ساعتها باهم صحبت کردیم ، در مورد اتفاقاتی که افتاده بود ، ندا از همه روزای بدون من گفت، که چقدر سختی کشیده، چطور منو از خدا پس گرفته، پیش کی رفته، وقتی تعریف می کرد دلم یه حالی شده بود، من در مورد اون چه فکرایی کردم ، چقدر این ماجراها ندا رو عوض کرده بود... حرفاش و حرکاتش بوی پختگی می داد ، اون دیگه فینگیلی دو ماه پیش نبود، بانوی زندگی بود ...در مورد آینده صحبت کردیم، در مورد ازدواج .... با خودم عهد کردم جبران کنم همه کاستیها رو ....سر سفره عقد من حال مساعدی نداشتم، جلوی همه اشک می ریختم، همش می ترسیدم ندا پشیمون بشه، یا همه اینا یه خواب شیرین باشه و هر آن از خواب بپرم... ندا حالم و می فهمید سریع بهم بله رو گفت، از ذوق زدگی سرم گیج می رفت و همه بدنم می لرزید... اون لحظه با ارزشترین و شیرین ترین لحظه عمر من بود، لحظه یکی شدن، لحظه پایان دلتنگیای من، لحظه پیوند جاودانی عشقمون... خدای من یعنی من بیدارم.... این نداست، خواهر من، یعنی دیگه همیشه پیشم می مونه، یعنی با یکی دیگه دواج نمیکنه و بره، یعنی مال منه، خدایا من لیاقت همراهی اونو دارم.... یه چیزایی تو زندگی اینقدر دست نیافتنیه که وقتی به دستش می یاری تا مدتها باورت نمیشه این مال توئه ، تکلیف خودتو نمی تونی روشن کنی مخصوصا اگه یه دفعه ای به دستش بیاری ، گیجی ، خوشحالی، دلهره داری ....بعد عقد بوسیدمش و بهش قول دادم خوشبختش کنم، بهش قول دادم آیندش و بسازم ، همیشه آرزوم بود یکی مثل ندا کنارم باشه، ولی باورش برام سخت بود که الآن خود ندا کنارمه... و لحظه باشکوه ما شدن با اون رقم خورد... داشتم منفجر میشدم، می خواستم ندا رو بغل کنم، داد بزنم و بگم دوستش دارم، اما جلوی اون آدما معذب بودم، خدا خدا می کردم زود کارا تموم بشه و ما تنها بشیم، وقتی ندا از اتاق اومد بیرون ، نزدیک بود از هوش برم...باورم نمیشد، اون خیلی زیباتر از همیشه شده بود.... بعد از انجام کارها همه خداحافظی کردن و رفتن، حالا من موندم و ندا، نمی تونستم خودم و کنترل کنم باید تخلیه میشدم، شروع کردم به بالا و پایین پریدن و داد زدن ، مثل بچه های شیطون، ندا از تعجب داشت شاخ در می آورد، حس می کردم اگه جلوی خودم و بگیرم سکته می کنم، قلبم گنجایش اینهمه خوشحالی رو نداشت، نهارم بیرون خوردیم و رفتیم خونه، نمی دونم چرا نمی تونستم رو زمین بند بشم، تو خونه هم حسابی بالا و پائین پریدم و آواز خوندم، بعد از ظهر دو، سه تا از همکارام اومدن اونجا و کنار هم بودیم، خیلی خوش گذشت، بعد از مدتها سبک شده بودم، نفسم آزاد شده بود، قلبم مرتب می زد، بدنم گرم بود، دستام نمی لرزید.... هیچوقت نمی تونم اون لحظات و به خوبی بیان کنم ، از نظر من همچین لحظاتی اینقدر نابن که کلمات نمی تونه بیانشون کنه... ندا آروم بود، بعد از رفتن مهمونا احساس کردم ندا منو صدا می زنه، تا روم و بگردوندم طرف ندا ، ندا زد زیرگریه، دستپاچه شده بودم: ندا چرا گریه؟؟ چی شده؟؟ رفتم به طرفش، روبروش نشستم، صورتشو گرفتم بین دو تا دستام و سرش و گرفتم بالا، چشماش پر از اشک بود، : ندا اذیت شدی من داد و بیداد راه انداختم، تو آرامش می خواستی مگه نه؟ ببخشید دست خودم نبود داشتم منفجر میشدم: نیما من دلشوره دارم می ترسم، نگرانم...: نگران چی هستی؟.... الهی بمیرم برای دل کوچیکت ندا، مگه من همیشه هواتو نداشتم...من همیشه کنارتم، عاشقتم، نگران نباش... تا منو داری از هیچی نترس همه کارا رو بسپار به من.ندا رو نشوندم روی پاهام و محکم بغلش کردم، آروم آروم باهاش حرف می زدم، ندا خیلی زود تو بغلم خواب رفت، گرمی نفساش و حس می کردم، ... حس می کردم اونم آروم گرفته ، تکون نخوردم تا اون راحت بخوابه، ....اون از یه حس جدید صحبت می کرد، عجیب اینکه منم همین حس و داشتم، نمی تونم تعریفش کنم ولی حس خوبی بود، حس کامل شدن، حس پیدا شدن نیمه گمشدم و البته دلشوره آینده...اونشب تا صبح نخوابیدم باید سیر ندا رو می دیدم، احتیاج داشتم فکر کنم، زیاد خوابیده بودم... زیاد... غافل شده بودم از زندگیم، حالا دیگه وقت خواب نبود، ندا منو نجات داد، وقتی یادم می یومد طفلک چقدر سختی کشیده از خودم خجالت میکشیدم، وقتی به این فکر می کردم که بابا بهش تهمت زده ... وقتی یادم می یومد چه چیزایی بهش گفتم و باهاش چطوری رفتار کردم... اونشب پر از انرژی مثبت بودم، با خودم خلوت کرده بودم، اصلا" از مسئولیت زندگی واهمه نداشتم همینطور از کار زیاد، باید زندگیمو جوری می ساختم که ندا افتخار کنه شریک منه، باید به مامان نشون می دادم چقدر ندا برام ارزش داره، حاضر بودم به خاطر خوشبختیش هر کاری انجام بدم.... فردا باید منو ندا جشن می گرفتیم... هوا روشن شده بود که ندا چشماش و باز کرد و بهم لبخند زد...صبحونه رو که خوردیم به ندا گفتم امروز روز جشنه، باهم رفتیم لپ تابم و از زیر تخت آوردیم بیرون، آهنگای شاد و انتخاب کردم، گفتم ندا امروز باید برام برقصی فقط برای من، به قشنگی همیشه، می خوام اینبار بدون حسرت بهت نگاه کنم ....خلاصه تا ظهر باهم خوندیم و رقصیدیم ، بعد از ظهر رفتیم بیرون نهار و خوردیم، بعد من ندا رو بردم چند جای شهرو نشونش دادم، البته عسلویه بیشتر محل کار بود جای دیدنی و یا مرکز خرید خاصی نداشت، به اصرار من ندا یه لباس خوشکلم خرید... نمی دونم چرا از دیدن ندا سیر نمی شدم، انگار صد سال ازش دور بودم،خواب به چشمام نمی یومد، می ترسیدم بخوابم همه چیز تموم بشه... شب آهنگ ملایمی گذاشتم، لباسقشنگشو پوشیده بود، ازش خواستم باهام برقصه .... واااای من تا حالا ندا رو اینقدر زیبا ندیده بودم،اون باهام می رقصید و منو می برد به آسمون... گرمی نفساش دیوونم می کردم، عطر بدنش منو می برد به یه عالم دیگه، همینطور که آروم می بوسیدمش بهش گفتم ندا خیلی می خوامت ، اون مستقیم تو چشمام نگاه کرد، چشماش یه برق خاصی داشت، تا حالا برق نگاهشو ندیده بودم، لباشو بوسیدم، نه یک بار بلکه هزار بار... بدون هیچ نگرانی و تشویشی ندا رو در آغوش گرفتم و اون خودشو سپرد به من.....ما آغاز رندگیمونو جشن گرفتیم ...حالم هر روز بهتر میشد، دیگه نشونه های ضعف تو بدنم نبود، از همیشه محکمتر بودم، حالا دیگه مسئولت یه زندگی رو دوشم بود، ندا نباید هیچ کمبودی تو زندگیه با من احساس کنه، اون لیاقتش خیلی بیشتر از ایناست، باید جلوی همه سر بلند باشه.چند روزی که پیشم بود حتی برا یه لحظه نمی گذاشتم ازم دور بشه، مثل پروانه دورش می چرخیدم، بهترین خاطرات زندگیم با اون رقم خورد، اون حس زندگی رو در من زنده کرد، حس پویایی، حس مردانگی ...هوای زندگیم بهاری شده بود، دیگه گرمای هوا منو آزار نمی داد...اوایل که اومده بودم اینجا آقای منوچهری در مورد برنامه های کاری آینده باهام صحبت کرده بود... البته بعد از اینکه اون اتفاق افتاد دیگه هیچ صحبتی در مورد پروژه های قبلی نشده بود... تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم و در صورت تمایل این پروژه رو استارت بزنم ، آقای منوچهری چند تا شرکت پیمانکاری داشت، تصمیم گرفته بود، همه سیستمها رو به روز و شبکه ها رو تقویت کنه، البته برای اجرایی شدن این کار یه زمان حدودا" 6 ماهه در نظر گرفته بود، که به نظر من زمان کمی بود، 7 تا شرکت ، کارای روزانه خودم بود... ولی خوب بهم قول داد، علاوه بر حقوق و اضافه کاری به ازای پیاده سازی سیستم هر شرکت پول خوبی بهم بده،یه جلسه گذاشتیم و قرار شد علاوه بر من دو تا از همکارام که یه فوق دیپلم برنامه نویسی و یه مهندس برق بودن تو این پروژه با من همکاری داشته باشن. باید فکر اساسی برای زندگیم می کردم، این بود که در قدم اول خودم و راضی کردم، هر طوری شده ندا رو برگردونم پیش مامان و بابا، اینطوری خیالم از طرف اون راحت بود، آخه نمیشد اون بیچاره از صبح تا شب تنها باشه ، اینطوری هم اون از همه کاراش عقب می موند، هم من نمی تونستم کارم و به خوبی و در زمان مناسب تموم کنم، راه سختی پیش رومون بود ولی من ذره ای واهمه نداشتم، حالا که ندا مال من بود هر سختی ارزش داشت .با ندا صحبت کردم، درباره موندنش، براش توضیح دادم که باید زیاد کار کنم و اون تنها می مونه ، براش گفتم باید واقع بین باشیم... البته من بدتر از اون مطمئن نبودم می تونم بدون اون اینجا دوام بیارم، ولی چاره ی نبود، باید انتخاب می کردیم، یا موندن و خستگی و پشیمونی، یا تحمل سختی و امید آینده ای بهتر.اون باید می رفت، باید به من اجازه می داد که خودمو جمع و جور کنم، باید نشون می دادم مرد زندگی هستم ،برای خودشم خیلی خوب بود، باید می رفت و اجازه نمی داد طرد بشه، باید می رفت و جلوی بابا می ایستاد و می گفت نیما همسرمه و شما هم پدرم، باید نشون می داد دنبال هوس نبوده، بلکه اومده مرد زندگیشو انتخاب کنه...وقت رفتن تو چشماش نگاه نکردم، خدایا چطور ازش دل بکنم، قلبم باهام همراه نبود، ولی خودم و قانع کردم...ای به داد من رسیده تو روزهای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شبهای وحشت منای تبلور حقیقت توی لحظههای تردیدتو شب رو از من گرفتی تو من و دادی به خورشیداگه باشی یا نباشی برای من تکیهگاهیبرای من که غریبم تو رفیقی جونپناهییاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامتغم من نخور که دوریت برای من شده عادتناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفتهرگ خشک بودن من از تن تو خون گرفتهاگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونمقدر اون لحظه نداره که من رو دادی نشونموقتی شب، شب سفر بود توی کوچههای وحشتوقتی همسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمتوقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بودوقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بودتو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدیبرام از روشنی گفتی پرده شب رو دریدییاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامتغم من نخور که دوری برای من شده عادتای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر منبه سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور منمقصدت هرجا که باشه هر جای دنیا که باشیاون ور مرز شقایق پشت لحظهها که باشیخاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بودتنها دست تو رفیق دست بیریای من بودیاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامتغم من نخور که دوری برای من شده عادتروزهای تنهایی من دوباره شروع شد، وقتی عشقم رفت دنیا رو سرم خراب شد، حس کردم بی اون نمی تونم... همون حسی که باعث شد بار قبل برگردم، و اینطور زندگیم و از هم بپاشم، چطور باید ادامه می دادم؟؟ گریه هام تمومی نداشت...کاش ندا رو نفرستاده بودم، تنها موندم...به خودم نهیب زدم: نیما قوی باش، تحمل کن، شب هجران و به امید صبح وصال بگذرون، تو در قبال اون مسئولی، قوی باش، قوی باش....دو تا بچه های گروه هم چند روز بعد از رفتن ندا اومدن تو آپارتمان من، اینطوری هم از تنهایی درمی یومدم و هم می تونستیم وقتای بیکاری در مورد اشکالات کاریمون صحبت کنیم.ندا مرتب بهم زنگ می زد و منوبی خبر از خودش نمی گذاشت، فینگیلی چه حرفائی هم میزد، میگفت: ملا گفته سختی دل آدما رو نرم میکنه... اصلا" ندا صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود، یه جورایی بزرگتر شده بود، خدائیش با دلگرمی که اون بهم می داد، شرایط سخت کاری برام قابل تحمل میشد ، البته بعضی وقتا بد قلقی می کرد، که می دونستم بیشتر به خاطر فشار حرفا و نگاه های اطرافیانه، می دونستم براش سخته بدون من بمونه، اما چاره ای نبود، ندا خیلی رعایت حال منو می کرد، حتی متوجه شده بودم می ترسه من عصبی یا ناراحت بشم و دوباره خودکشی کنم، بارها بهش گفتم حالم خوبه و نگران تکرار اون قضیه نباشه، ولی کاملا" متوجه بودم که اون بعضی از قضایا رو ازم پنهون میکنه....من کم کم قرصام و گذاشتم کنارو با نیرویی که عشق به من داده بودچند برابر قبل می تونستم کار کنم و تصمیم بگیرم، ولی تا اونا می خواستن یه بار دیگه نیما رو باور کنن طول میکشید... روز تولدم بد جوری حالم گرفته بود ، تا دیروقت سر کار بودم، ندا حتی یه تبریک خشک و خالی هم به من نگفته بود ، ولی وقتی رسیدم خونه ...چی میدیدم .... باورم نمیشد، ندا کلی کادو برام فرستاده بود، با یه حلقه خیلی قشنگ که سریع دستم کردم ... یادم نمیره روزی که امیر با خانومش اومد اونجا و ندا باهام قهر کرد، وقتی فهمیدم ندا در مورد من چه فکری کرده، ناراحت شدم، اینقدر که از خونه زدم بیرون و تا نصف شب راه رفتم و گریه کردم، من باید چیکار کنم تا ندا اینقدر اذیت نشه و دوباره باورم کنه...می فهمیدم ندا یه کارایی میکنه و می خواد از من پنهون کنه ، ولی بهش گیر نمی دادم مثل چشمام بهش اطمینان داشتم ، خدا رو شکر به درساشم می رسید، چند باری که با مامان هم کلام شدم، ازش راضی بود، برعکس گذشته که همیشه از دست کاراش می نالید ...نمی دونم چرا؟؟؟ ولی بعضی وقتا باهام سرسنگین میشد، جواب تلفونو درست نمی داد، برام ایمیل نمی فرستاد، از دستش خیلی عصبی میشدم، ولی خودمو کنترل می کردم، می دونستم دلایلی برای خودش داره که شاید دلش نخواد بهم بگه، به هر حال اینقدر دوستش داشتم، که اگه خیلی بیشتر از اینا هم می رنجوندم خم به ابروم نمی آورم، هر لحظه و هر ثانیه دلم براش پر میزد، دلم می خواست برم تهران ولی اون میگفت اگه بیای باید بیای خونه خودمون، ولی من به هیچ قیمتی حاضر نبودم بر گردم اونجا و تو چشم بابا نگاه کنم.اوایل از بابا خیلی متنفر بودم ، نه به خاطر دعوای اون شب...بلکه به خاطر یک عمر پنهانکاری، به خاطر گرفتن حقی که خدا بهم داده بود، حق انتخاب ندا... به خاطر کاری که با ندا کرده بود... حتی یه لحظه نمی تونستم تصور کنم با اون رودرو بشم، حالا مامان و می تونستم تحمل کنم... فکر اینکه بابا به خاطر من حاضر شده بود از مامان بگذره و ندا رو نداشته باشه نه تنها خوشحالم نمی کرد بلکه آتیش کینه رو تو دلم شعله ور می کرد، آخه برای چی؟ اینقدر خودخواهی برای چی؟؟؟؟؟؟؟؟روزی که ندا بهم گفت می خواد بره نامزدی الهام خیلی خوشحال شدم، دلم می خواست حال و هواش عوض بشه، عکساشو برا میل زد، با یه کت و شلوار مشکی خیلی رسمی، ندا هیچوقت اینطوری لباس نمی پوشید، باورم نمیشد، ندا خیلی لاغر شده بود... آخه چرا؟؟ ...اون که نباید جاش زیادم بد باشه...از اون عکسا فهمیدم اونطور که وانمود می کرد اوضاع رو به راه نیست، دلم بد جوری به شور افتاده بود، مخصوصا" وقتی ندا دوباره موبایلشو خاموش کرده بود و جوابمو نمی داد ، مجبور شدم زنگ بزنم خونه، مامان دست و پا شکسته بهم رسوند که اوضاع به هم ریخته ، ندا هم به زور گوشیو گرفت و هیچ توضیحی نداد، دلم می خواست سرم و می کوبیدم به دیوار... بعدا" مامان بهم گفت سعید از ندا خواستگاری کرده و ندا هم زده به سیم آخر، حتی با بابا هم دعوا کرده و هر چی تو دلش بوده ریخته بیرون... حرصم گرفته بود، اگه این سعید و ببینم یه جوری حالشو می گیرم که نفهمه از کجا خورده...نصفه شبی که مامان بهم زنگ زد و گفت ندا حالش خوب نیست، نزدیک بود قلبم وایسه، صداش در نمی یومد، ندا پشت تلفن بلند بلند گریه می کرد، آروم کردنش سخت بود، از ماجراهایی که براش اتفاق افتاده بود برام تعریف کرد، اینکه ساسان بهش ایمیل زده اونم جوابشو داده، گفت : دیگه خسته شده، تنهام، تحملم تموم شده ...مدام تکرار می کرد: نیما من خیلی تنهام ، دلم خیلی گرفته... خودمو آروم نشون دادم و بهش دلداری دادم ... بعد از قطع کردن گوشی ، حالم خیلی بد شد... فشار زیادی رو تحمل می کردم ، کارم زیاد بود، دلتنگی ، تنهایی ، حالا دیگه نگران ندا هم بودم ...نکنه اتفاقی براش بیفته... خدایا...مجبور شدم دوباره قرص آرام بخش بخورم، داشتم دیوونه می شدم، دراز کشیدم و به یاد خاطرات خوش گذشته دوباره آروم گرفتم... از وقتی خودم و شناختم ندا برام عزیز بود، تقریبا" تمام خاطرات و گذشته ما باهم رقم خورده بود، مامان جون و بابا بزرگ ما رو خیلی دوست داشتن، دائی محسن که جونش بود و ما دوتا، عمه ها هوای من و خیلی بیشتر از ندا داشتن، دخترای عمه مهوش بد جوری به ندا گیر می دادن، تو بیشتر مجلسا تا چشم منو دور می دیدن یه جوری بهمش می ریختن، حرصم می گرفت که ندا جوابشونو نمی داد، بمیرم اونا حرص منو سر ندا خالی می کردن، حالم از ستاره و سمانه بهم می خورد، دخترای قرتی و بی قید و بندی بودن ، پر ادعا اما تو خالی، هر وقت می دیدمشون یاد خواهرای سیندرلا می افتادم ،جالبیش این بود که عمه همیشه به من می رسوند که اگه دختراشو می خوام باید عجله کنم، ااااای خدا، چقدر من این دو تا رو کنف می کردم... از آرایش کردنشون که دیگه نگو، برعکس ندایی، که زیاد اهل این چیزا نبود، اونا کولاک می کردن، یه بارم بهشون گفتم : احیانا" صورتتونو با بوم نقاشی عوضی نگرفتین، ... الهام دخترعمه مهری بد نبود، یعنی سرش به کار خودش بود، از سعید دل خوشی نداشتم، رابطه ما خوب بود، اما از وقت یه کار خوب پیدا کرد و یه کم جون گرفت، عوض شد، ... ..یادش به خیر جشن فارغ التحصیلیم بابا همه رو دعوت کرده بود...ندا سر اینکه چه لباسی بپوشه و چه کفشی دو سه بار با مامان حرفشون شد، خدائیشم حق با ندا بود، مامان هنوزم می خواست عین بچه ها بهش امر و نهی کنه، آخرشم با پا در میونی من قضیه حل شد، ندا یه لباس آبی پوشید ، منم پیرهن و شلوار سفید با کروات قرمز، اون مهمونی به همه خیلی خوش گذشت، ولی ندا زیاد شارژ نبود، وقتی همه مهمونا رفتن ندا دو ساعت تو بغل من گریه کرد آخه چند روز بعدش باید می رفتم سر بازی، بابا و مامان از دست ندا عصبی شده بودن و دعواش کردن .... سالی که ندا کنکور داشت من با امیر تو مغازه کار می کردیم، شبا به بهانه بی خوابی و کتاب خوندن می رفتم پیشش ، براش چایی درست می کردم، تا نترسه و خوابش نبره... خیلی تلاش کرد اما دولتی هیجا قبول نشد، کارش افتاد به دانشگاه آزاد، خیلی دلم می خواست دانشگاه دولتی قبول بشه تا رو این سمانه و ستاره کم بشه ولی نشد، خودشم جا خورده بود، نمی دونم چرا قبول نشد؟ همه اینا به کنار اینکه ندا همیشه باهام صادق بود و دوستم می داشت... خاطرات گذشته آرومم می کرد، نمی دونم چرا؟؟؟ ...حالا اینجا... من... تنهایی ، کی باورش میشد!! منی که همیشه دور ورم شلوغ بود... حالا ... نه دوستی ، نه آشنایی ، ندا هم که باهام سرسنگین بود ... فقط یکی دو بار پویا بهم زنگ زد، اینم فکر کنم یلدا ازش خواسته بود...پام سست شده بود، دلم می خواست مرخصی بگیرم و برا تولد ندا برم پیشش ، بد جوری با خودم درگیر بودم، هر کاری کردم نتونستم خودم و راضی کنم، دلم می خواست روز تولدش خوشحالش کنم، اما نشد، از اینترنت بلیط کنسرت براش گرفتم و به پویا زنگ زدم تا زحمتشو بکشه... دلم بد گرفته بود، تا دیروقت سر کار بودم ، چشمام خسته شده بود، کمرم درد می کرد، گوشیم زنگ خورد ندای من بود.هنوز صداشو نشنیده جون گرفته بودم: الو سلام فینگیل من خوش گذشت: سلام جات خالی نیما ، نتوستم جلوی پویا و یلدا باهات حرف بزنمصداش خستگی رو ازم دور می کرد، دستم و گذاشتم رو پیشونیم و سعی کردم صورت خشکلش جلوی روم مجسم بشه: آخ ندا چقدر دلم می خواست الآن پیشت باشم، پارسال و یادت می یاد، صبح تا حالا چند بار عکسای پارسال و نگاه کردم: نییییما خیلی دوشت دالمدلم ضعف رفت چند وقت بود ندا اینطوری باهام حرف نزده بود: فدااات بشم عزیزم، منم اندازه دنیا دوست دارم، قول میدم برات جبران کنم ، امسال و ببخش : نیما یعنی سال دیگه و سالای بعد کنار همیم مگه نه: آره حتما" : راستی نیما امروز خیلی خوشحالم، بابا بهم یه حلقه خوشکل کادو داد، گفت بندازم دست چپم ، تا همه بفهمن یه خبرایی هست، ولی فعلا" هر که پرسید، یه جوری بپیچونمش، : راست میگی ندا!!!!! : آره به خدا ، برام کیکم گرفته بودن، : خدا رو شکر روز خوبی داشتی،....ندا چند وقتیه همش از بابا تعریف میکنه انگار می خواد نظر منو بدونه یا اینکه دلم و نرم کنه، البته تا حدود زیادی هم موفق بود... چیزی به عید نمونده بود، یاد چهارشنبه سوری، عید ، سفره هفت سین داغ دلمو تازه می کرد، اشکم و در می آورد یعنی واقعا" امسال عید چی میشه؟ تا یادم می یاد، عید بود و مامان و بابا و ندا، دلم هواشونوکرده بود، اینجا از سرمای زمستون خبری نبود، ولی ندا اونجا سردش بود، الآن حتما" داره یخ می زنه، آخه میگه اونجا برف زیادی اومده...خدا رو شکر کارا خیلی خوب پیش می رفت آقای منوچهری هم راضی بود، دیگه آخرای کار بود، بعد از اون دیگه مجبور نبودم فشار کاری زیاد و تحمل کنم، وضع پس اندازم خوب بود، تو این یک سال به اندازه پنج سالی که تو مغازه کار کرده بودم حتی بیشتر درآمد داشتم، خیالم یه کم راحت شده بود، حتی اگه سختمون باشه اینجا زندگی کنیم ، حداقل پول رهن خونه و مخارج اولیه زندگیمون تامینه، ندا هم درسش تمومه، اگه برام کار جور نشه، دیگه بعد از عید به ندا میگم بیاد پیشم باهم زندگی کنیم، بیشتر از این نمی تونستم تحمل کنم، از اولم به ندا گفتم یک سال، الآن تقریبا" هشت ماه می گذره، نمی دونم چطوری تحمل کردم، باورم نمیشه، همش به خاطر ندا بود، هر وقت خسته و کلافه میشدم به فینگیلی زنگ می زدم، صداش از هر مسکنی برام بهتر بود، بعدم با خودم می گفتم: فقط به خاطر ندا....چند وقت میشه ندای من مریضه، صداش گرفته، همش سرفه میکنه دلم بد جوری شور می زنه، تلفنم و زود قطع می کنه، باهام آروم حرف میزنه، دستم به کار نمی ره...یه روز پویا بهم زنگ زدو موضوع کار تو شرکت شوهر خالشو باهام در میون گذاشت، بهم گفت ندا مدارکو فرستاده و برای مصاحبه باید هر چه زودتر برم، گفت کار خوبیه و ندا گفته تا قطعی نشده بهت نگم، حتی بهم گفت ندا به چند تا شرکت دیگه هم سر زده و تواین مدت خیلی برای کار من این در و اون در زده، آخر سرم بهم گفت ندا بدجور سرما خورده و اگه میشه بهش سربزنم...خیلی خوشحال شده بودم، تا آخر هفته کارام سبک میشه و می تونم مرخصی بگیرم، امااااا چطور به ندا بگم نمی رم خونه، بابا حتی به من یه زنگم نزده ، شماره منو که داره امکان نداره برم پیشش...تعجب کردم چرا ندا به من چیزی نگفته بود؟؟ یعنی فکر می کرد اگه جور نشه ناراحت میشم، یا... نمی دونم...بهتر دیدم زیاد بهش فکر نکنم به ندا هم چیزی نگفتم.اونروز از صبح دلم شور میزد، هیچی نتونستم بخورم، تو راه شرکت یلدا بهم زنگ زد، خیلی دلخور بود:الو بفرمائید: آقا نیما حق دارین نشناسین ، یعنی بهتر بگم شما کی رو میشناسین؟: ببخشید یلدا خانوم، من شمارتونو ندیدم، خوبین؟: نه اصلا" خوب نیستم، گذاشتی رفتی، پشت سرتم نگاه نمیکنی، خیلی بی خیالی، ندای بیچاره روزی هزار بار میمیره و زنده میشه، اونوقت تو...فهمیدم داره گریه میکنه ، گیج شده بودم، اون چی میگفت؟ چه اتفاقی افتاده؟: یلدا خانوم آروم باشین تو رو خدا اتفاقی افتاده؟: یعنی نمی دونین ندا مریضه، نمی دونین پاش شکسته، نمی دونین دو هفته نتونسته از تو رختخواب بیاد بیرون،:ننننه؟؟؟ من روزی چند بار زنگ می زنم به ندا فقط گفت سرما خورگی ساده ست: می ترسه اعصابت به هم بریزه، از بس دوست داره، بیا بهش سر بزن... دست از لج بازی بردار، به ندا نگی من چیزی بهت گفتما.. خواهش می کنمیلدا وسط حرفاش همش گریه می کرد،بهش اطمینان دادم با اولین پرواز می یام تهران،یعنی ندا چشه که یلدا اینقدر بی قراری میکنه؟ با دسپاچگی به ندا زنگ زدم، صداش در نمی یومد، ولی همش میگفت چیزیم نیست، سرما خوردم... ضعف کردم...سرم به شدت درد گرفته بود، با دستام شقیقه هامو فشار می دادم تا یه کم آروم بگیرم، که دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد، به صفحه گوشی نگاه کردم، شماره موبایل بابا بود، تمام بدنم کرخ شده بود، هول شدم، یعنی جواب بدم ، نکنه برا ندا اتفاقی افتاده..: الو سلام: سلام....نیما جان بابا.. نمی خوای برگردیبغض گلوم و فشار می داد به زور جلوی گریه خودمو گرفتم: خوبین بابا، ببخشید، می یام..: من خیلی وقته بخشیدم، منتظرت بودم، یعنی من لیاقت نداشتم برا ازدواجت ازم اجازه بگیری.. یه اتفاقی افتاده... نباید تا ابد کشش بدیم...هیچی برا گفتن نداشتم سکوت کردم: نیما بابا هر چی بوده تموم شده، من بد کردم، تاوانشم دادم، نباید بگم چقدر برام عزیزی چون بهتر از هر کسی می دونی، اگه اینهمه وقت بهت زنگ نزدم یا نیومدم سراغت چون روم نمیشد، یعنی بهتر بگم فکر می کردم دیگه به عنوان یه پدر قبولم نداری :ننننه... نه به خدا ...اینطور نیست بابا...من شاید دلخور باشم، ولی نمک نشناس و بیمعرفت نیستم، به ندا هم گفتم هیچوقت تو زندگیم احساس کمبود نکردم... ولی بابا من باید واقعیت و می دونستم، ندا حق من بود... فکر اینکه ندا رو ازم پنهون کردین ....: منم به همبن خاطر کوتاه اومدم و ندا رو فرستادم ، اونو دو دستی تقدیمت کردم، وقتی مطمئن شدم، واقعا" دوستش داشتی، کارا رو ردیف کردم که خیالت از بابت اون راحت بشه، فکر حرف فامیل و در و همسایه رو نکردم، دیگه کاری از دستم بر نمی اومد.. یعنی اینا کافی نیستدلم آروم نبود حتما" یه اتفاقیافتاده که بابا زنگ زده بهم...: بابا ببخشید...اتفاقی افتاده: اتفاق که نه... ندا حالش زیاد خوب نیست، دلم می خواست بیام اونجا و حرفامو باهات بزنم، اما فرصت نشد، اگه می تونی زودتر بیا، کدورتا رو بذار کنار، اگه می خوای زندگی خوبی رو شروع کنی اول باید دلت صاف باشه، من معذرت می خوام، هر کسی اشتباه میکنه، خدا نخواست یه عمر جلو تو شرمنده باشم به موقع به دادم رسید، حالا که همه چیز به خیر گذشته، خرابش نکن، بیا به ندا برس نذار دیربشه..: بابا اینطوری حرف نزنین من باید معذرت بخوام، ندا حالش خییییلی بده: نه بابا ، خودتو ناراحت نکن فقط زود بیا بیشتر دلتنگه تا مریضبعداز قطع تلفن فوری با آقای منوچهری تماس گرفتم، و ازش مرخصی گرفتم ازش خواستم اگه میشه برام بلیط تهیه کنه، اون با کمال میل با مرخصیم موافقت کرد و قول داد برای همین امشب تو پرواز برام بلیط بگیره، کارام و ردیف کردم، به همکارام هم سپردم اگه مشکلی پیش اومد باهام هماهنگ کنن، بعد از ظهر منوچهری برام بلیط لیست انتظارگرفت... وااای برا ندا هیچی نگرفتم ،وقت نداشتم... سریع ساکم و بستم و رفتم چند تا مغازه سر زدم، دل و دماغ نداشتم... زمان نمی گذشت، حتما" یه اتفاقی افتاده، اول یلدا بعد بابا، ندا هم که دیگه تماس نگرفته..دو ساعت قبل از پرواز فرودگاه بودم، بدون اختیار صورتم از اشک خیس بود، فکر اینکه نکنه دیگه نتونم ندا رو ببینم عذابم میداد ، نکنه راستی راستی یه بلایی سرش اومده باشه، جرات نداشتم شماره ندا رو بگیرم... خداااایا خودت بهم رحم کن...لحظات به کندی می گذشت، چند بار به گیشه بلیط سر زدم تا بلیطم و برام ok کنن، فکر کنم دیگه خانومه دلش برام سوخت، بلیطم و گرفت و مهر زد... اون چند ساعت اندازه یک سال برام طول کشید، وقتی تو فرودگاه مهر آباد از هواپیما اومدم پائین، یه نفس عمیق کشیدم، ریه هام پر شد از هوای شهر خودم، خیلی وقت بود ازش دور بودم، جالب اینکه فکر نمی کردم حالا حالاها رنگ این شهر و ببینم، دلم شور می زد، سریع خودم و رسوندم به سالن خروجی و منتظرشدم تا چمدونم از قسمت بار بیاد، مسیر فرودگاه تا خونه رو برای خودم ترسیم می کردم، که چطور برم، و از چه مسیری برم که نزدیکتر باشه، خدا کنه سریع وسیله گیرم بیاد ... بلافاصله بعد از برداشتم چمدونم را افتادم، همین که از در خارج شدم، دیدم مامان و بابا با یه دسته گل بزرگ دویدن طرف من، صحنه ای که اصلا" انتظارشو نداشتم، از کجا باخبر شده بودن!!! آهان حتما" کار منوچهریه... جا خوردم... میخکوب شده بودم روی زمین، نمی تونستم برم طرفشون، تا اومدم به خودم بیام مامان منو بغل کرد و بوسید، و بعدم بابا، بابا محکم منو تو بغلش فشار می داد و گریه می کرد، با دستام شونه های بابا رو گرفتم و گفتم : بسه بابا همه دارن نیگامون میکنن، .. ولی بابا ول کن نبود، انگار می ترسید منو ول کنه از دستش در برم، گریه اون دو تا منو هم از خود بی خود کرد و منم با اشکام با اونا همراه شدم..تو راه اونا بهم اطمینان دادن که ندا مشکل خاصی نداره و به گفته دکتر فقط مشکل روحی پیدا کرده، دلم آرومتر شده بود ، دلم می خواست هر چه زودتر اونو ببینم، نفهمیدم چطوری رسیدیم خونه، سریع در اتاق ندا رو باز کردم، چراغ و روشن کردم هیچکس تو اتاق نبود، اینور و اونورو نگاه کردم، یعنی ندا کجاست؟؟؟ روی دیوار یه پوستر بزرگ نصب شده بود، رفتم نزدیک عکس من بود، گوشه اون عکس با خط ندا نوشته شده بود، بـــی قــرارم ، بـده قـــرارم کـــز موی تو آشفته تــــرم... ندا تو که میگفتی اوضاع روبه راهه پس چرا آشفته بودی؟؟؟صدای مامنو شنیدم که میگفت: نیما جان ندا تو اتاق تو خوابیده، تا اومدم در اتاق خودمو باز کنم، یکی در و باز کرد، یلدا بود، بدون سلام احوالپرسی گفت: بهش آرام بخش زدن خیلی طول کشید بخوابه، بهتره بذارین کمی استراحت کنه ... بعد سریع از کنارم رد شد و مشغول صحبت با مامان شد، رفتم کنار تخت، ندا خیلی آروم خوابیده بود، صورتش خیلی رنگ پریده و لاغر شده بود، آروم دستمو گذاشتم روی قفسه سینش، آره نفس میکشید... یه نفس عمیق کشیدم ، دیگه از خدا هیچی نمی خواستم.......
ادامه دارد ... نسیم خنکی به صورتم می خورد، عمو حسن منو بوسید و بعد گفت: تو نباید همراه من بیای، نیمای من تنهاست داره گریه میکنه، ... عمووووو نیما دیگه نمی یاد، : نه نیما اونجاست اون اومده تا وقت داری برگرد، برووووووووعمو منو هول می داد طرف نیما، برگشتم و دستم درازکردم طرف نیما، نمی تونستم راه برم، صدای عمو می یومد زود باش برو برو.... با زانو خودمو می کشوندم طرف نیما ، دوباره سنگین شدم، قفسه سینم درد گرفت ... باید برم پیش نیما... نییییییما...نییییمااز خواب پریدم، چشمام سیاهی رفت ، داشتم از هوش می رفتم، که یه صدایی شنیدم، یعنی درست می شنوم یا دوباره خواب می بینم ... صدای نیما... بوی نیما.... آآآره حسش کردم، نیما بود که دستای منو محکم گرفته بود، دیگه هیچی نفهمیدم....چشمام و باز کردم، نیما روی صندلی کنار تخت من نشسته بود، سرش و داده بود عقب و به سقف نگاه می کرد، از هوشیاری خودم مطمئن نبودم... نیما... اینجا... چطور ممکنه... ترجیح دادم حرفی نزنم، به آرومی اشک می ریختم...دیگه مطمئن شدم که بیدارم ... و نیما اینجا پیش منه، .. به صورتش خیره شدم، چشماش هیچ فرقی نکرده بود، پوستش حسابی تیره شده بود و موهاش بلند و آشفته بود، عین دل من، عین روزگار من... همیشه با خودم می گفتم اگه برگرده چه میکنم.... اما حالا که اون برگشته و من حتی نمی تونم به راحتی از جام بلند بشم.. دلم می خواست بپرم تو بغلش، رو شونه هاش گریه کنم، ازش گله کنم ... کاش حالم خوب بود، به زور خودم و تکون دادم ، نیما بلافاصله متوجه شد، از رو صندلی اومد کنار تخت زانو زد، دستاشو آورد جلو ودو طرف صورتمو محکم گرفت ، چند دقیقه ای بین ما سکوت برقرار بود.... : چی شده عزیزم؟؟؟ چرا هیچی نمیگی؟؟؟ چرا نگفتی حالت خوب نیست گل من؟؟؟ یه چیزی بگو ، دلم برات یه ذره شده...صدام در نمی یومد با صدای گرفته و لرزون جواب دادم: اگه نمی یومدی من می مردم، باورم نمیشه اینجایی، کی اومدی؟ حالم خوب نیست نیما...نیما خم شد به طرف من دستاشو برد پشت گردنم و منومحکم بغل کرد، با اینکه تو تب داشتم می سوختم، اما گرمای بدن اون برام لذت بخش بود، اون منو می بوسید و بوسه هاش مرحمی بود برای دردای من، به آرومی و با بغض باهام حرف می زد: ندا چقدر داغی، الهی من بمیرم که باعث شدم تو عذاب بکشی، به خدا اگه می گفتی حالت خوب نیست خیلی زودتر از اینا می یومدم، کاش میشد تا ابد تو بغلم نگهت دارم، دیگه طاقت دوریت و ندارم... خوب میشی عزیزم، خودم مواظبتم، زود خوب میشی، دیگه برای همیشه کنارتم ندای من، گریه نکن عزیزم، ...گلوم گرفته بود، اشکام برای بیرون اومدن باهم مسابقه می دادن، با صدای مامان نیما کمی از من فاصله گرفت ، جلوی لباسش خیس بود ، دوباره خم شد، چشما مو بوسید و با انگشتاش اشکام و پاک کرد: ندا تو رو خدا گریه نکن، مامان صدام میکنه آروم باش زود بر می گردمنیما از اتاق رفت بیرون، صدای مامان می شنیدم : نیما مادر بیا صبحونه بخور، برا ندا فرنی درست کردم، بیدار شد بهش می دم، آرامبخشی که بهش زدن قویه، فکر نکنم به این زودی بیداربشه.: میل ندارم مامان ، ندا بیدار شده، حالش اصلا" خوب نیست، مامان دکتر چی میگه؟: دکتر میگه بدنش خیلی ضعیف شده، البته تاکید داره مشکلش بیشتر روحیه تا جسمی، آخه مادر ندا رو که میشناسی، همین که تا حالا دووم آورد و دم نزد معجزه ست، من میگفتم خیلی هنر کنه یکی دو هفته اینجا می مونه، بیچاره نه ماهه سوخته و ساخته مادر دیگه رمقی براش نمونده... بیا یه چیزی بخور مادر، حالا که تو اومدی خیالم راحت شد، اون با وجود تو زود خوب میشه.: مامان اون که حالش خوب بود چی شد یه دفعه ای؟سرم گیج رفت، یاد اونروز و شهروز افتادم، خدایا نکنه کسی بفهمه... گوشام و تیز کردم ببینم مامان چی میگه؟: چی بگم مادر، یه مدتیه بیحاله، آروم می یومد آروم می رفت، تا اینکه حدود بیست روز پیشتر که رفته بود برا کار پایان نامش... عصر بابات تو خونه تنها بوده، یدفعه می بینه ندا با پای خونی و صورت کبود می یاد خونه، اونروز برف شدیدی می یومد من رفته بودم خونه مادر جون تو اون هوا نتونستم زود برگردم، همین که ندا وارد هال میشه از هوش میره..:اااااا چی شده بود مامان چرا همون موقع به من نگفتین؟ چرا ازش نپرسیدیم چی شده؟: ندا اصرار داشت تو نفهمی، میگفت نگران میشی، اعصابت به هم می ریزه، میگه تصادف کرده، البته تو بیمارستان ازش عکس گرفتن، دکترش گفت مسئله جدی نبوده، دو روز بیمارستان بود، سرمای شدیدی خورده بود، اما نمی دونم از اون روز چرا هر روز بدتر شد، البته پاش مشکلی نداره، ولی ریه هاش عفونیه، تبش قطع نمیشه.. بگذریم انشاءالله خوب میشه...دلم می خواست تو اون لحظه می تونستم صورت نیما رو ببینم، یعنی باورش شده یه تصادف ساده بوده، ..صداهاشون ضعیف شده بود، حتما" رفته بودن تو آشپزخونه، چند دقیقه بعد مامان و نیما اومدن تو اتاق..مامان با خنده گفت: ندا جون مادر اینم از نیما دیگه از جون ما چی می خوای .... بعد سینی رو گذاشت رو میز و ادامه داد: نیما بهش کمک کن فرنیشو بخوره ، چند روزه هیچی نخورده ...نیما سینیو برداشت و اومد کنا ر تخت نشست، با لبخند به من نگاه می کرد: فینگییییلی نمی خوای از جات بلند بشی، باهام حرف بزنی، دعوام کنی....به زور نیم خیزشدم، ولی چشمام سیاهی میرفت، کمکم کرد بشینم ،خودشم پرید رو تخت و روبروم نشست سینی و گذاشت جلوم..چند روز بیشتر از اومدن نیما نگذشته بود، ولی حال من از این رو به اونرو شده بود، باورم نمی شد، انگار بین نیما و مامان و بابا هیچ اتفاقی نیفتاده بود، رفتارشون باهم خیلی عادی بود ، شاید نیما رعایت حال منو می کرد ... اون خیلی بهم می رسید، داروهام و سروقت بهم می داد، هر چی مامان درست می کردم به زور به خوردم میداد، تا دیروقت کنارم مینشست و باهام حرف میزد، بعضی وقتا برا خوردن غذا به زور می بردم سرمیز پیش مامان و بابا... آره خدا یه بار دیگه به من لطف کرد و مشکلات خیلی راحتتر از اونیکه من فکرشو بکنم داشت حل میشد،... نیما برام گفت پویا بهش زنگ زده برا مصاحبه..نیما هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم، کنارم نشسته بود، بهم کمک می کرد تا پا شم و برم دست و صورتم و بشورم، موهام و برام شونه می کرد، ...یه روز صبح نیما بهم گفت برا مصاحبه باید بره شرکت، مامان هم از نیما خواست سر راهش اونو بذاره فروشگاه تا خریداشو انجام بده، و برگشتنا بره دنبالش، باهم صبحونه خوردیم و نیما و مامان رفتن بیرون، منم روی تخت دراز کشیدم، نزدیکای ظهر بود که صدای زنگ تلفن منو از خواب بیدار کرد، به زور بلند شدم و گوشیو برداشتم: بله بفرمائید: سلام ندا خانوم، شنیدم مریض بودی عمهعمه مهوش بود.. ولی چرا اینقدر عصبانی: سلام عمه ، آره سرماخورده بودم ، شما خوبین ، دختر عمه های من چطورن؟: حالا که باید خوب باشی، داداشم دیشب اومده بود اینجا، یه چیزایی میگفت، من که می دونستم از اولم نقشه مامانت چیه عمه، اونو خدا میشناسه، حالا شما هم خوب بلدی خودتو بزنی به موش مردگی و نیمای ساده رو گول بزنی : چی میگین عمه؟ من اصلا" نمی فهمم: بایدم خودتو بزنی به نفهمی خانوووووم، من حدس می زدم نیما از دست شما اون بلا رو سر خودش آورده باشه، منم اگه بعد از 29 سال می فهمیدم پدر مادرم یکی دیگه هست و حالا باید به زور و برای اینکه زیر دین نباشم تن به ازدواج بدم خودمو میکشتم... حالا به زور که نشد، اینبار ندا خانوم خودشونو زد به موش مردگی که دل نیما رو به دست بیاره، واقعا" عمه شماها شیطونم درس می دین: نه عمه اشتباه میکنین: حرف نزن، زنگ زدم بهت بگم من اجازه نمی دم حق نیما ضایع بشه، بعضی چیزا رو نخواستم به بابات بگم که شر درست نشه، خانوم عشق و حالشو کرده، با هر کی خواسته پریده، آخر سر می خوای نیما رو بدبخت کنی، فکر کردی هر کار میکنی هیچکس نمی فهمه، دختر خاله شهروز دوست ستاره ست، اون تو رو تو مهمونی دیده و شناخته به ستاره گفته تو شب و روز با شهروز بودی، حالا اون کشیده کنار جورشو باید نیما بکشه ، فکر نکنی به همین راحتیه..با شنیدن اسم شهروز سرم گیج رفت، یک آن دنیا دور سرم چرخید و دیگه هیچی نفهمیدم...صدای نیما و مامان و میشنیدم ولی نمیتونستم جواب بدم، یکدفعه صورتم یخ کرد انگار آب پاشیدن به صورتم، وقتی به هوش اومدم نیما رو دیدم که داشت گریه می کرد، دستم و گذاشتم روی سرم چقدر درد می کرد... من که داشتم با تلفن صحبت می کردم یه دفعه چی شد.... نیما ازم پرسید: چی شده ندایِِییی؟ تو که حالت خوب بود!!! چی سرت اومده ...: نیما من که چیزیم نیست سرم گیج رفت...نیما بهم کمک کرد تا از رو پاهام وایسم، وااای خدای من تلفن، سریع برگشتم .. نیما پیشدستی کرد و پرسید: وقتی من و مامان اومدیم، دیددیم افتادی اینجا تلفن بوق می زد، انگار داشتی با تلفن صحبت می کردی که حالت بد شد، درسسسته...یه جوری می پرسید انگار بو برده ....سرم و انداختم پائین ، دستام یخ کرده بود، روبروم وایساد، دستاش و گرفت دو طرف صورتم و گفت: نیما به چشمای من نیگاه کن، با کی صحبت می کردی؟انگار خودش فهمید حالم خوب نیست، تمام بدنم داشت می لرزید، به همین خاطر زیر بغلم و گرفت و گفت: بریم رو تخت دراز بکش بعدا" راجع بهش صحبت می کنیم...سرم سنگین بود، دوباره بدنم داغ شده بود، این تنها موضوعی بود که ازش می ترسیدم، ملافه رو کشیده بودم رو صورتم و گریه می کردم، نه اینکه ترسیده باشم عمه بتونه نیما رو ازم بگیره.. این امکان نداشت چون ما عقد کرده بودیم ... از این دلم می سوخت که نکنه به نیما یه چیزی بگه و نیما خورد بشه، آخه اینطوری که عمه شلوغش می کرد نبود... من شب و روز همراه شهروز بودم... من فقط سه بار باهاش رفته خونشون، تازه هیچ اتفاقی هم بینمون نیفتاده بود... من تصمیم داشتم به نیما بگم، وقت نشد... تو همین فکرا بودم، که احساس کردم یکی وارد اتاقم شد و در و از پشت بست، ... نیما بود، چرا در و بست؟ ... اومد گوشه تخت نشست، سریع ملافه رو از روی صورتم کشید کنار، جرات نداشتم به صورتش نیگاه کنم، با یه لحن جدی بهم گفت: ندا می دونم حالت خوب نیست و پاشو باهات کار دارم: می خوام بخوابم تو رو خدا بعدا" برات توضیح میدم: ببین من خر نیستم، ماجرای تصادف و بهت پیله نکردم، گفتم به وقتش بهم میگی ، نداااا امروز کی بهت زنگ زد؟ چی باعث شد تو اینقدر به هم بخوری؟مرگ یه بار شیونم یه بار باید حقیقت و به نیما می گفتم تا کسی نتونه به خاطر گناه نکرده منو پیش نیما خراب کنه.. دستام می لرزید...: ببین نیما قول بده مثل همیشه حرفام و باور کنی منطقی باشی من هیچوقت به تو دروغ نگفتم ... البته باید قبلا" بهت میگفتم ولی نشد..انگار نیما جاخورده بود..: ندا من مطمئنم تو راستشو بهم میگی ، تو هیچوقت به من دروغ نمیگی...بغض گلوم و فشار می داد...: نیمااااااا ماجرای دوستی منوشهروز و که می دونی.. ب ...ببین چطوری بگم، من با شهروز ... یعنی نه شهروز با من ... من چند بار رفتم خونشون... چشمام و بستم یه نفس عمیق کشیدم و تند تند ادامه دادم: ببین نیما خودت که می دونی وقتی دو تا جوون تو خیابون بگن و بخندن مرتب گشت و ارشاد و صد تا کوفت و زهر مار دیگه بهشون گیر میده، شهروزم مخ منو زد که بریم خونه که راحت باشیم منم رفتم،..ااااممما به جون خودت به جون مامان و بابا هیچ اتفاق خاصی بین ما نیفتاده بود، ...جرات نداشتم چشمام و باز کنم و به نیما نگاه کنم حتما" حالا خیلی عصبانی شده .... شایدم باهام قهر کنه، چشمام و باز کردم و سریع دست نیما رو گرفتم و با صدای بلند زدم زیر گریه..صورتشو نمی دیدم، یعنی چه شکلیه؟؟ ... نیما دستای منو فشار داد و گفت: خوب ادامه بده، ندا اینو که قبلا" خودمم ازت پرسیده بودم تو هم گفتی بینتون چیزی نبوده، همون وقتی که می خواستی باهاش به هم بزنی، سرم و گرفتم بالا : داداشی یعنی برات مهم نیست باهاش تنها بودم..: مهم که هست، ولی مهمتر اینه که تو، حتی تو اون موقعیت تونستی خودتو کنترل کنی... خوب ممکنه برای هر کسی پیش بیاد ، کمتر کسی می تونه منکر بشه که تا حالا با دوست دخترش یا دوست پسرش خلوت نکرده ولی همین که تو پاک موندی مهمه ... یییعنی می خوای بگی شهروز زنگ زده بود ،تهدیدت کنه: نه نیما راستش عمه مهوش بود، خیلی بهم بد و بیراه گفت، انگار بابا یه چیزایی در مورد ما بهشون گفته، گفت من بی لیاقتم، تو رو گول زدم، میگه تو به خاطر اینکه منو نگیری خودتو کشتی .... نمی دونی چه چیزایی بهم گفت، آخر سرم گفت به تو میگه من با شهروز بودم : غلط کرده، بره جلوی دخترای خودشو بگیره که را به راه نبرنشون کمیته ازشون تعهد بگیرن، حالا بذار درستش می کنمنیما از اتاق رفت بیرون و با موبایلش برگشت: نیما می خوای چیکار کنی ؟ تو رو خدا من می ترسم شر درست بشه..: نترس مگه من چند بار برات شر درست کردم فینگیلی من.اون داشت می خندید، من احمق و بگو اینهمه حرص خوردم... نیما شماره عمه مهوشو گرفت و خیلی عادی شروع کرد به حرف زدن، موبایلم گذاشته بود رو فن که منم بشنوم:سلام عمه: سلام نیمای عمه خوبی: خوبم عمه، شما چطورین ، شنیدم با من کاری داشتین: مننننننن ... نه کی گفته؟: ندا گفت : من... بااا تو ، عمه این یه وجبی اومده چی در گوشت خونده؟ یه حرفی بود باید به خودش می زدم...البته من باید باهات مفصل صحبت کنم، اینا همش نقشست ، می دونم تو هم راضی نیستی..: ببینین عمه، هر وقت خواستین می یام اونجا باهم صحبت کنیم، ندا فقط بهم گفت شما در مورد شهروز،دوستم و میگم ازم چند تا سوال دارین، : اااا نیگاه این دختره چقدر رو داره، ... هان چی گفتی؟ .. شهروز، دوست تو بوده، پس بهت رو دست زده عمه، خواب بودی دزد برده.: عممممه منظورتون چیه، بذارین من خیلی واضح توضیح بدم، شهروز دوست من بود، از ندا خوشش اومده بود، از من خواست با ندا صحبت کنم، ندا هم شرط گذاشت چند جلسه ای باهاش آشنا بشه، نظراتشو بدونه بعد جوا ب بده، من در جریان کل آشنائیشون بودم، ...: باریک الله به تو ، این مادرو دختر کار خودشونو خوب بلدن، خامت کردن، حالا به باباتم بگم همین جواب و بهش میدی، میگی در جریان بودی خواهرت رفته خونه یه پسر غریبه..: نه عمه جان میگم بابا بگین عمه بره جلوی ستاره و سمانه رو بگیره نرن خونه این و اون، یادتون که نرفته عمه ماجرای بهرام دوستمو که اومدم اونجا براش تعهد بدم دیدم با ستاره خانوم بودن با اون وضع، یا اون پسره که ... بگذریم ، نمی خوام گرو کشی کنم ، ولی عمه خودتون میدونین از این حرفا زیاده، منم که نگفتم ندا با همه فرق داره ، اونم یکی مثل بقیه، یکی مثل دخترای خودت، البته نمیشه مقایسه کرد خدائیش...این مسائل دیگه باید برای شما قابل هضم باشه ، البته من نمیگم به بابا یا هر کی خودتون خواستین نگین، بگین ، راحت باشین... خلاصه عمه جان بهتون بگم من تصمیم خودمو گرفتم، ندا انتخاب اول و آخر منه ،به بابا هم گفتم یا ندا یا هیچکس، حالا هم اگه برگشتم به خاطر حال ندا بود و گرنه از حرفم بر نمی گردم، ندا برای من خیلی با ارزشه دوست ندارم کسی باهاش بد صحبت کنه... : این حرفا به کنار.. تو از کجا این قضیه رو فهمیدی؟ داداش که میگفت تا آخر عمر نباید بو ببری که پسرش نیستی... هاااا دیدن از تو بهتر گیر نمی یاد...نیما فون گوشی رو قطع کرد، چون می دونست دیگه عمه حسابی عصبانی شده و ممکنه هر چیزی بگه ..: اینکه چطور فهمیدم خودم می دونم و خدای خودم، ولی عمه من 29 سالمه عاقلم ، می فهمم، بچه نیستم و احساساتی ، اصلا" عمه شما مگه نمی خوای من خوشبخت باشم با بابام صحبت کن، بگو زودتر رضایت بده....: به هر حال خوشحال شدم صداتونو شنیدم، حتما" می یام حضوری باهم حرف می زنیم، خداحافظ:اووووف ندا اینا دیگه شدن کاسه داغتر از آش یه چیزی هست بابا اینقدر هوای اینا رو داره، ازشون می ترسه طفلک، داشت منفجر میشد... با خنده ادامه داد: ندا میگه تو منو خام کردی ، آخه به تو فینگیلی می یاد از این کارا بلد باشی...نیما منوکشوند طرف خودشو تو چشام زل زد و گفت : هیچکس نمی دونه من در به در این چشا شدم، اونا نمی فهمن چقدر برام با ارزشی... بذار هر چی دلشون می خواد بگن، من تو رو اندازه دنیا قبول دارم... هر چی بهتره ارزونی دیگران ...نیما مثل سابق سنجیده و درست تصمیم گرفت، خوشحال بودم از اینکه چنین تکیه گاهی دارم، یه نفر که خوب منو می شناسه، ضعفام و می دونه ، منو باور داره، و همه با ارزشتر اینکه عاشقمه...ما آدما بعضی از مسائل کوچیک و برا خودمون چنان پیچیده میکنیم که میشه خوره اعصابمون، در حالی که خیلی ساده میشه حلش کرد، مورد شهروزم از همونا بود...بعد از ظهر حالم اصلا" خوب نبود استرس باعث میشد به هم بریزم، نیما هم کاملا" این موضوع رو فهمیده بود، با حرفاش سعی داشت آرامشو بهم برگردونه، ساعت حدود شش بعد از ظهر بود که بابا و نیما برا خرید از خونه رفتن بیرون، من روی کاناپه دراز کشیده بودم، مامان با دو چائی از آشپزخونه اومد بیرون، : ندا مامان صبح چی شد؟ چرا حالت بد شد؟ نیما وقتی تو رو دید، نزدیک بود سکته کنه، خیلی ترسید... تلفن افتاده بود، داشتی با کسی صحبت می کردی؟!!!: نمی دونم، سرم گیج رفت، وااای مامان من اصلا" یادم رفت از نیما بپرسم، مصاحبه چی شد؟: خیالت راحت، نیما میگفت خوب بوده، قرار شده تو این هفته نتیجه رو بهش اعلام کنن ولی نیما می گفت حله ..: خدا رو شکر، برنامه آشپزی تی وی شروع شد ،مامان عاشق آشپزی بود، ولی راستش من زیاد حوصله آشپزخونه رو نداشتم،..... صدای بسته شدن در خونه به گوشم رسید، به مامان نگاه کردم، اونم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: به این زودی برگشتن، کلی لیست بهشون داده بودم... مامان رفت به طرف در هال که یکدفعه بابا در و باز کرد و خیلی عصبانی وارد شد..: نداااا .. ندا کجاست؟؟صداش از شدت خشم می لرزید، یعنی چی شده بود، مامان پرید جلوی بابا: چی شده؟ با ندا چیکار داری؟ نیما کجاست؟ یدفعه چت شده؟؟؟؟؟؟؟همون لحظه نیما هم وارد شد: ابا شما خودتون و عصبانی نکنین من باهاش حرف می زنم، سرجام میخکوب شده بودم، چه موضوعی بابا رو اینطوری عصبانی کرده؟ بابا داد زد: ندااااا بیا اینجا ببینم، پاهام بی حس شده بود، به زور از جام بلند شدم و رفتم جلو..بابا داد زد : ندا اونروز چه اتفاقی برات افتاد؟ کی دنبالت می کرده؟ برای چی ؟ نداااا زود جواب بده و گرنه هر چی دید از چش خودت دیدی...چشای بابا قرمز بود، عین اونشب که با نیما دعواش شد، بابا داشت می یومد طرف من ، نکنه جلوی نیما منو بزنه، دستم و گرفتم رو صورتم و شروع کردم به جیغ زدن، مامان بیچاره، خودشو انداخت جلوی من، نیما هم سریع بابا رو گرفت و گفت: بابا اجازه بدین، من خودم حلش می کنم، باااااباااا برین بشینین، من قول می دم تا شب همه چی معلوم بشه، نیما بابا رو به زور برد تو اتاقش، صدای فریادش می یومد : نیما ولم کن برم ادبش کنم، من باید بدونم دخترم چیکار کرده...نیما سریع اومد طرفم، دست منو گرفت و برد تو اتاق ، می خواستم از دستش در برم اما اون در و قفل کرد، عقب عقب رفتم تا خوردم به دیوار: بابا چی میگه؟ ...من هیچی نفهیمدم، تصادف کردم ، نیمااااا، تو رو خدا تو برو می ترسم دوباره دعواتون بشه...گریه اجازه نمی داد حرف بزنم، ترسیده بودم، اگه می فهمیدن کار شهروزه و نیما می رفت سراغش چی میشد؟ اگه باهم درگیر بشن... شهروز گفت اگه نیما بره سراغش داعش و می ذاره رو دلم ...نیما اومد طرف من، خیلی عصبانی بود، حالا درست روبروم ایستاده بود، زل زدم تو چشماش: نیمائئئئئی ، من می ترسم، تو که قول دادی اذیتم نکنی، پس هیچی نپرس، تو رو خدا نیما من خیلی می ترسم...نیما با همون چند کلمه نرم شد، سرمو بوسید و گفت: عزیزززم گریه نکن من که نمی خوام اذیتت کنم، خودت بهم بگوبعد منو بغل کرد و ادامه داد: من و بابا رفته بودیم فروشگاه ، یه پیرمردی که بابا رو خوب میشناخت، اومد جلو احوالپرسی کرد، بعدم احوال تو رو پرسید و گفت: چند وقت پیشتر یه ماشین دنبالت میکرده، بعد راننده پیاده شده می خواسته تو رو به زور سوارماشین بکنه ،اون از تو پنجره خونه می بینه، می یاد پائین... می گفت: تا رفتم جلو دیدم دخترتون داره فرار میکنه، اون آقاهه هم ترسید و سوار ماشین شد و رفت، ندا به من حق بده، این یعنی چی؟: دورغ میگه، : ندا ما که خر نیستیم، همه می دونیم تو تصادف نکردی، راستشو بگوخیلی ترسیده بودم، خودم محکم فشار دادم به نیما، : نیما نپرس، به خدا چیز مهمی نبوده، تموم شد، دیگه تکرار نمیشه، من نمی تونم بدون تو زندگی کنم: چه ربطی داره بامن؟...بگو چی شده؟؟؟ جون داداشی، : باشه میگم ، قسم بخور سر خود کاری نمیکنی، اصلا" قسم بخور هیچ کاری نمی کنی ، به جون مامان نیما یه بلایی سرتو بیاد من می میرم، خیلی دوسسسست دارم...نیما موهام ونوازش می کرد تا آرومم کنه، بعدم یه نفس بلند کشید و با لحن آرومی گفت: هر جور راحتی، به جون خودت که برام خیلی عزیزی کاری انجام نمی دم که باعث نارحتی بشه: قول نیما: قول قول: نیما راستش این چند وقت شهروز چند بار اومد دم در دانشگاه ، من اصلا" تحویلش نگرفتم، یک بارم اومد که باهام حرف بزنه باهاش دعوا کردم و اون آقای حسینی که ازش تعریف کرده بودم اومد جلو و تهدیدش کرد، برای اون خیلی سنگین تموم شده بود که هم از تو کتک بخوره، هم من ضایعش کنم به همین خاطر به قول خودش می خواست انتقام بگیره، اونروز منواز دم در دانشگاه تعقیب کرده بود... تا تو اون خلوتی فرصت پیدا کرد و اومد سراغم، اون با مشت زد به صورتم، گفت جبران کتکی که بهش زدی ،منم بهش بد و بیراه گفتم، اونم می خواست به زور منو سوار ماشین کنه.... نیما اونو من می شناسم، اگه بخوای سر به سرش بذاری کوتاه نمی یاد، روانیه، حلقه دست منو که دید آتیش گرفت، اون هنوز خیال میکنه من بهش خیانت می کردم ... اصلا" فکرش خرابه، فکر میکنه من بازیش دادم... میگفت می خواد ازدواج کنه، اول اومده با من تسویه کنه... نیما قول دادیا...نیما با مشت زد به دیوار، لباشو با دندون می گرفت، معلوم بود اعصابش خورده: نیما قول دادیا من بهت اطمینان کردم، بذار این قضیه همین جا تموم بشه، من از این پسره می ترسم، اون خیلی کینه داره...حالم اصلا" خوب نبود، نیما رفته بود تو اتاق خودش، تحمل استرس و نداشتم، یه قرص مسکن خوردم و روی تختم دراز کشیدم، نفهمیدم کی پلکام سنگین شد و خواب رفتم؟ ... وااای نیما مرده بود، داشتن خاکش می کردن، اینبار دیگه واقعی بود، مامان.... بابا... حالا من چیکار کنم.... اومدم از روی تخت بلند بشم، سرم گیج رفت و محکم خوردم زمین، چشمام هیج جایی رو نمی دید ، شرع کردم به جیغ کشیدن و خودم زدن: مامان نیمای من مرده، حالا من چیکار کنم، مااااامااان ... چند تا هاله سیاه و دیدم که می یان به طرفم، ... یکی محکم منو گرفت ، دیگه نتونستم موهام و بکشم و بزنم به صورتم، ... ولللم کن لعنتی... خدایا نیماااام کو؟ اون مرده،... دیگه هیچی نفهمیدم..... وقتی به هوش اومدم ، بهم سرم وصل بود، فکر کنم تو اورژانس بودم، سرم به شدت درد می کرد و نفسم بالا نمی یومد، دوباره چشمام و بستم، اینبار که چشممو باز کردم، نیما کنارم بود از بس گریه کرده بود صورتش ورم داشت و چشماش قرمز بود... نای حرف زدن نداشتم به زور گفتم: نیما من کجام ؟؟؟ چی شده؟؟: بهتری عزیزم، سرمت تموم بشه میریم خونه... چت شده ندائی؟ این چه حال و روزیه که تو داری؟ خدا منو بکشه که با تو....دیگه نتونست حرف بزنه گریه افتاد، دلم نمی یومد اشکاش و ببینم، قدرتی هم نداشتم که جلوشو بگیرم...نیما ماجرای شهروز و البته اصلاح شده و اونجوریکه خودش می خواست برای بابا گفته بود، بعدم قانعش کرده بود که فعلا" دست نگه دارن تا به موقع خودش اقدام کنه، بابا خیلی مخالف بود ولی با اصرار نیما کوتاه اومد.اونشب اونا داشتن شام می خوردن که اون حمله به من دست میده، مامان برا نیما گفته بود که از وقتی اون خودکشی کرده این حالت زیاد به من دست میده، به قول دائی ، همه چیز و نمیشه جبران کرد، روزهای بدی که می گذرونی، کابوسهایی که به ذهنت دعوت میشه، خاطرات تلخ... ممکنه کمرنگ بشه، ولی تو گوشه ذهنت میشینه، یه جرقه کافیه که یادت بیاد وسیستمت کلا" بریزه به هم...نیما فردا باید برمی گشت عسلویه... از شرکت شوهر خاله پویا بهش زنگ زدن، قرار شد از ابتدای سال مشغول به کار بشه، مرخصیش تموم شده بود، قرار شد برگرده با آقای منوچهری صحبت کنه، وتا یه نفر می یاد، باشه و کارا رو بهش بسپاره و زود برگرده، روزی که می خواست بره ازم پرسید: راستی ندا ماشین من کجاست؟ : نمی دونم بابا از خونه برد بیرون به من نگفت کجا...: حالا ولش کن وقتی برگشتم ازش می پرسم...چطور برگردم؟؟؟... ندا مواظب خودت باشی، برگشتم باید سرحال باشی: خیالت راحت، دختل خوبی میشم، حلفاتم گوش میدم: قربونت برم، اینطوری حرف می زنی دیوونه میشم، ... ندا دلم خیلی برات تنگ میشه: منم ... خدا کنه زود یکی پیدا بشه، برگردی...: از این بابت مشکلی نیست، مسعود همکارم هست، می تونم موقتا" کارا رو بسپارم به اون تا یکی پیدا بشه، خدا کنه گیج بازی در نیاره، منوچهری هم که بابا باهاش صحبت میکنه ، حله...بابا به نیما قول داد تو این مدت زمینه سازی کنه، تا وقتی نیما برگشت ، یه جشن کوچیک برا نامزدیمون ترتیب بدیم ، من باهاشون نرفتم فرودگاه ، مطمئنا" گریه زاری راه می نداختم و اعصاب همه رو می ریختم بهم... چند روزی که اینجا بود، همش به مریض داری و ناراحتی گذشت، البته برای من بودن او یه نعمت بزرگ بود، که برام سلامتی رو به ارمغان آورد، هنوز نرفته دلم براش تنگ شده بود، دلم می خواست داد بزنم، نذارم بره، حالم بد بود، با تمام وجود اون و کم داشتم چطورتحمل کنم... ادامه دارد ... نیما زودتر از اونی که فکرشو می کردیم برگشت، وضعیت جسمی و روحی من خوب بود، اوضاع خونمون دوباره رو براه شده بود و من از این بابت بارها خدا رو شکر کردم، چند روزی به عید مونده بود ، اونشب همه دورهم شام می خوردیم که بابا ما رو غافل گیر کرد:بچه ها من براتون فکرای خوبی دارم، می دونم از اتفاقاتی که تو این مدت برامون افتاده خسته شدین، ولی برای شروع یک زندگی دوست دارم تموم این وقایع رو فراموش کنین .نیما زیرچشمی به من نیگاه کرد و یه چشمک بهم زد ... دلم ضعف رفت، خدایا .... نمی دونم نیما متوجه میشد با این حرکاتش چطور منو آتیش می زد یا نه ،دفعه قبل که اومد انقدر دلتنگی و حرف و حدیث بود که همش درگیر بودیم ولی اینباراز وقت اومدنش دائم شیطنت می کرد...بابا ادامه داد: منو مادرتون تصمیم گرفتیم شما چند روزی برین شمال،من کلید ویلای دوستمو گرفتم، برین استراحت کنین، خوش بگذرونید، تا من اوضاع و رو به راه کنم، دلم می خواد جشن نامزدیتون و بذاریم برا شب چهارشنیه آخر سال، هم مراسم چهارشنبه سوری باشه، هم مراسم نامزدی، مطمئنا" عکس العمل بعضیا از این دعوت خوشایند نیست، وقتی خیالم از بابت شما راحت باشه، خودم اوضاع رو راست و ریست می کنم، باید بهم قول بدین با کسی در این مورد صحبتی نکنین، موبیالتون خاموش باشه که اگه یه نفر احیانا" خواست در این مورد باهاتون صحبت بکنه نتونه ، من شماره ویلا رو دارم برای تماس... در مورد عقدم هیچکس بجر ما چهار نفر نباید چیزی بفهمه، یه مدت که بگذره من میگم باهم رفتیم محضر و عقد کردیم ... امیدوارم شما هم موافق باشین.راستش من از تصمیم بابا خیلی غافلگیر شده بودم، ترجیح دادم سکوت کنم، نیما گفت: عالیه...چی از این بهتر بابا، ...فقط ببخشیییییین ما با چی بریم؟ ماشین من که نیست؟ بابا یه لبخندی زد:فکر اونشم کردم پسر گلم، راستش وقتی تو نبودی چند بار دیدم ندا میره تو ماشین و گریه میکنه، دلم آتیش می گرفت، به همین خاطر ماشینو بردم بنگاه برای فروش، آخه معلوم نبود تو کی بهش احتیاج داشته باشی ، فقط می خواستم جلوی چشمم نباشه ، با پولش برات یه ماشین صفر کیلومتر ثبت نام کردم، ماشین سه روزه تو نماینگی آماده تحویله، دیروز رفتم برا تسویه حساب ، اینم باشه کادوی من...از خوشحالی نزدیک بود جیغ بزنم، زود رفتم بابا رو بغل کردم و بوسیدم بعدم مامانو، اگه مثل گذشته بود، نیما رو هم می بوسیدم، اما تو اون موقعیت روم نشد، شام و که خوردیم بابا و مامان رفتن برای تماشای تی وی ، نیما اومد سراغ من و تو یه حرکت منو کشوند طرف خودشو بوسید، بعدم یه چشمک زد و رفت پیش بابا اینا، حرصم گرفته بود، می خواستم مثل قبلنا دنبالش برم و تو سر و کله هم بزنیم، اما اون می دونست من جلوی بابا خودداری می کنم ....شبا نیما می رفت اتاق خودش، آخه نمی خواست بابا دلگیر بشه .چند روزی که رفتیم شمال بهترین روزای عمر من بود، بهترین و شیرین ترین... نیما حتی یه لحظه هم ازم دور نمی شد، البته خیلی سر به سرم می ذاشت، ناراحت نمی شدم ولی لجم می گرفت.... روزهای طلائی عمرم رقم می خورد، روزایی که تصورشم نمی کردم، لبخند از روی لبای نیما محو نمی شد ، دائم نوازشم می کرد، برام از آینده روشنمون صحبت می کرد، از آرزوهاش، از خوشبختی که نصیبش شده، از ععععششششق و عشق ....روزی چند ساعت کنار ساحل قدم می زدیم و صحبت می کردیم، هوا عالی بود، گاهی بارون می یومد و ما زیر بارون خیس می شدیم... من با اون کامل شده بودم، دیگه ازاینکه از احساساتم و ارزوهام با اون حرف بزنم خجالت نمی کشیدم، خیلی زود تو ذهنم از داداش تبدیل شده بود به مرد زندگیم ، مرد رویاهام ...از اینکه خدا به من همچین تکیه گاه استواری داده بود ممنون بودم... شاید مسخره باشه، ولی گاهی با خودم فکر می کردم، اگه نیما با یه نفر ازدواج می کرد و می خواست اینطور باهاش گرم برخورد کنه من چه عکس العملی نشون می دادم ، از حسودی دق می کردم ، شایییدم باهاش قطع رابطه می کردم... درست نمی دونم ، ولی هر چی بود قرار نبود برا نیما اعصابی بذارم.... مامان نصیحتم کرده بود نباید زیاد به مردا رو بدی، اما دست خودم نبود، من تسلیم نیما بودم، روزی هزار بار بهش می گفتم خیلی دوستش دارم و بدون اون می میرم... لحظه به لحظه ی اون روزها تو ذهنم حک شده، و هر وقت بی حوصله و دلخورم، سعی می کنم اون روزها رو تو ذهنم مجسم کنم، و عجیب اینکه اون خاطرات برام آرامشی وصف ناشدنی رو به ارمغان می یاره... بابا درست می گفت، ما خسته بودیم از اینهمه جدائی، از اینهمه غصه... سفررویایی بود... نیمای من هیچوقت نتونستم حرف دلم و بهت بزنم، بهت بگم عشق تو پنجره جدیدی رو به روی زندگی من باز کرد، به آفریدگارم نزدیکتر شدم ، اعتماد به نفسم و بهم برگردوند، احساس کردم می تونم.. هستم.. مفیدم.. اهمیت دارم.. می خواستم بهت بگم تموم وجودم تو رو طلب می کنه و با تو جون می گیره، وقتی منو در آغوش می گرفتی گرمای زندگی رو بهم هدیه می دادی، و من با بوی خوش تن تو ناخوشیها رو به دست فراموشی می سپردم، هر بار میگفتی دوستم داری امید رو در دلم می کاشتی ، نگاه تو دلمو پر آشوب و روحم و آروم می کرد ... نیما تو عزیزترینی... من تمام وجودم باور داشتم منو فقط برای شخصیت خودم می خوای و نه برای هیچ چیزدیگه ،من تو رو برای یک عمر زندگی انتخاب کردم، امیدوارم لایقت باشم، امیدوارم تو هم حس کنی خوشبختی، امیدوارم برای همیشه باورم داشته باشی ... با تو عشق واقعی رو شناختم، همون عشقی که تو رو وادار کرد به زندگیت خاتمه بدی تا من زندگی کنم، عشقی که سالها تو دلت نگهش داشتی تا من راحت زندگی کنم... نیییمای عزیز من عاشقانه با تو خواهم ماند و بهترین زندگی رو برات خواهم ساخت.... خواسته های من خلاصه در آرامش تو خواهد بود، من برای خوشبختی تو تلاش خواهم کرد و لحظه ای احساس خستگی نخواهم کرد... تا ابد با من بمان اااای عشق بی همتای من... روزیکه از مسافرت برگشتیم دائی و مادر جون خونمون بودن، مادر جون از خوشحالی اشک می ریخت، و دائی هم مدام با لبخند بهمون تبریک میگفت... بابا ازمون خواست فکر تدارک جشن نباشیم و فقط به خودمون برسیم ، باید برای جشن لباس مناسب تهیه می کردم، از آرایشگاه وقت می گرفتم، خرید حلقه ... همه اینا به کنار، استرس من بیشتر به خاطر رو به رو شدن با اطرافیان بود... روز قبل از جشن نیما ازم خواست بریم سر خاک عمو حسن ... سرخاک نیما خیلی گریه کرد، به حدی که شونه هاش می لرزید ، نمی دونم چرا؟ شاید دلش می خواست باباشم باشه و این روزا رو ببینه، شایدم... تنهاش گذاشتم تا با خودش خلوت کنه ، تحمل گریه نیما رو نداشتم، نیما سر خاک زنعمو نرفت... مامان می گفت : زنعمو خیلی عمو رو اذیت کرده آخرش هم اونو به کشتن داده... نیما مفصل در مورد اون دو تا با بابا حرف زده بود ، از بابا خواسته بود تمام جزئیات رو براش تعریف کنه ، تا واقعیت رو بدونه و نقطه ابهامی براش باقی نمونه... بعدم رفتیم امامزاده، همون امامزاده ای که همیشه همراه مادر جون میرفتیم، خیلی سرحال نبود، زیاد حرف نمی زد، عین وقتی که می خواستیم عقد کنیم، وقتی رسیدیم اونجا باهم رفتیم داخل زیارت کردیم، بعد اومدیم بیرون نشستیم تو حیاط امامزاده..: ندا برام تعریف کردی اومدی اینجا و منو از خدا خواستی: آره اون روز یه حالی داشتما... خیلی گریه کردم، باورم نمیشد تو مال من بشی، باورم نمیشد یه روز باهم بیایم اینجا ، نیما واقعا" این یه معجزه بود،: درست میگی، منم باورم نمی شد یه روز تو بشی مال من، شریک زندگیم، همدمم، خدا خیلی مهربونه ، : نیما حالت خوب نیست: خوبم ... ندااااا یکم دلهره دارم، یا شایدم دلم گرفته ، شاید اگه با یه نفر دیگه ازدواج می کردم، اینقدر با خودم درگیر نبودم، باورش برام سخته یه عمر بابا و مامان برام هیچی کم نذاشتن، حالا اگه من ناخواسته برات کوتاهی کنم، و یا نتونم خوشبختت کنم، چی به سر او دو تا می یاد؟... دقت کردی بابا تو این مدت چقدر شکسته شده... می دونم براش خیلی سخته ... فکر کن برای ما سخته فردا جلوی همه ظاهر بشیم، اونوقت اون ... کاااش عمو حسنم بود، ندا کاش ... اینطوری بابا اینقدر دست تنها نبود..نیما بابا رو خیلی دوست داشت، نمی تونست نگرانی بابا رو تحمل کنه، تو این قضیه مامان زیاد درگیر نبود، فوقش یه خورده حرفو حدیث بود اینم تحمل می کرد، ولی بابا داغون بود، حالا به خواهر برادراش چی گفته و چی شنیده هیچکس نمی دونست؟برای اینکه نیما رو از این حال و هوا در بیارم گفتم :: من مطمئنم هیچکس بهتر از تو نمی تونه منو خوشبخت کنه، بابا خودشم خوب می دونه، در مورد دیگرانم آخرش که چی؟...همه باید این واقعیت و بپذیرن، نیما خدا رو شکر که تو زنده ای و بابا جلوی همه سرفرازه، اون حاضره بیشترازاینا هم حرف بشنوه ولی تو رو داشته باشه، شکسته شدن بابا بیشتر به خاطر اتفاقیه که برای تو افتاد و بعدشم که دوریه تو ... تو نبودی ببینی بابا طفلک تو این مدت چقدر گریه کرد، عین مرغ تو قفس بال بال می زد، شب تا صبح راه می رفت و آه می کشید، خدائیش از وقتی من اومدم عسلویه و خیالشاز بابت تو راحت شد، آرومتر گرفت، باور کن راست میگم، اون هنوزم خودشو نبخشیده، چند بار به مامان گفته اگه بچم از دستم در می رفت حالا باید چیکار می کردم... نیما وقتی اون بلا رو سر خودت آوردی ، وقتی رفتی...آآآآآآآآه... خدا رحم کرد بابا سکته نکرد، حق داری نگرانش باشی ، چون حال و روز اونوقتشو ندیدی ، حالا فکر میکنی حالش بده .... به همه ما خیلی سخت گذشت، .. مطمئن باش بابا قلبا" راضیهنیما دست منو گرفت و بوسید ، بعدم ازتو جیبش یه جعبه خیلی قشنگ بیرون آورد: ندا قابل تو رو نداره این در ازای اون گردنبندی که انداختی تو ضریح، همیشه همراهت باشهیه گردبند خیلی زیبا که روی اون نوشته شده بود ((الله)): واااای خیلی قشنگه ...مرسییییی، حالا که اینطور شد منم برات کادو دارما، می خواستم بعد از مراسم بهت بدم...بعد از تو کیفم دفترچه حساب پس اندازم و آوردم بیرو ن و دادم بهش: اینم برای تو، نیما دفترچه رو گرفت و نگاه کرد ...اخماشو کشید تو هم و گفت: ندا تو اینهمه پولو از کجا آوردی.:دزدیدددددم.... کااااار کردم آقا... کار... دلم نمی خواست بهت بگم، نگفتم تا غافلگیر بشی، فکر کردی فقط خودت اونجا داری کار میکنی... وقتی هم می گفتم خسته ام یا دلم گرفته، دلداریم می دادی خوب عزیزم برو بیرون ... بخواب ... نمی دونستی بچه داره خودشو میکشه پول در بیاره... البته یه خوردشم وام ازدواج دانشجوئی هست، به اضافه پولایی که خودت برام فرستادی... تازه وام ازدواجمون هم تا پایان فروردین ردیفه... حالا دیدی منم خیلی بی عرضه نیستم... دیگه غششششه نخولیااا....به خدا این مدتی که نبودی خیلی تلاش کردم ، تازه از این به بعدم می تونم ادامه بدم، البته اگه تو موافق باشی، بعدا" در موردش مفصل صحبت می کنیم: من از وقتی تو رو دارم هیچوقت غصه نمی خوردم، در ضمن بار آخرت باشه تو یه جای شلوغ اینطوری حرف می زنیا ، یه وقت دیدی من نتونستم خودم کنترل کنم، فیلم صحنه دار درست شد برای امت.... فینگیلی من.... یعنی می رفتی شرکتی چیزی؟: نه، بیشتر تو خونه کار می کردم حالا یه روز مفصل برات تعریف می کنم ، اگه اجازه بدی از این به بعد کار کنم می ریم شرکت با آقای حسینی و باباشم آشنا میشیم.: ببینم این حسینی همونی نیست که گفتی با شهروزم دعواش شده ، کیییییه؟:همکلاسیمه ، نیما حالا که پرسیدی بذار واقعیت و برات بگم ، راستش اوایل زیاد از اون خوشم نمی یومد، از اون بچه مثبتا، تا وقتی سر قضیه تو اعصاب من خیلی خورد بود، اون یه روز منو صدا زد و... ..... نیما نمی دونم تو چطوری برداشت میکنی؟ ولی من مطمئنم دعایی که اون در حق من کرد باعث شد اتفاقی راز بین ما برملا بشه، و ما به هم برسیم... اون حالا برای من یه دوست قابل اعتماده...وقتی به صورت نیما نگاه کردم به یه نقطه خیره شده بود و فکر می کرد، : ندا ما که آدمای خوبی نیستیم، خدا اینقدر به ما لطف میکنه... حالا ببین اونایی که خوبن براشون چه میکنه؟ حتما" باید با حسینی آشنا بشم ، دلم می خواد ببینمش: وااای نیما ساعت و دیدی ، دیرشد کلی کار داریم بریم ...: ندااااا... فقط یه چیز، من بهت صد در صد اطمینان دارم، می دونی که خیلی هم خاطرت برام عزیزه ...وووولی همین جا بهم قول بده هیچوقت بهم دروغ نگی، بهم قول بده باهام بمونی، دلم و نشکنی..دستای نیما رو محکم گرفتمو بوسیدم: قول میدم نیما، من از وقتی خودمو شناختم همه حرفای دلمو بهت گفتم چه دلیلی داره از این به بعد نگم، توهم قول بده تنهام نگذاری... فکرای بد نکنی، مثل همیشه باهام مهربون باشی، کنارم باشی،... نیما ما خدا رو داریم، مامان و بابا رو داریم، همدیگه رو داریم اصلا" جای نگرانی نیست، حالا بخند... تو رو خدا بخندنیما بهم لبخند زد، چشماش از همیشه زیباتر شده بود، ما در اون مکان مقدس با هم عهد و پیمان بستیم که در راه خوشبختی همدیگه کوتاهی نکنیم.برا فردا هم کار زیاد داشتیم هم استرس، همه مهمونا دعوت شده بودن... به جز اقوام درجه یک، چند تا از دوستای درجه یک مامان و بابا و از طرف منم یلدا و پویا... همه آشنا بودن ولی من نمی دونم چرا اینقدر از رو در رو شدن با اونا واهمه داشتم، بابا سعی داشت سنگ تموم بذاره، از ظهر شروع کرده بودیم به جا به جا کردن وسایل و مرتب کردن خونه، مامان همیشه به خونه می رسید، اما برای این تعداد مهمون باید وسایل اضافه از تو هال و پذیرایی جمع می شد، جای مبلا عوض میشد... ساعت از یک شب گذشته بود، همه خسته بودیم، بابا گفت: دیگه بسه، فردا هم تا عصر وقت هست، مامان اصرار داشت کاری برای فردا نمونه، بلاخره بابایی پیروز شد، یه شام مختصر خوردیم ، مامان و بابا رفتن تو اتاق برای خواب، نیما هم شب به خیری گفت و رفت تو اتاقش، خوابم نمی برد، استرس داشتم، تحمل تنهایی رو نداشتم ،هر چه بادا باد، یواش از اتاقم رفتم بیرون و وارد اتاق نیما شدم، اون بدتر از من بود، نشسته بود رو تختش، تا منو دید اشاره کرد برم کنارش بشینم : نیما خوابم نمی بره: یوااش عزیزم...منم بیخوابی زده به سرم، خوب کردی اومدییواش گفتم: نیما از بابا می ترسی بیای تو اتاق پیشم بخوابینیما منوکشوند طرف خودش: ترس چیه ، نمی خوام خدای نکرده بابا دلگیر بشه، اون هنوزم منو تو رو به چشم خواهر و برادر نگاه میکنه، هواسش به رفتار منو تو هست،....خدا کمک کنه زود میریم خونه خودمون، اونوقت ببینم کی از کی می ترسه....وشروع کرد به قلقلک دادن من..: ااا نیماااا نکن ... داد می زنما.... نیماییی فکر میکنی فردا همه چیز خوب پیش بره، نکنه عمه ها چیزی بگن، وااای سعیدم می یاد..: نمی دونم ، خودمم یه کم نگرانم، البته نه ازبابت خودم، بیشتر به خاطر تو، اونا جلوی من چیزی نمیگن می دونن دو برابر تحویل می گیرن، اما در مورد تو و مامان قضیه فرق میکنه: حرفای اونا برای من مهم نیست، تازه همش می چسبم به تو، تو قول بده عصبانی نشی ، نکنه همه چیز و خراب کنی...همش می ترسم عمه به مادرجون متلک بندازه، یا به بابا یه چیزی بگن،... نیما کاش تو انقد خوب نبودی که اونا چشمشون دنبالت باشه... می ترسم ، از عصبانیت تو و بابا .... وگرنه اونا که همیشه به من متلک می پروندن، مخصوصا" این ستاره و سمانه همش به من میگن تپلم ،کوتاهم و آرایش بلد نیستم ...حالا که دیگه هیچی ...نیما لپ منو فشار داد و با خنده گفت: الهی من قربون تو برم، خودتم می دونی این حرفا الکیه... حالا من هیچی اگه تو بد بودی چرا سعید دیوونت شده، چرا شهروز ولت نمی کنه... اونا از حسودیشون اینار و میگن... من از تو خیالم راحت باشه، دیگه نگرانی ندارم... از من خیالت راحت می دونی بلدم چطور حرف بزنم که نه سیخ بسوزه نه کباب...ندا فکر کن!!.... من و تو ... نامزد!!.... خودمم نمی تونم هضم کنم ، وای به حال دیگران...نمی خواستم ادامه بدیم بیشتر دلشوره پیدا می کردیم: نیما یادته پارسال چهارشنبه سوری نبودی، از صبح انقدر گریه کردم، وقتی مهمونا اومدن دلم گرفته بود، بهم زیاد خوش نگذشت، باور نمی کردم سال دیگه هم کنارم باشی... هم شوشوی من .. بعد هم گردن نیما رو گرفتم و بوسیدمشنیما هم منو بوسید و گفت: اومدی اینجا شر نشو برام، یا بگیرآروم بخواب یا اینکه هر چی دیدی از چش خودت دید،... نییییگا کن چشاشوووووو: باشه نیما بذار پیشت بخوابم ، دیگه هیچی نمیگم، تنهایی تا صبح خوابم نمی برهساعت سه بعداز ظهر و نشون می داد، از حموم اومدم بیرون ، خونه آماده بود، من دیگه باید می رفتم آرایشگاه،نیما از حیاط اومد تو هالو گفت: ندا زود باش آماده شو، دیر میشه، عجله کنسریع رفتم تو اتاق ، داشتم روسریم و سرم می کردم، که شنیدم بابا داره در مورد بساط مشروب با نیما صحبت میکنه، حرصم گرفته بود، فوری نیما رو صدا زدم:نیمااا ، داداشی بیا کارت دارم نیما وقتی وارد اتاقم شد، لپاش گل انداخته بود: ندا چرا جلوی بابا بهم میگی داداشی؟ بابا مسخرم کرد، ااااا : حالا مگه چی شده... نیگا چه خجالتم کشیده... ببیییین یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی: مگه میشه قبول نکنم ،هرچی بگی قبول: ببین نیما حرفای ملا رو که بهت گفتم، اون گفت باید به خاطر این لطف خدا بهتر زندگی کنیم، جون من دور مشروب و خط بکش، من دوست ندارم تو دیگه از این چیزا بخوری:همممین ، ما حالا گفتیم عروسمون ازمون چی می خواد!!!! من که بدون خوردنم از عشق تو مستم، دیگه چه کاریه، باشه خیالت راحت..لپم و کشید و ادامه داد: چششششم خانومم ...نمی خورم، نه امروز نه هیچوقت دیگه، خوبه ... ببین خواسته تو برآورده شد، اماااا خواسته من مونده، چشمکی بهم زد و گفت: نباید نه بیاریا...نیما راس ساعت هشت اومد دنبالم، چقدر خوش تیپ شده بود، با اون کت و شلوار خیلی عوض شده بود، نزدیک ماشین وایسادم تا خوب نگاش کنم: نیییما چه بهت می یاد، چیکار کردی تو!!: واااای ندا خیلی خوب شدی، از همیشه خوشکلتر شدی، خوشبحال من که عشقم تا این حد خوشکلو خانومه، اگه دست خودم بود تا ابد وای می ستادم و نیگات می کردم: راست میگی، خوب شدم، ...تو رو دیدم اعتماد به نفسم افتاد پائین: تو بدون آرایشم قشنگی ولی خدائیش خوب درستت کرده، بیا بریم بابا تو راه دو بار بهم زنگ زد، مهمونا اومدن، بذار خودم در ماشین و برات باز کنم، نگی رمانتیک بازی بلد نیستم..دم در خونه نفسم در نمی یومد، زانوهام قدرتشو از دست داده بود، نیما دستمو محکم گرفته بود، و تقریبا" منو با خودش می کشوند، همین که وارد شدیم صدای جیغو دست بلند شد، همه مهمونا به احترام ما از جاشون بلند شدن، ما هم شروع کردیم به خوش آمد گویی، باورم نمی شد، عمه ها و عمو خیلی گرم ما رو تحویل گرفتن، حتی ستاره و سمانه، الهام با شوهرش اومده بود، سعید کت و شلوار مشکی پوشیده بود و البته مثل همیشه زیاد خورده بود، دائی و زن دائی یک تیپی زده بودن که نگو، مادر جون راه به راه قربون صدقه ما می رفت .. مامان دو نفر و آورده بود برای پذیرایی، ولی رنگ به روش نبود، برعکس همیشه خیلی از لباس و آرایش من راضی بود و از سلیقم تعریف کرد ، گروه ارکست هم کارشو شروع کرد، همه سعی داشتن تو اون مهمونی سنگ تموم بذارن، حسابی می رقصیدن و مجلسو گرم می کردن، یلدای بی معرفت نیومد، گفت چون مهمونی خصوصیه روش نمی شه بیاد... نیما در تمام مدت دست منو محکم گرفته بود و مواظب بود کسی نتونه تنها منو گیربیاره، وقتی برا رقص رفتیم وسط مهمونا دور ما جمع شدن و دست می زدن، مجلس گرمی بود، خدا رو شکر هیچ اتفاق ناخوشایندی نیفتاد ... عمه مهوش انگار نه انگار که با ما حرفش شده... نیما دور و ور مشروب نرفت و به قول خودش همینطوری هم کلش چنان گرم بود که خسته نمیشد، همه چیز خوب پیش رفت ... عالی...مراسم رد و بدل شدن حلقه ها با شکوه خاصی برگزار شد مامان بابا یه دستبند خیلی قشنگ بهم کادو دادن، نیما هم که سنگ تموم گذاشته بود، یه سرویس طلای زیبا.. البته من اصلا" انتظارشو نداشتم، خدائیش همشون برام سنگ تموم گذاشتن.... وقتی می خواستیم عکس بگیریم، سعید دستشو انداخت دور گردن من، می خواستم خفش کنم ، نیما هم متوجه شده بود و زیر لب بهم میخندید .. وقتی ستاره نیما رو بغل کرد و بوسید من از شدت حسادت یک لگدی به پای نیما زدم که تا چند روز بعد جاش کبود شده بود، حقش بود... تو اون مراسم چند تا دختر دیگه هم بودن، اومدن دست دادن روبوسی کردن، اما این ستاره چنان نیما رو در آغوش گرفته بود که انگار دوست پسر چند سالشه ، البته نیما هم خیلی بدش نیومده بود ، به من یه چشمک زد منم تلافیشو سر نیما درآوردم...اصلا" فکرشم نمی کردم نامزدی ما به این راحتی از طرف بقیه پذیرفته بشه، بعد از شام گروه ارکست یه آهنگ ملایم و اجرا می کرد برای پایان مراسم و رقص دونفره، من و نیما هم رفتیم وسط، چراغا رو کم نور بود، وقتی دستای نیما رو گرفتم و سرمو گذاشتم روی سینش بغضم ترکید، دیگه باورم شده بود نیما مال منه ، بعد از این همه سختی و جدایی روزگار وصل از راه رسید بود، وقتی سرم و بردم بالا تا نیما رو ببوسم متوجه شدم صورت اونم خیسه، ... آره اونم گریه می کرد... نیما ممنون که دوستم داری، ممنون که ارزش اشکاتو دارم، ممنون که کینه ها رو دور ریختی، ممنون که روحرفت موندی و پشتمو خالی نکردی، ممنون که همه حرفات راست بود....چه زود شش سال گذشت و الآن که خاطراتمو مرور میکنم باورم نمیشه اینقدر دور شده باشم از اون زمان، پنج ماه بعد از مراسم نامزدیمون طی یه جشن مفصل به قول معروف راهی خونه بخت شدم، با موافقت نیما تو شرکت بابای آقای حسینی مشغول به کار شدم، و باجدیت کارم و شروع کردم، با تشویق نیما و راهنمائیهای آقای حسینی سال بعد فوق لیسانس قبول شدم... البته آقای حسینی همون سال با رتبه خیلی خوب قبول شد... این خبر مثل توپ تو فامیل پیچید ... کار و بار نیما هم خیلی خوب بود، مدیر عامل هم از کارش راضی بود و هم اینکه بهش اطمینان داشت به همین خاطر بعد از گذشت یک سال پست نیما شد مدیر بازرگانی ... ....ماجرا از این قراربود که شرکت نیما قرار بود یه تعداد زیاد کامپیوتر و موبایل وارد کنه، نیما هم شده بود مسئول کنترل کیفیت، بعد از رسیدن اولین محموله نیما رفت گمرک برای تائید کالا، بعد از بررسی متوجه میشه مشخصات کالا با قرارداد مطابقت نداره، بعد از تماس با شخص ارسال کننده اون یه جورایی بهش می فهمونه اگه صدات در نیاد یه پورسانت عالی بهت میدم، بعدم بهش میگه با این مشخصاتم مشکلی پیش نمی یاد خیالت راحت، ولی نیما بلافاصله مدیر عامل و در جریان می گذاره و معامله فسخ میشه، مدیر عامل به نیما گفته بود اگه این کالاها وارد و تو بازار داخلی پخش میشد، امکان داشت شرکت و به جرم وارد کردن کالای تقلبی پلمپ کنن ، از اون به بعد رئیس شرکت به نیما الطفات خاصی پیدا کرده بود، و برای انجام معاملات خارجی حتما" اون و همراه خودش می برد، خوشبختانه نیما زبان انگلیسیشم قوی بود و اینم تو پیشرفت کارش تاثیر بسزائی داشت...بعد از اتمام تحصیلاتم و گرفتن مجوزهای لازم کارم تو شرکت خیلی خوب شد، چون حق امضائم داشتم، آقای حسینی دکتری قبول شد به همین دلیل نمی تونست نقشه ها و مدارک و تائید کنه، واین زمینه ای شد برای اینکه کار من ارزش بیشتری پیدا کنه و من بتونم جا بندازم که به صورت پاره وقت کار بکنم ولی حقوق کامل بگیرم، چند ساعتیم تو دانشگاه تدریس می کردم، بعد از یه مدت تونستیم یه آپارتمان جمع و جور برای خودمون بخریم ...اوضاع خوب پیش میرفت، حالا یه آپارتمان شیک و قشنگ برای خودمون خریده بودیم ، درآمدمون خوب بود....فقط یه موضوع نیما اصلا" با بچه دار شدن موافق نبود، و این تنها مشکل و دغدغه من بود، دلیل خاصی نداشت فقط هر وقت حرف بچه می یومد وسط اون اخم و تخم می کرد و می گفت: ندا حرفشو نزن، خواهش میکنم، من از اول زندگی بهت گفتم ، حرفشو نزن، ...دیگه صدای مامان و بابا هم دراومده بود، جالبم این بود که هیچکس به نیما هیچی نمی گفت، همه سرمن غر می زدن، مادر جون که کارش شده بود هفته ای یک بار به من زنگ بزنه و هی منو نصیحت بکنه، مامانم همش میگفت: من و بابات که هستیم خودمون بچتو نگه می داریم، مامان بیچاره خیلی بهم کمک می کرد ، هفته ای یکی دو روز از صبح می یومد خونه ما و کل خونه رو برام زیرو رو میکرد، نهارم برام آماده می کرد، هفته ای دو روزم که اونجا بودیم... تا اینکه طاقتم تموم شد و بهشون گفتم نیما اصلا" راضی نمیشه، فرداش مامان، بابا و دائی و مادر جون اومدن خونمون و کلی با نیما صحبت کردن، اما اون یک پا وایساد و گفت نه الآن وقتش نیست... از نیما بعید بود اینقدر یکدندگی کنه ولی هر چی بود دیگه اونا دست از سر من برداشتن...وضعمون خوب بود من هفته ای دو روز دانشگاه آزاد کلاس گرفته بودم، کار تو شرکتم خوب پیش می رفت، آقای حسینی که حالا برامون یه دوست خوب و قابل اطمینان بود دکتری می خوند ، ازدواج کرده بود و یه دختر خیلی خوشکل داشت به اسم نرگس... سمانه و ستاره ازدواج کرده بودن، البته ستاره واقعا" بد شانسی آورد، تو یه پارتی با یه پسره گیر افتاد و تو کلانتری مجبور شد به عقدش در بیاد، البته بینشون یه چیزایی گذشته بود که نمیشد انکار کرد، پسره جنون داشت اینقدر این ستاره رو آزار داد و کتک زد که اون مجبور شد درخواست طلاق بده، مکافات اونجا بود که ستاره باردار شد و مجبور بود تا زمان زایمان صبر کنه ، با التماس عمه و ستاره دادگاه موافقت کرد ستاره بره خونه مادرش و جدا از هم زندگی کنن ، ولی پسره دورادور زهرشو می ریخت ... خوب یادمه وقتی می خواستم بریم به دیدن ستاره نیما یه پلاک خیلی بزرگ گرفته بود برای کادوی زایمان، یکم تعجب کردم ولی به روی خودم نیووردم، بابا هم طلا گرفته بود، تعجب من وقتی بیشتر شد که فهمیدم اسم دخترشو گذاشته بود لادن و عمه با آب و تاب تعریف می کرد که این اسمو از مدتها پیش در نظر داشتن و یه نفر که براشون خیلی عزیزه و نمی تونه بچه دار بشه این اسمو دوست داشته و اونا تصمیم گرفتن برای اینکه اون خوشحال بشه اسم دخترشونو بذارن لادن، من سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم ، وقتی نیما و بابا اومدن تو اتاق ستاره ، عمه لادن و داد به نیما و نیما چندین بار دستای اون کوچولو رو بوسید، زیر چشمی به مامان نگاه کردم متوجه شدم مثل لبو قرمز شده، با خودم میگفتم الآن سکته میکنه ولی مامانم مثل همیشه به روی خودش نیوورد، وقت برگشت به خونه هر دو تامون سر درد شده بودیم و هر کدوم سعی می کردیم دیگری متوجه نشه این موضوع اعصاب منو به هم ریخته بود و باعث شد دیگه به نیما مثل همیشه اعتماد نداشته باشم...سمانه ازدواج کرده بود شوهرش خوب بود، البته جوری که عمه تعریف می کرد، من که شک داشتم راست بگن ، چون سمانه هیچوقت رنگ به صورتش نبود... الهام یه پسر داشت و زندگی خوبی رو می گذروند، سعیدم ازدواج کرده بود و یکی پسر و یکی دختر داشت، خانوم خوبی نصیبش شده بود ولی سعید سر به هوا بود و قدر نمی دونست به همین خاطرم چند بار خانومش قیدش و زده بود ولی باز به خاطر بچه ها بر می گشت و زندگی می کرد البته عمه بی مهری و هوسبازی سعید و از چشم من می دید ، می گفت دل پسرشو شکستم و به همین دلیل سعید با زندگی لج کرده، به قول بابا برای بدیهای اون دنبال بهانه می گشتن ... یلدا و پویا هم صاحب یه پسر شده بودن و از وقتی بچش به دنیا اومد درهای رحمت به روش باز شد و پدر پویا یه خونه بزرگ براشون گرفت و سندشو زده بود به اسم پدرام پسرشون ، تازه هر روزم دعوتشون می کرد و خلاصه کلی بهشون حال می داد... فقط من بودم که بچه نداشتم، البته تعریف از خود نباشه زندگیمون از همشون بهتر بود، هم از لحاظ مالی و هم از لحاظ پیشرفت درسی و کاری ، تازه نیما بالاتر از گل به من نمی گفت، هر روز علاقش به من و زندگیمون بیشتر میشد ... ولی از وقتی بچه ستاره رو با اون اشتیاق بغل کرد و اون حرفا رو از عمه شنیده بودم ، باهاش خیلی سرد برخورد می کردم ، با خودم فکر می کردم شاید علت اینکه نمی خواد من بچه دار بشم اینه که ... از این فکر همه بدنم گر می گرفت، حتی یکی دو دفعه حمله عصبی بهم دست داد، عین وقتی که نیما خودکشی کرده بود، راستش از اون موقع هر وقت خیلی رو اعصابم فشار می یومد یا اینکه مریض میشدم و تب می کردم این حالت بهم دست می داد، این یادگاری عشق بود برای من، باورم نمیشد اون عشق سوزان سرد بشه، نمی تونستم تو چشمای نیما نگاه کنم می ترسیدم چیزی رو ببینم که نباید ببینم، بهش نزدیک نمی شدم می ترسیدم بوی تنش عوض شده باشه، روحم بیمار شده بود ، شایدم زیادی بهش وابسته شده بودم، دائم به خودم سرکوفت می زدم ، کاش اینقدر زحمت نکشیده بودم... کاش اینقدر برای به دست آوردنش نمی جنگیدم... کاش تو زندگی اینقدر صبوری نمی کردم... کاش اینقدر دوسش .... بعضی وقتا کارم به جایی می رسید که لباساشو بو می کردم که بوی عطر زنونه نده، یا موبایلشو چک می کردم... داشتم دیوونه میشدم، ناگفته نماند که مامان هم دست کمی از من نداشت، بیچاره هزار جور نذر و نیاز کرده بود نیما راضی بشه بچه دار بشیم، از سوال پرسیدناش می فهمیدم می خواد آمار نیما رو بگیره اون بیچاره بیشتر از من نگران بود.نمی دونم چرا زندگی با آدما مهربون نیست؟ چرا ما باید دائم بترسیم ؟ چرا دائم باید بجنگیم؟ ... نیما مرتب ازم می پرسید که چرا عوض شدم؟ چرا...چرا؟؟؟ از این چراهاش حالم به هم می خورد ، حتی می خواست منو ببره دکتر اعصاب و روان... اون ترم عصرها هم کلاس گرفتم و روزایی رو هم که کلاس نداشتم تو شرکت اضافه می موندم ، حوصله خونه رو نداشتم، منی که برای یک ساعت اضافه کاری شرکت و می ریختم به هم حالا خیلی راحت می موندم شرکت، این باعث تعجب همکارام شده بود ... نیما از این همه کار کردن من راضی نبود، مدام غر می زد و تحدید می کرد که اگه اینقدر کار کنم و از زندگیمون فاصله بگیرم اجازه نمیده ادامه بدم ،... برای من نظر اون اصلا" مهم نبود، فقط می خواستم ازش دور باشم، در کنار او بودن عذابم می داد، نمی دونم چرا همش فکر می کردم دیگه متعلق به من نیست، یا کامل متعلق به من نیست، هر چه قدرم اون سعی می کرد این فاصله رو کمتر کنه اوضاع بدتر میشد، اون دائم باهام حرف می زد، از سرکار باهام تماس می گرفت برام پیام می فرستاد، ولی من در جواب پیامش می نوشتم اینو کی برات فرستاده؟؟ اون پیام و ... دست خودم نبود همش فکر می کردم ستاره باهاش در تماسه و این پیامای قشنگم اون براش می فرسته، آخه هر بار موبایلشو چک می کردم پیامی که برای من فرستاده بود تو اینباکس نبود فقط تو قسمت ارسال بود، منم مطمئن میشدم که پیام دریافتی رو پاک کرده...فکر می کردم روزهای قشنگ زندگیم تموم شده و خزان تو راهه، داغون بودم... هر وقت نیما بهم نزدیک میشد و باهام صحبت می کرد عصبی میشدم، دیگه کارش به جایی رسیده بود برای اینکه شبا قهر نکنم و روی مبل نخوابم بهم دست نزنه، بوسم نکنه باهام حرف نزنه... می دونستم صبرش تموم میشه و میره با مامان و بابا صحبت میکنه ، اونوقت مامان به حسابش می رسه و تکلیف منم روشن میشه.من شروع کرده بودم، من برای به دست آوردنش جنگیده بودم، برای تموم کردنش اون باید پیش قدم میشد... اصلا" به خودم نمی رسیدم، از عمد خونه رو به هم می ریختم، شام درست نمی کردم، اگه مامان بهم سر نمی زد و خونه رو سرو سامون نمی داد واقعا" نمیشد تو اون خونه زندگی کرد.هر سال جشن تولد منو نیما خیلی مفصل برپا میشد، همه فامیلم دعوت میشدن، اما امسال هیچ خبری نبود، روز تولد نیما من از عمد تا ساعت 8 شرکت موندم، مامان چند بار بهم زنگ زد و گله کرد که چرا تولد نگرفتم؟ چرا سر کارم؟ منم در جواب فقط گفتم حقشه...حقش همینه... مامان سر بسته بهم گفت اگه مشکلی هست باید زود حل بشه و نباید میدون بیفته دست بقیه، می فهمید دارم جا خالی میکنم می دونست دلم از دست نیما گرفته... هر وقت می خواست از تو لاک خودم بیام بیرون به یه چیزی برخورد می کردم که پشیمون میشدم، یه بار عمه زنگ می زد و ازش احوالپرسی می کرد، وقتی نیما با اون حرف می زد و شوخی می کرد می خواستم خفش کنم، یه بارم نیما از زبونش در رفت و گفت : ندا تازگیا لادن و دیدی چقدر خوشکل شده، دیگه داشتم دیوونه میشدم ،دلم خیلی گرفته بود.یه روز با خودم فکر کردم همه چیز و فراموش کنم ،برای نیما گل گرفتم و زودتر از روزای دیگه اومدم خونه ، از پشت در خونه صداهایی به گوشم خورد، توجه نکردم ، با کلید خودم در و باز کردم و رفتم داخل، همه بدنم یخ کرد، عمه مهوش و همه مهری با شوهرو بچه هاشون اونجا بودن،ستاره یه آرایشی کرده بود که نگو، نیما هم داشت بهشون چایی تعارف می کرد، تا منو دید خندید و سلام کرد، گیج شده بودم، اینا اینجا چیکار می کردن؟ من که دعوتشون نکرده بودم؟ به زور باهاشون سلام و احوالپرسی کردم و به بهانه عوض کردن لباس رفتم تو اتاق... نیما هم پشت سر من اومد..: ندا معلومه چته؟ زشته چرا جواب سلام ستاره رو ندادی؟ : خفه شو نیما، اینا اینجا چیکار میکنن... من نباید بدونم چرا اینا اینجان: ندا به خدا منم نمی دونستم، تازه رسیده بودم خونه که اینا رسیدن ، شانس آووردیم مامان صبح اینجا بود وخونه رو مرتب کرده بود، و گرنه آبرومون می رفت.: دروغ نگگگگگو.. میگگگگم اینا اینجا چیکار میکن، برو بهشون بگو برن خونه...نیما درمونده بهم نگاه می کرد بهم نزدیک شد، دستشو گذاشت رو دهنم: ندا تو رو خدا آرومتر زشته، بذار برن هر چی خواستی بگو ، هر کاری خواستی بکن، به خدا چند بار به گوشیت زنگ زدم که بهت بگم اینا اومدن گوشیت خاموش بود... به مامانم زنگ زدم، قرار شد زود بیاد اینجادستشو زدم کنار و هولش دادم عقب، از شدت عصبانیت تمام بدنم می لرزید: نیما برو بیرون نمی خوام ریختتو ببینم ... برو هیچی نمیگم برو... بعدم به حسابت می رسمجلوی روش گلای دستمو انداختم تو سطل زباله و گفتم: من خر و بگو خواستم ...گریه افتادم، یعنی تمام تصوراتم درست داره از آب درمی یاد، کنار تخت نشستم، نیما خواست بیاد پیشم ولی با شنیدن صدای زنگ در خونه سریع رفت بیرون، صدای مامان و بابا روشنیدم داشتن احوالپرسی می کردن، ترجیح دادم یه خورده تو اتاق باشم تا آروم بگیرم بعد برم بیرون، از تو صحبتاشون فهمیدم اومدن برای تولد نیما، عمه میگفت: دیدیم یک هفته از تولد نیمام گذشت هیچ خبری نشد، تصمیم گرفتیم با آبجی سر زده بیام و غافلگیرتون کنیم، داداش ممدم دیگه باید پیداش بشه.... یه لباس مناسب پوشیدم رفتم بیرون، مامان و بابا اومدن جلو و منو بوسیدن، مامان دقیق می فهمید من چه حالی دارم، فکر کنم به بابا هم یه چیزایی گفته بود ، چون بابا خیلی هوامو داشت و سعی می کرد کنارم باشه، اونا برای نیما کادوهای خوبی گرفته بودن، سعید کروات آورده بود، عمه ها بلوز و شلوار گرون قیمت، ... ستاره عطرآورده بود، وقتی کادوشو باز کرد خواستم بلند جلو همه بگم عطر جدایی می یاره ها، ولی پشیمون شدم زشت بود جلو همه، ازته دل هنوزم دلم برای ستاره می سوخت، هنوز جای شکنجه های شوهرش رو دستش بود... شاید من در اشتباه باشم، نکنه دلشو بسوزونم... چقدر من خر و احمق بودم، برای رقیبم دلسوزی می کردم، حتما" نیما براش جبران میکنه، بدون اینکه متوجه بشم صورتم از اشک خیس شد، سریع رفتم تو آشپزخونه، از یه طرف احساس گناه می کردم، که چرا بدون اینکه مطمئن باشم اینطوری قضاوت می کنم، از یه طرفم دلم برای خودم می سوخت که چرا باید کارم به اینجا بکشه ... وقتی همه رفتن بدون اینکه خونه رو جمع و جور کنم رفتم تو اتاق خواب درم از پشت قفل کردم، نیما خیلی در زد و التماس کرد، در و به روش باز کنم ، ولی فایده ای نداشت...تا نزدیکای صبح با صدای بلند گریه کردم، نمی دونم این حس از کجا اومد سراغم؟ نمی دونم حسودیه... هشداره... حس ششمه... خدایا کمکم کن ، من زندگیمو دوست دارم، من نیما رو خیلی دوست دارم، نزدیکای صبح بود که حالم خیلی بد شد، به زور در و باز کردم و از اتاق رفتم بیرون که از هوش رفتم، وقتی به هوش اومدم تو اورژانس بودم، فکر کنم دوباره خودمو زده بودم، آخه تمام بدنم درد می کرد، نیما کنار تخت بود، چشماش قرمز شده بود، معلوم بود خیلی گریه کرده ولی هیچی نگفت، از اونروز دیگه سعی نمی کرد خیلی بهم نزدیک بشه... بعضی شبا وقتی از خواب بیدار میشدم، متوجه میشدم نشسته بالای سرم و بهم نگاه میکنه ، یا اینکه تو خونه دائم منو زیر نظر داره.... روزهای تلخی بود، می ترسیدم بی پرده باهاش حرف بزنم و ازش توضیح بخوام، تحمل شنیدن نداشتم، اگه قسمش می دادم و اون اعتراف می کرد که یه چیزی بینشونه ... یا اصلا" انکار نمی کرد .... خدااااای من .... چرا زندگیم به اینجا رسید؟ چرا بچه دار نشدم؟ اینهمه آدم ناخواسته باردار میشن، چرا من نشدم؟...اونروز تولدم بود، از صبح بی حوصله بودم، برای نیما نوشتم بعد از کار میرم پیش یلدا... رفتم پیش اون، دلم وا نشد هیچ، بدتر هم شدم، یلدا کلی گریه کرد که پویا مثل قبلنا نیست و بچه شده همه چیزش وکلی گله ... وقتی رسیدم خونه چراغا خاموش بود، به محض اینکه در و باز کردم چراغا روشن شد، نیما برام یه جشن مختصر گرفته بود، فقط مامان و بابا رو دعوت کرده بود، مامان و بابا منو بوسیدن، نیما هم از حضور اونا سوء استفاده کرد و منو محکم گرفت تو بغلش و چند بار بوسیدم، باورم نمیشد هنوزم اون آغوش برام اینقدر گرم باشه، تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده ، بی اراده بوسیدمش ، بهم لبخند زد ، یخ دلم آب شد، احساس کردم گرم شدم، جون گرفتم ... شب خوبی بود، نیما خودش برامون غذا درست کرده بود، یه انگشتر خیلی قشنگ برام کادو گرفته بود با یه دسته گل بزرگ ... نیما گفت: چون من حوصله مهمون نداشتم زیاد شلوغش نکرده ...از کارای گذشتم پشیمون شدم، شاید من اشتباه کردم، آره حتما" اشتباه میکنم، اونشب بعد از مدتها ما پیش هم بودیم باهم حرف زدیم و پیش هم خوابیدیم، ... داشتم سعی می کردم همه چیز و فراموش کنم اما یه اتفاق همه چیز و خراب کرد.