آنقدر ناخنم را در کف دستم فشار داده بودم که احساس می کردم در گوشتم فرو می رفت. با دلواپسی به سعید نگاه کردم. سعید لبخند شرمگینانه ای زد و رو کرد به سوی مادرم که بالای پله ها استاده بود: متوجه نشدم حاج خانم.
صدای مادرم مثل سوهان، روی بند بند وجودم کشیده شد: منظورم اینه که شما الان نشون هم هستین. این دختر دست من امانته و با دستش به سمتم اشاره کرد: من باید جواب بابای خدا بیامرزشو اون دنیا بدم.خدای نکرده اگه به خاطر رفت و آمد شما تو این خونه حرفی پشت سرش زده بشه من یه عمر مدیون باباش میشم. ازم دلخور نشیا سعید خان. راستش نه که هنوز صیغه محرمیت هم نخوندین من هم یه مقدار معذبم. می دونی که بعد از خوندن خطبه، مادر عروس به داماد محرم میشه.
بعد با چشمهایی موذی اش به سعید که سرش را پایین انداخته بود و پایین پله ها به همراه من ایستاده بود نگاه می کرد.
سرم گیج رفت. مستاصل به سعید نگاه کردم . از عکس العملش می ترسیدم: نکنه دلخور بشه. وای خدا، الهی لال بشی زن. بچگی و نوجوونیم بست نبود داری زندگی آیندمو هم تباه می کنی. من می دونم آخرش یه کاری دستت می دم. خدا جونم تورو به بزرگیت قسم یه کاری کن سعید ناراحت نشه.
صدای عسرین را شنیدم که دستپاچه گفت: مامان حالا چه کاریه؟ بزار آقا سعید بیان بالا. جلوی پله ها نگهشون داشتی درست نیست. بالا صحبت می کنیم.
باز هم صدای مزخرفش بلند شد: نه دختر جون من که نمی خوام ایشونو ناراحت کنم. فقط خواستم گفتنی ها رو بگم. راستش می گن نگاه کردن به صورت کسی که محرمت نباشه حتی تو دوره ی نشون و نامزدی هم کار خوبی نیست.
با شنیدن این حرف تکان سختی خوردم و ذهنم پر کشید به گذشته. گذشته ی تلخی که از آن بیزار بودم:
-کجا میریم؟
-میریم سر قبر من. میریم خرید دیگه. صبح نشنیدی عسرین گفت فردا راه میوفته؟ یخچال خالیه. بچم از راه دور داره میاد. بمیرم واسش. واسه خاطر یه درس و دانشگاه کوفتی افتاده 1000 کیلومتر اونور تر.
نیم نگاهی به من انداخت: روسریتو درست کن. اون موهای پشم گوسفندیتو ببر تو.
چشمی گفتم و با بی میلی طره ای از موهایم را که روی پیشانیم بود، به زیر روسری بردم.
جلوی سوپرمارکت بزرگی ایستادیم. مادرم به داخل مغازه نگاهی کرد: همین جا بمون داخل شلوغه.
و من با خودم فکر کردم: سوپر مارکته دیگه. نباید شلوغ باشه؟
ده دقیقه گذشته بود و من همچنان بیرون سوپرمارکت ایستاده بودم. کلافه شدم و رفتم داخل. چشم چرخاندم تا مادرم را پیدا کنم. نگاه خیره ی پسرکی 16 17 ساله روی چهره ام سنگینی می کرد. گیج و منگ به اطرافم نگاه می کردم. زنی چادری دقیقا پشت سر همان پسرک در مقابل قفسه ی لوازم بهداشتی ایستاده بود: اهان، پیداش کردم.
به سمتش رفتم. بی اعتنا از کنار پسرک رد شدم. سرش همزمان با صورتم چرخید. زن به سمتم برگشت: ای بابا اینکه مامانم نیست.
صدای بی روحی از پشت سرم به گوش رسید: اینجام.
سریع برگشتم. مادرم بود: مامان کجا بودی فکر کردم اینجا.....
آه ه ه ه ه ه
چنگ زد به صورتم.
صدای زن را از پشت سرم شنیدم: وای خانم ....
صورتم می سوخت.
-می دونی چرا گفتم نیای تو؟ می دونستم هرزه گی می کنی. کثافت دیدی این دیلاق داره نگات می کنه واسه من با ناز و عشوه اومدی سمتش؟
-نه مامان، به خدا من فکر کردم اون خانم تویی...
-خفه شو سلیطه. من جنس خراب تورو نمیشناسم؟
به سمت پسرک برگشت: چیو بر و بر زل زدی نگاه می کنی؟ خودت ناموس نداری؟ مگه تیاتره؟
-من که نگاش نکردم. حالت خوبه حاج خانم؟
در را که باز کرد محکم زد پس سرم. پرت شدم روی پله ها.
در را بست و جیغ کشید: رسول..... رسوووووووووول
ناگهان زدم زیر گریه: مامان به بابا نگو. کتکهاش خیلی درد داره. من اومدم دنبال تو. به خدا راس می گم.
دوباره جیغ کشید: گور به گور بشی. کفنت کنم با دستام. من اینو که دیگه با چشمهای خودم دیدم. قسم دروغ واسه من می خوری؟ تو می خوای هرزه بار بیای. خدا الهی منو بکشه که بعد از ده سال تازه یادم اومد دوباره بچه پس بندازم. عسرینو ببین. پاشو کج نذاشته. می گم بمیر می گه چشم. فرستادمش تنهایی بره درس بخونه. تو چرا می خوای منو دق بدی؟
صدای پدرم را شنیدم: چته سمیه؟ صدات رفت اون سر دنیا.
-کلاهتو بزار بالاتر. اگه دیر رسیده بودم این انتر خانمت وسط سوپر مارکت جلو اون همه چشم با پسر غریبه بگو بخند هم می کرد.
صدای ترسناک پدرم :چی شنیدم؟
عقب عقب رفتم پشت سر مادرم. مادرم خودش را کنار کشید. دوباره پشتش پناه گرفتم. گوشه ی مانتو ام را گرفت و به سمت پدرم هلم داد. گوشه ی چشمم می پرید. به سختی نفس کشیدم: دهان باز کردم تا حرفی بزنم. اما اصوات نامفهومی از دهانم خارج شد. بین دو پایم گرم شد. پایین پایم را نگاه کردم. با شانزده سال سن خودم را خیس کرده بودم.
صدای سعید بهانه ای شد که به زمان حال بازگردم: حاج خانم حق با شماست. ایشاالله این مساله به زودی حل بشه. کاش زودتر به من می گفتین من اینطور شرمنده نمی شدم.
و رو به من کرد که با درماندگی نگاهش می کردم: عسل جان. حل میشه. حل میشه گلم. این چه قیافه ایه. برو بالا عزیزم. برو بالا. سعی می کنم زود این مساله رو حل کنم. فدای چشات بشم من.
نفهمیدم چطور خداحافظی کرد و رفت. به سمت عسرین و مادرم برگشتم. عسرین تند از پله ها پایین آمد: عسل جان گفت حل میشه. خواهرم شنیدی که سعید خودش گفت همه چیزو زود حل می کنه.
لبخند زدم: حل میشه.
عسرین به چشمانم نگاه کرد و پیام را گرفت: عسلم فدات بشم. تو الان عصبی هستی.
صدایش می لرزید. به سمت مادرم چرخیدم و سریع از پله ها بالا رفتم. عسرین دستم را گرفت. به شدت دستم را پس کشیدم. تا مادرم بجنبد به یک قدمی اش رسیدم.
لبخندم عمیق شد.
توی صورتش تف کردم.
بی حوصله و عصبی پشت میزم نشسته بودم. خجالت می کشیدم به سعید زنگ بزنم. دلهره امانم را بریده بود. با هر صدای زنگی سریع روی گوشی ام می پریدم. به جز پیامهای همیشگی از نیما پیام دیگه ای نبود: وای نیمااااا. الهی بمیری. تو این هاگیر واگیر هم دست از سر من بر نمی داری.
و ناگهان میل شدیدی پیدا کردم که خشمم را روی سرش خالی کنم.
دوباره بد شدم: سگ ولگرد بازم داری وق وق می کنی که. آهان یادم نبود هر دفعه باید بزنم تو پوزت. خوب زودتر می گفتی. هه هه هه هه
دیگر پیام نداد.
کلافه پرونده ها را جابه جا کردم. غزل وارد اطاق شد: عسلی بیکارم، بیام پیشت؟
بی اختیار لحنم تند شد: غزل حوصله ندارم. اعصابم اومد سرجاش صدات می کنم.
بیچاره غزل. با لبهای آویزان از اطاقم بیرون رفت.
با نا امیدی به سمت گوشی رفتم: یعنی سعید ؟ای خدا . ای خدای مهربونم. سعید باشه خدا جونم.
سعید نبود.فرزین بود.
نفسم را حبس کردم: مگه قرار نبود دیگه زنگ نزنه.
دودل بودم: جواب بدم؟ من دیگه نشون یکی دیگه هستم. قرار بود این کارای بدمو بزارم کنار.....ای بابا حالا قبلا که نشون سعید نبودم مگه چه رابطه ی عاشقانه ای با فرزین داشتم؟ شاید اتفاقی افتاده. منم دیگه زیادی شورش کردم.
-الو
-سلام عسل
-سلام، یادی از ما کردی.
صدایش غمگین بود: عسل...
-چی شده فرزین؟
-عسل یادمه بهم گفتی همه چی تمومه. گفتی می خوای ازدواج کنی. گفتی دیگه زنگ نزنم. عسل نتونستم طاقت بیارم. مردم به خدا. تازه فهمیدم چقدر تو زندگیم جا خوش کرده بودی.
مغزم هنگ کرد: چی؟ این احمق چی می گه؟
-چی می گی فرزین؟ خوبی؟
زد زیر گریه: عسل سه سال کم زمانی نیست. من سه سال با صدات زندگی کردم. تو نامرد بودی از بی اف های رنگ و وارنگت توی نت واسم می گفتی. من همش گفتم نکن. عسل مغرور بودم . نگفتم نکن چون من می خوامت. گفتم نکن چون این کار بده. عسلم غلط کردم. ببخش
سرم درد گرفت: همینم مونده بود. فرزین خدا ذلیلت کنه. من تو چه حالیم ، تو ، تو چه حالی هستی. وای بمیری الهی فرزین.
-فرزین چرا زنگ زدی؟ من خودم هزارو یک گرفتاری دارم. این اراجیف چیه داری می گی؟ تو چهل و یک سالته. بچه شدی احمق؟
-نه من احمق دارم چوب غرور الکیمو می خورم. اوائل واسم مهم نبودی. انگار باید سه ماه ازت دور می موندم تا می فهمیدم احساسم نسبت بهت چیه.
-فرزین مستی؟
-نه به روح مرده و زندم مست نیستم. عسل. عسلم. خانمی کن. عسل جان بزار ببینمت. تورو به جان همون سعید....
-که چی بشه آخه؟گیرم منو ببینی چیزی عوض میشه؟ اه دماغتو نکش بالا.
دوباره هق هق کرد. انگار کسی با مته سرم را سوراخ می کرد.
-فرزین. من باهات خاطره ی خوب زیاد دارم. داری گند می زنی به همه چی.
-عسل می خوام فقط ببینمت. تو نمی خوای منو ببینی؟ یعنی اون سه سال همه کشک؟
فکر کردم: چه روزایی با هم داشتیم. یادمه از دستم عصبانی می شد واسم پیام میفرستاد:خر
با همه ی بیحالیم لبخند کم رنگی روی لبم آمد.
-فرزین به خدا من خودم گرفتاریام زیاده.
-عسل....
-اه فرزین گندت بزنه. گریه نکن دیگه. اعصابم به اندازه ی کافی خورده.
-فقط یه بار ببینمت. از دور هم ببینم کافبه
صدای بوق پشت خطی دستپاچه ام کرد:
-خیل خوب بزار فکرامو بکنم. بهت می گم میام یا نه.
-عسل خیلی خانمی.
-دیگه اشکاتو پاک کن. خر
با صدایی گرفته خندید.
گوشی را قطع کردم و با دیدن شماره به مرز جنون رسیدم: نیما الهی بمیری.
بی حوصله و عصبی پشت میزم نشسته بودم. خجالت می کشیدم به سعید زنگ بزنم. دلهره امانم را بریده بود. با هر صدای زنگی سریع روی گوشی ام می پریدم. به جز پیامهای همیشگی از نیما پیام دیگه ای نبود: وای نیمااااا. الهی بمیری. تو این هاگیر واگیر هم دست از سر من بر نمی داری.
و ناگهان میل شدیدی پیدا کردم که خشمم را روی سرش خالی کنم.
دوباره بد شدم: سگ ولگرد بازم داری وق وق می کنی که. آهان یادم نبود هر دفعه باید بزنم تو پوزت. خوب زودتر می گفتی. هه هه هه هه
دیگر پیام نداد.
کلافه پرونده ها را جابه جا کردم. غزل وارد اطاق شد: عسلی بیکارم، بیام پیشت؟
بی اختیار لحنم تند شد: غزل حوصله ندارم. اعصابم اومد سرجاش صدات می کنم.
بیچاره غزل. با لبهای آویزان از اطاقم بیرون رفت.
با نا امیدی به سمت گوشی رفتم: یعنی سعید ؟ای خدا . ای خدای مهربونم. سعید باشه خدا جونم.
سعید نبود.فرزین بود.
نفسم را حبس کردم: مگه قرار نبود دیگه زنگ نزنه.
دودل بودم: جواب بدم؟ من دیگه نشون یکی دیگه هستم. قرار بود این کارای بدمو بزارم کنار.....ای بابا حالا قبلا که نشون سعید نبودم مگه چه رابطه ی عاشقانه ای با فرزین داشتم؟ شاید اتفاقی افتاده. منم دیگه زیادی شورش کردم.
-الو
-سلام عسل
-سلام، یادی از ما کردی.
صدایش غمگین بود: عسل...
-چی شده فرزین؟
-عسل یادمه بهم گفتی همه چی تمومه. گفتی می خوای ازدواج کنی. گفتی دیگه زنگ نزنم. عسل نتونستم طاقت بیارم. مردم به خدا. تازه فهمیدم چقدر تو زندگیم جا خوش کرده بودی.
مغزم هنگ کرد: چی؟ این احمق چی می گه؟
-چی می گی فرزین؟ خوبی؟
زد زیر گریه: عسل سه سال کم زمانی نیست. من سه سال با صدات زندگی کردم. تو نامرد بودی از بی اف های رنگ و وارنگت توی نت واسم می گفتی. من همش گفتم نکن. عسل مغرور بودم . نگفتم نکن چون من می خوامت. گفتم نکن چون این کار بده. عسلم غلط کردم. ببخش
سرم درد گرفت: همینم مونده بود. فرزین خدا ذلیلت کنه. من تو چه حالیم ، تو ، تو چه حالی هستی. وای بمیری الهی فرزین.
-فرزین چرا زنگ زدی؟ من خودم هزارو یک گرفتاری دارم. این اراجیف چیه داری می گی؟ تو چهل و یک سالته. بچه شدی احمق؟
-نه من احمق دارم چوب غرور الکیمو می خورم. اوائل واسم مهم نبودی. انگار باید سه ماه ازت دور می موندم تا می فهمیدم احساسم نسبت بهت چیه.
-فرزین مستی؟
-نه به روح مرده و زندم مست نیستم. عسل. عسلم. خانمی کن. عسل جان بزار ببینمت. تورو به جان همون سعید....
-که چی بشه آخه؟گیرم منو ببینی چیزی عوض میشه؟ اه دماغتو نکش بالا.
دوباره هق هق کرد. انگار کسی با مته سرم را سوراخ می کرد.
-فرزین. من باهات خاطره ی خوب زیاد دارم. داری گند می زنی به همه چی.
-عسل می خوام فقط ببینمت. تو نمی خوای منو ببینی؟ یعنی اون سه سال همه کشک؟
فکر کردم: چه روزایی با هم داشتیم. یادمه از دستم عصبانی می شد واسم پیام میفرستاد:خر
با همه ی بیحالیم لبخند کم رنگی روی لبم آمد.
-فرزین به خدا من خودم گرفتاریام زیاده.
-عسل....
-اه فرزین گندت بزنه. گریه نکن دیگه. اعصابم به اندازه ی کافی خورده.
-فقط یه بار ببینمت. از دور هم ببینم کافبه
صدای بوق پشت خطی دستپاچه ام کرد:
-خیل خوب بزار فکرامو بکنم. بهت می گم میام یا نه.
-عسل خیلی خانمی.
-دیگه اشکاتو پاک کن. خر
با صدایی گرفته خندید.
گوشی را قطع کردم و با دیدن شماره ی کسی که پشت خط بود به مرز جنون رسیدم: نیما الهی بمیری.
بالاخره سعید تماس گرفت:
-عسلم سلام، خوبی خانمی
-سلام سعید جان من شرمندم به خدا.
-واسه چی؟
-واسه رفتار مامان
-من چیزی یادم نمی یاد
-دیگه بیشتر از این خجالتم نده سعید تو خیلی خوب....
-عسل گوش کن گل من ، تا آخر ماه میایم برای قرار عقد
قلبم از آرامش پر شد: واقعا؟
-آره ، گفتم همه چی درست میشه. با مامان بابا حرف زدم. مشتاقن و اماده.مشکلی ندارن.تا اون موقع هم بعد از ظهرها که از شرکت اومدی بیرون میام دنبالت میریم دور می زنیم حسابی. دیگه نبینم خانم خوبم نگران باشه ها. حالا گوشی دستت ماماناسی کارت داره.
صدای ماماناسی تو گوشی پیچید: عروس خانم ملوس خانم حالت چطوره.
********* *******
روی مبل پشت به مادرم و رو به عسرین نشسته بودم. عسرین سرش پایین بود و حرف می زد:
اینجا خونه نیست. تیمارستانه. خسته شدم. از دست هر دوتاتون. از دست تو مامان که هنوزم مثل قدیمایی. تا وقتی بابا زنده بود مینداختیش به جون این بدبخت. تا می تونستی خودت اذیتش می کردی. کم میاوردی از بابا مایه می ذاشتی. اون خدا بیامرز هم دهن بین بود و مریض. اشکالتون این بود که سر پیری دوباره یادتون اومده بود بچه دار بشین. من مطیع بودم رام بودم. ده سال بعد از من عسل به دنیا اومد. دوره ی اون با من فرق می کرد. من دوبار کتک خوردم فهمیدم چطوری رفتار کنم که ازم راضی باشین. عسل نتونست با این وضعیت کنار بیاد.
عسرین داشت حرف میزد و من بی اختیار نگاهم رفت روی قاب عکس پدرم و در گذشته غرق شدم:
-عسرین، عسرین حال بابات بدتر شده. نکنه نفس های آخرشه.
صدای هراسان مادرم بود.
گوشه ی اطاق ایستاده بودم و زل زده بودم به پدرم که روی تخت دراز کشیده بود و داشت جان می داد . عسرین به سرعت وارد اطاق شد و بالای سرش آمد. با چشمان نگران به پدرم نگاه کرد. سرش را به شدت به چپ و راست تکان داد و رو به مادرم گفت: خیلی حالش بده برم به مرتضی بگم ببینم چی کار کنیم دکتر بیاریم بالا سرش یا می تونیم با این وضعیت تکونش بدیم.
ناگهان بغضش ترکید: بابام داره از دست میره.
از اطاق خارج شد. مادرم رو به من کرد و گریان گفت: بالا سر بابات بمون.
و به دنبال عسرین رفت.
آهسته به تخت پدرم نزدیک شدم و نگاهش کردم. صورتش تکیده بود. حضورم را بالای سرش احساس کرد. چشمان بی فروغش را گشود. خیره در چشمان سردم نگاه کرد. به زحمت دهان باز کرد: عسل.....عسل
کمی سرم را خم کرد.
به سختی نفس می کشید. بریده بریده در حالی که با هر کلمه ای که می گفت نفس صداداری می کشید ادامه داد: عسل.....بابا..... از من......راضی..... هستی؟.....از من .....راضی....باش.....بابا....حلال ....کن
یک قدم جلوتر رفتم. خم شدم روی صورتش و به تک تک اعضای صورتش خیره شدم. چشمانم را تا آخرین حد ممکن گشاد کردم.چشمانم داشت از حدقه خارج میشد. خندیدم و تا جایی که ممکن بود گوشه های لبم را به طرفین کش دادم. تمام دندانهای ردیف بالا و پایینم نمایان شد: ازت راضی نیستم. خوشحالم که تا چند لحظه دیگه میمیری.
چشمانش گشاد شد.سریع خودم را عقب کشیدم. نفسهایش کوتاهتر و پرصداتر شد. به صورتش که درد می کشید نگاه کردم و خندیدم.
با ظاهری هراسان فریاد زدم: مامان مامان، عسرین، بیاین ، بیاین
مادرم، عسرین و مرتضی به سرعت وارد اطاق شدند. کسی حواسش به من نبود. عقب عقب رفتم و پشتم را به دیوار تکیه دادم. چشمانم را بستم. صدای جیغ عسرین و هق هق مادرم را شنیدم.نفس عمیقی کشیدم و بوی مرگ پدرم را با لذت بلعیدم.
لبخندی که یادآور آن خاطره بود روی لبم نشست. دوباره متوجه ی عسرین شدم: عسل کینه ای هستی.بد اخلاقی. گیریم اینا خیلی هم کتکت زدن. آخه این چه رفتاریه که با یه زن 60 ساله داری؟معلومه که تو زورت ازش بیشتره. اینجوری داری تلافی می کنی؟ اونم به بدترین نحو. تف کردی تو صورتش. اصلا تصورش هم واسم سخته. وقتی یادم میاد دوست دارم بمیرم. من به خاطر درگیریهاتون از خونه ی خودم اواره شدم. همش اینجام. می ترسم تنهاتون بذارم یه وقت....
صدای هق هق آرام مادرم را شنیدم. برزخ شدم و کلام عسرین را قطع کردم:
بلبل زبونی نکن. دخالتهای الکیتو پای آوارگیت از خونت نذار. اصلا تا حالا یه بار از من پرسیدی چرا باهات سر لجم؟خانم معلم نمونه؟اسطوره ی علم و دانش. می دونی چرا؟ چون تمام سالهایی که نیاز به یه حامی داشتم چند صد کیلومتر دورتر ازین سلاخ خونه داشتی اون درس کوفتیتو می خوندی. وقتی این دوتا جلاد واسه خاطر روسریو عادت ماهانه و نگاه احمد و اکبر داشتن زجر کشم می کردن تو با خیال راحت داشتی تو کلاسهای فوق لیسانست جزوه های مرتضی جونتو کپی می کردی. نبودی خواهر بدبختتو ببینی که چطور بین غریبه و آشنا خورد میشه. من بچه بودم. هنوز این دوتا عوضی نمی دونستن که خیلی چیزها رو یه بچه تو اون سن درک نمی کنه.
فریاد زدم: اگه مثلا من با میلاد بازی می کردم چه اتفاق مهمی میوفتاد؟حامله میشدم؟اون هم سن خودم بود. ده سالش بود. جلوی شهاب و پرهامو علی رضا وقتی روسری نمی ذاشتم چی می شد؟ عذاب نازل میشد؟اگه شوهر عمه نسرینو شوهر خاله سرور می فهمیدن من عادت ماهانمه چی میشد؟مگه خودشون دختر نداشتن؟ زن نداشتن؟
به نقطه ای بی هدف خیره شدم. عسرین ترسیده و شرمگین نگاهم کرد: می دونی چرا مثل این دوتا ازت متنفر نیستم؟ فقط واسه اینه که کتکم نزدی. اما همیشه یادم موند که پشتمو خالی کردی. اونم در برابر چیزی که خودتم بهش اعتقادی نداری.
به موهایش اشاره کردم که جلوی سرش کاکل شده بود و از زیر روسری اش پیدا بود: حالا نشستی اینجا شر و ور می بافی؟ وقتی چیزی رو نمی دونی لطفا فقط خفه شو. شدت خشم من از همتون اونقدر زیاده که حتی با کسایی که به هر دلیلی با شماها مربوط میشنو هیچ دخالتی تو این قضایا هم ندارن میونه ی خوبی ندارم.
کنایه ام به مرتضی و نگار بود.
ایستادم: ننتو وردار یه هفته ده روز ببر خونت. هم از خونت آواره نمیشی. هم من چشمم به ریختش نمیوفته. اگه نبریش تضمین نمی کنم بلایی سرش نیارم.
عسرین فقط یک کلمه گفت: باشه.
ساعت یک بعد از ظهر بود. پنج شنبه بود و شرکت زود تعطیل میشد. اعصابم آرام بود. سعید به من اطمینان داده بود. خانواده اش پشتیبانم بودند: خدایا ممنونم. ممنونم. مثل بچگی هام ازت دلخور نیستم. اه، عسل ول کن بچگی های کوفتیتو.بچسب به سعید به مامان باباش، به ماماناسی. قربون ماماناسی بشم. چند روز پیش که به من زنگ زده بود گفت برم موهاشو واسش رنگ کنم. آخی جان. چقدر دلش جوونه. برعکس اون عفریته. وای عسل ولش کن اون ننتو.
داشتم کارت خروج را می زدم که چشمم افتاد به غزل. یک لحظه یاد آن روز و برخورد تندم با او افتادم: ای بمیری عسل گناه داشت. تا حالا ازش بدی دیدی؟ چرا این کارو باهاش کردی؟ برم از دلش در بیارم. خر خودمه. زود می بخشه.
قیافه ام را شبیه آدم های پشیمان کردم: منو ببخش پدر روحانی. اومدم واسه اعتراف به گناه. می دونم که می بخشی. اینو بدون که از ته دل پشیمونم.
لبخند مهربانی زد: واسه چی؟
-واسه اونروز که عصبی بودم.
کارتش را کشید: پیش میاد دیگه. من ناراحت نیستم عسلی.
-خوب حالا که تو اینقدر خوبی می خوام ببرمت شام بیرون.
-دست و دلباز شدی.
-هم جبران کارم میشه. هم اینکه شیرینی نامزدی ازم طلب داری. یادت نرفته که اگه تو نبودی سعید پر......پپپپپپپپپپر. امشب تنهام.مامان و عسرین رفتن مسافرت.
توی دلم گفتم: ننه رفته ددر تا خرخرشو نجوئم.
غزل داشت فکر می کرد:
-اه، غزل نکنه داری دودوتا چهارتا می کنی ببینی مامان بابات می ذارن یا نه.
-نه باباجون. مامان بابام می ذارن یعنی چی؟ دارم فکر می کنم ببینم امشب جایی کار دارم یا نه.
-من الان دارم میرم یکی از دوستای قدیمیمو ببینم. شب ساعت 8 میام دنبالت.
-باشه. تا اون موقع فعلا بای بای.
********* *******
هم دلهره داشتم ، هم هیجان. دلهره از اینکه نکند زمانی سعید سر برسد. یا آشنایی مرا ببیند. هیجان از اینکه فرزین را بعد از سه سال میبینم. به خودم دلداری دادم: عسل یه دوست قدیمی رو داری می بینی. اصلا هم کارت بد نیست. ایندفعه دیگه بد نیستی، خیلی هم خوبی.
قلبم تاپ تاپ می زد. کنار خیابان خلوتی پارک کردم. خودم این خیابان را پیشنهاد داده بودم. رفت و آمد در این خیابان کم بود. عینک آفتابی ام را به چشمم زدم و منتظر ماندم. با انگشتم روی فرمان ضرب گرفتم. دقایقی گذشت. شاید یک ربع. پیام رسید: شیرین جان، واقعا دیگه از من بریدی؟ من هنوز هم بعد از سه ماه نتونستم فراموشت کنم.
نیمای مزاحم. سگ محلت کنم آدم میشی.
ضربه ای به پنجره ی کنارم خورد. سریع برگشتم. فرزین بود؟ مرد جوانی که شاید 35 ساله به نظر میرسید. از پشت عینک آفتابی خوب نمی توانستم تشخیص دهم. عینک را از روی چشمم برداشتم. نگاهش کردم. می خندید: آره فرزینه.
صورت پری داشت. صورت مردانه و بانمک. ته ریش چقدر به صورتش می امد.
لبخند زدم و خواستم از ماشین پیاده شوم. با دستش اشاره کرد: صبر کن.
ماشین را دور زد . در ماشین را باز کرد و داخل ماشین نشست. بوی تند ادکلنش فضای ماشین را پر کرد.
به سمتش چرخیدم: فرزیییییییییین
-سلام عسلک، خر.
غش غش خندیدم: دیوونه. واقعا این تویی؟
-پس ننه بزرگمه؟ منم دیگه. فرزین فدایی. بالاخره منو دیدی.
-آره دیدمت. گوسفند واسه چی سه سال نذاشتی ببینمت؟
-می دونستم جنبه نداری، نخواستم عاشقم بشی.
چشمانش از برق شیطنت می درخشید.
-زهر مار بگیری.حالا بعد از سه سال چی شد رو سر من منت گذاشتی؟
چهره اش در هم شد. نگاهش غمگین: حرفامو بهت گفتم قبلا. خیلی دست دست کردم. خیلی خریت کردم.
با مشت آهسته روی پایش زد: خیلی دیر فهمیدم. دیگه دیر شده. نه عسل؟
در سکوت به نیمرخش خیره شدم و دوباره با خودم فکر کردم: بانمکه.
دستش را توی جیب پالتو اش فرو برد. به سمتم چرخید: اگه نمی دیدمت یه عمر حسرت رو دلم می موند. نمی دونم چرا اینجام. نمی دونم از حالا به بعد که از نزدیک دیدمت اوضام چطور میشه. هرچند الانم می گم معمولی هستی.
و توی چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من هم لبخند زدم. نفس عمیقی کشید و تکیه داد به صندلی. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و نگاهم کرد. کمی معذب شدم: چیه بابا نگام می کنی همچین.
-عسل راهی نیست نه؟
گردنم را کج کردم و با لحنی که حس می کردم اندکی خواهش چاشنی اش شده گفتم: فرزین.
سرش را تکان داد و چشمهایش را بست. زیر لب گفت: می دونم. می فهمم. نیومدم اینجا چیزی رو تغییر بدم. با اینکه خیلی دلم می خواد. دوست دارم زمان برگرده عقب و همه چیزو عوض کنم. نمیشه. به تو هم نمی خوام فشار بیارم. باید با خودم کنار بیام. الان که دیدمت آرومترم. می دونم. آرومترم میشم.
در سکوت به حرفهایش گوش دادم. چشمهایش را باز کرد و زل زد به صورتم. کمی ابروهایش را در هم کشید: عادت داری جوش صورتتو بکنی؟
-چی؟ جوش صورتمو؟
-آره، پس این لکه ی خون چیه کنار دماغ چماغت؟
دست بردم سمت کیفم تا آینه ام را بیرون بکشم. صدای فرزین را شنیدم: نمی خواد بابا چرمنگ. بیا من دستمال دارم. مثل این دختر فین فینیا شده. باشه بابا فهمیدم نمی خوای به دل من بشینی. دیگه چرا خودتو شبیه هپلی ها می کنی. همانطور که غرغر می کرد دستمال را از جیبش بیرون آورد و کنار بینی ام گذاشت.
چشمهایم را باز کردم. سرگیجه داشتم. دوباره چشمانم را بستم. یک لحظه فکر کردم و دوباره چشمانم را گشودم: من کجام؟
چشم چرخاندم دور تا دور اطاق. با همان لباسی که تنم بود روی تخت دراز کشیده بودم. ترسیدم: خاک به سرم ، اینجا کجاست.
تلو تلو خوردم و از تخت پایین آمدم به سمت در رفتم. دستگیره را بالا پایین کردم. قفل بود. به شدت دستگیره را بالا پایین کردم. محکم با مشت به در کوبیدم: آشغالا ، من کجام. این درو باز کنین.
از ذهنم گذشت: اصلا مخاطب من کیه؟
یک لحظه چشمانم را بستم. چه اتفاقی افتاده بود؟ فرزین گفت لکه ی خون کنار دماغته، بعد گفت من دسمال دارم. وای.....نه. فرزین؟ ما سه ساله با هم دوستیم. فرزین با من اینکارو نمی کنه.
و بیهوده سعی کردم به ذهنم فشار بیارم بلکه چیز دیگری به خاطرم بیاید. به یاد کیف و موبایلم افتادم دوباره رویم را به سمت اطاق برگرداندم. موشکافانه نگاه کردم. کیفم نبود. به سمت تخت هجوم بردم و تشک را سر و ته کردم. زیر تخت را نگاه کردم. نه اثری از کیف و موبایلم نبود. عصبانی و ترسیده پشت در رسیدم: آشغالا کثافتها این درو وا کنین. فرزین، فرزین. این کار توئه؟فرزییییییییییییییییی ین.
صدای چرخیدن کلید را شنیدم. یک قدم عقب تر رفتم. در به ضرب باز شد.
فرزین در چارجوب در ایستاده بود با تخته ی بزرگی توی دستش. پشت سرش دو پسر جوان ایستاده بودند. یکی به نظر 20 ساله بود. آن یکی 25 ساله به نظر رسید. با دیدن فرزین حسی آمیخته به بیم و امید توی دلم نشست. فرزین به همراه دونفر دیگر داخل اطاق شد. نگاهم کرد. بدون هیچ حرفی: فرزین اینجا کجاست. یعنی چی این کارا؟ کیفم کو، موبایلم کو. اصلا من اینجا چی کار می کنم؟ فرزین اینا کین؟ لالی؟ احمق، با تو دارم حرف می زنم. بی شرف تو منو دزدیدی؟ اون دسمال چی بود؟ اتر زده بودی روش؟
فرزین نفس عمیقی کشید و از کنارم رد شد. خواستم به سمتش برگردم صدایش را شنیدم: سینا موبایلشو نشونش بده. به سمت سینا چرخیدم. همان پسری که بزرگتر به نظر می رسید. گوشی ام توی دستش بود. دستش را دراز کرد و گوشی ام را به سمتم گرفت. به سرعت سعی کردم گوشی را از دستش بقاپم. دستش را عقب کشیدو خیلی آرام با صدای بمی گفت: گوشیت زنگ می خوره، نگاه کن ببین کیه.
توی چشمهای سینا نگاه کردم. هیچ چیز نبود. آب دهانم را قورت دادم با دقت به شماره نگاه کردم: نیما بود.
دوباره نفرت وجودم را پر کرد. صدای فرزین را شنیدم: عسل
به سمتش برگشتم. موبایلش روی گوشش بود. موبایل را قطع کرد. سینا صدایم زد: به گوشیت نگاه کن.
ترسیده به گوشی نگاه کردم. تماس نیما قطع شده بود.
-چی شده؟این آرتیست بازیا چیه فرزین؟
دوباره به فرزین نگاه کردم. لبخند تلخی زد و یک قدم به سمت چپ رفت. چشمانم از حدقه درامد. عکس قدی نیما بود. درست پشت سر فرزین. به پایه ی فلزی تخت تکیه داده شده بود.
پاهایم می لرزید. نه فقط پاهایم نبود. کل بدنم می لرزید. نگاهم هنوز به عکس نیما بود. توی عکس لبخند می زد. فرزین روی تخت نشسته بود و حرکاتم را زیر نظر داشت. نگاهم را از عکس نیما گرفتم و به فرزین خیره شدم. توی نگاه خیره ی فرزین چه بود؟
جراتی به خود دادم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد رو به فرزین کردم: این کیه تو میشه؟
صدای فرزین را شنیدم: پسرداییم.
صدای سینا را هم شنیدم که از پشت سرم گفت: دوست خیلی خیلی صمیمی من و داداش نریمان و اشاره ای کرد به پسر 20 ساله ای که کنارش بود.
به نریمان نگاه کردم. این بار با دقت. چشمهایش شبیه نیما بود. مشکی و دخترانه. نگاهم را از نریمان گرفتم. حداقل می دانستم توی نگاه نریمان چیست. جنس نگاهش آشنا بود. خشم و نفرت
صدای فرزین به گوش رسید: نمی خوای بدونی کجاست؟
یادم آمد افسردگی داشت: کارش کشیده به بیمارستان؟ خدایا من از دست این سه تا روانی چه جوری فرار کنم.
فرزین پوزخند زد: خودکشی کرد.
قلبم ریخت: خودشو کشت؟ عسل بدبخت شدی. اینا بهترین بلایی که سرت بیارن اینه که.... اینه که.....
و ناگهان از فکر بلایی که قرار بود سرم بیاید چانه ام ارزید و باعث شد دندانهایم به هم برخورد کند.
نا امید به فرزین نگاه کردم.
دست کشید روی عکس نیما: 110 تا قرص خورد. توی لیوان شیر حل کردش. دیگه با شستشوی معده هم کاری نمیشد واسش کرد. قرصها اثر خودشونو گذاشته بودن.
خیلی بدبخت بود. خیلی ساده بود. مهربون بود. عاشق بود.
دوباره خیره به من نگاه کرد. صدای فریاد نریمان را شنیدم: دختره ی ****خودم تو رو ****. داداش بدبخت منو به کشتن دادی. اون مریض بود. صدو ده تا قرص خورد. مویرگای مغزش ترکید. خودم می دونم باهات چی کار کنم و به سمتم هجوم اورد. به گوشه ی دیگر اطاق دویدم. دهانم به جیغ گوشخراشی باز شد.
صدای فرزین را شنیدم: نریمان بسه.
و سریع به سمت نریمان پرید: بسه برین بیرون هر دوتاتون.
-من نمی رم. کجا برم. من کارم تازه شروع شده.
-گفتم بیرون. سینا بیا ببرش بیرون. خودتم برو بیرون.
نعره زد: ما قرارمون این نبود. بی شرف من باید همین جا اینو ****.
و با سر توی شکم فرزین رفت.
قلبم وحشیانه می تپید. خدایا.خدایا. مثل کودکیم شدم: خدایا منو نجات بده. میرم از همه ی کسایی که اذیتشون کردم حلالیت می گیرم. احسان، کیانوش، شهروز، محمد،.... نیما، وای نیما که مرده. وای نیما، نیما، نیما. خدایا خدایا. میرم میوفتم به پای مامانم بابت تفی که کردم توی صورتش می گم غلط کردم گوه خوردم. خدایا نجاتم بده.
نگاهم کشیده شد به سمت نریمان مشتش توی هوا بلند، فرزین دستش را گرفت و پیچاند.
کم کم صورت نیما و فرزین جلوی چشمانم تار شدند. رفتم به گذشته ها. صورت من و مادرم جلوی چشمانم پدیدار شد:
یک سال از فوت پدرم گذشته بود. همه چیز برگشته بود روی روال. همه عادت کرده بودند. من اما خوشحال بودم. کم کم احساس قشنگ آزادی را می خواستم مزه مزه کنم. پدرم مرده بود. دیگر کسی نبود که با کمربندش کتکم بزند. کسی نبود که با مشت روی کمرم بکوبد. کسی نبود که من از او بترسم.
-کجا داری میری؟
-بیرون.
-وایسا ببینم.
مادرم سریع خودش را به کنارم رساند: اونو که می دونم سلیطه خانم. با این سر و وضع کدوم****خونه داری میری؟
نگاهی به خودم کردم. همه چیز نرمال و معمولی بود. توی چشم نبود.یادم آمد. رژ لب کالباسی روی لبهایم: روانی واسه این رژ لب داری جر می خوری؟
پوزخندی زدم و بی توجه به مادرم به سمت درب خروجی رفتم. به دنبالم دوید و جیغ کشید:
-آهای ی ی ی ی ی.... هوا ورت نداره بابات مرده می تونی هر گهی می خوای بخوریا. من اینجا مثل شیر بالا سرتم. دانشگاه قبول شدی سرخود ثبت نام کردی چیزی نگفتم. دیگه این کاراتو نمی تونم تحمل کنم.
به سمتش چرخیدم. یک سر و گردن از او بلندتر بودم. واقعا اینقدر کودن بود که نمی فهمید دیگر آن دختر ده ساله ی توسری خور نیستم: اگه حرفات تموم شد من برم.
برگشتم که بروم دستم را گرفت و مرا چرخاند به سمت خودش. دستش توی هوا بلند شد. یک لحظه اتفاق افتاد. سریع مچ دستش را گرفتم و پیجاندم. ناباورانه نگاهم کرد. عصبانی فریاد زدم: دست بالای دست زیاده سمیه خانم. نبینم دیگه خیالات برت داره که می تونی ازین غلطا بکنیا.
جیغ کشید: دستمو ول کن سلیطه. چطوری یه همچین گهی می خوری؟ وای دستم شکست.گور به گور شده.
دستش را رها کردم و گفتم: دیگه دوره ی فرمانرواییت تموم شده. شوهرتم نیست که تو داد بزنی رسول اونم بیاد به طرفداری از تو. سرت به کار خودت باشه. به منم کاری نداشته باش.
هنوز دستش را گرفته بود و نفرینم می کرد. از خانه بیرون زدم.
صدای فریاد فرزین خاطراتم را پراکنده کرد: برو بیرون نریمان. سینا مگه کری می گم بیا اینو ببر.
سینا به سمت نریمان رفت و رو به فرزین کرد: می خوای ولش کنی بره؟
نریمان با گریه گفت: آره نامردی تو. نامردی. داداش برگ گلمو این عوضی به کشتن داد. تو می خوای بزاری بره.
فرزین دو دست نریمان را در دست گرفت: نگام کن نریمان. نگام کن. به روح نیما قسم نه. نمی خوام این کارو بکنم. اصلا اگه درو وا کرد خواست فرار کنه خودت پشت در هستی دیگه. دیگه میوفته دست تو. اوهوم؟ خوبه؟ راضی شدی؟
نریمان با گریه سرش را تکان داد. فرزین لبخندی به روی نریمان زد: همه چی درس میشه. برو بیرون پسر آفرین.
سینا و نریمان به سمت در رفتند. فرزین سینا را صدا زد: گوشیشو بهم بده. کلیدو هم بده.
در اطاق را قفل کرد. کلید همچنان روی در بود. به سمت من برگشت که کنج اطاق مچاله شده بودم. به من هم لبخند زد: عسل خانم، شیرین خانم. البته هر دونا یه معنیو می ده. حالا با هر کدوم که راحتی صدات می زنم. موافقی یه قصه باهم دیگه بشنویم؟
آهسته دست به دیوار گرفتم و از جایم بلند شدم. از شدت اضطراب سردم شده بود. فرزین آرام آرام به سمتم آمد. از گوشه ی دیوار حرکت کردم و به سمت درب خروجی رفتم . یک لحظه مسیرم را تغیر دادم و به سمت دیگر اطاق دویدم. فرزین به دنبالم دوید. مکثی کردم و به سمت دیگر دویدم. یک لحظه فرزین جا ماند. به در اطاق رسیدم. دستم به دستگیره نرسیده بود که فرزین با دو دستش مانتو ام را کشید. با شکم محکم روی زمین افتادم. فرزین کف دستش را روی گودی کمرم فشار داد: دختر، دوتا گرگ زخمی بیرون این اطاق دقیقا پشت همین در نشستن. تو که کر نبودی ببینی من چی گفتم؟ اونا رحم و مروت منو ندارنا. بتمرگ سر جات و فکر فرار هم به سرت نزنه.
با قدرت پارچه ی مانتوام را توی چنگش گرفت و مرا از جا کند. دست و پا می زدم. مثل پر کاه بلندم کرد. پرتم کرد کنار عکس نیما. به چشمهای نیما نگاه کردم.
انگار چشمهایش غمگین بودند.
فرزین بالای سرم ایستاد با نوک کفش آهسته به پهلویم زد: بشین روی تخت
سرم را بلند کردم: فرزین.... بزار برم. من نمی دونستن نیما خودشو کشته. اون تا همین یکی دوساعت پیش به من زنگ می زدم.
دوباره فکر کردم: اصلا چند ساعته من اینجام؟
نگاهم رفت روی ساعت دیواری: وای ساعت 4 بعد از ظهره.
-بشین روی تخت جواب سوالتو می گیری.
به ناچار روی تخت نشستم. خودش تنها صندلی اطاق را درست رو به روی من گذاشت و رویش نشست: چند بار بهت گفتم نکن؟ گفتم یا نگفتم؟ تو این سه سالی که باهات دوست بودم گفتم نکن عسل. گیر میوفتی. یه بار سرت میاد. گفته بودم یا نه؟ فریاد زد: آره یا نه؟
پشیمان سرم را تکان دادم: آره گفته بودی.
-هیچ وقت فکرشو می کردی گیر خود من بیوفتی؟ من خودم این فکرو نمی کردم. عسل اینجا که تهران نیست دراندشت باشه. بزرگ باشه. اینجا یه شهر کوچیکه. با مغز پوکت فکر نکردی یه بار یکی از این طعمه هات آشنای خود من در بیاد؟
اشکهایم آرام آرام روی گونه ام می ریخت. درمانده نگاهش کردم: فرز....
-حرف نزن. صداتو نشنوم. توی زندگی چندتا خونوادرو بهم ریختی. الان واسه من رفتی زرتی شوهر کنی؟ اون نامزد بی غیرتت می دونه تو چقدر بدی؟
کسی توی سرم فریاد کشید: من بد بودم. قبلا. تو گذشته. من می خوام خوب بشم. الان سه چهار ماهه شیطنت نکردم.
فرزین مجال نداد بیشتر از این فکر کنم: من همش یه دایی داشتم. که نزدیک به یه ساله فوت شده. دوتا بچه داشت نیما و نریمان. دایی ام خودش که خوب و مظلوم بود یه طرف، پسر بزرگش نیما از اونم مظلومتر بود. داییم که رفت انگار این خونواده دیگه هیچ وقت کمرشون صاف نشد. نیمای بدبخت افسردگی گرفت. چقدر این دکتر اون دکتر رفت و دارو خورد. من احمق بهش پیشنهاد دادم بره تو اینترنت بچرخه.
چنگ زد توی موهایش: چه می دونستم دارم دستی دستی بدبختش می کنم.
تند نگاهم کرد: چه می دونستم میخوره به پست توئه نامرد.
می دونستی افسردگی داره، درسته؟
ترسان گفتم: نه نمی دونستم.
سیلی اش برق از چشمم پراند: عسل دروغ نگو. همین جا گورتو می کنم. این فرزینی که می بینی با اون فرزینی که می شناختی زمین تا آسمون فرق می کنه.
تو نمی دونستی افسردگی داره؟
تند سرم را به معنی آره تکون دادم.
-نیما رفت تو اینترنت و کم کم اوضاش بهتر شد. نگو با توئه مارمولک آشنا شده. اونقدری خوب نشده بود که داروهاش قطع بشه. اما اونقدر بهتر شده بود که دوباره کارش به بستری توی بیمارستان نکشه.
فرزین به عکس نیما خیره شد: یادته یه شب انلاین بودیم من حوصله نداشتم؟ اون شب گفتم گرفتارم؟ گرفتاریم نیما بود. نریمان زنگ زد گفت نیما حالش بده. گریه می کنه. داد می زنه. رفتم سراغش. باهام حرف نزد منو تو اطاقش راه نداد. در اطاقشو قفل کرده بود. من اون شب مست بودم. سردرد داشتم حوصله نداشتم زیاد نازشو بکشمو بفهمم جریان چیه. دوسه تا نصیحت کشکی و خلاص. اونم از پشت در.
آخرین تماست یادته؟ دکمه ی موبایل را زد صدای خودم را شناختم:
-آخه تن لش بی شخصیت ، چرا اینقدر زنگ می زنی؟ من به تو چی بگم؟دوست داری هی تحقیرت کنم؟ سگ اگه بود تا الان فهمیده بود که نباید زنگ بزنه.آخه تو از سگم کمتری.
صدای هق هق نیما بود و بعد: بد تا می کنی باهام شیرین. دنیا تلافی خونس.
-بچه ****
به زحمت آب دهانم را قورت دادم. نیما صدایم را ضبط کرده بود.
-همون شب خودکشی کرد. با صدو ده تا قرصی که خورده بود.
دوباره با گوشی نیما ور رفت. صدای ضعیف نیما را شناختم: امشب می خوام از دست این دنیا و هر چی که توشه خلاص شم. الان که این حرفها رو می زنم 5 دقیقس قرصامو خوردم. شیرینم، شیرین خانمم، دوست دارم.
فرزین عصبی شد: عسل تو چرا اینقدر لجنی؟ تو چرا اینقدر بی شرفی؟ تو که می دونستی افسردگی داره. تو که می دونستی مریضه.
وقتی که خودکشی کرد تازه من احمق یادم اومد برم کنجکاوی کنم توی گوشی موبایلش. هرچند زنده که بود نمی ذاشت به گوشیش نزدیک بشیم. می دونی چرا؟ از بس پیامهای تحقیر آمیزت توش بود. یه کدوم از پیامهاتو حذف نکرده بود.
گشتم تو گوشیش.پیامهاتو که به اسم شیرین ذخیره شد پیدا کردم. شمارتو که دیدم قلبم واستاد. عکستو که توی گوشیش دیدم دیگه مطمئن شدم شیرین همون عسله.
عسل، باورم نشد. من سه سال با تو دوستی کرده بودم؟ تویی که اینهمه آشغالی؟
زن داییمو دیدی؟ پسر جوونشو کرده زیر خاک. صبح و شب روی قبرش افتاده. کارش گریه و زاریه. بعد تو با خیال راحت رفتی نشستی تنگ دل سعید جونت؟ دختر مگه الکیه؟ نیما راست می گه دنیا تلافی خونست.
منم که دیدم اینجوره خواستم بازیت بدم تا به وقتش. با گوشی نیما مثل خودش واست پیام فرستادم که شک نکنی نیمایی وجود نداره. صبح و شب پیام دادم. یادته یه بار پیام از نیما پیام رسید بزار صداتو بشنوم. بعد زنگ زد و تماس رو فوری قطع کرد؟ اون من بودم احمق. فکر کردی خیلی زرنگی؟ با اون خنده ی مسخرت؟ هه هه هه هه؟
فرزین می گفت و من بیشتر در خود فرو می رفتم: خدایا یعنی هیچ راهی نیست؟
-تازه واسه من زنگ زدی گفتی همه چی تموم؟ من نامزد کردم؟ می دونی چرا اونروز دمغ شدم؟ یاد نیمای بدبخت افتادم. اونو فرستاده بودی زیر خاک خودت داشتی می رفتی پی خوشبختیت؟ واسه من از خوبیهای سعید جونت می گفتی؟
دیدی چه راحت گولت زدم؟ خودتم می گفتی حریف شارلاتانش نمی شی.
فرزین ایستاد و ترسناک شد: عسل من شارلاتانشم. دیدی چه رودستی ازم خوردی. دیدی یه مدت بی خیالت شدم بعد زنگ زدم چه اشک تمساحی ریختم واست تا بیای منو ببینی؟ نریمانو سینا هم کمکم کردن.یادته یه بار باهات حرف زدم وسط حرفم نیما اومد پشت خطت؟اون تماس کار سینا بود. خاک بر سرت عسل. خاک بر سرت. امشب اینجا عروسیته. من واسه صدتا پسر غریبه دل سوزوندمو گفتم اذیتشون نکن. این که دیگه خودی بود. معلومه که از خونش نمی گذرم.
به التماس افتادم: فرزین منو ببخش. خواهش می کنم. فرزین جان...ما دوست بودیم. ما سه سال دوستی کردیم.
کمربند شلوارش باز شد: وای بابام شدی...فرزین شدی بابام....بازم کتک.... بابایی غلط کردم...فرزین غلط کردم....
دکمه ی شلوارش هم باز شد: نه بابام این کارو نمی کرد....وای فرزین نه.....
از روی تخت جستم. با کمربندش توی صورتم کوبید. نفسم برید: وای سوختم. دستم دو دستم را روی صورتم گذاشتم و خم شد. ضربه ی کمربندش روی کمرم نشست: بابا نزن....فرزین نزن...بابایی نزن.....
از موهایم گرفت و به عقب کشید مثل مادرم. مادرم؟ پس مادرم بود: تف کردم توی صورتش. خون دهان زخمی ام توی صورتش پاشید. با مشتی که هنوز کمربند را می فشرد کوبید زیر دلم: نه مادرم نبود. اما زیر دلم کوبید. برای همین زیر دلم کتک خورده بودم. چنگ کشیدم به صورتش، جیغ زدم: فرزین منو ببخش.
-می بخشم، می بخشم، به وقتش عسل خانم، شیرین خانم.
صدای ضربه هایی به در اطاق را شنیدیم. صدای سینا و نریمان بلند بود: فرزین بهش رحم نکن. بکشش داداش. دختره ی هرزه.
فریاد نریمان بلند شد: به خاطر نیما. به خاطر همه ی زجرهایی که کشید.
با شنیدن این حرف جری تر شد. ضربه های بی امانش مچاله ام کرده بود: له شدم فرزین...له شدم. بسه.آدم شدم. دستاتو می بوسم. توروخدا بس کن.
به نفس نفس افتاد.انگار خودش هم خسته شده بود اما بی توجه به خستگی خودش و التماس من گفت: می زنم... می زنم...میزنم این روح بدجنست از تنت بره بیرون.
رمقی نداشتم. نالیدم: من سه ماهه آدم شدم.....خوب شدم....نزن....
ضربه ها فرود می آمدند. بدون توجه به التماس های من......
چقدر کتک خوردم. نیم ساعت ؟یا یک ساعت؟ نمی دانم. اما می دانستم که زنده بودم. روی شکم افتاده بودم. از دهان و بینیم خونابه بیرون میریخت. تنم از ضربه های کمربند و مشت و لگد فرزین کوفته بود.نمی توانستم دست و پایم را تکان دهم.
با چشمان تار فرزین را دیدم. به سمتم آمد بلندم کرد، ناله ای کردم . به پشت خواباندم روی تخت.نشست بین دو پایم. می دانستم چه می شود. می دانستم.
همه چیز از دست رفته بود. بگذار این هم از دست برود. شلواری به پا نداشت.اما هنوز تیشرتش به تنش بود. دست برد به سمت لباس زیرش. فقط یک قطره اشک از چشمم جاری شد. نگاهش به صورتم افتاد. نگاه من هم به چشمانش. مکث کرد. نگاهش را از من گرفت و به عکس نیما که کف اطاق افتاده بود نگاه کرد. دستش را روی صورتش گذاشت. دیدم که لبهایش به هم فشرده شد. یک دقیقه گذشت. دستش از روی لباس زیرش شل شد. از رویم بلند شد و به سمت شلوارش رفت و انرا پوشید. به سمت کمد رفت و چیزی برداشت.
چشمانم را بستم. هنوز می توانستم امیدوار باشم.
چشمانم را باز کردم. فرزین روی سینه ام نشسته بود.
با دستم که کبودی ضربه ی کمربند روی آن به چشم می خورد آستین لباسش را گرفتم: نفسم در نمی یاد فرزین. پاشو
نگاهم کرد: دهنتو ببند.
به سرفه افتادم. سرش را نزدیک صورتم آورد. توی دستش یک موزر بود.
لرزیدم و جیغ زدم: بیشرف بیشرررررررف
موهایم را گرفت: عسل یا اینو انتخاب کن یا در باز میشه سینا و نریمان میان تو بعد کاریو می کنن که من می خواستم بکنمو نکردم.
با هق هق نالیدم: بسمه دیگه..... من که نیما رو نکشتم..... اون خودش خریت کرد....من به اندازه ای که مقصر بودم تاوان پس دادم.....
-تو داری تاوان بدیهایی که به بدبختهای مثل نیما کردی پس می دی.
-تو مگه وکیل اون بدبختایی؟ فرزین....نکن....فرزین
موزر را روی سرم گذاشت. با دستانم دستش را گرفتم. دستم رمق نداشت. دو دستم را از هر دو طرف به پهلو هایم چسباند و با هر دو پایش محکم گرفت. جیغ زدم و چشمان را بستم. موزر به صدا در آمد. بعد از یازده سال دوباره بین پاهایم گرم شد. برای دومین بار در عمرم خودم را خیس کرده بودم.
به خرمن موهایم نگاه کردم که روی تخت ریخته بود. موهای بلند مشکی ام که انقدر دوستشان داشتم. ناباورانه دست کشیدم به روی سرم. لخت لخت بود. تازه عمق فاجعه را فهمیدم. دست کشیدم به ابروهایم که دیگر اثری از آنها هم باقی نمانده بود. گریه نکردم. اشکی نداشتم. به سختی از روی تخت بر خواستم. درد شدیدی توی کمرم پیجید. دوباره روی تخت پهن شدم. نگاهم افتاد به فرزین. پشت به من کف اطاق نشسته بود. عکس نیما بین دستانش بود.
با صدایی که گرفته بود گفتم: گوشیمو بده
دیدم که دستش به سمت صورتش رفت. حتما اشکش را پاک کرده بود. از روی زمین بلند شد و روبه رویم ایستاد. نگاهش نکردم. چند لحظه به همان حال باقی ماند.
به سمت پالتواش رفت. موبایلم را بیرون آورد: 24 تا تماس ناموفق داری. سعید جون 12 بار زنگ زده. چندتاشم از غزل. خواهرتم زنگ زده. بقیه شماره ها رو نمیشناسم.
گوشی رو روی ویبره گذاشته بودیم: به به. غزل خانم بازم زنگ زده.
به گوشی اشاره کرد
یادم آمد با غزل قرار بود به رستوران برویم. آهی از سر بیچارگی کشیدم.
فرزین گوشی را روی گوشش گذاشت: سلام
********* *******
بله درسته موبایل خودشونه
********* *******
متاسفانه مشکلی براشون پیش اومده، آدرس می دم تشریف بیارین اینجا. شاید به کمک شما نیاز داشته باشن
********* *******
جای نگرانی نیست، می خواین گوشی رو می دم با خودشون حرف بزنین
********* *******
گوشی را به سمتم گرفت: الو
صدای هراسان غزل را شنیدم: عسل چی شده، کجایی؟ این پسره کی بود؟
صدایم لرزید: غزل بیا.... غزلی، توروخدا....
فرزین گوشی را از دستم گرفت: خانم بیاین به این آدرس که می گم یادداشت کنین....نمی دونم ایشون اینجا چی کار داشتن....بعله بیاین خودتون متوجه میشین
من خارج از شهر بودم؟ خدای من.....
به ساعت روی دیوار نگاه کردم. 9 شب بود. متوجه ی گذشت زمان نشده بودم.
صدای فرزین مرا به خود آورد: سعید جونته. جواب نمی دی؟
با شنیدن اسم سعید آه عمیقی کشیدم: خدایا سعید... زندگی من از امشب چطور می شه؟ با این قیافه چطوری برم جلوی سعید...جواب پدر مادرشو چی بدم؟ ماماناسی. یادم آمد می خواستم موهایش را رنگ کنم . دوباره چشمم به موهای خودم افتاد که روی فرش ریخته بودند. قلبم تیر کشد.
با سر به فرزین اشاره زدم که تماس را قطع کند.
فرزین به طرف در اطاق رفت کلید را چرخاند. در باز شد. چند لحظه گذشت. نریمان و سینا هر دو به شتاب وارد اطاق شدند. با دیدنم هر دو خشکشان زد: مگه چه شکلی شدم؟ خیلی بی ریخت شدم؟
با دهان باز نگاهم کردند. نگاهشان مدام بین من و فرزین در حرکت بود. نریمان اول به صدا درآمد: دمت گرم داداش. خوب حقشو گذاشتی کف دستش. نوبتی هم باشه نوبت من و داداش سیناس.
به سمتم آمد. خودم را روی تخت عقب کشیدم. فرزین بین من و نریمان ایستاد: درو وا نکردم بیای تو دلی از عزا در بیاری. گفتم بیای ببینی که نامردی نکردم.
-یعنی چی؟ قرار این نب...
-اینقدر واسه من قرار قرار نکن بچه. داداش تو مرد. منم تلافیشو سر باعثو بانیش دراوردم. دیگه نشنوم چرتو پرت بگی.
سینا رو به فرزین کرد: باهاش کاری کردی؟
-نه. تصمیمم عوض شد. می بینی که چه تصمیمی گرفتم.
نریمان دوباره به حرف آمد: اما من که هنوز دلم خنک نشده.
فرزین کلافه یقه اش را گرفت: من دو برابر سنت سنمه. بهت می گم تمومش کن. روی حرف من حرف میاری؟
به سمت عقب هلش داد. رو به سینا کرد: دوستش تا نیم ساعت سه ربع دیگه میرسه اینجا می برتش. نه کسی حرفی بهش می زنه. نه تهدید نه توهین. فهمیدین؟
سینا سرش را تکان داد. نریمان هم.
رو به من کرد: از اینجا که رفتی بیرون فکر شکایتو از سرت بیرون کن. یکی زدی یکی هم خوردی. تو نیما رو از ما گرفتی. نیما می تونست حالا حالاها بین ما باشه. من چیزی ازت نگرفتم. نذاشتم کسی چیزی ازت بگیره. به خاطر موهاتو ابروهاتم غصه نخور دوباره در میان. اون چیزی که جبران نداره نیمای ماست که دیگه بر نمی گرده. شهر کوچیکه. آبروتو توی محل کارتو توی شهر می بری. ماهم می تونیم ادعا کنیم تو باعث شدی نیما خودکشی کنه.
بغ کرده سرم را پایین انداخته بودم. برایم مهم نبود که چه می گفت. آنچه که فهمیده بودم این بود که آینده ام مثل گذشته ام تباه شده بود.
سینا و نریمان از اطاق بیرون رفته بودند. فرزین بین چهارچوب در نشست: نگام کن.
اعتنا نکردم.
-عسل می دونی چرا لحظه ی آخر اون کارو نکردم؟
سرم پایین بود. منتظر پاسخم نماند:
-یه لحظه همون عسلی که توی این سه سال نصیحتش می کردم اومد جلوی چشمم. همونی که همیشه واسش لقمان حکیم می شدم.
پوزخندی زدم. سرم را بالا نیاوردم. چشمانم را بستم:
دیگه فرقی واسم نمی کنه. همینجوری هم همه چیمو ازم گرفتی.
صدای سینا را شنیدم: فرزین، مثل اینکه دوستش اومده.