شم برم بیرون که نیما با یه لیوان آب اومد تو .. داد دستم .. اب که خوردم گلوم بهتر شد ..
نشست لب تخت .. دستاشو باز کرد تو موهاش و سرشو انداخت پایین .. زیر لبی میگفت .. نمی دونم.. نمی دونم .. این دیگه چه نونی بود خدا گذاشت تو سفره من و تو .. نمی دونم چی بگم ؟ چی کار کنم ؟
دستاشو گذاشت پشتش و بدنشو تکیه داد بهش . نگاهم کرد .. قیافه اش کلا عوض شده بود .. عینه آدمای دیوونه شده بود .. ازش میترسیدم .. تمام صورتش قرمز شده بود .. یه ذره از آبی که مونده بود تو لیوان و دادم دستش گفتم بخور .. داری آتیش میگیری .. موهاش ریخته بود تو صورتش .. با عصبانیت موهاشو زد کنار و گفت اهههههههههههههه .. خسته شدم از این موها .. معلوم بود داره دنبال بهونه می گرده .. تا چند دقیقه پیش اون می خواست منو اروم کنه حالا من باید این کارو میکردم .. لیوان آبو سر کشید و با دهن باز سرشو برد بالا و چشاشو دوخت به سقف اتاق .. دلم می خواست می تونستم براش کاری بکنم ولی انقدر عصبی بود که جرات حرف زدنم هم نداشتم .. فقط زل زده بودم بهش ..
بعد از چند دقیقه سکوت بلند شدم وایسادم خیلی بی مقدمه گفتم
نیما واسه چی اینقدر خودتو اذیت می كنی ؟ هان ؟ آره نباید این اتفاق می افتاد . حالا كه افتاده . خوب می تونیم از بودن با هم لذت ببریم . كنار هم خوش باشیم . به جای اینكه خودمون و همدیگه رو عذاب بدیم
بلند شد وایساد . پشتشو كرد به من و با لحن كاملا آشفته گقت واااااااااااااااااااای ندا ندا ندا . می فهمی چی می گی ؟ اصلا می فهمی چی شده ؟ من و تو خواهر برادریم . بچه همسایه نیستم كه خوش باشیم و با هم باشیم . من و تو از یه جنسیم . مثل دو نیمة سیب . خواهر برادر ... اینو می فهمییییییییی ؟ می فهمییییییییی ؟ اونوقت اومدیم عاشق هم شدیم . بین من و تو هیچ رسیدنی نیست . من و تو دو تا خط موازیم . هیچوقت به هم نمی رسیم . بدبختیش اینه كه جدایی هم بینمون نیست . من زندگی تو رو هم تباه كردم ندا . لعنت به من . حالا عوض اینكه به فكر آینده مون باشیم. باید همش دلمون پیش هم باشه . تنها راهش اینه كه من برگردم همون عسلویه و دیگه هیچوقت پیدام نشه . برم یه جا خودمو گم و گور كنم . این مصیبت فقط با نبودن من حل می شه
از حرفش دلم گرفت . فكر این كه هیچوقت نیما رو نبینم دیوونه ام می كرد .
رفتم روبروش و گفتم ببین نیما . راست می گی من عمق فاجعه رو نمی فهمم . ولی یه چیزی رو خوب می فهمم . كه دوستت دارم . كه برات می میرم . می دونم تو هم همینجوری. خیلی خوب ما دو تا خط موازی باشیم . حتما كه نباید به هم برسیم . می تونیم در كنار هم باشیم نه ؟ خیلی وقتها همراهی از رسیدن قشنگتره .
سرشو آورد بالا و گفت من نمی تونم . نمی تونم وقتی تو كنارمی به هیچ چیز دیگه ای فكر كنم . چه برسه به كس دیگه ای .
آهی كشیدم و گفتم
اصلا بیا همه چیز رو فراموش كن . دیگه نمی خواد به این موضوع فکر کنی . من بچگی کردم و یه چیزی بت گفتم .. تو فراموشش کن .. خیلی راحت .. خودم از حرفای خودم تعجب کرده بودم مگه الکی بود ؟ فراموشش کنه ؟؟؟؟؟؟ مگه میشه ؟ اگه یه دختر پسر غریبه بودیم شاید می شد فراموشش کرد . ولی ما قراره یه عمر تو این خونه کنار هم زندگی کنیم مگه میشه فراموشش کرد ؟
نیما بدون این که توجهی به حرفای من بکنه گفت ندا چی کار کنیم ؟
با بی تفاوتی ظاهری گفتم هیچی ... دیگه بش فکر نکن .. بعد از یه مدت یادت میره ...
با عصبانیت گفت میشه چرت و پرت نگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که منتظر بودم گفتم پس میگی چی کار کنیم ؟ میخوای بریم فردا عقد کنیم ؟ ازدواج کنیم ؟ زندگی کنیم با هم ؟ بچه دار بشیم ؟ میخوای ؟ منه الاغ بدون این که فکر کنم یه حرفی زدم .. تو رم مجبور کردم به این که از احساسی که خیلی وقته تو دلت نگهش داشته بودی بگی ... حالا هم تمام تقصیر ها رو گردن میگیرم ..
- آره . تو تقصیرها رو گردن می گیری ... من هم همه چیز یادم می ره . دوباره زندگی می شه گل و بلبل . همه چیز خراب شد . می فهمی ؟ خراب
بازم دستش تو موهاش بود و سرش پایین .. رفتارش اصلا عادی نبود .. به لحظه آروم بود یه لحظه فریاد میکشید ... خسته شده بودم .. دلم میخواست با هم بودیم .. مثه بقیه .. به هم عشق میورزیدیم .. دوست داشته باشیم همدیگه رو ... ولی انگار نمیشد .. این دفعه هم خدا باز کمکی نمیخواد بکنه ...بدیش این بود كه اصلا نمی دونستم از خدا چی بخوام ؟ من و نیما رو از هم جدا كنه ؟ مگه ممكن بود ؟ من می مردم . من و نیما رو به هم برسونه ؟ مگه ممكن بود ؟
بحثمون به جایی نمی رسید . با بی حوصلگی و عصبانیت .. خسته از این همه داد و بیداد اومدم از اتاق نیما بیرون و مستقیم رفتم تو رخت خوابم .. به قدری خسته بودم از این همه فکر و خیال که هجوم آورده بودن تو مغزم که خیلی سریع خوابم برد ..
.
.
.
فردا صبح ساعت 12 از خواب بیدار شدم .. نمی دونم چجوری تونستم انقدر بخوابم .. سابقه نداشت .. با کش و قوس جا به جا شدم تو رخت خواب و بازم تمام اتفاقای دیشب یه دفعه اومد جولوی روم .. باز حالم گرفته شد .. دلم یه چیزی میگفت .. مغزم یه چیزی .. نیما یه چیزی .. نمی دونستم به کدومشون گوش بدم .. قاطی کرده بودم حسابی ...
نیم ساعتی تو رخت خواب غلت زدم و بعدش دیگه دل کندم و پا شدم .. از اتاق اومدم بیرون بابا طبق معمول رو مبل نشسته بود و داشت کتاب میخوند .. یه نگاه از زیر عینکش به من کرد و گفت سلام علیکممممممم .. ساعت خواب ..
به زور سلام بش کردم و گفتم مامان کو ؟؟
اشاره به آشپزخونه کرد .. رفتم سلام و علیک کردم و شروع کردم امار گرفتن که دیشب کی اومدین و این حرفا تا 2 اونجا بودن باورم نمیشد .. 3 هم خونه بودن .. به این فکر کردم که اگه نیما انقدر قاطی نمیکرد و میذاشت با هم خوش باشیم چه شب قشنگی میشد .. حیف ..
مامان بعد از گزارش دادن شروع کرد آمار گرفتن که نیما چشه و از این حرفا .. گفتم چرا ؟ مگه چشه ؟
با تعجب گفت آخه صبح خیلی دمق بود .. رفت بیرون نگفت کجا میره .. هر چی هم ازش پرسیدم کی میاد کجا میره چشه هیچی جواب نداد ..
گفتم شاید با امیر بحثش شده .. ما که نمیدونیم .. پسرن دیگه .. همشون همینطورین .. همین بابا رو ببین بعضی شبا چه الکی میره تو قیافه .. نیما هم مثه باباشه دیگه .. شونه هاشو داد بالا و یه چایی گذاشت جولوم ..
صبحونمو که خوردم گوشیو برداشتم زنگ زدم موبایل نیما ..
خیلی سریع جواب داد .. صداش گرفته بود ..
گفتم کجایی نیما ؟
گفت داره میاد خونه .. رفته بوده جایی کار داشته ..
گفت تا نیم ساعت دیگه خونه است ..
به مامان گفتم تا خیالش راحت بشه ..
میخواستم وقتی اومد ازش عذر خواهی کنم واسه داد و بیدادای دیروزم شاید یه کم رابطه مون بهتر می شد . اینطوریشو دوست نداشتم .. دلم میخواست از بودن در کنار هم لذت ببریم نه این طوری برای هم دیگه آیه یاس بخونیم و داد و بیداد کنیم
یه زنگ به یلدا زدم و یه کم خوش و بش کردیم که شاید دلم وا بشه .. اون و پویا هم با هم خوش بودن . بهشون حسودیم می شد .. کاش میشد من و نیما هم روزای خوشی رو با هم بگذرونیم .. چه لذتی داشت وقتی با اون آرامش منو بوسید ..
زنگ درو که زدن بابا باز کرد . من همچنان داشتم با یلدا حرف میزدم .. چشمم به در بود که نیما بیاد تو .. در که باز شد و نیما رو دیدم زبونم بند اومده بود .. طوری که یلدا هی میگفت حواست کجاست ؟ چی میگی ؟ به زور باش خدافظی کردم و چشمام خشک شده بود روی سر نیما .. نیما موهاشو از ته زده بود .. عینه سربازا ... مات و مبهوت روی مبل ولو شده بودم قدرت نداشتم بلند شم .. نیما می دونست چقدر این موها رو دوست دارم .. عاشق دست کشیدن توش بودم .. یه نیم نگاهی به ماها کرد و رفت تو اتاقش .. مامان که متوجه نشد .. ولی بابا هم بدتر از من دهنش دو متر وا مونده بود .. با صدای بلند گفت این چه ریختیه واسه خودت درست کردی ؟ مامان عین جت پرید بیرون گفت چی شده ؟
من هنوز توان حرف زدن نداشتم .. یعنی چی ؟ چرا این کارو کرد ؟ قصدش چی بود ؟ چرا دلخوشیمو ازم گرفت ..
بابام با حرص گفت رفته موهاشو عینه پشم گوسفند زده .. شده عینه سربازا ..
مامانم که همیشه به موهای قشنگ نیما می نازید زد تو گوش خودش گفت اوا خاک به سرم .. کووووووووووو .. و دویید تو اتاق نیما ..
صدای مامانم اومد که میگفت وای نیماااااااا این چه کاریه کردی ؟ چرا خودتو این شکلی کردی ؟ نیما با تواممممممممممم
برای اولین بار صدای داد نیما رو تو خونه شنیدم .. گفت .. برو بیرووووووووووون .. حوصله ندارم
مامان لال شد بیچاره .. با قیافه دمق اومد بیرون .. بابام زیر لبی گفت حتما شکست عشقی خورده بچمون و بعدشم پوز خند زد .. ازش بدم اومد .. به جای کمک کردن به پسرش داشت مسخره اش میکرد .. یه کم که به خودم اومدم پا شدم رفتم سمت اتاق نیما .. درو به آرومی باز کردم و رفتم تو .. چشمام پر از اشک شد .. دلم هری ریخت پایین .. خودش جلو ایینه بود و صورتش قرمز قرمز .. دستمو گذاشتم جلوی دهنمو با تعجب و گریه نگاش میکردم .. به زور یه صدایی از ته گلوم اومد و گفتم نیما ... چرا ؟
چشای قرمزشو دوخت به چشمامو هیچی نگفت .. از این سکوتش خیلی بدم می اومد عذابم میداد .. قیافه اش خیلی عوض شده بود .. شده بود عینه اون موقع که میخواست بره سربازی .. بچه شده بود .. نشسته بود لب تختش .. رفتم بالا سرش دستمو کشیدم رو سرش گفتم نیما موهات کو ؟؟؟؟؟؟؟؟
دستمو گرفت و آورد پایین منو نشوند کنار خودش .. اشکام میریخت ولی بی صدا .. با بغض گفتم نیما من عاشقشون بودم .. چی کارشون کردی ؟ چرا ؟
خیلی آروم گفت هیچی نگو ندا .. هیچی نگوووووووو .. خودم داغونم .. تو دیگه بدترم نکن ..
با نهایت غمی که تو صدام بود گفتم یه زمانی من آرومت میکردم با حرفام با صدام با نگاهم .. خودت میگفتی .. نمی گفتی ؟؟؟ حالا میگی حرف نزنم بدتر میشی ؟؟؟
برگشت سمتم چشماش قرمزه قرمز بود ..
گفت خسته بودم ندا .. گفتم شاید این کار آرومم کنه .. ولی بدتر شدم ..
دلم براش خیلی سوخت .. هول هولکی یه تصمیمی گرفته و از سر لجبازی عملیش کرد و حالا مونده توش که عجب غلطی کرده ....
دستمو کشیدم پشت کمرشو گفتم اشکال نداره عزیزم .. دوباره در میاد دوباره بلند میشه .. این دفعه کوتاهش کنی دستتو میشکونم .. یه لبخنده زورکی زدم بش و خواستم از اون حال و هوا درش بیارم .. ولی چشمای خیسم و بغض تو گلوم زورشون بیشتر بود .. وسط خنده یه دفعه بغضم ترکید .. ولی چون مامانینا خونه بودن و مطمئنا الان بیشتر از همیشه گوشاشون تیز شده بود جلوی خودمو گرفتم و از اتاق اومدم بیرون ..
خودمو باریک کردم و یواشکی رفتم تو اتاق خودم
مامان عینه چی دویید دنبال من .. ندا چش شده ؟ ندا منو نیگا کن ..
برگشتم سمتش نگاش کردم گفتم هیچی با دوست دخترش دعواش شده .. همین ..
مامانم یه کم نگام کرد گفت کی بوده دختره ؟
من که خسته از سوالای مامان بودم گفتم یکی بوده دیگه غریبه .. باهاش به هم زده حالا هم عصبانی شده رفته تمام موهاشو زده .. خودشم اعصابش خورده ..
مامان با عصبانیت گفت صد بار بش گفتم گول این دخترای پر از قر و قمیشو نخور باز کار دست خودش داد ..
با حرص گفتم مامان چرا چرت میگی ؟ نیما کی دنبال دختر بوده که حالا دفعه دومش باشه ؟ هاااااااا ؟
گفت تو میگی با دوست دخترش به هم زده ..
با بی حوصلگی گفتم با این خیلی وقته که بوده .. 6 . 7 ساله .. مونده بودم این دروغارو از کجام در میارم و چجوری ردیفشون میکنم .. حالا هم دیدن به درد هم نمی خورن به هم زدن .. شما هم بش گیر نده عصبانیه .. یه چیزی میگه بت ناراحت میشی ...
با ناراحتی از اتاق رفت بیرون بعد برگشت سریع تو اتاق گفت ندا ببین یه جوری میتونی ازش بپرسی دختره کی بوده ؟ اسمش چیه ؟ چجوریه ؟
دستمو زدم به سرم گفتم واییییییییی مامان بی خیال شو تروخدا ..
با نارحتی گفت پس تروخدا مواظبش باش ..
تو دلم خندیدم گفتم خبر نداری همین دخترت دیوونه اش کرده ..به کی میسپاریش پسرتو ؟؟؟
خیالشو راحت کردم و فرستادمش بیرون ..
یه نفس عمیق کشیدم و از این همه فکر و خیال و حرف و حدیث احساس خستگی شدیدی میکردم . تمام نقشه هایی که برای عید امسال کشیده بودم داشت نقش بر آب می شد .. احساس می کردم وقتی این حسمو به نیما بگم اوضاع عشقولانه میشه و لاوی می ترکوونیم با هم و این حرفا!!! ولی زمونه داشت جور دیگه ای با ما تا میکرد .. هیچ چیز اون طوری که من پیش بینی می کردم نشد .. نیما رابطه شو با من بیشتر که نکرد هیچ کمترم شد .. مهربوون تر که نشد هیچ عصبی شد .. دیوونه شد .. موهاشو زد .. همش خوابیده بود .. می دونستم خواب نیست فقط داره فکر میکنه .... اوضاع خونه هم دست کمی از دل من و نیما نداشت .. مامان همش دنبال من راه می افتاد که این دختره کیه که نیما رو به این روز نشونده ؟ بابام همش شاکی بود که نیما چشه چرا همش تو اتاقشه چرا موهاشو زده چرا عین بچه ها گریه میکنه ؟
دیوونه کننده بود شاید به نوعی بدترین عیدی بود که درعمرم داشتم .. کاش هیچ وقت از احساسم به نیما نمی گفتم !!!
روزا تند تند می گذشت . خونه ما همش پر و خالی از مهمون می شد . هر جا رفته بودیم حالا می اومدن بازدید .. ولی نه من حال بودن با مهمونا رو داشتم نه نیما .. عین یه مجسمه می نشستیم جلوشون و هیچی نمی گفتیم .. همه تعجب کرده بودن نیما رو با اون قیافه دیده بودن .. هی می پرسیدن چرا نیما خودشو این شکلی کرده چشه ؟ چرا ساکته .. ؟ ولی هیچ کدوم ما حرفی برای گفتن نداشتیم .. من بیشتر خودمو حفظ میکردم جلو بقیه ولی نیما اصلا ...
روزای سختی بود .. حضور نیما با اون وضع تو خونه اذیتم میکرد .. دلم می خواست آرومش کنم ولی به هیچ طریقی راضی نمیشد ..
شب سیزده به در بود .. هر سال می رفتیم باغ دایی ممد .. همه فامیل .. ولی امسال نه من حسشو داشتم نه نیما .. مامان و بابا رو نمی دونم .. ولی من یکی اصلا حوصله نشستن کنار دختر پسرای فامیل و خندیدن باهاشونو نداشتم .. منتظر یه فرصت بودم که بگم نمیام .. ولی می دونستم با این حرفم غوغایی تو خونه راه میندازم ..
مامان مشغول جمع و جوور کردن وسایلی بود که فردا می خواست ببره .. بابا هم همینطور .. نیما بیرون رفته بود .. منم اون وسط می لولیدم و منتظر بودم یه فرصت مناسبی پیش بیاد و من به مامان بگم که نمیخوام بیام ..
خیلی با احتیاط رفتم پیش مامان و گفتم مامااااااااان ...
همونطوری که مشغول جمع و جور کردن بود گفت هووم ؟
با من من گفتم نیما احتیاج داره یکی باش حرف بزنه
م : خب تو باش حرف بزن دیگه ..
ن :من آخه کی باش حرف بزنم ؟ وقت میشه ؟ همش مهمون بازی و این حرفاست تو این خونه ..
میگم این با این وضع بره عسلویه کلا دیوونه بر میگرده هااااا
م: خب میگی چی کار کنم ؟ منم تا میام حرف بزنم درو می بنده میگه برو بیرون
با موذی گری شدید گفتم میخوای فردا باش حرف بزنم خودم ؟
شاید فهمیدم دختره کیه ....
سرشو اورد بالا گفت حالا فقط فردا مونده ؟ فردا جلو فامیل ؟؟؟
گفتم نههههههه ... خب .. چیزه .. مامااااااااان .. میشه منو نیما فردا نیایم باغ ؟
یه قیافه مظلومی گرفته بودم که هر کی می دید فکر می کرد ننم مرده ..
برخلاف فکری که می کردم سرشو آورد بالا و نشون داد که داره فکر می کنه
بعد گفت زشته جلو فامیل .. میگن چی شده اینا نیومدن ..
با دل و جرئت بیشتری گفتم نه مامان .. بگوو جایی دعوت بودن نمی تونستن نرن .. بابا هم راضی میشه .. فقط کافیه تو بگی باشه ..
بذار باش حرف بزنم گناه داره .. همیشه کمک من کرده .. حالا نه تو نه من نه بابا هیچی به دادش نمی رسیم ..
با همون حالت جدیت همیشگیش گفت تو حالا برو تا ببینم چی میشه .. باباتو چی کار کنم آخه ؟؟؟
دیگه هیچی جوابشو ندادم تقریبا 90 % مشکل حل شده بود ..
با خوشحالی از اتاقشون اومدم بیرون و رفتم دنبال کارای خودم .. مونده بودم خب حالا که میخوای نری چی میخوای بگی بش ؟ باز دعوا کنین ؟ نه دیگه این دفعه نمیذارم به دعوا برسه .. ولی باید خیلی حساب شده حرف بزنم ..
نیما طرفای 10 بود که اومد خونه .. با امیر رفته بودن بیرون .. وقتی اومد مثه این چند روز باقی مونده پکر بود .. خیلی اروم سلام کرد و رفت تو اتاقش ..
بابا انگار خبر داشت ما نمیایم ، چون هیچی از برنامه فردا به ما نمی گفت .. قرار بود ساعت 7 از خونه برن ..
تا 12 بیدار بودم و فکر می کردم که خدایا من چی بگم فردا به نیما .. نکنه یهو نیما به سرش بزنه و پاشه فردا بره باغ ؟؟؟
با دلهره پا شدم رفتم دم اتاقش .. درش بسته بود ... دودل بودم در بزنم یا برم تو .. تو همین فکرا بودم که صدای ناله ضعیفی رو از تو اتاق شنیدم .. باورم نمیشد .. با دقت گوش دادم .. آره خودش بود .. صدای ناله نیما بود .. خدایا بازم داشت گریه میکرد ؟ وای خدااااااااا ... بسشه دیگه ..
بدون هیچ فکری درو باز کردم رفتم تو .. با شتاب برگشت سمت من
صداش خورد تو سرم ... ساعت 12 شب خونه رو بیدار کرد با فریادش .. با نهایت عصبانیتش داد زد برو بیروووووووووووووووووون ... تنم لرزید از صداش .. دستام عرق کردن .. هول شدم .. با عجله رفتم بیرون از اتاق .. درو بستم و تکیه دادم به در .. بابا و مامان که خواب بودن پریده بودن بیرون .. بدون این که چیزی بگم با بغض دوییدم سمت اتاقم و خودمو انداختم رو تختم .. به خودم و نیما و هر چی عشقه لعنت فرستادم و اشکامو رها کردم که بیان و حالمو ببین ..
باورم نمیشد یه روزی نیما این رفتارو با من داشته باشه .. منو از اتاقش بیرون بکنه .. منو ؟ ندا ؟ عشقش ؟؟
ای خدا این آدم چرا اینطوری شده ؟ دیوونه شده یعنی ؟
خدایا خودت کمکش کن ...
.
.
.
یه غلت که زدم چشمام ناخود آگاه باز شد .. اولین چیزی که دیدم پوستر بزرگ گوگوش بود که به دیوارم بود .. لبخند میزد .. همیشه .. خوش به حالش .. صاف خوابیدم رو کمرم و به ساعت خیره شدم 9:30 بود .. 9:30 کیه ؟ شبه ؟ صبحه ؟ الان کیه ؟ من کجام ؟ چرا انقدر گیجم ؟
یه کم چشمامو بستم و فکر کردم .. همه چیز عین فیلم اومد از جلو چشمم رد شد و رفت .. دوباره همه اتفاقاتو یادم اومد .. و دوباره غم تمام وجودمو گرفت ..
با ناراحتی از رخت خواب اومدم بیرون و دست و صورتمو شستم .. تلفنو برداشتم زنگ زدم موبایل بابا ..
بابا گفت یه ساعتی میشه که رسیدن .. با بی حوصلگی قطع کردم و خوشحال شدم که نرفتم و اون همه سرو صدا رو مجبور نیستم تحمل کنم ... اینجا با عشقم اگر چه تو غم غوطه میخورم ولی آرومم ..
میز صبحونه رو آماده کردم .. دو تا چایی ریختم ... سعی کردم امروز نیما رو سر حال بیارم .. خدا رو صدا کردم و رفتم سمته اتاقش
صحنه دیشب و فریادش اومد جلو چشمم .. نفس عمیقی کشیدم و زدم به در .. جوابی نیومد مثه همیشه ..
دوباره در زدم .. یه ناله ای شنیدم .. آروم گفتم
نیما جان .. عزیزم بیداری ؟
بلند تر گفت بیا تو ..
درو باز کردم تکیه دادم به چارچوب در و لبخندی بش زدم .. چشمای قشنگش باز بود ..
با خنده گفتم سلاااااااام .. صبح نحست به خیر .. !!
لبخند رو لباش نشست و خیلی غیر قابل پیش بینی دستاشو دراز کرد سمت من ..
درو پشت سرم بستم و رفتم سمتش .. چشماش پف داشت یا نخوابیده بود یا خیلی گریه کرده بود .. دلم براش خیلی سوخت . بغض اومد تو گلوم به زور قورتش دادم و با لبخند نشستم لبه تختش ..
می خندید بهم .. باورم نمیشد ... دوباره دستاشو از هم باز کرد گفت بیا اینجا ..
منظورش تو بغلش بود ...
دراز کشیدم کنارش ..
مثه شب قبل از رفتنش ...
یادش بخیر چقدر اون نیما با این نیما فرق داشت ...
خودمو جا دادم تو تختش و دستمو بی اختیار انداختم دور کمرش .. محکم بغلم کرد و سرشو برد کنار گردنم شروع کرد به نفس کشیدن .. چقدر آروم می شدم ... خیلی آروم گفت رفتن باغ ؟
همونطوری که چشمام بسته بود و تو بغلش عشق می کردم گفتم آره .. و بی حساب گفتم منم و عشقم !!!!
هیچی نگفت ..
به جرئت میتونم بگم تو هیچ لحظه ای از زندگیم به اون آرامشی كه تو اون لحظه داشتم نرسیده بودم .. چقدر آغوشش گرم بود .. چقدر مهربون بود بدنش .. دستمو کشیدم پشت کمرش ..
بعد از ده دقیقه سکوت سرمو آوردم عقب پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش و چشمامو دوختم به چشماش .. زل زده بود بهم .. غم و خیلی قشنگ تو چشاش می دیدم .. چقدر دلم چشماشو میخواست .. لبامو بردم سمت چشاشو یه بوسه طولانی رو چشمش کردم .. اون یکی رو بوسیدم و دوباره سرمو بردم عقب نگاش کردم .. چشاش هنوز بسته بود .. دوباره رفتم جلو ... بینیشو بوسیدم و اومدم عقب لبخند رو لبش بود .. خنده ام گرفت .. دوباره رفتم جلو لپاشو بوس کردم .. باز اومدم عقب نگاش کردم .. چشاش باز بود .. با غم زیادی که تو صداش بود گفت ندایی ..
با ذوق از این که داره حرف میزنه گفتم جاااااااااااااانم عزیزم ؟
یه قطره اشک از چشاش اومد پایین .. گفت واسه دیشب ببخش منو .. کلافه بودم به خدا ... نفهمیدم .. هر چی بگی حق داری .. نباید با تو اینطوری برخورد میکردم ..
لبخندی بهش زدم و رفتم جلو قطره اشکشو که رسیده بود کنار لبش رو بوسیدم .. مزه لبش و باز احساس کردم یه ذره .. دلم ریخت پایین .. چقدر دوست داشتنی بود این موجود ...
خودمو کشیدم عقب ..
گفتم اصلا فکرشم نکن .. اگه درکت نمیکردم که عاشقت نمی شدم دیوونه ؟
دوباره بغلم کرد و فشارم داد به خودش .. برای این که از این حال درش بیارم زدم پشتش گفتم آی آقا چاییت سرد شداااااااااا
هیچی نگفت .. خودمو کشیدم بیرون و گفتم پاشو نیمایی .. پاشو عزیزم .. چایی ریخته بودم یادم نبود .. پاشو صبحونه بخوریم ..
عین یه بچه تو بغلم خوابیده بود
خودم هم دلم نمی اومد از آغوشش بیام بیرون ..
با ناله گفت فردا میخوام برم .. بذار بیشتر حست کنم .. دلم برات تنگ میشه .. بذار بیشتر ببینمت فرشته کوچولوی من ..
با خنده گفتم پاشو صبحونه بخور بعد تا شب میام تو بغلت باشه ؟؟؟
بلند شدم وایسادم دستمو دراز کردم و دستشو گرفتم کشیدمش از تو رخت خواب بیرون ..
گفت تو برو منم میام ..
رفتم چایی ها رو عوض کردم و نشستم تا بیاد ..
صورتشو شست و اومد نشست روبروم ..
میخواستم بیشتر نگاش کنم .. فردا ساعت 11 ظهر بلیط داشت .. نمی خواستم دیگه سر رفتنش گریه کنم . کم غم تو دلمون بود دیگه این هم روش .. بدتر میشد ..
گفتم خوووووووب .. عزیز من چی میخوره ؟
خودم مونده بودم امروز چقدر راحت دارم بهش ابراز علاقه می کنم ؟
دو تا دستاشو زده بود زیر چونش و منو نگاه می کرد .. خندیدم گفتم تموم میشمااااااااااااااا
بدون این که چیزی بگه خامه خرمایی براش آوردم .. گفتم بیا .. اینم خامه خرما که همیشه دوست داری ..
چاییشو گذاشتم جلوش و خودم مشغول شدم .. دیدم باز داره نگام میکنه ..
گفتم چیه ؟ اگه اذیتت می کنم برم تو اتاق صبحونه بخورم ؟
با نگرانی گفت نههههههه .. این چه حرفیه ..
خندیدم گفتم پس بخور دیگه ..
مشغول خوردن شدیم تو سکوت محض .. هیچی از حرفایی که آماده کرده بودم نمی اومد تو دهنم ..
بی اختیار گفتم ناهار چی میخوری ؟
لبخندی زد و گفت تو میخوای درست کنی ؟
رفتم تو قیافه و ژست گرفتم گفتم بعلهههههههههه .. چی فکر کردی ؟
گفت نمیخواد غذا از بیرون میگیرم ..
گفتم آخه 13 بدری کجا بازه بچه ؟
بینیمو گرفت و فشار داد گفت بچه خودتی کوچولو رستورانا بازه ..
یه کم فکر کردم و یه صورت سود و زیان بستم و گفتم اوکی چه بهتر ...
صبحونه رو که خوردیم داشتم جمع و جور می کردم که دیدم داره کمکم میکنه .. گفتم تو برو عزیزم نمی خواد .. من خودم جمع می کنم ..
به آرومی گفت میخوام زودتر کارات تموم شه باهات کار دارم ..
لبخند رضایتی از حرفش زدم و با هم کارا رو کردیم و رفتیم تو اتاق نیما .. .
صبحونه رو که خوردیم داشتم جمع و جور می کردم که دیدم داره کمکم میکنه .. گفتم تو برو عزیزم نمی خواد .. من خودم جمع می کنم ..
به آرومی گفت میخوام زودتر کارات تموم شه باهات کار دارم ..
لبخند رضایتی از حرفش زدم و با هم کارا رو کردیم و رفتیم تو اتاق نیما ..
نشست لب تخت .. یه دستی به سر بی موش کشید و پشتش یه آهی کشید که تا ته قلبم سوخت .. رفتم سمت لپ تابش دنبال یه آهنگ میگشتم ..
یه کم گشتم و معینو انتخاب کردم . آهنگ زندگانی ..
عشق میکردم با این آهنگ ...
دل بریدم از تمام زندگی
در تو گم گشتم به نام زندگی
با تو بودن شد برایم