سلام من پریسا نویسنده و مدیر وبلاگ هستم امیدوارم از وبم خوشتون اومده باشه لطفا هر نوع درخواستی در زمینه ی رمان داری بگید تا رسیدگی کنم راستی به چند تا نویسنده و مدیر نیازمندم هرکسی که دوست داره نویسنده بشه از بخش نظرات بهم یه نظر خصوصی بده و ایمیلش رو بفرسته تا نویسندش کنم
شمارنده
   

رمان های درخواستی

رمان دو نیمه سیب جلد دوم 1
یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 12:46 | نوشته ‌شده به دست pāřýşà | ( )

چه شب وحشتناكي ...انگار همه چيزمرتب تکرار میشد ... تكرار مي شد .. متوجه نمیشدم کجام .. صد بار از خواب پريدم ...صداي جيغاي مامان .. فرياداي بابا...ساعت 11 ...دوباره خوابيدم ...گیج بودم .. ساعت 11 ... خدايا چي شده.. خوابم ، بيدارم...توان بلند شدن نداشتم .. دقیق تر شدم .. دوباره صدای مامان بود .. با ناله داشت نیما رو صدا می کرد .. نیما .. نیماااااااا .. نیماااااااااا .. نیما جااااان .. نیمااااااااا .. درو باز کن مامان .. نیمااااااااا .. عزیز مامان درو باز کن تا منو نکشتی .. نیما .. نیماااااااا ..
آره مامانبود .. نیما تو اتاقش بود از دیشب تا حالا .. ساعت دیواری اتاقو نگاه کردم دوباره 11بود .. 13 ساعت خوابیده بودم .. با بی حوصلگی از خواب پا شدم رفتم بیرون ..مامانو دیدم که دم اتاق نیما نشسته و با گریه داره التماس می کنه کهنیما درو باز کنه .. با ناراحتی گفتم چی شده مامان باز ؟
تا منو دید با عجله گفت ندا بیا تو بهش بگوو جواب منو که نمیده ..
با حرص رفتم سمتاتاق نیما و در زدم گفتم نیما اينقدر این زن بیچاره رو اذيت نكن .. باباباز کن این در لامصبو بابا رفته بیرون .. نیست .. تا کی میخوای ادامه بدی؟ باز کن کشتی منو به خدا .. بی انصاف باز کن درو..
بی اختیار با گریه شروع کردم به گفتن
بی انصاف یادت رفت حرفامونو ؟
مگه قرار نبود من دیگه گریه نکنم ؟
ببین چقدر باعث گریه من شدی از دیشب تا حالا
مگه قول ندادی بری اونجا و از این همه فکر و خیال در بیای
تا کی نیما ؟ تا کی میخوای بشینی اینجا و غصه بخوری ؟
به خاطر ندایی درو باز کن .. مگه منو دوست نداری نیما .. ترو خدا درو بازكن .. چقدر بهت التماس کنیم ؟
نیما اصلا جوابنمی داد .. خسته شدم .. هر چی رفتم و اومدم در زدم هیچ فايده اي نداشت .. مامان انقدر گریه کرده بود که چشماش پف كرده بود .. 
باز رفتم سمتاتاق نیما .. ساعت 1 شده بود .. دو ساعت بود که ما داشتیم به نیما التماسمیکردیم که در اتاقشو باز کنه ولی گوش نمیداد .. دیگه دلشوره گرفته بودم .. مامان هم حالش بدتر از من بود .. رفتم دم در اتاقش و با التماااااسازش خواستم درو باز کنه .. گوش نمی داد هیچ صدایی از اتاق نمی اومد .. داشتم از دلشوره می مردم .. دیگه حرصم گرفته بود با عصبانیت مشت میزدم بهدر .. فریادم تو خونه پیچیده بود .. نیما نیما میکردم و اشک میریختم .. باتمام توانم به در لگد و مشت میزدم .. بازززززززز کن این در لعنتیونیماااااااااااا .. بی انصاف باز کن .. کشتی منو باز کن .. دارم میمیرم ازدلشوره چجوری دلت میاد ؟ ...
مامان هم اومدکنارم مشت میزد به در .. دیگه هیچ کنترلی روی اعصاب و کارام نداشتم عینهدیوونه ها خودمو میزدم به در و با تمام وجودم فریاد میزدم که نیما درو بازکن .. فقط دلم میخواست در که باز بشه نیما رو سالم ببینم .. داشتم دیونهمیشدم. دنيا دور سرم مي چرخيد. با مامان با مشت و لگد به در ميزديم که در با شدت باز شد و خورد به دیوار ودوباره برگشت .. منو مامان جفتمون پرت شدیم عقب .. هیچ کدوممون جرئت اينكه وارد اتاق بشيم نداشتيم ... یه نگاهی به هم کردیم و با ترس رفتیم جلو .. سرموبرگردوندم و تخت نیما رو نگاه کردم .. نیما خوابیده بود .. چقدر آورم بود .. تمام تنم شروع به لرزیدن کرد .. مامان تا نیما رو دید پرید بالا سرش .. نیما نیما میکرد .. نیما جوون پاشو مامان .. پاشو عزیزم ... 
لال شده بودم .. جرئت جلو اومدنو نداشتم .. تکیه دادم به در و زل زدم به نیما .. چرا نیماتکون نمی خورد خدا ؟ چرا انقدر آروم خوابیده ؟ یعنی با این همه سرو صدایما بیدار نشده ؟ نیما ..
یه دفعه نگامافتاد به جعبه قرصای آرامبخش بابا که كنار تخت نیما بود .. دنیا دور سرمچرخید .. دستمو زدم به سرم و گفت واییییییی مامااااااااااااان .. ببین چهخاکییییییی به سرمون شد .. ای خداااااااااااااااااااااا
مامان با سرعت برگشت سمت من
چی شده ؟ چی شده ؟
جعبه قرصارو نشونش دادم و با دهن باز گفتم مامان این چیههههههههههه ؟
مامان فقط تا میتونست جیغ زد .. داشت خفه میشد .. باز رفت سراغ نیما بلندش میکرد و میزدش به تخت که بلند شه نیما ..
ای خداااااا نیمای منو ازم نگیر .. ای خدااااااااااا نیما مو بیدار کن ..

صدام در نمیاومد لال شده بودم و فقط نگاه می کردم .. مامان به قدری جیغ زد و خودشو زدکه غش کرد .. افتاد یه گوشه صداش در نمی اومد .. خیره شدم به نیما .. باورم نمی شد .. برام قابل هضم نبود .. بازم یه عکس العمل غیر قابل پیشبینی از نیما دیدم ...

باعجله رفتم سمتتلفن زنگ زدم اورژانس . اپراتوری كه گوشی رو برداشته بود ازم پرسید موردچیه ؟ نمی تونستم بگم . جرات گفتنش رو نداشتم . نمی خواستم قبول كنم . یهبار دیگه پرسید خانوم حالتون خوبه ؟ موردتون چیه ؟ گلوم خشك شده بود . باصدای ضعیفی گفتم نمی دونم . فكر می كنم خودكشی ... با بدبختی آدرسو دادم والتماس کردم که بیان زودتر .. تا بیان رفتم بالا سر نیما .. مونده بودم کهباید چی کار کنم .. گریه نمی کردم .. فقط نگاش میکردم .. خیره شده بودم بهچشماش که خیلی راحت بسته بودشون .. بی اختیار رفتم جعبه قرصا رو برداشتم .. نگاش کردم .. واییییییییییییییییییییییی خدایااااااااااااااا .. هیچینمونده بود توش .. این پر بود .. نیما هیچیشو باقی نذاشته بود .. یه باردیگه با تلاش احمقانه ای سعی كردم بیدارش كنم . زدم تو صورتش . صورتش سردبود . تکیه دادم به دیوار و چشامو بستم .. جونی برام نمونده بود ... یهنگاه به مامان کردم و یه نگاه به نیما .. توانی برای نجاتشون نداشتم
توی سکوت خونهغرق بودم که صدای زنگ در اومد .. با تمام بی توانیم رفتم درو باز کردم .. اوژانس بود زود اومدن تو خونه با همون سرو وضع آشفته راهنماییشون کردم بهاتاق نیما .. با تعجب یه نگاه به نیما و یه نگاه به مامان کردن .. رفتنسراغ نیما .. یكیشون از من پرسید چی شده ؟
گفتم نمی دونم . هرچی صداش می كنیم بیدار نمی شه .
- كی متوجه شدین ؟

والا یه دوساعتی صداش می كردیم در اتاقو باز نمی كرد . آخرش مجبور شدیم درو بشكنیم .
- می دونین چی خورده ؟

جعبة قرص روبهشون نشون دادم . یه نگاهی به جعبه كرد و یه نگاه به همكارش . بعد از توكیفش یه گوشی بیرون آورد و شروع به معابنه نیما كرد .
دختری کههمراهشون بود منو کشوند از اتاق بیرون .. بی اراده شده بودم ... همون جادم در اتاق ولو شدم رو زمین .. برام آب قند آورد . و بهزور داد بخورم .. ازم پرسید چه نسبتی باهاشون دارین ؟ با ناله جوابشومیدادم .. جونی برام نمونده بود ..
بعد از چنددقیقه در اتاق باز شد .. سرمو بلند کردم و به قیافه دو تا آقایی که اومدنبیرون خیره شدم .. دهنم باز مونده بود سرم به دیوار بود و منتظر بودمببینم چی میگن...
به قدری قیافههاشون ناله بود که ترجیح دادم هیچی نپرسم .. به زور خودمو کشوندم تو اتاق .. مامان سرم بهش وصل بود .. ولی نیما ....................
نیما کو؟

رو تخت نیما رونگاه کردم .. ملافه سفیدی روی صورتش کشیده شده بود .. همون جا پای تختنشستم .. گریه ام نمی گرفت .. داشتم دیوونه میشدم .. میخواستم داد بزنمولی صدام در نمی اومد .. لال شده بودم .. دختره اومد بغلم کرد .. پشت سرهم میگفت متاسفم متاسفم .. ..
متاسفی ؟ برا چی ؟ چی شد اصلا ؟
چرا نمی تونم حرف بزنم ؟
خدا میخوام دااااااااااااااااد بزنم .. خدااااااااااااااااااااااا ااااا کمکم کن ..
نیمای من کو ؟
چرا نیما رفته زیر ملافه ؟
چرا نیما نیومده پیشم حالمو بپرسه ؟ خدا نیمای منو کجا بردی ؟
چرا نیما تکون نمیخوره ؟
نکنه چیزیش شده ؟
خدا نیمای من کوووووووووووووووو
با عجله برگشتمسمت دکتره ... اومدم داد بزنم سرش ولی صدام در نمی اومد .. بلند شدم رفتمسمتش هولش دادم به دیوار شروع کردم به زدنش .. بیچاره هیچی نمیگفت فقطشونه های منو محکم گرفته بود و نگام میکرد .. ولش کردم و با نفرت نگاشکردم .. وسایلشو برداشت و به آورمی گفت متاسفم از دست من کاری بر نمیاد . خیلی دیر خبردار شدید
با بهت نگاش کردم..
دختره انگار دلش برام سوخت برگشت سمتم گفت کسیو داری بهش زنگ بزنیم ؟
فقط نگاش کردم .. با بهت .. باورش امکان نداشت .. نیما .. نیمای من . عشق من .. تمامزندگی من .. دل خوشی من .. یعنی تموم شد ؟ مگه میشه ؟ ای خدا منو تنهاتراز همیشه کردی ؟
دختره دید نمیتونم حرف بزنم .. رفت تلفنو برداشت آورد پیشم گفت بگیر اگه کسیو داری بهشخبر بدیم .. فقط نگاش میکردم .. دو تا کشیده زد تو گوشم پریدم عقب .. تلفنو ازش گرفتم.. شماره بابا رو به زور گرفتم .. نمی تونستم حرف بزنم .. ازش بدم می اومد .. صدامم در نمی اومد .. گوشیو دادم دست دختره ... بهآرومی شروع کرد برا بابا توضیح دادن .. ولو شدم گوشه خونه و خیره به دراتاق نیما ..
سرم گیج میرفت .. هیچ صدایی نمیشنیدم دیگه ..شل شدم دنيا برام تير ه و تار شد و دیگه چیزی حس نکردم

...
وقتی چشمامو بازکردم خونه شلوغ بود .. صدای فریاد بابا تو خونه پیچیده بود .. مامان جلویمن افتاده بود و جیغ میزد .. بلند شدم . نگاش کردم .. بی اختیار رفتم سمتاتاق نیما .. سرمی که به دستم بود کشیده شد و در اومد .. روی دستم پر ازخون شد .. توجهی نکردم .. مریم خانوم همسایمون اومد طرفم زیر بغلمو گرفت وبرد سر جام نشوندم .. باز بلند شدم به زور خودمو ازش جدا کردم و رفتم سمتاتاق نیما .. بابا اون تو بود افتاده بود روی صورت نیما و زار زار گریهمیکرد .. فریاد میکشید و خودشو لعنت میکرد .. خیره شدم بهشون .. نیما تکوننمیخورد .. همه داشتن گریه میکردن ..کاش میشد منم داد میزدم و مثه همیشهخودمو خالی میکردم .. ولی نمیتونستم ..
بابام تا منودید با گریه داد زد نداااااا بیا ببین داداشی تو .. ببین چه بلایی سرشآوردم .. ببین چقدر آروم خوابیده .. من به کی بگم ؟ به کی بگم انقدر عذابشدادم تا این کارو کرد ؟ به کی بگم بابا ؟ به کی بگم ؟ فقط نگاش کردم .. تمام خونمون پر از همسایه ها شده بود .. صدای جیغ آشنایی از توی هال اومد .. رفتم بیرون .. مامان جون بود .. داشت مثه بید میلرزید .. چادرش از سرشافتاده بود و دنبال نیما میگشت و نیما نیما میکرد .. منو که دید اومد جلوبغلم کرد و زار میزد و سراغ نیما رو میگرفت .. از آغوشش اومدم بیرون وبردمش تو اتاق نیما .. بیچاره تاب نیاورد انقدر زار زد و خودشو زد که همهبا هم بردنش بیرون .. پشت سرش دایی ممد اومد .. به قدری گیج بود که به منمچیزی نگفت یه راست رفت اتاق نیما .. دم در خشکش زد .. همونجا وایساد.. نریمان همراهش بود نذاشت بیاد تو .. سپردش دست من ولی من حواسم اصلا بهشنبود ... نریمان رفت تو با بهت به تخت نیما خیره شده بود .. دایی داشتخفه میشد از گریه .. رفت بابا رو بغل کرد و زار زار گریه میکردن ... صدایآمبولانس پیچید تو حیاط .. جیغ مامان در اومد .. ای خدااااا نیمای مو کجامیخوان ببرن ؟ خدایاااااااااا .. فقط جیغ میزد .. حال هیچ کس خووب نبود .. 2 تا مرد لباس فرم پوشیده با برانكارد اومدن تو خونه و راهنمایی شدن بهسمت اتاق نیما .. خیلی سریع برگشتن بیرون و نیما رو بردن .. مامان پریداون وسط و قسمشون داد که نبرنش ولی دایی ممد همراهشون رفت بیرون و نذاشتمامان مانع کارشون بشه .. من اون وسط عین ماتم زده ها نگاشون میکردم . هیچحرفی نمی تونستم بزنم .. لال لال شده بودم .. دلم می خواست به نیما التماسكنم پاشه تمومش كنه . نذاره ببرنش ... ولی صدام در نمی اومد
مریم خانوم باز اومد سمت من
ندا جوون .. عزیزم ؟ چرا اینطوری شدی ؟ حالت خووبه ؟ یه چیزی بگوو .. گریه كن ..
اب برام آوردپاشید تو صورتم ، زد تو گوشم ولی من هیچی نگفتم .. دستمال آورد خون رودستمو پاک کرد .. رفتم دنبال دایی تو حیاط به آمبولانس و جنازه نیما خیرهشده بودم .. ولو شدم تو حیاط و خیره شدم به آسمون ..
خدایا چقدر ازت متنفرم ...

اين صحنه ها هي تكرار مي شد... از شب تا صبح ديگه واقعا" ديوونه شده بودم
براي چنديمن بار از خواب بيدار پريدم جيغ زدم نيما .. نيما
نيما مرده نيماي من مرده، گيج بودم، هراسون بودم ، نمي تونستم از جام بلند شم خدايا چه جوري ادامه بدم نگام رفت سمت ساعت. ساعت 8:30 بود ؛ اما .. بايد 11 باشه 
شروع كردم جيغ زدن. يكدفعه مامان پريد تو اتاقم، چي شده ندا، بس كنيد، اون از داداشت اينم از تو

چم شده بود چرا نيما! اون كه ديگه نيست كه كاري بكنه ، مغزم از كار افتاده بود از داغ بهترين كسم از مرگ نيمه دومم... شروع كردم به موهام و كشيدن ، مامان بيچاره هاج و واج نيگام مي كرد . به طرفم اومد : ندا بس كن ديوونه شدي تو رو خدا ..... فقط جيغ مي زدم نيما ... نيما .... 
مامان در حالي كه زار زده بود گفت خدايا چيكار كنم، اين چه بلاييه سرم مي ياري يكيشون جوابمو نمي ده يكيشون خودشو مي زنه خدايا منو بكش راحتم كن. شاخكام تكون خورد، جواب نمي ده .. الان چه وقته ؟ من كجام؟ ساعت چنده ؟ ساعت . كور شده بودم نمي ديدم .يدفعه يادم اومد، من ديشب تا حالا خواب بودم... همه اونا خواب بوده، آره قرص خوردم و بعدشم از خدا خواستم كمكم كنه و خوابيدم ديگه هيجا نرفتم .. واقعا" اينا خواب بوده . ساعتو نگاه كردم ساعت 9 بود ... اما من هر بار ساعت 11 بيدار مي شدم...
دوباره صداي مامان اومد نيما .. نيما جان تو رو خدا.. درو باز كن مامان.
مثل برق از جام بلند شدم مامان نيما جواب نمي ده حتما"قرص خورده. نيماي من داره جون مي ده... رسيدم به در اتاقش با مشت و لگد شروع كردم به در زدن در باز نمي شد. تو همون حال روم و كردم طرف مادرم :

مامان زنگ بزن اورژانس نيما داره مي ميره، مامانم شروع كرد به جيغ زدن و دويد طرف تلفن ..بيچاره نمي فهميد چيكار كنه ..
الو اورژانس تو رو خدا پسرم داره ميميره. نمي فهميد چي داره ميگه من فقط خودمو ميزدم به در. دستام درد گرفته بود، شروع كردم لگد زدن كه يكدفعه در باز شد همون صحنه بود، نيما افتاده بود رو تخت، پريدم تو اتاق دنبال قوطي قرص مي گشتم. مطمئن بودم همينجا بود،يه لحظه نگام افتاد به صورت نيما مثل گچ شده بود. اومدم دست بزنم به صورتش ..اااما نكنه واقعا" مرده. نه مگه اون مي تونه منو تنها بذاره مگه خدا منو بيكس رها مي كنه. قوطي قرص و ديدم دويدم بيرون داد زدم مامان.. مامان.. چي شد ، چرا كسي نيومد ..نيما از اين قرصا خورده. مامان يه داد كوچيك زد و بيهوش شد . صداي زنگ مي اومد نمي فهميدم آيفون كجاست .... آيفوفنو برداشتم :كيه؟

خانوم حكيمي شما زنگ زده بوديد اورژانس كليد و فشار دادم، رمق نداشتم. ولي الان وقت اين حرفا نبود نيما داشت ميميرد، تمام قدرتم و جمع كردم تو پاهام دويدم به طرف حياط
آقا ... خانوم به دادم برسيد ...تو رو خدا داداشم قرص خورده تو رو خدا نزارين بميره... از اينور.. عجله كنيد ، اون آقا سريع ساكشو گذاشت روي زمين. گوشي و وسايلشو آورد بيرون واي دوباره داره تكرار ميشه، برا چندمين بار ديگه طاقت ندارم خدايا كمكم كن .... اون لحظات هر ثانيه برام قد هزار سال گذشت، ...واي نيما چطور تونستي ،دلت اومد... نيگام به لب و دهن اون آقا بود، خانمي كه همراهش بود دست منو گرفت و نشوندم رو زمين احتمالا" متوجه شده بود كه الان كله پا ميشم. لباي آقاهه تكون خورد قلبش مي زنه! با اون قرصايي كه اون خورده بعيد ه... قوطي پر بود خانوم ... چن تا خورده... انگار خودشم اين انتظار و نداشت.
نمي دونم آقا فكر كنم زياد خورده ، تو رو خدا يه كاري بكنيد... شروع كردم به گريه. يعني نيما هنوز نمرده ...آقاهه با سرعت بيشتري شروع كرد به معاينه خانم هم يادداشت ميكرد نبض ضعيف ، چشما فلان ، تنفس .... 
از منم چند تا سوال پرسيد اما من هيچي نمي فهميدم، فقط يادمه مرتب تكرار مي كردم از اينا خورده زياد خورده ....
يكدفعه يادم اومد.. مامانم.. مامان كجاست با صداي گرفتم به اون خانم گفتم، مامانم بيهوش شده با تعجب پرسيد كجاست با دست اشاره كردم، اونجا... خانومه هم رفت سراغ مامانم هيجا رو نمي ديدم جز صورت نيما... يكدفعه صداي داد آقاهه رو شنيدم خانوم با شمام داره دير ميشه ميگم يكي بايد با بيمار بياد بيمارستان ....انگار چند بار صدام كرده بود.
نمي تونستم جواب بدم اشاره كردم به خودم . اون هم چش غره اي به من رفت و گفت خانوووووم محترم شماخودت بدتري يكي بايد همرات باشه . به زورجواب دادم هيچيم نيست به خدا، من مي يام . بلند شدم .. دوباره نيگام كرد ...
با اين قيافه كجاااااااا، يه جوري نيگام كرد كه فهميدم دلش به حالم سوخت، با لحن آرومتري گفت پس لطفا" يه چيزي بپوشيد اينجوري كسي تو بيمارستان راتون نميده 


هيچي نگفتم دويدم طرف اتاقم مانتو مو پوشيدم يه روسري هم انداختم رو سرم . اي واي خدايا مامانم ... موبايلم و برداشتم... نيما رو گذاشته بودن رو برانكارد ... داشتن اونو از اتاق ميبردن بيرون... دستام مي لرزيد، چشام هيجا رو نمي ديديدن، نمي تونستم شماره بگيرم ...بعضي وقتا تو خواب اينطوري مي شدم، مي خواستم شماره بگيرم اما نمي تونستم، داد بزنم اما نمي شد اما تو بيداري تا حالا هيچوقت به اين روز نيفتاده بودم، نبايد به بابا زنگ بزنم .. نبايد همه چي مثل تو خواب باشه... به هر بدبختي بود شماره دائي رو گرفتم 3 تا بوق كه خورد دايي ممد گوشي رو برداشت ، تازه يادم اومده بود كه ميشه گريه كرد، دايي بيچاره هي الو الو مي كرد
الو... الو ... ندا دايي، مامانت چيزيش شده ندا .. ندا همينطور كه پشت سر اون آقاها مي رفتم با گريه گفتم دايي نيما ، دايي مامان .. نمي تونستم حرف بزنم بريده بريده گفتم دائي بيا اينجا زوددددد خيلي زوددددد .. 
خوب يادم نمي ياد چي شد، بيمارستان ، سوالاي تكراري كه از من ميشد ، گريه هاي من ، آمپول ، سوالاي تكراري در و ديواراي سفيد، آدماي سفيد پوش ، از حال رفتن ، و دوباره تكرار خواب .... تكرار مرگ نيما .. تكرار خاكسپاري ... تكرارو تكرار ... نه خواب بودم نه بيدار ... نه زنده بودم ، نه مرده
7روز از اون اتفاق لعنتي مي گذشت نمي دونم بگم از مرگنیما میگذشت .. از زنده بودن نيما مي گذشت ... آخه نيما تو اين 7 روز بيهوش بود دكتر مي گفت رفته تو كما من هنوز هیچ حرفی نزده بودم .. ديگه جون تو دست و پام نمونده بود . تا چشم رو هم مي ذاشتم تكرار مي شد تكرار ميشد، از خواب مي ترسيدم... همون فيلم خاكسپاري همون گريه هاي من همون فكراي من ...نیما رو به خاک سپردن ..نیمای منو .. زندگی منو کردن زیر خروارها خاک و رهاش کردن .. حالا اینخونه شده ماتم کده .. صدایی جز ناله و جیغ و گریه توش نمیاد .. شبا نمیخوابیم .. خوابمون نمیبره .. بابا دائم خودشو لعنت میکنه .. و من هم خودمو .. که چرا اینطوری کردم زندگیمونو ؟ چرانسنجیده حرفی زدم که باعث از همپاشیده شدن زندگیمون شدم ؟
دوباره بيدار مي شدم .. دوباره نيما تو بيمارستان بود... خيره مي شدم به سقف ، سفيد سفيد بود ... برعكس قلب من ...تا حالا 100 بار نيما رو خاكش كرده بودم، براش عذاداري كرده بودم ، لباس سياهامو پوشيده بودم ... خدايا ديگه بسه ... بسمه ...ديگه طاقت ندارم كاش مي مردم ديگه بسه تاوان همه گناهام و كشيدم بسه .... كلا" منم تو كما بودم، منتها فرقم اين بود كه چشام بازمونده بود ...منتظر بودم كه اگه مرد ديگه منم چشامو باز نكنم ، روحم منتظر بود كه بمونه يا بره...اينونه فقط خودم بلكه همه كسايي كه منو با اون حالم ميدين باور داشتن .

مادر و پدرم مي دونستن يا هر دو يا هيچكدوم.

اونروز، مثل هر روز خانم دكتر اومده بود به نيما سر بزنه ... مثل هميشه نا اميد اومد، نااميد رفت. من تو اين هفت روز پامو از بيمارستان بيرون نذاشته بودم تا يكي مي اومد منو ببره جيغ و دادي راه مي نداختم كه نگو ..پرستارا سريع مي يومندن و با اخم و تخم ياد آوري مي كردن : اينجا بيمارستانهههه... مامان ، بابا ، دايي و هر كس ديگه اي هم كه بود منو ول مي كرد. البته يه جورايي هم اصرار نمي كردن، خيالشون راحت بود كه اگه بلايي سرم اومد اونجا سريعتر مي تونن مداوام كنن. از ترس اينكه بيهوش نشم و نبرنم خونه يكم غذا مي خوردم . هيچكس نمي دونه پشت شيشه اتاق ICU وقتي ببيني تمام هستيت داره جون ميده چه حالي ميشي. مردن شرف داره به اين زندگي ... نيما همه چيز من بود، نيمه من بود ...اينقدر نيما رو نگاه مي كردم تا حس پاهام تموم مي شد و دوباره ولو مي شدم رو زمين يا رو صندلي. اين چند روز هيچي نگفته بودم احساس مي كردم زبونم چفت شده، اي كاش ميمردم ...رفتم پشت شيشه . نيما ساكت خوابيده بود ، دوباره اشكام حمله كردن...آخه چرا نيمااااا يعني واقعا"به خاطر حرف نسنجيده من .... كاش هيچوقت بهت نگفته بودم ...خدايا من چقدر بدبختم... نيما تو كه مي گفتي منو تنها نمي ذاري، تو كه مي گفتي ناراحتيمو نمي توني ببيني، به اين زودي جا زدي پسر، هنوز 2 ماه نشده ... نيما من بدون تو ميمرم، خودمو مي كشم... هيچكس حال منو نمي فهمه ، همه فكر مي كنن تو فقط برادرمي ، اما توكه مي دوني ، پس چشمات و باز كن... چقدر شما مردا بي رحمين ، چقدر خودخواهين ،اون از شهروز اينم از تو ...

يعني نيما يه لحظه هم به من فكر نكرد ... واقعا" منو دوست داشت.. اون بود كه مي گفت نمي تونه اشكام و ببينه ....دلم آتيش گرفت سر قضيه شهروز نيما اومد كمكم اما حالا به كي بگم ...
با دلم همه استخونام مي سوخت، نمي دونم چي شد كه يه دفعه قفل زبونم باز شد، با خودم گفتم : ((عجب دردي به دل دارم خدايا)) اين جمله رو تو دلم هزار بار تكرار كرده بودم .... و حالا به زبونم اومد ... ناله زدم ، ديگه صدام در مي يومد...نيما تو بگو، بگو به كي بگم ...همينجور اشكام مثل سيل مي ريختن رو صورتم با نيماي نيمه جون درد و دل مي كردم، ديگه طاقتم داشت تموم مي شد ...
طرفاي غروب بود خانم دكتر اومد براي چك نيما .اما اينبار نگرانيش بيشتر شده بود، نمي دونم چي شده بود.. پشت سر خانوم دكتر دويدم... صدام گرفته بود، به زور صداش كردم خانوم دكتر.. خانوم دكتر... روشو برگردوند لبخندي زد و گفت: به به خواهر باوفاي ما چطورن، تو خسته نميشي اينقدر به داداشت نگاه مي كني، چي ميخواي از جونش ،خوب ميشه عزيزم، اينو با يه غمي گفت ...مطمئن بودم برا دلداري من اين حرف و مي زنه ، زدم زير گريه گفتم، خانوم دكتر خداكنه ...دو باره لبخند زد و گفت عزيييييزم، اگه ميگي خدا كنه پس مطمئن باش خدا كمكت مي كنه ، با لحن آرومي گفتم خانم دكتر من هر روز شما رووووو... اما امروز وقتي داداشمو معاينه كردين اخم كردين چرا؟ خواست از زير جواب سوالم در بره گفت: من كارم زياده بايد برم . دستاشو گرفتم گفتم التماستون مي كنم راستشو بگين؛ سرشو انداخت پائين يه نفس عميقي كشيد: عزيزم مي خوام براش از ته دل دعا كني... نذار دير بشه، گريه و زاري كاري و درست نمي كنه پس قوي باش و دعا كن ، از خدا بخواه ، از ته دل، راستش بخواي اگه مريض بيشتر از 10 روز تو اين حالت بمونه امكان بهبودش خيلي كمه ، يعني مغز آسيباي جدي ميبينه كه شايد قابل جبران نباشه ،الان 7 روز تموم شد اما هيچي ...فشاري به دستام داد و گفت اينو گفتم كه بدوني و براش دعا كني به جاي نشستن و گريه كردن براش دعا كن از خدا عمر دوبارش و طلب كن 
مامانت مي گفت تو نجاتش دادي ، مي گفت وقتي از خواب بيدار شدي مي دونستي داداشت قرص خورده، مامانت مي گفت تو خواب بهت الهام شده بوده از بس به هم وابسته هستيد ، اگه فقط 2 ساعت ديرتر شده بود امروز هفت اون بود، خدائي كه تا اينجا كمك كرده از اينجا به بعدشم اگه ازش بخواي تنهات نميذاره ، خدا دلل هيچكس و نميشكنه ...اينو گفت و رفت.... رفت... و من موندم و هزار فكر بعد از اين چند روز براي اولين بار فكرم به كار افتاده بود.. در واقع اين چند روز گذشته من فقط عزاداري مي كردم براي نيماي زنده ....خاطرات گذشته صف كشيده بودن ياد اولين روزي كه نماز خوندم و نيما برام شكلات جايزه خريد .. ياد روزايي كه با مادر جون ميرفتيم امامزاده و نيما به من مي گفت اينجا هر چي بگي خدا گوش ميده.... چقدر من دور بودم از اون روزا .. تو اون چند لحظه يه حالي شده بودم انگار حرفاي خانم دكتر يه حس تازه به من داده بود...

 


ياد خوابم افتادم .. آره خانم دكتر راست ميگه اگه من اونروز مثل تو خواب ساعت 11 بيدار مي شدم چي.. اصلا" اون واقعا” خواب بود، رؤيا بود، هشدار بود....يه چيزي مثل پتك خورد تو سرم، من اصلا" به اين موضوع فكر نكرده بودم، يعني خدا تنهام نذاشته، يعني منو دوست داره .. نمي تونستم فكرم و متمركز كنم اما بايد فكر مي كردم من تو اين مدت بارها از خدا خواسته بودم كه يه جوري اين قضيه رو حل كنه از ته دل ...اونشبم به خدا التماس كردم و خوابيدم ... اما من كه آدم خوبي نبودم .. با شهروز دوست شده بودم ، از برادرم بوسه عشق گرفتم ...با گفتن اون حرفا به نيما اونو داغون كردم ، دوباره گريه افتادم ...خدايا عشق نيما يه عشق واقعيه ، تو كه مي دوني هوس نيست... اما راستي من چقدرپست بودم ، بوسه عشق اونم با برادرم اين چه عشقيه... نيما مي گفت از وقتي خودشو شناخته اين عشق باهاش بوده و لي به من هيچي نگفته بود اون خودشو سالها كنترل كرده بود، اما من چي ... من نتونستم دووم بيارم و نيما رو به كشتن دادم، با اين فكر دوباره اشكام جاري شد.... خدايا من گناه كردم نيما بايد جريمه بشه ، اونكه اينهمه وقت خودشو كنترل كرده...كم كم هوا داشت تاريك ميشد و صداي اذان مؤذن زاده... هر وقت اين صدا رو ميشنيدم حالم دگرگون ميشد، نيما چقدر دوست داشت ، كاش الان كنارم بود و باهم اذان و گوش مي داديم ... شايد نيما هم داره ميشنوه آخه اون هنوز زندهست ، هنوز نمرده... آره ... آره پس هنوز اميدي هست ..
از جام بلند شدم نمي دونم كجا فقط شروع كردم به راه رفتن تا ته راهرو ،از در رفتم بيرون . بعد از يك هفته از اون راهروي لعنتي زدم بيرون، نميدونم كجا بودم... به كجا مي رفتم... يه دفعه ديدم جلوي نمازخونه بيمارستانم، من اينجا چي كار ميكردم.. ضمير پنهانم مي دونست داره منو كجا مي بره ..روبروي در ولو شدم رو زمين و شروع كردم با خداي خودم صحبت كردن ... خدايااااا من خيلي بدم.. خيلي پستم .. من گناهكارم ... اما تو ببخش... نااميدم نكن...خدايا مي دونم مهربوني، مي دونم بخشنده اي،... خداياااا از چي بگم تو كه همه چيو مي دوني ، من نمي خواستم اينجوري بشه ... ديگه داشتم ناله مي كردم ...چند تا از پرسنلاي بيمارستان از نمازخونه اومدن بيرون، يكيشون اومد طرف منو گفت همراه مريضي... با سر اشاره كردم بله ..گفت: عزيزيم چيزيت شده . به آرومي گفتم: نه ...مي خواستم نماز بخونم. با دستاش منو از رو زمين بلند كرد و تا در نمازخونه بردم. رفتم تو، ديدم طرف مردا يه روحاني نشسته داره قرآن مي خونه ، حتما" اونم اومده برا دعا، اونم همراه مريضي چيزي بود آخه خلوت كرده بود، بي اختيار رفتم طرفش،.. اون مي تونه كمكم كنه... نشستم رو زمين .. سلام كردم ، روشو برگردون و جوابموداد ...بدون هيچ حاشيه رفتني رفتم سر اصل مطلب گفتم: حاج آقا مي خوام توبه كنم ..يعني ... زيونم نمي چرخيد ...يعنبي از كارام پشيمونم..يعني مي خوام ديگه بد نباشم ،... صداي گريم بلند شد...آخه حاج آقا يكي به خاطر گناهاي من افتاده گوشه بيمارستان ... معلوم بود حالم و مي فهمه چرخيد طرف من و با وقار خاصي گفت دخترم همين كه اومدي اينجا و داري حرف از توبه ميزني اين خودش عين توبه بنده خطاكاره. اما براي قبول توبه، بايد مصمم باشي كه ديگه اون گناه تكرار نشه و ..خيلي توضيح داد ... حرفاش براي هميشه تو ذهنم موند...وقتي حرفاش تموم شد گفتم: حاج آقا خدا به من رحم مي كنه... با بغضي كه ته صداش بود گفت: دخترم خدا ارحم الراحمينه، خدا رحم ميكنه بر بنده اي كه بهش پناه مي بره ، از رحمتش نااميد نشو كه نااميدي ، گناه بزرگيه..
از چي عزيزم، من كه كاره اي نيستم اين كارا كار خداست .. دخترم از اوني تشكر كن كه بهت كمك كرد، اگه دست من بود كه روز اولي خوبش كرده بودم .
خداي من... چه حالي بودم .. يعني تو به اين زودي جوابمو دادي، پس چرا من احمق اينهمه وقت از تو غافل بودم ...خدايا يه عمر ممنونتم .... از حالا به بعدم كمكم كن ... تنهام نذار... ديگه مطمئن بودم به خاطر گناه من بود كه نيما به اون روز افتاده ... ياد اين نوشته افتادم (هيچ بلايي بر سر آدمي نمي آيد مگر به سبب گناه)، نيما پاك بود هيچوقت نخواست به من نزديك بشه، هيچوقت دست از پا خطا نكرد...حتي وقتي حرف شهروز شد چند بار به من گفت انتخااااب با خودته، نگفت تنهام نذار، نگفت عاشقمه، شايدم هيچوقت نمي گفت ... من آلودش كردم ، داغونش كردم ، نتونستم خودمو كنترل كنم... اما،خدا منو بخشيد، هم گناهم و هم جون نيمامو.
يه پرستار از تو اتاق اومد بيرون ،لبخند ميزد، انگار همه از اين اتفاق خوشحال بودن ، وقتي رسيد كنارم، وايساد و گفت : خدا رو شكر كن كه جون عزيزتو بهش برگردوند، ما از اين اتفاقا زياد ديديم، ولي تو خيلي خوش شانسي ،اون هيچيش به دنيا نبود. رفتم پشت شيشه ، براي آخرين بار نيما رو نگاه كنم ... پرستار اجازه داد برا يه لحظه برم داخل ... كنار تختش بودم، اما بهش دست نزدم، با اينكه خدا مي دونه سرا پا نياز بودم ....عهدم با خدا .... خدايا من تا قيامت به قولم وفادارم... نيما نفس مي كشه ، همين كافيه... تو كه اينقدر رئوفي، پس حتما" دلم و آروم مي كني... حتما" ... نيما تنها يه چشمه خيلي كوچيك از هنرته ... نه اينكه با اكراه اين حرفا رو بزنم نه دلم آروم بود، تا حالا هيچوقت اينقدر مصمم نبودم. از پشت شيشه دوباره نگاش كردم رنگش باز شده بود، دستاش پر جاي سوزن ،لباش سياه سياه، موهاش كه سر زده بودن.... و چقدر زيبا بود ... چقدر خواستني بود .... دستاش تكون مي خورد ، گاهي هم زير لب يه چيزي مي گفت.... خدايا كمكم كن .. تا اذان صبح رو پام وايسادم و نگاش كردم صداي اذان مي يومد بايد برم ...هم نماز بخونم وهم از همونجايي كه خدا دعام و پذيرفت ازش تشكر كنم و براي ادامه راه ازش كمك بخوام ... برا ادامه دادن .
پلكاي نيما تكون مي خورد ...چشماي نيما داشت باز مي شد ...خدايا برررررم ، يا وايسم ... خدايا اين نيماي منه ... ديگه نبايد وايسام... راه افتادم، پاهام جلو نمي رفت .. قلبم اونجا بود كنار شيشه روحم اونجا بود،... چشام جايي رو نمي ديد ولي من رفتم ،...از پشت شيشه رفتم ... از كنار نيما رفتم ...من واقعا" از نيما گذشتم،از اولم مال من نبود، فقط داشتم اشتباهمو جبران مي كردم... قبل از اينكه برم تو نمازخونه، از بيمارستان به مامانم زنگ زدم مامان بيچاره با اولين زنگ گوشي رو برداشت ..
:الو سلام برا پسرم اتفاقي افتاده، دخترم غش كرده ... 
: سلام ماماني منم ندا ،خوبيم، پسرتم خوبه ، مامان فكر ميكرد داره خواب ميبينه با صداي لرزون گفت 
: ندا تو حرف مي زني چي شده من خوابم يا بيدار.
: بله مامان حرف مي زنم ، معجزه شده ، باور كن ، داداشو تا 2 يا 3 ساعت ديگه ميبرن تو بخش، من مي خوام بيام خونه ديگه نوبت شماست،شما يا يكي ديگه بياد بيمارستان خوب نيست نيما تنها بمونه ، 
مامان گريه افتاده بود: ندا خوبي از ديروز تا حالا چه اتفاقي افتاده ، نكنه نيما مرده تو هم ديوونه شدي ، 
: نه مامان زود بيا وقتي نيما بيدار ميشه يكي بايد كنارش باشه.
: الآن اومدم اومددددم خداحافظ
من ديگه منتظر نموندم، رفتم نمازمو خوندم و ....

نيماي من ديگه زنده بود ، برعكس اون چيزايي كه تو اون خواب ديدم، خدا دراي رحمتشو رو من باز كرد ...من دوباره متولد شدم، دوباره به زندگي اميدوار شدم.. وچقدر زيبا بود دل به او سپردن...

روزا پشت سر هم مي گذشت... من ديگه ميرفتم دانشگاه، اما هيچي نمي فهميدم، از درس از كلاس.. يلدا خيلي نگرانم بود ولي من هيچي بهش نگفتم... بايد فكري مي كردم ، چه جوري ميشه ديگه نيما رو نبينم . چقدر سخت بود، نيما به گفته مامان و بقيه خيلي بهتر بود، البته از نظر جسمي، مثل اينكه اوضاع روحيش بد جوري به هم ريخته بود. به گفته مامان يه روانشناس هر روز باهاش صحبت ميكرد ، مامان مرتب اصرار داشت كه بدونه چرا من نميرم به نيما سر بزنم؟؟؟ چرا باهاش صحبت نمي كنم؟؟؟ و هزار تا چراي ديگه ... منم هر بار يه كولي بازي در مي آوردم، داد ميزدم كسي كه خودشو بكشه و مامان و اذيت كنه لياقت نداره.... ديگه داداش من نيست ... 
يه روزم زدم به سيم آخرو گفتم مامان تو اين خونه يا جاي منه يا نيما اگه اون بياد من ميرم خونه مامان جون گفته باشم.
مامان هم با عصبانيت تمام گفت :غلط كردي ، فهميدي چي گفتم ... اگه جلوي بابات بگي ، دهنتو گل ميگيره، ميشناسيش كه چقدر غيرتيه... نداااا تو ديگه بس كن
رفتم تو اتاقمو درو محكم بستم ،برا اولين قدم خوب بود.
اما مشكلات راحتتر از چيزي كه من فكر مي كردم حل شد، نيما با مامان و بابا قهر كرده بود، يعني با دنيا قهر كرده بود. مخصوصا" با بابا ، فقط با دايي حرف ميزد. مامان در اين مورد زياد با من حرف نمي زد،از منم كمك نمي حواست چون مي دونست منم حال خوشي ندارم، بيچاره نگران منم بود، هر چي باشه اولادشون بودم، مامان خوب مي فهميد منم حالم بهتر از نيما نيست ولي خودشو ميزد به اون راه . وگرنه اون كسي نبود كه منو به حال خودم ول كنه و ازم نخواد برم سراغ نيماي عزيزش. مي ترسيد به هم بريزم... آخه نيما خاطرش هميشه از من عزيزتر بود حتي خود نيما هم اينو مي فهميد، ولي هميشه مي خواست منو قانع كنه كه اشتباه مي كنم، خيلي دوستم داشت، نمي تونست ناراحتيمو ببينه.
اونروز دايي ممد اومد خونه ما، با مامان بابا حرف زد، منم همه حرفاشون و شنيدم، يعني از عمد جلوي من مي گفتن كه بشنوم. دايي گفت ببينيد: نيما ميگه ديگه پاشو تو اين خونه نمي ذاره، ميگه اگه مجبورش كنيد دوباره همون كارو مي كنه. من نمي دونم بينتون چي گذشته اون ميگه تحقير شده ، غرورش له شده ، باباش مي خواسته مثل يه لنگ كفش بندازتش بيرون ... ببخشيد نمي خوام بيشتر بحث و باز كنم.. خلاصه بگم اون روش اومده بالا ، به نظر من بذارين راحت باشه ، دكتر روانپزشك هم همين نظرو داره، ميگه: بذارين از اون محيطي كه بوده دور باشه و گرنه زبونم لال دوباره ممكنه، بزنه به سرش.... بابا وسط حرفش پريد و گفت خوب ممد آقا ،حرفاي شما درست ما چي كار كنيم ؟؟؟ دايي يكم خودشو جابه جا كرد و گفت البته اون ميگه هيچكي حق اينكه بهش سر بزنه رو نداره حتي ندا... آخه ميگه ندا هم مقصره، گوشام تيز شده بودن ... نكنه نيما چيزي گفته باشه ...اي خدا ... حالت تهوع داشتم،.. اما دايي حرفاشو ادامه داد: نيما ميگه ندا اونشب بهش گفته حق با باباشه ...براي يه لحظه خيالم راحت شد ، اما مي دونستم نيما دروغ گفته، اون از بچگي هر وقت من يه كاري مي كردم گردن مي گرفت، الآنم چون ديده بود من نرفتم با اون حالش خواسته بود كار منو توجيه كنه و هيچكس به من شك نكنه ،نيما تو چقدر هوامو داري ، ممنون داداشي ...به خودم اومدم صداي دايي دوباره مي اومد ... آره ميگه اگه قول بديم هيچكس نمي ياد سراغش يه چند روزي ميره خونه خانوم جون، تا بهتر بشه، مي دونين كه عوارض اون قرصا كم نيست... البته بعدشم ميگه مي خواد بره سر كارش تو عسلويه، باباش به خاطر اين كار اون و فنا كرده ،ميگه ازش هيچي نمونده، مي خواد همه رو فراموش كنه ...منم هرچي باهاش حرف مي زنم فايده نداره بدتر عصباني ميشه ، اين براي اون مساويه با تشنج ،نمي خوام دخالت كنم يا طرفشو بگيرم اما از شما بعيده كه نيمايي كه با اون زحمت ..... اصلا" بيخيال اين حرفا ...بذارين راحت باشه.
بابا سرشو انداخته بود پايين و به خودش فحش ميداد، مامانم غرغر مي زد ..بعد از چند دقيقه مامان گفت: پس داداش اگه دكترشم موافقه كه ديگه حرفي نيست .. من برم چمدونشو ببندم مثل اينكه چاره اي نيست نه آقا، بابا هم با اشاره سر تائيد كرد. اما دايي با دسپاچگي گفت: نه نه.. نيما ميگه هيچي از اين خونه نمي خواد، هيچي . خودش كار ميكنه همه چي مي خره، تا باباش منم نذاره سرش... استغفرالله..
بابا با ناراحتي گفت هر چي نيما بگه، حقم داره من نابودش كردم. شيطون اومده بود تو جلدم، نيما هست و نيست منه ، هر چي اون بگه... رفت تو اتاقش كه كسي اشكاشو نبينه.
دوباره اشك... اشك ...نمي دونم اين اشكاي من چي مي خواستن از جونشون كه اينجوري خودشون و نابود مي كردن.دايي داشت مي رفت، برگشت رو به من كرد: ندا ببخش دايي مي دونم برات سخته نبينيش، اما ندا فهيميدي كه چي گفتم به كلت نزنه بلند شي بياي خونه مادر جون ، اون با من شرط كرده، منم بهش قول دادم .
نمي دونم اين فكر از كجا اومد تو كلم با گريه گفتم دايي فكر كردي مي يام ... كور خونده ، اونكه اصلا" نمي خواد منو ببينه... اون روز صبح وقتي به هوش اومد تا من و ديد روشو برگردوند، بعد اينهمه مكافات كه براش كشيده بودم ، حقم اين نبود. من فكر كردم فقط با من قهره اين بود كه گفتم سراغش نرم شايد خوب شه، نمي دونستم با همه قهره به خيال خودم به مامان نگفتم كه غصش نشه، پسريه نفهم ...ديگه بلند بلند گريه مي كردم ...مامان وقتي من و با اين حال ديد ،اومد من و بغل كرد ...
ندا منو بگو كه فكر مي كردم تو مي خواي با من لج كني و انتقام نيما رو از من بگيري.. منو مامان اونروز تو بغل هم يه دل سير گريه كرديم .. دايي كم كم داشت ميرفت... رو كرد به منو گفت: نمي خواستم ناراحتت كنم... 
دوباره خدا به كمكم اومده بود به خير گذشت، ولي فقط خود خدا ميدونه چقدر سخته رنج دوري ، اگه فقط عشقم بود مي تونستم يه جوري حلش كنم و اگه فقط برادرم بود شايد مي رفتم با عشقم و خودم تسكين مي دادم ... خدايا...
توی خونه راه میرفتم ،همه جاي اين خوبه باعث زنده شدن خاطرات نیما بود، نگاه میکردم ، اينجا نشستيم ، اينجا غذا خورديم، اينجا خنديديم... اشکی نبود كه از چشمام نریخته باشه تو این 7 روز ..آره هفت روز بود كه نيما از بيمارستان مرخص شده بود و رفته بود خونه مادر جان، تا وقتي تو بيمارستان بود بهتر بودم، دلتنگ نمي شدم ، اما الان اون تو خونه بهترين بابابزرگ دنياست. اونجايي كه ما باهم كلي خاطره داشتيم، اونجايي كه شادترين روزاي زندگيمون و گذرونده بوديم... يعني نيما الان به چي فكر مي كنه... يعني نيما الان چي مي خوره... هر چي زمان بيشتر مي گذشت، دلتنگي منم بيشتر ميشد... تو اون لحظات دلتنگي فقط خدا بود و خدا، روزي يك ميليون بار صداش مي كردم و ازش كمك مي خواستم ياد حرف اون روحاني ميافتادم كه مي گفت توبه كردن راحته اما تكرار نكردن اون گناه سخته، راست مي گفت ...اما من مي تونستم بايد بتونم فقط به خاطر نيما.
مي دونستم كه اگه با نيما حرف بزنم بهتر ميشه، بر مي گرده ،مثل روز برام روشن بود كه نيما از دوريم چه زجري ميكشه ، و خوب مي دونستم اصرار براي رفتنش به عسلويه به خاطر لجبازي با منه...
عمه مهوش يه روز اومده بود خونه ما، مثل هميشه با تكبر تمام يه نگاهي به من كرد ، زياد محلش نذاشتم، يه سلام احوالپرسي ساده و رفتم تو اتاقم، درو هم بستم حوصله اونو نداشتم ، ولي صداشونو واضح مي شنيدم 
: داداش تا حالا هيچي نگفتم، ولي اومدم حجت و گردنت طي كنم، نيما مي خواسته خودشو بكشه، اين شوخي نيست، چراشم هيشكي نمي دونه ، البته خودتون مي دونين ... اما داداش ، معلومه تا آدم به اينجاش نرسه كه دست به اين كار نمي زنه . اين فقط حرف من نيست، حرف داداش ممدم هم هست، اگه نمي توني تمومش كن ...سربسته گفتم . و ادامه داد : فكر نكني نيما بي كس و كاره يا اگه چيزيش بشه ما به راحتي ازت مي گذريم. بزيند .. بكشيد ... بعدم بفرستينش خونه مادر بزرگش ، كه گندش درنياد... حالا هم اگه جات و تنگ كرده بياد خونه ما ، بزارين حرف دلشو به ما بگه ، چرا خونه مادر بزرگش، مگه بي كسه... مگه عمه نداره، عمو نداره ...عمه خيلي حرف زد ، خيلي چيزاي ديگه هم گفت كه من گوش ندادم، حرفاش همه كنايه بود، من زياد سر در نمي آوردم ، هميشه از اين چرت و پرتا مي گفت ... رفتم نشستم پشت كامپيوترم و يه آهنگ استاد بنان گذاشتم برا خودم .. 
شد خزان گلشن آشنايي 
بازم آتش به جان زد جدايي 
...
چه معجزه اي بود تو صداي استاد ، آهنگ كه تموم شد ، رفتم دراز كشيدم رو تخت... صداي عمع هنوز مي يومد... عمه مهوش 2 تا دختر قرتي داشت ، اونا خدا مي دونه برا نيما چيكار مي كردن ، آرزوش بود نيما باهاشون حرف بزنه و باهاشون قاطي بشه ، اما نيما هيچوقت تحويلشون نمي گرفت، اونا هم از لج نيما چپ و راست گير مي دادن به من ، همه مي دونستن اگه سر به سر نيما بذارن ، كم مي يارن ، اينم مي دونستن كه نقطه ضعف نيما منم ... چه روزايي داشتيم ما.. 
من قبل از كنكورم ، چون همش مي خوردم و مينشستم سر درسام يكم چاق شده بودم ، درست همون وقتي بود كه نيما تازه از سربازي برگشته بود و زيبايي اندام كار مي كرد، يه شب خونه عمه مهوش اينا دعوت بوديم ، فاميلاشون از خارج اومده بودن، مي خواستن به فاميلا پزشون و بدن، منم اونروز يه لباس بلند چين دار پوشيدم، ... آخه من دوست نداشتم تو مهمونيا لباساي تنگ و كوتاه يا باز بپوشم ، البته من وقتي همراه بابا يا نيما بودم اجازه داشتم ، هر طور مي خواستم بپوشم و آرايش كنم ، ولي به خاطر تعصب بابا نبود خودم خوشم نمي يومد... نيماهم تيپ اسپرت زده بود، سمانه و ستاره از بدو ورود ما برا نيما پشت چشم نازك مي كردن ، اخه پسر عموهاشون از اونور آب اومده بودن، اينطوري مي خواستن پوز نيما رو بزنن، ولي نيما انگار نه انگار نه باهاشون قاطي شد ، نه باهاشون رقصيد، اونا هم كه زورشون به نيما نرسيد اومدن سراغ من، براي شربت و شيريني دعوت شديم، منم كه عاشق شيريني خامه اي بودم، رفتم دو تا برداشتم ، از قضا نيما هم شيريني خامه اي برداشته بود ، اون زياد اهل شيريني نبود ، اومد كنار من و شيرينش و داد به من ،بلند گفت برا بهترين آبجيه دنيا شيريني آوردم،... تقريبا" همه جوونا دور هم جمع شده بوديم... سمانه بلند زد زير خنده و گفت: عزيزم ، همينا رو مي خوري، كه هيكلت اينه ، تو آينه يه نگاهي به خودت بنداز، حيف نيست ، همينجور پيش بره ديگه هيچكي نمي ياد سراغتا، آخه پسراي حالا مانكن مي پسندن ، يه اشاره كرد به خودش،با خنده ادامه داد: نيما شيرينيا رو ميده تو بخوري ، خودش ميره پرورش اندام، عجيبه ، حتما" دلش مي خواد بعدا جلوي زنش نتوني سر بلند كني، عزيزززززم نيما از سياستش مي خواد تو رو چاق كنه، ... صداي خنده هاي سمانه وستاره هنوز تو گوشم زنگ مي زنه... جلوي همه تحقير شدم، بغض اومده بود تو گلوم ، ولي نمي خواستم جلوي جمع گريه كنم... فقط خيره شده به نيما... نيما از حرص قرمز شده بود، آب به زور دهنشو قورت داد، يكم از شربتشو خوردو رو كرد به سمانه: سمانه خانوم شما از كي تا حالا شدين زبون پسرا ، والله اگه به منه كه به اين استخونا كه اسم خودشونو مي ذارن مانكن نگاهم نمي كنم ، اگرم يه وقتي خداي نكرده خواستم زن بگيرم اولين شرطم اينه كه بايد هيكلش بشه عين ندا ... شماهم بهتره بري از اين پودراي چاقي بخوري كه رو دست عمه نموني ، بابت ندا من خودم حواسم هست ، همه يكصدا زدن زير خنده ... ولي من نه شيرينيم و خوردم ، نه خنديدم ، نه رقصيدم ،حالم بدجوري گرفته شده بود ، من سرم به كار خودم بود ، دق نيمارو سر من درآوردن، تو راه برگشتم سرم گذاشتم رو شونه نيما و حسابي گريه كردم، نيما هيچي نگفت ، در عوض مامان خيلي غرغر زد ، از اين اداهاي من خوشش نمي يومد ، مخصوصا" وقتي مي ديد نيما غصه مي خوره ... از فرداي اون روز نيما نرفت پرورش اندام، اون بخاطر من از ورزش كناره گرفت... اصلا" ولش كن ... 
بابا هم از عمه زياد خوشش نمي يومد و به حرفاش اهميت نمي داد ، ولي اونروز وقتي عمه رفت بابا بلند بلند زد زير گريه، خيلي گريه كرد، نمي دونم چي گفته بودكه بابا رو اونطور سوزونده بود، مامان بيچاره هم دائم مي گفت آقا نكن اين كار و سكته ميكني، حالا اون يه چيزي گفت ، مي خواستم بيام بيرون و بابا رو دلداري بدم اما راستش از اون شب نمي خواستم ديگه با بابا روبرو بشم يه جورايي باهاش قهر بودم . 
از مامان شنيدم كه نيما فردا ميره عسلويه، آره نيما ميرفت و نيمه منو با خودش مي برد. برام خيلي عجيب بود كه نيما تو اين مدت هيچ سراغي از من نگرفته ، البته كار منو راحت كرده بود ... نيما از همه وسايلش فقط لپ تابشو با خودش برد به دايي هم گفته بود چون خودم خريدم ... حتي گوشيشو نبرد حتي نخواست برا خداحافظي سراغ ما بياد ، البته برا من نعمت بود اما مامان و بابا.. .



:: موضوعات مرتبط: رمان دو نیمه سیب جلد دوم